تاریخی فرهنگی قرآنی

موضوعات قرآنی ؛ دینی و آموزشی : مطالب طبقه بندی شده جهت تحقیق ؛ جزوه ؛ کتاب و .....

تاریخی فرهنگی قرآنی

موضوعات قرآنی ؛ دینی و آموزشی : مطالب طبقه بندی شده جهت تحقیق ؛ جزوه ؛ کتاب و .....

مشخصات بلاگ
تاریخی   فرهنگی   قرآنی

آشنائی با تاریخ اسلام :
عبرت آموزی (و لقد اهلکنا القرون من قبلکم .... گذشته چراغ راه آینده است)
آشنایی با علوم و موضوعات قرآنی ( هدی و رحمه للمتقین)

کپی و تبدیل به جزوه و کتاب با اطلاع مجاز است .

شأن نزول از سوره حج تا کافرون

فلسفه قصه های قرآن

رویا و خواب در قرآن

سوگندهاى قرآن . شرح و تفسیر

مثالهاى قرآنى چهل مثل قرآنی . مثال‏هاى علمى قرآن‏ . طنز و پندهای قرآنی

حکمت های قرآن . داستان های حکیمانه قرآنی

                    کپی و تبدیل به جزوه و کتاب با اطلاع مجاز است

                                                       آیا در تفسیر قرآن کریم، دانستن شأن نزول نیز لازم است؟
قرآن مجید در ظرف بیست و سه سال به دنبال یک سلسله سؤال‌‌ها و پرسش‌‌ها و یا واقعه‌‌ها و رویدادها، نازل شده است، آگاهی از شأن نزول‌‌ها به مفهوم آیه روشنی خاصی می‌بخشد، این نه به آن معنی است که بدون شأن نزول نمی‌توان به معنی آیه واقف شد و آن را تفسیر نمود، بلکه آیات قرآن به حکم این که آیة «هدایت»، «بینه» و«فرقان» است، چنان که قرآن کریم دربارة آن می‌فرماید: «هدی للناس و بینات من الهدی و الفرقان»، قرآن برای هدایت مردم فرستاده شده و در آن نشانه‌هایی از هدایت و جدایی حق از باطل است.» و در جای دیگر می‌فرماید: «و انزلنا الیکم نوراً مبینا»، ما به سوی شما نور روشنی را فرو فرستادیم.»
قهراً مفهوم و قابل فهم بوده و بدون مراجعه به شأن نزول‌‌ها نیز مفهوم خواهد بود، ولی با توجّه به شأن نزول‌ها، معنی آیه روشن‌تر و بازتر جلوه می‌کند، به عنوان مثال در سوره توبه چنین می‌فرماید: «
و علی الثلاثة الذین خلفوا حتّی اذا ضاقت علیهم الارض بما رحبت و ضاقت علیهم انفسهم و ظنوا ان لاملجاء من الله الا الیه ثم تاب علیهم لیتوبوا ان الله هوالتواب الرحیم» خداوند توبة آن سه نفر را که از جنگ تخلف ورزیده بودند تا آنکه زمین با همة پهناوری بر آنها تنگ شد و خود دلتنگ شدند و مطمئن شدند که پناهگاهی جز خدا نیست، آنگاه خدا به آنان توفیق داد تا توبه کنند، خدا توبه‌پذیر و مهربان است.» شکی نیست که معنی آیه روشن است، ولی انسان مایل است در معنی این آیه از جهات دیگر نیز آگاه شود:
الف. این سه نفر چه کسانی بودند. ب) چرا تخلف ورزیدند. ج) چگونه زمین بر آنان تنگ شد. د) چگونه سینة آنان از زندگی تنگ و روح آنان فشرده شد. هـ ) چگونه فهمیدند که پناهگاهی جز خدا نیست؟ و) مقصود از توفیق الهی در مورد آنان چیست؟
پاسخ به هر یک از این سؤال‌‌ها با مراجعه به شأن نزول این آیه به دست می‌آید. در شأن نزول آیة فوق آمده: سه نفر از مسلمانان به نام «کعب بن مالک»، «مرارة بن ربیع» و «هلال بن امید» از شرکت در جنگ تبوک و حرکت همراه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ سرباز زدند، ولی این به خاطر آن نبود که جزء دار و دستة منافقان باشند، بلکه به خاطر سستی و تنبلی آنها بود، چیزی نگذشت که پشیمان شدند.
هنگامی که پیامبر ص
از صحنة تبوک به مدینه بازگشت، خدمتش رسیدند و عذرخواهی کردند، امّا پیامبر ص حتی یک جمله با آنها سخن نگفت و به مسلمانان نیز دستور داد که احدی با آنها سخن نگوید.
آن‌ها در یک محاصرة عجیب اجتماعی قرار گرفتند؛ تا آنجا که حتّی کودکان و زنان آنان نزد پیامبر ص آمدند و اجازه خواستند که از آنها جدا شوند، پیامبر اجازة جدایی نداد؛ ولی دستور داد که به آنها نزدیک نشوند. فضای مدینه با تمام وسعتش چنان بر آنها تنگ شد که مجبور شدند برای نجات از این خواری و رسوایی بزرگ، شهر را ترک گویند و به قلة کوه‌های اطراف مدینه پناه ببرند. از جمله مسائلی که ضربة شدیدی بر روحیة آنها وارد کرد این بود که کعب بن مالک می‌گوید: «روزی در بازار مدینه با ناراحتی نشسته بودم دیدم یک نفر مسیحی شامی سراغ مرا می‌گیرد، هنگامی که مرا شناخت نامه‌ای از پادشاه غسّان به دست من داد که در آن نوشته بود اگر صاحبت ترا از خود رانده به سوی مابیا، حال من منقلب شد، گفتم: ای وای برمن، کارم به جایی رسیده است که دشمنان نیز در من طمع دارند!»
خلاصه آنکه بستگان آنها غذا می‌آوردند، امّا حتّی یک کلمه با آنها سخن نمی‌گفتند.
مدتی به این صورت گذشت و پیوسته انتظار می‌کشیدند که توبة آنها قبول شود و آیه‌ای که دلیل بر قبولی توبة آنها باشد نازل گردد، امّا خبری نبود. در این هنگام فکری به نظر یکی از آنان رسید و به دیگران گفت: اکنون که مردم با ما قطع رابطه کرده‌اند، چه بهتر که ما هم از یکدیگر قطع رابطه کنیم. آنها چنین کردند، به طوری که حتّی یک کلمه با یکدیگر سخن نمی‌گفتند، به این ترتیب سرانجام پس از پنجاه روز توبه و تضرع به پیشگاه خداوند، توبة آنان قبول شد و آیة فوق در این زمینه نازل گردید. حال اگر شأن نزول آیه نبود، طبعاً مفهوم آیه روشن بود، ولی برای تفسیر کامل آیه، باید به شأن نزول آن رجوع کرد تا کاملاً موضوع روشن شود، بنابراین مفهوم آیه اختصاص به شأن نزول ندارد، البتّه نکات ذیل در شأن نزول آیات اهمیّت ویژه‌ای دارد:
1. گاهی شأن نزول، در اثبات یک اصل اعتقادی اهمیت ویژه‌ای دارد به طوری که اگر شأن نزول آیه نباشد مفهوم آیه شناخته نمی‌شود بلکه مصداق حقیقی آیه منحصراً در همان شأن نزول نهفته است؛ به عنوان مثال در آیة ولایت[1] و آیة تبلیغ[2] بسیاری از مفسران و محدثان در شأن نزول این آیات نقل کرده‌اند که در شأن امیرالمؤمنین علی ـ علیه السّلام ـ نازل شده است. بنابراین در این مواقع باید حتماً برای اثبات امامت و ولایت شأن نزول آیات ذکر شود.
[1]. مائده/ 55. [2]. مائده/ 67.

شان نزول و آیا ت قرآن

یهودیان لجوج بقره 89 وَلَمَّا جَاءهُمْ کِتَابٌ مِّنْ عِندِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِّمَا مَعَهُمْ وَکَانُواْ مِن قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِینَ کَفَرُواْ فَلَمَّا جَاءهُم مَّا عَرَفُواْ کَفَرُواْ بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّه عَلَى الْکَافِرِینَ * از امام صادق علیه السلام درباره آیه مورد بحث نقل شده که : یهود در کتابهاى خویش دیده بودند که محل هجرت پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله بین کوه عیر و کوه احد خواهد بود. یهود از سرزمین خویش بیرون آمدند و به جستجوى سرزمین مهاجرت رسول اکرم ص پرداختند. در این میان کوهى به نام حداد که همان احد است ، رسیدند و در همان جا پراکنده شده ، هر یک در جایى مسکن گزیدند؛ بعضى در سرزمین تیما برخى در فدک و عده اى دیگر در خیبر. (پس از مدتى ) آنان که که در تیما بودند، میل دیدار برادران خویش نمودند، در این اثنا عربى عبور مى کرد، مرکبى از او کرایه کردند. او گفت : من شما را از بین کوه عیر و احد خواهم برد. به او گفتند: هنگامى که بین این دو کوه رسیدیم ما را آگاه نما. همین که آنان به سرزمین مدینه رسیدند، مرد عرب اعلام کرد که این جا همان سرزمین است . یهود از مرکب پیاده شدند و گفتند ما به مقصود رسیدیم ، دیگر احتیاجى به مرکب تو نیست .

به هر کجا مى خواهى برو! نامه اى به برادران خویش نوشتند که ما (بین دو کوه عیر و احد) محل هجرت پیامبر را یافتیم شما هم به سوى ما کوچ کنید! آنان در پاسخ نوشتند که ما این جا مسکن گزیده و خانه و اموالى تهیه کرده ایم و از آن سرزمین فاصله اى نداریم هنگامى که پیامبر موعود مهاجرت نمود به سرعت به سوى شما خواهیم آمد یهود در سرزمین مدینه مانده اموال فراوانى کسب کردند این خبر به سلطانى به نام تبع رسید. او با آنان جنگید. یهود در قلعه هاى خویش متحصن شدند. وى هم آنها را محاصره کرد سپس به آنان امان داد. آنها به نزد سلطان آمدند. تبع گفت من این سرزمین را پسندیده ام و در این جا خواهم ماند.آنان در پاسخ گفتند:این چنین نخواهد شد؛ زیرا این سرزمین محل هجرت پیامبرى است که جز او کسى نمى تواند - به عنوان ریاست - در این سرزمین بماند. تبع گفت : بنابراین ، من از خاندان خویش کسانى را در این جا قرار خواهم داد. تا هنگامى که آن پیامبر آمد، وى را یارى نمایند؛ لذا دو قبیله معروف اوس و خزرج را در آن مکان قرار داد، به اموال یهود تجاوز نمودند. یهودیان به آنها گفتند هنگامى که محمد ص مبعوث گردد، شما را از سرزمین ما بیرون خواهد کرد و دست شما را از اموال ما قطع خواهند نمود. هنگامى که محمد ص مبعوث شد. اوس و خزرج که به نام انصار معروف شده بودند به او ایمان آوردند و یهود وى را انکار نمودند.

بقره آیه 97قُلْ مَن کَانَ عَدُوًّا لِّجِبْرِیلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَى قَلْبِکَ بِإِذْنِ اللّهِ مُصَدِّقاً لِّمَا بَیْنَ یَدَیْهِ وَهُدًى وَبُشْرَى لِلْمُؤْمِنِینَ مى گویند روزى ابن صوریا (یکى از بزرگان یهود) و عده اى از یهود فدک نزد پیامبر اسلام ص آمدند و از وى سوالاتى کردند و نشانه هایى پرسیدند که گواه نبوت و رسالت او بود، و پس از پاسخ هر یک ، صحت جواب را تصدیق کردند. آخرین سوالشان این بود که ؛ فرشته اى که وحى براى تو مى آورد، چه نام دارد؟ ابن صوریا اضافه کرد؛ اگر این را هم درست پاسخ دهى ایمان مى آورم ! رسول اکرم ص در پاسخ فرمود؛ نام او جبرییل است !ابن صوریا با این جواب را صحیح یافت ، گفت ؛ جبرییل دشمن ما است ،او همیشه دستور جهاد و سختى و مشکلات مى آورد، ولى میکاییل همیشه دستور آسان مى آورد.اگر فرشته وحى میکاییل بود، ما به تو ایمان مى آوردیم .

سوء استفاده از کلمات ، بقره 104یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَقُولُواْ رَاعِنَا وَقُولُواْ انظُرْنَا وَاسْمَعُوا ْوَلِلکَافِرِینَ عَذَابٌ أَلِیمٌ * ابن عباس نقل مى کند؛ هنگامى که پیامبر ص مشغول سخن گفتن و بیان آیات و احکام الهى بود، مسلمانان صدر اسلام از او مى خواستند کمى با حوصله سخن بگوید و به آنان مهلت دهد تا بتوانند مطالب حضرت را خوب درک کنند و همچنین خواسته هاى خود را به وى برسانند. براى این درخواست از کلمه راعنا که از ماده الرعى گرفته شده و به معنى مهلت دادن مى باشد، استفاده یم کردند، ولى یهود همین کلمه راعنا را از ماده دیگر؛ یعنى الرعونه به کار مى بردند که به معنى کودنى و احمقى بود، به کار مى بردند. در این جا براى یهود رستاخیزى بود تا از این کلمه که مسلمانان به معنى صحیحى بکار مى بردند، هنگام سخن گفتن با پیامبر اسلام ص استفاده کنند و معنى دومش را قصد نمایند. آیه براى از سوء استفاده نازل شد و به مؤ منان دستور دادن کلمه انظرنا -که همان مهلت را معنى مى بخشد و مترادف کلمه راعنا است -بکار بردند.

تقاضاهاى نابجا ، بقره آیه 108أَمْ تُرِیدُونَ أَن تَسْأَلُواْ رَسُولَکُمْ کَمَا سُئِلَ مُوسَى مِن قَبْلُ وَمَن یَتَبَدَّلِ الْکُفْرَ بِالإِیمَانِ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاء السَّبِیلِ * ابن عباس مى گوید: رافع بن حرمله و وهب بن زید، نزد رسول خدا صلى الله علیه و آله آمدند و گفتند: از طرف خداوند نامه اى به عنوان ما بیاور تا آن را قرائت نماییم و یا براى ما نهرهایى جارى فرما تا ترا پیروى و تصدیق کنیم ، پروردگار بزرگ این آیه را نازل فرمود و به سؤ الات بى اساس ‍ آنها پاسخ گفت .

مشاجره پیش پیامبر ، بقره آیه 113وَقَالَتِ الْیَهُودُ لَیْسَتِ النَّصَارَى عَلَىَ شَیْءٍ وَقَالَتِ النَّصَارَى لَیْسَتِ الْیَهُودُ عَلَى شَیْءٍ وَهُمْ یَتْلُونَ الْکِتَابَ کَذَلِکَ قَالَ الَّذِینَ لاَ یَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللّهُ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فِیمَا کَانُواْ فِیهِ یَخْتَلِفُونَ *ابن عباس مى گوید: هنگامى که گروهى از مسیحیان در نجران خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله رسیدند، عده اى از علماى یهود نیز در آنجا حضور یافتند، بین اینان و نصارى در محضر پیامبر نزاع و مشاجره در گرفت ، رافع بن حرمله (یکى از یهودیان ) رو به مسیحیان کرد و گفت : دین شما اساسى ندارد و نبوت عیسى و کتاب او، انجیل را انکار کرد. یکى از مسیحیان نجران نیز عین آن جمله را در پاسخ آن یهود گفت و نبوت موسى و کتاب او، تورات را انکار کرد. در این هنگام آیه نازل شد و هر دو دسته را بر گفتار نادرستشان ملامت نمود.

ایراد تازه مسلمانان ،بقره آیه 120 وَلَن تَرْضَى عَنکَ الْیَهُودُ وَلاَ النَّصَارَى حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَى اللّهِ هُوَ الْهُدَى وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءهُم بَعْدَ الَّذِی جَاءکَ مِنَ الْعِلْمِ مَا لَکَ مِنَ اللّهِ مِن وَلِیٍّ وَلاَ نَصِیرٍ *ابن عباس مى گوید: یهود و نصاراى نجران انتظار داشتند که رسول خدا ص در قبله با آنان موافقت کند، چون خداوند قبله مسلمانان را از بیت المقدس به سوى کعبه گردانید، آنان دیگر از پیغمبر مایوس شدند. (شاید بعضى از تازه مسلمانان ایراد مى کردند که نباید کارى کرد که باعث رنجش یهود و نصارى گردد، در این مورد آیه شریفه نازل شد و مسلمانان اعلام کرد که یهود و نصارى نه با هماهنگى در قبله و نه با چیز دیگر از شما خشنود نخواهد شد، مگر این که به طور درست آیین آنها را بپذیرید.

تفاخر اقلیت ها ، بقره 135 وَقَالُواْ کُونُواْ هُودًا أَوْ نَصَارَى تَهْتَدُواْ قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفًا وَمَا کَانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ * ابن عباس مى گوید: ابن صوریا، کعب بن اشرف ، مالک بن الصیف و جماعتى دیگر از یهود و نصاراى نجران با مسلمانان بحث و گفتگو مى کردند . هر یک از دو گروه خود را از دیگرى به دین خدا سزاوارتر مى دانستند. یهود مى گفت : موسى ، پیغمبر ما از همه پیامبران برتر و کتاب ما تورات بهترین کتاب ها است . عین همین ادعا را مسیحیان که مسیح ، برترین راهنمایان و انجیل بهترین کتاب آسمانى است و هریک از پیروان این دو مذهب ، مسلمانان را به مذهب خویش دعوت مى کردند. در این موقع این آیه نازل شد.

بتان صفا و مروه ،بقره آیه 158إِنَّ الصَّفَا وَالْمَرْوَةَ مِن شَعَآئِرِ اللّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَیْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْهِ أَن یَطَّوَّفَ بِهِمَا وَمَن تَطَوَّعَ خَیْرًا فَإِنَّ اللّهَ شَاکِرٌ عَلِیمٌ * قبل از اسلام و همچنین مقارن ظهور اسلام آن ، مشرکان و بت پرستان براى انجام مناسک حج به مکه مى آمدند و مراسم حج که اصل آن را از ابراهیم ص گرفته و با قسمت زیادى از خرافات و شرک آمیخته بودند، انجام مى دادند؛ که از جمله وقوف به عرفات ، قربانى ، طواف ، لبیک گفتن ، سعى بین صفا و مروه بود، البته این عمل با وضع خاصى صورت مى گرفت . اسلام با اصلاح و تصفیه اى که در رفتار آنها کرد،اصل حج و اعمال نیکو و خالص از شرک آن را امضاء فرمود و بر روى خرافات آن خط بطلان کشید. از جمله اعمال و مناسکى که مشرکان انجام مى دادند، سعى و حرکت بین دو کوه معروف صفا و مروه بود. در بسیارى از روایاتى که از طروق شیعه و اهل تسنن نقل شده چنین مى خوانیم که در عصر جاهلیت ، مشرکان در بالاى کوه صفا بتى نصب کرده بودند به نام اساف و بر کوه مروه بت دیگرى بود به نام نائله و به هنگام سعى ، از این دو کوه بالا مى رفتند و عنوان تبرک با خود آنها را مسح مى کردند . مسلمانان به خاطر این موضوع از سعى میان صفا و کراهت داشتند و تصور مى کردند این یک عمل جاهلى است .

آیه شریفه نازل شد و به آنها تفهیم کرد که صفا و مروه از شعائر خداوند است و به صرف بدعت و آمیختن این اعمال به شرک و خرافه از سوى مردم جاهل و نادان ، مسلمانان نمى توانند از سعى میان این دو خوددارى کنند.اما که شان نزول آیه مورد نظر چیست ؛ طبق تصریح پاره اى روایات ، نزول این آیه به هنگام عمرة القضاء بوده است و یکى از شرایط پیامبر با مشرکان در سفر، این بود که آن دو بت را از صفا و مروه بردارند. آنها هم نخست به این شرط عمل کردند ولى بعدا آنها را به جاى خود بازگرداندند و همین باعث شد که بعضى از مسلمانان از سعى بین صفا و مروه خوددارى کنند. آیه شریفه نازل شد و به آنها اعلام کرد که عمل مشرکان نمى تواند مانع از این برنامه دینى گردد ، بپذیریم که آیه در حجة الوادع نازل شده است ، به طور قطع در آن هنگام نه تنها در صفا و مروه بتى وجود نداشت بلکه در محیط مکه هم اثرى از بت نبود. بنابراین ، ناراحتى مسلمانان از سعى بین صفا و مروه به خاطر همان سابقه تاریخى و وضع خاص ‍ پیشین آنها بوده که بت اساف و نائله بر آنها قرار داشت .

حفر خندق ، بقره آیه 187 أُحِلَّ لَکُمْ لَیْلَةَ الصِّیَامِ الرَّفَثُ إِلَى نِسَآئِکُمْ هُنَّ لِبَاسٌ لَّکُمْ وَأَنتُمْ لِبَاسٌ لَّهُنَّ عَلِمَ اللّهُ أَنَّکُمْ کُنتُمْ تَخْتانُونَ أَنفُسَکُمْ فَتَابَ عَلَیْکُمْ وَعَفَا عَنکُمْ فَالآنَ بَاشِرُوهُنَّ وَابْتَغُواْ مَا کَتَبَ اللّهُ لَکُمْ وَکُلُواْ وَاشْرَبُواْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَکُمُ الْخَیْطُ الأَبْیَضُ مِنَ الْخَیْطِ الأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ ثُمَّ أَتِمُّواْ الصِّیَامَ إِلَى الَّلیْلِ وَلاَ تُبَاشِرُوهُنَّ وَأَنتُمْ عَاکِفُونَ فِی الْمَسَاجِدِ تِلْکَ حُدُودُ اللّهِ فَلاَ تَقْرَبُوهَا کَذَلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ آیَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ از روایات اسلامى بر مى آید که در آغاز نزول حکم روزه ، چنانچه شب ماه رمضان مسلمانى را خواب مى ربود، خوردن و آشامیدن بر او حرام مى شد و در آن زمان نیز آمیزش با همسران در روز و شب تحریم شده بود. یکى از یاران پیامبر ص به نام مطعم بن جبیر که پیرمرد ناتوانى بود، روزه مى داشت . هنگام افطار وارد منزل گردید، همین که همسرش رفت بر افطار وى طعام حاضر نماید، خواب او را ربود.وقتى بیدار شد گفت دیگر من حق افطار ندارم . با همان حال شب را خوابید و صبح در حالى که روزه بود براى حفر خندق حاضر گردید. در اثناء کار بر اثر ضعف و گرسنگى بیهوش افتاد.پیامبر بالاى سرش آمد. این منظره رسول خدا ص را متاءثر کرد. در این مورد آیه نازل گردید.

جنگ مقابله به مثل ،بقره آیه 190 وَقَاتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَکُمْ وَلاَ تَعْتَدُواْ إِنَّ اللّهَ لاَ یُحِبِّ الْمُعْتَدِینَ  از ابن عباس نقل شده که این آیه در مورد صلح حدیبیه نازل شد و جریان چنین است که رسول اکرم ص با 1400 نفر از یاران خود آماده عمره شدند؛ چون به سرزمین حدیبیه - محلى است در نزدیکى مکه - رسیدند، مشرکان از ورود آنها به مکه و انجام مناسک عمره مانع شدند و پس از گفتگوى زیاد با پیامبر ص مصالحه کردند که سال بعد براى انجام عمره به مکه بیایند و آنان مکه را سه روز براى او و یارانش خالى خواهند کرد تا طواف خانه خدا کنند. سال بعد هنگامى که آماده رفتن به مکه ، از این ترس داشتند که مشرکان به وعده خود وفا نکنند و مانع ورود آنان گردند پیامبر ص از بروز جنگ و مقاتله در ماه حرام نگران بود که آیه در این مورد نازل شد و دستور داد که دشمنى نبرد را شروع کند شما هم در برابر او به مبارزه بر خیزید.

خوش چهره منافق ، بقره آیه 204-206 وَمِنَ النَّاسِ مَن یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَیُشْهِدُ اللّهَ عَلَى مَا فِی قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصَامِ * وَإِذَا قِیلَ لَهُ اتَّقِ اللّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَلَبِئْسَ الْمِهَادُ * این آیات درباره اخنس بن شریق نازل شده است . وى مردى زیبا و خوش بیان بود. تظاهر به دوستى پیامبر ص مى کرد و با خود را مسلمان جلوه مى داد هر وقت نزد پیامبر ص مى آمد و با او مى نشست اظهار ایمان میکرد و با این که مرد منافقى بود سوگند مى خورد که او را و به خدا ایمان آورده است . پیامبر ص هم با او گرم مى گرفت و وى را مورد لطف و محبت خویش قرار مى داد. هنگامى که بین او و طایفه ثقیب دشمنى در گرفت ، بر آنها شبیخون زد و چهارپایان آنها را کشت و زراعتشان را به آتش کشید و به این صورت نفاق درونى خود را آشکار ساخت . آیه نازل شد که بعضى از مردم کسانى هستند که گفتار آنها در زندگى دنیا مایه اعجاب تو مى شود، خداوند برم آن چه در دل پنهان مى دارند گواه است ، آنان سرسخت ترین دشمنانند.

پاسداران امیر المومنین علیه السلام ، بقره 207 وَمِنَ النَّاسِ مَن یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاء مَرْضَاتِ اللّهِ وَاللّهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ * مفسر معروف اهل تسنن ثعلبى مى گوید هنگامى که پیغمبر اسلام تصمیم گفت مهاجرت ، براى اداى دین هاى خود و تحویل دادن امانت هاى که بزد او بود، على ع را به جاى خویش قرار داد و شب هنگام که مى خواست به سوى فار ثور برود و مشرکان اطراف خانه او را براى حمله به محاصره کرده بودند، دستور داد على علیه السلام در بستر او بخوابید و پارچه سبزرنگى (برد حضرمى ) که مخصوص خود پیامبر بود روى خویش بکشد. در این هنگام خداوند به جبرئیل و میکائیل وحى فرستاده که من بین ششما برادرى ایجاد کردم و عمر یکى از شما را طولانى قرار دادم ، کدام یک از شما حاضر است ایثار به نفس ‍ کند و زندگى دیگرى را بر خود مقدم دارد؟ هیچ کدام حاضر نشدند.به آنها وحى شد اکنون على ع در بستر پیغمبر ص خوابیده و آماده است جان را فداى او سازد. به زمین بروید و حافظ و نگهبان او باشید! هنگامى که جبرئیل بالاى سر على ع و میکائیل پایین پاى حضرت نشسته بود، جبرئیل مى گفت : به به ! آفرین به تو اى على علیه السلام ، خداوند به واسطه تو بر فرشتگان مباهات مى کند. در این هنگام آیه نازل گردید و همین دلیل آن شب تاریخى لیلة المبیت نامیده شد.

حکم فرماندهى ، بقره 217 یَسْأَلُونَکَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرَامِ قِتَالٍ فِیهِ قُلْ قِتَالٌ فِیهِ کَبِیرٌ وَصَدٌّ عَن سَبِیلِ اللّهِ وَکُفْرٌ بِهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَإِخْرَاجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَکْبَرُ عِندَ اللّهِ وَالْفِتْنَةُ أَکْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ وَلاَ یَزَالُونَ یُقَاتِلُونَکُمْ حَتَّىَ یَرُدُّوکُمْ عَن دِینِکُمْ إِنِ اسْتَطَاعُواْ وَمَن یَرْتَدِدْ مِنکُمْ عَن دِینِهِ فَیَمُتْ وَهُوَ کَافِرٌ فَأُوْلَئِکَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فِی الدُّنْیَا وَالآخِرَةِ وَأُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ * پیش از جنگ بدر پیامبر اسلام علیه السلام عبدالله حجش را طلبید و نامه اى به او داد و هشت نفر از مهاجران را با وى همراه ساخت . به او فرمان داد پس آن که دو روزه راه پیمود الهى نامه را بگشاید و طبق آن عمل کند. او پس از دو روز طى طریق نامه را گشود و چنین یافت : پس ‍ از آن که نامه را باز کردى تا نخله -زمینى که بین مکه و طایف است - پیش برو و آنجا وضع قریش را زیر نظر بگیر و جریان را به ما گزارش بده . عبدالله جریان را براى همراهانش نقل کرده و گفت : پیامبر مرا از مجبور ساختن ما در این راه منع کرده است ، بنابراین هر کسى آماده شهادت است با من بیاید، و دیگران باز گردند. همه با او حرکت کردند، هنگامى که به نخله رسیدند به قافله اى از قریش بر خورد کردند که عمرو بن حضرمى در آن بود. چون روز آخر رجب -یکى از ماه هاى حرام -بود در مورد حمله به آنها به مشورت پرداختند. بعضى گفتند اگر امروز هم از آنها دست برداریم وارد محیط حرم خواهند شد و دیگر نمى توان متعرض آنها شد. سر انجام شجاعانه به آنها حمله کردند و عمرو بن حضرمى را کشتند و قافله را با دو نفر اسیر نزد پیامبر ص آوردند. من به شما دستور نداده بودم که در ماههاى حرام نبرد کنید و لذا دخالتى در غنایم و اسیران نکرد. مجاهدان ناراحت شدند و مسلمانان به سرزنش آنها پرداختند. مشرکان نیز زبان گشودند که محمد ص جنگ و خونریزى و اسارت را در ماههاى حرام ، حلال شمرده است .در این هنگام ، آیه نازل شد که کسانى که ایمان آورده اند و کسانى که مهاجرت نموده و در راه خدا جهاد کرده اند، امید رحمت پروردگار دارند و خداوند و آمرزنده و مهربان است .

ازدواج با زنان مشرک ، بقره 221 وَلاَ تَنکِحُواْ الْمُشْرِکَاتِ حَتَّى یُؤْمِنَّ وَلأَمَةٌ مُّؤْمِنَةٌ خَیْرٌ مِّن مُّشْرِکَةٍ وَلَوْ أَعْجَبَتْکُمْ وَلاَ تُنکِحُواْ الْمُشِرِکِینَ حَتَّى یُؤْمِنُواْ وَلَعَبْدٌ مُّؤْمِنٌ خَیْرٌ مِّن مُّشْرِکٍ وَلَوْ أَعْجَبَکُمْ أُوْلَئِکَ یَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَاللّهُ یَدْعُوَ إِلَى الْجَنَّةِ وَالْمَغْفِرَةِ بِإِذْنِهِ وَیُبَیِّنُ آیَاتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ * شخصى به نام مرشد که مرد شجاعى بود از طرف پیامبر اکرم ص ماءمور که از مدینه به مکه برود و جمعى از مسلمانان را که آنجا بودند با خود بیاورد. وى قصد انجام فرمان رسول خدا صلى الله علیه و آله وارد مکه شد. در آنجا با زن زیبایى به نام عناق که در زمان جاهلیت او را مى شناخت برخورد نمود. آن زن او را مانند گذشته به گناه دعوت کرد، اما مرشد که دیگر مسلمان شده بود تسلیم خواسته او نشد. آن زن تقاضاى ازدواج نمود، مرشد گفت این امر موکول به اجازه پیامبر ص است . او پس از انجام ماءموریت خود به مدینه بازگشت و جریان را به اطلاع پیغمبر صلى الله علیه و آله رساند، این آیه نازل شد و بیان داشت که زنان مشرک و بت پرست شایسته ازدواج و همسرى با مردان مسلمان نیستند.

اهمیت نماز ظهر ، بقره 238 حَافِظُواْ عَلَى الصَّلَوَاتِ والصَّلاَةِ الْوُسْطَى وَقُومُواْ لِلّهِ قَانِتِینَ جمعى از منافقان گرمى هوا را بهانه براى ایجاد تفرقه در صفوف مسلمانان قرار داده بودند و در نماز جماعت شرکت نمى کردند. به دنبال آنها، بعضى دیگر نیز از شرکت در جماعت خوددارى کردند و در نتیجه جماعت مسلمانان تقلیل یافت . پیامبر اکرم ص از این امر بسیار ناراحت شد و آنها را تهدید به مجازات شدید کرد. زید بن ثابت نقل مى کند که پیامبر ص در گرماى فوق العاده نیمروز نماز ظهر را با جماعت میگذارد و این کار براى یاران او بسیار سنگین بود، آیه نازل شد و اهمیت نماز را به طور کلى و نماز ظهر را بخصوص کرد.

بیمارى طاعون در شام ، بقره 243 أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ خَرَجُواْ مِن دِیَارِهِمْ وَهُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقَالَ لَهُمُ اللّهُ مُوتُواْ ثُمَّ أَحْیَاهُمْ إِنَّ اللّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَشْکُرُونَ * در یکى از شهرهاى شام بیمارى طاعون راه یافت و با سرعت عجیبى پیش رفت . مردم یکى پس از دیگرى از دنیا مى رفتند. در این هنگام عده بسیارى به این امید که شاید از چنگال مرگ رهایى یابند آن محیط و دیار را ترک گفتند. از آنجا که آنها پس از فرار از دیار خود و رهایى از مرگ ، در خود احساس قدرت و استقلال نموده و با نادیده گرفتن اراده الهى و چشم دوختن به عوامل طبیعى دچار غرور شدند، پروردگار نیز آنها را در آن بیابان به همان بیمارى نابود ساخت . از بعضى روایات استفاده مى شود که اصل پیدایش بیمارى مزبور در این سرزمین به عنوان مجازات بود؛ زیرا پیشوا و رهبر آنان از ایشان خواست که خود را براى مبارزه آماده کنند و از شهر خارج گردند. آنها به بهانه این که در محیط جنگ ، مرض ‍ طاعون هست از رفتن به میدان جنگ خوددارى کردند. پروردگار آنها را به همان چیزى که از آن هراس داشتند و بهانه قرار مى دادند، مبتلا ساخت و بیمارى طاعون در آنها شایع شد. آنان خانه هاى خود را خالى و براى نجات از طاغوت فرار کردند و همگى در بیابان از بین رفتند. مدت ها از این جریان گذشت ، جزقیل که یکى از پیامبران بنى اسرائیل بود از آنجا عبور مى کرد، از خدا خواست که آنها زنده شوند. خداى تعالى دعاى او را اجابت کرد و آنها به زندگى بازگشتند.

مذهب اجبارى ، بقره 256 لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ  * مفسر معروف ، طبرسى در مجمع البیان نقل مى کند که مردى از اهل مدینه به نام حصین دو پسر داشت . برخى از بازرگانى که به مدینه کالا وارد مى کردند، هنگام برخورد با این دو پسر آنان را به عقیده و آیین مسیحیت دعوت کردند. آنان هم سخت تحت تاءثیر قرار گرفته و به این کیش وارد شدند و هنگام مراجعت نیز به اتفاق بازرگانان به شام رهسپار گردیدند.حصین از این جریان سخت ناراحت شد و جریان را به پیامبر ص اطلاع داد و از حضرت خواست که آنان را به مذهب خود برگرداند و سؤ ال کرد آیا مى توانم آنان را به اجبار به مذهب خویش باز گردانیم ؟ آیه نازل شد که در گرایش به مذهب ، اجبار و اکراهى نیست .

انفاق براى خدا ، بقره 272 لَّیْسَ عَلَیْکَ هُدَاهُمْ وَلَکِنَّ اللّهَ یَهْدِی مَن یَشَاء وَمَا تُنفِقُواْ مِنْ خَیْرٍ فَلأنفُسِکُمْ وَمَا تُنفِقُونَ إِلاَّ ابْتِغَاء وَجْهِ اللّهِ وَمَا تُنفِقُواْ مِنْ خَیْرٍ یُوَفَّ إِلَیْکُمْ وَأَنتُمْ لاَ تُظْلَمُونَ * مسلمانان حاضر نبودند به غیر مسلمانان انفاق کنند. زن مسلمانى به نام اسماء در سفر عمرة القضاء در خدمت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله بود. مادر و جده آن زن سراغ او آمدند و از او کمک خواستند. از آنجا که آن دو نفر مشرک و بت پرست بودند، اسماء از کمک به آنها امتناع ورزید. گفت باید از پیامبر ص اجازه بگیرم زیرا شما پیرو آیین من نیستید. پس نزد پیامبر آمد و اجازه خواست . آیه نازل شد

اصحاب صفه ، بقره آیه 272 لَّیْسَ عَلَیْکَ هُدَاهُمْ وَلَکِنَّ اللّهَ یَهْدِی مَن یَشَاء وَمَا تُنفِقُواْ مِنْ خَیْرٍ فَلأنفُسِکُمْ وَمَا تُنفِقُونَ إِلاَّ ابْتِغَاء وَجْهِ اللّهِ وَمَا تُنفِقُواْ مِنْ خَیْرٍ یُوَفَّ إِلَیْکُمْ وَأَنتُمْ لاَ تُظْلَمُونَ ﴿272 از امام باقر علیه السلام نقل است که آیه درباره اصحاب صفه نازل شده است (اصحاب صفه ، حدود چهار صد نفر از مسلمانان مکه و اطراف مدینه بودند که نه خانه خویشاوندانى که به منزل آنها بروند؛ از این جهت در مسجد پیامبر مسکن گزیده بودند و آمادگى کامل خود را براى شرکت در میدان هاى جهاد اعلام کرده بودند، ولى چون اقامت آنها در مسجد با شوون مسجد سازگارى نداشت ، دستور داده شد به صفه سکوى بزرگ و وسیع که در بیرون مسجد قرار داشت منتقل شوند. آیه نازل شد و به مردم دستور داد که نسبت به این دسته از برادران خود، از کمک هاى ممکن مضایقه نکنند. آنها هم چنین کردند.
خصوصیات عیسى علیه السلام ، آل عمران 1-3 ُالله لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ * نَزَّلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِّمَا بَیْنَ یَدَیْهِ وَأَنزَلَ التَّوْرَاةَ وَالإِنجِیلَ * شصت نفر به نمایندگى از سوى مسیحیان نجران ، براى تحقیق درباره اسلام به مدینه آمدند. چهارده نفر از آنان ، در شمار اشراف و بر جستگان نجران بودند که شه تنشان بر دیگران ریاست داشتند و مسیحیان آن سامان در کارها و مشکلات خود به آن سه نفر مراجعه مى کردند. یکى از آنان عاقب بود به که او را عبدالمسیح مى گفتند. وى امیر و رییس قوم خود محسوب مى شد و قوم او هیچ گاه با راى و نظر او مخالفت نمى کردند. دیگرى سید نام داشت که او را ایهم نیز مى گفتند. وى سرپرست تشریفات و تنظیم برنامه سفر، و مورد اعتماد مسیحیان بود. نفر سوم ابو حارثه نام داشت که مردى دانشمند و صاحب نفوذ بود و کلیساهاى متعددى به نام او ساخته بودند. او تمام کتب دینى مسیحیان را از حفظ داشت . این گروه شصت نفره در لباس مردان قبیله ابن کعب به مدینه آمدند و وارد مسجد پیامبر ص شدند. پیامبر ص نماز عصر را با مسلمانان خوانده بود. هنگامى که این شصت نفر با لباس هاى زیبا و پر زرق و برق وارد مسجد شدند، زمان نمازشان بود، طبق مراسم خود ناقوسى نواختند و به طرف مشرق ایستاده مشغول نماز شدند، گروهى از اصحاب پیامبر ص خواستند مانع شوند، پیامبر ص فرمود؛ با آنها کارى نداشته باشید! پس از نماز عاقب و سید خدمت پیامبر رسیدند و با او سخن آغاز کردند. پیامبر به آنها پیشنهاد کرد به آیین اسلام در آیید و در پیشگاه خداوند تسلیم گردید. عاقب و سید گفتند: ما پیش از تو اسلام آورده و تسلیم خداوند شده ایم . پیامبر ص فرمود: شما چگونه بر آیین حق هستید، در حالى که اعمالتان گواهى مى دهد که تسلیم خداوند؛ چه این که براى خداوند نیستند؛ چه این که براى خداوند فرزند قایلید و عیسى را پسر خدا مى دانید و صلیب را مى پرستید و گوشت خوک مى خورید، با این که تمام این امور مخالف آیین حق است ! عاقبت و سید گفتند: اگر عیسى پسر خدا نیست ، پس پدرش ‍ که بوده است ؟

پیامبر ص فرمود: آیا شما قبول دارید که هر پسرى شباهتى به پدر خود دارد؟ گفتند آرى ، فرمود آیا این طور نیست که خداى ما به هر چیزى احاطه دارد و قیوم است و روزى موجودات با او است ؟ گفتند، آرى همین طور است ، فرمود: آیا عیسى این اوصاف را داشت ؟ گفتند: نه ، فرمود: آیا مى دانید هیچ چیزى در آسمان و زمین بر خدا مخفى نیست و خداوند به همه آنها دانا است ؟ گفتند: آرى مى دانیم . عیسى غیر از آن چه خدا به او یاد داده ، پیش ‍ خود چیزى مى دانست ؟ گفتند: نه ، فرمود: آیا مى دانید که خداى ما همان است که مسیح را در رحم مادرش مانند سایر کودکان در رحم حمل کرد؟ و بعد همچون مادرهاى دیگر او را به دنیا آورد، چنین بود. فرمود: پس از ولادت چون اطفال دیگر غذا مى خورد. گفتند: چنین بود. فرمود: پس چگونه عیسى پسر خداست با این که هیچ گونه شباهتى با پدرش ‍ ندارد؟! سخن که به این جا رسید، همگى خاموش شدند. در این هنگام هشتاد و چند آیه از اوایل سوره آل عمران براى توضیح معارف و بر نامه هاى اسلام نازل گردید.

محاسبات حروف مقطعه ، آل عمران 7 هُوَ الَّذِیَ أَنزَلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ مِنْهُ آیَاتٌ مُّحْکَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِیلِهِ وَمَا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ یَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا یَذَّکَّرُ إِلاَّ أُوْلُواْ الألْبَابِ * در تفسیر نور الثقلین از امام باقر علیه السلام حدیثى است که چند نفر از یهود به اتفاق حیى بن احطب و برادرش خدمت پیامبر آمدند و حروف مقطعه الم را دست آویز خود قرار داده ، گفتند: طبق حساب ابجد، الف مساوى یک و لام مساوى 30 و میم مساوى 40 مى باشد، و به این ترتیب خبر دادند که دوران بقاى امت تو بیش از هفتاد و یک نیست . پیامبر ص براى جلوگیرى از سوءاستفاده آنها فرمود: شما چرا الم را محاسبه کرده اید؟ مگر در قرآن المص ، الر و سایر حروف مقطعه نیست ؟ اگر این حروف اشاره به مدت بقاء امت من باشد ، چرا همه را محاسبه نمى کنید؟ (در حالى که این حروف به حقایق دیگرى -بنابر احتمالات مفسران -اشاره دارد.

عبدالله بن سلام به تورات ، آل عمران 25 - 23 أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ أُوْتُواْ نَصِیبًا مِّنَ الْکِتَابِ یُدْعَوْنَ إِلَى کِتَابِ اللّهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ یَتَوَلَّى فَرِیقٌ مِّنْهُمْ وَهُم مُّعْرِضُونَ * ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ قَالُواْ لَن تَمَسَّنَا النَّارُ إِلاَّ أَیَّامًا مَّعْدُودَاتٍ وَغَرَّهُمْ فِی دِینِهِم مَّا کَانُواْ یَفْتَرُونَ * فَکَیْفَ إِذَا جَمَعْنَاهُمْ لِیَوْمٍ لاَّ رَیْبَ فِیهِ وَوُفِّیَتْ کُلُّ نَفْسٍ مَّا کَسَبَتْ وَهُمْ لاَ یُظْلَمُونَ * در تفسیر مجمع البیان از ابن عباس نقل شد که در عصر پیامبر ص زن و مردى از یهود خیبر، مرتکب زناى محصنه شدند و با این که در تورات دستور مجازات سنگ باران درباره این چنین اشخاصى وارد شده بود چون آنها از طبقه اشراف بودند، از اجراى این دستور در مورد آنها سر باز زدند و پیشنهاد شد که به پیامبر اسلام ص مراجعه کرده ، داورى طلبند به امید این که مجازات خفیف ترى از اطراف او درباره آنها تعیین شود. پیغمبر ص نیز همان مجازات را براى آنها تعیین کرد. بعضى از بزرگان یهود به داورى پیامبر ص اعتراض کردند و منکر چنین مجازاتى در آیین یهود شدند. پیامبر فرمود: همین تورات فعلى میان من و شما داورى مى کند آنها پذیرفتند و ابن صوریا را که از دانشمندان آنان بود، از فدک به مدینه دعوت کردند.پیامبر ص او را شناخت .فرمود: تو ابن صوریا هستى ؟ عرض کرد: بلى ، فرمود تو اعلم علماى یهود مى باشى مى گفت : این چنین فکر مى کنند! پیغمبر صدستور داد قسمتى از تورات را که آیه رجم (سنگباران )در آن بود پیش روى او بگذارند. او که از جریان قبلا آگاه شده بود هنگامى که به آیه رسید، دست روى آن گذاشت و جمله هاى بعد را خواند، عبدالله بن سلام که نخست از دانشمندان یهود بود و سپس ‍ اسلام اختیار کرده بود حضور داشت ؛ فورا متوجه پرده پوشى ابن صوریا شد و برخاست دست او را از این جمله برداشت و آن را از متن تورات قرائت کرد و گفت : تورات مى گوید: بر یهود لازم است به این که زن و مردى را مرتکب زناى محصنه شده اند و هنگامى که مدرک کافى بر ارتکاب جرم آنها وجود دارد، سنگباران کنند. در مورد این دو مجرم اجرا شود. جمعى از یهود خشمناک شدند و این آیه درباره وضع آنها نازل گردید.

عزت و ذلت از آن خداست ، آل عمران 26-27 قُلِ اللَّهُمَّ مَالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَن تَشَاء وَتَنزِعُ الْمُلْکَ مِمَّن تَشَاء وَتُعِزُّ مَن تَشَاء وَتُذِلُّ مَن تَشَاء بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلَىَ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ * تُولِجُ اللَّیْلَ فِی الْنَّهَارِ وَتُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ وَتُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَتُخْرِجُ الَمَیَّتَ مِنَ الْحَیِّ وَتَرْزُقُ مَن تَشَاء بِغَیْرِ حِسَابٍ * هنگامى که پیامبر گرامى اسلام ص به اتفاق مسسلمانان با سرعت و جدیت مشغول حفر خندق بودند، ناگهان در میان خندق ، سنگ سفید بزرگ و سختى پیدا شد که مسلمانان از شکستن و حرکت دادن آن عاجز ماندند؛ لذا به حضور پیامبر ص رسیده و جریان را عرض ‍ کردند.پیامبر وارد خندق شد و کلنگ را از سلمان گرفت و محکم بر روى سنگ فرود آورد. از برخورد کلنگ با سنگ جرقه اى جست .پیامبر ص تکبیر فتح و پیروزى گفت ، مسلمانان نیز با او هم صدا شده و آهنگ تکبیر در همه جا پیچید. بار دیگر پیامبر ص کلنگ را بر سنگ فرود آورده مجددا جرقه اى زد و قسمتى از سنگ شکست و صداى تکبیر پیروزى پیامبر و مسلمانان فضاى اطراف را پر کرد. براى سومین بار کلنگ را بلند کرد و بر بقیه سنگ محکم کوبید، مجددا از برخورد کلنگ با سنگ جرقه اى ایجاد شد و اطراف خود را روشن ساخت و بقیه سنگ در هم شکسته شد و براى سومین بار صداى تکبیر در خندق پیچید. سلمان عرض کرد: امروز وضع عجیبى از شما مشاهده کردم ، پیامبر فرمود: در میان جرقه اى که بار اول جست ، کاخ ‌هاى حیره و مداین را دیدم و برادرم ، جبراییل به من بشارت داد که آنها زیر پرچم اسلام قرار خواهند گرفت ! در درون جرقه دوم کاخ ‌هاى روم را دیدم و هم او به من خبر داد که در اختیار پیروانم قرار خواهند گرفت . در سومین جرقه ، کاخ ‌هاى صنعاء و سرزمین یمن را دیدم و او به من بشارت داد که مسلمانان بر آن پیروز مى شوند و من در آن حال ، تکبیر پیروزى گفتم ، اى مسلمانان بر شما مژده باد . مسلمانان راستین از خوشحالى در پوستین نمى گنجیدند و خدا را شکر میکردند، اما منافقان چهره در هم کشیده و با ناراحتى و به صورت اعتراض گفتند: چه آرزوى باطل و چه وعده محالى ! در حالى که این ها از ترس جان خود حالت دفاعى به خویش گرفتهاند و مشغول حفر خندق هستند و با آن دشمن محدود، یاراى جنگ ندارند، خیال فتح کشورهاى بزرگ جهان را در سر مى پرورانند. در این موقع آیات مورد بحث نازل شد و به آنها پاسخ داد که خداوند مالک همه چیز است ، به هر کس بخواهد مى بخشند، و از هر کس بخواهد مى گیرد، و هر کس را بخواهد عزت مى دهد و هر کس را بخواهد ذلت مى دهد.

نقشه براى سست کردن مومنان ،آل عمران 72-73 وَقَالَت طَّآئِفَةٌ مِّنْ أَهْلِ الْکِتَابِ آمِنُواْ بِالَّذِیَ أُنزِلَ عَلَى الَّذِینَ آمَنُواْ وَجْهَ النَّهَارِ وَاکْفُرُواْ آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ * وَلاَ تُؤْمِنُواْ إِلاَّ لِمَن تَبِعَ دِینَکُمْ قُلْ إِنَّ الْهُدَى هُدَى اللّهِ أَن یُؤْتَى أَحَدٌ مِّثْلَ مَا أُوتِیتُمْ أَوْ یُحَآجُّوکُمْ عِندَ رَبِّکُمْ قُلْ إِنَّ الْفَضْلَ بِیَدِ اللّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاء وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ * بعضى از مفسران نقل کرده اند که 12 نفر از دانشمندان یهود خیبر و نقاط دیگر، نقشه اى ماهرانه براى متزلزل ساختن بعضى از مؤ منان طرح نمودند و با یکدیگر تبانى کردند که صبحگاهان خدمت پیامبر ص برسند و ظاهرا ایمان بیاورند و مسلمان شوند، ولى در آخر روز از آیین حضرت برگردند و هنگامى که از آنها سؤ ال شود، چرا چنین کرده اند؟ بگویند: ما صفات محمد را از نزدیک مشاهده کردیم و هنگامى که به کتب دینى خود مراجعه نموده و یا با دانشمندان دینى مشورت کردیم ، در یافتیم صفات او با آن چه در کتاب ها و گفتار دانشمندان در مورد پیامبر آمده ، منطبق نیست و این موضوع سبب مى شود که عده اى بگویند این ها به کتب آسمانى از ما آگاه ترند، لابد آن چه را مى گویند راست گفته اند و به این وسیله متزلزل مى گردند

مدح خائن و امین ، آل عمران 75 وَمِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مَنْ إِن تَأْمَنْهُ بِقِنطَارٍ یُؤَدِّهِ إِلَیْکَ وَمِنْهُم مَّنْ إِن تَأْمَنْهُ بِدِینَارٍ لاَّ یُؤَدِّهِ إِلَیْکَ إِلاَّ مَا دُمْتَ عَلَیْهِ قَآئِمًا ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ قَالُواْ لَیْسَ عَلَیْنَا فِی الأُمِّیِّینَ سَبِیلٌ وَیَقُولُونَ عَلَى اللّهِ الْکَذِبَ وَهُمْ یَعْلَمُونَ * آیه درباره دو نفر از یهود نازل گردید که یکى امین و درستکار و دیگرى خائن و پست بود. نفر اول عبدالله بن سلام ثروتمندى ، اقیه یعنى یک دوازدهم رطل ، معادل هفت مثقال طلا، نزد او به امانت گذارد. عبدالله همه آن را به موقع به صاحبش رد کرد و به واسطه این امانت دارى ، خداوند او را ستود. نفر دوم فخاص بن عاز بود که مردى از قریش یک دینار به او امانت سپرد، فخاص در آن خیانت کرد. خداوند او را به واسطه خیانت در امانت نکوهش مى کند و درباره هر دو مى فرماید: در میان اهل کتاب کسانى هستند که اگر ثروت زیادى به رسم امانت به آنها داده شود باز مى گردانند و کسانى هم هستند که اگر یک دینار به آنها بسپارى به تو بر نمى گردانند.

احترام پیامبر ص ، آل عمران 79 مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُؤْتِیَهُ اللّهُ الْکِتَابَ وَالْحُکْمَ وَالنُّبُوَّةَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنَّاسِ کُونُواْ عِبَادًا لِّی مِن دُونِ اللّهِ وَلَکِن کُونُواْ رَبَّانِیِّینَ بِمَا کُنتُمْ تُعَلِّمُونَ الْکِتَابَ وَبِمَا کُنتُمْ تَدْرُسُونَ * شخصى نزد پیامبر آمد و اظهار داشت ما به تو همانند دیگران سلام مى کنیم در حالى که به نظر ما چنین احترامى کافى نیست. تقاضا داریم به ما اجازه دهى برایت احترام بیشترى قائل شویم و تو را سجده کنیم ! پیامبر فرمود: سجده براى غیر خدا جایز نیست . پیامبر خود را تنها به عنوان یک بشر احترام کنید، ولى حق او را بشناسید و از او پیروى نمایید!

احترام پیامبر ص ، آل عمران آیه 79 مَا کَانَ لِبَشَرٍ * یکى از یهودیان به نام ابورافع به اتفاق سرپرست هیات اعزامى نجران ، در مدینه خدمت پیامبر صآمد و اظهار داشت که آیا مایل هستى تو را پرستش کنیم و مقام اولوهیت براى تو قایل شویم ؟ (شاید آنها مى پنداشتند که مخالفت پیغمبر ص با اولوهیت مسیح علیه السلام بخاطر این است که خود او سهمى از این موضوع ندارد. بنابراین ، اگر براى همچون مسیح ، قایل به اولوهیت شوند، از مخالفت خود دست بر مى دارد و شاید این پیشنهاد توطئه اى براى بدنام کردن پیامبر ص و منحرف ساختن افکار عمومى از او بود پیغمبر ص فرمود: معاذالله ، (پناه بر خدا) مه من اجازه دهم کسى جز پروردگار یگانه مورد پرستش قرار گیرد، خداوند هرگز مرا براى چنین امرى مبعوث نکرده است !

توبه بعد از اشتباه ،آل عمران آیه 86 کَیْفَ یَهْدِی اللّهُ قَوْمًا کَفَرُواْ بَعْدَ إِیمَانِهِمْ وَشَهِدُواْ أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَجَاءهُمُ الْبَیِّنَاتُ وَاللّهُ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ * یکى از انصار (مسلمانان مدینه )به نام حارث بن سوید دستش به خون بى گناهى (محذر بن زیاد) آلوده گشت و از ترس مجازات از اسلام برگشت و به مکه فرار کرد. پس از ورود به مکه ، از کار خود سخت پشیمان گشت و در اندیشه فرو رفت که در برابر این جریان چه کند. بالاخره فکرش به این جا رسید که یک نفر را سوى خویشان خود به مدینه بفرستند تا از پیغمبر سؤ ال کند آیا براى او راه بازگشتى وجود دارد یا نه ؟ این آیه نازل شد و قبولى توبه او را با شرایط خاصى اعلام داشت . حارث بن سوید خدمت پیامبر رسید و مجددا اسلام آورد و تا آخرین نفس به اسلام وفادار ماند. ولى یازده نفر از پیروان او که از اسلام برگشته بودند به حال خود باقى ماندند.

انفاقات با داوم ، عمران آیه 92 لَن تَنَالُواْ الْبِرَّ حَتَّى تُنفِقُواْ مِمَّا تُحِبُّونَ وَمَا تُنفِقُواْ مِن شَیْءٍ فَإِنَّ اللّهَ بِهِ عَلِیمٌ * یکى از یاران پیامبر به نام ابوطلحه انصارى در مدینه نخلستان و باغى داشت بسیار با صفا و زیبا که در مدینه از آن سخن مى گفتند. در آن باغ چشمه آب صافى بود که هر گاه پیامبر ص به آن جا مى رفت از آن آب میل مى کرد و وضو مى ساخت . علاوه بر همه این ها، آن باغ خوبى براى ابوطلحه داشت . پس از نزول آیه ، ابوطلحه به خدمت پیامبر ص آمد و عرض کرد: مى دانى که محبوب ترین اموال من همین باغ است و من مى خواهم آن را در راه خدا انفاق کنم تا ذخیره اى براى رستاخیز من باشد. پیامبر ص فرمود: بخ بخ ذلک مال رابح لک ؛ آفرین بر تو! این ثروتى است که براى تو سودمند خواهد بود. سپس فرمود: من صلاح مى دانم که آن را به خویشاوندان نیازمند خود بدهى ، ابوطلحه به دستور پیامبر ص عمل کرد و آن را در میان بستگان خود تقسیم کرد.

نقشه یهودى ، آل عمران 98 قُلْ یَا أَهْلَ الْکِتَابِ لِمَ تَکْفُرُونَ بِآیَاتِ اللّهِ وَاللّهُ شَهِیدٌ عَلَى مَا تَعْمَلُونَ * یکى از یهودیان به نام شاس بن قیس که پیرمردى تاریک دل و در کفر و عناد کم نظیر بود، روزى از کنار جمع مسلمانان مى گذشت ، دید جمعى از طایفه اوس و خزرج که سال ها با هم جنگ هاى خونین داشتند در نهایت صفا و صمیمیت گرد هم نشسته ، مجلس انسى بوجود آورده اند و آتش اختلافات که در جاهلیت در میان آنها شعله ور بود به کلى خاموش شده است . از دیدن این صحنه بسیار ناراحت شد و با خود گفت اگر این ها تحت رهبرى محمد ص از همین راه پیش ‍ روند، جمعیت یهود به کلى در خطر است . در این حال ، نقشه اى به نظر او رسید و به یکى از جوانان یهودى دستور داد که به جمع آنها بپیوندد و حوادث خونین بغاث را (محلى که جنگ شدید اوس و خزرج در آن نقطه واقع شد) را به یاد آنها بیاورد و آن حوادث را پیش چشم آنان مجسم سازد. اتفاقا این نقشه با مهارت خاصى به وسیله آن جوان یهودى پیاده شد و حتى بعضى از افراد طایفه اوس و خزرج یکدیگر را به تجدید آن صحنه ها تهدید کردند. چیزى نمانده که آتش ‍ خاموش شده دیرین بار دیگر شعله ور گردد. خبر به پیامبر ص رسید. فورا با جمعى از مهاجران به سراغ آنها آمد و با اندرزهاى مؤ ثر و سخنان تکان دهنده خود آنها را بیدار ساخت . جمعیت چون سخنان آرام بخش پیامبر را شنیدند، از تصمیم خود برگشتند و سلاح ها را بر زمین گذاشته ، دست در گردن هم افکندند و به شدت گریستند و دانستند این از نقشه هاى دشمنان اسلام بوده است و صلح و صفا و آشتى ، بار دیگر کینه هایى را که مى خواستند زنده شود، شستشو داد

نتیجه اختلاف ، آل عمران 103 وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ وَاذْکُرُواْ نِعْمَةَ اللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنتُمْ أَعْدَاء فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَانًا وَکُنتُمْ عَلَىَ شَفَا حُفْرَةٍ مِّنَ النَّارِ فَأَنقَذَکُم مِّنْهَا کَذَلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ لَکُمْ آیَاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ * مى دانیم که در دوران جاهلیت ، دو قبیله بزرگ اوس و خزرج در مدینه وجود داشتند کهبیش از یکصد سال جنگ و خونریزى و اختلافات در میان آنان جریان داشت و هر چندوقت ، ناگهان به جان یکدیگر وارد افتاده ، خساراتى جانى و مالى فراوانى بهیکدیگر وارد مى کردند. یکى از موفقیت هاى بزرگ پیغمبر صلى الله علیه و آله پس ‍ از هجرت به مدینه ، این بود که به وسیله اسلام صلح و صفا در میان آن دو ایجاد کرده و با اعتماد آنها جبهه نیرومندى در مدینه بوجود آمد. اما از آنجا که ریشه هاى اختلافات آنان ، فوق العاده زیاد و نیرومند و اتحادشان تازه و نو نهال بود، گاه و بى گاه بر اثر عواملى چند، اختلافات فراموش شده ، شعله ور مى گشت که البته پس از مدتى در پرتو تعلیمات اسلام و تدبیر پیامبر ص خاموش گشت .

در آیات پیش ، نمونه اى از بروز اختلافات را بر اثر تحریکات دشمنان دانا مشاهده کردیم ، ولى این آیات اشاره به نوع دیگرى از این اختلافات است که بر اثر تعصب هاى جاهلانه دوستان نادان بوجود مى آمد. گویند روزى دو نفر از قبیله اوس و خزرج به نام ثعلبه بن غنم و اسعد بن زراره در برابر یکدیگر قرار گرفتند و هر کدام افتخاراتى را که بعد از اسلام نصیب قبیله او شده بود بر مى شمرد، ثعلبه گفت : خزیمه بن ثابت (ذوالشهادتین ) و حنظله (غسیل الملائکه ) که هر دو از افتخارات مسلمانانند از ما هستید؛ همچنین عاصم بن ثابت و سعد بن معاذ از ما مى باشد. در برابر او اسعد بن زراره که از طایفه خزرج بود، گفت : چهار نفر از قبیله (ابى بن کعب ، معاذ بن جبل ، زید بن ثابت و ابوزید) در راه مشر و تعلیم قران خدمت بزرگى انجام دادند. به علاوه ، سعد بن عباده ، رییس و خطیب مردم مدینه از ما هست . کم کم به جایى باریک کشید و قبیله هاى این دو از جریان آگاه شدند و دست به اسلحه کرده ، در برابر یکدیگر قرار گرفتند. بیم آن مى رفت بار دیگر آتش جنگ بین آنها شعله ور گردد و زمین از خون آنها رنگین شود. خبر به پیامبر رسید، حضرت فورا به محل حادثه آمد و با بیان و تدبیر خاص خود به آن وضع خطرناک پایان داد و صلح را بر قرار نمود. آیه در این جا نازل گردید و به صورت یک حکم عموى همه مسلمانان را با بیان مؤ ثر و موکدى دعوت به اتحاد کرد. زیبنده همسر هارون زبیده همسر هارون الرشید قران بسیار گران قیمتى داشت که آن را با زر و زیور و جواهرات تزیین کرده بود و علاقه فراوانى به آن داشت . یک روز هنگامى که از همان قران تلاوت مى کرد به آیه لن تنال البر تنفقوا مما تحبون رسید. با خواندن آیه در فکر فرو رفت و با خود گفت : هیچ چیز مثل این قران نزد من محبوب نیست و باید آن را در راه خدا انفاق کنم ، کسى را به دنبال جواهر فروش فرستاد و تزیینات و جواهرات آن را فروخت و بهاى آن را در بیابان هاى حجاز برى تهیه آب مورد نیاز بادیه نشینان مصرف کرد که مى گویند امروز هم بقایاى آن چاه ها وجود دارد و به نام او خوانده مى شود.

شایعه بى ثمر ، آل عمران 113 لَیْسُواْ سَوَاء مِّنْ أَهْلِ الْکِتَابِ أُمَّةٌ قَآئِمَةٌ یَتْلُونَ آیَاتِ اللّهِ آنَاء اللَّیْلِ وَهُمْ یَسْجُدُونَ گویند هنگامى که عبدالله بن سلام یکى از دانشمندان یهود با جمع کثیرى اسلام اختیار کردند، یهودیان و خصوصا بزرگان آنها از این حادثه بسیار نا راحت شده و در صدد بر آمدند که آنها را متهم به شرارت سازند تا در انتظار یهودیان پست جلوه کنند و عمل آنان سر مشقى براى دیگران نشود؛ لذا علماى یهود این شعار را در میان آنها پخش کردند که تنها جمعى از اشرار به اسلام گرویده اند! اگر آنها افراد درستى بودند، آیین نیاکان خود را ترک نمى گفتند و به ملت یهود خیانت نمى کردند. آیاتى در این مورد نازل شد و از این دسته دفاع کرد.

اثر یک خبر دروغ ، آل عمران آیه 144 وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِکُمْ وَمَن یَنقَلِبْ عَلَىَ عَقِبَیْهِ فَلَن یَضُرَّ اللّهَ شَیْئًا وَسَیَجْزِی اللّهُ الشَّاکِرِینَ * این آیه ناظر به یکى از حوادث جنگ احد است و آن این که در همان حال که آتش جنگ -به شدت -میان مسلمانان و بت پرستان شعله ور بود، ناگهان صدایى بلند شد و کسى گفت : محمد را کشتم ، محمد را کشتم ، این فریاد درست همان لحظه بود که مردى به نام عمروبن تمیئه حارثى سنگ به سوى پیامبر پرتاب کرد و پیشانى و دندان حضرت شکست و لب پایین وى را پوشاند. در این موقع ، دشمن مى خواست پیامبر را به قتل برساند که مصعب ابن عمیر، یکى از پرچمداران ارتش اسلام جلوى حملات آنها را گرفت ، ولى خودش در این میان کشته شد و چون شباهت زیادى به پیامبر داشت ، دشمن چنین پنداشت که پیغمبر در خاک و خون غلطیده است و لذا این خبر را با صداى بلند به همه لشگرگاه رسانید . انتشار این خبر به همان اندازه که در روحیه بت پرستان اثر مثبت داشت ، در میان مسلمانان تزلزل عجیبى ایجاد کرد. جمعى که اکثریت را تشکیل مى دادند به دست و پا افتاده و از میدان جنگ به سرعت خارج مى شدند، حتى بعضى در این فکر بودند که با کشته شدن پیامبر از آیین اسلام برگردند و از سران بت پرستان امان بخواهند، اما در مقابل آنها اقلیتى فداکار و پایدار؛ همچون على ع، ابودجاجه ، طلحه و بعضى دیگر بودند که بقیه را به استقامت دعوت مى کردند. از جمله انس بن نضر میان آنها آمد و گفت : اى مردم ! اگر محمد ص کشته شده ، خداى محمد کشته نشده ، بروید و پیکار کنید و در راه همان هدفى که پیامبر کشته شد شربت شهادت بنوشید! پس از ایراد این سخنان ، به دشمنان حمله نمود تا کشته شد. ولى بزودى روشن گردید که پیامبر زنده است و این خبر اشتباه بوده است . آیه در این مورد نازل شد و دسته اول را سخت نکوهش کرد.

قرض خداوند ، آل عمران 181 لَّقَدْ سَمِعَ اللّهُ قَوْلَ الَّذِینَ قَالُواْ إِنَّ اللّهَ فَقِیرٌ وَنَحْنُ أَغْنِیَاء سَنَکْتُبُ مَا قَالُواْ وَقَتْلَهُمُ الأَنبِیَاء بِغَیْرِ حَقٍّ وَنَقُولُ ذُوقُواْ عَذَابَ الْحَرِیقِ ﴿181 آیه درباره توبیخ و سرزنش یهود نازل شده است . ابن عباس ‍ مى گوید: پیامبر نامه اى به یهود بنى قینقاع نوشت و در طى آن ، آنها را به انجام و پرداخت زکات و دادن قرض به خداوند (منظور از قرض به خداوند، انفاق در راه خداست که براى تحریک عواطف مردم ، از آن جنین تعبیر شده است )دعوت نمود. فرستاده پیامبر ص به خانه اى که مرکز تدریس ‍ مذهبى یهودیان بود و بیت المدارس نام داشت وارد شد و نامه را به دست فنحاص دانشمند بزرگ یهود داد. او پس از مطالعه نامه ، با لحن تمسخرآمیزى گفت : اگر سخنان شما راست باشد باید گفت ؛ خدا فقیر است و ما غنى و بى نیاز؛ زیرا اگر او فقیر نبود، از ما قرض منى خواست ! (اشاره به آیه من یقرض الله قرضا حسنا) به علاوه ، محمد ص معتقد است خدا شما را از ربا خوارى نهى کرد، در حالى که خود در برابر انفاق ، به شما وعده ربا و فزونى مى دهد! (اشاره به آیه یربوالصدقات ) سپس فنحاص اشاره کرد که چنین سخنانى را گفته است در این موقع آیه ناز لب شد.

شاعر بد زبان ، آل عمران 186 لَتُبْلَوُنَّ فِی أَمْوَالِکُمْ وَأَنفُسِکُمْ وَلَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُواْ الْکِتَابَ مِن قَبْلِکُمْ وَمِنَ الَّذِینَ أَشْرَکُواْ أَذًى کَثِیرًا وَإِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ فَإِنَّ ذَلِکَ مِنْ عَزْمِ الأُمُورِ ﴿186 هنگامى که مسلمانان ، از مکه به مدینه مهاجرت نمودند و از خانه و زندگى خود دور شدند، مشرکان دست تجاوز به اموال آنها دراز کرده ، به تصرف خود در آوردند و به هر کس دست مى یافتند از آزار زبانى و بدنى فرو گذار نمى کردند. به هنگامى که به مدینه آمدند، در آنجا گرفتار بدگویى و آزار یهودیان مدینه شدند، مخصوصا یکى از آنان به نام کعب بن اشراف شاعرى بد زبان و کینه توز بود که پیوسته پیامبر و مسلمانان را به وسیله اشعار خود، هجو مى کرد و مشرکان را بر ضد آنها تشویق مى نمود حتى زنان و دختران مسلمان را موضع غزل سرایى و عشق بازى خود قرار مى داد. خلاصه وقاحت را به جایى رسانید که پیامبر ص ناچار دستور قتل او را صادر کرد و به دست مسلمانان کشته شد.

نجاشى مسلمان از دنیا رفت ، آل عمران 199 وَإِنَّ مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ لَمَن یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَمَا أُنزِلَ إِلَیْکُمْ وَمَآ أُنزِلَ إِلَیْهِمْ خَاشِعِینَ لِلّهِ لاَ یَشْتَرُونَ بِآیَاتِ اللّهِ ثَمَنًا قَلِیلاً أُوْلَئِکَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ إِنَّ اللّهَ سَرِیعُ الْحِسَابِ ﴿199 این آیه ، به گفته بیشتر مفسران درباره مؤ منان اهل کتاب -که تعداد قابل ملاحظه اى از مسیحیان و یهود را تشکیل مى دادند - است . آنهایى که دست از ناروا برداشتند و به صفوف مسلمانان پیوستند. ولى به عقیده جمعى از مفسران ، آیه در مورد نجاشى ، زمامدار رعیت پرور حبشه نازل گردید، اگر چه مفهوم آن یک مفهوم وسیعى است . در سال نهم هجرى در ماه رجب نجاشى وفات یافت . خبر در گذشت او با یک الهام الهى در همان روز به پیامبر رسید. پیامبر به مسلمانان فرمود: یکى از برادران شما در خارج از سرزمین حجاز از دنیا رفته است ، حاضر شوید تا به پاس خدماتى که در حق مسلمانان کرده است بر او نماز گذاریم . بعضى سؤ ال کردند او کیست ؟ فرمود نجاشى ، آنگاه به اتفاق مسلمانان به قبرستان بقیع آمد و از دور بر او نماز گذاشت و براى او طلب آمرزش کرد و به یاران خود دستور داد که آنها نیز چنین کنند. بعضى از منافقان گفتند: محمد ص بر مرد کافرى که هرگز او را ندیده است نماز مى گذارد و حال آن که آیین او را نپذیرفته است . آیه نازل شد و به آنها پاسخ گفت از این روایت استفاده مى شود که نجاشى اسلام را به طور کامل پذیرفته بود، اگر چه به آن تظاهر نمى کرد.

مال یتیم ، نساء 2 وَآتُواْ الْیَتَامَى أَمْوَالَهُمْ وَلاَ تَتَبَدَّلُواْ الْخَبِیثَ بِالطَّیِّبِ وَلاَ تَأْکُلُواْ أَمْوَالَهُمْ إِلَى أَمْوَالِکُمْ إِنَّهُ کَانَ حُوبًا کَبِیرًا ﴿2 شخصى از قبیله غطفان برادر ثروتمندى داشت که از دنیا رفت و او به عنوان سرپرستى از یتیمان برادر، اموال او را به تصرف در آورد و هنگامى که برادرزاده به حد رشد رسید، از دادن حق او امتناع ورزید. موضوع را به خدمت پیامبر عرض کردند. آیه نازل شد و مرد غاصب بر اثر شنیدن آن توبه کرد و اموال را به صاحبش ‍ بازگرداند و گفت : اعوذبالله من الحوب الکبیر؛ به خدا پناه مى برم از این که آلوده به گناهى بزرگى شوم .

حسان بن ثابت ، نساء، 11-12 یُوصِیکُمُ اللّهُ فِی أَوْلاَدِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَیَیْنِ فَإِن کُنَّ نِسَاء فَوْقَ اثْنَتَیْنِ فَلَهُنَّ ثُلُثَا مَا تَرَکَ وَإِن کَانَتْ وَاحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ وَلأَبَوَیْهِ لِکُلِّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا السُّدُسُ مِمَّا تَرَکَ إِن کَانَ لَهُ وَلَدٌ فَإِن لَّمْ یَکُن لَّهُ وَلَدٌ وَوَرِثَهُ أَبَوَاهُ فَلأُمِّهِ الثُّلُثُ فَإِن کَانَ لَهُ إِخْوَةٌ فَلأُمِّهِ السُّدُسُ مِن بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصِی بِهَا أَوْ دَیْنٍ آبَآؤُکُمْ وَأَبناؤُکُمْ لاَ تَدْرُونَ أَیُّهُمْ أَقْرَبُ لَکُمْ نَفْعاً فَرِیضَةً مِّنَ اللّهِ إِنَّ اللّهَ کَانَ عَلِیما حَکِیمًا ﴿11 وَلَکُمْ نِصْفُ مَا تَرَکَ أَزْوَاجُکُمْ إِن لَّمْ یَکُن لَّهُنَّ وَلَدٌ فَإِن کَانَ لَهُنَّ وَلَدٌ فَلَکُمُ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَکْنَ مِن بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصِینَ بِهَا أَوْ دَیْنٍ وَلَهُنَّ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَکْتُمْ إِن لَّمْ یَکُن لَّکُمْ وَلَدٌ فَإِن کَانَ لَکُمْ وَلَدٌ فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمَّا تَرَکْتُم مِّن بَعْدِ وَصِیَّةٍ تُوصُونَ بِهَا أَوْ دَیْنٍ وَإِن کَانَ رَجُلٌ یُورَثُ کَلاَلَةً أَو امْرَأَةٌ وَلَهُ أَخٌ أَوْ أُخْتٌ فَلِکُلِّ وَاحِدٍ مِّنْهُمَا السُّدُسُ فَإِن کَانُوَاْ أَکْثَرَ مِن ذَلِکَ فَهُمْ شُرَکَاء فِی الثُّلُثِ مِن بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصَى بِهَآ أَوْ دَیْنٍ غَیْرَ مُضَآرٍّ وَصِیَّةً مِّنَ اللّهِ وَاللّهُ عَلِیمٌ حَلِیمٌ ﴿12 عبدالرحمن بن ثابت انصارى برادر حسان بن ثابت ، شاعر معروف صدر اسلام از دنیا رفت در حالى که یک همسر و پنج برادر از او به یادگار مانده بود، برادران میراث عبدالرحمن را در میان خود قسمت کردند و همسر او چیزى ندادند. او جریان را به خدمت پیامبر ص عرض کرد و از آنها شکایت نمود.در این هنگام ، آیات فوق نازل شد و در آن ، میراث همسران دقیقا تعیین گردید.

ازدواج با نامادرى ، نساء 32 وَلاَ تَتَمَنَّوْاْ مَا فَضَّلَ اللّهُ بِهِ بَعْضَکُمْ عَلَى بَعْضٍ لِّلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِّمَّا اکْتَسَبُواْ وَلِلنِّسَاء نَصِیبٌ مِّمَّا اکْتَسَبْنَ وَاسْأَلُواْ اللّهَ مِن فَضْلِهِ إِنَّ اللّهَ کَانَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمًا ﴿32 در زمان جاهلیت معمول بود که هر گاه کسى از دنیا مى رفت و همسر و فرزندانى از خود به یادگار مى گذاشت ، در صورتى که آن همسر نامادرى فرزندان او بود؛ به مانند آنان از اموال آن شخص ارث مى برد، به این ترتیب که آنها حق داشتند با نامادرى ازدواج کنند و یا او را به ازدواج شخص دیگرى در آوردند. پس از اسلام ، حادثه اى براى یکى از مسلمانان پیش آمد و آن این که : یکى از انصار به نام ابوقیس از دنیا رفت . فرزندش به نامادرى خود پیشنهاد ازدواج نمود، آن زن گفت : من تو را فرزند خود مى دانم و چنین کارى را شایسته نمى بینم ، ولى با این حال از پیغمبر ص کسب تکلیف مى کنم . سپس موضوع را خدمت پیامبر ص عرض کرد و کسب تکلیف نمود. آیه نازل شد و این کار به شدت نهى کرد.

سر نوشت وحشى ، نساء 48 إِنَّ اللّهَ لاَ یَغْفِرُ أَن یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِکَ لِمَن یَشَاء وَمَن یُشْرِکْ بِاللّهِ فَقَدِ افْتَرَى إِثْمًا عَظِیمًا ﴿48 آیه در شان مشرکان ، از جمله وحشى غلام ابوسفیان نازل گردید و چنین قرار گذاشته بودند که در قبال کشتن حمزه او را آزاد کنند. او حمزه عموى پیامبر ص را کشت و کسى آزادش نکرد. وقتى که مکه آمد بعد از مدتى پشیمان شد. خودش و خانواده اش نامه اى به پیامبر ص نوشتند و تقاضاى اسلام کردند و گفتند: با این مى دانیم شما فرمودید براى خدا شریکى قایل نشوید و نفس محترمه اى را به قتل نرسانید و عمل منافى عفت نکنید، ما چنین کارهایى کرده ایم ولى الان پشیمانیم . پیامبر آیه اى را نازل شده بود، برایشان تلاوت کرد. گفتند مى ترسیم که عمل صالحى انجام ندهیم و از اهل این آیه نباشیم . آیه دیگرى نازل شد که : یا عبادالذین على اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ؛ اى بندگانى که زیاده روى کرده و به خود ظلم کرده اید، از رحمت خدا ماءیوس نشوید، خداوند آمرزنده مهربان است . وقتى وحشى و اصحابش آیه را خواندند، به اسلام گرویدند و رسول خدا ص آنها را پذیرفت ؛ سپس از کیفیت قتل عمویش از او پرسید. وقتى ماجراى قتل را بیان کرد، پیامبر فرمود: واى بر تو، از نظر من پنهان شو! بعد از آن وحشى به شام رفت تا مرد.

عهد شکنى ، نساء 51 أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ أُوتُواْ نَصِیبًا مِّنَ الْکِتَابِ یُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَالطَّاغُوتِ وَیَقُولُونَ لِلَّذِینَ کَفَرُواْ هَؤُلاء أَهْدَى مِنَ الَّذِینَ آمَنُواْ سَبِیلاً ﴿51 بیشتر مفسران مى گویند کعب بن اشراف بعد از جریان جنگ احد، با 70 سوار از یهودیان به سوى مکه حرکت کردند و قسم خوردند بر شکستن عهدى که با پیامبر ص بسته بودند. کعب که از بزرگان یهود بود، پیش ابوسفیان رفت و ابوسفیان به کعب گفت : شما اهل کتابید و محمد نیز، صاحب کتاب . ما از شما در امان نیستیم ، اگر مى خواهید در مقابله با پیامبر شما باشیم ، شما باید این دو بت معروف را بپرستید و به آنها ایمان بیاورید. بت را پرستیدند و ایمان آوردند. سپس یهودیان به کعب گفتند: سى نفر از یهود از کفار قریش ، دل هایشان را به کعبه به چسباند و عهد کنند بر کشتن پیامبر. همه این تعهد را کردند، وقتى قرار داد به پایان رسید. ابوسفیان به کعب گفت : تو کتاب مى خوانى و ما بى سوادیم . کدام از ما به حق و هدایت نزدیکیم ؟ ما یا محمد؟ کعب گفت ؛ شما بر حقید، به خدا قسم شما از محمد ص نزدیک تر به هدایت هستید، تا این که این آیه نازل شد.

امانت دارى ، نساء 51 َلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ أُوتُواْ نَصِیبًا مِّنَ الْکِتَابِ یُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَالطَّاغُوتِ وَیَقُولُونَ لِلَّذِینَ کَفَرُواْ هَؤُلاء أَهْدَى مِنَ الَّذِینَ آمَنُواْ سَبِیلاً ﴿51 این آیه زمانى نازل گردید که پیامبر ص با پیروزى کامل وارد شهر مکه گردید، عثمان بن جلد را که کلیددار خانه کعبه را از وجود بت ها پاک سازد. عباس عموى پیامبر ص پس از انجام این مقصود، تقاضا کرد که پیامبر ص با تحویل کلید خانه خدا به او، مقام کلیددارى بیت الله - که در میان عرب یک مقام بر جسته و شامخ بود - به او سپرده شود گویا عباس میل داشت از نفوذ اجتماعى و سیاسى برادر زاده خود به نفع شخص دیگرى استفاده کند)، ولى پیامبر ص بر خلاف این تقاضا از تطهیر خانه کعبه از لوث بت ها در خانه را بست و کلید را به عثمان بن طلحه تحویل داد در حالى که آیه مورد بحث را تلاوت مى نمود: ان الله یامرکم ان تودو الامانات الى اهلها...

داورى پیامبر ، نساء آیه 60 أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ یَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُواْ بِمَا أُنزِلَ إِلَیْکَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِکَ یُرِیدُونَ أَن یَتَحَاکَمُواْ إِلَى الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُواْ أَن یَکْفُرُواْ بِهِ وَیُرِیدُ الشَّیْطَانُ أَن یُضِلَّهُمْ ضَلاَلاً بَعِیدًا ﴿60 یکى از یهودیان مدینه با یکى از مسلمانان منافق اختلافات داشت . بنا گذاشتند یک نفر را به عنوان داور در میان خود انتخاب کنند. مرد یهودى چون به عدالت و بى نظرى پیامبر صلى الله علیه و آله اطمینان داشت گفت : من به داورى پیامبر شما راضى ام ، ولى منافق یکى از بزرگان یهود به نام کعب بن اشرف را انتخاب کرد؛ زیرا مى دانست که مى تواند با هدیه نظر او را به سوى خود جلب کند و به این ترتیب با داورى پیامبر اسلام ص مخالفت کرد. آیه شریفه نازل شد و چنین افرادى را شدیدا سرزنش ‍ کرد.

انتقام بى مورد ، نساء 63 أُولَئِکَ الَّذِینَ یَعْلَمُ اللّهُ مَا فِی قُلُوبِهِمْ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَعِظْهُمْ وَقُل لَّهُمْ فِی أَنفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِیغًا  یکى از مسلمانان به نام مقیس بن صبانه کنانى قاتل برادر خود، خشام را در محله بنى النجار پیدا کرد. جریان را به عرض پیامبر ص رسانید. پیامبر او را به اتفاق قیس بن هلال مهرى نزد بزرگان بنى النجار فرستاد و دستور داد که اگر قاتل هشام را مى شناسند او را تسلیم برادرش ‍ مقیس نمایند و اگر نمى شناسند خون بها و دیه او را بپردازند. آنان هم چون قاتل را نمى شناختند، دیه را به صاحب خون پرداختند و او هم تحویل گرفت و اتفاق قیس بن هلال به طرف مدینه حرکت کردند. در بین راه بقایاى افکار جاهلیت مقیس را تحریک نمود و با خود گفت : قبول دیه موجب سرشکستگى و ذلت است ، لذا هم سفر خود را که از قبیله بنى النجار بود به انتقام خون برادر خود کشت و به طرف مکه فرار نمود و اسلام نیز کناره گیرى کرد. پیامبر نیز در مقابل این خیانت ، خون او را مباح نمود.

اختلاف بر سر آبیارى ، نساء 64 وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلاَّ لِیُطَاعَ بِإِذْنِ اللّهِ وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَآؤُوکَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُواْ اللّهَ تَوَّابًا رَّحِیمًا ﴿64 زبیر عوام که از مهاجران بود با یکى از انصار (مسلمانان مدینه بر سر آب یارى نخلستان هاى خود که مجاور هم قرار داشتند، اختلاف پیدا کردند و براى حل اختلاف خدمت پیامبر ص رسیدند. از آنجا که باغستان زبیر در قسمت بالاى نهر و باغستان انصارى در قسمت پایین نهر قرار داشت . پیامبر ص به زبیر دستور داد که اول او باغ هایش را آب یارى کند و بعد مسلمان انصارى (و این مطابق همان سنتى بود که در باغ هاى مجاور هم جریان داشت )، اما این مرد انصارى به ظاهر مسلمان از داورى عادلانه پیامبر ص ناراحت شد و گفت : آیا این قضاوت به خاطر آن بود که زبیر عمه زاده تو است ؟! پیامبر از این سخن ناراحت شد به حدى که رنگ رخسار او دگرگون گردید، در این موقع آیه نازل شد و به مسلمانان هشدار داد.

دوستى پیامبر ، نساء 69 وَمَن یُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُوْلَئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِم مِّنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاء وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولَئِکَ رَفِیقًا ﴿69 یکى از صحابه پیامبر ص به نام ثوبان که نسبت به حضرت محبت و علاقه شدیدى داشت ، روزى با حال پریشان خدمتش رسید. پیامبر ص از نسبت ناراحتى او سؤ ال نمود. در جواب عرض کرد؛ زمانى که از شما دور مى شوم و شما را نمى بینم ناراحت مى شوم . امروز در این فکر فرو رفته بودم که فرداى قیامت اگر من اهل بهشت باشم ، مسلما در مقام و جایگاه شما خواهم بود و بنابراین شما را هرگز نخواهم دید، و اگر اهل بهشت نباشم تکلیفم روشن است و در هر حال ، از درک حضور شما محروم خواهم شد، با این حال چرا افسرده نباشم ؟! آیه نازل شد و به این گونه اشخاص بشارت داد که افراد مطیع پروردگار در بهشت همنشین پیامبران و برگزیدگان خدا خواهند بود، سپس پیامبر ص فرمود: به خدا سوگند، ایمان مسلمانى کامل نمى شود، مگر این که مرا که از هود و پدر و مادر و همه بستگانش بیشتر دوست داشته باشد و در برابر گفتار من تسلیم باشد.

تابع وظیفه ، نساء 77 أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ قِیلَ لَهُمْ کُفُّواْ أَیْدِیَکُمْ وَأَقِیمُواْ الصَّلاَةَ وَآتُواْ الزَّکَاةَ فَلَمَّا کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقِتَالُ إِذَا فَرِیقٌ مِّنْهُمْ یَخْشَوْنَ النَّاسَ کَخَشْیَةِ اللّهِ أَوْ أَشَدَّ خَشْیَةً وَقَالُواْ رَبَّنَا لِمَ کَتَبْتَ عَلَیْنَا الْقِتَالَ لَوْلا أَخَّرْتَنَا إِلَى أَجَلٍ قَرِیبٍ قُلْ مَتَاعُ الدَّنْیَا قَلِیلٌ وَالآخِرَةُ خَیْرٌ لِّمَنِ اتَّقَى وَلاَ تُظْلَمُونَ فَتِیلاً ﴿77 جمعى از مفسران ، از جمله بزرگ ، شیخ طوسى نویسنده تبیان و صاحبان تفسیر قرطبى و المنار از ابن عباس چنین نقل کرده اند که جمعى از مسلمانان هنگامى که در مکه بودند و تحت فشار و آزار شدید مشرکان قرار داشتند، خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله رسیدند و گفتند: ما قبل از اسلام ، عزیز و محترم بودیم اما پس از آن اسلام وضع ما دگرگون شد، آن عزت و احترام را از دست دادیم و همواره مورد آزار مشرکان قرار داریم . اگر اجازه دهید با دشمن مى جنگیم تا عزت خود را باز یابیم . آن روز پیامبر ص فرمود: من فعلا ماءمور به مبارزه نیستم ، ولى هنگامى که مسلمانان به مدینه آمدند و زمینه آماده براى مبارزه مسلحانه شد و دستور جهاد نازل گردید، بعضى از آن افراد پرشور و حرارت از شرکت در میدان جهاد مسلحانه مى گردید و از آن جوش و حرارت خبرى نبود، آیه نازل شد و به عنوان تشجیع مسلمانان و ملامت افراد مسامحه کار حقایقى را بیان نمود.

یاد آورى شکست ، نساء 84 فَقَاتِلْ فِی سَبِیلِ اللّهِ لاَ تُکَلَّفُ إِلاَّ نَفْسَکَ وَحَرِّضِ الْمُؤْمِنِینَ عَسَى اللّهُ أَن یَکُفَّ بَأْسَ الَّذِینَ کَفَرُواْ وَاللّهُ أَشَدُّ بَأْسًا وَأَشَدُّ تَنکِیلاً  در چند تفسیر آمده است : هنگامى که ابوسفیان و لشکر قریش پیروزمندانه از میدان احد باز گشتند، ابوسفیان با پیامبر ص قرار گذاشت که در موسم بدر صغرى (بازارى که در ماه ذى القعده در سرزمین بدر تشکیل مى شد بار دیگر روبرو شوند؛ هنگامى که موعد مقرر فرار رسید، پیامبر ص مسلمانان را دعوت به محل مزبور کرد ولى جمعى از مسلمانان که خاطره تلخ شکست احد را فراموش نکرده بودند، شدیدا از حرکت خوددارى مى نمودند. آیه نازل شد و پیامبر ص مسلمانان را مجددا دعوت به حرکت کرد. در این موقع تنها هفتاد نفر در رکاب پیغمبر ص در محل مزبور حاضر شدند ولى ابوسفیان بر اثر وحشتى که از روبرو شدن با سپاه اسلام داشت ، از حضور در آنجا خوددارى کرد و پیامبر ص با همراهان سالم به مدینه بازگشتند.

مردمان بى هجرت ، نساء 88 فَمَا لَکُمْ فِی الْمُنَافِقِینَ فِئَتَیْنِ وَاللّهُ أَرْکَسَهُم بِمَا کَسَبُواْ أَتُرِیدُونَ أَن تَهْدُواْ مَنْ أَضَلَّ اللّهُ وَمَن یُضْلِلِ اللّهُ فَلَن تَجِدَ لَهُ سَبِیلاً   مطابق نقل جمعى از مفسران از ابن عباس ، عده اى از مردم مکه ظاهرا مسلمان شده بودند ولى در واقع در صف منافقان قرار داشتند؛ به همین دلیل ، حاضر به مهاجرت به مدینه نشدند و عملا هوادار و پشتیبان بت پرستان بودند، اما سرانجام مجبور شدند از مکه خارج شوند (و تا نزدیکى مدینه بیایند و شاید هم به خاطر موقعیت ویژه اى که داشتند براى هدف جاسوسى این عمل را انجام دادند) و خوشحال پروردگار بودند که مسلمانان آنها را از خود مى دانند و ورود به مدینه براى آنها طبعا مشکلى ایجاد نخواهد کرد. مسلمانان از جریان آگاه شدند ولى به زودى درباره چگونگى برخورد با این جمع در میان آنان اختلاف افتاد. برخى معتقد بودند که این عده را طرد کرد؛ زیرا در واقع پشتیبان دشمنان اسلامند، ولى بعضى از افراد ظاهربین و ساده دل با این طرح مخالفت کردند و گفتند: عجبا! ما چگونه با کسانى که گواهى به توحید و نبوت پیامبر ص داده اند بجنگیم ؟ و تنها به جرم این که هجرت ننموده اند خون آنها را حلال بشماریم ؟ آیه نازل شد و دسته دوم را در برابر این اشتباه ملامت و سپس راهنمایى کرد.

هدیه به هم پیمانان ، نساء 90 إِلاَّ الَّذِینَ یَصِلُونَ إِلَىَ قَوْمٍ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُم مِّیثَاقٌ أَوْ جَآؤُوکُمْ حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ أَن یُقَاتِلُونَکُمْ أَوْ یُقَاتِلُواْ قَوْمَهُمْ وَلَوْ شَاء اللّهُ لَسَلَّطَهُمْ عَلَیْکُمْ فَلَقَاتَلُوکُمْ فَإِنِ اعْتَزَلُوکُمْ فَلَمْ یُقَاتِلُوکُمْ وَأَلْقَوْاْ إِلَیْکُمُ السَّلَمَ فَمَا جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ عَلَیْهِمْ سَبِیلاً   از روایات مختلفى که در شان نزول آیه وارد شده و مفسران در تفاسیر خود متذکر آنها شده اند! چنین استفاده مى شود که دو قبیله در میان عرب به نام بنى ضمره و اشجع وجود داشتند که قبیله اول با مسلمانان پیمان ترک تعرض ‍ بسته بودند و طایفه اشجع با بنى ضمره نیز هم پیمان بودند. بعضى از مسلمانان از قدرت طایفه بنى ضمره و پیمان شکنى آنها بیمناک بودند، لذا به پیغمبر اکرم ص پیشنهاد کردند که پیش از آن که آنان حمله را آغاز کنند، مسلمانان به آنها حمله ور شوند. پیغمبر ص فرمود: نه ، هرگز چنین کارى نکنید؛ زیرا آنها در میان تمام طوایف عرب نسبت به پدر و مادر خود نیکوکارترند، و از همه نسبت به اقوام و بستگان مهربان تر و به عهد و پیمان خود از همه پاى بندترند. پس از مدتى مسلمانان با خبر شدند که طایفه اشجع به سر کردگى مسعود بن رجیله که هفتصد نفر بودند به نزدیکى مدینه آمدند. پیامبر ص نمایندگانى نزد آنها فرستاد تا از هدف مسافرتشان مطلع گردد. آنها اظهار داشتند آمده ایم قرارداد ترک مخاصمه با محمد ص ببندیم . هنگامى که پیامبر ص چنین دید، دستور داد مقدار زیادى خرما به عنوان هدیه براى آنها بردند و سپس با تماس گرفت و آنها اظهار داشتند ما توانایى مبارزه با دشمنان شما را نیز نداریم ؛ زیرا محل ما به شما نزدیک است ، لذا آمده ایم که با شما پیمان ترک تعرض ببندیم . در این هنگام آنه نازل شد و دستورهاى لازم را در این زمینه به مسلمانان داد.

ایمان دروغین ، نساء آیه 91 سَتَجِدُونَ آخَرِینَ یُرِیدُونَ أَن یَأْمَنُوکُمْ وَیَأْمَنُواْ قَوْمَهُمْ کُلَّ مَا رُدُّوَاْ إِلَى الْفِتْنِةِ أُرْکِسُواْ فِیِهَا فَإِن لَّمْ یَعْتَزِلُوکُمْ وَیُلْقُواْ إِلَیْکُمُ السَّلَمَ وَیَکُفُّوَاْ أَیْدِیَهُمْ فَخُذُوهُمْ وَاقْتُلُوهُمْ حَیْثُ ثِقِفْتُمُوهُمْ وَأُوْلَئِکُمْ جَعَلْنَا لَکُمْ عَلَیْهِمْ سُلْطَانًا مُّبِینًا  جمعى از مردم مکه به خدمت پیامبر ص مى آمدند و از روى خدعه و نیرنگ اظهار اسلام مى کردند، اما همین که در برابر قریش و بت هاى آنها قرار مى گرفتند، به نیایش و عبادت بت ها مى پرداختند. و به این ترتیب مى خواستند از ناحیه اسلام و قریش آسوده خاطر باشند، از هر دو طرف سود ببرند و از هیچ یک زیان نبینند و به اصطلاح در میان این دو دسته دو دوزه بازى کنند.آیه نازل شد و دستور داد که مسلمانان در برابر این دسته شدت عمل به خرج دهند.

غلام ابوجهل ، نساء 92 وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ أَن یَقْتُلَ مُؤْمِنًا إِلاَّ خَطَئًا وَمَن قَتَلَ مُؤْمِنًا خَطَئًا فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مُّؤْمِنَةٍ وَدِیَةٌ مُّسَلَّمَةٌ إِلَى أَهْلِهِ إِلاَّ أَن یَصَّدَّقُواْ فَإِن کَانَ مِن قَوْمٍ عَدُوٍّ لَّکُمْ وَهُوَ مْؤْمِنٌ فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مُّؤْمِنَةٍ وَإِن کَانَ مِن قَوْمٍ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُمْ مِّیثَاقٌ فَدِیَةٌ مُّسَلَّمَةٌ إِلَى أَهْلِهِ وَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مُّؤْمِنَةً فَمَن لَّمْ یَجِدْ فَصِیَامُ شَهْرَیْنِ مُتَتَابِعَیْنِ تَوْبَةً مِّنَ اللّهِ وَکَانَ اللّهُ عَلِیمًا حَکِیمًا    یکى از بت پرستان مکه به نام حارث بن یزید با دستیارى ابوجهل مسلمانى به نام عیاش بن ابى ربیعه به جرم گرایش به اسلام مدت ها شکنجه مى داد. پس از هجرت مسلمانان به مدینه ، عیاش نیز به مدینه هجرت کرد و در شمار مسلمانان قرار گرفت . اتفاقا روزى در یکى از محله هاى اطراف مدینه با شکنجه دهنده خود حارث بن یزید روبرو شد و از فرصت استفاده کرده و او را به قتل رسانید؛ به گمان این که دشمنى را از پاى در آورده است . به سوى پیامبر ص رفت و جریان را به پیامبر ص عرض کرد. آیه نازل شد و حکم قتلى را که از روى اشتباه و خطا واقع شده بیان کرد.

کشتن بى اجازه ، نساء 94 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ إِذَا ضَرَبْتُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَتَبَیَّنُواْ وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ أَلْقَى إِلَیْکُمُ السَّلاَمَ لَسْتَ مُؤْمِنًا تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا فَعِندَ اللّهِ مَغَانِمُ کَثِیرَةٌ کَذَلِکَ کُنتُم مِّن قَبْلُ فَمَنَّ اللّهُ عَلَیْکُمْ فَتَبَیَّنُواْ إِنَّ اللّهَ کَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرًا   در روایات و تفاسیر اسلامى آمده است که پیامبر ص بعد از بازگشت از جنگ خیبر، اسامة بن زید را با جمعى از مسلمانان به سوى یهودیان که در یکى از روستاهاى فدک زندگى مى کردند، فرستاد تا آنها را به سوى اسلام و یا قبول شرایط ذمه دعوت کنند. یکى از یهودیان به نام مرداس که از آمدن سپاه اسلام با خبر شده بود اموال و فرزندان هود را در پناهى قرار داد و در حالى که به یگانگى خدا و نبوت پیامبر ص گواهى مى داد، به استقبال آنان شتافت . اسامة بن یزید به گمان این که مرد یهودى از ترس جان و براى حفظ مال ، اظهار اسلام مى کند و در باطن مسلمان نیست به او حمله کرد و او را کشت و گوسفندان او را غنیمت گرفت . هنگامى که خبر به پیامبر ص سخت از جریان ناراحت شد و فرمود: تو مسلمانى را کشتى . اسامة ناراحت شد و عرض کرد: این مرد از ترس جان و براى حفظ مالش ‍ اظهار اسلام کرد. پیامبر ص فرمود: تو که از درون او آگاه نبودى ، چه میدانى ؟ شاید به راستى مسلمان شده بود. در این موقع آیه نازل شد و به مسلمانان هشدار داد که به خاطر غنایم جنگى و مانند آن هیچ گاه انکار سخن کسانى را که اظهار اسلام مى کنند، ننمایند بلکه هر کس اظهار اسلام کرد، باید سخن او پذیرفت .

مهاجران ، نساء 100 وَمَن یُهَاجِرْ فِی سَبِیلِ اللّهِ یَجِدْ فِی الأَرْضِ مُرَاغَمًا کَثِیرًا وَسَعَةً وَمَن یَخْرُجْ مِن بَیْتِهِ مُهَاجِرًا إِلَى اللّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلى اللّهِ وَکَانَ اللّهُ غَفُورًا رَّحِیمًا   مردى از مسلمانان مکه به نام جندب ضمره در حالى که مریض بود و در بستر آرمیده بود و ناراحتى زیاد بر اثر بر او مستولى شده بود، وقتى آیات هجرت را شنید، گفت : مى خواهیم من از مهاجران باشم و قسم خورد که در خانه نمی مانم تا آن که خارج شوم ، چون مى ترسم بمیریم و از مهاجران نباشم .

نماز خوف ، نساء آیه 102 وَإِذَا کُنتَ فِیهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاَةَ فَلْتَقُمْ طَآئِفَةٌ مِّنْهُم مَّعَکَ وَلْیَأْخُذُواْ أَسْلِحَتَهُمْ فَإِذَا سَجَدُواْ فَلْیَکُونُواْ مِن وَرَآئِکُمْ وَلْتَأْتِ طَآئِفَةٌ أُخْرَى لَمْ یُصَلُّواْ فَلْیُصَلُّواْ مَعَکَ وَلْیَأْخُذُواْ حِذْرَهُمْ وَأَسْلِحَتَهُمْ وَدَّ الَّذِینَ کَفَرُواْ لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِکُمْ وَأَمْتِعَتِکُمْ فَیَمِیلُونَ عَلَیْکُم مَّیْلَةً وَاحِدَةً وَلاَ جُنَاحَ عَلَیْکُمْ إِن کَانَ بِکُمْ أَذًى مِّن مَّطَرٍ أَوْ کُنتُم مَّرْضَى أَن تَضَعُواْ أَسْلِحَتَکُمْ وَخُذُواْ حِذْرَکُمْ إِنَّ اللّهَ أَعَدَّ لِلْکَافِرِینَ عَذَابًا مُّهِینًا   هنگامى که پیامبر ص با عده اى از مسلمانان به عزم مکه وارد سرزمین حدیبیه شدند و جریان به گویش ‍ قریش رسید، خالد بن ولید به سرپرستى یک گروه دویست نفرى براى جلوگیرى از پیشروى مسلمانان به سوى مکه در کوه هاى نزدیک مکه مستقر شد. هنگام ظهر بلال اذان گفت و پیامبر ص با مسلمانان نماز را به جماعت ادا کردند. خالد از مشاهده این صحنه در فکر فرو رفت و به نفرات خود گفت : در موقع نماز عصر -که در نظر آنها بسیار پرارزش است و حتى از نور آن را گرامى تر مى دارند -باید از فرصت استفاده کرد و با یک حمله برق آسا و غافل گیرانه ، کار مسلمانان را یکسره ساخت . در این هنگام آیه نازل شد و دستور نماز خوف را که از هر حمله غافل گیرانه جلوگیرى مى کند، به مسلمانان داد. این خود، یکى از نکات اعجاز قران است که قبل از اقدام دشمن ، نقشه هاى آنها را نقش بر آب کرد. خالدبن ولید با مشاهده این صحنه ایمان آورد و مسلمان شد.

مقابله به مثل ، نساء 104 وَلاَ تَهِنُواْ فِی ابْتِغَاء الْقَوْمِ إِن تَکُونُواْ تَأْلَمُونَ فَإِنَّهُمْ یَأْلَمُونَ کَمَا تَأْلَمونَ وَتَرْجُونَ مِنَ اللّهِ مَا لاَ یَرْجُونَ وَکَانَ اللّهُ عَلِیمًا حَکِیمًا ﴿104 از ابن عباس و مفسران نقل شده که پس از حوادث دردناک جنگ احد، پیامبر ص بر فراز کوه احد رفت و ابوسفیان نیز بر کوه احد قرار گرفت و با لحنى فاتحانه فریاد زد: اى محمد! یک روز ما پیروز شدیم و روز دیگر شما؛ یعنى این پیروزى ما در برابر شکستى است که در بدر داشتیم . پیامبر ص به مسلمانان فرمود: فورا به او پاسخ گویید (گویا مى خواهد به ابوسفیان اثبات کند که پرورش یافتگان مکتب من همه آگاهى دارند) مسلمانان گفتند: هرگز وضع ما با شما یکسان نیست . شهیدان ما در بهشتند و کشتگان شما در دوزخ ابوسفیان فریاد زد و این جمله را به صورت یک شعار افتخارآمیز گفت : لنا العزى و لاغرى بکم ؛ بت بزرگ ، عزى از آن ماست و نه شما. پیامبر ص فرمود شما هم در برابر شعار آنها بگویید: الله مولینا و لامولى لکم ؛ سرپرست و تکیه گاه ما خداست و شما سرپرست و تکیه گاهى ندارید. ابوسفیان که خود را در مقابل این اشعار زنده اسلامى زنده ناتوان مى دید از بت عزى دست برداشت و به دامن بت هبل در آویخت و فریاد زد: اعلى هبل ! سر بلند باد هبل پیامبر ص دستور داد که این شعار جاهلى را نیز با شعارى نیرومند و محکم تر بکوبند و بگویند: الله اعلى و اجل ؛ خداوند برتر و بالاتر است . ابوسفیان که از شعارهاى گوناگون خود بهره اى نگرفت ، فریاد زد: میعادگاه ما سرزمین بدر صغرى است . مسلمانان از میدان جنگ با زخم ها و جراحات فراوان بازگشتند در حالى که از حوادث دردناک احد سخت ناراحت بودند، در این هنگام آیه بالا نازل شد و به آنها هشدار داد که در تعقیب مشرکان کوتاهى نکنند و این حوادث دردناک ناراحت نشوید. مسلمانان با همان حال به تعقیب دشمن برخاستند و هنگامى که خبر به مشرکان رسید با سرعت از مدینه دور شدند و به مکه بازگشتند.

گزارش قتاده ، نساء 105 إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاکَ اللّهُ وَلاَ تَکُن لِّلْخَآئِنِینَ خَصِیمًا در شان نزول این آیه جریان مفصلى نقل شده که خلاصه اش ‍ این است :طایفه بنى ابرق طایفه نسبتا معروفى بودند، سه برادر از این طایفه بشر و بشیر و مبشر نام داشتند. بشیر به خانه مسلمانى به نام رفاعه دستبرد زد و شمشیر و زره و مقدارى از مواد غذایى را به سرقت برد و فرزند برادر او به نام قتاده که مجاهدان بود، جریان را به اطلاع پیامبر ص رساند، ولى آن سه برادر یکى از مسلمانان با ایمان به نام لبید را که در آن خانه با آنها زندگى مى کرد، در این جریان متهم ساختند. لبید از این تهمت ناروا سخت بر آشفت ، شمشیر کشید و به سوى آنها آمد و فریاد زد که مرا متهم به سرقت مى کنید؟ در حالى که شما به این کار سزاوارترید. شما همان منافقانى هستید که پیامبر ص خدا را هجو کردید خود را به قریش نسبت مى دادید. یا باید این تهمت را که به من زده اید ثابت کنید یا شمشیر خود را بر شما فرود مى آورم . برادران سارق که چنین دیدند با او مدارا کردند، اما چون با خبر شدند که به وسیله قتاده به گوش پیامبر ص رسیده است ، یکى از سخنوران قبیله خود را فرستادند که با جمعى به خدمت پیامبر ص برود و با قیافه حق به جانب سارقان را تبرئه کند و قتاده را به تهمت ناروا زدن متهم سازد. پیامبر ص طبق وظیفه عمل به ظاهر شهادت این جمعیت را پذیرفت و قتاده را مورد سرزنش قرار داد. قتاده که بى گناه بود از جریان بسیار ناراحت شد و به سوى عموى خود بازگشت و جریان را با اظهار تاسف فراوان بیان کرد. عمویش او را دلدارى داد و گفت : نگران مباش ، خداوند پشتیبان ما است . آیات نازل شد و این مرد بى گناه را تبرئه کرد و خائنان واقعى را سرزنش قرار داد.

دو همسرى ، نساء 128 وَإِنِ امْرَأَةٌ خَافَتْ مِن بَعْلِهَا نُشُوزًا أَوْ إِعْرَاضًا فَلاَ جُنَاْحَ عَلَیْهِمَا أَن یُصْلِحَا بَیْنَهُمَا صُلْحًا وَالصُّلْحُ خَیْرٌ وَأُحْضِرَتِ الأَنفُسُ الشُّحَّ وَإِن تُحْسِنُواْ وَتَتَّقُواْ فَإِنَّ اللّهَ کَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرًا  در بسیارى از کتب و تفاسیر اسلامى آمده است که رافع بن خدیج دو همسر مسن خود را طلاق داد و هنوز مدت عده تمام نشده بود که به او گفت : اگر مایل باشى با تو آشتى مى کنم ، ولى اگر همسر دیگرم را بر تو مقدم داشتم ، باید صبر کنى و اگر مایل باشى صبر مى کنم که مدت عده تمام شود و از هم جدا شویم . زن پیشنهاد او را قبول کرد و با هم آشتى کردند. آیه نازل شد و حکم این کار را بیان داشت .  

رسالت انبیاء یکسان است ، نساء 136 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ آمِنُواْ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَالْکِتَابِ الَّذِی نَزَّلَ عَلَى رَسُولِهِ وَالْکِتَابِ الَّذِیَ أَنزَلَ مِن قَبْلُ وَمَن یَکْفُرْ بِاللّهِ وَمَلاَئِکَتِهِ وَکُتُبِهِ وَرُسُلِهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلاً بَعِیدًا   از ابن عباس نقل شده که این آیه درباره جمعى از بزرگان اهل کتاب ؛ مانند عبدالله بن سلام و اسد بن کعب و برادرش ‍ اسید بن کعب و جمعى دیگر نازل گردید؛ زیرا آنها در آغاز خدمت پیامبر ص رسیدند و گفتند: ما به تو و کتاب آسمانى تو و موسى و تورات ایمان مى آوریم ولى به سایر کتاب هاى آسمانى و همچنین سایر انبیاء ایمان نداریم . آیه نازل شد و به آنها تعلیم داد که باید به همه ایمان داشته باشند.

عیسى پسر خدا نیست ، نساء 172-173 لَّن یَسْتَنکِفَ الْمَسِیحُ أَن یَکُونَ عَبْداً لِّلّهِ وَلاَ الْمَلآئِکَةُ الْمُقَرَّبُونَ وَمَن یَسْتَنکِفْ عَنْ عِبَادَتِهِ وَیَسْتَکْبِرْ فَسَیَحْشُرُهُمْ إِلَیهِ جَمِیعًا ﴿172 فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ فَیُوَفِّیهِمْ أُجُورَهُمْ وَیَزیدُهُم مِّن فَضْلِهِ وَأَمَّا الَّذِینَ اسْتَنکَفُواْ وَاسْتَکْبَرُواْ فَیُعَذِّبُهُمْ عَذَابًا أَلُیمًا وَلاَ یَجِدُونَ لَهُم مِّن دُونِ اللّهِ وَلِیًّا وَلاَ نَصِیرًا   جمعى از مفسران در شان نزول این آیات چنین روایت کرده اند که طایفه اى از مسیحیان نجران خدمت پیامبر ص اسلام رسیدند و عرض کردند: چرا نسبت به پیشواى ما خورده مى گیرى ؟ پیامبر ص فرمود: من چه عیبى بر او گذاشتم ؟ گفتند: تو مى گویى او بنده خدا و پیامبر ص او بوده است . آیات نازل شد و به آنها پاسخ گفت .

ملاقات مریض ، نساء 176 یَسْتَفْتُونَکَ قُلِ اللّهُ یُفْتِیکُمْ فِی الْکَلاَلَةِ إِنِ امْرُؤٌ هَلَکَ لَیْسَ لَهُ وَلَدٌ وَلَهُ أُخْتٌ فَلَهَا نِصْفُ مَا تَرَکَ وَهُوَ یَرِثُهَآ إِن لَّمْ یَکُن لَّهَا وَلَدٌ فَإِن کَانَتَا اثْنَتَیْنِ فَلَهُمَا الثُّلُثَانِ مِمَّا تَرَکَ وَإِن کَانُواْ إِخْوَةً رِّجَالاً وَنِسَاء فَلِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الأُنثَیَیْنِ یُبَیِّنُ اللّهُ لَکُمْ أَن تَضِلُّواْ وَاللّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ  بسیارى از مفسران از قول جابربن عبدالله انصارى چنین نقل کرده اند که مى گفت : من شدیدا بیمار بودم ، پیامبر ص به عیادت من آمد و در آنجا وضو گرفت و از آب وضوى خود بر من پاشید. من که در اندیشه مرگ بودم به پیامبر ص عرض کردم : وارث من فقط خواهران منند، میراث آنها چگونه است ؟ این آیه که فرائض ‍ نام دارد، نازل شد و میراث آنها را روشن ساخت .

******************************************************************

وصیت در هنگام مرگ ، مائده 106 یِا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ شَهَادَةُ بَیْنِکُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ حِینَ الْوَصِیَّةِ اثْنَانِ ذَوَا عَدْلٍ مِّنکُمْ أَوْ آخَرَانِ مِنْ غَیْرِکُمْ إِنْ أَنتُمْ ضَرَبْتُمْ فِی الأَرْضِ فَأَصَابَتْکُم مُّصِیبَةُ الْمَوْتِ تَحْبِسُونَهُمَا مِن بَعْدِ الصَّلاَةِ فَیُقْسِمَانِ بِاللّهِ إِنِ ارْتَبْتُمْ لاَ نَشْتَرِی بِهِ ثَمَنًا وَلَوْ کَانَ ذَا قُرْبَى وَلاَ نَکْتُمُ شَهَادَةَ اللّهِ إِنَّا إِذًا لَّمِنَ الآثِمِینَ  در شان نزول این آیه نقل شده که یک نفر از مسلمانان به نام ابن ابى ماریه به اتفاق دو نفر از مسیحیان عرب به نام تمیم و عدى که دو برادر بودند، به قصد تجارت از مدینه خارج شدند. در اثناى راه ابن ماریه که مسلمان بود، بیمار شد و وصیت نامه اى نوشت و آن را در میان اثاث خود مخفى کرد و اموال خویش را به دست دو همسفر نصرانى سپرد. وصیت کرد که آنها را به خانواده او برسانند و از دنیا رفت . همسفران متاع او را گشودند و چیزهاى گران قیمت و جالب آن را برداشتند و بقیه را به ورثه بازگرداندند.

ورثه هنگامى که متاع را گشودند، قسمتى از اموالى که ابن ابى ماریه با خود برده بود در آن نیافتند، ناگاه چشمشان به وصیت نامه افتاد، دیدند که صورت تمام اموال مسروقه در آن ثبت است . مطلب را با آن نفر مسیحى همسفر در میان گذاشتند، آنها انکار کرده و گفتند:هر چه به ما داده بود به شما تحویل داده ایم ! ناچار به پیامبر ص شکایت کردند، آیه نازل شد و حکم آن را بیان کرد.

تقاضاى مشرکان ، انعام 101 بَدِیعُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ أَنَّى یَکُونُ لَهُ وَلَدٌ وَلَمْ تَکُن لَّهُ صَاحِبَةٌ وَخَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ وهُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ   عده اى از قریش خدمت پیامبر ص رسیدند و گفتند: تو براى موسى و عیسى ، خارق عادات و معجزات فراوانى نقل مى کنى و همچنین درباره انبیاى دیگر، تو نیز امثال این کارها را براى ما انجام ده تا ما ایمان آوریم ، پیامبر ص فرمود: مایلید چه کار براى شما انجام دهم ؟ گفتند: از خدا بخواه کوه صفا را تبدیل به طلا کند و بعضى از مردگان پیشین ما به زنده شوند و از آنها درباره حقانیت تو سؤ ال کنیم و نیز، فرشتگان را دسته جمعى با خود بیاور! پیامبر ص فرمود اگر بعضى از این کارها را براى شما بجا آورم ، ایمان مى آورید؟
گفتند:به خدا سوگند، چنین خواهیم کرد. مسلمانان که اصرار مشرکان را در این زمینه دیدند از پیامبر صلى الله علیه و آله تقاضا کردند که چنین کند، شاید ایمان بیاورند. همین که پیامبر ص آماده دعا کردن شد که بعضى از این پیشنهادها را از خدا بخواهد (زیرا بعضى از آنها نا معقول و محال بود) پیک وحى نازل شد، چنین پیام آورد که اگر بخواهى دعوت تو اجابت مى شود ولى در این صورت (چون از هر نظر اتمام حجت خواهد شد و موضوع جنبه حسى و شهود به خود خواهد گرفت ) اگر ایمان نیاورید، همگى سخت کیفر مى بینند.

افسر رشید اسلام ، انعام 122 أَوَ مَن کَانَ مَیْتًا فَأَحْیَیْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ کَمَن مَّثَلُهُ فِی الظُّلُمَاتِ لَیْسَ بِخَارِجٍ مِّنْهَا کَذَلِکَ زُیِّنَ لِلْکَافِرِینَ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ   ابوجهل که از دشمنان سر سخت اسلام و پیامبر صلى الله علیه و آله بود، روزى سخت آن حضرت را آزار داد. حمزه ، عموى شجاع پیامبر صلى الله علیه و آله که تا آن روز اسلام را نپذیرفته بود و همچنان درباره آیین برادرزاده اش مطالعه و اندیشه مى کرد، در آن روز طبق معمول خود براى شکار به بیابان رفته بود، هنگامى که از بیابان برگشت از جریان آزار ابوجهل نسبت به برادرزاده اش با خبر شد. سخت بر آشفت و یکسره به سراغ ابوجهل رفت و چنان بر سر او کوفت که خون جارى شد و با وجود تمام نفوذى که ابوجهل در میان قوم و عشیره خود و حتى در میان مردم مکه داشت ، به ملاحظه شجاعت فوق العاده حمزه ، از نشان دادن عکس العمل خوددارى کرد. سپس حمزه به سراغ پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و اسلام را پذیرفت و از آن روز رسما به عنوان یک افسر رشید اسلام ، تا واپسین دم عمر، از این آیین آسمانى دفاع کرد. آیه درباره این حادثه نازل گردید و وضع ایمان حمزه و پافشارى ابوجهل را در کفر و فساد مشخص ساخت .

تبلیغ ، اعراف 184 أَوَلَمْ یَتَفَکَّرُواْ مَا بِصَاحِبِهِم مِّن جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ نَذِیرٌ مُّبِینٌ ﴿184 مفسران اسلامى چنین نقل کرده اند که پیامبر ص هنگامى که در مکه بود، شبى بر کوه صفا بر آمد و مردم را به سوى توحید و یکتا پرستى دعوت نمود. مخصوصا تمامى طوایف قریش را صدا زد و آنها را از مجازات الهى بر حذر داشت تا مقدار زیادى از شب گذشت ، بت پرستان مکه گفتند: ان صاحبهم قد بات لیلا بصورت الى الصباح !؛ رفیق ما دیوانه شده ، از شب تا صبح نعره مى کشد. در این موقع آیه نازل شد و به آنها در این زمینه پاسخ دندان شکنى داد.

اموال پیامبر صلى الله علیه و آله ، انفال 1 یَسْأَلُونَکَ عَنِ الأَنفَالِ قُلِ الأَنفَالُ لِلّهِ وَالرَّسُولِ فَاتَّقُواْ اللّهَ وَأَصْلِحُواْ ذَاتَ بِیْنِکُمْ وَأَطِیعُواْ اللّهَ وَرَسُولَهُ إِن کُنتُم مُّؤْمِنِینَ  از ابن عباس چنین نقل شده که پیامبر صلى الله علیه و آله در روز جنگ بدر براى تشویق جنگجویان اسلام جوایزى براى آنها تعیین کرد و مثلا فرمود کسى که فلان فرد دشمن را اسیر کند و نزد من بیاورد، چنین پاداشى را به او داد. این تشویق علاوه بر این که روح ایمان و جهاد را در وجود آنها شعله ور ساخت ) سبب شد که سربازان جوان پیامبر ص در یک مسابقه افتخارآمیز، با سرعت به سوى هدف بشتابند. ولى پیرمردان و افراد سالخورده در زیر پرچم ها توقف مى کردند. هنگامى که جنگ بدر پایان پذیرفت ، جوانان براى گرفتن پاداش هاى افتخارآمیز خود به خدمت پیامبر ص شتافتند، اما پیرمردان به آنها گفتند که ما نیز سهمى داریم ؛ زیرا تکیه گاه و مایه دلگرمى شما بودیم و اگر کار بر شما سخت مى شد و عقب نشینى مى کردید، حتما به سوى ما مى آمدید. در این موقع ، میان دو نفر از انصار مشاجره لفظى پیدا شد و راجع به غنایم جنگى با یکدیگر گفتگو کردند. آیه نازل شد و با صراحت غنایم را متعلق به پیغمبر ص معرفى کرد که هر گونه بخواهد با آن رفتار کند.پیامبر ص هم آن را به طور مساوى در میان همه جنگجویان تقسیم کرد و دستور داد که میان برادران دینى صلح و اصلاح شود. ﴿1

اشاره خیانت ، انفال 27 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَخُونُواْ اللّهَ وَالرَّسُولَ وَتَخُونُواْ أَمَانَاتِکُمْ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ  * از امام باقر و امام صادق علیه السلام چنین روایت کرده اند که پیامبر دستور داد یهود بنى قریظه (طایفه از یهود مدینه ) را محاصره کنند، این محاصره بیست و یک شب ادامه یافت ، لذا ناچار شدند پیشنهاد صلحى همانند صلحى که برادرانش ‍ از طایفه بنى نضیر (گروه دیگرى از مدینه ) کرده بودند، بکنند؛ به این ترتیب که از سرزمین مدینه و به سوى شام بروند. پیامبر ص از این پیشنهاد امتناع کرد (شاید به این جهت که صداقتشان در این پیشنهاد مشکوک بود) و فرمود تنها باید حکمیت سعد بن معاذ را بپذیرند. آنها تقاضا کردند که پیامبر ص ابولبابه را که یکى از یاران پیامبر ص در مدینه بود، نزد آنها بفرستد و این در حالى بود که ابولبابه با آنها سابقه دوستى داشت و خانواده و فرزندان و اموالش نزد آنها بود. پیامبر ص این پیشنهاد را قبول کرد و ابولبابه را نزد آنها فرستاد. آنها با ابولبابه مشورت کردند که آیا صلاح است حکمیت سعد بن معاذ را بپذیرند؟ ابولبابه اشاره به گلوى خود کرد؛ یعنى اگر بپذیرد کشته خواهید شد، تن به این پیشنهاد ندهید. پیک وحى خدا، جبرئیل ، این موضوع را به پیامبر ص خبر داد. ابولبابه مى گوید هنوز کام برنداشته بودم که متوجه شدم که من به خدا و پیامبر ص خیانت کرده ام . آیه درباره او نازل شد. در این هنگام ابولبابه سخت پریشان گشت ، به طورى که خود را با طنابى به یکى از ستون هاى مسجد پیامبر ص بست و گفت به خدا سوگند نه غذا و نه آب مى خورم تا مرگ من فرا رسد، مگر این که خداوند توبه مرا بپذیرد. هفت شبانه روز گذشت . نه غذا خورد و نه آب نوشید؛ آن چنان که بى هوش به روى زمین افتاد. خداوند توبه او را پذیرفت . این خبر به وسیله مو منان به اطلاع او رسید ولى سوگند یاد کرد که من خود را از ستون باز نمى کنم تا پیامبر ص بیاید و مرا بگشاید. پیامبر ص آمد و او را گشود. ابولبابه گفت براى تکمیل توبه خود، خانه ام را که در آن مرتکب گناه شده ام ، رها خواهم ساخت و از تمام اموالم صرف نظر مى کنم . پیامبر ص فرمود:کافى است که یک سوم از اموالت را در راه خدا صدقه بدهى .

غار ثور ، انفال 29 یِا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ إَن تَتَّقُواْ اللّهَ یَجْعَل لَّکُمْ فُرْقَاناً وَیُکَفِّرْ عَنکُمْ سَیِّئَاتِکُمْ وَیَغْفِرْ لَکُمْ وَاللّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ   مفسران و محدثان ، آیه را اشاره به حوادثى مى دانند که منتهى به هجرت پیامبر صلى الله علیه و آله از مکه به مدینه شد.این حوادث که با تغییراتى مختلف نقل شده ، همگى یک حقیقت را تعقیب مى کند و آن این که خداوند به طرز اعجازآمیزى پیامبر ص را از دام یک و قطعى رهایى بخشید. جریان حادثه طبق نقل در المنثور چنین است : گروهى از قریش و اشراف مکه از قبایل مختلف جمع شدند تا در دارالندوه (محل جلسات بزرگان مکه ) اجتماع کنند و درباره خطرى که از ناحیه پیامبر ص آنها را تهدید مى کرد بیندیشند.
مى گویند )در اثناى راه پیرمرد خوش ظاهرى به آنها بر خورد کرد که در واقع همان شیطان بود (یا انسانى که داراى روح و فکر شیطانى از او پرسید تو کیستى ؟ گفت : پیرمردى از اهل نجد هستم ، چون شما با خبر شدم خواستم در مجلس ‍ شما حضور یابم و عقیده و خیر خواهى خود را از شما دریغ ندارم . گفتند:بسیار خوب ، داخل شو! او هم همراه آنها به دارالندوه وارد شد. یکى از حاضران رو به جمعیت کرد و گفت :درباره این مرد (اشاره به پیامبر ص اسلام ) باید فکرى کنید؛ زیرا به خدا سوگند بیم آن مى رود که بر شما پیروز گردد (آیین و عظمت شما را در هم پیچد) یکى پیشنهاد کرد او را حبس ‍ کنید تا در زندان جان بدهد.
پیر مرد نجدى این نظر را رد کرد و گفت بیم آن مى رود که طرفدارانش بریزند و در یک فرصت مناسب او را از زندان آزاد کنند و او را از این سرزمین بیرون ببرند، باید فکر اساسى ترى بکنید. دیگرى گفت :او را از میان خود بیرون کنید تا از دست او راحت شوید؛ زیرا همین که از میان شما بیرون برود، هر کار کند ضررى به شما نخواهد زد و سرو کارش با دیگران است . پیر مرد نجدى گفت به خدا سوگند این هم عقیده درستى نیست ، مگر شیرینى گفتار و بلاغت زبان و نفوذ او را در دل ها نمى بینید؟ اگر این کار را انجام دهید به سراغ سایر عرب مى رود و گرد او را مى گیرند، سپس با انبوه جمعیت به سراغ سایر شما باز مى گردد و شما را از شهرهاى خود مى راند و بزرگان شما را به قتل مى رساند! جمعیت گفتند به خدا راست مى گوید، فکر دیگرى کنید.
ابوجهل که تا آن وقت ساکت بود، به سخن درآمد و گفت :من عقیده اى دارم ؟ غیر از آن را صحیح نمى دانم ! گفتند چه عقیده اى ؟ گفت از هر قبیله اى جوانى شجاع و شمشیرزن را انتخاب مى کنیم و به دست هر یک شمشیر برنده اى مى دهیم تا در فرصتى مناسب ، دسته جمعى به او حمله کنند و هنگامى که به این صورت او را به قتل برسانند، خونش در همه قبایل پخش مى شود و باور نمى کنم طایفه بنى هاشم بتوانند با همه طوایف قریش بجنگند و مسلما در این صورت به خون بها راضى مى شوند و ما هم از آزار او راحت خواهیم شد.

پیر مرد نجدى (با خوشحالى ) گفت :به خدا راى صحیح همین است که این جوانمرد گفت . من هم غیر از آن عقیده اى ندارم (و به این ترتیب ، این پیشنهاد به اتفاق عموم پذیرفته شد) و آنها با این تصمیم پراکنده شدند. جبرئیل فرود آمد و به پیامبر ص دستور داد که شب در بستر خویش نخوابد. پیامبر ص شبانه به سوى غار (ثور) حرکت کرد و سفارش نمود على ع در بستر او بخوابد. هنگامى که صبح شد و به خانه او ریختند و جستجو کردند، على ع را در بستر پیامبر ص دیدند و به این ترتیب نقشه هاى آنان را نقش بر آب شد. صدا زدند پس محمد کجاست ؟ فرمود نمى دانم ، آنها به دنبال در پاى پیامبر ص حرکت کردند تا به کوه رسیدند و به نزدیکى غار، اما با تعجب دیدند که تار عنکبوتى در جلو غار نمایان است ، به یکدیگر گفتند اگر او در این غار بود، اثرى از این تارهاى عنکبوت بر در غار وجود نداشت و به این ترتیب بازگشتند. پیامبر ص سه روز در غار ماند (و هنگامى که دشمنان همه بیابان هاى مکه را جستجو کردند و خسته و مایوس بازگشتند، او به سوى مدینه حرکت کرد.

افتخارات بجا و نابجا ، انفال آیه ؟؟؟؟؟؟؟

روایات مختلفى در کتب اهل سنت و شیعه نقل شده است که از میان آنها آن جه صحیح تر به نظر مى رسد در ذیل مى آوریم . دانشمند معروف اهل سنت حاکم ابوالقاسم حسکانى از بریدة نقل مى کند که شیبه و عباس هر کدام بر دیگرى افتخار مى کردند و در این باره مشغول به سخن بودند که على ع از کنار آنها گذشت و پرسید به چه چیز افتخار مى کنید؟ عباس گفت :امتیازى به من داده شده که احدى ندارد و آن مساله آب دادن به حجاج خانه خداست . شبیه گفت من تعمیر کننده مسجدالحرام و کلیددار خانه کعبه هستم . على ع گفت :با این که از شما حیا مى کنم ، باید بگویم که با این سن کم افتخارى دارم که شما ندارید. آنها پرسیدند کدام افتخار؟! فرمود:من با شمشیر جهاد کردم تا شما ایمان به خدا و پیامبر ص آورید. عباس خشمناک شد، برخاست و دامن کشان به سراغ پیامبر ص آمد و (به عنوان شکایت ) گفت :آیا نمى بینى على چگونه با من سخن مى گوید؟

پیامبر ص فرمود:على را صدا کنید، هنگامى که به خدمت پیامبر ص آمد، حضرت فرمود: چرا این گونه با عمویت عباس سخن گفتى ؟ على ع عرض کرد: اى رسول خدا! اگر من او را ناراحت ساختم با بیان حقیقت بوده است . در برابر گفتار حق ، هر کسى مى خواهد ناراحت شود و هر کس مى خواهد خشنود! جبرئیل نازل شد و گفت :اى محمد! پروردگارت به تو سلام مى فرستد و مى گوید این آیات را بر آنها بخوان اجلتم سقایة الحاج و...؛ آیا سیراب کردن حجاج و عمران مسجدالحرام را هم ، چون ایمان به خدا و روز رستاخیز و جهاد در راه او برقرار دادید، هرگز مساوى نیستند. همین روایت با همین مضمون یا با تفاوت کمى در کتاب هاى فراوانى از اهل سنت ؛ مانند تفسیر طبرى ، ثعلبى ، اصحاب النزول واحدى ، تفسیر خازن بغدادى ، معالم التنزیل علامه جعفرى ، مناقب ابن مغازلى و...نقل شده است .

سوره‏های توبه ، هود ، رعد و نحل

جنگ و جمع آورى محصول پروردگار ، توبه آیه 38 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ مَا لَکُمْ إِذَا قِیلَ لَکُمُ انفِرُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الأَرْضِ أَرَضِیتُم بِالْحَیَاةِ الدُّنْیَا مِنَ الآخِرَةِ فَمَا مَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا فِی الآخِرَةِ إِلاَّ قَلِیلٌ ﴿38 گفته اند وقتى که رسول الله ص از طایف برگشت ، امر به جهاد با رومیان کرد و آن زمان ، وقت جمع آورى محصولات بود. اصحاب دوست داشتند براى جمع آورى محصول در محل بمانند. براى آنها سخت بود که به جنگ بروند، وقتى که پیامبر ص براى جنگ کرد، عده کمى با آن حضرت شرکت کردند. در این جا بود که آیه نازل شد و فرمود:آیا راضى شدید به زندگى دنیا و زندگى دنیا نسبت به آخرت کم است .

عشق بى مورد ، توبه آیه 49 وَمِنْهُم مَّن یَقُولُ ائْذَن لِّی وَلاَ تَفْتِنِّی أَلاَ فِی الْفِتْنَةِ سَقَطُواْ وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکَافِرِینَ گروهى از مفسران نقل کرده اند هنگامى که پیامبر ص مسلمانان را آماده جنگ تبوک کرده و دعوت به حرکت مى کرد، یکى از رؤ ساى طایفه بنى سلمه به نام جد بن قیس که در صف منافقان بود، خدمت پیامبر ص آمد و عرض کرد:اگر اجازه دهید من در این میدان جنگ حاضر نشوم ؛ زیرا علاقه شدیدى به زنان دارم ، به خصوص اگر چشمم به دختران رومى بیفتد، ممکن است دل از دست بدهم و مفتون آنها شوم و دست از کارزار بکشم ! پیامبر ص به او اجازه داد. در این موقع ، آیه نازل شد و عمل آن شخص را محکوم ساخت . پیامبر ص رو به گروهى از بنى سلمه کرد و فرمود:بزرگ شما کیست ؟ گفتند:جد بن قیس ، ولى او مرد بخیل و ترسویى است . فرمود: چه دردى بدتر از درد بخل ، سپس فرمود:بزرگ شما آن جوان سفیدرو بشر بن براء است (که مردى است پر سخاوت و گشاده روى.

خوش باورى مصلح ، توبه 61 وَمِنْهُمُ الَّذِینَ یُؤْذُونَ النَّبِیَّ وَیِقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَیْرٍ لَّکُمْ یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَیُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنِینَ وَرَحْمَةٌ لِّلَّذِینَ آمَنُواْ مِنکُمْ وَالَّذِینَ یُؤْذُونَ رَسُولَ اللّهِ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ   گفته اند این آیه درباره گروهى از منافقان نازل شده که دور هم نشسته بودند و سخنان ناهنجار درباره پیامبر صلى الله علیه و آله مى گفتند، یکى از آنان گفت :این کار را نکنید؛ زیرا مى ترسم به گوش محمد برسد، و او به ما بد بگوید و مردم را بر ضد ما بشوراند یکى از آنان که نامش جلاس بود گفت :مهم نیست ، ما هر چه بخواهیم مى گوییم و اگر به گوش او رسید، نزد وى مى رویم و انکار مى کنیم و او از ما مى پذیرد؛ زیرا محمد ص آدم خوش باور و دهن بینى است و هر کس هر چه بگوید قبول مى کند. در این هنگام آیه نازل شد و به آنها پاسخ گفت .

جنگ و جمع آورى محصول پروردگار ، توبه 38 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ مَا لَکُمْ إِذَا قِیلَ لَکُمُ انفِرُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الأَرْضِ أَرَضِیتُم بِالْحَیَاةِ الدُّنْیَا مِنَ الآخِرَةِ فَمَا مَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا فِی الآخِرَةِ إِلاَّ قَلِیلٌ ﴿38توطئه قتل پیامبر صلى الله علیه و آله ، توبه آیه 64 یَحْذَرُ الْمُنَافِقُونَ أَن تُنَزَّلَ عَلَیْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِمَا فِی قُلُوبِهِم قُلِ اسْتَهْزِؤُواْ إِنَّ اللّهَ مُخْرِجٌ مَّا تَحْذَرُونَ ﴿64گروهى از منافقان در یک جلسه سرى براى قتل پیامبر ص توطئه کردند که پس از مراجعت از جنگ تبوک ، در یکى از گردنه هاى سر راه به صورت ناشناس کمین کرده ، شتر پیامبر صلى الله علیه و آله را رم دهند و حضرت را به قتل برسانند. خداوند پیامبرش را از این نقشه آگاه ساخت و او دستور داد جمعى از مسلمانان مراقب باشند و آنها را متفرق سازند.
هنگامى که پیامبر ص به آن عقبه (گردنه ) رسید عمار مهار مرکب پیامبر ص را در دست داشت و حذیفه از از پشت سر آن را مى راند. در این هنگام گروه منافقان که گویا صورت هاى خود را پوشیده بودند فرا رسیدند. پیامبر ص به حذیفه فرمود:به صورت مرکب هاى آنها بزن و آنها را دور کن . حذیفه چنین کرد. هنگامى که پیامبر ص بدون خطر از عقبه گذشت به حذیفه فرمود: آنها را نشناختى ؟ عرض کرد:نه ، هیچ یک از آنها را نشناختم . سپس رسول خدا علیه السلام نام همه آنها را براى او برشمرد. آنها را به قتل برساند؟ فرمود:دوست ندارم عرب بگویند هنگامى که محمد بر یارانش پیروز شد پیروز شد به کشتن آنها پرداخت !

دنیا طلبى ، توبه 75 وَمِنْهُم مَّنْ عَاهَدَ اللّهَ لَئِنْ آتَانَا مِن فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَلَنَکُونَنَّ مِنَ الصَّالِحِینَ  یکى از انصار به نام ثعلبه بن حاطب که مرد فقیرى بود و مرتب به مسجد پیامبر ص مى آمد و اصرار داشت که پیامبر صلى الله علیه و آله دعا کند تا خداوند مال فراوانى به او بدهد! پیغمبر ص به او فرمود: قلیل تودى شکره خیر من کثیر لا تطیقه ؛ مقدار کمى که حقش را بتوانى ادا کنى ، بهتر از مقدار زیادى است که توانایى اداى حقش را نداشته باشى آیا بهتر نیست که تو به پیامبر ص خدا تاسى جویى و به زندگى ساده اى بسازى ؟ ولى ثعلبه دست بردار نبود و سر انجام به پیامبر ص عرض کرد:به خدایى که تو را به حق فرستاده سوگند یاد مى کنم که اگر خداوند ثروتى به من عنایت کند، تمام کند، تمام حقوق آن را مى پردازم . پیامبر ص براى او دعا کرد.
چیزى نگذشت که طبق روایتى پسر عموى ثروتمند او از دنیا رفت و پروت سرشارى به او رسید و طبق روایت دیگرى ، گوسفندى خرید و آن چنان زاد و ولد کرد که نگهدارى آنها در مدینه ممکن نبود، ناچار به آبادى هاى اطراف مدینه روى آورد و چنان مشغول و سر گرم زندگى مادى شد که در نماز جماعت و حتى نماز جمعه نیز، شرکت نمى کرد.
پس از مدتى ، پیامبر ص ماءمور جمع آورى زکات را نزد او فرستاد تا زکات اموال او را بگیرد ولى مرد کم ظرفیت و تازه به نوار رسیده و بخل ، از پرداخت حق الهى خوددارى کرد. نه تنها خوددارى کرد بلکه به اصل تشریع این حکم نیز اعتراض نمود و گفت :این حکم برابر جزیه است ؛ یعنى ما مسلمان شده ایم که از پرداخت جزیه معاف باشیم و با پرداخت زکات ، چه فرقى میان ما و غیر مسلمانان باقى مى ماند؟! در حالى که او نه مفهوم جزیه را فهمیده بود و نه مفهوم زکات را و یا فهمیده بود اما دنیا پرستى اجازه بیان حقیقت و اظهار حق به او نمى داد. به هر حال ، هنگامى که پیامبر ص سخن او را شنید فرمود:یا ویح ثعلبه !؛ واى بر ثعلبه ! در این هنگام آیه نازل شد.

انفاق اندک ، توبه 79 الَّذِینَ یَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِینَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ فِی الصَّدَقَاتِ وَالَّذِینَ لاَ یَجِدُونَ إِلاَّ جُهْدَهُمْ فَیَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللّهُ مِنْهُمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ   پیامبر ص اسلام تصمیم داشت لشکر اسلام را براى مقابله با دشمن (احتمالا براى جنگ تبوک ) آماده سازد و نیاز به گرفتن کمک از مردم داشت . هنگامى که نظر خود را اظهار فرمود، کسانى که توانایى داشتند مقدار قابل ملاحظه اى به عنوان زکات یا کمک بلاعوض به ارتش اسلام خدمت کردند. ولى بعضى از کارگران کم درآمد مسلمان ؛ مانند ابوعقیل انصارى با تحمل کار اضافى و کشیدن آب در شب و تهیه دو یک من خرما که یک من آن را براى خانواده خویش ذخیره کرده و یک من دیگر را خدمت پیامبر ص آوردند، کمک ظاهرا ناچیزى به برنامه بزرگ اسلامى نمودند. ولى منتفقان عیب جو به هر یک از این دو گروه ایراد مى گرفتند، کسانى را که کمک زیادى کرده بودند، به عنوان ریاکار معرفى مى کردند و کسانى را که مقدار کمى کمک نموده بودند، به باد مسخره و استهزاء مى گرفتند که آیا لشکر اسلام نیاز به چنین کمکى دارد؟
آیه نازل شد و شدیدا آنها را تهدید کرد و از عذاب خداوند بیم داد!

مسجد منافقین ، توبه 108 لاَ تَقُمْ فِیهِ أَبَدًا لَّمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوَى مِنْ أَوَّلِ یَوْمٍ أَحَقُّ أَن تَقُومَ فِیهِ فِیهِ رِجَالٌ یُحِبُّونَ أَن یَتَطَهَّرُواْ وَاللّهُ یُحِبُّ الْمُطَّهِّرِینَ  مفسران گفته اند عمرو بن عوف مسجدى ساخت به نام قبا و از پیامبر ص خواست که تشریف بیاورد و در آن مسجد نماز بخواند. پیامبر ص پیشنهاد او را پذیرفت .تشریف برد و در آن مسجد نماز اقامه کرد. عده اى از منافقان ، از جمله غنم بن عوف حسادت ورزید. با خود گفتند ما هم مسجدى درست مى کنیم و به نماز جماعت پیامبر ص حاضر نمى شویم .
مسجدى کنار مسجد قبا درست کردند. وقتى تمام شد، پیش ‍ پیامبر ص آمدند و از آن بزرگوار خواستند که تشریف بیاورد و نمازى در آنجا بخواند و با چرب زبانى گفتند که ما مى خواهیم شما در اینجا نماز بخوانید و دعا کنید تا متبرک شویم . پیامبر ص که در حال آماده شدن براى رفتن به جنگ تبوک بود، فرمود:ما در حال سفر هستیم و وقتى که بازگشتیم مى آییم انشاء الله و نماز مى خوانیم . وقتى پیامبر ص که از جنگ بازگشت ، آیه نازل شد که این مسجد ضرار است و براى تفرقه بین مسلمانان و براى جنگ با خدا و رسول ساخته شده است و آنها دروغ مى گویند و آن را به خاطر دورى به مسجدالحرام و غیره بنا نهاده اند.

سستى در رفتن به جبهه ، توبه آیه 117 لَقَد تَّابَ الله عَلَى النَّبِیِّ وَالْمُهَاجِرِینَ وَالأَنصَارِ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُ فِی سَاعَةِ الْعُسْرَةِ مِن بَعْدِ مَا کَادَ یَزِیغُ قُلُوبُ فَرِیقٍ مِّنْهُمْ ثُمَّ تَابَ عَلَیْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُوفٌ رَّحِیمٌ   سه نفر از مسلمانان به نام هاى کعب بن مالک و مراة بن ربیع و هلال بن ربیع از شرکت در جنگ تبوک و حرکت همراه پیامبر ص سرباز زدند، ولى این به خاطر آن نبود که جزء دار و دسته منافقان باشند، بلکه به خاطر سستى و تنبلى بود. چیزى نگذشت که پشیمان شدند. هنگامى که پیامبر ص از صحنه تبوک به مدینه بازگشتند، خدمتش رسیدند و عذرخواهى کردند، اما پیامبر ص حتى یک جمله با آنها سخن نگفت و به مسلمانان نیز، دستور داد که احدى با آنها سخن نگوید. آنها در یک محاصره عجیب اجتماعى قرار گرفتند تا آنجا که کودکان و زنان نزد پیامبر ص آمدند و اجازه خواستند که از آنها جدا شوند. پیامبر ص اجازه جدایى نداد ولى دستور داد که به آنها نزدیک نشوند. فضاى مدینه با تمام وسعتش چنان بر آنها تنگ شد که مجبور شدند براى نجات از این خودراى و رسوایى بزرگ ، شهر را ترک گویند و به قله کوه هاى اطراف مدینه پناه ببرند. از جمله مسایلى که ضربه شدیدى بر روحیه آنها وارد کرد، این بود که کعب بن مالک مى گفت روزى در بازار مدینه با ناراحتى نشسته بودم ، دیدم یک نفر مسیحى سراغ مرا مى گیرد، هنگامى که مرا شناخت نامه اى از پادشاه غسان به دست من داد که در آن نوشته بود اگر صاحبت ترا از خود رانده به سوى ما بیا. حال من منقلب شد، گفتم اى واى بر من ، کارم به جایى رسیده است که دشمنان در من طمع دارند! خلاصه بستگان آنها برایشان غذا مى آوردند اما حتى یک کلمه با آنها سخن نمى گفتند.
مدتى به این صورت گذشت ، پیوسته انتظار مى کشیدند که توبه آنها قبول شود و آیه اى بر دلیل بر قبول توبه آنها باشد نازل گردد. اما خبرى نبود. در این هنگام ، فکرى به نظر یکى از آنان رسید و به دیگران گفت : اکنون که مردم با ما قطع رابطه کرده اند، چه بهتر که ما هم از یکدیگر قطع رابطه کنیم . آنها چنین کردند؛ به طورى که حتى یک کلمه با یکدیگر سخن نگفتند و دو نفر از آنان با هم نبودند و به این ترتیب ، سرانجام پس از پنجاه روز توبه و تضرع به پیشگاه خداوند، توبه آنان قبول شد و آیه در این زمینه نازل گردید.

فکر نیکو ، توبه 117 لَقَد تَّابَ الله عَلَى النَّبِیِّ وَالْمُهَاجِرِینَ وَالأَنصَارِ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُ فِی سَاعَةِ الْعُسْرَةِ مِن بَعْدِ مَا کَادَ یَزِیغُ قُلُوبُ فَرِیقٍ مِّنْهُمْ ثُمَّ تَابَ عَلَیْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُوفٌ رَّحِیمٌ   آیه در مورد غزوه تبوک و مشکلات طاقت فرسایى که به مسلمانان در این جنگ رسید نازل شد. این مشکلات به قدرى بود که گروهى تصمیم به بازگشت گرفتند، اما لطف و توفیق الهى شامل حالشان شده و همچنان پا برجا ماندند.از جمله کسانى که مى گویند آیه در مورد او نازل شده ابوحثیمه است که از یاران پیغمبر ص بود نه از منافقان ، ولى بر اثر سستى از حرکت به سوى میدان تبوک ، به اتفاق پیامبر ص خوددارى کرد.

ده روز از این واقعه گذشت . هوا گرم و سوزان بود. روزى نزد همسران خود آمد، در حالى که سایبان هاى او را مرتب و آماده و آب خنگ و طعام خوبى مهیا و فراهم ساخته بودند.او ناگهان در فکر فرو رفت و به یاد پیشواى خود پیامبر ص افتاد و گفت : رسول خدا ص که هیچ گناهى ندارد و خداوند گذشته و آینده او را تضمین فرموده ، در میان بادهاى سوزان بیابان ، اسلحه بدوش گرفته و رنج این سفر دشوار را بر خود تحمیل کرده است .
ابوحثیمه را ببین که در سایه خنگ و کنار غذاى آماده و زنان زیبا قرار گرفته است ، این انصاف نیست . سپس رو به همسران خود کرد و گفت :به خدا قسم با هیچ کدام از شما یک کلمه سخن نمى گویم و در زیر این سایبان قرار نمى گیرم تا به پیامبر ص ملحق شوم . این سخن را گفت و زاد و توشه برگرفت و بر شترهاى خویش ‍ سوار شد و حرکت کرد. هر قدر همسرانش خواستند با او سخن بگویند، او کلمه اى بر زبان جارى نکرد و همچنان به حرکت ادامه داد تا به نزدیکى تبوک رسید.
مسلمانان به یکدیگر مى گفتند:این سوارى است که از کناره جاده مى گذرد، اما پیامبر ص فرمود این سوار! ابوحثیمه باشد بهتر است . هنگامى که نزدیک شد و او را شناختند، گفتند آرى ابوحثیمه است . شتر خود را بر زمین خواباند و به پیامبر ص سلام گفت و ماجراى خویش را باز گو کرد. پیامبر ص به او خوش آمد گفت و براى او دعا کرد و از جمله کسانى که قلبش متمایل به باطل بود، اما به خاطر آمادگى روحى خداوند او را متوجه حق ساخت و ثابت قدم گردانید.

برادرى على علیه السلام ، هود آیه 12 فَلَعَلَّکَ تَارِکٌ بَعْضَ مَا یُوحَى إِلَیْکَ وَضَآئِقٌ بِهِ صَدْرُکَ أَن یَقُولُواْ لَوْلاَ أُنزِلَ عَلَیْهِ کَنزٌ أَوْ جَاء مَعَهُ مَلَکٌ إِنَّمَا أَنتَ نَذِیرٌ وَاللّهُ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ وَکِیلٌ   از امام صادق ع نقل شده که پیامبر صلى الله علیه و آله به على ع فرمود:من از خدا خواسته ام که میان من و تو برادرى برقرار سازد و این درخواست قبول شد، و نیز خواسته ام که تو را وصى من کند، این درخواست نیز اجابت گردید، هنگامى که این سخن به گوش بعضى از مخالفان رسید (از روى عداوت و دشمنى گفتند به خدا سوگند یک من خرما در یک مشک خشکیده ، از آن چه محمد ص از خداى خود خواست بهتر است (اگر راست مى گوید) چرا از خدا نخواست فرشته اى براى یارى او بر دشمنان بفرستد و یا گنجى که او را از فقر نجات دهد. آیه نازل شد و به آنها پاسخ داد.

مدعى دروغین نبوت ، رعد 30-32 کَذَلِکَ أَرْسَلْنَاکَ فِی أُمَّةٍ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهَا أُمَمٌ لِّتَتْلُوَ عَلَیْهِمُ الَّذِیَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ وَهُمْ یَکْفُرُونَ بِالرَّحْمَنِ قُلْ هُوَ رَبِّی لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَإِلَیْهِ مَتَابِ ﴿30 وَلَوْ أَنَّ قُرْآنًا سُیِّرَتْ بِهِ الْجِبَالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الأَرْضُ أَوْ کُلِّمَ بِهِ الْمَوْتَى بَل لِّلّهِ الأَمْرُ جَمِیعًا أَفَلَمْ یَیْأَسِ الَّذِینَ آمَنُواْ أَن لَّوْ یَشَاء اللّهُ لَهَدَى النَّاسَ جَمِیعًا وَلاَ یَزَالُ الَّذِینَ کَفَرُواْ تُصِیبُهُم بِمَا صَنَعُواْ قَارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَرِیبًا مِّن دَارِهِمْ حَتَّى یَأْتِیَ وَعْدُ اللّهِ إِنَّ اللّهَ لاَ یُخْلِفُ الْمِیعَادَ ﴿31 وَلَقَدِ اسْتُهْزِىءَ بِرُسُلٍ مِّن قَبْلِکَ فَأَمْلَیْتُ لِلَّذِینَ کَفَرُواْ ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کَانَ عِقَابِ ﴿32

مفسران گفته اند که آیه اول ، در صلح حدیبیه در سال ششم هجرت نازل شده است . در آن هنگام که مى خواستند صلح نامه را بنویسند پیامبر ص به على ع فرمود:بنویس بسم الله الرحمن الرحیم ... سهیل بن عمرو و سایر مشرکان گفتند ما رحمان را نمى شناسیم ! تنها یک رحمان داریم و آن در بهامه است مقصودشان مسیلمه کذاب بود که دعوى نبوت داشت ) بلکه باید بنویسى باسمک اللهم همان گونه که در زمان جاهلیت مى نوشتند. پس پیامبر ص به على ع فرمود:بنویس :این صلح نامه اى است که محمد رسول الله ... مشرکان قریش گفتند:اگر تو رسول خدا بودى و ما با تو جنگ مى کردیم و راه خدا را بر تو مى بستیم ، بسیار ستم کار بودیم (دعوا در همین رسالت است ) و لکن بنویس ‍ این صلح نامه محمد بن عبدالله است ... در این هنگام ، یاران پیامبر ص بر آشفتند و گفتند:اجازه بده ما با این ها پیکار کنیم ، پیامبر ص فرمود:نه همان گونه که این ها مى خواهند بنویس . در این هنگام ، آیه نازل شده و در مورد لجاجت ، بهانه گیرى و مخالفت آنان با نام رحمان که از اوصاف قطعى خداوند است ، شدیدا آنها را سرزنش کرد.

لجوجان مشرک ، رعد 32 وَلَقَدِ اسْتُهْزِىءَ بِرُسُلٍ مِّن قَبْلِکَ فَأَمْلَیْتُ لِلَّذِینَ کَفَرُواْ ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کَانَ عِقَابِ ﴿32

بعضى از مفسران گفته اند که آیه در پاسخ جمعى از مشرکان مکه نازل شده است که در پشت خانه کعبه بودند و به دنبال پیامبر ص فرستادند. پیامبر ص (به امید هدایت آنها) نزدشان آمد، عرض کردند: اگر دوست دارى از تو پیروى کنیم این کوه هاى مکه را به وسیله قرآنت عقب گردان تا کمى این زمین تنگ و محدود ما گسترش یابد! و زمین را بشکاف و چشمه ها و نهرهایى در این جا پدید آور تا درختانى را غرس کرده زراعت نماییم ! تو به گمان خود کمتر از او نیستى که خداوند کوه ها را براى او مسخر مى کرده بود که با او هم صدا شده ، تسبیح خدا مى گفتند، یا این که باد را مسخر ما گردان که بر دوش آن سوار شویم و به شام رویم و مشکلاتمان را حل کنیم و مایحتاج خود را تهیه نماییم و همان روز بازگردیم ! همان گونه که مسخر سلیمان بود.
تو به گمان خود از سلیمان کمتر نیستى و نیز، جدت قصى (جد طایفه قریش ) یا هر کس دیگر از مردگان ما را مى خواهى زنده کن تا از او سؤ ال کنیم که آیا آن چه تو مى گویى حق است یا باطل ؛ زیرا عیسى علیه السلام مردگان را زنده مى کرد و تو کمتر از عیسى نیستى ! در این هنگام ، آیه نازل شد و به آنها گوشزد کرد که همه آن چه را مى گویید از سر لجاجت است نه براى ایمان آوردن ، وگرنه معجزه کافى براى ایمان آوردن ارایه شده است .

معامله پرسود ، نحل 41-42 وَالَّذِینَ هَاجَرُواْ فِی اللّهِ مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُواْ لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً وَلَأَجْرُ الآخِرَةِ أَکْبَرُ لَوْ کَانُواْ یَعْلَمُونَ .  الَّذِینَ صَبَرُواْ وَعَلَى رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ   گروهى از مسلمانان ؛ مانند بلال و عمار یاسر و صهیب و خباب پس از اسلام آوردن ، در مکه سخت تحت فشار بودند و براى تقویت اس لام و رساندن صداى نور به دیگران ، پس از هجرت پیامبر ص به مدینه هجرت کردند. هجرتى که باعث پیروزى آنها و دیگران شد. در این میان صهیب که مرد مسنى بود به مشرکان چنین پیشنهاد کرد:من پیرمردم و بودن من با شما سودى به حال شما ندارد و اگر مخالفان باشم ، قدرت بر زیان زدن به شما را ندارم .بیایید اموال مرا بگیرید به مدینه بروم ، آنها موافقت کردند. صهیب تمام اموال خود را به آنها داد و به سوى پیامبر ص هجرت کرد. بعضى به صهیب گفتند: معامله پر سودى کردى ! آیات نازل شد و پیروزى او و امثال او را در این جهان و جهان آخرت بازگو کرد.

حق پذیران ، نحل آیه 95-97 وَلاَ تَشْتَرُواْ بِعَهْدِ اللّهِ ثَمَنًا قَلِیلاً إِنَّمَا عِندَ اللّهِ هُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ ﴿95 مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَمَا عِندَ اللّهِ بَاقٍ وَلَنَجْزِیَنَّ الَّذِینَ صَبَرُواْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ ﴿96 مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ ﴿97

مرحوم طبرسى ، مفسر بزرگ از این عباس چنین نقل مى کند که مردى از اهالى حضر موت خدمت پیامبر ص رسید و عرض کرد:اى رسول خدا! همسایه اى به نام امروءالقیس دارم که قسمتى از زمین مرا غضب کرده است و مردم گواه صدق منند، ولى چون براى او احترام بیشترى قایلند، حاضر به حمایت من نیستند. پیامبر ص امروءالقیس را خواست و از او در این زمینه سؤ ال کرد.او در پاسخ همه چیز را انکار کرد. پیامبر ص به او پیشنهاد سوگند کرد ولى شاکى عرض کرد:یا رسول الله ! این مرد بى بند و بارى است که براى او هیچ مانعى ندارد که سوگند دروغ یاد کند. پیامبر ص فرمود:به حال چاره اى نیست ، یا باید شهود بیاورى و یا باید تسلیم او سوگند او شوى ، به هنگامى که امروء القیس برخواست تا سوگند یاد کند، پیامبر ص به او مهلت داد و فرمود:در این باره بیندیش و بعدا سوگند یاد کن .
آن دو بازگشتند و آیه نازل شد و آنها را از سوگند دروغ و عواقب آن بر حذر داشت .هنگامى که پیامبر ص این آیه را براى آنها خواند امروءالقیس گفت حق است . آن چه نزد من است سر انجام فانى مى شود و این مرد راست مى گوید. من قسمتى از زمین او را غصب کرده ام ولى نمى دانم چه مقدار بوده است .اکنون که چنین است هر مقدار مى خواهد(و مى داند حق اوست بر گیرد و معادل آن هم بیفزاید؛ به خاطر استفاده اى که در این مدت از زمین کرده ام . در این هنگام ، سومین آیه نازل شد و به کسانى که عمل صالح توام با ایمان دارند، بشارت حیات طیب داد.

تقیه ، نحل 106-111 مَن کَفَرَ بِاللّهِ مِن بَعْدِ إیمَانِهِ إِلاَّ مَنْ أُکْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإِیمَانِ وَلَکِن مَّن شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْرًا فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِّنَ اللّهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ ﴿106 ذَلِکَ بِأَنَّهُمُ اسْتَحَبُّواْ الْحَیَاةَ الْدُّنْیَا عَلَى الآخِرَةِ وَأَنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرِینَ ﴿107 أُولَئِکَ الَّذِینَ طَبَعَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ وَأُولَئِکَ هُمُ الْغَافِلُونَ ﴿108 لاَ جَرَمَ أَنَّهُمْ فِی الآخِرَةِ هُمُ الْخَاسِرونَ ﴿109 ثُمَّ إِنَّ رَبَّکَ لِلَّذِینَ هَاجَرُواْ مِن بَعْدِ مَا فُتِنُواْ ثُمَّ جَاهَدُواْ وَصَبَرُواْ إِنَّ رَبَّکَ مِن بَعْدِهَا لَغَفُورٌ رَّحِیمٌ ﴿110 یَوْمَ تَأْتِی کُلُّ نَفْسٍ تُجَادِلُ عَن نَّفْسِهَا وَتُوَفَّى کُلُّ نَفْسٍ مَّا عَمِلَتْ وَهُمْ لاَ یُظْلَمُونَ ﴿111

این آیه در مورد گروهى از مسلمانان ، از جمله عمار و پدرش یاسر و مادرش سمیه و صهیب و بلال و خباب که در چنگال مشرکان گرفتار بودند نازل گردید و این در حالى بود که مشرکان آنها را مجبور به بازگشت از اسلام و اظهار کلمات کفرآمیز و شرک آلود کردند. پدر و مادر عمار در این ماجرا سخت مقاومت کردند و کشته شدند، ولى عمار که جوان بود، آن چه را مشرکان مى خواستند به زبان آورد. این خبر در میان مسلمانان پیچید. بعضى غیابى عمار را محکوم کردند و گفتند: عمار از اسلام بیرون رفته و کافر شده است . پیامبر ص فرمود: چنین نیست ، ان عمارا ملاء ایمانا من قرنه الى قدمه و اختلط الایمان بلحمه و دمه ؛ چنین نیست (من عمار را به خوبى مى شناسم ) عمار از فرق تا قدم مملو از ایمان با گوشت و خون او آمیخته است . او هرگز دست از ایمان بر نخواهد داشت و به مشرکان نخواهد پیوست .
چیزى نگذشت که عمار گریه کنان به خدمت رسول خدا ص آمد. پیامبر ص فرمود: مگر چه شده است ؟ عرض کردن اى پیامبر ص! بسیار بد شده ، دست از سدم برداشتند تا نسبت به شما جسارت کردم و بت هاى آنها را به نیکى یاد نمودم ! پیامبر ص با دست مبارکش اشک از چشمان عمار پاک مى فرمود و مى گفت :اگر باز تو را تحت فشار قرار دادند؟ آن چه خواهند بگو (و جان خود را نجات بده .

یاد آورى قیامت ، اسراء آیه 38-40 کُلُّ ذَلِکَ کَانَ سَیٍّئُهُ عِنْدَ رَبِّکَ مَکْرُوهًا ﴿38 ذَلِکَ مِمَّا أَوْحَى إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ وَلاَ تَجْعَلْ مَعَ اللّهِ إِلَهًا آخَرَ فَتُلْقَى فِی جَهَنَّمَ مَلُومًا مَّدْحُورًا ﴿39 أَفَأَصْفَاکُمْ رَبُّکُم بِالْبَنِینَ وَاتَّخَذَ مِنَ الْمَلآئِکَةِ إِنَاثًا إِنَّکُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلاً عَظِیمًا ﴿40 مفسران در شان نزول این آیات چنین نقل کرده اند که مردى از مسلمانان از یکى از مشرکان طلبى داشت ، هنگامى که از او مطالبه کرد او در پرداخت دین خود تعلل ورزید. مرد مسلمان ناراحت شد و ضمن سخنانش چنین سوگند یاد کرد: قسم به چیزى که بعد از مرگ در انتظار او هستم . (و هدفش ‍ قیامت و حساب خدا بود) مرد مشرک گفت : گمان مى برى ما بعد از مرگ زنده مى شویم ؟! سوگند به خدا که او هیچ مرده اى را زنده نخواهد کرد (این سخن را به این جهت گفت که آنها بازگشت مردگان را را به حیات و زندگى مجدد، محال یا بیهوده مى پنداشتند . آیه نازل شد و به او و مانند او پاسخ گفت و مساءله معاد را با دلیل روشن بیان کرد. در حقیقت گفتگوى این دو نفر سببى بود براى طرح مجدد مساءله معاد.

اظهار نظر مشرکان ، اسراء 45 وَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرآنَ جَعَلْنَا بَیْنَکَ وَبَیْنَ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ حِجَابًا مَّسْتُورًا ابن عباس مى گوید: ابوسفیان ، ابوجهل و غیر آنها گاهى نزد پیامبر ص مى آمدند و به سخنان او گوش فرا مى دادند. روزى یکى از آنها به دیگران گفت :اصلا من نمى فهمم محمد چه مى گوید. فقط مى بینم لب هاى او حرکت مى کند، ولى ابوسفیان گفت :فکر مى کنم بعضى از سخنانش ‍ حق است .ابوجهل اظهار داشت او دیوانه است و ابولهب اضافه کرد او کاهن است ، دیگرى گفت او شاعر است و به دنبال این سخنان ناموزون و نیت هاى ناروا آیه نازل شد.

آغاز هجرت ، اسراء 76-77 وَإِن کَادُواْ لَیَسْتَفِزُّونَکَ مِنَ الأَرْضِ لِیُخْرِجوکَ مِنْهَا وَإِذًا لاَّ یَلْبَثُونَ خِلافَکَ إِلاَّ قَلِیلاً ﴿76 سُنَّةَ مَن قَدْ أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ مِن رُّسُلِنَا وَلاَ تَجِدُ لِسُنَّتِنَا تَحْوِیلاً ﴿77 مشهور است که این آیات درباره اهل مکه نازل شده که نشینند و تصمیم گرفتند که پیامبر ص را از مکه بیرون کنند، و بعد این تصمیم فسخ و مبدل به تصمیم بر اعدام پیامبر ص در مکه گردید و به دنبال آن خانه پیامبر ص از هر سو محاصره شد و همان گونه که مى دانیم پیامبر ص از این حلقه محاصره به طرز اعجازآمیزى بیرون آمد و به سوى مدینه حرکت کرد و سر انجام هجرت آغاز گردید.

بر خورد مشرکان با پیامبر ، اسراء 90 وَقَالُواْ لَن نُّؤْمِنَ لَکَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنَا مِنَ الأَرْضِ یَنبُوعًا ﴿90 گروهى از مشرکان مکه که ولید بن مغیره و ابوجهل در جمع آنها بودند، در کنار خانه کعبه اجتماع کردند و با یکدیگر پیرامون کار پیامبر ص سخن گفتند. سر انجام نتیجه گرفتند که باید کسى را به سراغ محمد فرستاد و به او پیغام داد که اشراف قریش ، (طایفه تو) اجتماع کرده و آماده گفتن سخن با تو مى باشند. نزد ما بیا. پیامبر ص به امید آن که شاید نور ایمان در قلب آنها درخشیدن گرفته است و آماده پذیرش حق شده اند، فورا به سراغ آنها شتافت .
اما با این سخنان روبرو شد، اى محمد! ما تو را براى اتمام حجت به این جا خواندیم ، ما سراغ نداریم کسى به مردم و طایفه خود این قدر که تو آزار رسانده اى ، آزار رسانده باشد. خدایان ما را دشنام دادى ، بر آیین ما خرده گرفتى ، عقلاى ما را سفیه خواندى ، در میان جمع ما تخم نفاق افکندى . بگو ببینیم درد تو چیست ؟ اگر پول اگر مى خواهى ، آنقدر به تو مى دهیم که بى نیاز شوى ! اگر مقام مى خواهى ، منصب بزرگى به تو مى دهیم ! اگر بیمار هستى (و کسالت روانى دارى ) ما بهترین طبیبان را براى معالجه تو دعوت مى کنیم !
پیامبر ص فرمود: هیچ یک از مسایل نیست ، خداوند مرا به سوى شما فرستاده و کتاب آسمانى بر من نازل کرده ، اگر آن را بپذیرید به نفع شما در دنیا و آخرت خواهد بود و اگر نپذیرید، صبر مى کنم تا خدا میان من و شما داورى کند.
گفتند:بسیار خوب ، حال که چنین مى گویى ! بدان که هیچ شهرى تنگ تر از شهر ما نیست (اطراف مکه را کوه هاى نزدیک به هم فراگرفته )، از پروردگارت بخواه این کوه ها را عقب بنشاند، نهرهاى آب ، هم چون نهرهاى شام و عراق در این سرزمین خشک و بى آب جارى سازد. و نیز، از او بخواه نیاکان ما را زنده کند و حتما قصى بن کلاب باید در میان آنها باشد؛ چرا که پیر مرد راستگوى بوده است ! تا ما از آنها بپرسیم آن چه را مى گویى ، حق است یا باطل !.
پیامبر ص با بى اعتنایى فرمود: من ماءمور به این کارها نیستم . گفتند: اگر چنین نمى کنى لااقل از خیانت بخواه که فرشته اى بفرستد و تو را تصدیق کند و براى ما با نهج البلاغه و گنج ها و قصرهایى از طلا قرار دهد!
فرمود: به این امور هم مبعوث نشده ام ، من دعوتى از ناحیه خدا دارم ؛ اگر مى پذیرید چه بهتر والا خداوند میان من و شما داورى خواهد کرد. گفتند: پس قطعاتى از سنگ هاى آسمانى را آن گونه که گمان مى کنى خدایت هر وقت بخواهد مى تواند بر سر ما بیفکند، بر ما فرود آور! فرمود: این مربوط به خداست ؛ اگر بخواهد، چنین مى کند.
یکى از میان صدا زد: ما با این کارها نیز ایمان نمى آوریم ، هنگامى ایمان خواهیم آورد که خدا و فرشتگان را بیاورى و در برابر ما قرار دهى ! پیامبر ص (هنگامى که این سخن هاى بیهوده را از آنان شنید)از جا برخاست تا آن مجلس را ترک کند، بعضى از آن گروه به دنبال حضرت حرکت کردند و گفتند:
اى محمد! قوم تو هر پیشنهادى کردند قبول نکردى ؛ سپس ‍ امورى در رابطه با خودشان خواستند آن را هم انجام ندادى ؛ سر انجام از تو خواستند عذابى را که تهدیدشان به آن مى کنى بر سرشان فرود آرى ، آن را هم انجام ندادى ؛ به خدا سوگند، هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد تا نردبانى به آسمان قرار دهى و مقابل چشم ما از آن بالا روى و چند نفر از ملایکه را پس از بازگشت با خود بیاورى ! و نامه اى در دست داشته باشى که گواهى بر صدق دعوت دهد! ابوجهل گفت : (رهایش کنید)او جز دشنام به بت ها و نیاکان ما کار دیگرى بلد نیست ! با خدا عهد کرده ام صخره اى بر دارم و هنگامى که سجده کرد بر مغز او بکوبم !! پیامبر ص در حالى که قلبش را هاله اى از اندوه و غم ؛ به خاطر جهل و لجاجت و استکبار این قوم فراگرفته بود، از نزد آنها بازگشت . در این هنگام آیه نازل شد و به گفتگوى آنها پاسخ داد.

پاسخ سوالات ، کهف 9-12 أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْکَهْفِ وَالرَّقِیمِ کَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَبًا ﴿9 إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ إِلَى الْکَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا ﴿10 فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَدًا ﴿11 جمعى از سران قریش دو نفر از یاران خود را براى تحقیق درباره دعوت پیامبر صلى الله علیه و آله به سوى یهود در مدینه فرستادند تا ببینند آیا در کتابهاى پیشین چیزى در این زمینه یافت مى شود. آنها به مدینه آمدند و با علماى یهود تماس گرفتند و گفتار قریش را بازگو کردند.
علماى یهود به آنها گفتند شما سه را از محمد ص سؤ ال کنید. اگر همه را پاسخ کافى گفت ، پیامبرى است از سوى خدا (طبق بعضى از روایات ، اگر دو سؤ ال از آنها را پاسخ داد و یک سؤ ال را سربسته جواب داد پیامبر است ) وگرنه مرد کذابى است که شما هر تصمیمى درباره او مى توانید بگیرید. نخست ، از او سؤ ال کنید داستان آن گروهى از جوانان که در گذشته دور، از قوم خود جدا شدند چه بود؛ زیرا آنها سرگذشت عجیبى داشتند. و نیز از او سؤ ال کنید مردى که زمین را طواف کرد و به شرق و غرب جهان رسید که بود و نامش چه بود؛ و همچنین سؤ ال کنید حقیقت روح چیست ؟
آنها حرکت کردند و به مکه بازگشتند و سران قریش را ملاقات کرده و گفتند ما معیار سنجش صدق و کذب محمد ص را پیدا کردیم ، سپس سرگذشت خود را بازگو کردند. بعد خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله رسیدند و سوالات خود را مطرح کردند. پیامبر ص فرمود فردا به شما پاسخ خواهم گفت ، ولى (انشاء الله ) نفرمود. پانزده شبانه روز گذشت که وحى از ناحیه خدا بر پیامبر ص نازل نشد و جبرییل به سراغش نیامد. همین امر موجب شد که اهل مکه شایعاتى بسازند و مطالب ناموزونى نسبت به پیامبر بگویند.
این امر بر پیامبر ص گران آمد. ولى سر انجام جبرییل فرار رسید و سوره کهف را از سوى خداوند آورد که در آن داستان آن گروه از جوانان و همچنین آن مرد دنیا گرد بود. بعلاوه ، آیه یسئلونک عن الروح ... را نیز بر پیامبر ص نازل کرد. پیامبر ص به جبرییل فرمود: چرا این قدر تاءخیرى کردى ؟ گفت من جز به فرمان پروردگار نازل نمى شوم و اجازه نداشتیم . .

همنشینى با فقرا ، کهف 28-31 وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَلَا تَعْدُ عَیْنَاکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِکْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَکَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا ﴿28 وَقُلِ الْحَقُّ مِن رَّبِّکُمْ فَمَن شَاء فَلْیُؤْمِن وَمَن شَاء فَلْیَکْفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِینَ نَارًا أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا وَإِن یَسْتَغِیثُوا یُغَاثُوا بِمَاء کَالْمُهْلِ یَشْوِی الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرَابُ وَسَاءتْ مُرْتَفَقًا ﴿29 إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ إِنَّا لَا نُضِیعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلًا ﴿30 أُوْلَئِکَ لَهُمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهِمُ الْأَنْهَارُ یُحَلَّوْنَ فِیهَا مِنْ أَسَاوِرَ مِن ذَهَبٍ وَیَلْبَسُونَ ثِیَابًا خُضْرًا مِّن سُندُسٍ وَإِسْتَبْرَقٍ مُّتَّکِئِینَ فِیهَا عَلَى الْأَرَائِکِ نِعْمَ الثَّوَابُ وَحَسُنَتْ مُرْتَفَقًا ﴿31

جمعى از ثروتمندان مستکبر و اشراف از خود راضى عرب به حضور پیامبر ص رسیدند و در حالى که به مردان با ایمانى همچون سلمان ، ابوذر، صهیب و خباب و مانند آنها مى کردند، گفتند: اى محمد! اگر تو در صدر مجلس ‍ بنشینى و این گونه افراد را که لباس هاى خشن و پشمینه در تن دارند و بوى آنها مشام انسان را آزار مى دهد، از خود دور سازى (خلاصه مجلس تو خواهیم آمد، در مجلست خواهیم نشست و از سخنانت بهره مى گیریم ، ولى چه کنیم ؟ که با وجود این گروه جاى ما نیست ! در این هنگام ، آیات نازل شد و به پیامبر ص دستور داد که هرگز تسلیم این سخنان فریبنده تو خالى نشوند و همواره در دوران زندگى با افراد با ایمان و پاکدلى چون سلمان ها و ابوذرها باشد، هر چند دستشان از ثروت دنیا تهى و لباسشان پشمینه است . به دنبال نزول این آیات ، پیامبر ص به جستجوى این گروه برخاست گویا با شنیدن این سخنان ناراحت شده و به گوشه اى از مسجد رفتند و به عبادت پروردگار پرداختند.
سرانجام آنها را در آخر مسجد در حالى که به ذکر خدا مشغول بودند، یافت و فرمود: حمد خدا را که نمردم تا این که او چنین دستورى به من داد که با امثال شما باشم آرى زندگى با شما و مرگ هم با شما خوش است

عاشق و معشوق ، مریم 64 وَمَا نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّکَ لَهُ مَا بَیْنَ أَیْدِینَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَیْنَ ذَلِکَ وَمَا کَانَ رَبُّکَ نَسِیًّا  چند روزى وحى قطع شد و جبرییل ، پیک وحى الهى به سراغ پیامبر ص نیامد، هنگامى که به این مدت سپرى گشت و جبرییل بر پیامبر ص نازل شد، حضرت به او فرمود: چرا دیر کردى ؟ من بسیار مشتاق تو بودم . جبرییل گفت : من به تو مشتاق ترم ، ولى من بنده اى ماءمورم .هنگامى که ماءمور شوم مى آیم و هنگامى که دستور نداشته باشم خوددارى مى کنم .

رنج عبادت ، طه 1- 8 وَإِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ یَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَى ﴿7 اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْأَسْمَاء الْحُسْنَى ﴿8  از روایات بى شمارى بر مى آید که پیامبر ص بعد از نزول وحى و قران ، بسیار عبادت مى کرد؛ به خصوص ایستاده به عبادت مشغول مى شد آن قدر که پاهاى مبارکش متورم مى گردید. گاه براى آن که بتواند به عبادت خود ادامه دهد سنگینى خود را بر یک پا قرار مى داد و گاه بر پاى دیگر، همچنین بر پاشنه مى ایستاد و گاه بر انگشتان پا. آیه نازل شد و به پیامبر ص دستور داد که این همه رنج و ناراحتى بر خود تحمیل نکن .

نظرات  (۱)

عاااااااااااااااااااااااااااااللللللللللللللللللللللللللللیییییییییییییییییییییییییییییی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">