تاریخی فرهنگی قرآنی

موضوعات قرآنی ؛ دینی و آموزشی : مطالب طبقه بندی شده جهت تحقیق ؛ جزوه ؛ کتاب و .....

تاریخی فرهنگی قرآنی

موضوعات قرآنی ؛ دینی و آموزشی : مطالب طبقه بندی شده جهت تحقیق ؛ جزوه ؛ کتاب و .....

مشخصات بلاگ
تاریخی   فرهنگی   قرآنی

آشنائی با تاریخ اسلام :
عبرت آموزی (و لقد اهلکنا القرون من قبلکم .... گذشته چراغ راه آینده است)
آشنایی با علوم و موضوعات قرآنی ( هدی و رحمه للمتقین)

کپی و تبدیل به جزوه و کتاب با اطلاع مجاز است .

آخرین نظرات


روز شمار محرم . حوادث بعد عاشورا . خیمه اول تا دهم

عزاداری پیامبر(ص) و اهل بیت(ع) . تعظیم شعائر . فطرت انسانی. جایگاه مراسم عزاداری در قرآن

سرنوشت اسفناک قاتلان کربلا . عاقبت غارتگران اموال امام . اسیران و بازماندگان واقعه کربلا

حسین (ع)؛ حقیقتی از جنس پیامبراکرم . ده نکته از آموزه های حسینی. عاشورا؛ اوج ولایتمداری

امام حسین (ع) و گزینه های پیش رو . یاری حسین(ع)

آثار و نتایج نهضت عاشورا . درسها و عبرتهاى عاشورا

عاشورا یک فرهنگ است. فرهنگ عاشورا و نقشه های استعمار

آیاتى که امام حسین ع در مسیر حرکت خود به آنها استناد فرمودند.تجلی قرآن و عترت در حماسه عاشورا

زیارت‌ عاشورا تبیین‌ آیات‌ عاشورا از قرآن‌ . فلسفه لعن و برائت . چرائی دشمنی با دشمنان خدا

  امام حسین علیه السلام

اربعین چه گذشت؟ . اهمیت اربعین چله نشین عاشورا... زیارت اربعین

                                                      و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون

سنت الهی بر این قرار گرفته است که عواقب بعضی از گناهان نظیر: ظلم و ستم و عاق والدین و تضییع حق مردم و...

در این دنیا، به سرعت به سراغ گناهکاران می آید و آنها را به سزای اعمالشان می رساند هر چند که دریافت کامل سزای اعمال آنها فقط در قیامت میسر می باشد که مطابق نص صریح قرآن 26 نبأ: جزاء وفاقا این جزایی است موافق و مناسب و منطبق بر اعمالشان

این موضوع به قدری حائز اهمیت است که خداوند متعال در آیه 69 نمل از همه مردم دعوت کرده است که بررسی کنند و ببینند که آخر و عاقبت سفاکان و گناه پیشگان چه شده است و از آن ها درس عبرت بگیرند: قل سیروا فی الارض فانظروا کیف کان عاقبه المجرین در روی زمین سیر (و در احوال گذشتگان تفکر و اندیشه) کنید و ببینید عاقبت کار مجرمان (گناه پیشگان) به کجا رسید!
در آیات دیگر قرآن مجید نیز تعابیر تکان دهنده و عجیبی در مورد سرنوشت ظالمان ستمکار آمده است،
و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون و بزودی ستمکاران خواهند دانست که چگونه به سوی جایگاه عذاب منقلب می شوند (و به سرنوشت شوم خود دچار می شوند)*

سرنوشت اسفناک و عبرت آموز قاتلان شهدای کربلا در دنیا و اتفاقاتی که برای این جانیان افتاد، حاوی نکات فوق العاده درس آموز و قابل توجه برای همه ظالمان است.
علاوه بر اینکه آنها به سزای اعمال ننگین شان در همین دنیا و پس از مدت کوتاه رسیدند در دادگاه وجدان بشریت و تاریخ نیز محکومانی ملعونند به طوری که هیچ فردی حتی فرزندان یا قاتلان و جانیان نیز خود را منتسب به آنها نمی کنند و اثری از قاتلان شهدای کربلا باقی نمانده است

این درحالی است که میلیون ها نفر خود را فرزند شهدای مظلوم کربلا می دانند و هر ساله در ایام عاشورا در اقصی نقاط جهان یاد و خاطره آنها را گرامی می دارند و به آنها توسل می جویند و شفا می یابند

آری : تأسیس کربلا نه برای عزا و ماتم است دانشسرای عالی ادراک اولاد آدم است

سرنوشت اسفناک یزید بن معاویه

هلاکت یزیدبن معاویه سر دسته و آمر عملیات حادثه کربلا بنا به روایت ابی مخنف: یزید، سرمست از پیروزی ها و موفقیت، روزی با جمعی از لشکریان خود به قصد شکار عازم صحرا گردید. آنان به اندازه دو روز راه پیمودند و از دمشق فاصله گرفتند. ناگهان در مقابل چشم آنها آهویی ظاهر شد

برای نشان دادن شجاعت و دلاوری خویش به یارانش گفت: «کسی از شما همراه و پشت سر نیاید، من خودم این آهو را شکار خواهم کرد!» سپس اسب خود را دنبال آهو به حرکت درآورد و به سرعت از سپاهیان خود فاصله گرفت.
آهو به منطقه ای هولناک و دره ای ترسناک قدم گذاشت، در حالی که همچنان به گریز خود ادامه می داد و یزید او را تعقیب می کرد و تپه های ترسناک و دره های هولناک را پشت سر می گذاشت به طوری که فاصله زیادی بین او و سپاهیانش ایجاد شد! ناگهان در این حین تشنگی شدیدی بر یزید غلبه کرد و این درحالی بود که آب و غذایی همراه نداشت

در همین حال بود که چشم یزید به فردی افتاد که کوزه آبی در دست داشت، یزید از او آب خواست او نیز پس از دادن مقداری آب از نام و نشانش پرسید. یزید در پاسخ گفت: من یزیدبن معاویه هستم.» آن مرد پرسید: قاتل حسین بن علی(ع) تو هستی و تو کشنده فرزند رسول خدا(ص) هستی؟ و از جای برخاست تا با یزید درگیر شده و او را به هلاکت برساند

یزید ترسید و به سرعت پا به فرار گذاشت ولی در حین سوار شدن پای او در رکاب اسبش گیر کرد و اسب به سرعت شروع به دویدن کرد و با سرعت تمام از آن مرد فاصله گرفت.
در اثر حرکت اسب و واژگون شدن یزید سر و صورت پلید او به سنگ ها برخورد کرده و متلاشی گردید و زمین خون آلود شد و او به هلاکت رسید و به قعر جهنم، جایگاه اصلی و مقر ابدی خویش و پدرانش واصل شد

پس از مدتی سپاهیان و تعقیب کنندگان یزید به او رسیدند درحالی که او از رکاب اسب خود آویزان بود و روح پلیدش از بدن جدا شده بود. و آنان بدون یزید به دمشق بازگشتند به این ترتیب یزید به سزای عمل ظالمانه خود این گونه گرفتار شد.

«عبیدالله بن زیاد»

چون سرهای شهدای کربلا را نزد «ابن زیاد ملعون» بردند، آن ملعون سر مطهر حضرت سیدالشهداء(ع) را برداشته و بر ران خود گذاشت، قطره خونی از سر مبارک امام حسین(ع) بر قبای ابن زیاد چکید و قبای آن سنگدل را سوراخ کرده و در زمین فرو رفت اما اثر آن بر ران ابن زیاد باقی ماند

و هرچه اطبا درمان کردند آن زخم بهبود نیافت و از آن جا، کثافت و چرک بسیاری ظاهر می شد، چنان که (از بوی تعفن آن) هیچ کس طاقت ماندن در کنارابن زیاد را نداشت و او نیز پیوسته نافه مشک به آن محل بسته بود اما با این وجود، بوی آن چرک بر مشک غلبه می کرد و به این درد نیز مبتلا بود (تحفه المجالس ص195)
پس از آن که یزید به هلاکت رسید، عبیدالله بن زیاد، در شهر بصره، ضمن اعلام این خبر از مردم خواست که برای خود خلیفه ای برگزینند و مردم بصره نیز در اثر ترس و وحشتی که از او داشتند عبیدالله را به خلافت انتخاب کردند!

اما مردم کوفه زیربار او نرفتند و با او به مخالفت برخاستند. مردم بصره نیز به تدریج از اطراف او متفرق شدند و ابن زیاد از ترس جان خود، فرار را برقرار ترجیح داد و به طرف شام گریخت.
ابن زیاد در شام لشکر عظیمی فراهم ساخت و با نیروی انبوه به جنگ سپاه مختار آمد و در کنار شهر موصل در نزدیکی رود «خازر» اردو زد و منتظر جنگجویان کوفه ماند

از طرف دیگر، سپاه کوفه به فرماندهی «ابراهیم اشتر» فرزند شجاع و رشید «مالک اشتر» فرا رسید و بین آنها جنگ سختی درگرفت و ابراهیم اشتر «ابن زیاد» را با ضربه ای به دو نیم کرد و دست ها و پاهای او را قطع کرد و جسدش را به آتش کشید و..
ابن اثیر نیز در این باره نوشته است: هنگامی که سپاه شام شکست خوردند، «ابراهیم بن اشتر» گفت: «من مردی را کشتم که به تنهایی در زیر پرچمی در کنار نهر خازر بود، بروید او را پیدا کنید، من از او بوی مشک استشمام کردم و او را به دو نیمه کردم، دستهای او در ناحیه شرق و پاهای او (بر اثر ضربه شمشیرم) در غرب نهر افتاد

مردم جست و جو کرده و او را پیدا کردند و متوجه شدند که عبیدالله بن زیاد است که با شمشیر ابراهیم به دو نیم شده است. سپس سر او را از تنش جدا کردند و بدنش را سوزاندند (کامل ابن اثیر ج4 ص264)

سربریده ابن زیاد در مقابل امام سجاد(ع)

مختار سرهای بریده لشکر شام و سر منحوس «ابن زیاد» و فرماندهان لشکر شام را با سی هزار دینار به حضور محمد بن حنفیه که در مکه بود فرستاد و محمد حنفیه از دیدن سرهای قاتلان خاندان حسین(ع) به سجده افتاد و شکرالهی را به جای آورد سپس آنها را به محضر امام سجاد(ع) فرستاد، هنگامی که سر بریده «ابن زیاد» و فرماندهان لشکر شام را به محضر امام سجاد(ع) فرستادند

آن حضرت مشغول خوردن غذا بودند و با دیدن این منظره مسرت آمیز به سجده افتاد و شکر خدای را به جا آورد و به یاد مجلس ابن زیاد افتاد که سرهای مبارک شهدای کربلا همراه با سر مطهر امام حسین(ع) را در مقابل آن ملعون آوردند (بحارالانوار ج45 ص386)

سپس مختار را دعا کرد و فرمود: «روزی که سرمبارک پدرم مقابل ابن زیاد بود از خدا خواستم که روزی فرا رسد که من نیز شاهد سربریده او باشم.»(1) و به این ترتیب، ابن زیاد و حصین بن نمیر و سربازان آنها به عواقب شوم اعمال خود در این دنیا گرفتار شدند

 1- سرنوشت قاتلان شهدای کربلا، ص 11-9 عباسعلی کامرانیان

سرنوشت حصین بن نمیر

در این جنگ و درگیری یکی از افراد سپاه مختار به نام «شریک بن جدیر» به «حصین بن نمیر»، که از فرماندهان بزرگ سپاه عبیدالله بن زیاد بود، حمله کرد و گمان می کرد که او عبیدالله بن زیاد است از این رو به طرف او حمله ور شد. «شریک» فریاد زد که: «این شخص پلید را به قتل برسانید، یاران مختار نیز بر او حمله کردند و «حصین بن نمیر» را به هلاکت رساندند

شر حبیل بن ذی الکلاع» یکی دیگر از فرماندهان سپاه شام بود که در این درگیری به هلاکت رسید و سفیان بن یزید مدعی قتل او بود. هنگامی که سپاه شام شکست خورد و فرار کردند، یاران ابراهیم نیز آنان را تعقیب کردند و چون قسمتی از نیروهای سپاه شام، خود را به داخل رودخانه انداختند تا بتوانند فرار کنند، بسیاری از آنها غرق شدند آن قدر که تعداد غرق شدگان بیش از کشته شدگان بود و سپاه مختار غنیمت های بسیاری از شامیان نصیبشان شد.

عمر بن سعد

یکی از کسانی که نزد مختار دارای موقعیت خاصی بود و مختار او را به خاطر قرابت و نزدیکی او با علی (ع) گرامی می داشت «عبدالله بن جعده بن هبیره» بود. عمربن سعد نزد عبدالله بن جعده آمد و به او گفت: «برای من از مختار امان بگیر!» عبدالله وساطت کرد! و مختار این امان نامه را برای او نوشت:

این امان نامه ای است از مختار بن ابی عبید برای عمربن سعد بن ابی وقاص، تو در امان هستی به امان خدا، خودت و مالت و اهل و فرزندانت و تو به خاطر آنچه کرده ای، تا زمانی که اطاعت کنی و در خانه و شهر و نزد اهلت بمانی و حادثه ای به وجود نیاوری در امان خواهی بود.»
پس از آن، مأموران مختار و پیروان آل محمد(ص) و دیگران، او را می دیدند و مزاحم او نمی شدند و گروهی بر این امان نامه شهادت دادند و مختار هم عهد و پیمان بسته بود که به این امان نامه وفادار باشد، مگر این که عمر بن سعد حادثه ای بیافریند و خدا را بر این امر گواه گرفت

مختار روزی به یارانش گفت: «فردا مردی را خواهم کشت که دارای این نشانه هاست: قدم هایی بزرگ، چشمان او در گودی فرو رفته و ابروانش به هم چسبیده و کشته شدن او، مومنان و فرشتگان مقرب را شاد و خوشحال می کند.»
«هیثم بن اسود نخعی» نزد مختار بود، از آن نشانه ها دانست که مقصود او، عمر بن سعد است، به منزل آمد و فرزندش «عریان» را طلب کرد و او را نزد عمربن سعد فرستاد تا وی را از تصمیم مختار آگاه کند و به او بگوید که:

از خودت مواظبت کن.» عمربن سعد گفت: «خدا پدرت را جزای خیر دهد! که شرط برادری را به جای آوردی، ولی مختار بعد از امان نامه ای که به من داده است چگونه می تواند که با من چنین کند؟!»
از این رو هنگامی که شب شد از منزلش بیرون رفت و غلامش را از تصمیمی که مختار درباره او گرفته و همچنین از امان نامه مختار آگاه کرد

غلامش به او گفت: «مختار با تو شرط کرده است که تو کاری انجام ندهی چه حادثه ای بالاتر از این که تو، خانه و اهل خود را رها کرده و به اینجا آمده ای! هم اکنون بازگرد و بهانه ای برای نقض آن امان نامه به دست مختار نده.»
عمربن سعد نیز بازگشت. خبر رفتن عمر سعد را به مختار رساندند، مختار گفت: «مرا برگردن او زنجیر و سلسله ای است که او را دوباره بازگرداند.» صبح روز بعد مختار «ابوعمره» را فرستاد و به او فرمان داد که عمربن سعد را بیاورد، ابوعمره بر عمربن سعد وارد شد و به او گفت: «امیر را اجابت کن.»
عمر برخاست ولی از فرط اضطراب و رعب و وحشت، قدم بر روی لباس هایش گذاشت و لغزید، ابوعمره با شمشیر به او حمله کرد و او را از پای درآورد و به هلاکت رساند و سر او را در دامن قبایش گذارده و آورد و نزد مختار گذاشت

مختار به «حفص» پسر عمر بن سعد که نزد وی بود رو کرد و گفت: «این سر را می شناسی؟ حفص گفت: «انا لله و انا الیه راجعون» و در ادامه گفت: «آری و بعد از او خیری در زندگی نیست

مختار گفت: «راست گفتی تو نیز بعد از او زنده نخواهی بود، حفص را به پدرش ملحق کنید.» پس حفص را نیز کشتند و سر او را نزد عمر بن سعد گذاشتند.
سپس مختار گفت: «عمر بن سعد را به جای حسین(ع) و حفص فرزند او رابه جای علی بن الحسین (علی اکبر) کشتم، اما این دو هرگز قابل مقایسه و برابری با آن دو نخواهند بود. به خدا سوگند اگر من سه چهارم قریش را به هلاکت برسانم برابر ارزش انگشتی از انگشتان حسین(ع) نخواهد بود.»(1)
لازم به یادآوری است که علت شتاب مختار در کشتن عمربن سعد این بود که یزیدبن شراحیل انصاری نزد محمدبن حنفیه آمد و بر او سلام کرد و بین آنها سخنانی رد و بدل شد تا این که صحبت از مختار به میان آمد، محمدبن حنفیه گفت: «مختار می پندارد که شیعه ماست در حالی که قاتلان حسین(ع) با وی همنشینی می کنند

یزیدبن شراحیل چون به کوفه بازگشت، نزد مختار آمد و او را از آنچه محمدبن حنفیه گفته بود آگاه کرد، به این دلیل مختار تصمیم بر کشتن عمربن سعد گرفت.(2)
مختار سر عمربن سعد و پسرش حفص را برای محمدبن حنفیه فرستاد و این نامه را برای او نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم، برای مهدی(3)

محمدبن علی، این نامه از مختاربن ابی عبید، سلام بر تو این مهدی، من خدا را حمد می کنم، آن خدایی که شریکی ندارد اما بعد، خدا مرا عذابی برای دشمنان شما قرار داده است، دشمنان شما برخی اسیر و گروهی متواری و فراری و دسته ای کشته و بعضی رانده شده اند، پس خدا را حمد می کنم که قاتلان (خاندان) شما را کشت و یاوران شما را یاری کرد

من سر عمر بن سعد و فرزندش را نزد تو فرستادم و بر هر کسی از قاتلان حسین(ع) و اهل بیتش که دست یافتم او را کشتم و خدا از انتقام گرفتن از باقیمانده آنان ناتوان نیست و من تا زمانی که بر روی زمین از آنها کسی باشد آنها را رها نمی کنم پس نظر و رأی خودت را برای من بنویس تا من از شما پیروی کرده و بر آن باشم، سلام و رحمت و برکات خدا بر تو باد.»(4)

سپس مختار هر که را که گفتند او از قاتلان حسین(ع) و پیروان او و دشمنان حسین(ع) است به هلاکت رساند و به آتش کشید و خانه آن را که فرار کرده بود خراب کرد.(5)
پی نوشت ها: 1- تجارب الامم، ج 2، ص 151 2- کامل ابن اثیر، ج 4، ص 241 3- در وجه تسمیه محمدبن حنفیه به مهدی بعضی گفته اند که مختار، ایشان را امام واجب الاطاعه و مهدی امت می نامید. (تاریخ طبری، ج 7، ص 40) 4- تجارت الامم ج 2 ص 153 5- سرنوشت قاتلان کربلا- عباسعلی کامرانیان

شمر بن ذی الجوشن

پس از قیام مختار، اشراف و بزرگان کوفه از ترس جان خود از کوفه گریختند و از جمله فراریان شمربن ذی الجوشن بود. مختار غلام خود زرنب را در پی او فرستاد، غلام مختار چون به شمر و همراهانش نزدیک شد، شمر به همراهان خود گفت: «گویا این شخص برای کشتن من آمده است، شما از جلو بروید و مرا پشت سر بگذارید گویا از من فرار کرده اید تا او در کشتن من طمع کند

همراهان شمر رفته و او را تنها گذاشتند، غلام مختار آمد و با شمر درگیر شد؛ شمر ملعون بر او حمله کرد و ضربه ای بر کمر و پشت او زد و او را از پای درآورد.
آنگاه او را رها کرد و از آنجا رفت و نامه ای برای مصعب بن زبیر که در بصره بود نوشت و او را از آمدن خود آگاه ساخت. در آن زمان هر کس در واقعه شورش کوفه از شهر فرار کرده بود به سوی بصره نزد مصعب بن زبیر می رفت

شمر، نامه را توسط مردی از قریه کلبانیه برای مصعب فرستاد و خود در آن قریه که نهری در آن در کنار تپه ای بود توقف کرد، پس آن شخص نامه را برداشته تا نزد مصعب در بصره ببرد، در بین راه با شخصی برخورد کرد که از او پرسید: «کجا می روی؟» گفت: «مرا شمر فرستاده است.» پس آن شخص به او گفت: «با من بیا تا تو را نزد سرورم ببرم.» و او را نزد ابوعمره فرمانده سپاه مختار برد و ابوعمره نیز در پی و جستجوی شمر بود

آن نامه رسان «ابوعمره» را از مکان و مخفیگاه شمر با خبر کرد، و ابوعمره نیز عازم آن مکان شد، کسانی که با شمر بودند به او گفتند: «مصلحت در این است که اینجا را ترک کنیم.» شمر گفت: «هرگز به خدا سوگند! این مکان را تا سه روز ترک نخواهم کرد، تا این که قلب یاران مختار را ترسانیده و پر از وحشت نمایم

چون شب فرا رسید ابوعمره با گروهی از سواران بر او حمله ور شدند، شمر در حالی که برهنه بود برخاست و با نیزه بر آنان حمله کرد و بعد داخل خیمه شد و شمشیری به دست گرفت و بیرون آمد، یاران مختار او را به جهنم فرستادند و یاران او را شکست داده و فراری دادند و در همان هنگام، در تاریکی شب، صدای تکبیر سپاهیان مختار بلند شد و شنیدند که آنها می گفتند: «خبیث کشته شد.» و سپس سرش را از بدن جدا کرده و نزد مختار بردند

زندگی سیاسی "شمربن ذی‌الجوشن" زندگی عجیبی است

از قرارگیری در صف یاران امیرالمؤمنین در بلوای جنگ صفین تا برداشتن جراحت در لشکر امام علی(ع) و افتخار او به این جراحت‌ها و جانبازی‌اش در راه ولایت! زندگی سیاسی این چهره منحرف آن هنگام عجیب‌تر می‌شود که متوجه می‌شویم شمر بر اساس برخی گفته‌ها ، در روزگاری پس از صفین نیز در زندان به سر می‌برده است

در زندان رفتنی که اگرچه تاریخ آن را در هاله‌ای از ابهام فرو برده است اما مشخص آنکه شمر پس از تمام این رخدادها به سمت فتنه میل کرده است و کار را به آنجا می‌رساند که در روز عاشورا قاتل فرزند پیامبر می‌شود.
اما سؤال اینجاست که اگر شمر به هر دلیلی همانند بسیاری دیگر از دشمنان اهل بیت(ع) که نتوانستند در کربلا حضور یابند، نمی‌توانست به کاروان عمر سعد برسد، نفاق و رذیلت خود را چگونه هویدا می‌کرد؟
دشمنان ولایت

آنچه که از مطالعه حوادث پیرامون عاشورا بر می‌آید آن است که دشمنان ولایت در وقایع سال ۶۱ هجری، از صدر تا ذیل وجه مشترکی داشتند و آن انگیزه و تلاش برای سبقت گرفتن در بیان عناد علیه جبهه حق بود

در واقع باید دانست که اولاً یزید و ابن زیاد اگرچه تاکید بر کشتن امام حسین(ع) داشتند اما برخی از رذیلت‌های ‌بزرگی که دشمنان ولایت در عاشورا صورت دادند، هیچیک دستور امرای شام و کوفه نبود و ثانیاً تاریخ به ما می‌گوید که هر یک از اصحاب شیطان اعم از آنانی که در کربلا بودند و یا کسانی که به آن نرسیدند هر یک به نوعی و تا حد توان سعی در بیان عناد خود داشتند.
یک نفر با استهزاء، دیگری با نامه‌نگاری، آن یکی با هلهله‌کشی در مقابل سید‌الشهدا(ع) و دیگری هم با خرج کردن سوابق انقلابی خود برای پشتیبانی از جبهه باطل و سپاه یزدیان. نگاهی دوباره به پرونده افرادی از قبیل شمربن‌ذی‌الجوشن، شریح قاضی و قبل تر از آنها طلحه و زبیر و سران خوارج به عنوان زمینه‌سازان حادثه کربلا نشان می‌دهد که آنان اگرچه هر یک در عمل خود، رفتاری متفاوت داشته‌اند اما در هنگامی که فرصت بروز علنی یافته‌اند ابایی نداشته‌اند از اینکه بیان کنند که هدف اصلی آنها از تمام امضاها، نامه‌ها و جنگ‌ها یک چیز بیشتر نبود و آن شمشیر کشیدن بر روی امام عشق و یاران مظلومش بود.
تاریخ همانگونه که بهانه‌جویی‌های سیاسی زبیر را پس از رحلت پیامبر(ص) به یاد دارد، رجزخوانی‌ها و اسب ‌دوانی‌های او در مقابل امیرالمؤمنین را نیز به خاطر می‌آورد. شریح قاضی خود را اصلاح‌‌گر و نماد دین و تفقّه می‌دانست اما همو بود که نامه حلیّت قتل حسین‌بن علی(ع) را نیز امضا کرد

و همینطور نامه‌هایی که امثال معاویه و طلحه به امیرالمؤمنین و امام حسن(ع) نوشتند. نامه‌نگارانی که هیچگاه پایشان به کربلا نرسید اما تاریخ آنها را به عنوان زمینه‌سازان حادثه کربلا می‌شناسد. منطق تکرار تاریخ این‌گونه می‌گوید که باید نیک بدانیم شمریّت همه پسران ذی‌الجوشن در طول تاریخ، می‌تواند بسته به نوع محیط تبلوری متفاوت داشته باشد. در واقع جان کلام آن است که شمرها هیچگاه ساکت نمی‌مانند.
او اگر در زندان باشد یا در لباس عالم دینی و یا در لباس عضویت سپاه امیرالمؤمنین(ع) و یا در هر لباس دیگری در قبل یا پس از حادثه عاشورا، اما باطن خبیث خود را به هر نحو ممکن برملا می‌سازد.
شمرهای زمانه تماماً یک شاه بیت اساسی را با خود حمل می‌کنند و آن ضدیتی با ولایت و جبهه حق است که همواره آشکار می‌شود. ضدیتی که گاه از لباس یک زندانی و نامه‌هایش بیان می‌شود، گاه از لباس یک عالم دینی منحرف و گاه از لباس کسی که شاید در روزگاری هم لباس سپاه امیرالمؤمنین(ع) را به تن داشته است

صد البته غایت آمال شمرهای زمان بروز دادن دوباره کربلا است، کربلایی که البته این بار دیگر مشخص نیست که یاران امام عشقش فقط ۷۲ نفر باشند...؟! شمرهای زمانه حتما سعی می‌کنند با اقداماتی مثل نیرنگ، نامه‌هایی با حرف‌های دوپهلو و خلاصه هر دستاویزی میزان خلوص یاران ولی زمان را برای ایجاد یک کربلای دیگر بسنجند

اما نکته مهمی که در این میان وجود دارد آن است که بصیرت و حمیّت ما در قبال حقی که آنرا در دستان ولی فقیه زمان متبلور دیده‌ایم، می‌تواند شمرهای زمانه را تا همیشه در نهروان تاریخ دفن کند و کاروان امام عشق را این بار به مدینه فاضله‌ای برساند که ساکنان شهرش جملگی یاران باوفای اویند و تا انقلاب مهدی از نهضتش پاسداری می‌کنند.

رؤیای عجیب علامه امینی درباره شمر(2)

مدتها فکر می کردم که خداوند چگونه «شمر»(ملعون) را عذاب می کند؟ و جزای آن تشنه لبی و جگر سوختگی حضرت سیدالشهدا(ع) را چگونه به او می دهد؟ تا این که شبی در عالم رویا دیدم که امیرالمؤمنین(ع) در مکانی خوش آب و هوا، روی صندلی نشسته و من هم خدمت آن جناب ایستاده ام، در کنار ایشان دو کوزه بود، فرمود: این کوزه ها را بردار و برو از آنجا آب بیاور و اشاره به محلی فرمود که بسیار باصفا و با طراوت بود، استخری پرآب و درختانی بسیار شاداب در اطراف آن بود که صفا و شادابی محیط و گیاهان قابل بیان و وصف نیست

کوزه ها را برداشته و رو به آن محل نهادم آنها را پرآب نموده حرکت کردم تا به خدمت امیرالمومنین(ع) باز گردم. ناگهان دیدم هوا رو به گرمی نهاده و هر لحظه گرمی هوا و سوزندگی صحرا بیشتر می شد، دیدم از دور کسی به طرف من می آید و هرچه او به من نزدیکتر می شد هوا گرمتر می شد گویی همه این حرارت از آتش اوست، در خواب به من الهام شد که او شمر، قاتل حضرت سیدالشهدا(ع) است، وقتی به من رسید دیدم هوا به قدری گرم و سوزان شده است که دیگر قابل تحمل نیست، آن ملعون هم از شدت تشنگی به هلاکت نزدیک شده بود، رو به من نمود که از من آب بگیرد، من مانع شدم و گفتم: اگر هلاک هم شوم نمی گذارم از این آب قطره ای بنوشد.
حمله شدیدی به من کرد و من ممانعت می نمودم، دیدم اکنون کوزه ها را از دست من می گیرد لذا آنها را به هم کوبیدم، کوزه ها شکسته و آب آنها به زمین ریخت چنان آب کوزه ها بخار شد که گویی قطره آبی در آنها نبوده است، او که از من ناامید شد رو به استخر نهاد، من بی اندازه ناراحت و مضطرب شدم که مبادا آن ملعون از آب استخر بیاشامد و سیراب گردد، به مجرد رسیدن او به استخر، آب استخر خشک شد چنان که گویی سالها است یک قطره آب در آن نبوده است

درختان هم خشک شده بودند او از استخر مأیوس شد و از همان راه که آمده بود بازگشت، هرچه دورتر می شد، هوا رو به صافی و شادابی و درختان و آب استخر به طراوت اول بازگشتند، به حضور امیرالمؤمنین(ع) شرفیاب شدم، فرمودند: خداوند متعال این چنین آن ملعون را جزا و عقاب می دهد، اگر یک قطره آب آن استخر را می نوشید از هر زهری تلخ تر و هر عذابی برای او دردناک تر بود. بعد از این فرمایش از خواب بیدار شدم»(3

 1-البدایه النهایه، ج 8، ص 297 2-یادنامه علامه امینی ص 13 و 14 3-سرنوشت قاتلان شهدای کربلا،

سنان ابن انس

سنان یکی از جنایتکاران بی رحم سپاه عمرسعد بود بطوریکه بعضی نوشته اند که این جانی سر امام حسین(ع) را از تن جدا کرده است

او در عرصه واقعه کربلا، ستم های فراوانی بر خاندان پیامبر اکرم ص روا داشت و جنایت های فراوانی مرتکب شد. بطوری که نام او در ردیف جنایتکاران بزرگ واقعه عاشورا ثبت شده است

بهر حال پـس از قیام مختار، «سنان » از کوفه به بصره گریخت. طرفداران مختار در کوفه خانه او را ویران کردند و در اطراف بصره کمین کردند تا او را دستگیر کنند. سپاهیان مختار مترصد بودند که به نحوی او را گرفتار عدالت نمایند

یک روز که سنان از بصره به طرف «قادسیه» در حرکت بود، نیروهای مختار به او حمله ور شدند و او را بین «عذیب» و قادسیه دستگیر کردند، و نزد مختار آوردند

مختار دستور داد که ابتدا انگشتانش را قطع کنند و سپس دست و پای او را جدا کردند، آنگاه دیگی از روغن زیتون به جوش آوردند و سنان را در آن انداختند

و به این ترتیب او را در جهنم ساقط کردند تا اینکه در برزخ و قیامت به سزای واقعی اعمال ننگین خویش برسد.

حرمله بن کاهل

«حرمله» همان سنگدل لعینی بود که با تیر سه شعبه گلوی حضرت علی اصغر(ع) را شکافت. «منهال بن عمرو» : من پس از آن که از مکه بازگشتم نزد امام سجاد(ع) رفتم، امام به من فرمود: آیا از «حرمله بن کاهل» خبر داری که در چه حالی است؟ عرض کردم: «هنگامی که از کوفه خارج شدم او زنده بود

امام زین العابدین(ع) دستانش را به سوی آسمان بلند کرد و فرمود: «خدایا! حرارت آتش را به او بچشان، خدایا حرارت آهن را به او بچشان»!(بحارالانوار 45 ص 322)
هنگامی که به کوفه بازگشتم، «مختاربن ابی عبیده ثقفی» قیام کرده بود و او از قبل با من دوست بود، پس از دید و بازدیدها سوار بر مرکب شده و به طرف منزل مختار حرکت نمودم و در بیرون خانه اش با او ملاقات کردم

مختار گفت: «از هنگامی که حکومت کوفه در اختیار ما قرار گرفته به دیدن ما نیامدی و تبریک نگفتی و به ما کمک نکردی؟!» گفتم: «در این مدت در مکه بودم و هم اکنون نزد تو آمده ام که با هم صحبت کنیم

پس از آن هر دو همراه هم به راه خود ادامه دادیم تا این که به کناسه کوفه رسیدیم. مختار در آنجا توقف کرد، مثل این که در انتظار کسی به سر می برد. پس از مدت کوتاهی جمعی با شتاب به نزد او آمدند و گفتند: «ای امیر! به تو بشارت می دهیم که حرمله بن کاهل دستگیر شد!

هنگامی که حرمله را آوردند مختار گفت: «خداوند را حمد و سپاس می گویم که مرا بر تو مسلط کرد.» سپس جلاد را خواست و به او دستور داد که دست های حرمله را قطع کند. جلاد دست های او را از تنش جدا کرد، سپس دستور داد که پاهایش را هم قطع کنند و چنین کردند، پس از آن گفت: «آتش بیاورید!» مأموران دسته های نی را آوردند و آتش زدند و او را در آتش انداختند

منهال گفته است: در این هنگام فرمایش امام سجاد(ع) به یادم آمد و بی اختیار گفتم: «سبحان الله»! مختار گفت: «تسبیح خداوند در همه حال خوب است اما ظاهرا این تسبیح از روی تعجب بود

گفتم: بله در هنگام بازگشت از مکه، خدمت امام سجاد(ع) رسیدم و آن حضرت از من درباره حرمله سؤال کرد و من نیز در جواب گفتم: او زنده است.
امام سجاد(ع) دست به دعا برداشت و فرمود: خدایا به او حرارت آهن و حرارت آتش را بچشان! اکنون چون دعای امام سجاد(ع) را به دست شما مستجاب شده دیدم شگفت زده شدم و این ذکر بر زبانم جاری شد.
مختار گفت؛ «واقعا این سخن را از علی بن الحسین(ع) شنیدی؟» گفتم: «آری به خدا سوگند خودم شنیدم که حضرت این سخن را فرمود

ناگهان دیدم که مختار از مرکبش پایین آمد و دو رکعت نماز گزارد و سجده ای طولانی کرد سپس برخاست و سوار اسبش شد و من نیز سوار شدم و با هم به سوی منزل من آمدیم. وقتی مقابل خانه ام رسیدیم، به مختار گفتم: «اگر امیر موافق با شد به من افتخار دهد و خانه ام را مزین به حضور خود نماید و در خانه ما غذا تناول فرماید

مختار گفت: «ای منهال! تو خود مرا خبر دادی که علی بن الحسین(ع) دعاهایی کرد که به دست من مستجاب شده است و با این وجود مرا به غذا خوردن دعوت می کنی؟ امروز به شکرانه این که خداوند به من توفیق داد که دعای آن حضرت به دست من مستجاب شود، روزه گرفته ام.»

خولی بن یزید اصبحی

یکی از کسانی که در لیست ماموران مختار برای دستگیری بود، خولی بود. خولی سر مبارک امام حسین(ع) را به همراه خود آورد و در روی چیزی که شبیه تنور بوده است و در پوش داشت، گذاشت تا روز بعد آن را به نزد ابن زیاد ببرد. خولی دو همسر داشت: یکی از زنانش شیعه و از دوستدار اهل بیت(ع) بود

او شب هنگام مشاهده کرد که نوری از سر ساطع می شود و متوجه شد که این سر، متعلق به امام حسین(ع) است. از وقتی «عیوف» متوجه این کار خولی شد، با او دشمن شد

روزی مختار عده ای را برای دستگیری «خولی بن یزید اصبحی» فرستاد. فرستادگان مختار وارد منزل خولی شدند. او ترسید و در توالت منزلش پنهان شد.
«عیوف» به فرستادگان مختار گفت: دنبال چه کسی هستید؟ آنها گفتند: همسرت کجاست؟ عیوف گفت: نمی دانم، ولی با دست به محل پنهان شدن خولی اشاره کرد! یاران مختار خولی را دستگیر کردند و او را در حالی که چیزی روی سر خود نهاده بود بیرون آوردند و همان جا او را کشته و بدنش را در آتش سوزاندند2.

 1-سرنوشت قاتلان شهدای کربلا- ص 29، 2-کامل- ابن اثیر ج 4 ص 240

حکیم بن طفیل طائی

مختار، «عبدالله بن کامل» را برای دستگیری «حکیم بن طفیل» فرستاد. حکیم کسی بود که لباس های حضرت ابوالفضل عباس(ع) را برداشته بود و به طرف امام حسین(ع) نیز تیراندازی کرده بود و...

عبدالله بن کامل او را دستگیر نمود. اقوام حکیم نزد «عدی بن حاتم طایی» رفتند و او را وادار کردند که در حق حکیم شفاعت کند. عدی بن حاتم خود را به عبدالله بن کامل رساند و شفاعت نمود

عبدالله گفت: «من اختیاری ندارم.» و قرار بر این شد که عدی نزد مختار برود شاید او را راضی نماید- قبلا نیز عدی در حق جماعتی که با مختار مخالفت کرده بودند، ولی از لشکر عمر بن سعد نبودند شفاعت کرده بود و مختار نیز از آنان گذشت کرده بود

- یاران مختار به عبدالله بن کامل گفتند: «ما می ترسیم امیر، سخن عدی را قبول کند و از حکیم بن طفیل نیز چشم پوشی نماید و حال آن که تو جرم و گناه او را خوب می دانی، پس اجازه ده تا او را به قتل برسانیم.»
عبدالله بن کامل گفت: «هر چه می خواهید بکنید.» آنان دستان حکیم را بسته و به او گفتند: «تو لباس های عباس فرزند امیرالمؤمنین را از تنش در آوردی ؟ به خدا سوگند تو را زنده برهنه می کنیم تا با چشمان خویش ببینی!

پس او را برهنه کردند و گفتند: «تو حسین را هدف تیر خود قرار دادی؟ به خدا سوگند ما نیز تو را هدف تیرهای خود قرار می دهیم!» و سپس به قدری به او تیر زدند که بی جان بر روی زمین افتاد.
از آن طرف عدی بن حاتم، بی خبر از این رویداد، نزد مختار آمد و شفاعت حکیم را نمود مختار گفت: «آیا تو شفاعت قاتلان حسین را می کنی؟» گفت: «بر او دروغ بسته اند

مختار گفت: «اگر چنین باشد او را به خاطر تو آزاد می کنیم.» چیزی نگذشت که عبدالله بن کامل وارد شد. مختار گفت: «حکیم چه شد؟» گفت: «شیعیان او را به هلاکت رساندند.» مختار گفت: «چرا در کشتن او شتاب کردید؟ عدی آمده و در حق او شفاعت می کند

- و مختار نیز از کشته شدن او خشنود بود- عبدالله گفت «شیعیان او را کشتند.» عدی گفت: «دروغ می گویی، ترسیدی کسی که از تو بهتر است (مختار) شفاعت مرا قبول کند.» در این حال ابن کامل به عدی بن حاتم ناسزا گفت، اما مختار او را ساکت کرد. عدی نیز از آن جا خارج شد در حالیکه از مختار راضی بود و از عبدالله بن کامل شکایت داشت

بجدل بن سلیم

بجدل بن سلیم یکی از سپاهیان سنگدل عمر سعد بود که در واقعه کربلا خباثت و دنائت ویژه ای از خود بروز داد

«بجدل» پس از شهادت حضرت امام جسارت و لئامت را به حدی رساند که انگشت امام(ع) را قطع کرد و انگشتر او را ربود. بجدل هم از جمله کسانی بود که در لیست مختار بود تا دستگیر شود و به سزای عمل ننگینش برسد

سپاهیان مختار به دنبال «بجدل» رفته و او را یافته دستگیر کردند و نزد مختار آوردند. وحشتی عظیم در روح و جسم بجدل پدید آمد و...

مختار گفت: دست و پاهایش را قطع کنید و او را به همین حال رها کنید! افراد مختار، دست و پای «بجدل» را قطع کردند و او را در همان حال رها کردند تا به هلاکت رسید بحارالانوار ج45 ص 376- علامه مجلسی

زیدبن رقاد

زیدبن رقاد، همان ملعونی بود که وقتی «عبدالله» نوجوان دوازده ساله امام حسن مجتبی(ع) به طرف امام حسین(ع) دوید و می خواست از عموی مظلومش دفاع نماید با تیری او را نشانه گرفت. عبدالله برای دفاع از خود دستش را بر پیشانی گذاشت و تیر زید ملعون، دست و پیشانی او را به هم دوخت!(1)

من به طرف نوجوانی تیر انداختم و او دستش را بر پیشانی نهاد و آن تیر دستش را به پیشانی اش دوخت و نتوانست دست خود را جدا کند! در این حال نوجوان (عبدالله) چنین می گفت: خداوندا! اینان ما را کم شمردند و خوار ساختند، پس اینها را بکش، همان گونه که ما را کشتند و آنان را خوار کن، چنان که ما را خوار کردند»!
زید می افزاید: سپس تیر دیگری به آن نوجوان زدم که او را کشت. پس به بالین نوجوان آمدم تا تیری که با آن او را کشتم، از پیشانی او خارج کنم، اما دیدم که نوجوان از دنیا رفته است من تیر را از جایش بیرون آوردم اما پیکان تیر در پیشانی اش ماند!

مختار، عبدالله بن کامل را با گروهی از افرادش برای دستگیری زید فرستاد آنها خانه زید را محاصره کردند. او با شمشیر از منزل خارج شد و به یاران مختار حمله کرد. عبدالله ابن کامل به یارانش گفت: «با شمشیر و نیزه بر او حمله ور نشوید بلکه او را با تیر زده و سنگباران کنید

افراد ابن کامل هم زید را تیرباران و سنگباران کردند تا این که روی زمین افتاد و درحال مرگ بود ولی هنوز زنده بود که انتقام گیرندگان جسم او را به آتش کشیدند.(2) 1- کامل ابن اثیر ج4 ص244 2- سرنوشت قاتلان شهدای کربلا، ص33-

«عمر بن صبیح»

یکی از فعالان سپاه عمرسعد و ملعونینی بود که در عرصه نبرد تلاش زیادی می کرد تا به جبهه حق، لطمه وارد سازد. او، مترصد فرصتی بود تا به یاران امام حسین(ع) ضربه زده و با این کار، خود را در چشم فرماندهان سپاه ابن زیاد و عمر سعد محبوب سازد

بر همین اساس، «عمر» همراه با عده ای از سپاهیان عمر سعد، هر از چند گاهی به یاران حضرت سیدالشهدا حمله می کردند و آنها را بوسیله نیزه و مجروح می کردند

پس از قیام مختار، عمر عزلت گزیده بود و می ترسید که در ملأعام ظاهر و حاضر شود تا اینکه یاران مختار او را یافتند و شبانه او را در خانه اش به دام انداختند.( کامل ابن اثیر ج4 ص 244)

عمر را نزد مختار آوردند. مختار پرسید: می گویند در واقعه کربلا خیلی تلاش می کردی تا با نیزه به یاران اباعبدالله(ع) ضربه بزنی؟

عمر گفت: در واقعه کربلا، من با نیزه بر یاران حسین بن علی(ع) حمله می کردم و آنها را مجروح می ساختم اما کسی از آنها را به قتل نرساندم

مختار وقتی اعتراف عمر را به حمله و جنگ و مجروح ساختن یاران امام حسین(ع) شنید مطمئن شد که این ملعون هم جزو قاتلان و سفاکان سپاه عمر سعد است که جنایات زیادی مرتکب شده است

سپس دستور داد که: نیزه ها را بیاورید! یاران مختار نیزه ها را آوردند و با نیزه آنقدر بر بدن او زدند که عمر به هلاکت رسید.

عاقبت غارتگران اموال امام حسین(ع)در عاشورا

گروهی با مختار بودند که آنان را «دبابه» می نامیدند. مختار آنان را به خانه ای در محله حمراء فرستاد که برخی از قاتلان حسین(ع) در آنجا جمع شده بودند که از جمله آنان عبدالرحمن بن ابی خشکاره و عبدالرحمن بن قیس خولانی و گروهی دیگر بودند

مأموران مختار آنها را گرفتند و نزد مختار آوردند، مختار به آنان گفت: «ای قاتلان صالحان! و ای کشندگان سرور جوانان اهل بهشت!

آیا نمی بینید که خداوند امروز از شما انتقام می گیرد؟ غارت اموال حسین(ع) این روز نحس را برای شما آورد.» مأموران مختار آنها را که چهار نفر بودند به بازار بردند و در آنجا گردن زدند

سائب بن مالک اشعری که از سپاهیان مختار بود، سه نفر را که از جمله شرکت کنندگان در صحنه کربلا و در سپاه عبیدالله بن زیاد بودند دستگیر نمود و آنها را نزد مختار آورد، مختار نیز دستور داد که آنان را به بازار کوفه برده و در آنجا به قتل رساندند.
عبدالله و عبدالرحمن فرزندان صلخت و عبدالله بن وهب همدانی- او پسر عموی اعشی همدان بود- را نزد مختار آوردند، مختار دستور داد آنها را نیز به قتل برسانند. مختار، عبدالله بن کامل را برای دستگیری عثمان بن خالد و بسربن ابی سمط فرستاد

این دو نفر از کسانی بودند که در کربلا حضور داشتند و در سلب و عریان کردن بدن امام حسین(ع) شرکت داشتند. (قصه کربلا ص650)

عبدالله بن کامل هنگام عصر مسجد بنی دهمان را محاصره کرد و گفت: گناهان قبیله بنی دهمان تا قیامت بر عهده من باشد اگر عثمان بن خالد را تحویل من ندهید، در غیر اینصورت همه شما را خواهم کشت

قبیله بنی دهمان نیز به او گفتند: ما را مهلت بده تا او را پیدا کنیم. پس آن دو را (هنگام فرار به سوی جزیره یافتند) نزد عبدالله بن کامل آوردند و او نیز هر دو را گردن زد و نزد مختار آمده و او را باخبر کردند. مختار نیز به او دستور داد که برگردد و پیکر آنها را آتش بزند و گفت: آنها نباید دفن شوند بلکه باید با آتش سوزانده شوند.
به این ترتیب، دست انتقام الهی از ستمکارانی که انواع و اقسام ظلم و تبهکاری را در حق خاندان عصمت و طهارت کرده بودند، از آستین مختار ابوعبیده ثقفی بیرون آمد و پس از مدت کوتاهی، گردنکشان ظالم و تبهکاران ستمگر را به سزای اعمال ننگینشان رساند

در حقیقت آیه آخر سوره شعرا که می فرماید: وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون یعنی: بزودی کسانی که ظلم و ستم کردند می دانند که (چگونه زیر و رو شده و) بازگشتشان به کجاست! در واقعه کربلا عینیت پیدا کرد!

البته ظلم ها و ستم های سپاه عمرسعد به خاندان عصمت و طهارت فوق العاده زیاد بود و مجازات واقعی آنها در عالم برزخ، قیامت و دوزخ قابل اجرا است.

گزارش آماری از اسیران و بازماندگان واقعه کربلا

آما رهای گوناگونی از اسیران کربلا و بازماندگان واقعه عاشورا گزارش شده و تعداد اسیران مرد چهار، پنج، ده و دوازده نفر ذکر شده است

تعداد اسیران زن نیز چهار، شش و 20 نفر گزارش شده است

بنابراین، اظهار نظر قطعى در مورد تعداد اسرا، مانند تعداد شهداى کربلا، ممکن نیست، ولی نام شمارى از اسیران که در منابع مختلف گزارش شده است، با این حال آماری از بازماندگان واقعه کربلا از کتاب دانشنامه امام حسین ع( تألیف آی تالله محمد محمدی ر ی شهری )

اسیران مرد بنی هاشم

1 علی بن حسین امام زین العابدین)ع(دومین فرزند پسر امام حسین)ع( نیز على نام داشت و به دلیل اینکه او میان على اکبر و عل اصغر قرار داشت، على اوسط نیز نامیده شده است، ایشان چهارمین امام از امامان دوازده گانه اهل بیت)ع( است که پس از شهادت پدرش به مقام امامت، نائل آمد و امامت در نسل او امتداد یافت

مادر وى، شهربانو دختر یزدگرد است، قول مشهور سال ولادت ایشان را سال 38 هجرى مىداند، امام با فاطمه دختر امام حسن)ع( ازدواج کرد و داراى 3 فرزند به نامهاى حسین، محمّد(امام باقر) و عبداللّه شد

ایشان در 57 یا 58 سالگى، در روز 12 یا 25 محرم سال 94 یا 95 هجرى بوسیله ولید بن عبدالملک، مسموم شد و به شهادت رسید.

2 محمد بن علی الحسین )امام باقر)ع( در حادثه کربلا، 2 سال و چند ماه داشت.

3 حسن بن حسن، معروف به حسن مثنّا وى فرزند امام حسن)ع( و همسرش ، فاطمه دختر امام حسین)ع( بوده است، حسن مُثنّا در واقعه کربلا 20 ساله شمرده شده است که جنگید تا بر اثر جراحات، بیهوش شد، او را به کوفه بردند و درمان کردند

وى پس از بهبود ، به مدینه رفت، بر اساس نقلها ، وى در 35 ، 37 یا 38 سالگى به دستور ولید بن عبدالملک، مسموم شد و به شهادت رسید و در بقیع به خاک سپرده شد، هر چند جمع این اقوال با هم، ممکن نیست.

4 عمرو بن حسن برخى از عمرو بن حسین یا عمر بن حسین، یاد کرده اند.

5 محمّد بن حسین گرچه امام حسین)ع( فرزندى به نام محمّد داشته، ولى این احتمال وجود دارد که وى محمّد بن على بن الحسین)ع( بوده که نامش تصحیف شده است

6 قاسم بن محمّد بن جعفر همسر وى، امّ کلثوم دختر عبداللّه بن جعفر بوده است

7 محمّد بن عقیل عده ای وی را جزو شهدای کربلا آورده اند.

اسیران زن بنی هاشم

8 زینب کبری )س(پیام آور خون شهیدان، حماسه سراى قیام اباعبداللّه الحسین)ع(، رسواکننده زورمداران و تزویرگران ستم گستر، جلوه وقار، راز حیا، تبلور سربلندى و سرفرازى و اسُوه استوارى و عبادت و شکیبایى است

او با پسرعمویش عبداللّه بن جعفر بن ابىطالب، ازدواج کرد و على ، عون، محمّد، عبّاس و ا ّمکلثوم را برایش به دنیا آورد، او «امُّ الصائب » نامیده شده است.

9 امُّ کلثوم دختر امام علی)ع(وى «زینب صغرا » نیز نامیده شده و پدرش امیر مؤمنان)ع( است؛ ولى ظاهرا مادرش فاطمه زهرا)س( نیست؛ زیرا ا ّمکلثومى که دختر فاطمه زهرا)س( است، بنا بر مشهور در زمان حیات امام حسن)ع( از دنیا رفته است.

10 فاطمه دختر امام على)ع( وى که «فاطمه صغرا » نیز نامیده شده، همسر ابوسعید بن عقیل بوده که در جریان کربلا به شهادت رسیده است، وى از راویان حوادث کربلاست

11 فاطمه دختر امام حسن)ع(وى همسر امام زین العابدین)ع( و مادر امام باقر)ع( و مادربزرگ سایر امامان اهل بیت)ع(است. از امام صادق)ع( روایت شده که درباره او مىفرماید: «چنان شخصیت راستگو و درست کردارى بود که در میان خاندان حسن)ع( زنى چون او دیده نشده است .»

12 سَکینه، دختر امام حسین)ع( نام وى ، آمنه است و امینه و امُیمه نیز گفته اند، سَکینه، لقب اوست که مادرش به وى داد، مادرش رَباب دختر امِرؤ القَیس است. سکینه، زنى خوش خو، ظریف، زیبارو، عفیف، اهل شعر و ادب و از راویان حدیث بود. بزرگان قریش و بزرگان شعر و ادب، در مجلس وى حاضر مى شدند.

13 رَباب، همسر امام حسین)ع( وى مادر على اصغر)ع( است، پدرش ، امرؤ القیس بن عَدى، از مسیحیان شام بود که در روزگار خلافت عمر ، اسلام آورد و مادرش ، هند دختر ربیع بن مسعود است

شعر امام حسین)ع( در مدح او و سَکینه، نشان دهنده علاقه فراوان امام)ع( به آنان است، رَباب، پس از شهادت همسرش امام حسین)ع(، یک سال بیشتر زنده نماند و در تمام این مدّت، به زیر سایه نرفت و برخى گفته اند در کنار مزار امام حسین)ع( به سوگ نشست و سپس از غم فراق او از دنیا رفت.

14 رُقیَّه، دختر امام على)ع( همسر مسلم بن عقیل)ع( نیز بوده، در کربلا حضور داشته است.

بازماندگان از غیر بنی هاشم

15 مُرَقّع بن ثمُامه اسدى برپایه گزارشى، وى در کربلا مجروح شد و در کوفه از دنیا رفت، طبق گزارشى دیگر، وى پس از واقعه کربلا به زاره و در گزارشى دیگر به رَبذَه، تبعید شد و تا هلاکت یزید، آن جا ماند و پس از گریختن ابن زیاد به شام، به کوفه رفت.

16 سوّار بن عُمَیر جابرى وى در واقعه کربلا، مجروح و اسیر شد و شش ماه پس از آن، بر اثر جراحتهایى که برداشته بود، به شهادت رسید، در «زیارت ناحیه مقدّسه »، آمده است: «درود بر زخمىِ اسیر، سوّار بن اب ىحِمیَر فهَْمى هَمْدانى »

17 عمرو بن عبداللّه جُندَعى او از مجروحان واقعه کربلاست که یک سال بعد از آن، به شهادت رسید، در «زیارت ناحیه مقدّسه »، از وى چنین یاد شده است: درود بر مجروحِ کم جان، عمرو بن عبداللّه جُندَعى

18 عُقْبة بن سَمعان وى، غلام رَباب، همسر امام حسین)ع( بوده است، شیخ طوسى او را در زمره یاران امام)ع( آورده است، او در تمام مسیر، همراه امام)ع( بوده و از راویان مشهور واقعه کربلاست

19 ضحّاک بن عبداللّه مشرقى وى همراهىِ خود با امام)ع( را مشروط به مفید بودن، کرده بود و پس از آنکه مشخّص شد که سرنوشت، چیزى جز شهادت نیست، این موضوع را با امام)ع( در میان گذاشت، امام)ع( هم موافقت فرمود که اگر مىتواند، خود را از حلقه محاصره دشمن، خارج کند، به این ترتیب وى فرار را بر همراهى با امام)ع( و شهادت برگزید.

20 مسلم بن رباح غلام على بن ابىطالب)ع( و منشى ایشان بود که از آزادشدگان به دست امام)ع( بوده است، او همچنین، غلامِ حسین)ع( نیز بوده است، بر پایه برخى از گزار شها، وى در روز عاشورا، در کنار امام)ع( بوده ، ولى احتمالا به دلیل برده بودن، در امان مانده است.

21 غلام عبد الرحمان بن عبد ربهّ انصارى او روایتگر شوخى کردن یاران امام)ع( با یکدیگر در صبح عاشوراست.

آنها که فرصت رکاب امیرالمؤمنین(ع) را از دست دادند، مبتلا به خون حسین(ع) شدند

به خدا قسم مردم کوفه، یزید را دوست نداشتند. مردم کوفه از یزید متنفر بودند. مردم کوفه امیدی به یزید نداشتند که به آنها مهربان بشود. مردم کوفه هیچی از یزید نمی‌خواستند

بیچاره‌ها، بدبخت‌ها فداکاری کردند برای یزید. اینکه خیلی بدتر از جهنم است. چرا فداکاری کردند برای یزید؟ چون علی(ع) به آنها می‌فرمود: بیایید در راه خدا جهاد کنید، در رکاب من جهاد کنید اما سستی می‌کردند

مردم کوفه لااقل سه جنگ پای رکاب امیرالمؤمنین جنگیدند نه اینکه نیایند اصلاً، جنگ صفین بیش از یک سال طول کشید سی هزار کُشته داد. مردم کوفه این‌جور نبود که مطلقاً نیایند، ملحد نبودند، کافر نبودند اما شُل آمدند

علی ع را غضبناک کردند، دلش را شکستند، انتظار علی را برآورده نکردند، فرمود: «یَا أَشْبَاهَ الرِّجَالِ وَ لَا رِجَالَ (نهج البلاغه، خطبه 27) مرد نیستید شما انسان نیستید شما. چرا اذیت می‌کنید؟ چرا گوش نمی‌دهید؟ مقداری از اینها در جنگ جمل آمدند، در جنگ نهروان حضور داشتند، آمدند پای رکاب امیرالمؤمنین، اما خوب نیامدند، تا آخر نیامدند

اینها چون خوب پای رکاب علی(ع) نیامدند خدا تصمیم گرفت آنها را مجازات کند، چگونه مجازات کرد؟ کاش اینها را مستقیم برده بود جهنم، دست‌شان به خون حسین آغشته نمی‌شد. فرمود: حالا که به علی امیرالمؤمنین کمک نکردید، من مبتلایتان می‌کنم به اینکه بروید ایثارگرانه از خود بگذرید، خودکشی کنید، بی‌جیره و مواجب برای یزید کار کنید، حسین(ع) بکشید

آیا ماهیّت حقیقی عبرت‌های عاشورا اینجا نیست؟ چرا آن روزی که بهت گفتم فداکاری، بکن فداکاری نکردی؟ این یک فرصت از دست رفته است، اگر غضب خدا در عالی‌ترین مرتبه به تو متوجه بشود دیگر بحث استبدال نیست بحث ابتلاست، مبتلا می‌کند تو را.

معمّای تاریخی «قُلُوبُهُمْ مَعَکَ وَ سُیُوفُهُمْ عَلَیْکَ» چگونه حل می‌شود؟

باور بفرمایید خیلی از کسانی که آمده بودند کربلا، قصد کشتن اباعبدالله‌الحسین(ع) را نداشتند، این سقوط به یکباره بود، تصاعدی اینقدر بدی در روح آنها ایجاد شد، این سخن مشهور تاریخ است، گفتند: دوستت دارند حسین، اما شمشیرهایشان علیه شماست. این معمّای تاریخی را حل کنید

چرا اینگونه کسی را که دوست دارند، دارند قطعه قطعه می‌کنند؟ بگویم فریاد شما مردان غیرتمند بلند بشود؟ روضه‌های ما مثال‌های عالی‌ترین و عمیق‌ترین معارف ماست

داشت خلخال را از پای یکی از دخترکان حسین فاطمه می‌کَند، بچه می‌ترسید، می‌لرزید، آن نامردی که داشت خلخال را می‌کَند خودش هم گریه می‌کرد، برگشت فرمود: آخر نامرد داری ظلم می‌کنی، گریه هم می‌کنی؟ گفت: آخر من می‌دانم شما بچه‌های پیغمبر هستید. خب چرا این جنایت را می‌کنی؟ خدا مبتلا نکند آدم را، در خدمت قرار می‌گیرد، در خدمت که قرار گرفت چه خواهد شد؟

امام حسین یک لحظه هم در مقابل دشمن خضوع نکرد

اگر کربلا نبود اسلام هم نبود و اسلام با امام حسین‌(ع) باقی ماند. با انقلاب بزرگ امام حسین (ع) اسلام ماندگار شد و این باید بیشتر مورد توجه امت اسلامی قرار گیرد. عزاداری ما باید دارای مفهوم باشد

حرمت عزاداری سیدالشهدا(ع) بایدنگه داشته شود و مداحان و ذاکران اهل بیت باید غیر از اینکه جنبه حماسی کربلا رابیان می کنند به بازگو‌کردن جنبه‌های معرفتی کربلا بپردازند تا آشنایی نسل نو به کربلا بیشتر از جنبه معرفتی باشد

امام حسین حتی یک لحظه در مقابل دشمن گردن کج نکرد و هر چه به عاشورا نزدیک ‌تر می شد چهره امام نورانی تر و عشقش به خدا و لقای پروردگار بیشتر می شد؛ چون امام این راه را آزادانه انتخاب کرد

دشمن تمام قد در مقابل اسلام ایستاده و امروز پادشاهان آل سعود و بحرین و امثال اینها یزیدیان زمانند و این حرارت عاشورایی باید به معنای حقیقی خود در کشورها به وجود بیاید تا به نتیجه برسد.


                                               فرستاده پادشاده روم در مجلس یزید

 از امام زین العابدین ع روایت شده که چون سر مبارک امام حسین ع را برای یزید آوردند، سر مقدس را مقابل خود قرار داده و میخواری می‏کرد. یک روز فرستاده پادشاه روم که از اشراف بود در مجلس حضور داشت و از یزید پرسید که این سر کیست؟ یزید گفت: این سر حسین است. فرستاده روم وقتی چنین شنید گفت: تف بر تو باد. پدر من با واسطه‏های بسیار از نواده‏های حضرت داوود است؛ با این حال، مسیحیان مرا به این دلیل بزرگ می‏شمارند و از خاک پایم تبرک می‏برند، و شما پسر دختر پیامبر خود را می‏کشید؟! این چه دینداری است؟ یزید وقتی اعتراض سفیر روم را شنید، گفت: این نصرانی را بکشید تا مرا در کشور خود رسوا نکند. چون نصرانی چنین فهمید گفت: دیشب رسول خدا ص را در خواب دیدم که به من فرمودند: تو اهل بهشتی. و سپس شهادتین گفت و سر حسین ع را به سینه چسبانید و بوسید تا کشته شد.

اهداف یزید از اسارت و به آتش کشیدن خیام اهل بیت سیاست حکومت‏های ظالم آن است که برای جلوگیری از نهضت‏های احتمالی بعدی، از هر وسیله‏ای استفاده کنند. حکومت یزید نیز پس از فاجعه عاشورا، برای ایجاد ترس و وحشت بین مردم، اهل بیت را با وضعی دلخراش اسیر کرد و در دو شهر مهم کوفه و شام گرداند. شبیه این کار غیر انسانی را عبیداللّه‏ بن زیاد در شهادت مسلم بن عقیل و هانی بن عروه انجام داده بود. او بدن‏های پاک این دو را پس از شهادت در کوچه‏ها و خیابان‏های کوفه گرداند. همچنان که سر مبارک امام حسین و دیگر شهیدان کربلا را بر بالای نیزه کرد و به تماشای مردم گذاشت‏.

اسارت زن مسلمان از مظلومیت‏هایی که حکایت از نقض آشکار قوانینی است که اسلام به آنها سفارش کرده، اسیر گرفتن زن مسلمان است. در حادثه کربلا پس از پایان نبرد، اهل بیت امام حسین را اسیر کرده و شهر به شهر گرداندند و در کوفه و شام به نمایش گذاشتند. اسیر گرفتن زن مسلمان از نظر اسلام مردود است چنان که علی ع در جنگ جمل اسیر کردن را روا نشمرد و عایشه را به همراه عده‏ای زن به شهر خودش بازگرداند؛ اما متجاوزان اموی فرزندان پیامبر را مثل اسیران کافر، از کوفه به شام فرستادند و چهره زنان اسیر را بر اهالی شهرها نمودند و درنهایت سنگدلی با آنان رفتار کردند. چنان که حضرت زینب ع هنگام عبور از کنار اجساد شهدا (در اعتراض به اسارت اهل بیت) فرمود: ای محمّد ص این دختران تو هستند که به اسارت می‏روند.‏

تأثیر تبلیغ اهل‏بیت در داخل کاخ یزید زنان اهل بیت، در کاخ یزید تبلیغات گسترده‏ای انجام دادند. طبری در کتاب تاریخ خود می‏نویسد: زنان اهل بیت از منزل یزد خارج نشدند، مگر آنکه دیگر زنان برای سوگواری به منزل او رفتند، و هیچ زنی از آل ابی‏سفیان باقی نماند مگر آنکه به نزد آنان آمد و در آنجا اقامه عزا کرد. عزاداری اهل‏بیت در کاخ یزید و دارالاماره، چنان تأثیر گذاشت که مردم تصمیم گرفتند به خانه یزید ریخته و او را بکشند.

از بین بردن ابهت پوشالی یزدیان سیاست رعب و وحشت یزیدیان، با افشاگری‏های اهل بیت با شکت روبه رو شد. اهل‏بیت امام حسین ع با وجود تحمل سخت‏ترین مشکلات، در مقابل دشمنان تسلیم نشدند؛ بلکه با خطبه‏ها و سخنرانی‏های کوبنده علاوه بررسوا کردن حکومت یزید به توده ناآگاه مردم درس آزادی و آزادگی دادند و بدین گونه، نهضت‏های دیگری چون قیام توابین شکل گرفت. و شعار نهضت امام حسین ع در فضای تمامی شهرها طنین افکند








نظرات  (۲)

با سلام
مطالب بسیار عالی بود فقط  مطالبی که شماره گذاری کردید منابعشون رو نتونستم پیدا کنم محبت میکنید راهنمایی بفرمایید
در ضمن از مطالبتون در سایت خادم العباس(ع)استفاده کردم
همراه با ادرس سایتتون
یا علی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">