تاریخی فرهنگی قرآنی

موضوعات قرآنی ؛ دینی و آموزشی : مطالب طبقه بندی شده جهت تحقیق ؛ جزوه ؛ کتاب و .....

تاریخی فرهنگی قرآنی

موضوعات قرآنی ؛ دینی و آموزشی : مطالب طبقه بندی شده جهت تحقیق ؛ جزوه ؛ کتاب و .....

مشخصات بلاگ
تاریخی   فرهنگی   قرآنی

آشنائی با تاریخ اسلام :
عبرت آموزی (و لقد اهلکنا القرون من قبلکم .... گذشته چراغ راه آینده است)
آشنایی با علوم و موضوعات قرآنی ( هدی و رحمه للمتقین)

کپی و تبدیل به جزوه و کتاب با اطلاع مجاز است .

آخرین نظرات

داستان پیامبران : از آدم تا خاتم 1

پیامبران بیوگرافی و مختصر از زندگی  2

داستان پیامبران

آدم وحوا

بعد از جدایی آسمانها و زمین از هم، جدایی زمین از خورشید ودور شدن سیارات از ستارگان و آنگاه که دود و گاز همه جا را فراگرفته بود، روی زمین پر از آب شد و خداوند باد را مأ مور کرد تا جلوی پیشروی آب ها را بگیرد، سپس در یک شب که دحوالارض( روز بیست وپنجم ذی القعده، که دارای اهمیت ثواب برای روزه داری وعبادت می باشد)نام گرفت، رحمت خدایی فرود آمد و زمین از زیر کعبه پهن شده و زندگی روی آن میسر شد خداوند فرشتگان را از خلقت آدم باخبر ساخت آنها گفتند:خدایا آیا در زمین کسی را می آفرینی که فساد کند و در آن خو ن بریزد؟ و ماییم که تسبیح می کنیم و به حمد و تقدیس تو مشغولیم؟ پروردگار فرمود:بدرستی که من می دانم آنچه را که شما نمی دانید بعد از آنکه صورت آدمی را از گل مصور کرد و روح در او دمید به جهت اینکه او گندم گون بود، او را آدم نام نهاد ، چه آدم به معنی گندم گون.

آدم به خود جنبید و عطسه کرد. گفت:الحمدلله رب العالمین و به الهام خداوندی همه نامهای مخلوقات را از علوی و سفلی آموخت پس فرمود:ا ی فرشتگان خبر دهید مرا!به نام اینها که بر شما معروض شده، اگر راست می گویید و چون فرشتگان اظهار عجز کردند خطاب کرد به آدم از جهت اظهار فضیلت و ای آدم ! خبر ده ملائکه را که شرافت او به ملائکه در پای منبر تو نشسته اند، به نامهای آن اشیاء که عرض به ایشان کرده بودم پس آن هنگام آدم خبر داد ملائکه را به نامهای آن اشیاء، و چنانچه اسم هرچه و منافع و مضار هر یک را اعلام ایشان کرد.فرمود حق تعالی ملائکه را، آیا نگفتم شما را به تحقیق که من می دانم آنچه را پوشیده است از احوال آسمانها و زمینها!سپس به فرشتگان دستورداد که از روی تعظیم(نه عبادت) به آدم سجده کنند، همه سجده کردند جز ابلیس ( ناامید ) که از آتش بود نه فرشته بود و نه از جنس خاک او از این کا ر ابا کرد، خداوند از او پرسید: چرا سجده نکردی؟ مگر ندانستی که او آفریده دست قدرت من بود؟ ابلیس که خود را برتر از او می دید، گفت: من بهتر از او بودم .من از آتش آفریده شده ام در صورتیکه او از گل آفریده شده و مخالفت کرد و خداوند نیز به سبب این سرپیچی او را لعنت کرد و فرمود: از اینجا خارج شو که تو رانده شده درگاه مایی تا قیامت مشمول لعنت هستی . شیطان دست از لجاجت برنداشت و از خدا مهلت خواست. خداوند نیز خواهش او را پذیرفت و فرمود:تا روز معین قیامت مهلت داری . شیطان دوباره گفت:به عزتت سوگند که همه را از راه به در می برم مگر بندگان مخلص ترا، خداوند او را رانده و گفت:جهنم را از تو و هرکس از تو پیروی کند پر می کنم. و خداوند ابلیس را از رحمت خویش دور ساخت و او را درآرزوهای طولانی اش رها کرد و به ابلیس گفت:بلغزان هرکه را توانستی به آواز و آهنگ خود و تاخت آور برایشان با سواره و پیاده ات و شرکت ده ایشان را درمال و فرزندان و وعده ده به آنان و وعده نمی دهد شیطان جز فریب، اما بدانکه بر بندگان برگزیده ام نمی توانی تسلط یابی چرا که دلهایشان به سوی تو نیست و به خواسته هایت گوش نمی دهند.آدم به بهشت آمد به جهت تنهایی ملول شد، حق تعالی از باقی گل آدم، حوا را آفرید، آنگاه به آندو وحی فرمود: دراین بهشت ساکن شوید از نعمت های گوارای آن بخورید، اما نزدیک این درخت یا گندم نشوید که از ستمگران خواهید شد و به آدم متذکر شد که شیطان دشمن تو و همسرت است، مبادا فریب او را بخوری شیطان که از رحمت خدا دور شده بود، به مقام و منزلت آدم حسرت می خورد و از فرصت استفاده کرد تا درخت ممنوعه را به یاد آندو آورد آدم و حوا که از لذت های بهشتی بهره مند بودند و از سایه و گلهای درختان لذت می بردند و در کنار جویهای آب و باغ های بهشتی زندگی خوشی داشتند و تمام اوقات شان بهار بود و خزان و گرما نداشتند شیطان به آنهاا نزدیک شد و گفت:آیا می دانید پروردگار شما چرا شما را از این درخت منع کرد؟ اگر شما از این درخت ارتزاق کنید فرشته می شوید و به علم و پادشاهی دست می یابید یا از زندگی جاودانه بهره مند می گردید ولی چون شما فرشته نیستید و این درخت نیز درخت جاویدانی است پس سزاوار است تا از آن بخورید تا جاودان بمانید. سپس برای اینکه اعتماد آا را جلب کند، قسم یاد کرد که قصدی جز خیرخواهی ندارد، آا نیز از آن درخت تناول کرند و بدین سبب چون سفارش خدا را سرپیچی کردند، خداوند بهشت را بر آنها تحریم کرد و به آنها گفت:

مگر شما را از این درخت برحذر نکردم و نگفتم که شیطان دشمن آشکاری است برای شما؟(طبق آنچه در آیه12 سوره طه آمده است، پس از آنکه آدم و حوا از آن درخت تناول کردند عورت آنها پدیدار شد) بی حجاب شدند و خواستند که از برگ درختان خود را بپوشانند آدم و حوا از کار خویش پشیمان شدند و به توبه پروردگارا ما به خویشتن : درآمدند و عرض کردند ستم کردیم اگر گناهمان نبخشی و به ما رحم نکنی بی و خدا گفت» : از بهشت بیرون شوید« بی شک زیان خواهیم کرد که بعضی از شما نسبت به بعضی دیگر دشمن هستید و شما در زمین پایدار و ماندگار و بهره مندید تا قیامت. آورده اند:طبق روایت، حق تعالی، آدم) ع(را بعد از آفریدن، به آسمان برد و بر ساق عرش، صورت چند دید بر هیئت خود، نام هر یک را بر بالای سر او نوشته، گفت : خدواندا قبل از من به صورت من خلقی آفریده ای فرمود:نه گفت:پس اینها کیستند؟ خطاب آمد که فرزندان تو و اگر غرض من، وجود ایشان نبود، تو را هرگز نمی آفریدم. آدم عرض کرد پس اینها گرامیترین بندگانند؟ حق تعالی فرمود: بلی، این نامها را یادگیر که در وقت درماندگی به فریاد تو رسند. آدم نام های ایشان را یاد گرفت، چنانکه حق تعالی از آن یاد می دهد، که آن کلمات نام های آل عبا صلوات اله علیه اجمعین می باشد. پس قبول نمود حق تعالی توبه او را.و در روایت آورده اند جبرئیل ع گفت یا آدم مگر آن نامها را که بر ساق عرش نوشته بود فراموش کردی؟ چون این سخن شنید، دست برداشته و متوجه قاضی الحاجات شد و گفت: بارخدایا! به حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین توبه مرا قبول فرما ، پس! توبه آدم قبول شد(برگرفته از حیوه القلوب به نقل از کتاب قصص الانبیاءراوندی)و در روایات صحیح از امام باقر آمده است

که آدم این کلمات راگفت: اللهم لا اله الا انت سبحانک و بحمدک انی عملت سوء و ظلمت نفسی فاغفرلی انک انت التواب الرحیم

سبحانک اللهم و بحمدک لااله الا انت عملت سوء و ظلمت نفسی و اعترفت بذنبی فاغفرلی انک انت الغفور الرحیم،

سبحانک اللهم و بحمدک لا اله الا انت عملت سوء ظلمت نفسی و اعترفت بذنبی فاغفرلی انک انت خیر الغافرین

سبحانک اللهم و بحمدک لا اله الا انت عمل ت سوء و ظلمت نفسی و اعترفت بذنبی فاغفرلی انک انت التواب الرحیم

به حوا خطاب شد که به » سراندیب « رو تا نسل تو درعالم پراکنده شود، او هم به آن جانب رفت، روزی جبرئیل آمد و هفت پاره آهن به آدم داد و آدم را آهنگری آموخت . آدم به آتش محتاج بود.خطاب آمد که سنگ بر دار و برآهن زن تا آتش از آن بیرون آید. جبرئیل آدم را آهنگری.درودگری آموخت تا آلات برزگری از چوب و آهن ساخت و به آدم برزگری و کار در مزرعه وکشت و زرع آموخت.

داستان فرزندان آدم

سالها آدم و حوا در کنار هم در روی زمین زندگی می کردند، آدم در زمین»سراندیب« قرارگرفت و حوا بیست یا چهل نوبت آبستن شد و در هر بطن پسر و دختری بود و آدم، دختر یک بطن را به پسر بطن دیگر می داد . طبق آنچه درکتاب قصه های قرآن)ترجمه سید رضا هاشمی (آمده است.قابیل و خواهرش لیوذا هابیل و خواهرش آدن با هم دوقلو و از یک بطن بودند 1قابیل کشاورز ی می کرد و هابیل دامداری، اکنون هر دو به حد بلوغ رسیده بودند و نیاز به همسر پیدا کردند و آدم که می خواست خواهران بطن مخالف را برای برادران به همسری درآورد چون خواهر قابیل زیباتر بود او مخالفت کرد و آدن) اقلیما(را به لیوزا(الیوز) ترجیح می داد و گفت:خواهرمن بهتراست در رحم با من آمده و او به من اولی است. - 1 درکتاب تاریخ انبیاء نوشته سید محمد مهدی موسوی اسم خواهر قابیل اقلیما آمده است و خواهر هابیل الیوز نام بود

آدم فرمود : حکم الهی به این صورت است، مرا در این امر اختیار نیست، قابیل گفت:ای پدر! تو هابیل را از من دوست تر می داری آن که خوبتر و زیباتر است به او می دهی آدم(ع) گفت:اگر سخن مرا باور نداری، قربانی کنید، قربانی هرکه قبول شد، هرچه به میل اوست دست یابد.هابیل از دام های خود، دامی پروار و سالم پیش کش کرد و قابیل دسته ا ی گندم کمرنگ و کم دانه را برای قربانی آورد . نشانه قبولی قربانی این بود8که صاعقه ای از آسمان فرود آید و آن را بسوزاند هر دو برادر هدیه های خود را بر سر سنگی بالای کوهنهادند و نظاره گر امر پروردگار شدند، صاعقه ای درگرفت و گوسفند هابیل را فرو گرفته، سوزاند، هابیل از قبولی قربانی اش تبسم نمود و به آسمان نگاه کرد، قابیل از غضب، دندان خشم خود را به هم می فشرد، شیطان او را وسوسه کرد، اگر هابیل را زنده بگذاری، با زنی که زیباترست و مورد علاقه توست ازدواج می کند، آنگاه صاحب فرزندانی می شود که به فرزندان تو فخر می فروشند. قابیل نگاهی به هابیل نمود و گفت:به خدا سوگند ترا خواهم کشت.هابیل که از عقل سلیم برخوردار بود درمقام نصیجت برآمد و خواست روان سرکش بر ادر را آرا م کند، گفت:اگر تصمیم به کشتن من گرفتی و می خواهی دست به خون من آلوده کنی ولی من این کار را نمی کنم، چرا که من از خدا می ترسم و از معصیت او گریزانم، چه بهتر که تو با کشتن من، بار گناه من را تحمل کنی و از دوزخیان باشی که جزای ستمگران دوزخ است نصیحت های هابیل روح سرکش قابیل را آرام نکرد و او که مست جنون و خیال بود به کشتن هابیل دست خود را آلوده کرد.قابیل با سنگی بر سر هابیل کوفت و او در دم جان سپرد چون هابیل نخستین کشته روی زمین بود، قابیل نمی دانست چگونه کالبد بی جان او را پنهان سازد،9کم کم بوی ناخوشی ازآن برخاست، اینجا بود که خداوند کلاغ سیاهی را مأمور می دارد تا کلاغ دیگری را بکشد و سپس آن را درزمین دفن کند، اینچنین قابیل آموخت که برادرش را در دل خاک پنهان نماید. آدم چهل شبانه روز گریست و به درگاه خدا ناله کرد، سرانجام خدای بزرگ او را به فرزند د یگربه جای هابیل بشارت داد که نام او را هبه الله گذاشت) هبه الله لقب شیث می باشد (چون پیغمبری آدم تمام شد و ایام عمر او به آخر رسید خدا وحی نمود به او که:ای آدم!پیغمبری تو به سر رسید و روزهای عمر تو تمام شد، پس آن علمی که نزد توست از ایمان و نام بزرگ خدا و میراث علم وآثار پیغمبری، نزد پسر خود هبه الله بگذار.شیث به سفارش پدر، بر کوه رفت و دعا کرد تا خدا میوه نازل گرداند، او چنین کرد و جبرئیل را دید که با حوری می آید و طبقی در دست دارد از زر سرخ و درآن طبق، ده گونه طعام و میوه بهشتنهاده بود، و این حوری، نق اب برچهره داشت چون آدم(ع) به آن حوری نگاه کرد، جبرئیل عرض کرد ای آدم!حق تعالی، این حوری را به تو فرستاد تا به عقد شیث درآوری و قولی آن است که حوری میوه نزد آدم رسانید.

بازگشت ولی اصلح آنست که آدم(ع) حوری را به عقد شیث درآورد و آن حوری، عرب زبان بود و از شیث و حوری هر فرزندی که به بوجود می آمد10عرب زبان بودند وحضرت بهترین کائنات، محمد(ص) از شیث و آن حوری است.آدم شیث را به فرزندان خود خلیفه گردانید. پس چون آدم بیمار شد به آن بیماری که از دنیا رفت، هبه الله را طلبید و گفت :اگر جبرئیل یا دیگری از ملائکه بینی، سلام مرا به او برسان و بگو:پدرم ازتو هدیه می طلبد از میوه های بهشت.پس هبه الله به جبرئیل رسید و پیغام پدر خود را رسانید . جبرئیل گفت: که ای هبه اله پدرت به عالم قدس ارتحال نمود و من نازل نشدم مگر از برای نماز کردن بر او، پس چون جبرئیل به آن حضرت تعلیم نمود که چگونه او را غسل دهد، سپس او را غسل داد.چون وقت نماز شد هبه اله گفت : که ای جبرئیل پیش بایست و نماز کن به آدم، جبرئیل گفت:ای هبه اله خدا ما را امر کرد که سجده کنیم پدر تورا در بهشت، پس برما نیست که امامت کنیم احدی از فرزندان او را.پس هبه اله پیش ایستاد ونماز کرد برآدم و جبرئیل پشت سراو ایستاد باگروهی از ملائکه و بر او سی تکبیر گفت. پس خدا امر کرد حبرئیل را که بیست و پنج تکبیر را بردارد از فرزندان آدم، پس امروز سنت در میان ما پنج تکبیر است و رسول خدا)ص (بر اهل بدر هفت تکبیر و نه تکبیر هم گفت:و در حدیث آمده است که قبر آدم) ع (درحرم خداست و از حضرت رسول11اکرم ص روایت است که وفات حضرت آدم در روز جمعه بود.

حضرت ادریس)ع(

آورده اند که حضرت ادریس) ع(مردی فربه و گشاده سینه بود و موی سر بسیار داشت و آرام سخن می گفت: و هنگام راه رفتن گام های خود را نزدیک بهم بر می داشت برای این » ادریس« نام گرفت چون حکمت های خدا و سنت های اسلام را بسیار درس می گفت: و اینگونه مردم را به تفکر وا می داشت :این آسمانها و زمینها و این خلق عظیم و آفتاب وماه و ستارگان و ابر و باران و سایر مخلوقات را پروردگاری هست که تدبیر اینها می کند و به اصلاح می آورد و اینها را به قدرت خود، سپس سزاوار است که او را آنطور که شایسته قدرت اوست پرستش کنیم و همواره قوم خود را از قدرت و عذاب و عقاب خالق جهان می ترسانید. یکی پس از دیگری، دعوت او را اجابت نمودند تا به هفت، هفتاد و هفتصد و سپس هزار تن رسید. پس هفت تن را از میان خود اختیار کردند که دعا کنند و مابقی آمین گویند، پس دست ها بر زمین گذاشتند و بسیار دعا کردند، چیزی بر اینها ظاهر نشد، پس دست به سوی آسمان بلند کردند و دعا کردند، پس خدا وحی کرد بسوی ادریس و او را پیغمبر گردانید و پیوسته ایشان عبادت می کردند و شرک نمی ورزیدند تا خدا ادریس را بسوی آسمان بالا برد و آنها که از او متابعت می کردند، عده کمی بر دین پا برجا ماندند آنها هم به بدعت و اختلاف پرداختند تا اینکه خداوند نوح را مبعوث گردانید در بعضی روایات است که او اول کسی بود که به قلم چیزی نوشت و اول کسی بود که جامه دوخت و پوشید، بیشتر پوست می پوشیدند و چون خیاطی می کرد تسبیح وتهلیل و تکبیر خدا می کرد و از امام صادق)ع(روایت است که مسجد سهله خانه ادریس پیغمبر بود که درآنجا خیاطی می کرد و نماز می گذارد و هرکه درآنجا دعا کند حق تعالی حاجتش را برآورد و او را در قیامت به درجه ادریس بالا برد مطالب مربوط به داستان زندگی ادریس ازحیوه القلوب علامه مجلسی برداشت شده است

قصه پادشاه جبار

در زمان ادریس پادشاه جباری بود که برای گردش از سرزمین ایشان گذشت سرزمین آبادی که ملک یکی از مؤمنان خالص بود می گذشت از آن زمین خوشش آمد و صاحب آنرا جویا شد و خواست با هر قدر مالی که شده آنرا خریداری کند ولی صاحب آن زمین نخواست آنرا بفروشد .پادشاه در غضب شد، او زنی داشت که به او علاقه می ورزید و درکارها با او مشورت می کرد، با او به شورا نشست، زن گفت:ای پادشاه کسی غم میخورد که قدرت بر انتقام نداشته باشد من تدبیری درباره او دارم ، پادشاه گفت :آن تدبیر را باز گو!زن گفت:جماعتی را از ازارقه) اصحاب خود(می فرستم به نزد او که او را نزد تو آورند و شهادت دهند که از دین تو خارج شده است آنوقت جایز است او را بکشی اینچنین کردند و آن مؤمن را به شهادت رساندند پس حق تعالی بر ادریس وحی نمود که نزد آن جبار برو و بگو که انتقام او را در قیامت از بکشم و در دنیا پادشاهی را از تو سلب کنم.پس حضرت نزد او رفت و او را دید که در مجلس نشسته و اصحابش بر دورش جمع شده اند، گفت:ای جبار!من رسول خدایم به سوی تو و رسالت را تمام اداء کرد.آن جبار گفت:بیرون رو از مجلس من ای ادریس که از دست من جان نخواهی برد. زن گفت :مترس کسی را می فرستم تا ادریس را بکشد وادریس با اصحاب خود از رافضیان مؤمن که در مجلس او با او انس داشتند وقتی این خبر را از ادریس شنیدند ترسیدند .آن زن نیز کسانی را برای کشتن ادریس فرستاد ولی ادریس را نیافتند و اصحاب نیز متفرق شدند و به ادریس گفتند:درحذر باش که این جبار اراده کشتن ترا دارد ادریس با جماعتی از آن شهر بیرون رفت و چون سحر شد مناجات کرد

وگفت: پروردگارا !مرا فرستادی به سوی جباری پس رسالت ترا رساندم و مرا تهدید به کشتن کرد، خدای تعالی وحی فرمود:از شهر بیرون رو و به کناری رو و مرا با او بگذار ادریس درخواست کرد که خداوند بر آنان باران نبارد.پس اینچنین خداوند با ادریس عهد را وفا داری نمود.ادریس با اصحاب خود که بیست نفر بودند به سوی غاری که در کوه بلندی بود، بیرون رفتند و آنجا پنهان شدند و حق تعالی ملکی را موکول گردانید که هر شام طعام او را می آورد و او روزها را روزه می داشت.حق تعالی پادشاهی آن جبار را سلب کرد و او را کشت و شهرش را خراب کرد و گوشت زنش را به خورد سگان داد به سبب غضب نمودن بر آن مؤمن و درآن شهر جبار دیگر پیدا شد .پس بیست سال پس از بیرو ن رفتن ادریس) ع( ماندند و چون باران برایشان نبارید به مشقت افتادند و حالشان بد شد و دانستند که از دعای ادریس بوده است پس تصمیم گرفتند تا توبه کنند و با تضرع و زاری درحالیکه پلاس پوشیدند و برروی خود خاکستر می ریختند و استغفار و گریه و تضرع می کردند، خداوند به ادریس وحی فرمود که سؤال باران نماید ادریس گفت:سؤال نمی کنم.پس حق تعالیسه شبانه روز طعام ر ا از ادریس منع کرد و او به جزع درآمد خداوند وحی کرد:ای ادریس سه شبانه روز طعام ترا حبس کردم به جزع آمدی پس چرا برای گرسنگی و مشقت اهل شهر خود در مدت بیست سال سؤال نکردی و بخل کردی پس گرسنگی را برتو چشاندم صبرت کم و جزعت ظاهر شد پس از غار پایین آی و طلب روزی نما پس او وارد شهر شد در یکی از خانه ها دودی مشاهده کرد به سوی آن خانه رفت و پیرزنی را دید که دو نان را تنگ گرفته و برآتش انداخته است گفت :ای زن!مرا طعام ده که از گرسنگی بی طاقت شده ام زن گفت:ای بنده خدا!نفرین ادریس برای ما زیادتی نگذاشته است که به دیگری بخورانیم.ادریس گفت :آنقدر طعام به من بده که جان خود را با آن نگاه دارم.زن گفت:یکی برای من و دیگری برای پسر من است هر کدام را به تو بدهم تلف خواهیم شد ادریس گفت:پسر تو طفل است، نیم قرص برای زندگی او کافی است و نیم قرص برای من کافی است که زنده بمانم پس زن سهم پسررا با ادریس تقسیم نمود، پسر که دید ادریس از گرده نان او می خورد اضطراب کرد تا مرد ، مادرش گفت : ای بنده خدا!فرزند مرا کشتی ، ادریس گفت :جزع مکن، من او را به اذن خدا زنده می گردانم، پس دو بازوی طفل را به دو دست خود گرفت و گفت:ای روحی که بیرون رفته ای از بدن این پسر!به اذن خدا برگرد به سوی او و منم ادریس پیغمبر، پس روح طفل برگشت ، پس چون آن زن سخن ادریس و معجزه اش را دید گفت :گواهی می دهم که تو ادریس پیغمبری و بیرون آمد و در میان شهر با صدای بلند بشارت داد که:خدا فرج حاصل نموده و ادریس به شهر درآمده. از ادریس خواستند تا دعا کند باران ببارد ادریس گفت:دعا نمی کنم تا بیاید این پادشاه جبار شما و جمیع اهل شهر با پای برهنه.چون آن جبار شنید مأمورانی نزد ادریس فرستاد و تا ایشان را نزد وی برند آن حضرت نفرین کرد بر ایشان و همگی که چهل نفر بودند مردند ، عده دیگر نیز آمدند و همین را خواستند ، ادریس آن چهل نفر را به آنها نشان داد و از آنها خواست که برگردند پس نزد جبار رفتند و از او التماس کردند تا پیاده و برهنه به نزد ادریس درآید.پس قبول فرمود که طلب باران نماید و آنقدر باران آمد که گمان کردند همگی غرق خواهند شد. و در سوره مریم آیه56 و57 آمده است که:یاد کن درکتاب ادریس زیرا که او پیامبر راستگو بود واو را در مکان بلند مرتبه ای بالا بردیم.و در احادیث آمده است که ملک الموت ایشان را تا بین آسمان چهارم و پنجم بالا برد. و از کامل ابن اثیر و تاریخ طبری آورده است که حیات ادریس در زمین سیصد سال بود و از او بهم رسید و چون به آسمان رفت او را«متوشلخ» خلیفه خود گردانید و متوشلخصد و نوزده سال عمر را وصی خود گردانی و لمک پدر«لمک»یافت و پسرش حضرت نوح است.

ذوالقرنین

نام اصلی او عیاش بود، اول کسی بود که بعداز نوح پادشاه شد و مابین مشرق و مغرب را مالک شد1علیت اینکه او را دوالقرنین گفته اند بسیار ذکر کرده اند ولی مطابق از مجمع البیان آورده است، قرن به معنی قوت است، یعنی قوی و شجاع و صاحب اقتدار.

درقرآن داستان ذی القرنین اینچنین آمده است1بدرستی که ما تمکین داریم برای او در زمین و عطاکردیم به او از هر چیزی سببی یعنی علم و قدرت پس پیروی کرد سببی را تا رسید به محل غروب آفتاب، یافت آن را که فرو می رفت در چشمه ای لجن آلود یا گرم و یافت نزد آن قومی را.گفتیم:ای ذوالقرنین!آیا عذاب خواهی کرد به کشتن کسی را که از کفر برنگردد یا اخذ خواهی کرد درمیان ایشان نیکی را؟ گفت :اما کسی که ستم کند(و شرک آورد)پس او را عذاب خواهیم کرد، پس برمی گردد به سوی پروردگارش پس عذاب خواهد کرد او را عذابی نکر(غیرقابل باور ) واما کسی که ایمان بیاورد و اعمال شایسته کند پس او را جزای نیکو هست و بزودی خواهیم گفت :به او از امر خود آنچه آسان باشد براو . پس دنبال سببی را نمود تا به محل طلوع کردن آفتاب رسید، مردمی را یافت که از برای ایشان برای آفتاب بستری را که ایشان را بپوشا ند قرار ندادیم (از امام باقر(ع) روایت دارد که:منظور آنست که خانه ساختن نمی دانستند

پس پیروی کرد سببی(و راهی)را تا رسید به میان دو سد (کوه ارمنیه و آذربایجان، یا دوکوه درآخر شمال منتهای ترکستان 1) یافت آنجا گروهی را که سخن هایشان غریب بود(قابل فهم نبود، سخن نمی فهمیدند) گفتند: ای ذوالقرنین!بدرستی که یاجوج و ماجوج فساد در زمین(به کشتن و غارت مزارع)می کنند، آیا برای تو هزینه ای قرار دهیم تا بین ما وآنها سدی قرار دهی؟ ذوالقرنین پاسخ داد:آنچه پروردگار من مرا از آن تمکین داده است(ازمال و پادشاهی) بهتر است از آن خرجی که شما به من می دهید (احتیاجی به مال شما ندارم)، پس کمک کنید تا سدی بین شما وآنها بسازم، پاره های آهن را برایم بیاورید؛ سپس روی هم گذاشت آهن ها را درمیان دو کوه تا برابر کوهها شد، پس گفت:بدمید در کوره ها تا آنکه گردانید آنچه درآن می دمیدند به مثابه آتش، پس گفت:بیاورید مس گداخته تا برآهن ها بریزم، پس نتوانستند یاجوج و ماجوج که برآن سد بالا روند و درآن رخنه کنند.گفت:این رحمت پروردگار من است، پس چون بیاید وعده پروردگار من که ایشان بیرون آیند نزدیک قیام قیامت بگرداند این سد را مساوی زمین و وعده پرو ردگار من حق است . نقل از مجمع البیان

حضرت هود

قبیله عاد ، در سرزمین احقاف در جنوب شبه جزیره عربستان در میان راه یمن و عمان زندگی می کردند، دارای آب و هوایی ملائم و برکات زیادی که از زمین کسب می کردند و باغ های میوه و کشتزارهای حاصلخیزی بودند، اینان از نظر اندام قدی بلند و بازوان و هیکل قوی و بسیار تنومند داشتند.ولی با این اوصاف جای سپاسگزاری از خدای یکتا سراغ بت ها می رفتند و آنها را می پرستیدند . نعمت های زیاد آنها را به سرکشی واداشته و به افراد زیردست و ناتوان و کوچکترها ظلم و بی مهری روا می داشتند تفکر غلط و گمراهی این قوم بدانجا رسید که فساد اجتماعی همه جا را فراگرفت و فاصله طبقاتی و ظلم و استثمار بیداد می کرد خداوند هود را که از خاندانی شریف و بزرگوار و دارای حوصله زیاد و اخلاقی نیکو بود برآنان مبعوث کرد ، هود مردم را در اماکن مختلف جمع می کرد و برایشان سخن می گفت :و آنان را از پرستش بتان و ظلم و تعدی نهی می کرد و به پرستش خدای یگانه دعوت می کرد و لی پاسخ شان این بود که ترا سفاهت و کم عقلی فرا گرفته است .هود برای اتمام حجت، باز آنان را جمع می کرد و از عذاب خداوند می ترساند و با توکل بر خدا و صبر در مقابل سرکشی آنها با صبوری و دلسوزی به کارخود ادامه می داد ولی آنها از طریق باطل باز نگشتند و همچنان به عناد و شرک و بت پرستی و عبادت بر آنچه که با دست خود ساخته بودند اصرار می نمودند و به پیامبر گرانقدر خویش می گفتند :که ازخدایان ما بلایی به تو رسیده که اینچنین می کنی !اگر راست می گویی آن عذاب را برما فرود آور !ناگهان هود به درگاه خدا عرضه پروردگارم!این قوم نا باور مرا تکذیب می داشت کنند و دیگر در مقابل آنها دعوت و پیوستگی نصیحت بی فایده است و آنها از وعده عذاب هم نمی ترسند آری، این ثروتمندان و افرادی که در بلندی ها برای خود وخانواده شان قصرها بنا کرده بودند و د ر ناز و نعمت و آبادانی ولی با شرک و نادانی می زیستند، آخر کار عذاب خدا را هم بالای سرخویش باور نمی کردند، ابرهای سیاهی در آسمان ظاهر شد و سیاهی همه جا را فراگرفت .آنان باز فکر می کردند که بارانی می آید و باعث حاصلخیزی مزارع و پرآبی رودهایشان می شود تا اینکه باد شدیدی در گرفت و زیرپای ایشان را آنچنان از زمین خالی کرد و شن ها و سنگریزه ها را با آنها به سوی آسمان و سپس از هوا به دریا افکند، حق تعالی پیش از آن مورچه ها را برآنان مسلط کرده بود، آنقدر که در گوش چشم و دهان شان داخل می شد باری هفت شب و هشت روز اینان را عذاب شدید و تند باد فرا گرفت آنچنان که مدهوش و بی جان هر سو افتادند و قدرت و توان زندگی از دست دادند.

صالح(ع)

حضرت صالح پسرثمود پسرعاد پسر ارم پسر سام پسرنوح)ع (بود. خداوند حضرت صالح را به رسالت نزد قوم ثمود فرستاد و حجت خدا را برآنان تمام کرد ولی طغیان نمودند و گفتند:ایمان نمی آوریم مگر آنکه از سنگ برای ما شترماده که ده ماهه آبستن باشد درآوری و آن سنگی بود که آنها آنرا تعظیم می کردند و نزد آن قربانیها می کشتند . پس خداوند بیرون آورد ناقه را از سنگ به نحوی که ایشان طلبیده بودند و وحی فرمود که :ای صالح ایشان را بگو که خدا مقرر کرده است برای این ناقه که یک روز آب مخصوص او باشد و یک روز مخصوص شما ، چون روز آب خوردن ناقه می شد همه آب را در آن روز می خورد ، پس آنرا می دوشیدند و کودک و بزرگی نبود مگر آنکه از شیرآن ناقه می خوردند.پس قوم طغیان نمودند و یکدیگر را گفتند :پی کنید این ناقه را و به راحت افتید از آن ما راضی نیستیم یک روز آب از آن او باشد . پس مرد سرخ روی کبود چشمی که فرزند زنا بود آوردند که پدر او معلوم نبود و او را قُدار می گفتند :و برای او مزدی قرار دادند ، برسر راه ناقه نشست و آن را با ضربت شمشیر کشت، چون ناقه بر پهلو به زمین افتاد، فرزندش گریخت و به کوه بالا رفت وسه مرتبه به سوی آسمان فریاد کرد ، پس قوم صالح آمدند احدی از ایشان نماند مگر آن که شریک شد با او در ضربت زدن و گوشتش را درمیان خود قسمت کردند.

چون حضرت صالح آن حال را مشاهده کرد گفت :ای قوم چه باعث شد که طغیان نمائید در حالیکه ناقه برای شما منفعت بود و حق تعالی فرمود :بگو به ایشان که من عذاب خود را بر ایشان می فرستم تا سه روز ، پس اگر توبه کردند و برگشتند ، توبه ایشان را قبول می کنم و عذاب را از ایشان منع می کنم و گرنه در روز سوم عذاب خویش را بر ایشان می فرستم ، اما آنان بر کفر و طغیانشان افزوده می شد صالح گفت :ای قوم، بدرستی که فردا صبح خواهید کرد و رو های شما زرد خواهد بود و روز دوم روهای شما سر خ خواهد بود و در روز سوم روهای شما سیاه خواهد شد .پس هر روز خود را به آن حال که صالح نشانه داده بود می دیدند ولی باز طاغیان ، قوم را از اطاعت صالح برحذر می داشتند.چون نصف شب شد جبرئیل نزد ایشان آمد و نعره ای زد که پرده گوشهای ایشان را درید و دلهای ایشان را شکا فت و جگرهایشان را پاره پاره کرد ، پس همگی از کودک و بزرگ در خانه های خویش مردند و هلاک شدند.پس حق تعالی برایشان با آن صدا آتشی از آسمان) صاعقه (فرستاد که همگی را سوزاند.و اینکه درقرآن کریم آمده است بر قوم عاد باد صرصر ( یعنی تند یا سرد ) در روز نحسی فرستادیم روایت است که منظور از این روز چهارشنبه آخر ماه است.

حضرت ابراهیم

محل ولادت ایشان» کورثاربا « را از محال کوفه میدانند، مادر ایشان با مادرحضرت لوط خواهر بودند یکی ساره و دیگری ورقه و دختران لاحج بودند . ازحضرت امام صادق روایت می کنند که آذر پدر ابراهیم منجم نمرود و پسر کنعان بود، به نمرود گفت:من در حساب نجوم می بینم که دراین زمان مردی بهم رسد و این دین را نسخ کند و مردم را به دین دیگر بخواند.نمرود پرسید در کدام بلاد ؟ او پاسخ گفت :دراین بلاد یعنی کورثاریاکه دهی از دههای کوفه بود .فرعون پرسید آیا آن مرد به دنیا آمده است، گفت :نه نمرود گفت :پس باید میان مردان و زنان جدایی افکنیم و از تولد نوزادان جلوگیری بعمل آوریم .به خواست خدا ابراهیم دور از شم مأموران بدنیا آمد او را پس از تولد در غاری پنهان داشتند و در غار را با سنگ محکم کردند و مادر ایشان هر روز برای شیردادن او می رفت .از طرفی خداوند در انگشت وی شیر قرار داده بود که از آن شیر می مکید .یکی ازروزها که ابراهیم بزرگ شده بود وقتی مادر به دیدار او می رفت، وقت بازگشت دامن مادر گرفت که :ای مادر !مرا با خود ببر، مادر علت را گفت نوشته اند که پس از اصرار زیاد وی قرار شد ماجرا را به آزر بگوید و از او اجازه بگیرد سپس روز بعد او را به خانه برد..پس چون ابراهیم نوجوان شد و از غار بیرون آمد، خواست خدای خود را پیدا کند، هنگام غروب ستاره زهره را دید، گفت :این خدای من است، چون زهره فرو رفت، گفت :خدای من نباید از بین برود و من افول کنندگان را دوست نمی دارم و چون ماه از مشرق خویش طلوع نمود ابراهیم گفت :پس این باید خدا باشد، چون صبح شد، ماه هم ازآسمان محو شد، ابراهیم گفت :اگر خداوند هدایتم نکند من از گمراهان خواهم بود، سپس خورشید درخشان را دید گفت:پس این خدای من است، این بزرگتر است پس هنگام غروب خورشید هم در مغرب فرو رفت، ابراهیم به قوم خود گفت :من از آنچه شما پرستش می کنید بیزارم و من روی خود را به سوی خدایی می دارم که آفریننده آسمانها و زمین است و اینها که شما می پرستید شرک است و من فقط خدای یگانه را کرنش می کنم، آزر وقتی ابراهیم را دید، مادرش را خطاب زد:این کیست که در سرزمین نمرود زنده مانده است؟ مادرش گفت :فرزند توست و آزر با ترس مادر را مورد عتاب قرار داد که جواب نمرود را چگونه بگوید!مادر ابراهیم گفت :نگران آن نباش، خودم پاسخ می گویم

گفتگوی ابراهیم با پدر!

آزر بت پرست و منجم درگاه نمرود بن کنعان بود با پدرش اینگونه محاجه می نمود و می خواست او را از بت پرستی باز دارد، پدر برای چه می پرستی چیزی را که نه می شنود و نه می بیند و ترا بی نیاز نمی سازد فایده ای ندارد ؟ و ادامه می داد ای پدر من را خداوند علمی داده است اسم که تو از آن بی بهره ای، شیطان را پرستش مکن که او برای خداوند رحمان عصیان و سرکشی نمود، من از خداوند می ترسم که عذابی بر تو نازل شود و گرفتار شیطان شوی و یار و همراه شیطان گردی آزر گفت :آیا از خدایان ما روی می گردانی ای ابراهیم، اگر دست بردار این کار خود نباشی، ترا سنگسار خواهم کرد.ابراهیم گفت :سلام بر تو خدا حافظ من برای تو ازخداوند طلب غفران و آمرزش می کنم. 1 بعضی نام پدر ابراهیم را تارخ گویند و ازر را سرپرست ابراهیم می دانند

نقشه شکستن بت ها

ابراهیم که بت پرستی را خیلی ناگوار می داشت و جهالت قوم خود را درآن می دید، آنها را از این کار باز می داشت و با دلائل مختلف آنان را به یگانه پرستی وامی داشت ولی آنهاا همچنان به آئین خویش باقی بودند و اعتقاد داشتند که باید پیرو اجداد خویش باشند .ابراهیم برای آنها نقشه ای کشید و آن اینکه، روز عیدی که همه برای جشن به صحرا رفتند، ابراهیم نرفت، دلیل پرسیدند ، نگاه به آسمان کرد وگفت :گویا من امروز مریض باشم و بعد از آنکه جملگی پشت کردند، سراغ بت ها رفت و غذ ا جلوی آنها گرفت و گفت :چرا نمی خورید؟ یکی پس از دیگری شکست، آنگاه تبر خود را روی دوش بت بزرگنهااد .چون برگشتند جهت تعظیم به بت خانه آمدند با منظره ای عجبیب روبرو شدند، آنگاه یکی گفت :کسی که او را ابراهیم گویند، از اینها به بدی یاد می کرد، شاید کار او باشد او را خواستند و مردم را حاضر کردند و ابراهیم را مورد سؤال قرار دادند، آیا تو اینکار را با بت های ما کردی ای ابراهیم؟ گفت:چرا از آن بزرگ شان نمی پرسید که تبر دارد، لابد او اینچنین نمود، آنوقت به خود آمدند و گفتند:عجب ستمی به خود روا می دارید !سرهای خویش را به پائین آوردند با خود گفتند :براستی می دانی که آنها سخن نمی گویند !با وجود براین باز نمرود دستور داد تا ابراهیم را به آتش بکشند، پس ابراهیم را در حالیکه در میان آتشی که اطراف آن را دیوار کشیده بودند، انداختند، نمرود هم برای خود در مکانی مترفغ، جایگاه ساخت و خواست تانظاره گر عذاب ابراهیم باشد .ابراهیم تمام توکل و توسل خود را به خدا کرد :می گویند اینچنین خدا را یا الله یا واحد یا احد یا صمد یا من لم خواند یلد ولم یولد و لم یکن له کفواً احد نجّنی من النّار و در این حال که ابراهیم در میان هوا از برحمتک منجنیق جدا شد گویند که جبرئیل او را خطاب کرد: آیا تو را به سوی من حاجتی هست؟ ابراهیم فرمود :اما به سوی تونه، بلکه از پروردگار عالمیان چرا .لا الله پس انگشتری به او داد که برآن نقش بسته بود الا الله، محمد رسول الله اَلْجاْت ‘ ظهری الی الله و پس درحالی « اَسنَد ت‘امری الی الله و فو ضت ‘ امری الی الله پس وارد آتش شد که از سوی حق تعالی خطاب آمد کونی برداً و سلاماً علی ابراهیم یعنی سرد و مایه سلامت برای ابراهیم باش و اینچنین آتش گلستان شد و جبرئیل آمد و با حضرت درمیان آتش مشغول صحبت شد .نمرود که این حال ابرهیم را دید گفت کسی که خدایی بگیرد مثل خدای ابراهیم بگیرد و نمرود باز دست از محاجه با ابراهیم برنداشت، روزی از او پرسید خدای تو کیست؟ فرمود او که زنده می گرداند و می میراند، گفت :من نیز اینچنین کنم و امر کرد دو نفر را که واجب القتل بودند یکی را کشتند و دیگری را رها کرد .ابرهیم فرمود :پروردگار من آنست که خورش ید را از مشرق درآورد تو اگر قدرت داری آنرا ا ز مغرب بیرون آر، دراینحال نمرود مبهوت شد و از پاسخ درمانده ماند و با وجود قدرتی که در ابراهیم ملاحظه کرد و دانست که او از بهره های عظیم ایمان و نصرت پروردگار برخوردار است ولی باز، جهت حفظ اریکه قدرت خویش و برای اینکه مردم دور ایشان جمع نشوند، دستور داد ابراهیم را از بلاد او بیرون کنند و نگذاشت که گله ها و مال های خود را با خود ببرد، ابراهیم مخاصمه به نزد قاضی برد و اموالش را به اودادند .و به سمت شامات عازم شد

هجرت ابراهیمی!

ابراهیم با لوط که به او ایمان آورده بود و همسرش ساره به سوی شامات و فلسطین بیت المقدس به راه افتادند، تابوت صندوقچه ای ساخت و ساره را درآن گذاشت و این از بابت غیرتی بود که برای حفظ همسر جوان و زیبای خویش از شر سلاطین داشت و اینچنین از ملک نمرود بیرون رفتند و داخل ملک شخصی از قبط شد که او را غرازه می گفتند، پس یکی از عشّاران آمد که عشر مال ابراهیم را بگیرد، چون به تابوت رسید، ابراهیم از گشودن آن مانع شد و گفت :عشرآن هرچه هست بگویید تا پرداخت کنم .گفت :تا نگشائیم نمی شود، پس به زور آنرا گشودند چون جمال ساره را دیدند، گفتند :با تو چه نسبت دارد؟ گفت :دخترخاله و حرمت من است، گفت :چرا او را در تابوت مخفی داشتی؟ ابراهیم گفت :برای غیرت تا کسی او را نبیند، عشّارگفت :نمی گذارم از اینجا حرکت کنید تا قضیه این زن را به سلطان عرض کنم، تابوت را نزد سلطان بردند، در حالیکه ابراهیم هم با آنها به اصرار رفت، پادشاه گفت :تابوت را بگشا .ابراهیم فرمود:ای پادشاه حرمت و دخترخاله ام در آن است جمیع اموال خویش می دهم تا آن را نگشایی، پادشاه به زور آنرا گشود، چون چشم اش به زیبایی ساره رسید، خواست متعرض شود، ابراهیم از او رو برگرداند و گفت :خدایا حبس فرما دست او را از حرمت و دخترخاله ام .فوراً دستش خشک شد و نتوانست به ساره رساند .به ابراهیم گفت :خدای تو چنین کرد؟ فرمود :بلی خدای من صاحب غیرت است و حرام را دشمن می دارد .پادشاه گفت :از خدا بخواه دست مرا به من برگرداند و من دیگر متعرض حرمت تو نمی شوم ، ابراهیم دعا کرد و او شفا یافت .پادشاه که قدرت ابراهیم(ع)را دید، کنیزی را به او بخشید که خدمت ساره کند .پس ابراهیم به سمت شامات روانه شد و لوط را در ادنای شامات به رسالت گذاشت.و ساره چون دیگر فرزند دار نشد و ابراهیم را علاقمند به فرزند می دید، هاجر کنیز خود را به ابراهیم فروخت .پس از او فرزندی به

دنیا آمد که او را اسماعیل نام گذاشت!ابراهیم خواست هاجر و اسماعیل را از چشم ساره دور کند، و به سمت عربستان حرکت داد و در بیابانی خشک مسکن گزیدند .آنجا آذوقه و آبی برای هاجر و فرزندش نماند و کودک از تشنگی پای بر زمین می کوفت و هاجر از دور آب مشاهده می کرد از تابش خورشید به شن ها سراب ایجاد می شد هفت بار بین صفا و مروه می دوید که شاید آب پیدا کند.

امتحان ابراهیم و اسمعیل وداستان رجم طبق روایت تفسیرنمونه

آنگاه که آن پسر رشد یافت و با او به سعی و عمل شتافت، ابراهیم گفت :ای فرزند گرامی من در عالم خواب چنین دیدم که تو را د ر راه خدا قربانی کنم در این واقعه ترا چه نظری است؟ جواب داد:ای پدر هرچه مأموری انجام بده که انشاء الله مرا از بندگان با صبر و شکیبا خواهی یافت، پس چون هردو تسلیم امر حق گشتند و او را برای کشتن برروی زمین افکند .کارد از بریدن افتاد وعمل نکرد، خداوند گوسفندی را برای ذبح فرستاد و اینگونه این پدر و پسر از امتحان بزرگ سرفراز بیرون آمدند .آورده اند :نخستین بار حضرت ابراهیم در شب ترویه هشتم ذی الحجه این خواب را دید و شب های عرفه و شب عید قربان نهم و دهم خواب تکرار شد بعضی نوشته اند :اسماعیل هنگا می که پدرش او را به قربانگاه منی برد، به پدر گفت :ریسمان را محکم ببند تا هنگام اجرای فرمان الهی دست و پا نزنم و از پاداشم کاسته نشود .کارد را تیز کن و با سرعت برگلویم بگذار تا تحملش بر من و تو آسانتر باشد پدرم قبلا پیراهن را از تن بیرون کن که به خون آلوده نشود چرا که بیم دارم مادم آنرا ببیند، عنان صبر از کفش برود آنگاه افزود :سلام مرا به مادرم برسان و اگر مانعی ندارد پیراهنم را برای تسلای خاطر برایش ببر. در حدیث آمده شیطان به دست و پا افتاد کاری کند که ابراهیم از این میدان پیروزمند بیرون نیاید، گاه به سراغ مادرش هاجر می آمد و به او می گفت :میدانی ابراهیم چه در نظر دارد؟ می خواهد فرزندش را امروز سر ببرد هاجر گفت :برو محال مگو !او مهربانتر از این است که فرزند خود را بکشد، شیطان وسوسه خود را ادامه داد و گفت :مدعی است که خدا دستورش داده هاجر گفت :اگر خدا دستور داده باید اطاعت کند و جز رضا و تسلیم او راهی نیست گاهی به سراغ فرزند می آمد و باز نتیجه نمی گرفت، چون اسماعیل یکپارچه تسلیم بود .سرانجام به سراغ پدر آمد و گفت :ابراهیم !خوابی را که دیدی خواب شیطانی است اطاعت مکن. و در حدیث دیگر آمده، ابراهیم نخست به مشعر الحرام آمد تا پسر را قربانی کند، شیطان به دنبال او شتافت او به رمل جمره اولی آمد شیطان به دنبال او آمد، ابراهیم هفت سنگ به او پرتاب کرد، هنگامی که به جمره دوم رسید باز شیطان را مشاهده نمود هفت سنگ دیگر بر او انداخت، تا به جمره عقبه آمد، هفت سنگ دیگر براو زد .و او را برای همیشه مایوس ساخت پس پرتاب سنگ در جمرات، یادآوری خاطره مبارزه ابراهیم، قهرمان توحید با وسوسه های شیطان است که سه بار برسرراه او ظاهر شد و تصمیم داشت او را دراین میدان جهاد اکبرگرفتار سستی نماید، اما هرزمان ابراهیم قهرمان، او را با سنگ از خود دور ساخت .سعی میان صفا و مروه هم در مکه که گاه با حالت دوان و گاه معمولی صورت می گیرد، بیانگر سعی وتلاش هاجر برای نجات جان فرزند شیر خوارش اسماعیل درآن بیابان خشک سوزان است که بعد از این سعی و تلاش خداوند او را به مقصودش رسانید و چشمه زمزم از زیر پای نوزادش جوشیدن گرفت

پرسش ابراهیم درباره چگونگی زنده کردن مردگان

همانگونه که درآیه 260 سوره بقره می خوانیم ابراهیم از پروردگار پرسید :خدایا به من نشان بده چگونه مردگان را در قیامت زنده می کنی .خطاب آمد آیا ایمان نداری، گفت :ایمان دارم لیکن می خواهم قلبم به اطمینان برسد دستور فرمود که چهار پرنده گیر و آنها را نزد خود ببر، سپس پاره های را هر کدام، برروی کوهی قرار ده سپس هر کدام را که خواستی صدا زن تا با شتاب و سرعت نزد تو آیند و بدان که خداوند عزیز و حکیم است کارهایش استوار و غالب و از روی حکمت است. ابراهیم کرکس و مرغ آبی و طاوو س و خروس را هرکدام ریزه ریز، کرد و با هم مخلوط نموده، روی ده کوه نهاد و منقار مرغان را درمیان انگشتان خود گرفت و نزد خود آب ودانه گذاشت پس هرکدام را صدا می زد به سوی اجزای خود پرواز می کرد، بدن هایشان متصل شد و ابراهیم دست از منقارها برداشت و هرکدام آمدند و از آب ودانه خوردند و گفتند :ای پیامبر خدا، زنده کرده ای ما را خدا تو را زنده گرداند، حضرت ابراهیم گفت :بلکه خدا مردگان را زنده می کند و او برهمه چیز قادر است .بعضی دیگر آن مرغان را هدهد و صرد و طاووس و کلاغ نام بردند .

حضرت اسحق)ع(

ابراهیم با همسرش ساره در سرزمین فلسطین بودند که با هاجر و اسماعیل به مکه رفت ، قبیله ای که بعد در سرزمین مکه پیدا شدند قبیله جرهم بود .ابراهیم کراراً از فلسطین به قصد زیارت اسماعیل به مکه می آمد و در یکی از همین سفرها بود که مراسم حج را به جای آوردند و به فرمان خدا اسماعیل را به قربانگاه منی برد ... ابراهیم با همسرش ساره که دیگر پیر شده بود همچنان سترون بود در فلسطین روزگار می گذرانیدند، که فرشتگان به منزل شان وارد شدند و مژده ولادت پسری نیکو به نام اسحق را دادند که حضرت یعقوب و یوسف و اسباط دوازده گانه همه از نسل اسحق می باشند .ساره بخندید تعجب نمود یا حا ئض شد و گفت :آیا ما را که پیر شده ایم به فرزند بشارت می دهی و آنها در پاسخ گفتند:آیا از امر پروردگار تعجب می کنند در حالی که رحمت و برکاتش برخانواده شما روان است ؟ به حضرت ابراهیم ابوضیاف )پدر میهامانان(می گفتند.

حضرت لوط

لوط خواهر زاده ابراهیم یا برادر زاده یا پسرخاله ابراهیم و یا برادر ساره همسر ابراهیم بود، احتمالا لوط از سوی ابراهیم مأموریت یافت که برای تبلیغ و هدایت گمراهان به یکی از مناطق شام شهرهای سدوم ، در کشور اردن، نزدیک بحر المیت سفرکند، او در میان قوم گنهکاری آمد که آلوده به شرک و گناهان بسیاری که از همه زشت تر گناه لواط و هم جنس بازی بود .قوم لوط جز سرکشی و عتاب از امر به معروف و ی از منکر پیامبر خدا و آزار و اذیت، استقبالی نداشتند.

بعد از اینکه فرشتگان به خانه ابراهیم درآمدند او را مژده ولادت اسحق و خبر عذاب قوم لوط را دادند، ابراهیم گفت :لوط در میان ایشان است، چگونه آنها را هلاک می کنید؟ پاسخ دادند :ما بهتر می دانیم که درآنجاست، او را نجات می دهیم و اهل او را مگر زنش را که او از باقیماندگان در عذاب خواهد بود نجات می دهیم، آنگاه به جانب سرای لوط آمدند، پس لوط که مشغول آبیاری مزرعه خویش بود به آنها گفت :شما کیستید ؟ گفتند :ما مسافر و ابناء سبیلیم ، امشب ما را ضیافت کن .لوط به ایشان گفت :ای قوم !اهل این شهر بد گروهی هستند. با مردان جماع می کنند و مالهای ایشان را می گیرند.گفتند:دیر وقت شده است و جایی نمی توانیم رفت، امشب ما را ضیافت کن .پس لوط به نزد زنش آمد و زنش از آن قوم بود و گفت :امشب میهمانی چند برمن وارد شده اند، قوم خود را خبر مکن از آمدن ایشان تا هر گناه که تا حال کرده ای از تو عفو کنم .گفت:چنین باشد وعلامت میان او و قومش اینچنین بود که هرگاه میهمانی نزد لوط بود، در روز دود بر بالای بام خانه می کرد و در شب آتش می افروخت .چون فرشتگان داخل خانه لوط شدند زنش بربام دوید و آتش افروخت پس اهل شهر دویدند از هرناحیه به سوی خانه وی، و چون به درخانه رسیدند گفتند :ای لوط !آیا ترا نهی نکردیم که میهمان به خانه نیاوری ؟ وخواستند فیضیحت برسانند به میهمانان او گفت :اینها دختران من هستند یا دختران قوم را نشان می داد ایشان پاکیزه ترند از برای شما، پس از خدا بترسید و مرا خوار مگردانید درباب میهمانان من آیا نیست از شما یک مرد که سخن مرا بشنود و به رشد و صلاح گراید؟ فرشتگان که حال شرمگین لوط را مشاهده کردند، گفتند :ای لوط ما فرستادگان پروردگارت هستیم و آنها دست شان به آزار ما نمی رسد و لوط گفت:شما کیستید؟ گفت :من جبرئیل ام .لوط گفت :به چه مأمور شده اید؟ گفت :به هلاک ایشان گفت :همین اکنون چنین کنید . جبرئیل گفت :موعد ایشان صبح است.آیا صبح نزدیک نیست؟ پس در را شکسته، وارد خانه او شدند، پس جبرئیل بال خود ر ابر چشم ایشان زد و ایشان را کور کرد !همانگونه که در قرآن آمده بتحقیق مراوده کردند و طلبیدند از لوط :است مهمانان او را از برای عمل قبیح، پس کور کردیم پس جبرئیل به حضرت لوط گفت دیده های ایشان را چون پا ره ای از شب برود اهل خود را بردار و بیرون رو از میان ایشان تو و فرزندان تو و احدی از شما نگاه به عقب نکند مگر زن تو که به او خواهد رسید آنچه به آنها می رسد، میگویند وقتی صبح لوط با اهل خانواده بیرون شد و فقط زن او بود که به عقب برگشت و از اهل عذاب ماند پس اینچنین شد چون صبح طالع شد، هریک از آن چهار ملک به طرفی از شهر ایشان رفتند و کندند آن شهر را از طبقه هفتم زمین و به هوا بالا بردند به حدی که اهل آسمان صدای سگ ها و خروس های ایشان را شنیدند، پس برگردانید شهر را برایشان و حق تعالی بارید برایشان سنگ ها از سجیل، یعنی از گل سخت شده و ازامام باقر )ع (منقول است که فرمود :حضرت رسول خدا )ص(هر صبح و شام پناه می برد از خدا از بخل ..... بدرستی که قوم لوط اهل شهری بودند از بخیلان برطعام خود، پس بخل ایشان را به دردی مبتلاء کرد که دوا نداشت، پس ایشان چون بر سر راه قافله ها بو دند از ضیافت میهمانان به تنگ آمده بودند، از روی بخل و زبونی، چون میهمانی بر آنها وارد میشد، فضیحت می کردند و با او لواط می نمودند بدون خواهش نفس و شهوت وغرض شان این نبود مگر اینکه قوافل برسرآنها فرود نیایند.پس حق تعالی فرمود که این عذاب دور نیست از ستمکاران امت تو اگر بکنند عمل قوم لوط را و بعضی نقل کرده اند که قوم لوط بر سر راهها می نشستند و هرکه می گذشت سنگریزه به سوی او می انداختند و سنگ هرکه براو می خورد متصرف می شد او را و عمل قبیح با او می کرد، و از حضرت امام رضا روایت است که :از اعمال قبیحه ایشا ن آن بود که در مجالس باد سر می دادند و شرم نمی کردند و بعضی نقل کرده اند که درحضور یکدیگر لواط می کردند و پروا نمی کردند در اسم زن لوط :نام هایی مانند واهله، والغه و والهه، هرسه راگفته اند.

ایوب

ایوب از فرزندان اسحق پسر ابراهیم است و مادرش از فرزندان لوط)ع(بود .همسر او رحمت دختر افرائیم )پسریوسف(یا الیا دختر یعقوب) ع(بود وقتی نام ایوب به میان می آید همه از صبر و شکیبایی او شگفت زده اند و سخن می گویند و این سؤال مطرح است بلایی که بر سر ایوب آمد از چه بود؟ در حدیثی از امام صادق)ع(آمده است که در پاسخ این سؤال اینگونه فرموده اند:بلایی که بر ایوب وارد شد بخاطر این نبود که کفران نعمتی کرد ه باشد بلکه برعکس بخاطر شکر نعمت بود که ابلیس بر او حسد برد و در پیشگاه خدا عرضه داشت : اگر او این همه شکر نعمت ترا بجا می آورد بخاطر آنست که زندگی وسیع و مرفهی به او داده ای و اگر مواهب دنیا را ازو بگیری او شکر به جا نخواهدآورد مرا به دنیای او مسلط کن تا معلوم شود که مطلب همین است خداوند برای اینکه این ماجرا سندی برای همه رهروان حق باشد به شیطان این اجازه را داد . او آمد اموال و فرزندان ایوب را یکی پس از دیگری از میان برداشت ولی این حوادث نه تنها از شکر ایوب نکاست بلکه شکر او افزون شد . زراعت و گوسفندان او از بین رفت ولی باز او بیشتر شکرگذاری میکرد، سرانجام شیطان از خدا خواست که بربدن ایوب مسلط شود و سبب بیماری او شود، طوری که از شدت جراحت قادر به حرکت نبود، بدون اینکه خللی در عقل او پیدا شود، نعمت ها یکی پس از دیگری از ایوب گرفته می شد ولی به موازات بر مقا م شکر او افزوده می شد تا اینکه جمعی از رهبان ها به دیدنش آمدند و گفتند :بگو ببینم تو چه گناه بزرگی مرتکب شدی که اینچنین مبتلا شده ای و این امر بر ایوب سخت گران آمد و گفت :به عزت پروردگار قسم که من هیچ لقمه غذایی نخوردم مگر اینکه یتیم و ضعیفی بر سر سفره با من نشسته بود و هیچ طاعت الهی پیش نیامد مگر اینکه سخت ترین برنامه آن را انتخاب نمودم. اما آنچه در روایات وارد شده است که کرم در بدن مبارک آن حضرت به هم رسید و تعفنی در آن حادث شد که موجب نفرت مردم شد، اکثر متکلمین شیعه انکار کرده اند، چنانکه ابن بابویه به سند معتبر از امام محمدباقر ع(روایت کرده است که حضرت ایوب(ع) هفت سال مبتلا گردید بی آنکه گناهی از او صادر شده باشد، زیرا که پیغمبران معصوم و مطهرند و گناه نمی کنند و میل به باطل نمی نمایند و مرتکب گناه صغیره و کبیره نمی شوند وفرمود که :ایوب(ع) با آن بلاهای عظیم که به آنها مبتلا شد بوی بد بهم نرسانید و قباحتی در صورتش بهم نرسید و چرک و خون از او بیرون نیامد و چنان نشد که کسی او را ببیند و از او نفرت نماید، یا کسی که او را مشاهده نماید از او وحشت کند و ... مردم که از او اجتناب می کردند از فقر و بی چیزی او بود و از آنکه در نظر ایشان بی قدر شده بود به سبب آنکه جاهل بودند به آن قدر و منزلتی که او را نزد حق تعالی بود و گمان می کردند که امتداد بلی ه او از بیمقداری اوست نزد خدا و حال آنکه رسول خدا فرمود:پیغمبران از همه کس بلای ایشان عظیم تر است و بعد ایشان هرکه نیکوتر است بلایش بیشتر است. و در حدیث معتبر دیگر فرمود :در قیامت زن صاحب حسنی را بیاورند که به حسن و جمال خود به گناه افتاده باشد، پس گوید : پروردگارا ! خلقت مرا نیکو کردی و به این سبب به گناه مبتلا شدم . حق تعالی فرماید که مریم (ع) را بیاورند، پس فرماید : تو نیکو تری یا مریم ! به او چنین حسنی دادم و فریب نخورد به حسن و جمال خود پس مرد مقبولی بیاورند که به حسن و قبول خود به گناه آلوده شده پس گوید :خداوندا!مرا صاحب جمال آفریدی و زنان به سوی من مایل گردیدند و مرا به زنا انداختند، پس یوسف را بیاورند به او گویند تو نیکوتر بودی یا یوسف !ما او را حسن دادیم و فریب زنان نخورد. پس بیاورند صاحب بلایی را که به سبب بلای خود معصیت پروردگار خود کرده باشد، پس گوید:خداوندا!بلا را بر من سخت کردی تا آنکه به گناه افتادم.پس ایوب (ع) را بیاورند و بگویند :آیا بلای تو شدیدتر بود یا بلا ی او؟ ما او را به چنین بلایی گردانیدیم و مرتکب گناه نشد. و ابن بابویه از وهب بنمنبه روایت کرده است که ایوب(ع) در زمان یعقوب (ع) بود و داماد او بود زیرا که الیا دختر یعقوب در خانة او بود و پدرش از آنها بود که به ابراهیم ایمان آورده بود و مادر او دختر لوط بود و چون بلا بر ایوب از همه جهت مستحکم گردید زنش صبر کرد بر محنت آن حضرت و ترک خدمت او نکرد پس شیطان حسد برد بر ملازمت زن ایوب بر خدمت او و به نزدش آمد و گفت :آیا تو خواهر یوسف صدیق نیستی؟ گفت : بلی آن ملعون گفت :پس چیست این مشقت و بلا که من شما را در آن میبینم؟ الیا در جواب گفت :خدا با ما چنین کرده است که ما را ثواب دهد و امتحان فرماید، آیا دیدهای انعام کنندهای بهتر از او؟ شیطان گفت : بلای شما برای این نیست و بر او شبه های چند القاء کرد و او همه را دفع می نمود، پس بازگشت نزد ایوب و قصه را تعریف کرد .ایوب فرمود:آن شخص شیطان است و... به خدا سوگند که ترا صد چوب بزنم اگر مرا شفا بدهد که چرا به سخن او گوش داده ای پس چون شفا یافت دستهای از ترکه های باریک درختی را که شام می گفتند، گرفت و یک مرتبه بر او زد تا مخالف سوگند خود نکرده باشد. و صاحب مجمع البیان می گوید یک مشت پر از شاخه درخت و یا از گیاه و یا از خوشه خرما برداشت بخاطر سوگندی که خورده بود که اگر حالش خوب شد، همسرش را صد تازیانه بزند چون در امری او را ناراحت کرده بود همسر ایوب وقتی شفای ایوب (ع) را دیده بود به سجده شکر افتاد، در سجده، نظر ایوب به گیسوا ن همسرش افتاد که بریده شده بود و جریان از این قرار بود که او نزد مردی رفت تا صدقه ای بگیرد و طعامی برای ایوب فراهم کند و چون گیسوانی زیبا داشت بدو گفت :ما طعام به تو میدهیم به شرطی که گیسوانت را به ما بفروشی، رحمت (همسر ایوب )از در اضطرار و ناچاری به منظو ر اینکه همسرش ایوب گرسنه نماند، گیسوان خود را فروخت و چون ایوب، گیسوان او را بریده دید سوگند خورد که صد تازیانه به او بزند و چون همسرش علت بریدن گیسوان را شرح داد ایوب(ع)در اندوه شد که این چه سوگندی بود که من خوردم پس خدای تعالی بدو وحی کرد که یک مشت شاخه به عدد سوگند خود برگیرد و به یک نوبت به او بزند تا سوگند خود را نشکسته باشد. باری، آنگاه که ایوب با تضرع از خدا می خواهد که این نُصب و عذاب شیطانی را از دور کند و به مصیبت از دست دادن اهل بیت و بیماری او التیام بخشد خداوند او را وحی می رساند که پای خود به زمین زن و چشمه پاک و سرد و قابل نوشیدن وجود دارد که خود را در آن پاک نماید و شستشو دهد و آنقدر بیماری بر او مستولی شده بود که قادر به ایستادن و راه رفتن نبود و خدایتعالی اول مرض پای او را شفا داد و سپس از آن چشمه حمام نبود تا ظاهر و باطن اش را از امراض بهبودی یابد و در آیه 43 سوره ص می فرماید: ما اهل خانواده او و مانند آنها را به او برگرداندیم . در روایات آمده که تمام کسان او به غیر از همسرش مرده و آنجناب به داغ همه فرزندانش مبتلا شده بود و بعدا خداوند برای او زنده کرد و بعضی گفته اند که :فرزندانش در ایام ا بتلاءاش از او دوری می کردند که خدا با بهبودی اش آنها را دوباره دور او جمع کرد و همان فرزندان زن گرفتند و بچه دار شدند که خداوند از این طریق مثل آنها را به او بخشید .

حضرت شعیب

بعضی گفته اند شعیب فرزند نوبه فرزند مدین فرزند ابراهیم بوده است و بعضی دیگر نام پدر ایشان را میکیل پسر سیحب فرزند ابراهیم آورده اند .مدین نام آبادی بود که شعیب درآن می زیست.این شهر در مشرق خلیج عقبه قرار داشته و مردم آن از فرزندان اسماعیل بودند، امروزه به نام مغان معروف است .اهل مدین مردمی بت پرست بودند .حضرت شعیب آنها را از شرک و پرستش غیر خدا باز می داشت و از آنها می خواست که در خرید و فروش حق همدیگر را ضایع نکنند و کراراً این امر را متذکر می شد که تمام بدهید کیل را و ترازو و از مردم کم مکنید اموالشان را و در زمین افساد منمائید بعد از آنکه خدا آنرا به اصلاح آورده است . حضرت شعیب مدام قوم خود را از جهالت بت پرستی و خیانت در امانت پرهیز می داشت و در مقابل مخالفینش اورا مورد سرزنش قرار می دادند و پیروانش را تهدید می کردند که اگر از او پیروی کنند مورد زیان و ضرر واقع می شوند و شعیب را اینگونه مورد سرزنش و مسخره ی گفتار خود قرار می دادند که آیا نماز تو امر می کند ترا که ما ترک کنیم آداب پدران خود را یا آنکه در مالهای خود آنچه خواهیم تصرف کنیم؟ شعیب که از ایمان قوی و توکل برخدا بهره مند بود باز هم در پاسخ با صبر و حوصله اینگونه می فرمود :ای قوم من!خبر دهید مرا اگر من بینه ای از پروردگار خود باشم از پیغمبری و علم و کمالات و روزی داده است مرا از فضل خود روزی نیکو، آنچه سزاوار است که خیانت کنم در وحی او و رسالت او را به شما نرسانم.غرض من مخالفت شما نیست و مقصود من مگر اصلاح حال شما نیست و توفیق من مگر به خدا نیست بر او توکل کرده ام و به سوی او بازگشت می کنم و در ادامه آنها را از عذابی که بر قوم نوح و هود و صالح و قوم لوط که از آنها خیلی دور نبودند و آنان از سرنوشت شان با خبر بودند بیم می داد و با نصیحت برادرانه آنان را به عبرت و اندیشه وادار مینمود.

ولی باز در پاسخ میگفتند: ای شعیب ما نمی فهمیم بسیاری از آنچه تو می گویی و بدرستی که ما ترا در میان خود ضعیف می بینیم و اگر رعایت قبیله تو مانع نبود، ترا سنگسار می کردیم و تو بر ما عزیز نیستی.شعیب گفت :ای قوم من !آیا قبیله من به شما عزیزترند از خدا ؟ پس خدا را پشت انداخته اید و از او هیچ بیم و حذر ندارید ، بدرستی که علم پروردگار محیط است به آنچه می کنید ... و آنان را از عذاب خداوندی که بزودی دامن گیرشان خواهد شد بیم میداد.و چون عذاب پروردگاری واقع شد شعیب و آنان که به او ایمان آورده بودند به رحمت خدایی نجات یافتند و ستمکاران را صدای مهیبی فراگرفت، پس در خانه های خود بودند، گویا هرگز در آن خانه ها نبودند.و قوم شعیب را اصحاب آلا ای که می گویند چرا که در بیشه و درختستانی ساکن بودند، باری قوم شعیب نیز او را به دیوانگی یا جادو مورد اهانت و آزار قرار می دادند و می گفتند:اگر راست می گویی عذاب را بیاور !و مشهور میان مفسران است که چون تکذیب شعیب را به نهایت رساندند، حق تعالی برایشان گرمای شدیدی فرستاد که نفسهای ایشان را گرفت و چون داخل خانه ها شدند آن گرما در خانه های ایشان داخل شده نه سایه فایده می بخشید و نه آب و از گرما بریان شدند، پس حق تعالی ابری برایشان فرستاد پس همگی از شدت گرما به آن پناه بردند و چون زیر ابر جمع شدند ابر برایشان آتش بارید وزمین در زیر پایشان بلرزید تا ایشان سوختند و خاکستر شدند و باز از صاحب مجمع البیان نقل می کند. که حضرت شعیب بر دو طایفه مبعوث شد .یک مرتبه بر اهل مدین مبعوث شد و ایشان به صدای مهیب که موجب زلزله زمین گردید هلاک شدند و بعد از آن بر اهل بیشه مبعوث گردید و ایشان به ابر صاعقه باز سوختند سوره هود آیات 95و عمر شعیب را دویست و چهل و دو سال نوشته اند.یک حدیث جالب منقول است که حق تعالی وحی نمود به حضرت شعیب که من عذاب می کنم از قوم تو صد هزار کس را چهل هزار کس از بدان ایشان و شصت هزار کس از نیکان .شعیب گفت :پروردگارا!نیکان مرا برای چه عذاب می دهی؟ فرمود :برای انکه مداهنه کردند با اهل معاصی و نهی از منکر نکردند و از برای غضب من نکردند.

حضرت یعقوب

یعقوب از فرزندان اسحق است بنا به توصیه پدرش به سرزمین دا ئی خود لابان واقع درعراق رفت .عرض کرد: پدرم سلام رسانید و پیام داد که راحیل)راحله(را از شما خواستگاری کنم ، دائی شان قبول کرد ولی چون راحیل کوچک بود قرار شد که هفت سال بگذرد و یعقوب چوپانی گوسفندانش را بعهده گیرد و تا آن زمان دختربزرگترش لعیا را به ازدواج وی درآورد حکم منع ازدواج با دو خواهر در آن زمان نازل نشده بود لابان برای هرکدام ازدختران خود کنیزی قرارداد، یعقوب از دو همسر و دو کنیز خود دارای دوازده فرزند شد که بعداً به همراه آنها به سوی سرزمین پدری خود کنعان حرکت کرد

حضرت یوسف

یوسف از میا ن فرزندان یعقوب از همه عزیزتر و دوست داشتنی تر بود.هم صاحب جمال بود و هم دارای کمال.علامه مجلسی در حیوه القلوب به روایت ابوحمزه ثمالی از امام زین العابدین)ع(آورده است که چون یعقوب یک شب سائلی را که روزه دار بود اطعام نکرد چون باور نکرد که او مستحق باشد، درحالی که وی نزد خدا آبرو داشت بدین سبب گرفتار بلای حسادت فرزندان و دوری یوسف شد و نوشته اند نام آن سائل ذمیال بود که به درگاه خدا گریست و از حال خود که مسافری گرسنه و غریب بود شکایت نزد خدا برد و آورده اند :درهمان شب که ذمیال گرسنه و یعقوب و خانواده اش سیر خوابیدند ، یوسف خواب دید که یازده ستاره و آفتاب و ماه او را سجده می کنند .چون این خواب برای پدر بازگفت :از آنجایی که بریعقوب وحی شده بود که بلا بردوستان خدا زودتر از دشمنان او وارد می شود و مستعد بلا باش !لذا به یوسف گفت :این خواب خود را به برادران خود نقل مکن چرا که می ترسم برتو حسادت و حیله وارد کنند و یوسف این نصیحت را عمل نکرد و خواب را به برادران خود نقل کرد .برادران نزد پدر آمده، گفتند :ای پدر ما !چرا ما را امین نمی گردانی بر یوسف که همراه ما او را بفرستی و حال آنکه ما از برای او خیر می خواهیم، بفر ست او را فردا که با ما گردش کند و ما او را محافظت می کنیم.یعقوب فرمود :مرا اندوه می رسد از اینکه او را با خود برید و گرگ او را بخورد و شما از او غافل باشید.روبین پیشنهاد کرد، او را نکشید، بلکه درچاه بیندازید.بعضی هم گفتند :که او یهودا و بعضی گفتند:لاوا بود پس هنگامی که اتفاق کردند که او را در چاه بیندازند خداوند او را وحی نمود که غم مخور البته تو روزی برادران را به کار بدشان آگاه می سازی که آنها درک مقام تو نمی کنند و اینچنین یوسف آرامش یافت.برادران شبانه نزد پدر آمدند درحالیکه گریان بودند، پدر از حال یوسف پرسید گفتند:قصه این که ما در صحرا برای مسابقه رفته، یوسف را بر سر متاع خود گذاردیم چون باز گشتیم یوسف را گرگ طعمه خود ساخته بود و ما هر چند راست گوییم تو باور نخواهی کرد و برای اثبات این ادعای کذب، پیراهن یوسف را که به خون آغشته کرده بودند به خون بزغاله ا ی آلوده کردند نزد پدر آوردند، یعقوب گفت :بلکه این امر زشت را نفستان زیبا نشان داده است و من بر این مصیبت صبر جمیل می نمایم و خداوند براین توصیف شما داناترست

یعقوب از پیراهن پاره نشده دانست که یوسف را گرگ نخورده است کاروانی آنجا رسید و سقای قافله را برای آ ب فرستادند، دلو را که از چاه برآورد دیدند غلامی چون ماه تابان در دلو به جای آب درآمد گفت: به به بشارت که خوشبختی به ما روی آورده است او را پنهان داشتند که سرمایه تجارت کنند پس برادران که نزد کاروان رسیدند گفتند :این پسر غلام ماست و او را به آن قافله به قیمت ناچیزی فروختند عزیز مصر که او را خریداری کرد به همسر خویش سفارش کرد که این غلام را گرامی دار که امید است ما را سود بخشد یا او را به فرزندی برگیریم .و اینچنین یوسف صاحب تمکین واقتدار شد و همانگونه که یعقوب به وی گفته بود او صاحب تعبیر خواب شد و چون یوسف به سن جوانی و بلوغ رسید زن پادشاه عاشق و شیفته او شد و از او تقاضای مراوده نفس کرد ولی یوسف :درپاسخ گفت :معاذالله، خداوند پروردگار من است او جایگاه مرا نیکوگردانید و گنهکاران را دوست نمی دارد، زن که به مرتبه شعف عشق، بی قرار بود، درها را محکم بسته بود و برگناه ا صرار داشت که یوسف خواست ازاین دام شیطانی بگریزد آورده اند که یوسف فرشته ای را به شکل یعقوب دید که انگشت به دندان گرفته بود و در روایت است که زلیخا درخانه بتی داشت که درآن هنگام روی آن را پوشاند و اینچین خداوند یوسف را به شرم از خود آورد واو فرار کرد. زلیخا از پشت پیراهن یوسف را گرفته بود که دریده شد، ودرآن زمان بود که آقای این زن از در داخل شد، زلیخا برای فرار از گناه خود یوسف را بد نام کرد و را به عمل زشت متهم نمود و از همسرش خواست که در مقابل این کارش قصد سوء وی او را عذاب نماید، یا وارد زندان کند، یوسف هم که بی گناه بود گفت :که او خود چنین خواهشی داشته است .شاهدی را آوردند که از اهل خانواده زن بود می نویسند که کودکی در گهواره بود که به اذن خدا شهادت داد و اینگونه شهادت آورد که اگر پیراهن یوسف از پیش دریده شده باشد پس این زن راست می گوید واگر از پشت دریده شد ه باشد، او دروغ می گوید و یوسف برحق و راستی است و چون عزیز مصر مشاهده کرد که پیراهن یوسف ا ز پشت دریده شده ،

گفت :این از مکر شما زنان است که بسیار مکر کننده اید !و از او خواست تا استغفار نماید. خبر عشق زلیخا به یوسف و مراوده و خواهش نفس او در تمام شهر پیچید و جملگی سخن به ملامت او گشودند، چون زلیخا این را شنید، دستور داد تا زنان را به کاخ دعوت کنند و متکاهایی نرم برایشان فراهم نمود و برای هرکدام ترنج و کارد قرار داد، آنگاه دستور داد تا یوسف در میان آنان وارد شود، زنان ازجمال یوسف به تحیر افتادند و گفتند:عجب که این فرشته ای است نه انسان و به جای ترنج، دست های خود را با کارد بریدند .سپس زلیخا باز هم برای حفظ آبروی خود و راضی نمود نفس خود به جهت پرهیز از گناهی که در یوسف دیده بود از عزیز مصرخواست تا او را روانه زندان کنند که یوسف زندان رفتن را برانجام گناه برگزید.

حدیثی زیبا از پیامبر گرامی اسلام)ص(

هفت گروه اند که خداوند آنها را در سایه عرش خود قرار می دهد آنروز که سایه ای جز سایه او نیست پیشوای دادگر جوانی که از آغاز عمر دربندگی خدا پرورش یافته، کسیکه قلب او به مسجد و مرکز عبادت خدا پیوند دارد و هنگامی که از آن خارج می شود در فکر آنست تا به آن باز گردد، افرادی که در طریق اطاعت فرمان خدا متحداً کار می کنند و به هنگام جدا شدن از یکدیگر نیز رشته اتحاد معمولی آنها همچنان برقرار است و کسیکه به هنگام شنیدن نام پروردگار توانا، اشک از چشمان او سرازیر شود و مردی که زن زیبا و صاحب جمالی او را به سوی خویش دعوت کند او بگوید من از خدای می ترسم و کسی که کمک به نیازمندان می کند و صدقه خود را مخفی می دارد آنچنانکه دست چپ او از صدقه ای که بادست راست داده با خبر نشود. باری، با آن دلائل روشن که بر پاکدامنی و عصمت یوسف دیدند، باز صلاح چنین دانستند که یوسف را چندی به زندان کنند یوسف چون این سخن بشنید دست بدعا برداشت گفت :ای خدا مرا رنج زندان خوشتراست از این کار زشتی که زنان از من تقاضا دارند بارالها اگر تو حیله اینان به لطف وعنایت از من دفع نفرمایی به آنها میل کرده از اهل جهالت و شقاوت گردم .خدا دعای او را مستجاب کرده مکر آن زنان را از او بگردانید که خداوند دعای بندگان مخلص را می شنود و به احوال خلق آگاه است و با یوسف دو جوان دیگر هم از ندیمان و خادمان شاه زندانی شدند آن دو جوان با دیدن آثار هوش و دانش بسیار در سیمای یوسف تعبیر خوابی را که شب در زندان دیده بو دند از او خواستند یکی گفت: من در خواب دیدم انگور برای شراب می افشرم .دیگری گفت :من دیدمی که بر بالای سرخود طبق نانی می برم و مرغان هوا از آن منقار می خورند یوسفا تو ما را از تعبیر آن آگاه کن که ترا از نیکوکاران و دانشمندان جهان می بینیم .یوسف در پاسخ آنان گفت:من شما را از آن پیش که طعام اید و تناول کنید به تعبیر خوابتان آگاه می سازم که این علم را خدای من به من آموخته است زیرا من آئین گروهی که به خدا ایمان و به آخرت کافرند ترک گفتم و از پدرانم ابراهیم خلیل و اسحق و یعقوب که دین توحید و خدا پرستی است پیروی کردم .درآئین ما هرگز نباید چیزی با خدای شریک گردانیم و احدی را مؤثر در کار آفرینش دانیم این توحید و ایمان به یگانگی خدا فضل و اعطای خداست برما و برهمه مردم لیکن اکثر مردمان شکر این اعطا بجا نمی آورند ای دو رفیق زندان من از شما می پرسم آیا خدایان متفرق بی حقیقت مانند بتان و فراعنه و غیره بهتر و در نظام خلقت مؤثرند یا خدای یکتاهی قادر و غالب بر همه قوای عالم وجود )؟(بدانید که آنچه را غیر خدا می پرستید اسماء بی حقیقت و الفاظ بی معنی است که شما خودتان و پدرانتان ساخته اید هیچ نشان خالقیت و کمترین اثر الهیت درآن خدایان باطل ننهاده است و همه بی اثر و تنها حکمفرمائی عالم وجود خداست و به شما بندگان امر فرموده است که جز آن ذات یکتا کسی را نپرستید این آئین محکم است لیکن اکثر مردم از جهالت بر این حقیقت آگه نیستند یوسف پس از آنکه دو رفیق زندانش را بدین حق دعوت کرد آنگاه به تعبیر خواب آنها پرداخت و گفت ای دو رفیق زندان من اکنون تعبیرخوابتان را بشنوید اما یکی از شما ساقی شراب شاه خواهد شد و دیگری بدار آویخته وآن قدر برچوبه دار بماند تامرغان مغر سر او را بخورند آن مرد که تعبیرخواب خود را شنید برای رهایی از خطر خواب را به دروغ منکر شد یوسف گفت :در قضای الهی راجع به امری که سؤال کردید چنین حکم شده است آنگه یوسف از رفیقی که ساقی شاه و اهل نجاتش یافت درخواست کرد که مرا نزد پادشاه یاد کن باشد که چون بی تقصیرم ببیند و از زندانم برهاند در آن حال شیطان یاد خدا را ازنظرش ببرد و به خلق متوسل شد بدین سبب چند سال محبوس بماند و پادشاه مصر ولید بن ریان که عزیز مصر، وزیر او محسوب میشد، به دانشمندان دربار خود گفت من خوابی دیدم هفت گاو نر فربه را هفت گاو لاغر خوردند و هفت خوشه تر را هفت خوشه خشک نابود کردند ای بزرگان ملک مرا به تعبیر آن اگر علم خو اب می دانید آگه گردانید آنها گفتند :این خواب پریشان است و ما تعبیرخواب پریشان نمی دانیم در این حال آن رفیق زندانی یوسف که نجات یافته مقرب سلطان بود بعد از چند سال به یاد یوسف افتاد و گفت : من شاه را به تعبیر خواب او آگه می سازم مرا نزد یوسف زندانی فرستید که از او باز جویم در زندان رفت گفت :ای یوسف راستگو ما را تعبیر این خواب که هفت گاو فربه هفت گاو لاغر خوردند و هفت خوشه سبز را هفت خوشه خشک نابود ساختند آگاه گردان که شاید از پیش تو نزد مردم بازگردم شاه و دیگران همه تعبیر خواب و مقام ترا بدانند یوسف در تعبیر خواب گفت:باید هفت سال متوالی زراعت کنید و هر خرمن را که درو کنید جز کمی که قوت خود می سازید همه را با خوشه در انبار ذخیره کنید که چون این هفت سال بگذرد هفت سال قحطی پیش آید که ذخیره شما به مصرف قوت مردم برسد جز اندکی که باید برای تخم کاشتن در انبار نگاه دارید آنگاه بعد از سنوات و شدت باز سالی برسد که مردم درآن به آسایش و وسعت فراوانی و نعمت میرسند و این شخص تعبیر خواب را به شاه عرضه داشت)شاه (یوسف را خواست وگفت:زود او را نزد من بیاورید و چون فرستاده شاه نزد یوسف آمد به او گفت :بازگرد و شاه را از من بپرس چه شد که زنان مصری همه دست خود بریدند؟ آری خدا به مکرآنان و بی گناهی من آگاه است .شاه زنان مصری را گفت :حقیقت حال خود را که با یوسف مراوده داشتند بگوئید همه گفتند :ما از یوسف هیچ بدی ندیدیم و جز عفت نفس در او مشاهده نکردیم در این حال زلیخا زن عزیز مصر اظهار کرد که الان حقیقت آشکار شد و من به گناه خود اعتراف می کنم من به خواهش نفس خود با یوسف عزم مراوده داشتم و او که دعوی عفت و بی گناهی میکند البته از راستگویان است . یوسف گفت :من این کشف حال نه برای خود نمایی بلکه برای آن خواستم که عزیز مصر بداند من هرگز در انی به او خیانت نکرده ام و بداند که هرگز خدا خیانتکاران را به مکر و خدعه بمقصود نرساند .من خود ستایی نکرده نفس خویش را از عیب و نقص مبرا نمی دانم زیرا نفس اماره انسان را به کارهای زشت و ناروا سخت وا میدارد و جز آنکه خدا به لطف خاص خود آدمی را نگه دارد که خدای من بسیار آمرزنده مهربان است .شاه گفت :یوسف را نزد من آرید که من او را از زندان خلاص و ازخاصان خود گردانم چون او را ملاقات کرده با او هرگونه سخن به میان آورد او بسیار خردمند و شایسته یافت گفت: تو امروز نزد من امین و صاحب منزلت خواهی بود یوسف به پادشاه گفت :دراینصورت مرا به خزینه داری مملکت و ضبط دارائی کشور منصوب دار که من درحفظ دارائی و مصارف آن دانا و بصیرم سپس یوسف به مقام شاهی رسید و ما در حقیقت یوسف را در زمین بدین منزلت که هرجا خواهد فرمانروا باشد رساندیم نه شاه مصر که هرکس را ما بخواهیم به لطف خاص خود مخصوص میگردانیم و اجر هیچکس از نیکوکاران را در دنیا ضایع نمی گذاریم و حال آنکه اجر عالم آخرت برای اهل ایمان و مردم پرهیزکار بسیار بهتر از اجر و مقام دنیوی برادران یوسف که در کنعان به قحطی مبتلا شدند چهل سال بعد از فروختن یوسف به مصر نزد یوسف آمدند یوسف آنها را شناخت ولی آنها یوسف را نشناختند برادران یوسف در برابر متاعی که آورده طعام خواستند یوسف چون بار غله آنها را بست از آنان پرسید که شما برادر دیگری نیز دارید گفتند :یک برادر پدری هم داریم گفت :می خواهم برادر پدر را نزد من سفر دیگر بیاورید نمی بینید که من مقدار زیادی از خواربار به شما اعطا کردم و بهترین میزبان شما بودم و اگر آن برادر همراه نیاورید دیگر به کشور من نیایید و ازمن تقاضای مساعدت نکنید .برادران گفتند:تابتوانیم می کوشیم که پدرش را راضی کرده برادر را همراه بیاوریم آنگاه یوسف به غلامانش گفت:متاع این کنعانیان را درمیان بارهایشان بگذارید که چون به شهر رفته متاع خود را دیدند دریابند که من غله بلاعوض به آنها داده ام این احسان موجب شد که شاید باز نزد من مراجعت کنند چون برادران نزد پدر بازگشتند گفتند :ای پدر با همه کرم و سخای خدیو مصر غله بسیار به ما عطا شد وعده داد که اگر برادر خود را به همراه آورید به شما گندم فراوان خواهم داد پس تو با کمال اطمینان او را با ما بفرست تا غله کافی تهیه کنیم البته کاملا نگهبانی او خواهیم کرد.یعقوب گفت :آیا همان قدر در باره این برادر به شما مطمئن و ایمن باشم که درباره یوسف مطمئن بودم بلی باز این را هم به خدا می سپارم که خدا بهترین نگهبانان و مهربانترین مهربانان است چون برادران بارها را گشودند متاعشان را به خود رد شده یافتند پدر را گفتند :که ما دیگر چه می خواهیم با همین مال التجاره باز به مصر میرویم و غله برای اهل بیت خود تهیه کرده برادر را هم در کمال مراقبت حفظ می کنیم و با شتری براین قوت کم که اکنون آورده ایم می افزائیم .یعقوب گفت :تا شما برای من به خدا عهد و قسم یاد نکنید که او را برگردانید یا به قهر هلاک شوید من هرگز بنیامین را همراه شما نخواهم فرستاد چون برادران عهد و قسم یاد کردند یعقوب گفت :خدا بر قول ما وکیل و گواه است و او را فرستاد و گفت:ای پسران من سفارش میکنم که چون به مصر برسید همه از یک دروازه وارد نشوید بلکه از درهای مختلف وارد شوید و بدانید که از خدا چیزی شما را بی نیاز نتواند کرد که فرمانفرمای عالم جز خدا نیست بر او توکل میکنیم و باید همه صاحبان مقام توکل بر او اعتماد کنند چون آنها به ملک مصر به طریقی که پدر دستور داده بود وارد شدند البته چیزی آنان را از خدا بی نیاز نکرد جز آنکه در دل یعقوب که گفت :از درهای متفرق درآئید غرضی بود که از چشم بد گزندی نبینند ادا گردید و او بسیار دانشمند بود زیرا ما او را به وحی خود علم آموختیم ولیکن اکثر آنها نمی دانند و چون برادران بر یوسف وارد شدند او برادر خود بنیامین را مشتاقانه به حضور خواند یوسف آنها را با احترام و اکرام تمام پذیرفت و به میهمانی خویش دعوت کرد دستور داد هردو نفر در کنار سفره یا طبق غذا قرار گیرند آنها چنین کردند در این هنگام بنیامین که تنها مانده بود گریه را سرداد و گفت اگر برادرم یوسف زنده بود مرا با خود بر سر یک سفره می نشاند چرا که از یک پدر و مادر بودیم یوسف روبه آنها کرد و گفت مثل اینکه برادر کوچکتان تنها مانده است ؟ من برای رفع تنهائیش او ر ابا خودم بر سر یک سفره می نشانم سپس دستور داد برای هر دو نفر یک اطاق خواب مهیا کردند باز بنیامین تنها ماند یوسف گفت او را نزد من بفرستید در این هنگام یوسف برادرش را نزد خود جای داد اما دید او بسیار ناراحت و نگران است و دائماً به یاد برادر از دست رفته اش یوسف می باشد در اینجا پیمانه صبر یوسف لبریز شد و پرده از روی حقیقت برداشت چنانکه قرآن میگوید هنگامیکه وارد بریوسف شدند او برادرش را نزد خود جای داد و گفت من همان برادرت یوسفم غم مخور و اندوه راه مده و از کارهایی که اینها می کنند نگران مباش و در کنار خویش او را جای داد و به او اظهار داشت که همانا برادر تو یوسف که از فراغش می سوختی منم برآنچه برادران به یوسف کردند محزون مباش در این هنگام طبق بعضی روایات یوسف به برادرش بنیامین گفت آیا دوست داری نزد من بمانی او گفت آری ولی برادرانم هرگز راضی نخواهند شد چرا که به پدر قول داده اند و سوگند یاد کرده اند که مرا به هرقیمتی که هست با خود بازگردانند یوسف گفت غصه مخور، من نقشه ای میکشم که آنها ناچار شوند ترا نزد من بگذارند سپس هنگامیکه بارهای غلات را برای برادران آماده ساخت دستور داد پیمانه گران قیمت مخصوص را درون بار برادرش بنیامین بگذارد میگویند برادران یوسف به هنگام ورود به مصر، دهان شترهای خود را با دهان بند بسته بودند تا زراعت و اموال کسی زیان نرسانند.چون بارآن قافله را مهیا ساختند جام زرین شاه را در رحل برادر نهاد آنگاه از غلامان منادئی ندا کرد که ای اهل قافله شما بی شک دزدید .آنها رو به غلامان کرده برآشفتند که مگر چه چیز از شما مفقود شده است که نسبت سرقت به ما می دهید غلامان گفتند :جام شاه ناپیدا است و من که رئیس انبارم یکبار شتر طعام ضمانت کنم برآن کس که جام را پیدا کرده بی اورد برادران گفتند :به خدا سوگند که شما به خوبی حال ما دانسته و شناخته اید که برای فساد بدین سرزمین نیامده ایم و دزد نبوده ایم غلامان گفتند :اگر کشف شد که شما دروغ می گویید کیفرآن دزد چیست؟ گفتند :جزای آن کس که این جام در رحل او یافت شود آن است که هم او را به بندگی برگیرند که ما دزد و ستمکار را چنین به کیفر می رسانیم، یوسف یا مأمور او شروع در تحقیق از بارهای ایشان کرد آخر مشربه را از بار برادر خود بنیامین بیرون آورد این تدبیر ما به یوسف آموختیم که در آئین ملک این نبود که بتوان آن برادر را به گرد گیرد جز آنکه خدا خواهد و دستوری از طریق وحی به یوسف بیاموزد ما که خدای جهانیم هر کس را بخواهیم به مراتب بلندی می رسانیم تا مردم بدانند که فوق هر دانشمندی دانشمندتری وجود دارد تا به خدا منتهی شود و تنها خدا در همه اوصاف و کمالات فوق همه موجودات است)برادران (چون مشرب ه شاه از بار بنیامین درآمد گفتند:اگراین دزدی کند بعید نیست که برادرش یوسف نیز از این پیش دزدی کرد ز پدر مادری بتی دزدید که نابود کند زیرا با بت از کودکی دشمن بود یوسف چون اتهام دزدی را به خود شنید خشم خود را فرو برد قضیه را در دل خود پنهان کرد و گفت:شما مردم بسیار بدی هستید و خدا به حقیقت آنچه بر من نسبت می دهید آگاه تراست .

نظر مفسران درباره تهمت دزدی یوسف:

نخست اینکه :یوسف بعد از وفات مادرش نزد عمه اش زندگی میکرد و او سخت به یوسف علاقمند بود هنگامیکه بزرگ شد و یعقوب خواست او را از عمه اش باز گیرد عمه اش چاره ای اندیشید و آن اینکه کمربند یا شال مخصوصی که از اسحق در خاندان آنها یادگار مانده بود برکمر یوسف بست و ادعا کرد او می خواسته آنرا از وی برباید و طبق قانون و سنت شان یوسف را در برابر آن کمربند و شال مخصوص نزد خود نگهداشت.دیگر اینکه یکی از خویشاوندان ماردی یوسف بتی داشت که یوسف آنرا برداشت و شکست و برجاده افکند و لذا او را متهم به سرقت کردند درحالیکه هیچ یک از اینها سرقت نبوده است. دیگر اینکه گاهی او مقداری غذا را از سرسفره برمیداشت و به مستمندان می داد و به همین جهت برادران بهانه جو این را دستاویزی برای متهم ساختن او به سرقت قراردادند در حالیکه هیچیک از آنها گناهی نبود آیا برداشتن بت و شکستن گناهی دارد؟ و نیز چه مانعی دارد که انسان چیزی از سفره پدرش که یقین دارد مورد رضایت اوست بردارد و به مسکینان بدهد؟ برادران دیدند که اگر برادرشان به جرم دزدی در مصر بماند پدر ازآنها باور نمی کند سخت نگران شد و به التماس گفتند : ای عزیز مصر تو به چشم ما از نیکان عالمی ما را پدر پیری است که به این برادر علاقه شدیدی دارد یکی از ما را بجای او نگاهدار یوسف گفت :معاذالله که ما در شرع خویش جز آنکه متاع خود را نزد او یافته ایم و دیگری را بگیریم که اگر چنین کنیم بسیار مردم ستمکاری هستیم چون برادران ازاجابت خواهش خویش نوامید شدند با خود خلوت در سخن سر خود بمیان آوردند برادر بزرگ اینکه برادر بزرگ که بود؟ بعضی گفتند :روبین، روبیل بعضی شمعون و بعضی یهودا گفت :آیا نه این است که پدر از ما عهد و سوگند بنام خدا گرفته است و از این پیش هم درباره یوسف مقصر بودیم ما دیگر به چه آبرو نزد پدر رویم من هرگز از این سرزمین برنخیزم تا پدرم اجازه دهد یا خدای عالم حکمی درباره من فرماید که او بهترین حکم فرمایان است شما نزد پدر باز شوید و بگویید که فرزندت بنیامین سرقت کرد و بدین جرم گرفتار شد و ما جز آنچه دانستیم گواهی نداریم و لیکن حقیقت امر چیست ؟ ماحافظ اسرار غیب نیستیم و اگر پدر باور نکرد بگویید ز آن شهر و از آن قافله که ما درآن بودیم حقیقت را جویا شو تا صدق دعوی ما کاملا بر تو معلوم گردد آنها نزد پدر آمدند و قضیه راا ظهار داشتند یعقوب گفت این قضیه هم مانند قضیه یوسف و گرگ حقیقت ندارد ، بلکه چیزی از اوهام عالم نفس برشما جلوه کرده پس من باز هم راه صبر پیش گیرم که امید است که خدا ایشان را به من بازگرداند که او خدایی دانا و درستگار است . آنگاه یعقوب از شدت حزن روی از آنها برگردانید و گفت :وا اسفا بر فراغ یوسف عزیزم و از گریه غم چشمانش درانتظار یوسف سفید شد و سوز هجران و داغ دل بنهفت فرزندانش به ملامت گفتند:به خدا سوگند که تو آنقدر یوسف، یوسف کنی از غصه فراغش مریض شوی و یا خود را به دست هلاکت سپاری.یعقوب به فرزندان گفت :من با خدا غم و در دل خود گویم و از لطف بی حساب خدا چیزی دانم که شما نمی دانید .ای فرزندان بروید به ملک مصر و از حال یوسف و برادرش تحقیق کند و جویا شوید و از رحمت بی منتهای خدا نومید مباشید که هرگز جز کافران هیچکس از رحمت خدا نومید نیست منظور از تصدق علینا که برادران یوسف پس از بازگشت ازنزدپدربهسوییوسفبهاوعرضه داشتندچهبود؟

بعضی گفته اند منظور از تصدق علینا همان آزادی برادر بوده و گرنه درمورد غذایی قصدشان بدون عوض نبوده و در روایات نیز می خوانیم که برادران حامل نامه ای از طرف پدر بر ای عزیز مصر بودند که درآن نامه یعقوب ضمن تمجید از عدالت و دادگری و محبت های عزیز مصر نسبت به خاندانش و سپس معرفی خویش و خاندان نبوتش شرح ناراحتی های خود را به خاطر از دست دادن فرزندش بنیامین و گرفتاریهای ناشی از خشکسالی را برای عزیز مصر تعریف کرده بود و در پای ان نامه از او خواسته بود که بنیامین را آزاد کند و تاکید نموده بود که ما خاندانی هستیم که هرگز سرقت و مانند آن در ما نبوده و نخواهد بود و برادران به امرپدر باز به مصر آمده و گفتند :ای عزیز مصر ما با همه اهل بیت خود به فقر و قحطی و بیچارگی گرفتار شدیم و با متاعی ناچیز و بی قدر به حضور تو آمدیم محبت فرما و برقدر احسانت برما بیفزا و از ما به صدقه دستگیری کن که خدا صدقه و بخشندگان را نیکو پاداش می دهد هنگامیکه برادرها نامه پدر را بدست عزیز می دهند نامه را گرفته و می بوسد و برچشمان خویش می گذارد و گریه می کند آنچنان که قطرات ا شک بر پیراهنش میریزد و همین امر برادران را به حیرت و تفکر فرو می برد که عزیز مصر چه علاقه ای به پدرشان یعقوب دارد که این چنین نامه اش در او ایجاد هیجان می نماید و شاید در همینجا بود که برقی در دلشان زد که نکند او خودش یوسف باشد همچنین شاید همین نامه پدر یوسف را چنان بیقرار ساخت که دیگر نتوانست بیش از آن در چهره و نقاب عزیز مصر پنهان بماند و به زودی چنانکه خواهیم دید خویشتن را به عنوان همان برادر به برادران معرفی کرد. دراین حال که یوسف دلشکستگی و نیازمندی برادران را دید رحمتش آمده و پرده از روی کار برداشت و گفت:که شما از روی نادانی به یوسف چه کردید ؟ میگویند گفتارش را با تبسمی پایان داد برای اینستکه آنها زیاد ناراحت نشوند و تصور نکند که درمقام انتقام جویی برآمد .این تبسم سبب شد دندانهای یوسف در برابر برادران کاملا آشکار شود و خوب که دقت کردند دیدند عجب شباهتی با دندانهای برادرشان یوسف دارد آنان به خود آمده با شرم حضور گفتند:آیا همان یوسف تو هستی؟ پاسخ داد من همان یوسفم و این برادر من بنیامین است. خدا به رحمت بی حساب خود بر ما منتنهاد و ما را پس از چهل سال به دیدار هم رسانید که البته هرکس تقوی و صبر پیشه کند نیکو است و خدا اجر نیکویان را ضایع نگذارد برادران با سرور گفتند: به خدا سوگند که خدا ترا به ملک و عزت و عقل وحسن و کمال بر ما برگزیدند ما در حق تو مقصر و خطا کاریم.

بزرگواری یوسف

در بعضی از روایات آمده است که برادران یوسف بعد از این ماجرا پیوسته شرم سار بودند یکی را به سراغ او فرستادند و گفتند :تو هر صبح و شام و ما را بر کنار سفره خود می نشانی و ما از روی تو خجالت می کشیم چرا که آنها مه جسارت کردیم یوسف برای اینکه نه تنها کمترین احساس شرمندگی کنند بلکه وجود خود را برسرسفره او خدمتی به او احساس نکنند جواب بسیار جالبی داد گفت :مردم مصر تا کنون به چشم یک غلام زر خرید به من می نگریستند و به یکدیگر می گفتند:سبحان منزه است خدایی که غلامی را به بیست درهم روخته شد به این مقام رسانید اما الان که شما آمده اید و پرونده زندگی من برای ا ین مردم گشوده شد می فهمند من غلام نبوده ام من ازخاندان نبوت و از فرزندان ابراهیم خلیل هستم و این مایه افتخار و مباهات من است حدیثی از علی )ع (در این باره هنگامیکه بردشمنت پیروز شدی عفو را شکرانه پیروزیت قرارده یوسف چون برادران را شرمگین یافت از روی مهر بانی گفت:امروز هیچ خجل و متاثر نباشید که من عفو کردم خدا هم گناه شما بخشد که او مهربانترین مهربانان است اکنون پیراهن مرا نزد پدرم یعقوب برده بر روی او افکنید که تا دیدگانش بینا شود آنگاه او را با همه اهل بیت و خویشان ا ز کنعان به مصر آرید. فرزندان یعقوب درحالک یه از خوشحالی در پوست نمی گنجیدند پیراهن یوسف را با خود برداشته همراه قافله ا ز مصر حرکت کردند این برادران با اینکه یکی از شیرین ترین لحظات زندگی خود را میگذراندند اما در سرزمین شام و کنعان درخانه یعقوب پیر، گرد وغبار اندوه غم و ماتم برچهره همه نشسته بود اما هم زمان با حرکت کاروان از مصر ناگهان در خانه یعقوب حادثه ای رخ داد که همه را در بهت و تعجب فرو برد چون کاروان از مصر بیرون آمد یعقوب گفت: اگر مرا تخطئه نکنید من بوی یوسف را می شنوم شنوندگان زبان به ملامت گشوده گفتند :قسم به خدا که تو از قدیم الایام از شوق یوسف حواست پریشان است شب ها و روزهای متعددی سپری شد و یعقوب همچنان در انتظار بعد از چندین شبانه روز که معلوم نیست بریعقوب چه اندازه گذشت یک روز صدا بلند شد، می آیند کاروان کنعان از مصر نزدیک می شوند فرزندان یعقوب برخلاف گذشته شاد و خندان وارد شهر شدند با سرعت به سراغ خانه پدر رفتنند بشیر همان بشارت دهنده وصال و حامل پیراهن یوسف نزد یعقوب پیر آمد و پیراهن را به صورت او افکند پس از آنکه بشیر بشارت یوسف آورد و پیراهن او را برخسارش افکند دیده انتظارش به وصل روشن شد و گفت :به شما نگفتم که من از لطف خدا به چیزی ز اسرار غیب آگاهم که شما آگه نیستید؟ درآن حال برادران یوسف با تضرع و التماس عرضه داشتنند ای پدر ما گنهکاریم از ما در گذر و برتقصیرات ما از خدا آمرزش طلب که درباره یوسف خطا کرده ایم پد رگفت :حالیه که بدیدار یوسف می رسم به زودی از درگاه خدا برای شما آمرزش می طلبم که او بسیارآمرزنده و مهربان است. اکنون طبق توصیه یوسف باید این خانواده به سوی مصر حرکت کند، مقدمات سفر از هر نظر فراهم گشت یعقوب را برمرکب سوار کردند در حالیکه لب های او به ذکر و شکر خدا مشغول بود شب ها و روزها با کندی حرکت میکردند چرا که اشتیاق وصال هردقیقه ای را روز یا سالی میکرد ولی هرچه بود گذشت و آبادی های مصر از دور نمایان گشت مصر با مزارع سرسبز و درختان سر به آسمان کشیده و ساختمانها ی زیبایش.پس آنگاه که یعقوب و آلش بر یوسف وارد شدند که مربوط به دخلو علی یوسف شاید مراد از جمله بیرون دروازه است استفاده شود که دستور داده بود درآنجا خیمه ها برپا کنند و از پدر و مادر و برادران پذیرایی مقدماتی بعمل آورند هنگامیکه وارد بارگاه یوسف شدند او پدر و مادرش را بر تخت یوسف پدر و و رفغ ابویه علی العرش نشاند مادر خود را مراد از مادر خاله یوسف است در آغوش آورد و گفت :به شهر مصر درایید که انشاء الله... بعد از این از شر فراعنه مصر ایمن خواهید بود آنگاه پدر و مادر را بر تخت بنشانید و آنها به شکرانه دیدار او خدا را سجده کردند و یوسف در آن حا ل پدر را گفت :که این بود تعبیرخوابی که از این پیش دیدم که خدای من آن خواب را واقع و محقق گردانید و درباره من احسان فرمود که مرا از تاریکی زندان نجات داد و شما را از آن بیابان دور به اینجا آورد که پس از دیرگاه به دیدارهم نائل شدیم پس از آنکه شیطان میان من و برادرانم فساد کرد و مدتی جدایی افکند که خدای من لطف و کرمش به آنچه مشیتشش تعلق گیرد شامل بوده هم او دانا به حقیقت امور و محکم کار در تدبیر آفرینش است آنگاه یوسف رو به درگاه خدا آورد عرض کرد :بارالها تو مرا سلطنت و عزت بخشیدی و علم رویا و تعبیر خواب بیاموختی تویی آفریننده زمین و آسمان تویی ولی نعمت و محبوب من در دنیا و آخرتم را به تسلیم و رضای خود بمیران و با صالحانم محشور فرما

آیا مادر یوسف به مصر آمد؟

از ظاهر آیات بخوبی استفاده می شود که مادر یوسف درآن هنگام زنده بود و همراه همسر و فرزندانش به مصر آمد و به شکرانه این نعمت سجده کرد ولی بعضی مفسران اصرار دارند که مادرش راحیل از دنیارفته بود این خاله یوسف بود که به مصر آمد و به حساب مادرش محسوب می شد گفتگوی پدر و پسر پس از این همه جدایی!در روایات امام صادق (ع) میخوانم هنگامیکه یعقوب به دیدار یوسف رسید به اوگفت :فرزندم دلم می خواهد بدانم برادران با تو چه کردند؟ یوسف از پدر تقاضا کرد که از این امرصرفه نظر کند ولی یعقوب او را سوگند داد که شرح دهد. یوسف گوشه ای از ماجرا را برای پدر بیان کرد تا آنجا که گفت :برادران مرا گرفتند و برسر چاه نشاندند و به من فرمان دادند پیراهنت را بیرون بیاور من نیز به آنها گفتم :شما رابه احترام پدرم یعقوب سوگند می دهم که پیراهن از تن من بیرون نیاورید و مرا برهنه نسازید .یکی از آنها کاردی که با خود داشت برکشید و فریاد زد پیراهنت را بکن!... با شنیدن این جمله یعقوب طاقت نیاورد فریادی زد و بیهوش شد و هنگامیکه به هوش آمد از فرزند خواست سخن خود را ادامه دهد اما یوسف گفت :ترا به خدای ابراهیم و اسماعیل واسحق، سوگند که مرا از این کار معاف داری یعقوب که این جمله شنید صرفنظر کرد.

 

 

 

حضرت موسی و حضرت هارون

بدین سبب او را موسی نام نهادند که صندوقچه ای را که موسی در آن بود میان آب مو و درخت سی بود اسم پدر ایشان عمران پسر یصهر پسر قاهت پسر لاوی پسر یعقوب و اسم مادرشان را بعضی یوخابد یا یوکابد و بعضی نجیب و بعضی افاحیه و مشهور گفته اند بوخائید همه حضرت موسی انگشتری داشت که نقش نگین آن این بود اصبر توجر، اِصدق تَنج:صبرکن تا ا جر یابی و راست گو تا نجات یابی فرعون در میان بنی اسرائیل دو دستگی ایجاد کرده بود گروهی از نزدیکان و دربار او بودند که قبطی نام داشتند و گروهی دیگر که سبطی بودند به مانند1

بردگانی در خدمت فرعون بودند و موسی مأمور بود که آنها را از این ذلت نجات دهد و گوهر آزا دی را به آ نها بازگرداند. اسم فرعون زمان حضرت موسی، خایان یا پیرامسیس یارامسیس بود

ماجرای فرعون و موسی

فرعون خوابی وحشتناک میبیند و آنرا برای خواب گزاران تعریف می کند:خوابی شگفت انگیز بود.آتشی عظیم از شام سر برآورد و شعله کشید و مثل سیلی مذاب به سوی مصر آمد، همه جا آتش بود. لهیب آن، همه چیز را می سوزاند و نابود می کرد.همه خانه ها، کاخ ها، باغ ها...همه را بلعید.دیگر چیزی جز خاکستر باقی نماند خوابگزار پرسید؟ فرعون بزرگ آتش کدام خانه ها را بلعید؟ پاسخ گفت:خانه های قبطیان را.خوابگزار پیر آهی کشید و با افسوس به دیگر خواب گزاران نگریست، آنان نیز سر تکان دادند.همگی به فرعون گفتند:این خواب بسیار بدی است.سرانجام پس از شور و مشورت اینگونه خواب وی را تعبیر کردند:به زودی مردی در بنی اسرائیل ظهور می کند که همه قبطیان را نابود می کند.به نظر ما چنین می رسد که او هنوز دنیا نیامده ولی به زودی به دنیا خواهد آمد فردا صبح پس از شور و مشورت فرعون دستورهایی را اینگونه صادر کرد:شبی که منجمان تعیین می کنند همه زنان و مردان باید از هم جدا شوند تا نطفه موعود بنی اسرائیل بسته نشود پس از آن تمام قابله ها را مأمور کنید تا اگر پسری در بنی اسرائیل به دنیا آمد فوراً او را بکشند. یوخابد درآن زمان که انتظار تولد نوزاد خود را می کشید حس می کرد که از قدرتی غیبی فراتر از مادران دیگر برخوردار است، راز خود را با هیچ کس نگفت:قابله ای بود که با خانواده عمران آشنا بود و چشم از مال ومنال فرعون پوشیده داشت زمان حمل مادر موسی فرا رسید او را به مخفی گاه بردند و به سراغ آن قابله رفتند موسی که طفلی زیبا رو و دوست داشتنی بود متولد شد.خداوند به مادر موسی وحی)الهام(کرد که کودکت را در صندوقچه ای قرار ده و در رودخانه نیل افکن و دل خویش آرام دار.او اینچنین کرد و باز برای اطمینان خواهر موسی را برای تعقیب نوزاد روانه کرد.نگهبانان قصر صندوقچه را از آب گرفتند و نزد فرعون آوردند همسر فرعون آسیه با دیدن کودک زیبا رو، بدان دل بست و از فرعون خواست او را نکشد بلکه آنرا به فرزندی نزد خود نگاه دارند فرعون با اصرار زیاد آسیه پذیرفت که او را نکشند سپس زن های شیرده را آوردند که کودک را شیردهند ولی موسی از هیچکدام شیر نگرفت خواهرموسی که به کاخ رسیده بود گفت:آیا می خواهید شما را به خانواده ای معرفی کنم که نسبت به او مهربان است و او را شیردهند؟ اینچنین موسی هر روز از مادر خود شیر می گرفت و دوری موسی به وصال و آرامش خاطر مادر او تبدیل شد موسی کم کم جوان رشیدی شده است و خداوند به او علم و حکمت عنایت فرمود و هرجا مظلومی بود از موسی دادرسی می خواستند روزی در شهر وارد شد دید دو نفر باهم منازعه می کنند یکی عبری و از پیروان موسی و دیگری قبطی و ازپیروان فرعون بود.مرد عبری از موسی استغاثه نمودم و سی هم برای دفاع از او مشتی برقبطی وارد ساخته و او بر زمین افتاد و مرد. موسی از کرده خویش پشیمان شد و از خداوند استغفار نمود خدا او را بخشید و موسی عهد کرد که از آن پس از مجرمین دفاع نکند روز بعد بازهم از آن میدان می گذشت مرد عبری) سبطی(را دوباره دید که بام ردی دیگر به نزاغ مشغول است باز از او کمک خواست موسی خشمگین شده و به او گفت:تو در گمراهی آشکار هستی و همینکه خواست دست خود به سوی او برد که دشمن هردو بود، گفت:ای موسی آیا می خواهی مرا بکشی همچنانکه دیروز کسی را کشتی؟ اراده نداری مگر آنکه بوده باشی جباری در ز مین و نمی خواهی بوده باشی از مصلحان

مؤمن آل فرعون

مردی که از راه دور به سوی موسی می آمد وقتی بدو رسید او را گفت :ای موسی بدرستیکه اشراف آل فرعون مشورت می کنند با هم برای تو که ترا بکشند پس بیرون رو، بدرستی که من برای تو از خیرخواهانم.پس موسی از مصربیرون ر فت و بدون قوت و غذا و چهارپا. وطی طریق می کرد تا به شهر مدین سرزمین حضرت شعیب رسید.نوشته اند که در راه دراز که می پیمود غذایی جز علف و گیاهان بیابانی نداشت و استراحتگاهی جز سایه درختان یا سایه سنگ ها نداشت و باز آورده اند که از بس علف بیابان خورده بود پوست بدنش سبز شده بود. سرزمین مدین مکانی سرسبز وآباد بود در ورود خود بدانجا چاه آبی را دید که مردمی بسیار، دور آن جمع شده بودند دو دخترجوان نیز درگوشه ای ایستاده اند موسی که جوانمردی فداکار وحامی مظلومان بود نزد آندو رفت و علت را جویا شدآنها گفتند:ما منتظرهستیم تا بقیه چوپانان گوسفندان خود را آب دهند تا نوبت ما شود و پدر ما پیر مردی است که قادر به چوپانی نیست و ما بدینکار مشغولیم پس موسی نزد بقیه چوپانان رفت و دلو آب را برداشت و گوسفندان این دو زن را سیراب نمود سپس به زیر سایه درختی رفت تا از سایه آن آرام گیرد درآن حال دست به دعا برداشت که پروردگارم!من به آنچه از خیر به من نازل فرمایی محتاجم دختران شعیب که زودتر از روزهای قبل به خانه برگشتند ماجرا را به پدر بازگفتند:شعیب یکی از آن دو را مأمور کرد که آن جوان را به نزد او دعوت کنند تا اجراو را بدو بپردازد دختر که باحیا و شرم نزد موسی آمده بود گفت:پدرم شما را به خانه دعوت کرده است تا مزد کارتان را بدهد نوشته اند موسی که با دختر شعیب به راه افتاد از او خواست تو پشت سرمن بیا ما حتی از پشت سر نیز به زنان نگاه نمی کنیم و در کتاب حیوه القلوب اینگونه می نویسد:راه را به من بنما و از عقب من راه بیا که ما فرزندان یعقوبیم نظر در عقب زنان نمی کنیم حضرت چون نزد شعیب آمد و قصه های خود را نقل کرد شعیب گفت:مترس که نجات یافتی از گروه ستمگران یکی از دختران شعیب گفت:ای پدر او را به اجاره کارمزدی بگیر بدرستی که بهتر کسی که به اجاره گیری آن است که قوی و امین باشد آورده اند که شعیب به دخترش گفت:قوی بودن او از کشیدن دلو آب معلوم شد، امین بودن او را چگونه فهمیدی؟ گفت:از اینکه گفت:ما از پشت زنان به آنها نمی نگریم شعیب به موسی گفت:من می خواهم به نکاح تو درآورد یکی از دو دخترم را برای آنکه خود را اجیر من گردانی هشت سال و اگر ده سال را تمام کنی پس از نزد توست اختیار داری و در روایت است که موسی عمل به ده سال که تمامتر بود نمود و از امام صادق و امام رضا ع روایت دارد که پرسیدند شعیب کدام دختر را به عقد او در آورده فرمود :آن دختر را که رفت موسی را آورد و به پدر گفت:او را اجاره بگیر که او توانا امین است.

موعد بازگشت

چون موسی وعده خود را با شعیب تمام کرد با همسرش صفورا یا سافریا به سمت بیت المقدس که درجنوب مدین واقع بود روانه شد به منطقه کوه طور در وادی سینا وارد شدند در بلندی های بیابان راه خود را گم کرده اند آتشی را از دور دید به همسرش گفت:بمان که من آتشی از دور می بینم شاید خبری باشد و از آن آتش بهره ای برگیریم و بیاورم برای شما پاره ای از آن آتش یا خبری از راه چون به آتش رسید درختی سرسبز دید که از پائین تا بالای آن همه را آتش گرفته است چون نزدیک آن رفت درخت از او دور شد پس موسی برگشت و در نفس خود خوفی احساس کرد پس آتش به او نزدیک شده و ندا رسید به او از جانب راست وادی در بقعه ای مبارکه از آن درخت که ای موسی بدرستی که منم خداوندی که پروردگار عالمیانم و ندا رسید که بینداز عصای خود را پس انداخت و آن عصا اژدها شد و به حر کت درآمد و می جست و ماری به قدر درخت خرامای و از دندانهایش صدای عظیمی ظاهر می شد و از دهانش زبانه آتش شعله می کشید چون موسی این حال را دید ترسید و گریخت پس ندا به او رسید که برگرد چون برگشت و بدنش می لرزید و زانوهایش به یکدیگر می خورد پس وحی آمد که پا را بر دم اژدها گذار پس برگشت و همان عصا شد خداوند به موسی امر کرد که نعلین خود را درآور که وارد وادی مقدس طوی شده ای و من ترا برگزیده ام پس بدانچه وحی می شود گوش فرا داده منم خدایی که جز من خدایی نیست پس مرا....پرستش کن و به یاد من نماز برپا دارد1 وبعد از دو معجزه اژدها شدن عصا و نورانی شدن دست با فرو بردن در گریبان را به او نشان داد و اکنون رسالت را به او اعلام می دارد که به سوی فرعون برو که او طغیان نموده است.موسی عرض میدارد پروردگارا :من ازآنان کسی را کشته ام می ترسم مرا بکشند برادرم هارون در گفتار از من افصح است او را با من بفرست تا مرا تصدیق کند زیرا که می ترسم مرا تکذیب کنند سوره قصص 34 خداوند فرمود که اینچنین پشت ترا به وسیله هارون محکم می گردانم موسی به سرزمین مصر رسید و برادرش هارون را ملاقات نمود.با هم به خانه مادر وارد شدند و پس ازسالها

فراق چشم شان به دیدن همدیگر روشن شد هارون که از موسی بزرگتر و از فصاحت گفتار برخوردار بود در مأموریت موسی به سوی فرعون با ایشان همراه شد به مجلس فرعون درآمدند خداوند به آن دو وحی نمود که با آرامی نزد فرعون سخن گویند شاید تزکیه یابد و خدا ترس شود فرعون در مقابل دعوت موسی بدو گفت:آیا تو را از کودکی تربیت نکرده ایم و تو نبودی که کسی را کشته ای و...موسی در پاسخ گفت: ولی آن اتفاق ناگهانی بود و خداوند مرا به راه خویش حکمت آموخت سپس گفت:پروردگار تان کیست؟ موسی پاسخ گفت خالق و پروردگار شما و پدر انتان و باز گفت :او خدای مشرق و مغرب است، اگر اندیشه کنید.فرعون گفت اگر خدایی غیر از من اختیار کنید شما را زندانی می کنم موسی گفت:اگر معجزه نشانت دهیم باز قبول نمی کنی ؟ فرعون خواست تا موسی معجزه خود را نشان دهد.عصای خود را رها کرد اژدهایی شد که آتش به سوی فرعون می برد همه اهل دربار گریختند و نفس در قلب فرعون حبس می شد و ترس سراسر وجودش را گرفت موسی عصا را گرفت سپس دست خود را در بغل کرد و بیرون آورد در حالیکه نورانی بود چون فرعون این معجزات را دید خواست که ایمان آورد هامان به او گفت:آیا بعد از سالها خدایی می خواهی تابع بنده خود شوی؟ پس فرعون خطاب به اشراف قوم خود که نزد او حاضر بودند گفت:اینها را معطل کن و بفرست در اطراف و اکناف شهر، جادوگران دانا را جمع کنند تا مردم از ساحران تبعیت کنند پس وعده کردند تا روز عیدی که همه مردم حاضر شوند این مبارزه انجام گیرد آفتاب روز عید سر زد فرعون جمیع ساحران را جمع کرد موسی)ع(آنها را نصیحت کرد که به راه حق درایند ولی آنان به نجوا یکدیگر را گفتند:که اینها می خواهند بین شما تفرقه ایجاد کنند و بدانها گوش فرا ندهید.آنان قبل از مبارزه از فرعون اجر وپاداش طلب کردند فرعون هم وعده پست و مقام و منزلت نزد خود به آنان داد ساحران به موسی گفتند:آیا تو اول می اندازی یا ما؟ موسی گفت:شما چنین کنید.پس ریسمانها و طنابهای خویش انداختند از روی سحر و جادو همه به حرکت افتادند مردم ترسیدند در قلب موسی نیز خوفی درآمد دراین لحظه خداوند با وحی خود به او آرامش داد که مترس!تو برتر و غالب می شوی و عصای خود بیفکن که همه را می بلعد اینچنین موسی)ع (پیروز شد ساحران که از تنهایی و قدرت عجیب موسی در تعجب ماندند و خود می دانستند که با سحر نمی توان اینچنین غالب شد پس به سجده درآمدند و خدای موسی)ع(و هارون)ع(را ایمان آوردند فرعون همچنان با استکبار آنها را تهدید به عذاب می کرد و گفت:پس این مرد سرکرده ساحران است و حال که شما بدون اجازه من بدو ایمان آوردید شما را به صلیب می کشم و دست و پای شما راز خلاف هم می برم.آنها گفتند:هر چه می خواهی بکن، ما أز این پس دست از سحر برداشتیم ، همان کاری که تو ما را بدان مجبور می کردی و اگرهم ما را بکشی ما نزد خدا باز می گردیم وتقاضای غفران و آمرزش پرودگار خود را داریم. فرعون هرکدام از بنی اسرائیل را که به موسی ایمان آوردند حبس می کرد تا آنکه عذاب هایی مثل طوفان، ملخ، شپش و وزغ وخون برایشان فرود آمد.و از موسی خواستند با خدا عهد ببندد که اگر این عذاب دفع شود بنی اسرائیل را با او همراه کند و آنها را از بندگی فرعون آزاد نماید فرعون پس از آنکه آنها را آزاد کرد، خداوند به موسی امر فرمود:درشب بندگان مرا بردار و از مصر بیرون رو که فرعون و لشکر او از پی شما خواهند آمد. موسی)ع (بنی اسرائیل را برداشت و به کنار رود نیل آمد که از دریا عبور کند فرعون از این واقعه خبردار شد لشکر خود را جمع کرد و خود نیز با آنان به راه افتاد هنگام طلوع آفتاب چون موسی کنار رود دریا رسید، فرعون به نزدیک آنها رسید موسی که از وحی خدایی برخوردار بود اصحاب خود را از ترس و واهمه بازداشت و می گفت :خدا با من است هیچ بیم به دل راه ندهید پس عصای خود را به دریا زد دریا شکافته شد و دوازده راه در میان دریا بهم رسید و درآن میان آب همچون کوه ایستاده بود و دوازده سبط بنی اسرائیل هرکدام به یک راه از دریا گذشتند.چون فرعون با لشگرش به کنار دریا رسیدند و خواستند مانند آنها از این راه ها بگذرند همه اصحاب فرعون به یک دفعه درآب غرق شدند آن لحظة آخر بود که بازفرعون گفت:ایمان آوردم به آنکه خدایی نیست جز خدایی که بنی اسرائیل به او ایمان آوردند و من تسلیم امر پروردگارم مسلمانم. پس جبرئیل بردهان او زد وگفت:آیا اکنون که عذاب بر تو نازل شد ایمان آوردی و پیش از این فساد کنندگاه در زمین بودی! درحدیث وارد شده است در تفسیر قول حق تعالی که فرموده ما عطا کردیم به موسی نشانه های هویدا را.فرمودند:آیت ها عصا بود و ید بیضا و ملخ و قمل شپش و وزغ و خون و طوفان و شکافتن دریا و سنگی که از آن دوازده چشمه آب جوشید در بیان عاقبت کار خربیل مؤمن آل فرعون خربیل یا حزقیل، نجار بود و همان بود که تابوت را از برای مادر موسی تراشید و بعضی گفته اند خزینه دار فرعون بود وصد سال ایمان خود را کتمان کرد تا روزی که موسی برساحران غالب شد درآن روز ایمان خود را ظاهر و با ساحران شهید شد

حدیثی در توصیف آسیه همسر فرعون

از رسول خدا)ص(منقول است که فرمود:بهترین زنان بهشت چهار کس اند خدیجه دخترخویله، فاطمه زهرا)س(، مریم دخترعمران و آسیه دختر مزاحم همسر فرعون درضمن درسوره تحریم آیه11 از زن فرعون بعنوان نمونه زنان مؤمنه یاد شده است چون بنی اسرائیل از دریا بیرون آمدند در بیابانی فرود آمدند سپس خداوند تعالی ابری برایشان فرستاد تا سایه برآنان افکند و من این مرغ بریان و سلوی ترنجبین برآنان نازل شد تا از آن تغذیه نمایند پس از مدتی گفتند :ای موسی ما بریک طعام نمی توانیم صبرکنیم از خدایت برای ما بخواه تا سبزی و خیار و فوم سیر یا گندم یا نان برای ما آورد .موسی فرمود:آیا طلب می کنید آنچه را که از غذای شما پائین تر است پس به مصر درآئید تا آنچه می خواهید پیدا نمائید.

داستان تیه

وخداوند امر فرمود به موسی که ببر بنی اسرائیل را به زمین مقدسه که کفار را از آنجا بیرون نمایند و خود درآنجا ساکن شوند و آورده اند که بنی اسرائیل ششصد هزار نفر بودند پس موسی)ع(به ایشان فرمود:ای قوم من داخل شوید در ارض مقدسه که خدا برای شما نوشته و مقدر فرموده است و مرتد مشوید و گفتند: ای مو سی در ارض مقدسه گروهی از جبارانند و ما تاب مقاومت آنها نداریم هرگز ما داخل آن شهر نمی شویم تا آنها بیرون بروند پس دو شخص خدا ترس به نام یوشع بن نون و کالب بن یوفنا که دو پسر عم موسی بودند1گفتند:ای بنی اسرائیل داخل شوید برجباران یعنی عمالقه از دروازه شهر ایشان، هرگاه داخل شوید پس شما غالب و پیروز خواهید شد و برخدا توکل کنید اگر ایمان دارید.آنها باز پاسخ دادند که ای موسی تو با پروردگارت برای جنگ بروید ما تا آنها هستند بدانجا نمی رویم موسی) ع(با تضرع به خدا عرض کرد: پروردگاررا من فقط خود و برادرم را برای کارزار دارم پس بین من وفاسقان جدایی افکن پس حق تعالی برای آنها مقرر داشت تا چهل سال در بیابان تیه سرگردان ماندند منظور از سرزمین مقدس همان شام است.

جهالت بنی اسرائیل!

چون بنی اسرائیل از دریا بیرون آمدند رسیدند به جماعتی که بت می پرستیدند پس گفتند:ای موسی برای ما خدایی قرار ده چنانکه ایشان خدایی دارند موسی فرمود :شما گروهی جاهل هستید این گروه آنچه می کنند کارشان باطل است آیا غیر خدای عالمیان، خدایی طلب می کنید ؟ به نقل از حیوه القلوب ازامام باقر(ع) سپس گفتند :ای موسی دعا کن که خدا به ما طعام وآب و جامه بدهد و ما را از پیاده بودن نجات دهد و از گرما سایه ای دهد.پس حق تعالی به موسی وحی فرمود که :من آسمان را امر کردم که بر ایشان سایه افکند) سایه کوه(و جامه های ایشان را مسخرکردم که به قدر آنچه ایشان مایلند بلند شود.پس موسی ایشان را برداشت و متوجه ارض مقدسه شد که آن فلسطین است از بلاد شام و آن شهر را مقدس گفتند :برای اینکه یعقوب) ع(درآنجا متولد شد و مسکن اسحق و یوسف بود و بعد از فوت همه را به آنجا نقل کردند1و به آنها گفته شد هنگام ورود به این شهر اریحا که ازشهرهای شام است، هنگام خروج از صحرای تیه به در شهر پس بخورید از این شهر هرچه که خواهید و داخل شوید سجده کنان روایت می کند که صورت محمد و علی )ع (را ممثّل کردند که به تعظیم آنها سجده کنید و بگوئید خدایا گناه ما کم کن و سیئات ما ببخش پس آنها که ستم برخود کردند بجایی سجده نکردند و از طریق پشت وارد شدند وگفتند :چرا خم شوید؟ موسی و یوشع ما را به هنطان مسخره گرفته اند و به جای حطّه گفتند یعنی گندم سرخی که ما قوت خود کنیم بسوی سمقان ما محبوبتر است .پس به این خاطر رجز وعذابی از آسمان به سبب فسق ایشان برآنها وارد شد و کمتر از یک روز صد و بیست هزار کس به طاعون مبتلاشده و مردند. و چون بنی اسرائیل پس از غرق شدن فرعون وارد مصر از بلاد شام اریحا شدند حق تعالی آنها را متوجه نمود و دستور داد که بروید با عمالقه جنگ کنید و اریحا را تصرف کنید به موسی امر فرمود که از قوم خود دوازده نقیب مهتر و سرپرست قرار دهد، در هر سبطی یک نقیب، سرکرده ایشان باشد. بتحقیق که گرفت:و در سوره مائده آیه 12 فرمود خدا پیمان بنی اسرائیل را و برانگیختم از ایشان دوازده نقیب که سرکرده ایشان و مطلع براحوال ایشان و ضامن امور ایشان باشند خدا گفت :من با شمایم اگر نماز برپا دارید و زکات دهید و ایمان بیاوردید به رسولان من و تعظیم و یاری ایشان کنید و قرض نیکو به خدا دهید با صرف کردن مالها در راه او، البته برطرف می کنم گناهان شما را و داخل گردانم شما را در بهشتی چند که جاری باشد از زیرآنها آن را رها پس هرکه کافر شود بعد از این از شما پس گم شده است از راه راست گمراه گشته است.

میعاد با خدا وگوساله پرستی قوم

و در سوره اعراف اشاره دارد که:به موسی وعده دادیم سی شب برای دادن تورات و پس میقات به چهل شب تمام شد و موسی برادرش هارون را جانشین خود گذاشته بود وقتی نزد قوم خود بازگشت آنها گوساله پرستی اختیار کرده بودند.موسی الواح را به زمین انداخت و سر برادر خود را می کشید هارون عرض داشت :ای پسر مادر من!این قوم مرا ضعیف کرده بودند و نزدیک بود مرا بکشند پس ریش مرا و سرمرا مگیر و مرا دشمن شاد نکن و مرا از ستمکاران قرار مده .موسی برای خود و برادرش طلب مغفرت کرد، سپس سراغ سامری رفت و از او پرسید :چه باعث شد تر اکه چنین کردی؟ گفت:من دیدم آنچه ایشان ندیدند، در وقتی که جبرئیل آمد که فرعون را غرق کند من او را دیدم به هر جا که سم اسب او می رسید خاک به حرکت می آمد پس قبضه ای خاک از زیر سم او گرفتم در شکم گوساله ریختم تا به صدا درآمد. موسی گفت :پس برو که تو را در زندگی دنیا آنچنان رسد که ا ز مردم دور شوی و کسی نزدیک تو نیاید و ترا مس ننماید سپس گوساله اش را به آتش کشیده و خاکستر آنرا به دریا افکند.به فرمان الهی سامری و هرکه نزد او می رفت بیمار می شدند و کسی نمی توانست به اونزدیک شود و اگر کسی او را مس می کرد هردو تب می کردند.پس به صحرا رفت و همراه حیوانات صحرا شد تا به جهنم واصل گردید

خدایا خودرا به من بنما تا نظرکنم به تو !

درسوره اعراف آیه143آمده است که موسی چون به میقات آمد و با خدا سخن گفت:در خواست نمود که: پروردگارا خود را به من بنما تا نظرکنم به سوی تو خدا گفت :که هرگز نمی توانی مرا ببینی ولیکن نظر کن به سوی کوه اگر کوه به جای خود قرار گرفت با تجلی من، آنگاه تو نیز مرا خواهید دید.پس چون تجلی کرد پروردگار او برکوه و از انوار عظمت خود برکوه ظاهرگردانید، کوه را با زمین هموار گردانید.موسی بیهوش افتاد و چون به هوش آمد گفت:تنزیه می کنم ترا از آنکه به مشاهده چشم درآیی و من اول ایمان آورندگانم و باز در سوره اعراف آیه155می خوانیم که موسی هفتاد نفر سرکرده های قوم خود را برای بردن به میقات خود اختیار کرد و آنها را صاعقه ای درگرفت و سوختند پس موسی محزون شد و عرض داشت:پروردگارا آیا هلاک می کنی ما را به آنچه سفیهان ما کردند؟ زیرا موسی گمان می کرد آنها به گناه بنی اسرائیل هلاک شدند.

علت بردن هفتاد نفر از قوم به میقات؟

درحیوه القلوب از علی بن ابراهیم روایت کرده اند که :چون حضرت موسی به بنی اسرائیل گفت:که خدا با من سخن می گوید و مناجات می کند تصدیق او نکردند پس به ایشان گفت:جماعتی را ازمیان خود اختیار کنید تا با من بیایند و.و از امام رضا)ع(روایت می کند که فرمود:کلیم خدا موسی بن عمران می دانست که خدا از آن منزه تراست که به چشمها دیده شود ولیکن چون خدا با او سخن می گفت:و همراز خود گردانید او برگشت به سوی قوم خود و ایشان را از این مقام قرب و مناجات خبرداد آنها گفتند:ما ایمان نمی آوریم تا سخن خدا بشنویم پس وقتی به طور سینا رسیدند ایشان در دامنه کوه ماندند و حضرت موسی به بالای کوه رفت و از خدا خواست تا با او سخن بگوید چنانکه آن هفتاد نفر بشنوند پس خدا صدا ر ا دردرخت خلق کرد و به همه جانب آنان نمود تا همه شنیدند ولی با زگفتند:ماایمان نمی آوریم که از خداست تا او را ببینیم چون این سخن عظیم و گستاخی را از تکبر و طغیان صادر کردند.حق تعالی صاعقه ای برایشان فرستاد وجملگی مردند سپس با در خواست موسی که عرض کرد:جواب بنی اسرائیل را وقتی نزد آنان برگردم چه بگویم، دوباره آنها زنده شدند

داستان قتل بنی اسرائیل ودستور خداوند و برکشتن گا و ماده

یاد آورید وقتی که گفت:موسی از برای قوم خود که خدا امرمیکند شما را که بکشید گاوی راگفتند:آیا ما را استهزاء میکنی ؟ گفت :پناه می برم بخدا که من از نادانان باشم استهزا کار نادان است گفتند:قوم موسی که بپرس پروردگار خود را که خصوصیت و چگونگی گاو را معین کند .موسی گفت خدا میفرماید گاوی باشد نه پیر و از کار افتاده و نه جوان کار کرده بلکه میان این دو حال باشد که معین شد آنچه مأمورید انجام دهید باز قوم به موسی گفتند:ازخدا بخواه برای ما بیان کند چه رنگ باشد آن گاو، گفت :موسی خدا میفرماید گاو زرد تند رنگی باشد تا به فرح آورد نظرکنندگان را. گفتند:سؤال کن از خدای خود تا ظاهر کند بر ما آن چه گاوی است که هنوز برما مشبه است چون رفع اشتباه شود البته اطاعت کرده به خواست خدا را ه هدایت پیش می گیریم موسی گفت:خدا میفرماید آن گاو کار کشته بسیار شخم کننده زمین نباشد و آب کش زراعت نباشد بی عیب باشد و رنگی دیگر در بدن او نباشد گفتند :الان آنچه حق بود آوردی پس کشتند آنرا و و نزدیک بود از زیادی قیمت آن گاو انجام این وظیفه نکنند چون چنین گاوی را نزدجوانی یافتند گفت :قیمت گاو من آنست که پوست او را پر طلا کنید و به من بدهید به موسی گفتند:فرمد باید بکنید (حضرت صادق(ع) فرمود این جوان نیکوکار بوالدینش بود روزی متاعی پرفایده خرید خواست قیمت آنرا بدهد کلید زیر سرپدرش و پدر خواب بو د پدر را بیدار نکرد و جشم از معامله پوشید بعد به پدر گفت و پدر به او دعا کرد و این گاو را درعوض به او داد برای نیکی به پدر.این بهره مرافعه و گفتگو کردید در اینکه کشنده او چه کسیست و خدا بیرون آورنده است آنچه را که پنهان کنید.گفتیم بزنید بعضی از آن گاو کشته را به جسد این کشته تا زنده شود و بگوید او را کشته و چنین کردند خدا هم او را زنده کرد و گفت:این طور خدا زنده می کند مرده ها را برای قیامت و می نماید به شما آیات خود را شاید بفهمید پس سخت شد دلهای شما بعد از این واقعه این دلها مثل سنگست یا سخت تر از سنگ چون که پاره از سنگ هاست که بیرون آید ازآنها رها و بعضی از سنگ ها شکافته شود و چشمه آب از آن درآید و بعضی دیگر از بلندی ها افتد از ترس خدا و خدا غافل نیست از آنچه میکنید آیا طمع دارید که یهودی ها بگروند به شما و ایمان آورند و حال اینکه طائفه ای از ایشان میشنوند کلام خدا را در تورات که کتاب آسمانی و دستور مذهبی خودشان است بعد بر میگرداند آنرا از معنی خود بعد از اینکه فهمیدند معنی آنرا و ایشان میدانند که خیانت می کنند به کلام خدا و هر وقت ملاقات کنند یهودی ها آنان را که ایمان آورده اند میگویند به آنها:ایمان آورده ایم به پیغمبر شما که نام و نشان او در تورات هست و چون خلوت کنند بعضی از ایشان به بعضی دیگر میگویند به آنها آیا شما حکایت می کنید برای مسلمان به آنچه خدا علم آنرا باز نموده برای شما که درتورات نام و نشان پیغمبر را خبر داده چرا سر خود را برای مسلمانان فاش می کنید که باعث شود ایشان حجت گیرند و خصومت کنند با شما نزد پروردگارتان آیا تعقل نمی کنید آیا نمی دانید آن یهودان که خدا میداند هرچه را مخفی میدارند و هرچه را آشکار میکنند و بعضی از یهود بی سواد نادانند علمی ندارند به تورات مگر اینکه از برمی خوانند آنرا اینها اهل یقین نیستند اینها49بقره-جزگمان و شک چیزی ندارند78

انگیزه قتل در بنی اسرائیل

بعضی از مفسران راعقیده براینست که یکی از ثروتمندان بنی اسرائیل ثروتی فراوان داشت و وارثی جز پسر عمو وجود نداشت او هرچه انتظار کشید عموی پیرش از دنیا برود و اموال او را از طریق ارث تصاحب کند ممکن نشد سپس او را کشت و جسدش را در جاده انداخت و فریاد کشید.بعضی دیگر گفته اند قاتل از عموی خود تقاضای ازدواج با دخترش را نمود پاسخ رد شنید ودختر را با جوانی از پاکان و نیکان بنی اسرائیل همسر ساختند به قتل عمو دست زد سپس شکایت نزد حضرت موسی آورد که عمویم کشته شد.

قصه قارون

او را پسرخاله یا پسر عم حضرت موسی)ع(گفته اند و به خوبی صورت و زیبایی طلعت مشهوربود وقرائت تورات را بهتر از همه بنی اسرائیل می کرد و یکی از جمله هفتاد کس بود که به طور رفته بود، گویند به ظاهر ایمان آورده و به باطن مانند سایر کفار بود حق تعالی خواست او را امتحان کند پس او را به وسیله مال وجاه امتحان کرد حضرت او را منع می نمود که به مال دنیا مغرور مشو و عصیان مکن او قبول نمی کرد پس روزی قارون با زیور و آرایش هرچه تمامتر به میان قوم خود آمد بر استر سفیدی که زین زرین داشت نشسته و جامه ارغوانی پوشیده و چهار هزار کس با او به همین صفت سوار شده بودند آورده اند که موسی)ع(بعد از غرق شدن قبطیان مذبح و قربانی را به هارون داد بعد از آن هر قربانی را به هارون می دادند تا ذبح نماید و آتش می آمد وآن را می سوزاند قارون براین حال حسد برده روزی به موسی گفت رسالت بردی و مذبح و قربانی به هارون دادی من بدین معنی چون صبرکنم این در دست من نیست و این امر به خدا تعلق دارد به هرکه خواهد دهد در صدد ایذای موسی و اتباع او بوده موسی) ع(با او مدارا می فرمود جهت علاقه خویشی و هر روز طغیان او بیشتر می شد تا وقتی که حکم زکوه نازل شد به» : آنکه عشر یاربع مال بدهند موسی به قارون گفت حق تعالی زکوه مال بر بندگان واجب گردانید و قارون گفت: این که تو می گویی مبلغی عظیم می شود من آن را نمی توانم داد موسی به امر خدا گفت : ای قارون ! ازهزار دینار یک دینار و از هزار گوسفند یک گوسفند بده ! به این هم راضی نشد و جمعی از بنی اسرائیل را طلبید و گفت هر چه موسی گفت فرمان بردید این زمان می خواهم که او را رسوا کنم تا دیگر کسی سخن او را نشوند بلکه طوری کنم که کشته شود پس زنی فاجره را طلبید و دوهمیان زر به او داد و مقرر کرد که فردا به محضر خاص و عام حاضر گردد و اقرار کند که موسی) ع (با وی زنا کرد ه.روز دیگر موسی در مجمع بنی اسرائیل وعظ می فرمود هر که زنا کند او را سنگسار کنم گفت:اگر تو هم باشی ؟ فرمود اگرمن هم باشم گفت : بنی اسرائیل می گویند که تو بافلان زن فاجره زنا کرده ای فرمود : معاذالله او را حاضر کنید . او به ای زن !تورا سوگند می دهم به خدایی که دریا راشکافت و تورات را فرو فرستاد که آنچه راست است بگویی زن را هیبت الهی دریافت و با خود اندیشید که اگر دروغ گویم و نسبت زنا به موسی دهم به عقوبت دنیا و آخرت گرفتار شوم و اگر راست گویم و ازگذشته توبه کنم خدا برمن رحمت کند و ازسرکرده من درگذرد .

پس یا کلیم الله ! قارون دو همیان زر به رشوه به من داد که درباره تو افتراء گویم و چون بنی اسرائیل سربرآورد و مکر وی برایشان ظاهر شد. موسی(ع) به گریه افتا د وروی برخاک نهاد و شکایت الهی من پیغمبر توام برای من بر او غضب کن خدای تعالی می فرماید : زمین را در فرمان تو کردیم به او امرکن آنچه می خواهی موسی روبه بنی اسرائیل کرد و فرمود من به قارون مبعوثم چنانکه به فرعون بودم هرکه با قارون است باید به جای خود قرارگیرد و با وی باشد هرکه با من است از وی دور شود همه بنی اسرائیل به یکباره کناره گرفتند و از او فرار نمودند الا دو تن که با وی بودند . آنگاه موسی خطاب به زمین کرده و فرمود : یا ارض خذیهم : ای زمین بگیر ایشان را، زمین پاهای ایشان را تا کعبین فرو برد. ایشان آغاز تضرع کرده امان خواستند اما به جایی نرسید و . و اینچنین قارون ویارانش درزمین فرو رفتند و آنانی که در روز پیش حسرت جمال و شوکت و ثروت قارون را می خوردند اکنون درس عبرت گرفتند و خوشحال بودند از اینکه در جایگاه او قرار ندارند.

ملاقات موسی)ع(و خضر)ع(

» درآیه 60 سوره کهف آمده است که یاد آور وقتی را که موسی گفت: به جوان خود یعنی یار و مصاحب خود که من ترک رفتن نخواهم کرد تا برسم به آنجا که محل اجتماع دو دریاست یا راه رفته باشم زمانی بسیار مشهور است که منظور از یار حضرت موسی همان یوشع بن نون)ع(وصی آن حضرت است و باز مشهورآنست که دو دریا :دریای فارس و روم می باشد پس یوشع ماهی نمک سودی برای توشه خود و موسی برداشت وروانه شدند چون به آن مکان رسیدند خضر را دیدند بر پشت خوابیده است او را نشناختند پس یوشع ماهی را بیرون آورد در آب شست و به روی سنگی گذاشت، پس ماهی زنده و داخل آب شده و آن آب چشمه زندگانی بود! چون روانه شدند و پاره ای راه رفتند مانده شدند موسی به یوشع گفت :بیاور چاشت ما را بخوریم که دراین سفرخسته شدیم دراین وقت یوشع قصه ماهی را برای آن حضرت نقل کرد که زنده و داخل آب شد.موسی گفت :پس آن مردی که او را می طلبیم همان بود که نزد سنگ است پس برگشتند از همان راه که آمده بودند و چون به آن موضع رسیدند خضر را درحال نماز یافتند پس نشستند تا از نماز فارغ شد و بر ایشان سلام کرد. وآورده اند که حق تعالی به موسی وحی نمود که هرجا آن ماهی ناپیدا شود خضر آنجاست و بنقل از مجمع البیان آورده است که یوشع وضو ساخت و آب وضوی او به ماهی رسید و زنده شد و برجست و داخل آب شد. همان بود که ما طلب می کردیم . پس موسی گفت آنچه می گویی نشانه مطلوب ماست پس برگشتند از همان راه رفته بودند و پی پای خود را ملاحظه می کردند پس یافتند بنده ای از بندگان ما را که داده بودیم به او رحمتی از نزد خود (وحی پیغمبری ) و آموخته بودیم به او از نزد خود علمی چند موسی به او گفت:آیا ا ز پی تو بیایم تا تعلیم نمایی به من آنچه خدا به تو تعلیم کرده است علمی را که باعث رشد و صلاح من باشد خضر گفت :تو نمی توانی با من صبر کنی و چگونه صبر نمایی بر امری که به باطنش احاطه علمی ندارد خضر گفت :پس اگر از پی من آیی سؤال مکن مرا از چیزی تا خود شروع به ذکر آن نمایم پس هر دو روانه شدند تا سوار کشتی شدند، حضرت کشتی را سوراخ کرد موسی گفت :آیا سوراخ کردی کشتی را برای آنکه اهلش را غرق کنی؟ به تحقیق که کاری کردی60 تا سوره کهف آیات 64 بسیار عظیم) گناه بزرگ روا داشتی(خضر گفت :آیا نگفتم که تو طاقت نداری که با من صبرکنی موسی گفت مواخذه مکن مرا به آنچه فراموش کردم و بر من سخت نگیر پس رفتند تا ملاقات کردند پسری را پس خضر آن پسررا کشت موسی سؤال کرد :آیا کشتی نفسی را که گناهی مرتکب نشده به تحقیق که بدکاری کردی باز خضر گفت :آیا نگفتم که توانایی صبوری با من نداری ؟ موسی گفت :اگر بار دیگر سؤال کردم دیگر با من مصاحبت نکن و عذر مرا بخواه پس روانه شدند تا رسیدند به اهل قریه ای( قریه انطاکیه یا ایله بصره یا باجروان ارمینه) و طعام خواستند از اهل آن قریه پس ابا کردند و آنها را میهمان خویش نکردند پس درآن قریه دیواری یافتند که در شرف خراب شدن بود خضردیوار را برپا داشت موسی گفت :ای کاش در مقابل این کار اجر و مزدی دریافت می کردی خضر گفت:این، هنگام جدایی من و توست به زودی تو را خبر می دهم به تأویل آنچه که برآن صبر نداشتی اما کشتی، پس متعلق به افراد محتاج و مسکینی بود که در دریا کار می کردند پس خواستم آنرا معیوب کنم و پشت سرآن پادشاهی بود که هرکشتی را به غضب تصرف می کرد و اما آن پسر، پدر و مادر مؤمنی داشت و خود کافر بود ، ترسیدم که کفر و طغیان او ایشان را فرا گیرد و اذیت به ایشان برساند یا ایشان را طاغی و کافر گرداند پس خواستیم که به عوض آن پسرعطا کند به ایشان پروردگار ایشان که فرزندی نیکو و پاکیزه و نزدیکتر باشد از جهت مهر بانی و مروت بر)پدرو مادر(اما دیوار پس از برای دو یتیم بود که در آن شهر بودند و در زیر آن دیوار گنجی برای آنها بود و پدر ایشان صالح و درستکار بود پس خدا خواست که آن دو پسر به حد بلوغ برسند و بیرون آرند گنج خود را از زیر دیوار .این رحمتی از سوی پروردگارت به ایشان و این کارها را من از نزد خود نکردم) بلکه دستور پروردگارت بود (این بود تأویل آنچه که برآن صبر نمی توانستی بکنی و از صاحب مجمع البیان بنقل از قرآن اهل بیت چنین نقل کرده است آن پسر پس پدر و مادرش مؤمن بودند و او مطبوع به کفر پس خضرگفت:من چون نظر کردم دیدم برپیشانی بود یعنی در علم الهی چنین نوشته بود پس ترسیدم طغیان او پدر و مادرش را فرا گیرد . پس خداوند به عوض آن پسر، دختری به ایشان داد که ازاو پیغمبری بهم رسید آیات کهف تا 81

و از حضرت امام محمد باقر)ع(نقل می کند که فرمود:آن گنج طلا و نقره نبود بلکه لوحی بود که درآن این چهار کلمه بود منم خداوندی که بجز من خداوندی نیست، محمد رسول من است عجب دارم برای کسیکه یقین به مرگ داشته باشد چرا دلش شاد می باشد، عجب دارم برای کسی که نشاه دنیا را می بیند چرا انکار نشاه آخرت میکند بر کسی که یقین به حساب قیامت داشته باشد چرا دندانش بر خنده گشوده بود، عجب دارم بر کسی که یقین به قدر داشته باشد را که دلگیر اشد از دیر رسیدن رودی او یا چرا گمان می کند خداوند روزی او را دیر خواهد فرستاد، عجب دارم.

نام اصلی خضر

از امام صادق منقول است که خضر پیغمبر مرسل بود خدا او را مبعوث گردانید بسوی قومی و ایشان را دعوت کرد به یگانه پرستی خدا و اقدار به پیغمبران و کتابهای خدا و معجزه اش آن بود که برروی هرزمین خشک که می نشست سبز و خرم می شد و بر هرچوب خشک که می نشست یا تکیه می داد سبز می شد و برگ در آن می روئید و شکوفه می کرد و به این سبب او را خضر گفتند :و نام آن حضرت تالیا پسر ملکان پسر ارفخشدپسرسام پسر نوح )ع(بود وحضرت موسی چون خدا با او سخن گفت:و از برای او در الواح از هرچیز موعظه و تفصیلی نوشت و معجزه ید بیضا و عصا و طوفان و ملخ و قمل شپش و ضفادع قورباغه و خون و دریا شکافتن را به او عطا فرمود و فرعون و قوم او را برای او غرق نمود، در موسی عجبی که لازم بشر نیست حادث شده و در خاطر خود گذرانید که :من گمان ندارم که خدا خلقی داناتر از من آفریده باشد، پس حق تعالی به جبرئیل(ع(وحی فرستاد که :دریاب بنده من موسی را پیش ازآنکه به عجب هلاک شود و بگو به او که نزد ملاقات دو دریا مرد عابدی هست از پی او برو و از او علم بیاموز پس جبرئیل نازل شد و رسالت الهی را به موسی رسانید حضرت موسی دانست که این وحی به سبب آن چیزی است که در خاطر او گذشت پس با فتای خود یوشع بن نون رفتند.

یک روایت درباره پندهای خداوند تعالی به موسیاز امیرالمؤمنین علی ع منقول است که خداوند عالمیان به موسی بن عمران وحی کرد که ای موسی حفظ کن وصیت مرا از برای توبه چهار چیز .اول آنکه تا ندانی که گناهانت آمرزیده شده است به عیب های دیگران مشغول مشو دوم آنکه تا ندانی که گنجهای من تمام نشده است به سبب روزی خود غمگین مباش سوم آنکه تا ندانی که پادشاهی من زایل نمی شود امید از غیرمن مدار چهارم آنکه تاندانی که شیطان مرده است از مکر او ایمن مباش .

هنگامه وفات هارون و موسی

در کتاب تاریخ انبیا نوشته سید مهدی موسوی آمده است که چون چهل سال موسی و بنی اسرائیل در تیه و بیابان ماندند روزی موسی به هارون گفت :برخیز از تیه برویم هر دو از تیه بیرون رفته، بوستانی دیدند درآن حوض آبی بود و کنار آن تختی نهاد پس هارون برآن تخت نشست و گفت :یا موسی چه خوش جایی است و همانجا عزرائیل آمده جان آن حضرت را بر تخت قبض نمود. و در وفات حضرت موسی آورده است :روزی بامداد، موسی بیرون آمد دید که عزرائیل برابرش ایستاده گفت:ای عزرائیل به قبض روح آمده ای گفت :بلی گفت:از کدام راه جان من را خواهی برد؟ گفت :از راه دهن .گفت:بی واسطه با حق تعالی مناجات کردم!گفت:از راه گوش .گفت به آن ندای حق شنیده ام !گفت:از راه چشم گفت :به آن نور تجلی دیده ام !گفت:از راه دست گفت :به آن الواح گرفته ام !گفت:از راه پای .گفت:به آن به طور رفته ام !عزرائیل گفت :بارخدا!یاهرچه گویم کلیم تو برمن حجت می گیرد .ندا آمد ای موسی دوست نداری که به نزدیک ما آیی؟ پس قدمی چند برفت با عزرائیل چند نفری دید که گودی می کنند گفت :قبرکیست ؟ گفتند :یکی از خالصان درگاه حق تعالی .سپس سیب آوردند و پیش موسی نگه داشتند موسی آن را بوئید وجان به حق تسلیم نمود.

حضرت داود

داود در زمان یوشع یا اشموئیل که بعد از حضرت موسی به رسالت قوم مبعوث شده بود زندگی می کرد و در آن زمان جوانی بود که در یک نبرد خدایی شجاعت و دلاوری مردی ازخود بجای گذاشت و با کشتن جبار زمان خود به نام جالوت به درجه حکمت و ملکت از سوی خداوند رسید .قصه ازاین قراراست که جمعی از بزرگان بنی اسرائیل پس از وفات حضرت موسی نزد پیامبرشان یوشع یا اشموئیل تنومند خوش اندام دارای اندام قوی آمدند و از او خواستند تا فرمان جهاد برعلیه ستمگر زمان شان جالوت را بدهد یوشع گفت :آیا گمان نمی کنید که حکم جهاد صادر شود و شما سر باز زنید ؟ گفتند :چگونه نبرد نکنیم با این ستمگر، حال آنکه ما را از خانه و کاشانه و اهل مان بیرون نمود و ما را به ویرانی و بیچارگی کشانده است.آنگاه که از سوی خداوند خدمان آمد که طالوت را بعنوان فرمانده دراین جهاد پیروی نمائید زبان به اعتراض گشودند و گفتند :چگونه او بر ما فرمانروایی و سروری نماید، حال آنکه ما براین کار111 شایسته تریم و او از نظر مال و ثروت چیزی در دست و بال ندارد . یوشع به آنهاا گفت : ولی او دارای دو صفت برجسته است که لازمه فرماندهی است و برتری او را ثابت می کند او هم قوی است و هم دارای علم فراوان.پس اگر واقعاً تصمیم به جهاد با دشمن خویش دارید او را فرمانده خویش برگزینید و دست از اختلاف بردارید و باز نشانه ای دیگر برای او بازگو کرد که همه ساکت شدند و آن اینکه صندوقچه ای دارد که درآن سکینة پروردگارتان است که میراث خاندان موسی و هارون است .نویسنده کتاب تاریخ انبیاء(سیدمحمد مهدی موسوی )از امیرالمؤمنین نقل می کند که سکینه (جانوری بود )که روی آ ن به مثابة روی آدمی بود و دو بال داشت و به وقت کارزار از تابوت بیرون می آمد و مانند بادی که سخت وزد بر روی دشمنان می جست و ایشان را متفرق می ساخت و بنی اسرائیل همواره آن تابوت را پیش صف لشکرخود همراه داشت و باعث اطمینان خاطر ایشان میشد اولاد هارون مراد انبیاء بنی اسرائیل است که ابنا عم موسی بودند وآنچه در آن تابوت مانده نعلین و عصا و جامه های موسی بود و عمامه هارون و پاره ترنجبین که درتیه برایشان می بارید و ریزه های الواح.همه بنی اسرائیل از شهر ایلیا بیرون آمدند و تعداشان را هشتاد هزار جوان با قوت نوشته اند

112 پس با شوکت تمام متوجه حرب جالوت شدند و در این میان قبل از اینکه به نبرد اصلی جهاد برسند خداوند آنها رابه جهاد اکبر مبارزه با نفس امتحان نمودند و طالوت به آنها گفت :خدواند شما را با جوی آب آزمایش می کند پس هرکدام که از آن نوشید، از من نیست مگر اینکه یک مشت از آن بردارد و به اندازه کف دست بیاشامد پس جملگی از آن آب آشامیدند مگر اندکی از آنها که سیصد وسیزده نفر بودند و به روایتی چهارهزار به یک کف اکتفا کردند پس با خوردن آب تشنگی شان بیشتر شد و از قافله باز ماندند چون لشکر جالوت را دیدند از زیادی سپاهیان به وحشت افتادند و گفتند :ما توانایی رو در رویی با جالوتیان را ندرایم ولی آنها که باور دینی شان قوی بود و اعتقاد به قیامت داشتند گفتند :ای بسا کم لشکریانی که با لشکر عظیم مبارزه کردند و پیروز شدند به لطف و خواست خدایی پس اگر خداب خواهد ما هم پیروزیم پس خداوند این لشکر را یاری نمود و آنها را که از عده زیادی برخوردار بودند شکست دادند و داود جالوت را کشت و خدواند به پاس این دلاوری داود او را ملک و حکمت وعلم هرآنچه که اراده کرد عنایت فرمود .آورده اند:داود دست کرد و سنگ را زتوبره بیرون آورد هرسه یکی شده بود در فلاخن نهاد به جانب جالوت انداخت، پس سرش شکسته شد و مغزش پریشان شد و 113 بدینوسیله لشکرش تارومارشد و بعضی می گویند به سنیه و قلب جالوت که عظیم الجثه بود نشست و از پشت وی بیرون آمد. طالوت دختر خود را به وی داد و انگشتر مملکت داری درانگشت او کرد و او را برتخت خود نشانید.داود دارای آواز خوش بود چنانکه هنگام تسبیح وآواز او کوه ها و پرندگان با او هم آواز می شدند و دسته دسته پیرامون او به ذکر مشغول شدند و خداوند زبور را بر او نازل کرد که زیاد بر تورات بود.داود آهن را به زره تبدیل می کرد ودر زره سازی تبحری خاص داشت رسالت داود برای شداد همانگونه که در سوره فجر آمده است قوم عاد قوم ثروتمند و سرکشی بودند که در صحاری عدن باغی بنام)ارم(ساخته بودند عاد دارای دو فرزند بنام شدید و شداد بود که هر دو پادشاه بودند .چون شدید درگذشت ، سلطنت به شداد رسید و به جهت بزرگی مملکت خویش دعوی خدایی می کرد و هرچه وعده وعید و معجزات می دید بیشتر عناد می کرد و چون وصف بهشت می شنید، می گفت :من مثل آن می سازم .روم و ترکستان و هندوستان و حبش زنگبار و اکثر بلاد عالم در تحت تصرف او بود و دیوارها و بناهای کاخ و دیوارها همه از زر و سیم بود و بیننده را به تعجب114 وا می داشت بعد از اتمام و آباد کردن و زراندوزی و دفن طلا و نقره و بنای این همه شوکت ، خداوند جان شداد را گرفت و فرصتی که پای دیگر از رکاب بیرون کند به او نداد و جان او را قبض کرد و صیحه ای از فرشته ای درآمد و همه یکباره هلاک شدند و آن شهر از نظر مردمان پنهان و محو گردید.در احوالات حضرت داوود ع آمده است که یک روز را در مسجدبه عبادت مشغول بود و روز دیگر را قضاوت بین مردم می پرداخت یک از آن روزها که مشغول عبادت بود و فرشته جبرئیل و میکائیل به صورت انسان از دیوار مسجد بالا رفتند و به مسجد درآمدند حضرت داود با مشاهده آن دو ترسید گفتند :نترس ما دو طرف مخاصمه هستیم که برای داوری نزد توآمدیم داود ازدعوای آن دو جویا شد یکی ازآن دو گفت :این مرد برادر من است و نودونه میش دارد و من دارای یک میش می باشم پس به من می گوید که او را نیز به من ده تا در تصرف من باشد حضرت داود گفت:بتحقیق که با این درخواست در حق تو ستم روا داشته است پس ا ز این حکم داود متوجه شد که آنها از دیوار مسجد وارد محراب عبادتش شده اند احساس کرد که امتحان و آزمایش الهی در کار است پس به انابه و سجده در افتاد و از خداوند غفران طلبید البته این داود گناه نبود بلکه ترک اولایی بود که برای مقام قرب نبوی باید متوجه این کار115 میشد پس داود اینگونه تضرع نمود اللهم بحق محمد وال محمد تب لی واغفرلی پس خداوند استغفار او را پذیرفت

قصه گوسفندان و کشتزار

و باز در قرآن آمده است که گوسفندانی وارد کشتزار تاکستان انگور فردی شدند و از کشتزار هرچه می خواستند به چرا مشغول بودند حکم آن را از داود و سلیمان پرسیدند گویند نام یکی از دو دهقان ایلیا و دیگری یوحنا بود ایلیا گفت :ای خلیفه خدا همسایه من یوحنا رمه خود را در کشتزار من انداخته و تمام آنرا خورده است داود ازیوحنا پرسید:توچه می گویی ؟ او گفت:من در خواب بودم و این اتفاق روی داد، فرمود :حساب کنید بهای زرع و گوسفندان چقدر است چون حساب کردند مساوی هم بود پس حکم فرموند که گوسفندان خود را به ایلیا ده، وقتی آندو رفتند، سلیمان به پدر گفت :حکم غیراز این هم به صلاح بود .گفت :چگونه؟ سلیمان جواب داد :نیست صاحب زرع را مگر آنچه در شکم این گوسفندان بیرون بیاید در این سال .پس داود ب رهمین منوال حکم نمود شیرگوسفندان را به صاحب زرع دریکسال بدهند اینجاست که قرآن می فرماید :ما آن را به سلیمان تفهیم نمودیم درحالیکه هر دو دارای حکمت و علم بودند .116چون عمر داود به صد سال رسید جبرئیل او را خطاب فرمود ای داود فرزندان را طلب کن و مسئله ای چند بپرس، هرکدام جواب گوید او را خلیفه خویش قرار ده، داود نوزده پسر داشت که کوچکترین شان سلیمان بود.اینچنین سؤال فرمود که :قوت درکجاست ؟حضرت سلیمان گفت : ای پدر اگر دستور دهی من گویم، ایمان دردل است محبت در زبان و دل و شرم در چشم و عقل در دماغ و قوت در استخوان بعد از آن فرمود: در زمان، زن بیشتراست یا مرد ؟ سلیمان گفت :زن دلیل را پرسید، گفت : درجهان هر چه زن اند خود زنند و هرکه به فرمان زن است آن هم زن است . پرسید: درجهان زند ه بیشتراست یا مرده ؟ سلیمان گفت:مرده، زیرا که همه را راه به مرگ است بعد از آن گفت :از این جهان تا آن جهان چند روز است ؟ گفت :یک روز پرسید از سنگ سخت تر چیست ؟ گفت:دل کافر .گفت:بدترین چیزها چیست؟ سلیمان گفت:خوی بد ، گفت :بهترین؟ گفت :خشنودی و سؤالاتی دیگر که سپس داود سلیمان را برتخت خویش نشاند.

حضرت یونس )ذالنون (

یونس فرزند متی ، لقب او ذالنون صاحب ماهی است از پیغمبران معروفی که ظاهراً بعد از موسی و هارون قدم به عرصه وجود گذاشت ، بعضی او را از اولاد هود شمرده اند و مأموریت او را هدایت باقیماندة قوم ثمود دانستند . سر زمین ظهور او منطقه ای از عراق بنام نینوا بود .بعضی ظهور او را حدود 825سال قبل از میلاد مسیح نوشته اند .هم اکنون درنزدیکی کوفه در کنار شوا قبر معروفی است بنام یونس ، در بعضی کتب آمده او پیامبری از بنی اسرائیل بود که بعد از سلیمان به سوی اهل نینوا مبعوث شد

داستان رسالت یونس

یونس همانند سایر انبیاء)ع(دعوت خود را از توحید و مبارزه با بت پرستی شروع کرد و سپس با مفاسدی که در محیط رائج بود به مبارزه پرداخت .اماآن قوم متعصب که چشم و گوش بسته از نیاکان خود تقلید می کردند در برابر دعوت او تسلیم نشدند یونس همچنان از روی دلسوزی و خیرخواهی مانند پدری مهربان آن قوم را اندرز می داد، ولی در مقابل این منطق حکیمانه چیزی جز مغالطه و سفسطه از دشمنان نمی شنید.تنها گروه اندکی که شاید از دو نفر تجاوز نمی کردند عابد و عالمی به او ایمان آوردند .یونس آنقدر تبلیغ کرد که تقریباً از آنها مایوس شد در بعضی از روایات یونس به پیشنهاد مرد عابد تصمیم گرفت برآنها نفرین کند (تفسیربرهان)این برنامه تحقق یافت ویونس به آنها نفرین کرد .به او وحی آمد که درفلان زمان عذاب الهی نازل می شود.هنگامیکه موعد عذاب نزدیک شد، یونس همراه مرد عابد ازمیان آنها بیرون رفت درحالیکه خشمگین بود تا به ساحل دریا رسید درآنجا یک کشتی پراز جمعیت و با را مشاهده کرد و ازآنها خواهش نمود که او را همراه خود ببرند و سوارکشتی شد طبق روایات ماهی عظیمی سر راه را برکشتی گرفت دهان باز کرد و گوئی غذائی می طلبد.سرنشینان کشتی گفتند :به نظر می رسد گناهکاری درمیان ماست که باید طعمه این ماهی شود و چاره ای جز استفاده از قرعه نیست در اینجا قرعه افکندند قرعه به نام یونس درآمد طبق روایتی سه بار قرعه را تکرار کردند و هرسه بار به نام یونس درآمد ناچار یونس را گرفتند در دهان ماهی عظیم پرتاب کردند فساهم فکان من المدحضین :یونس با آنها قرعه افکند و مغلوب شد.دریا طوفانی شد و بار کشتی سنگین بود و هر لحظه خطر غرق شدن سرنشینان کشتی را تهدید می کرد و چاره ای جز این نبود که برای سبک شدن کشتی بعضی از افراد را به دریا بیفکنند و قرعه به نام یونس درآمد، او را به دریا انداختند و درست در همین هنگام نهنگی فرا رسید و او را در کام خود فرو برد.در روایتی آمده است که خداوند به آن ماهی وحی فرستاد که هیچ استخوانی را از او مشکن و هیچ پیوندی را قطع مکن. یونس خیلی زود متوجه ماجرا شد و با تمام وجودش رو به درگاه خدا آورد و از ترک اولای خویش استغفار کرد و ازپیشگاه مقدسش تقاضای عفو کرد در روایتی بنقل از تفسیر علی بن ابراهیم ) از امیر مؤمنان علی (ع :توقف یونس درشکم ماهی 9 ساعت ذکر شده است اگر او از تسبیح کنندگان نبود مسلما تا روز قیامت در شکم ماهی میماند 1ماهی عظیم درکنار ساحل خشک و بی گیاه آمد و به فرمان خدا لقمه ای را که از او زیاد بود بیرون افکند.

اما پیداست این زندان عجیب سلامت جسم یونس را برهم زده بود بیمار ناتوان از این زندان آزاد شد باز دراینجا لطف خدایی به سراغش آمد و بدنش که بیمار و آزرده خاطر و خسته بود .آفتاب ساحل او را آزار می داد پوششی لطیف لازم بود تا بدنش در زیر آن بیارامد قرآن می فرماید ما کدوبی بر او رویاندیم تا درسایه برگهای آن و مرطوب بیارامد. شخصی به رسول اکرم)ص(عرض کرد :انک تحب القرع . آیا شما کدو را دوست دارید؟ فرمود :اجل هی شجره اخی یونس!آری آن گیاه برادرم یونس است. هنگامی که یونس با حالت خشم وغضب قوم خود را رها کرد و مقدمات خشم الهی نیز براآنان ظاهر شد تکان سختی خوردند و به خود آمدند اطراف عالم و دانشمندی را که درمیان آنها بود گرفتند و با رهبری او درمقام توبه برآمدند در بعضی روایات آنها دسته جمعی به سوی بیابان حرکت کردند و بین زنان و فرزندان و حیوانات و بچه های آنها جدایی افکندند، سپس گریه را سردادند وصدای ناله خود را بلند کردند و مخلصانه از گناهان خویش و تقصیراتی که درباره خدا یونس- داشتند توبه کردند دراینجا پرده عذاب کنار رفت وحادثه برکوهها ریخت وجمعیت مؤمن توبه کار به لطف الهی نجات یافتند . بعد از این ماجرا به سراغ قومش آمد تا ببیند عذاب برسرآنها چه آورده است هنگامیکه آمد درتعجب فرو رفت که چگونه در روز رفتنش همه بت پرست بودند ولی اکنون همه موحد وخدا پرست شده اند ! قرآن میفرماید : آنها ایمان آوردند وما آنها را تا زمان معین بهره مند ساختیم. سوره صافات آیه 143

ذوالکفل )خرقیل(

کفل به معنی نصیب و هم به معنی کفالت وعهده داری است بعضی گفته اند چون خداوند نصیب وافری از ثواب ورحمتش دربرابر اعمال وعبادات فراوانی که انجام می داد به او موهبت فرمود ذوالکفل نامیده شد و بعضی می گویند : لقب الیاس است، همانگونه که اسرائیل لقب یعقوب و مسیح لقب عیسی وذالنون لقب یونس می باشد. 121 درآیات 48 سوره ص و 85 سوره انبیاء ا ز ذوالکفل به نام نیکوکار و بنده صابر ذکر شده است سومین پیامبر بعد ازموسی ع)خرقیل (ذوالکفل بود پیامبری با خرد وصبور ودر ردیف ادریس و اسماعیل . درروزگار او که پیامبر عده ای از بنی اسرائیل بود دشمنی خطرناک از پادشاهان قلمرو بخاطر او به بنی اسرائیل حمله ور شد وایشان امر به جهاد و دفاع کرد و مردم با اکراه به این کار تن دادند.جنگ در هامونی بیروش شهر واقع بود که اطراف آن تپه وجود داشت خرقیل سپاه خود را در برابر دشمن به دقت آرا ست به سبک جنگ های آنروز، طلایه در پیش، میمنه ومیسره در دو جانب قلب در وسط و عقبدار در پشت سر، ضعف ایمان در سپاه خرقیل و قدرت ظاهری در سپاه دشمن باعث برهم زدن آرامش سپاه خرقیل شد و سربازان کم کم از سپاه گریختند و دعوت به مقاومت خرقیل تاثیری نداشت خرقیل سپاه خود را نفرین کرد و خداوند هلاکشان فرمود.خرقیل وقتی هلاکت سپاه را دید دلش به درد آمد و عرض کرد: پروردگارا هرچند من بر آنان خشمگین شدم و آنان از فرمان مقدس جهاد تن زدند اما به هرحال از بندگان تو و پرستندگان ذات بزرگوار و عزیز تو بودند از تو به تضرع خواستارم که برآنان رحمت آوری و ایشان را ببخشایی خداوند بزرگ و مهربان دعای آن بزرگوار را پذیرفت وهمه مردگان را دیگر بار زنده ساخت.

الیاس و الیسع

در سوره انعام آیه 85 و سوره صافات آیه 122 و آیه 130 سوره صافات وسوره ص آیه به 86 ایشان یاد شده است . در آیه 130 سوره صافات بر آل یاس ین سلام فرستاده که برخی مفسرین معنی آن را الیاس می دانند. الیاس پیامبر خدا مردم زمان خویش را از بت پرستی که بت بعل را می پرستیدند برحذر می داشت و همواره به ارشاد آنها می پرداخت تا قدری به تاریخ قوم خویش یعنی بنی اسرائیل بیندیشند و پدران شما ایا پیامبر بزر گ حضرت موسی را تکذیب نکردند ؟ و فریب سامری را خوردند و به پرستش گوساله تن در دادند من به شما پند می دهم که الله را که پروردگار شما و پروردگار پدران نخستین شماست بپرستید و از بت پرستی دست بردارید مرا دروغگو می نامید، اما بدانید که من راستگویم و اگر به سوی خدای یکتا باز گردید و همچنان به بت پرستی ادامه دهید به عذاب الهی دچارخواهید شد من برعاقبت شما بیمناکم بدینگونه سالها الیاس و سپس الیسع آن قوم را به شکیبایی پیامبرانه و با رأفت و مهربانی از شرک و پرستیدن بت بعل پرهیز می دادند و به پرستش خدای یگانه دعوت میکردند و جز شماری اندک که فطرت الهی خویش را فراموش نکردند قوم تکذیب شان کردند و آزار می رساندند وگرفتار عذاب شدند.

داستان حضرت عزیر

بعد ازآنکه بخت النصر، بیت المقدس را با لشگریانش خراب کرد، عزیر با درازگوش خویش از آنجا می گذشت و درپارچه ای انجیر و درظرفی شیره انگور باخود همراه داشت و چون آن خرابه و مرده های آنرا مشاهده کرد، از روی تعجب گفت : یعنی خدا چگونه این مردگان را دوباره احیاء می کند؟ 1 و به آن ده چنان شده بود که سقف های خانه های آن با زمین یکسان شده بود و آن سرزمین به صحرایی خشک و مرده و وحشتناک تبدیل شده بود خدا وند برای اینکه به او این امر را ثابت گرداند، او را به مدت یکصد سال کشت سپس زنده گردانید و بعد از زنده شدن فرشته ای او را خطاب نمود که : ای عزیر چقدر اینجا بودی؟ نوشته اند آن زمان که او از آنجا می گذشت هنوز آفتاب غروب نکرده بود گفت : یک روز یا قسمتی ازروز را . آن فرشته گفت : بلکه توصد سال درنگ کردی !پس به طعام و شراب خود بنگر که هیچ تغییری نکرده است و نگاه کن به درازگوش خود وما ترا برای مردم نشانه ای (عبرت ) قرار دادیم و باز برای اینکه او قدرت خداوندی را مشاهده نماید، خطاب نمود : و نگاه به استخوانهای حمار کن که چگونه آنها را بر روی هم مرتب (و کامل ) می گردانیم و سپس روی آن گوشت می رویانیم . آنوقت درازگوش خود را دید که سالم و مانند قبل در موضع خود قرار گرفت. عزیر چون این قدرت را دید بر او روشن شد عظمت پرور دگار و گفت : دانستم که خداوند برهرچیزی تواناست! لازم به ذکر است که یهو د وقتی عظمت عزیر را دیدند بعضی از روی جاهلیت او را پسر خدا می خواندند همچون بعضی از نصاری که عیسی را پسرخدا خواندند ، که اینها همه کفر شرک می باشد

حضرت سلیمان

سلیمان میراث ملک و پادشاهی پدر را برد و از ملکاتی عظیم بهره مند بود ازجمله اینکه زبان مرغان را می فهمید و بر بادها مسخر بود او را تختی بود که هیچکس را نبود از سلاطین، لشگریانش عبارت بودند از جن و انسان و پرندگان که همه برای او درخدمت بودند در عین حال ملک و ثروت او را از یاد خدا غافل نکرد، گویند روزی بر دهقانی گذشت که زمین را شخم می زد چون او را دید گفت :سبح ان الله آل داود را عجب پادشاهی داده اند عظیم !باد آواز او را به گوش حضرت سلیمان)ع(رسانید باد را امر کرد تا بساط او را برزمین نهاد وآن دهقان را طلبید و گفت :آنچه می گفتی شنیدم، پس پیاده شدم و نزدیک تو آمدم تا آرزوی چیزی نکنی که بدان قادر نشوی ای دهقان !بدان که ثواب یک تسبیح که بندة مؤمن بگوید از روی صدق و خلوص عقیده، بهتراست از پادشاهی که به آل داود داده اند زیرا که ثواب یک تسبیح باقی است و ملک آل داود فانی !دهقان گفت:ای خدای تعالی !کشف غموم تو کند، چنان که غم از دل من برداشتی. سلیمان با لشگر خود از وادی السریر گذشت و آن موضعی است در طائف و از آنجا به وادی النّمل رسید وقت نماز شده بود به باد امرکرد که بساط را برروی زمین اندازد تا عبادت حق تعالی نماید وقتی به وادی مورچگان در آمدند مورچه ای که مهتر همه مورچگان بود، گفت :ای مورچگان درآئید به مسکن های خود که شما را لگد مال نکنند سلیمان و لشگریانش نادانسته !باد آواز او را به سلیمان رسانید پس تبسم کرد، درحال خنده به حالت قهقه نرسیده بود از گفتار آن مورچه و لشگرخود را از فرود آمدن باز داشت و آن مورچه را طلبید و فرمود:ای مورچه!ندانسته ای که لشگرمن ستم نمی کنند؟ گفت :من مهتر این قومم و چاره ای جز نصیحت ندارم و مقصودم این بود که با نگاه در دبدبه و کوکبه تو از ذکر خدا غافل نشوند.سلیمان پس ازآن به دعا ومناجات پرداخت و از خداوند به سبب نعمتی که به او داده بود طلب شکر گزاری نمود واز او خواست تا او را وارد انسانهای خوب گرداند .

درهمین سفر به وادی رسیدند که هوای خوش داشت و درختان و سبزه زار بسیار، درآنجا فرود آمدند و چون وقت نماز بود خواست که وضو سازد آب نبود .هدهد در یافتن آب مهارت داشت هر چه دنبال او گشتند او را نیافتند و طبق قولی در نواحی بیت المقدس بود که هدهد غائب شد، گفت :پس اگر او را پیدا کنم عذاب کنم او را یا بکشم یا اینکه برای این کارش دلیل آورد دیری نگذشت که هدهد بازگشت .هدهد چون پرو بال زد و به هوا رفت ناگاه باغی به نظر او آمد و به هدهد دیگر رسید و او از وی پرسید که ازکجا می آیی گفت:از نزد سلیما ن، پادشاه انس و جن .و او از وی پرسید تو از کدام سرزمین می آیی؟ و اوگفت :از ولایتی که پادشاهش زنی است به نام بلقیس و او را برد تا نشان دهد، هدهد که از عقوبت سلیمان می ترسید، آن دیگر او را گفت :که نترس !اگراین خبر نزد او رسانی خوشحال شود .باری عفریت مرغان که کرکس نام داشت و پادشاه آنان یعنی عقاب رابه دنبال هدهد فرستاد وتا دیدند ازجانب سباء می آید آهنگ او کردند و خواستند با چنگال پاره کنند ولی رخصت خواست و خواست حجت آرد .عقاب نزد سلیمان رفت و عرض داشت :یا نبی الله هدهد را آوردم سلیمان او را درحالیکه پر او می کشید نزد خود آورد وگفت :امروز ترا عذابی کنم که همه عبرت گیرند پس هدهد گفت:یا نبی الله یادکن آن روز را که ترا پیش حق تعالی بدارند !آنوقت از سرزمین سباء گفت :بدرستی یافتم زنی را که پادشاهی ایشان می کرد و او را تخت و ملکتی عظیم بود و از هرچیزی که پادشاهان را کار آید داشت وآنها به جای خدای جهان خورشید را می پرستیدند .سلیمان گفت :باید تأمل کنم که آیا راست می گویی یا دروغ !سپس نامه ای نوشت به این نحو :بسم الله الرحمن الرحیم از سلیمان بن داود بنده خدا به بلقیس ملکه سبا :سلام بر کسی که در طریق هدایت قرار گیرد برمن سرکشی مکنید وخودتان را تسلیم کنید و دستور داد که :این نوشته را به سوی آنها بیفکن ، بعد به گوشه ای برو و منتظر پاسخ باش .وقتی بلقیس نامه را دریافت، به درباریان خویش گفت :نامه ای با ارزش به من افکنده شده است وآن از سوی سلیمان است و اینگونه نوشته است :بسم الله الرحمن الرحیم. برمن برتری مجوئید و درحال تسلیم به سوی من آیید آنگاه با اشراف خود مشورت کرد و گفت :من هرگز بدون نظر شما برامری فرمان قاطع صادر نکردم در پاسخ گفتند:مادارای ساز و برگ جنگی بسیار ودارای قدرت نظامی می باشیم حال هرگونه که خود تصمیم بگیری ما اطاعت می کنیم .بلقیس گفت :همانا پادشاهان را عادت اینچنین است که هرگاه وارد قریه ای شوند عزیزان آن سامان را ذلیل می کنند درجنگ بی رحم اند پس من هدیه ای برای آنها می فرستم ببینم چگونه پاسخ می آورند سپس کنیزان و زر و در و یاقوت و مشک و زعفران و . را به همراه نامه ای برای سلیمان فرستاد و نوشته اند منذربن عمر را با یکی از اشراف قوم خود برای رفتن مقرر فرمود و گفت :ای منذر برو و نیکو احتیاط کن اگر به چشم غضب و سیاست به تو نگریست که او پادشاه است و ما براو غالب شویم و اگر به تازه رویی خوشخویی با تو سخن گوید بدان که او پیغمبر خداست سخن او نیکو بشنو وجواب نامه را بیاور.منذر با غلامان خویش نزد سلیمان آمدند آن حضرت با روی خوش تبسم کرد و منذر را حال پرسش نمود منذر نامه را بیرون آورد و بوسید و برگوشة تخت نهاد سپس هدیه ها را در کرد سلیمان گفت :آیا مرا با هدیه کمک می کنید حال آنکه آنچه نزد خدای عز و جل مرا عطا شده است بسی بهتراست بروید و بگویید که شما با هدیه خود دل خوش دارید پس با لشگریانی به نزد شان می آئیم که قبل از آن مانند آن ندیده باشند و آنان را اسیر و دربند خویش نمائیم . بلقیس رسولی فرستاد و اطاعت و تسلیم خود را عرضه داشت.سپس سلیمان لشگریان خود را گفت :کدامیک قبل از آمدن بلقیس تخت او را نزد من حاضر می دارید؟ عفریتی از جنیان گفت :من قبل از اینکه از جایت برخیزی آن را حاضر می کنم .منقول است که او که « اهیا شر اهیا » به زبان عبری این ذکر را گفت به عربی همان حی و قیوم می باشد و به قولی گفت :یا ذوالجلال و الاکرام و یا اینگونه ذکر گفت :یا الهنا واله کل شی الها واحداً لا اله الا انت و یا اینکه گفت « یا الله یا رحمن» و آن فرد که این علم را داشت خضر یا به قول مشهور آصف بن برخیا بود . پس با دعای آصف بن برخیا تخت ملکه سبا نزد سلیمان حاضر شد روایت است آنرا با طی الارض آوردند پس به درباریان گفت :آنرا تغییر دهید به پشت ید تا ببینم آیا بلقیس آنرا می شناسد یا نه؟ وقتی بلقیس آمد از او پرسیدند :آیا این تخت توست ؟ نگاهی انداخت و گفت : گویا آن تخت باشد و از اینجا سلیمان عقل بلقیس را به کمال امتحان نمود چرا که با احتمال سخن گفت :نه به جزم سلیمان را گفته بودند که او عقل را کامل نیست و پای چون حمار دارد پس یکی از دو شبهه برطرف گردید. اکنون باید پاهای او را امتحان میکرد و قصر چون آبگینه ای ساختند بلقیس گمان کرد. دریاچه ای است و خواست جامه های خود را بالا زند سلیمان گفت :فروگذار دامن خود را اینجا عرصه ای است از آبگینه چون خواهد زنی اختیار نماید رواست که ما اینچنین بیازماید پس دید پاهای او را که مو دارد به او طبع او ناخوش آمد و درعلاج ازاله آن دستور داد تا آهک و زرنیج را ممزوج دارند و نوره را برپاهای خویش مالید و اینگونه نوره را ساختند و آورده اند که بعداز این دو آزمون سلیمان بلقیس را به همسری اختیار نمود و از او فرزندی متولد شد که ملک و پادشاهی را به او تفویض نمود.

امتحان سلیمان

درآیه 31 سوره نمل آمده است که یاد کن که قصه سلیمان را که اسب ها را در آخر روز بر او عرضه داشتند و دوستی مال دنیا و دست کشیدن بر یال و گردن های اسب تندرو و رزمنده باعث شد که از وقت نماز عصر غافل شود و خورشید پائین رود آن وقت بود که به درگاه خدا انابه نمود و خداوند خورشید را بر او برگرداند و نماز عصر خود را بجا آورد. و سلیمان را زنان بسیار بود آن زمان تعدد زوجات روا بود و یک شب تصمیم گرفت که نزد آنان رود تا صاحب پسرهای زیادی شود و در جهاد آنها را بکارگیرد از قضا هیچکدام از زنان باردار نشدند الا یکی از آنان که فرزند ناقصی دنیا آورد که نیمه ای داشت و یک چشم و آن را برروی کرسی خود دید سپس بخاطر اینکه خواست خدا را نادیده گرفته بود، از دیدن این مسئله به خضوع افتاد و اینچنین دعا کرد پروردگارا مرا بیامرز و دارایی به من ده که پس از من به کس دیگر نداده باشی !پس خداوند تعالی دعای او را اجابت فرمود وباد را مسخر او گردانید و با نرمی هر جا که خواست بدون اینکه خود متحرک باشد می رفت و شیاطین را هم مسخر او گردانید که بنا کننده عمارتها و قلعه ها و کاسه ها و حوضهای بزرگ بودند و متمردین از شیاطین را به بند می کشید تا به مردم ستمی روا ندارد.ازجمله بناهایی که جنیان برای سلیمان بنا کردند بیت المقدس بود

وفات سلیمان

سلیمان را یافتند د رحالیکه به عصای خود تکیه داده بود وسالها روح از بدن جدا داشته بود پس جنیان یافتند که چقدر از عالم غیب دست کوتاه اند.دلیل اینکه چرا سلیمان درکوشک خود درحالی که به عصا تکیه داده بود قبض روح شده و دراثرخوردن موریانه ها تکه های چوب را، او به زمین افتاد برهمه مرگ او معلوم شد ؟ گویند چون جنیان را به کار عمارت بنای بیت المقدس واداشته بود تا یکسال در حالیکه مرده بود به همان حال ماند و به کسان خود وصیت کرده بود که مرگ مرا فاش نکنید تا جنیان از عمل خود باز نمانند و کارمسجد به اتمام رسد پس چون سلیمان درگذشت او را شستند و بر او نماز کردند و بر عصا تکیه اش دادند و دیوان از دور وی را زند ه پنداشتند و وظیفه خود به اتمام داشتند تا موریانه، بعد از یکسال تا پائین عصا راخورد و بر زمین افتاد سپس دیوان فرار نمودند د ر شکاف کوهها و وادی گریختند .عمر سلیمان را هم پنجاه وسه سال نوشته اندکه چهل سال پادشاهی کرد

حضرت مریم (س ) و عیسی ( ع (

را وضع حمل نمود عرض داشت :پروردگارا !ولی او دختر است و چگونه نذر خود را اداء کنم خداوند درپاسخ می فرماید :خداوند بهتر می داند که او چه زایمان نموده است .پس عرض داشت :من او رامریم( عبادت کار) نام نهادم و او و ذریه او را از شر شیطان رجیم در پناه تو درمی آورم .آورده اند که قبلا به همسرش عمران وحی نمود که بدرستی ترا عطا خواهیم کرد پسر ی که شفا دهنده کور و ابرص و احیا ء کننده اموات باشد و آنها گمان کردند این فرزند همان است.پس خواستند تا مریم را در بیت المقدس به خدمتگزاری ند واو را کفیل لازم بود پس برای این امر مقدس چندین کس متقاضی شدند .برای انتخاب خدایی قرعه زدند و قلم هایی که با آن تورات می نوشتند درآب ر انداختند و این قلم زکریا )شوهرخاله مریم (بود که بر سر آب آمد و اینچنین او سرپرست مریم شد .چون مریم از حد طفولیت گذشت او را به مسجد آوردند وغرفه ای در بالای مسجد برایش ترتیب دادند که جز با نردبان وارد شدن برآن میسر نمی شد همچنان که در قرآن این گونه فرمود :ای محمد !یاد کن آنگاه که فرشتگان مریم را گفتند :ای مریم، همانا خداوند ترا به کلمه ای از خود که نام او مسیح پسر مریم بشارت می دهد که آبرومند در دنیا وآخرت و از مقربان است و درگهواره و پیری با مردم سخن گوید و از درستکاران است .مریم عرضه داشت :ولی چگونه این امر ممکن است درحالیکه مرا دست بشری نرسیده است؟ خطاب آمد همینگونه حکم پروردگار محقق می شود ، او که گوید کن پس ایجاد می شود .و او رسولی است از سوی پروردگار که می گوید من از خاک مانند مجسمه ، پرنده می سازم سپس درآن می دمم وآن پرنده ای به اذن پروردگار می شود ومن کور مادر زاد ومریض ابرص را شفا می دهم و مرده را زنده می کنم.و از آنچه درخانه هایتان ذخیره می دارید به شما خبر می دهم و اینها همه به اذن پروردگار من است 1 پس آن فرشته روح خدایی درمریم دمید و او به عیسی حامله گشت سپس به جانب دور از شهر ایلیا گوشه گزید پس به قولی پس از چند ساعت او را وضع حمل فرا گرفت درحالی که او به درخت نخلی تکیه داده بود آرزو می کرد :ای کاش قبلا مرده بودم و به فراموشی سپرده می شدم !از زیر درخت او را خطاب آمد که نگران نباش پروردگارت برای تو از ناحیه تحتانی جوی آبی قرار داده است و درخت نخل را تکان ده تا برایت رطب تازه فرو ریزد و بخور و بیاشام و چشم روشن دار و اگر از مردم کسی نزد تو آمد سخن مگو و بگو برای پروردگارم روزه سکوت دارم پس عیسی را دنیا آورد و مردم به آنجا آمدند و مشاهده احوال او کردند که فرزندی را دربغل دارد می برد گفتند :ای مریم ! ای دختر عمران!خواهر هارون ترا عجیب کاری سر زد ترا نه( آل عمران آیات 45 تا 49 )پدر بدی بود و نه مادر سرکشی این چه کار ناروایی بود که شوهر ناکرده فرزند دار شدی ؟ او اشاره به فرزند نمود .آنها گفتند :چگونه با کودکی که درگهواره است سخن گوییم ؟ این زمان بود که عیسی)ع (خود به سخن درآمد و گفت :من بندة خدا، پیامبر او هستم .خدا مرا مبارک گردانید هرجا که باشم و سفارش نمود مرا به نماز و زکوه تا آنگاه که زنده ام و مرا به نیکی به مادرم وا داشت و سلام بر من آنگاه که ولادت یافتم وآنگاه که می میرم وآنگاه که زنده مبعوث می شوم

حواریون

چون عیسی به حد بلوغ رسید ، جبرئیل آمد و فرمان آورد که :به بنی اسرائیل بگو خدا را بپرستند و بگویند لااله الا الله عیسی رسول الله ، چون بنی اسرا ئیل را به آن دعوت کرد ، گفتنند ما ملت ، موسی داریم و به قول این کودک بی پدر عمل نمی کنیم و هیچ کس او را اجابت نکرده عیسی از غایت دلتنگی از شهر بیرون رفت ، قومی گازران را دید که جامه ها در آفتاب انداخته بودند پس نزد ایشان رفت و گفت :این جامه ها پاکیزه کرده اید چرا تنهای خود را پاکیزه نکنید ؟ گفتند :به چه چیز ؟ فرمود :بگوئید لااله الاالله ، عیسی رسول ال ، ( مریم 17تا 32 ) همه به یکباره ایمان به عیسی آوردند و جامه ها را به صاحبان داده ، همراه او حرکت کردند ، به قومی رسیدند که بر لب دریا ماهی صید می کردند عیسی)ع (گفت:می خواهید که روزی از این پاکیزه تر خورید ، به بهشت روید . گفتند :بلی فرمود :بگویید لااله الا الله، عیسی رسول الله، ایشان نیز به عیسی ایمان آوردند و از جمله حوارئین عیسی شدند علت تسمیه آنها به حواریون این بود که خود را از آلودگی به گناه پاک می کردند و همچنین برای پاکیزه کردن دیگران تلاش می کردند دوازده کس گازران و هفت کس صیادان که جمله نوزده تن باشند پس عیسی با ایشان به شهر درآمد و قوم را دعوت می کرد و می گفتند :معجزه تو چیست فرمود :چه خواهید تا از حق تعالی درخواهم .پس گلی را به صورت مرغی ساخت و در آن دمید و زنده شد به اذن خدا نابینای مادرزاد را آوردند ، شفا داد .مرده ای را آوردند و به اذن خدا زنده کرد! پس کافران گفتند :این جادو است ، پس جمعی ایمان آوردند و بعضی او را تکذیب کردند و آنها که ایمان آوردند چند دسته شدند ، بعضی گفتند :خدا و بعضی گفتنند:پسر خداست مائده 110

درخواست مائده آسمانی!

ای عیسی ! ما » : روزی حواریون از مسیح (ع) پرسیدند به تو ایمان آوردیم و به حق تعالی گرویده ایم:ما را آرزو آنست که حق تعالی از آسمان خوانی آراسته فرستد تا از نعمتهای بهشتی بخوریم فرمود:از خدا بترسید و اینچنین تقاضا مکنید ما را قصد بر این است :اگر مؤمن هستید .گفتند تا از آن بخوریم و قلب مان آرام گیرد و یقین پیدا پس کنیم که راست می گویی و از گواهان آن باشیم مسیح)ع(این درخواست را به پروردگار عرضه داشت پروردگارا بر ما از آسمان :و اینچنین دعا کرد مائده های فرود آر تا عید اول و آخر ما باشد و آیه ای از نزد تو و ما را روزی ده برای بهترین روزی دهندگان .پروردگار فرمو د:من آنرا بر شما نازل می دارم، پس هر که از شما بعد از آن کافر شد او را عذابی بی نظیر که تا به حال کسی را نکرده باشم، نمایم.آورده اند در آن خوان ، هفت نان بود که همه مردمان از اول تا آخر آن را خوردند و سیر شدند و باز هم مروی است که حضرت عیسی) ع (چون آن مائدة سرخ را پس از ابر مشاهده نمود که به:مندیلی پیچیده شده بود بعد عیسی گفت خداوندا!این خوان را خوان رحمت گردان نه عقوبت و گریان بود، پس وضو ساخت و نماز گزارد و گریان گریان گفت :بسم الله خیرالرازقین به نام خدا بهترین روزی دهندگان پس مندیل را از سر سفره برداشت و خوانی ظاهر شد که در آن ماهی بریان بود که روغن از آن میچکید.

داستان صلیب

آورده اند یهودان از مشاهده آیات و معجزات عیسی(ع،)عناد ورزیدند و قصد قتل وی کردند و او را به انواع حیله بدست آوردند و شبی محبوس کردند . حضرت قبل از آن حواریون را جمع کرده وصیت نمود که به اطراف عالم متفرق شوند . چون یهودان او را محبوس کردند، همه شب تا صباح پاس داشتند و در صبح جمع شدند، یهودا را به درون خانه فرستادند تا او را بیرون آورد، پس او وارد خانه شد، عیسی را ندید، حق تعالی صورت یهودا را مثل صورت عیسی گردانید و چون بیرو ن آمد، خواست که بگوید عیسی اینجا نیست، زبانش بند آمد، گویند هر چه فریاد کرد که من عیسی نیستم فایده نکرد و به دارش آویختند و او را تیر باران کردند.

زکریا)ع(و یحیی)ع(:زکریا را فرزند ازر از انبیاء بنی اسرائیل از اولاد رجعیم بن سلیمان بن داود گفته اند او به سن پیری نود سالگی یا بیشتر رسیده بود ولی فرزندی نداشت و چون کرامت مریم )س(را می دید هرگاه صومعه اش وارد می شود، روزی های بسیار می دید و میوه های تابستانی را در زمستان و بالعکس و می پرسید: این رزق از کجا آمده است؟ می گفت :از سوی پروردگارم. او هر که را بخواهد بی حساب روزی دهد به درگاه خدای تعالی اینچنین عرضه داشت : پروردگارا!استخوان من سست و موها سرم سفید شده است و باز هم از دعای تو نا امید نشده ام و همسرم نیز نازا گشته است و از ورثه ای که در خاندان من است پسرعموها نگرانم که مال مرا در جهت رضای تو مصرف نکنند پس مرا از جانب خود کسی را که خدایی باشد و از دوستان تو باشد، فرزند عطا فرما.و او در حالی که در محراب عبادت خویش به نماز ایستاده بود، خداوند او را وحی فرمود: ای زکریا ما ترا به پسری که نام او یحیی است بشارت می دهیم که قبل از او کسی نام آن را نداشته است و او آقا و خویشتن دار از معاشرت زنان و پیامبری از صالحان است، زکریا با تعجب پرسید آخر چگونه !حال آن که همسرم نازا و من پیر شده ام خداوند فرمود:همینگونه و یادآور آن زمان که تو نبودی و خدا ترا خلق کرد، او هر چه بخواهد می شود زکریا طلب نشانة پروردگار نمود، خطاب آمد آن نشان اینست که تا سه روز جز با اشاره با مردم سخن نگویی و اینچنین خداوند یحیی را به او عطا فرمود در آیات 14 12 مریم میفرماید:ای یحیی کتاب تورات را به قوت گیر و در ادامه می فرماید و ما را در کودکی حکمت فهم تورات عطا کردیم. در توضیح آیه آورده اند که :یعنی او را در سه سالگی به آموختن و فهم تورات پیامبری برانگیختیم! و او را از سوی خود مهربانی و پاکی و تقوا و نیکی به پدر و مادر و اینکه سرکش و عصیانگر نباشد عنایت کردیم .و در آخر، خداوند درود همیشگی خود را نثار این بنده پاک میکند خداوند ما را از جمله رحمت شدگان و تحیت شدگانش قرار بدهد

شهادت یحیی(ع)

یحیی قربانی روابط نامشروع یکی از طاغوتیان زمان خود با یکی از محرم خویش شد به این ترتیب که» هرودیس « پادشاه هوسباز فلسطین عاشق هیرودیا دختر برادر خود و زیبایی او شد دل او را در گرو عشقی آتشین قرار داد ، لذا تصمیم به ازدواج با او گرفت .این خبر به پیامبر بزرگ خدا رسید یحیی صریحاً اعلام کرد این ازدواج نا مشروع و مخالف دستورات تورات می باشد و من به مبارزه با چنین کاری قیام خواهم کرد. سر و صدای این مسئله در تمام شهر پیچید و به گوش آن دختر رسید ، او که یحیی را بزرگترین مانع راه خویش می دید تصمیم گرفت در یک فرصت مناسب از وی انتقام بگیرد و این مانع را از سر راه هوسهای خویش بردارد .ارتباط خود را با عمویش بیشتر کرد و زیبایی خود را دامی برای او قرار داد و آنچنان در وی نفوذ کرد که روزی به او گفت :هر آرزویی داری از من بخواه «هیرودیس » که منظورت مسلماً انجام خواهد شد. هیرودیا گفت : من هیچ چیز جز سر یحیی را نمی خواهم !زیرا نام او من و تو را بر زبانها انداخته و همه مردم به عیبجویی ما نشسته اند، اگر می خواهی دل من آرام شود و خاطرم شاد گردد باید این عمل را انجام دهی !هیرودیس که دیوانه وار به آن زن عشق می ورزید بی توجه به عاقبت این کار تسلیم شد و چیزی نگذشت که سر یحیی را نزد آن زن بدکار حاضر ساختند اما عواقب دردناک این عمل سرانجام دامان او را گرفت. در احادیث اسلامی می خوانیم که سالار شهیدان امام حسین )ع (می فرمود از پستی های دنیا اینکه سر یحییی بن زکریا را بعنوان هدیه برای زن بدکاره ای از زنان بنی اسرائیل بردند یعنی شرایط من و یحیی از این نظر نیز مشابه است چرا که یکی از هدفهای قیام من مبارزه با اعمال ننگین طاغوت زمانم یزید است.

داستان بئر معط له و قصر مشید

در سوره حج آیه 45 آمده است :ای بسا قریه ای را که ظالم بودند، هلاک کردیم و آنها را زیر رو گردانیدیم و بئر معطّله و قصر مشید را همینطور گویند بعد از یوشع بننون، کالوت بن ابوقیا، به پیغمبری آمده و بنی اسرائیل را به عبادت خدا فرا می خواند، بعد از مدتی کالوت درگذشت و مردم به فساد و معصیت گردائیدند و به بلای طاعون گرفتار آمدند، هزار کس از بنی اسرائیل جدا شدند و به شهر رسیدند و خواستند آنجا مسکن کنند تا طاعون رفع شود، عزرائیل همان شب جان همه آن ها را گرفت و با جمیع چهارپایان مردند.پس هزار کس دیگر از بنی اسرائیل جدا شدند و به یمن رسیدند و آنجا شهر بنا کردند و زمین ها را هموار کردند و تا به صنعا رسیدند که درازا ونای وسیعی داشت، از یک جانب کوه، و از طرف دیگر، دریا بود و لیکن در آنجا آب نبود .پس چاهی کندند و به آب رسیدند، پس بناها ساختند و کشتزارها آباد کردند، ایشان به شکرانه، هر صبح143و شام دو رکعت نماز می گذاردند، تا این که شیطان آنها را به معصیت و شرب خمر و لهو و لعب و پرستش بتها واداشت، از آن پس همه به بتی که بر مثال جانوری بود سجده می کردند و ساختن و پرستش بت ها مرسوم شد بعد از آن خداوند پیامبری به نام حنظله را بر آن ها مبعوث داشت تا بنی اسرائیل را از پرستش بت ها به حق پرستی و یکتاپرستی هدایت کند و لیکن سودی نداشت، او آن ها را به عذاب الهی ترساند، اما قبول نکردند .مردی از آنان به نام طیفور بنطغیانوس که صاحب غلامان و گنج های بسیار بود، قوم را گفت :حنظله را بیاورید تا بکشیم پس حنظله قوم خود را ندا داد که ای قوم فردا به مرگ مفاجات خواهید مرد، ایشان که مرگ را فراموش کرده بودند چون صباح در رسید، بعضی لقمه در دهان و بعضی سخن ناتمام جان دادند، پس خلق بسیاری مردند سپس به قصر طیفور پناه بردند که گنبدی از آهن و فولاد و زر داشت، خداوند جان او را با دو ازده، هزار غلام قبض کرد و آب از چاه ایستاد و خشک شد، روزی حنظله قوم خود را از آن معجزه یادآور شد گفتند :از بد شومی تو بود، پس او را کشتند، ماری از دریا آمده آن قوم را با د م خود جمع کرد و دودی از آ ن چاه درآمد، همة کسانی که در کوه بودند هلاک شدند و این چاه در144 پایان کوهی است مشهور به حضرموت و قصر مشید در قله آن کوه است

داستان اصحاب کهف و رقیم

منظور از کهف غاری است درحوالی شهر افسوس که در زمان پادشاهی دقیانوس، گروهی ازموحدان و راهبان، از ترس مأموران پادشاه به این غار پناه بردند دقیانوس بت پرست وستمگر بود هر که به دین عیسی بود وغیر از بت می پرستید را به ستم وبندخو یش می کشید .جمعی از یاران خدا که تعداد آنها از عده انگشتهای دست بیشتر نبود به سمت دهانه کوه به راه افتادند و درراه چوپانی رادیدند .او نیز که از مهاجرت ایشان با اطلاع گردید با آنان همراه شد، اوسگی داشت که دنبال آنها تا دهانه غار رسید و درآنجا از آنها محافظت می نمود .چون این سگ دو دستهای خود را دردهانه غار آنچنان بازگذاشته بود که در معبرآن سدی ایجاد نمود وهیچکس را جرات ورود به آنجا نبود و آفتاب هنگام طلوع وغروب به آنها نمی تابید و نسیم شمال بر آنها می وزید دقیانوس دستور داد نام های این افراد را با نسب آنان برلوحی می نوشتند و بردهانه آن سد گذاشتند تا برتخت»شدشدوس«چند قرن گذشت پادشاهی دیگر بنام نشست ومردم بعضی کافر وبعضی مؤمن بودند و مؤمنان آنان را ا زقیامت می ترساندند اما آنها تشکیک می کردند و می گفتند :ما حیاتی دیگر نمی دانیم.پادشاه با خدا مناجات وطلب آیت کرد . مردی بنام الیاس که انسان خدایی بود بردلش خطور کرد که سنگ و سد دهانه غار را بشکافد وآن را غار گوسفند کند، پس در غار را شکافت و جماعتی رادرآنجا خفته دید.چون در غار باز شد حق تعالی ایشان را ازخواب بیدار کرد ایشان برخاستند و یکدیگر را سلام دادند وباهم گفتگو می کردند آیا یک روزماندیم یا بعضی از روز) ساعتی از روز(؟ سپس سکه ای به یکی ازاصحاب بنام تملیخا دادند که از کوه به زیرآید و در شهر خوارکی فراهم کند و سفارش کردند که غذای پاکیزه از دست موحدان تهیه کند.تملیخا نشانه های راه و مردمان وسخنان آنان را به گونه ای غیر ا زقبل می دید وبا تعجب دید که گویا همه بر دین عیسی اند و ازنام وی به خیروصلوات یاد می کنند خواست ازخباز نان بخرد، خباز با دیدن سکه دقیانوس به شگفت افتاد و گفت :این درهمی که به شکل پای شتر و مهر دقیانوس است مربوط به سیصد وچند سال قبل ا ست .پس این مرد گنج یافته است.او را گرفته، به حاکم تحویل داد .او گمان کرد او را نزد دقیانوس می برند، نجوا به دل می گفت که : ای فریاد رس بیچارگان وای خدای زمین وآسمان به فریاد من رس و مرا از ستم دقیانوس خلاصی بخش !چون او را نزد حاکم بردند دید دقیانوس نیست، ازاوپرسیدند:ای جوان !راست گوی این را از کجا یافته ای ؟ تملیخا گفت :من خبراز گنج ندارم و این درهم ازخانه پدر خود بیرون آورده ام، جوان دید اوضاع گونه ای دیگر است، داستان خود بازگفت ، پس حاکم برخاست با مردمان شهر به سمت غار راه افتادند.چون به در غار رسیدند، تملیخا گفت :شما مکث کنید تا من بروم و به ایشان خبر رسانم تا از این جماعت عظیم نترسند، چون مردمان شهر از این حال آن جوانان مطلع شدند و آنان را جوانان و لباس هایشان را کهنه یافتند، یقین حاصل کردند که حق تعالی برزنده گردانیدن مردگان در قیامت قادر است، پس جوانان به عبادت و تسبیح خدا مشغول شدند، ملک آنها را سلام کرد و آنان بعداز ملاقات دوباره به حال اول بازگشتند وپهلو به زمین نهادند وخفتند.گروهی خواستند آنجا را بنای یادبود بسازند اما آنان که به آخرت ایمان داشتند گفتند:باید اینجا را معبد و مسجد اهل ایمان کنیم.

داستان حضرت محمد )ص(

نام دیگرش احمد است که حضرت عیسی)ع (فرمود : به قومش وعده آمدنش را بعد از خود داده است و باز یاد آر هنگامیکه عیسی بن مریم به بنی اسرائیل گفت : که من همانا رسو ل خدا به سوی شما هستم و به حقانیت کتاب تورات که مقابل من است تصدیق می کنم و نیزه شما را مژده می دهم که بعد از من رسول بزرگواری که( نامش که آن را تحریف کرده اند و اکنون درکتاب انجیل بعنوان فارقلیط = بشاردت دهنده موجود است )(وقرآنش عالمی را به نور علم وحکمت روشن سازد ) چون آن رسول با آیات و معجزات بسوی خلق آمد گفتند :این معجزات و قرآن وی سحری آشکار است( آیه 6 سوره صف

پدر و اجداد پیامبر( ص)

عبارتند از عبدالله، عبدالمطلب، هاشم، عبد مناف، قصی، کلاب، مره، کعب، لوی، غالب، فهر، مالک، نضر، کنانه، خزیمه ، مدرکه، الی اس، مضر، نزار، معد، عدنان که به اسمعیل فرزند ابراهیم میرسد. ولادت ایشان در سال 570 میلادی (عام الفیل ) بوده است ومدت عمر ایشان 63 سال بوده است. نام پد رگرامی ایشان عبدالله ومادرشان آمنه می باشد ثوبیه کنیز ابولهب چهار ماه اول را شیر داد سپس دوران شیرخوارگی خود را با حلیمه که از قبیله سعد بن بکر هو ازن بود گذرانید و پنج سال پیش وی درصحرا زیست (حلیمه قد م محمد (ص) را با برکت می دید و از مادر ایشان خواست تا بیشتر از دوران رضاعی نزدش بماند ومحمد (ص) را از مادرش برای باردوم باز گرفت.دوران یتیمی ایشان : از قبل از تولد پدر گرامی اش را ازدست داد و درشش سالگی مادر عزیزش آمنه را دربین راه مدینه درمحله ابواء از دست داد و پس از آن در هشت سالگی جد بزرگوار خود عبدالمطلب را ازدست داد در سوره ضحی یتیمی ایشان را یادآور می شود مگر تو رایتیم نیافت و پناه نداد؟... درجوانی به سبب خصلت خوب امانتداری امین نام گرفت و خدیجه که بانوی تاجر و ثروتمند بود ایشان را با کاروان تجارتی خود برای فروش مال التجاره به شام و ... فرستاد و به سبب صداقت و امانتداری محمد(ص) درحالی که بیست و پنج سال از عمر ایشان می گذشت پیشنهاد ازدواج با محمد را داد معروف است که خدیجه در زمان ازدواج چهل ساله بود وقبلا نیز دو شوهر کرده بود که هردو مرده بودند او شش فرزند آورد دو پسر قاسم (طاهر) و عبدالله (طیب ) که درصغار سن مردند و چهار دختر به نام های رقیه زینب ام کلثوم و فاطمه (س). پیامبری پیامبر (بعثت) در بیست وهفتم ماه رجب در سن چهل سالگی ایشان اتفاق افتاد.

پیمان ها و جنگهای پیامبر

پیمان حلف الفضول در جوانی ایشان به منظور دفاع از مظلوم صورت گرفته بعداز سه سال دعوت سری ایشان آیه نازل شد که نزدیکانت را انذار کن وایشان چهل وپنج نفر از سران بنی هاشم را دعوت کرد و آنان را به اسلام فراخواند که ابولهب عموی ایشان از همان موقع دشمنی خود را نشان داد و در همان مجلس بود که سه بار اعلام فرمودند که چه کسی وصی و جانشین من خواهد بود هرسه بار علی )ع (برخاستت و .....سران قریش وقتی نفوذ دین محمد را دیدند پیمان بستند که ایشان را با اهل بیت ویارانش مورد ایذاء وفشار قرار دهند ومدت سه سال درشعب ابیطالب درمحاصره بودند روزی هشام بن عمر پیش زهیر بن امیه نوه دختری عبدالمطلب رفت و گفت :آیا سزاوارست تو غذا بخوری و بهترین لباسها را بپوشی اماخویشاوندانت برهنه وگرسنه باشند سپس به سراغ مطعم بن عدی وابی بختری وزمعه رفتند وخواستند پیمان را رها کنند که ابوجهل مخالفت کرد وگفت : پیمان قریش محترم است به سوی پیمان نامه رفتند دیدند موریانه همه را به جزکلمه بسمک اللهم را خورده است این بود که گروه پناهندگان به منازل خود برگشتند .هجرت پیامبر درسیزدهم بعثت اتفاق افتا د. سران قریش در دارالدوه تصمیم به قتل پیامبر گرفتند خداوند پیامبر)ص(را از نقشه آنان آگاه ساخت علی) ع(را به خواب گاهش فراخواند آن شب را لیله المبیت گویند)و به سوی مدینه (به همراه ابوبکر حرکت کردند. جنگ بدر درسال دوم هجری با پیروزی مسلمانان اتفاق افتاد و خاتمه یافت و در سال سوم جنگ احد پیش آمد که با وجود غلبه مسلمین اغفال کردند و به سوی غنائم رفتند دشمن بر آنان شبیخون زد در سال چهارم جنگ با بنی نضیر سو بنی قریظه یهودیان وغزوه ذات الرقاو و بدر دوم واقع شد از حوادث سال پنجم غزوه بنی مصطلق، خندق (احزاب)، دومه الجندل وسال ششم وسال ششم صلح حدیبیه وبیعت رضوان بود بیعت رضوان : تجدید بیعت مسلمانان با پیامبر در زیر سایه درخت بود پیامبر به سوی قریش نماینده فرستاد که هدفشان جز زیارت خانه خدا چیزدیگری نیست .سرانجام سهیل بن عمرو ازجانب قریش مأمور اصلاح شد وصلح و پیمان امضا شد. سال

م سوره برائت نازل شد و غزوه تبوک درگرفت حضرت علی) ع(دراین غزوه حضور نداشت و جانشین پیامبر(ص) در مدینه بود پیامبر حدیث منزلت را در آنوقت فرمود که آیا راضی نیستی یبه اینکه تو برایم به مانند هارون برای موسی هستی الا اینکه بعد از من پیامبری نیست ؟ درسال دهم حجه الوداع در واقع غدیر وجانشینی حضرت علی )ع(ودر سال یازدهم جنگ با سلیمه کذاب و رومیان بود که پیامبر )ص(اسامه بیست ساله را بعنوان فرمانده انتخاب کرد آخرین جنگی که پیامبر حضور داشت تبوک بود رحلت پیامبر در روز دوشنبه28 صفر سال یازده هجری اتفاق افتاد. 


نظرات  (۱)

متن بسیار ریز نوشته شده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">