تاریخی فرهنگی قرآنی

موضوعات قرآنی ؛ دینی و آموزشی : مطالب طبقه بندی شده جهت تحقیق ؛ جزوه ؛ کتاب و .....

تاریخی فرهنگی قرآنی

موضوعات قرآنی ؛ دینی و آموزشی : مطالب طبقه بندی شده جهت تحقیق ؛ جزوه ؛ کتاب و .....

مشخصات بلاگ
تاریخی   فرهنگی   قرآنی

آشنائی با تاریخ اسلام :
عبرت آموزی (و لقد اهلکنا القرون من قبلکم .... گذشته چراغ راه آینده است)
آشنایی با علوم و موضوعات قرآنی ( هدی و رحمه للمتقین)

کپی و تبدیل به جزوه و کتاب با اطلاع مجاز است .

آخرین نظرات

شان نزول آیات قرآن به ترتیب سوره ها

رویا و خواب در قرآن

سوگندهاى قرآن . شرح و تفسیر

مثالهاى قرآنى چهل مثل قرآنی . مثال‏هاى علمى قرآن‏ . طنز و پندهای قرآنی

حکمت های قرآن . داستان های حکیمانه قرآنی

                         کپی یا تبدیل به کتاب و جزوه با اطلاع جایز است

فلسفه و اهداف خداوند در بیان قصه ها

قصه و قصه گویی، واژه ای آشنا برای همه ماست؛ زیرا بخشی از کلام های روزانه مادر بیان مطالب و مقاصد از طریق قصه و داستان انجام می شود؛ قصه ها و داستان های کوتاه و شیرینی که در قالب ها و سبک های گوناگون حتی جوک و لطیفه گفته می شود. اصولا سخن گفتن و تبیین مقاصد و مطالب از راه داستان، یکی از هنرهای سخنوری و سخندانی است. انسانی که بتواند در قالب داستانی، مقاصد خود را به شنونده منتقل کند، انسانی شیرین سخنی است که شیوایی سخنش، گیرایی و جاذبه پدید می آورد و حتی زهر تلخ را درسخن شیرین به خورد مخاطب می دهد

این هنری است که هرکسی می کوشد تا آن را به طریق آموزش اکتساب کند، هرچند که به نظر امری ذوقی و توانایی خدادادی می آید، با این همه تلاش و کوشش شخص می تواند وی را درفضای برتر و بلند از مردمان عادی قرار دهد و سخنش را از گیرایی بهتر و بیشتر بهره مند سازد. خداوند درقرآن، از قصه و داستان بسیار بهره گرفته است؛ زیرا بخش عمده آموزه های گوناگون قرآن در این قالب ارایه شده است، .
قصه های حقیقی و باطل
قصه، واژه ای عربی است که در فارسی از آن به داستان تعبیر می شود. داستانی که پیاپی و به دنبال هم از کسی و یا چیزی نقل وبیان می شود. قصه نامیده می شود که جمع آن قصص است.
داستان حضرت یوسف پیامبر (ص) که درسوره یوسف آمده، یکی از معروف ترین و آشناترین قصه های قرآنی است که از این ویژگی برخوردار می باشد، هرچند که این قصه به دلایل دیگر، ازسوی خداوند به عنوان احسن القصص و بهترین و نیکوترین داستان مورد توجه و تاکید قرار گرفته است. (یوسف، آیات 3 و 4) در سوره قصص نیز داستان حضرت موسی (ع) پیگیری شده و مجموعه قصه های کوتاه از زندگی آن حضرت (ع) با برشی از بخش های حساس و اساسی زندگی وی دراین سوره آمده است

البته در برخی ازفرهنگ ها برای قصه معانی دیگر از جمله، سخن، خبر، شان، حال افزون بر داستان، گفته شده است که می توان ویژگی همه آنها را در سخن و خبر و شان و حالی دانست که پیاپی باشد و آثار و دنباله های آن مد نظر باشد.
قصه ها به دو دسته قصه های حقیقی و باطل تقسیم می شود

قصه های قرآنی از جمله قصه های حقیقی و مبتنی بر واقعیت های تاریخی است. خداوند در آیاتی از جمله 246 تا 252 سوره بقره و 62 سوره آل عمران و 27سوره مائده و 120 سوره هود و 111 سوره یوسف و 99 سوره طه به حقانیت و حقیقت داشتن قصه ها و داستان های قرآنی اشاره می کند و به صراحت می فرماید:ان هذا لهو القصص الحق

درآیه 62 سوره آل عمران،حقیقی بودن قصه های قرآن را جلوه ای از عزت و حکمت خداوندی می داند، تا این گونه نشان دهد که بیان این قصه ها، دارای فلسفه و هدف خاص است؛ زیرا حکیم بودن خداوند و بیان مطلب براساس این صفت، به معنای هدفمندی در هر امری است

بنابراین قصه های قرآنی نمی تواند غیر حقیقی باشد؛ زیرا با حکمت الهی و نیز عزت خداوندی در تضاد خواهد بود. درحالی که قصه های باطل، قصه هایی است که به دور از حکمت و فلسفه ای معقول و مقبول باشد. از این رو خداوند در همین آیه قصه هایی را که منافی با توحید است، قصه های باطل معرفی می کند؛ زیرا قصه منافی با توحید، به معنای قصه های دروغ و به دور از حکمت و فلسفه ای عقلانی و عقلایی است.

خداوند در آیه فوق با نقل قصه حضرت عیسی(ع) در صدد رد عقیده تثلیث نصارا برآمده است: (تفسیر شبر، ص 108) بنابراین با اشاره به حق بودن داستان حضرت عیسی(ع) می کوشد تا این معنا را منتقل کند که قصه های منافی با اصل توحید و اصول عقلانی، قصه های باطلی هستند

البته قصه های باطل این گونه نیست که بی هیچ قصد و غرضی بیان شود، زیرا برخی از قصه های باطل به هدف تخریب مبانی عقلانی و عقلایی گفته می شود. خداوند در آیه 6 سوره لقمان تبیین می کند که چگونه کافران صدراسلام برای مقابله با قرآن و قصه های حقیقی آن، به ساخت و ترویج داستان های خرافی و باطل اقدام می کردند تا فضا را بر قرآن تنگ نمایند و مردم را به امور مشابه سرگرم کنند. بی گمان بسیاری از داستان های بافته شده از سوی نویسندگان از مصادیق لهوالحدیث است که برای مقابله با دیدگاه های درست و حقیقتی ساخته و پرداخته می شود و با سرگرم کردن مردم به امری باطل، آنان را از شناخت و پیروی حق باز می دارند.

لهوالحدیث، افسانه ها، خرافات و گفتارها و سخنان بیهوده و بی فایده ای است که برای مقابله با حقایق از جمله حقایق قرآن گفته می شود. (الکشاف، ز مخشری، ج 3، ص 490 و نیز مجمع البیان، طبرسی، ج 8، ص 491)
به هرحال قصه های توخالی و تنها سرگرم کننده نیز از مصادیق لهو می باشد. (لقمان، آیه 6) که خداوند این دسته از آدمیان را در آخرت زیانکارانی می داند که از سرمایه خویش زیان کرده اند: و خسر هنالک المبطلون (غافر، آیه 78) بسیاری از قصه پردازان باطل، برای تغییر مسیر حق و حقیقت و با تمسخر گرفتن راه حق و راه عقلا به ساخت و ترویج قصه های باطل و خرافی اقدام می کنند. (لقمان، آیه 6)

و جهل و نادانی مردم نیز سبب گرایش ایشان به سوی این قصه ها و قبول داستان های بی اساس و خرافی می شود. (همان) در جهان امروز بسیاری از مردم با فیلم نامه هایی که دارای قصه های باطل و خرافی است سرگرم می شوند و جهل ایشان موجب می شود تا حتی برخی ها آن قصه ها باور کرده و به عنوان حقایق بپذیرند و براساس آن کنش و واکنش نشان دهند.

این درحالی است که قصه های حقیقی از جمله قصه های قرآنی، دارای ریشه های تاریخی و به هدف آموزش و پندآموزی و مانند آن بیان می شود و زمینه برای تفکر و تعقل و راه شناسی دیگران را فراهم می آورد. قصه های قرآنی چون تنها به منبع وحی الهی مرتبط است، (بقره، آیات 246 و 252 و آل عمران، آیه 44 و ده ها آیه دیگر)

از ویژگی های بسیاری برخوردار است که در بخش فلسفه قصه های قرآنی به آن پرداخته می شود. خداوند در آیاتی از جمله 3 و 4 و 111 سوره یوسف، بهترین قصه را قصه هایی می داند که از زندگی واقعی افراد به هدف عبرت آموزی گفته می شود و اهداف عقلانی و از بیان آن قصه ها مدنظر است. بنابراین تفاوت قصه های حقیقی و باطل را می بایست در این ویژگی ها جست وجو کرد.

فلسفه و اهداف قصه های قرآنی

قصه های قرآنی چون بر منبع وحی متکی است. از ویژگی های بسیار انحصاری نیز برخوردار می باشد؛ زیرا این قصه ها را کسی بیان می کند که بر همه جزئیات ظاهری و باطنی و آشکار و نهان، آگاه و خبیر است و می تواند تحلیل کامل و دقیقی از وضعیت ارائه دهد. قصه های قرآنی، قصه هایی است که فرصت تفکر و تدبر را فراهم می آورد و راه را از چاه نشان می دهد. برای درک و فهم قصه های قرآنی نگاهی به فلسفه و اهدافی که قرآن برای آن بیان کرده می تواند راهگشای خوبی باشد. از این رو، دراین بخش به فلسفه و اهداف قصه های قرآنی از زبان قرآن و خداوند اشاره می شود.
1. آرامش: خداوند در آیاتی از جمله آیه 34 سوره انعام و 101 سوره اعراف و 49 و 120 سوره هود و 102 و 103 سوره یوسف، ذکر قصه های حقیقی از پیامبران درقرآن برای حضرت پیامبر(ص) و مخاطبان قرآن را عاملی مهم در ایجاد آرامش و تقویت آن برمی شمارد و می فرماید که این قصه های حقیقی، موجبات قوت قلب آن حضرت(ص) را فراهم می آورد. بنابراین خوانندگان مؤمن قرآن نیز از این قصه ها به آرامش خاطری خاص می رساند که شباهت خاصی با آرامش حاصل در پیامبر(ص) خواهد داشت؛ زیرا آگاهی از تاریخ گذشتگان به طور واقعی و مشکلات و موفقیت های آنان، روحیه آدمی را به گونه ای بازسازی می کند که دیگر خوف و حزنی برایش باقی نمی ماند.
2. دلداری: تسلی بخشیدن خداوند به پیامبر(ص) به علت مخالفت مردم با وی با بیان مکرهای برادران یوسف (ع) که در آیات 102 و 103 سوره یوسف آمده و نیز از طریق بیان قصه های نوح (هود آیات 48 و 49) و قصه اصحاب کهف (کهف، آیات 6و9) یکی از اهداف قصه های قرآنی و بیان فلسفه آن است.
3. اتمام حجت: از دیگر اهداف بیان قصه های قرآنی، از جمله قصه های اصحاب رس و نحوه نابودی شان به سبب مخالفت با آموزه های وحیانی پیامبران، اتمام حجت به مخاطبان مخالف می باشد. خداوند در آیاتی از جمله 37 و 38 سوره فرقان و 12 و 14 سوره ق به این هدف و فلسفه اشاره می کند.
4. استقامت: بی گمان توجه به داستان پیامبران و سرنوشت اقوام مؤمن و کافر ایشان، زمینه را برای تغییر روحیه و ایجاد روحیه استقامت و پایداری در مسیر توحید هموار می سازد. از این رو خداوند، قصه های قرآنی را دارای این ویژگی برمی شمارد و هدف از بیان آنها را دستیابی به این هدف در مؤمنان برمی شمارد. (هود، آیات 49، 100 و 112)
5. تذکر: نقل سرگذشت پیشینیان، سبب یادآوری و بیدارباش مخاطبان است. برهمین اساس خداوند، قصه ها و سرگذشت راستین پیامبران و مردمانی را مطرح می کند که در گذشته زندگی کرده اند. از آنجایی که تاریخ به گونه ای تکرار می شود و رفتارهای هرشخص و یا امتی، در شرایط هر چند متفاوتی، همان تأثیرات پیشین را به جا می گذارد، خداوند قصه های واقعی پیشینیان را مطرح می کند تا هشداری برای مخاطبان باشد و مسیر حق را شناخته و در آن گام بردارند و حرکت در مسیر باطل که سرنوشت نکبت و ذلت را به همراه دارد خودداری ورزند. (هود، آیه 120 و نیز طه، آیه 99)
6. تفکر: پیامبران از جمله پیامبر(ص) موظف به تبیین قصه های افرادی از جمله بلعم باعورا است تا مخاطبان را به تفکر وادارد؛ زیرا وی از عالمان یهودی بود که با دستیابی به مقدماتی از بصیرت و قرب، به سوءاستفاده از علم و دانش خویش پرداخت و آن را علیه حضرت موسی(ع) و راه حق به کار گرفت و خداوند وی را مجازات سختی نمود. (اعراف، آیات 175 و 176) از آنجایی که داستان بنی اسراییل با امت اسلام مشابهت های بسیاری داشته و یا خواهد داشت و به فرمایش پیامبر(ص) طابق النعل بالنعل، هرآنچه برایشان رفته بر سر امت محمد(ص) خواهد رفت، خداوند قصه آنان را در بخش عمده ای از قرآن نقل می کند تا زمینه تفکر درباره ایشان برای امت محمدی(ص) فراهم آید. (بقره، آیه73)

در همین زمینه داستان حضرت ایوب(ع) زمینه تعقل و اندیشه امت است (ص، آیات 41 و 43) چنان که داستان بقره و کشته شدن و احیای وی به مالیدن بخشی از بدن گاو ذبح شده، نیز از عوامل تفکری بشر است که در آیات 67 و 73 بیان شده است. به هرحال، هدف از قصه های قرآن برانگیختن تفکر واندیشه مخاطبان است که در این آیات و آیاتی دیگر بیان شده است.
7. حکمت: بیان داستان موسی(ع) و خانواده اش در کوه طور براساس هدف و مصلحتی حکیمانه و سازنده است که در آیات 6 و 7 سوره نمل بدان توجه داده شده است بنابراین می توان گفت که تبیین حکمت از اهداف و فلسفه های قصه های قرآنی است.
8- حقانیت پیامبر(ص): بیان داستان طالوت و هلاکت جالوت از طرف خداوند، برای پیامبر(ص) نشانه ای از حقانیت رسالت آن حضرت(ص) است که در آیات 249 و 251 و 252 سوره بقره به آن اشاره شده است.
9- حقانیت معاد: بیان قصه ها و سرگذشت های اصحاب کهف به هدف تبیین حقانیت معاد و از میان بردن تردیدها و زمینه های ایجادی آن، از جمله فلسفه های قصه های قرآنی است که در آیه 21 سوره کهف به آن توجه داده شده است.
10- خداشناسی: در قصه های قرآنی، امور بسیاری از جمله خداشناسی مورد توجه است. به این معنا که در قصه های یوسف(ع) و برادرانش، می توان نشانه های روشنی برای خداشناسی یافت (یوسف، آیه 7) چنان که در قصه سرگذشت ابراهیم(ع) و لوط(ع) و اقوام ایشان، این نشانه ها را می توان یافت. (حجر، آیات 51 و 75 و 77) همچنین می توان نشانه های روشنی از خداشناسی را در داستان مردم سبا و علل فروپاشی و انهدام آن دولت و تمدن یافت که خداوند به صراحت این مطلب را در آیاتی از جمله 15 تا 19 سوره سبا بیان کرده است.
11- فهم: از جمله فلسفه قصه های قرآنی می توان به نقش داستان و تمثیل های واقعی و حقیقی در تفهیم حقایق اشاره کرد. از این رو بسیاری از مردم برای تفهیم حقایق و مطالب علمی از داستان و تمثیل بهره می گیرند. (ذاریات، آیات 23 و 24)
12- عبرت گیری و پندآموزی: شاید هنگامی که از فلسفه قصه سخن به میان می آید نخستین چیزی که به اذهان آدمی تبادر می کند، تاثیر قصه در حوزه عبرت و پندآموزی است. خداوند نیز در آیاتی از جمله 51 و 57 و 77 سوره حجر و 15 تا 17 سوره سبا و 37 تا 40 سوره ذاریات به این کارکرد قصه توجه داشته و براساس آن، قصه های قرآنی را بیان می کند

بر این اساس در آیات 110 و 111 سوره یوسف، بیان داستان پیامبران و امت های ایشان را مایه عبرت خردمندان برمی شمارد و در آیات 176 تا 190 سوره شعراء بیان سرگذشت شعیب و مردم «ایکه» را در بردارنده درسی بزرگ و عبرت آموز برای دیگران می داند. در آیات بسیار دیگری از جمله 10 و 11 سوره شعرا، 15 تا 36 سوره نازعات، 13 و 20 سوره یس، این فلسفه را مورد توجه قرار داده و بر عبرت آموزی دیگران از این قصه های قرآنی تاکیدمی کند.
13- موعظه و پند: نقل سرگذشت پیامبران گذشته به هدف موعظه برای مومنان و مخاطبان باورمند، از دیگر فلسفه هایی که خداوند برای قصه های قرآنی بیان می کند. (هود، آیه 120)
14- عبودیت: بی گمان بیان قصه هایی خاص از جمله قصه حضرت عیسی(ع) موجب می شود تا عبودیت و بندگی خداوند در آدمی تقویت شود. از این رو فلسفه برخی از قصه های قرآنی را ایجاد عبودیت و بندگی خدا در مخاطبان خود معرفی می کند. (زخرف، آیات 57 و 59، 63 و 64)
15- علم: پیدایش آگاهی و زدودن هرگونه ابهام از مقاطع پنهان تاریخ از دیگر فلسفه هایی است که خداوند در آیاتی از جمله 44 سوره آل عمران، 94 سوره توبه، 49 سوره هود و 12 و 102 سوره یوسف و نیز 2 و 3 سوره قصص، برای قصه های قرآنی برمی شمارد. علم و آگاهی پیامبر(ص) نیز از جمله فلسفه های بیان قصه های قرآنی است که در آیات 25 و 49 سوره هود و نیز 3 و 4 سوره یوسف به آن اشاره شده است

آنچه بیان شد، دیدگاه قرآن از علت و فلسفه بیان قصه های قرآنی است. با نگاهی به این مجموعه می توان دریافت که قصه های خوب، قصه هایی هستند که این گونه اهداف را مدنظر قرار داده و تعقیب می کنند و هر قصه دیگری که بیرون از دایره فلسفه های بیان شده باشد، قصه های باطلی است که موجب تباهی خلق و خالق قصه خواهد شد. بنابراین کسانی که داستان ها و رمان هایی را مطالعه می کنند که بیرون از این چارچوب نگاشته شده، می باید خود را به عنوان مبطل قلمداد کرده و از عمل خویش توبه کرده و به سوی قصه ها و رمان هایی در چارچوب یادشده گرایش یابند.

اصول تربیتی در داستانهای قرآن

قرآن کریم چشمه فیاضی است که در طی قرون متمادی همواره تشنگان هدایت را از زلال خود سیراب نموده و رهپویان طریق هدایت، دل و جان خویش را در این چشمه‌سار زلال شستشو داده‌اند و خود را به عطر آن معطر ساخته‌اند. قرآن هدفی جز تربیت و هدایت انسانها و رهنمون ساختن کاروان بشری به سر منزل سعادت دنبال نمی‌کند. از این رو همه شریانها و رگها و مویرگهای قرآن به «قلب هدایت» منتهی می‌شود و هیچ خبر، حادثه، مثال و موردی نیست که در قرآن بی‌نتیجه و بی‌هدف طرح شده باشد.

یکی از روشها و شیوه‌های جاذب و موثری که قرآن کریم برای القای پیام و رشد و تربیت پیروان خود از آن فراوان بهره جسته است، روش نقل داستان و بیان سرگذشت انبیاء و اشخاص و امتهای پیشین است. داستانهای قرآن بهترین و جاذبترین روش در تربیت و هدایت انسانها به شمار می‌روند و در پرتو درسهای تربیتی و عبرتهای اخلاقی که در لابه لای داستانهای زیبای قرآن جلوه‌گر شده، هر کس به بهترین وجه، طریق هدایت را باز می‌یابد

تجربه تربیتی نشانگر آن است که مواعظ دینی و پندهای اخلاقی در قالب داستان و حکایت بیشترین تاثیر و نفوذ را بر روح و روان مخاطبین به جای می‌گذارد و از همین روست که قرآن و سایر کتب آسمانی از این ابزار مکرر استفاده نموده، از آن در جهت رشد اخلاقی و تربیتی مردم سود جسته است. قرآن کریم در قالب داستانهای خود تابلوهای باشکوه و نفیسی از ایمان، ایثار، شجاعت، تواضع، جوانمردی و بالاخره تمامی فضایل و مکارم اخلاقی را در بدیع‌ترین و زیباترین تصاویر ترسیم نموده که مناظر دلنواز آن چشم دل هر بیننده‌ای را بی‌اختیار به خود متوجه می‌سازد و پنجه در اعماق عواطف انسان می‌افکند و مایه عبرت و بیداری وی می‌شود.
از سوی دیگر قرآن برای برحذر داشتن انسانها از زشتیها و پلشتیها تصاویری زنده و روشن از برخی انسانها و امتهای پیشین که در چنگال هوی و هوسها و آلودگیهای اخلاقی گرفتار بوده‌اند، به نمایش می‌گذارد تا دیگران آن را نصب العین خویش قرار دهند و از فرو غلتیدن به همان گردابی که گذشتگان بدان گرفتار آمدند، مصون بمانند. قرآن حوادث و جریانات و حکایتهای خود را همچون آینه‌ای پیش روی انسان می‌گذارد تا وی چهره زندگی خود و آینده خویش را در آن ببیند و با آن طرحی نو برای بهتر زیستن خویش دراندازد.
دقت و تامل در داستانهای قرآن، گویای این حقیقت است که خداوند متعال در قالب این حکایتها از هیچ نکته‌ای برای تربیت و پرورش و پالایش روحی و معنوی انسان فروگذار نکرده است و در اصل، داستانهای قرآن را باید یک مجموعه کامل تربیتی دانست که اگر جز این داستانها چیز دیگری در قرآن یافت نمی‌شد، همان برای رشد و هدایت آدمی کافی بود. آری، به جرأت باید گفت روح قرآن و اهداف و اصول و اسلوب تربیتی آن در داستانهای زیبا و شیوای قرآنی تجلی نموده و شناخت دقیق و عمیق این داستانها و پی‌ بردن به ظرایف و لطایف تربیتی نهفته در بطون این داستانها ما را به روح حاکم بر قرآن واقف می‌سازد.
گرچه موضوع داستانهای قرآنی از دیرباز مورد توجه دانشمندان و اندیشمندان قرآنی بوده و دقت و تامل در لطایف و ظرایف نهفته در هر یک از داستانها مبداء خلق آثار گرانسنگی در عالم اسلام بوده است؛ اما نگاه به داستانهای قرآن از زاویه تربیتی و توجه به پیام‌ها و جلوه‌ها و اصول و روشهای تربیتی آن بحثی تازه و نوظهور است که به تازگی مورد توجه محققان و قرآن پژوهان معاصر قرار گرفته است و می‌رود تا پرده‌هایی از این رخساره زیبای قرآنی نیز کنار زده شود و جلوه‌هایی دیگر از حسن این عروس دلربا بر همگان آشکار گردد.
 
ایمان و اطاعت، تنها عامل پیروزی بر دشمن

یکی از شاهکارهای بزرگ انقلاب اسلامی عینیت بخشی به افسانه ها در زندگی مردم است. بسیاری از افسانه ها را مردم ایران به واقعیت تبدیل کردند و نشان دادند که آنها نه تنها افسانه نبوده بلکه حقایق قابل دسترسی است که می توان آن را به واقعیت تبدیل کرد.
عینیت افسانه ها در عصر حاضر
در آیات قرآنی و نیز سیره اسلامی این معنا بارها تکرار شده است که یک بیست در برابر دویست می ایستد و پیروز می شود. خداوند می فرماید: ای پیغمبر! تحریض کن مؤمنین را بر کارزار، اگر از شما بیست نفر صبور یافت شوند بر دویست نفر غلبه می یابند و اگر از شما صد نفر باشند بر هزار نفر از کسانی که کافر شدند غالب می شوند، به خاطر اینکه آنان مردمی هستند که نمی فهمند؛ اکنون خداوند سبک کرد از شما و دانست که در شما ضعفی است، حال اگر از شما صد نفر شکیبا و مقاوم یافت شوند بر دویست نفر غلبه پیدا می کنند و اگر از شما هزار نفر یافت شوند بر دو هزار نفر غالب می آیند به اذن خدا و خدا با صابران است (انفال، آیات 55 و 56).

همچنین فرشتگان برای امداد و یاری مؤمنان در جنگ حاضر می شوند و امدادهای غیبی الهی با حضور فرشتگان موجب می شود تا مؤمنان در جنگ پیروز شوند. (انفال، آیات 9 و 10 و آیات دیگر)
بسیاری از این گفته ها همانند اساطیرالاولین و افسانه ها بود و کسی نمی توانست اینها را به سادگی باور کند تا اینکه انقلاب اسلامی، مؤمنانی را به نمایش گذاشت که جهانیان را مبهوت خود ساختند. در بسیج رزمندگان اسلام نوجوانان کم سن و سالی یافت شدند که با کوله پشتی پر از سنگ به جنگ عراقی می رود و او را می کشد و اسلحه اش را به غنیمت می گیرد و نزد فرمانده می آید و می گوید که اکنون طبق فرمایش شما من خودم را به سلاح مجهز کرده و برای جنگ نهایی و حضور در خط مقدم آماده ام.
داستان های بزرگی در دوران دفاع مقدس از افسانه بودن به واقعیت تبدیل شد و بر مردم معلوم شد که آنچه خداوند بیان کرده یا در داستان های عصر پیامبر(ص) نقل شده، افسانه نبوده است بلکه حقایقی بود که می توان در هر عصری آن را به واقعیت تبدیل کرد به شرط آن که ایمان واقعی تحقق یافته باشد و اسالم از لقلقه زبانی و حتی ایمان از قلب به تمام وجود و جوارح جریان یابد.
یکی از مشکلاتی که در مقاطعی از دوران دفاع مقدس پیش آمد، غروری بود که پس از پیروزی های پیاپی لشکر اسلام پدید آمده بود. این پیروزی ها و افزایش امکانات و منابع مادی و مالی موجب شد تا لشکر اسلام در عملیات بیت المقدس و آزادسازی خرمشهر مدتی کوتاه زمینگیر شود؛ چرا که گمان بر آن رفت که عامل پیروزی، عده و عده (نفرات و تجهیزات) است. در این زمان بود که فرماندهان نزد امام خمینی(ره) مقتدای خویش رفتند و از انفاس قدسی آن حضرت بهره بردند. ایشان گفتند: مشکل شما غرور نفرات و تجهیزات است

شما با نام خدا و با ایمان بسیجی بروید تا فتح و نصرت نصیب شما شود. آنگاه فرماندهان دریافتند که می بایست توکل و توسل را مبنای رفتار خویش قرار دهند و گرفتار غرور نفرات و تجهیزات نباشند. بدین ترتیب آنان می روند و خرمشهر را با وجود چند لشکر مجهز عراقی، آزاد و ده ها هزار نفر را اسیر می کنند. آنگاه امام خمینی این حقیقت را گوشزد می کند که: «خدا خرمشهر را آزاد کرده است» چون که: «ما النصر الا من عندالله ان الله عزیز حکیم (انفال، آیه 10) و یا ایهاالذین امنوا ان تنصرالله ینصرکم و یثبت اقدامکم (محمد، آیه7) پس هنگامی که خدا را یاری کنید نصرت و پیروزی فرا رسد.

تجهیزات و نفرات، عامل بازدارندگی دشمن
جالب این است که براساس آموزه های وحیانی قرآن، تجهیزات و امکانات و نفرات هر چند که مهم و ارزشی باشد هرگز عامل و علت پیروزی و نصرت نیست. از این رو در آیه 60 سوره انفال می فرماید:
 واعدو لهم مااستطعتم من قوه و من رباط الخلیل ترهبون به عدوالله و عدوکم و آخرین من دونهم لاتعلمونهم الله یعلمهم و ماتنفقوا من شیء فی سبیل الله یوف الیکم و انتم لاتظلمون؛ و آماده کنید برای (کارزار با) ایشان هرچه را می توانید از نیرو و از اسبان بسته شده که بترسانید با آن دشمن خدا و دشمن خود را و دیگران را از غیر ایشان که شما آنان را نمی شناسید و خدا می شناسد و آنچه که در راه خدا خرج کنید به شما پرداخت می شود و به شما ظلم نخواهد شد.
این بدان معناست که تجهیزات و امکانات نظامی و نفرات کارآزموده جنگی تنها عامل ارعاب و ترس دشمنان و عامل بازدارندگی دشمن و مانع از حملات آنان است، ولی هرگز در این آیه سخنی از نصرت و پیروزی نیست؛ یعنی با تجهیزات و شمار رزمندگان، شما به پیروزی نمی رسید بلکه تنها عامل پیروزی بر دشمن همان ایمان به خدا و اطاعت از اوست که همان روحیه بسیجیان امام خمینی بوده است

پس اگر خواهان پیروزی و نصرت بر دشمن هستیم می بایست خود را به عواملی از این دست یعنی اطاعت از خدا و ولایت و ایمان به خدا و نصرت او با انجام اطاعت از خدا و ولی او مجهز کنیم تا پیروز شویم. بنابراین، هر چند که آموزش نیروی انسانی کارآزموده و رزم آور و تجهیزات پیشرفته نظامی خوب است ولی باید دانست که تنها نقش بازدارندگی و ترس و ارهاب را خواهد داشت و تنها عامل پیروزی، همان ایمانی است که در شکل اطاعت از خدا و رسول و ولی او تجسم می یابد.

آیا داستان حضرت یوسف علیه السلام واقعیت دارد؟

با بعثت رسول گرامی اسلام ـ ص ـ و نزول قرآن، خدای متعال یکبار دیگر این داستان بزرگ اخلاقی را به وسیله پیک وحی به پیامبر خویش برای ارشاد مردم ابلاغ فرمود، و نام زیبای «احسن القصص» را بر آن نهاد. این تعبیر نشان از واقعی بودن قصه است. قرآن مجموعه وحی خداست که به زبان پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ جاری گشته و در آن بیان هر چیزی که در هدایت انسانها لازم است وجود دارد.[1]

قرآن کریم از معجزات جاوید پیامبر ـ صـ است و از نظر فصاحت و بلاغت و حقایق و معارف عالی معجزه بوده و انسانها از آوردن مثل آن عاجز هستند.[2] شواهد عقلی و نقلی نشان می‌دهد که دست تغییر و تحریف به این کتاب آسمانی نرسیده[3] قرآنی که در دست ما است عین همان قرآنی است که بر پیامبر اکرم (ص) نازل شده است.[4]
برای اثبات این مطلب به دو آیه زیر استناد می‌کنیم: قرآن کریم قاطعانه می‌فرماید: «
لا یأتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه»؛ از پیش و پس، باطل به قرآن راه نمی‌یابد.[5] و در مورد پیامبر ـ ص ـ که گیرنده آیات قر‌آن و ابلاغ کنندة آن است، می‌فرماید: و ما ینطق عن الهوی إن هو الا وحی یوحی؛ «او (پیامبر) از روی هوی و هوس سخن نمی‌گوید. آن نیست مگر به او وحی می‌شود.[6] پس ایمان به قرآن که کلام خداوند و کتاب آسمانی شریعت ماست، واجب است و انکار حتی سوره‌ای یا آیه‌ای از آن موجب خارج شدن از دین است.
با این حال کسانی بودند که از بدو به وجود آمدن دین مقدس اسلام و نزول وحی و قرآن، لحظه‌ای از کینه توزی و عناد دست برنداشته، و به اشکال مختلف در صدد خاموش کردن نور مبین اسلام بوده‌اند و با شبهه پراکنی و اشکال تراشی، کلام خداوند را زیر سوال می بردند، هم اکنون نیز افرادی هستند که شبهات زیادی به قرآن وارد می‌کنند و متأسفانه در بین مسلمانان و در داخل کشورهای اسلامی، قلم و زبان و امکانات عدّه‌ای به ظاهر مسلمان، دستگاه تبلیغاتی دشمنان اسلام و قرآن گردیده است که در واقع تخریب چهرة منوّر اسلام به دست این عدّه بیشتر صورت می‌گیرد!
داستان یوسف نشان می‌دهد چگونه انسان می‌تواند عفّت و تقوا و فضایل اخلاقی را بر شهوات و هوی و هوس های خود برتری دهد و به ما می‌آموزد که چگونه باید در برابر اغوای گمشدگان در وادی شهوت نهراسیم و از راه حق منحرف نشویم درست است که سوره یوسف، داستان زندگی یکی از پیامبران الهی است، اما یکی از زیباترین داستان های قرآن به شمار می‌رود که خداوند متعال در همین سوره می‌فرماید: «
نحن نقص علیک أحسن القصص بما اوحینا إلیک هذا القران»[7] ما از طریق وحی این قرآن به تو، بهترین سرگذشت‌ها را برای تو بازگو کردیم.
این قصه به عنوان یک رویداد مهم تاریخی که جذابیّت خاص و جنبه‌های اخلاقی ارزشمندی دارد، از زمانِ رخداد آن، بر سر زبان ها بوده است. قدیمی‌ترین متن مذهبی که این داستان را باز گفته، تورات است[8] و پس از آن نیز توسط گویندگان و نویسندگان به گونه‌های مختلف نقل گردیده است؛ متأسفانه قصه یوسف به مرور زمان به دست صنفی از ناقِلان، جلوه‌های واقعی خود را از دست داد و به داستان عاشقانه و شهوت انگیز مبدّل گشت تا این که با بعثت رسول گرامی اسلام ـ صـ و نزول قرآن، خدای متعال یکبار دیگر این داستان بزرگ اخلاقی را به وسیله پیک وحی به پیامبر خویش برای ارشاد مردم ابلاغ فرمود، و نام زیبای «احسن القصص» را بر آن نهاد. این تعبیر نشان از واقعی بودن قصه است.
قصه یوسف بعد از اسلام نیز از پیرایه‌های جماعتی از نویسندگان و شاعران در امان نماند. به حدّی که در ردیف داستان های عشقی «لیلی و مجنون» قرار گرفت.[9] ولی با توجه به حقانیت قرآن و روایات معتبر اهل‌بیت ـ علیهم السلام ـ که در شرح و تفسیر این قصه در دست است، می‌توان به دور از پیرایه‌های دیگران، قصه یوسف را بازگفت. سورة یوسف، داستان زندگی یکی از پیامبران الهی است، اما یکی از زیباترین داستان های قرآن به شمار می‌رود که خداوند متعال در همین سوره می‌فرماید: «نحن نقص علیک أحسن القصص بما اوحینا إلیک هذا القران»ما از طریق وحی این قرآن به تو، بهترین سرگذشت‌ها را برای تو بازگو کردیم
داستان یوسف آن گونه که بعضی پنداشته‌اند، یک داستان عشقی نیست. این داستان به شکلی که در قرآن آمده سراسر پند است، و در لابلای این داستان عالی‌ترین مضامین اخلاقی و تربیتی نهفته است.
داستان یوسف ما را با شخصیت دو گروه از انسان ها آشنا می‌کند ؛گروهی که پرچم ایمان، تقوا و توکّل به خدا را به دست گرفته و خود را به دست توانای حق سپرده‌اند و در همه حال از او طلب فیض دارند و گروهی دیگر که دیو نفس بر روحشان زنجیر زده و به خود وابسته کرده است، هر چه هوای نفس می‌گوید، مطیع هستند و چشم بسته در وادی برهوت شهوت و غفلت می‌تازند، سرنوشت گروه اوّل عزّت، بزرگی و وصال است و سرنوشت گروه دوّم سرافکندگی، خجلت و پشیمانی است

داستان یوسف نشان می‌دهد چگونه انسان می‌تواند عفّت و تقوا و فضایل اخلاقی را بر شهوات و هوی و هوس های خود برتری دهد و به ما می‌آموزد که چگونه باید در برابر اغوای گمشدگان در وادی شهوت نهراسیم و از راه حق منحرف نشویم. زندان و تاریکی و تنهایی را به جان بخریم و قدمی بر خلاف اخلاق برنداریم. این داستان شعله امید را در دل ها زنده می‌دارد و فاصله میان قعر چاه و سریر عزّت را کوتاه می‌سازد. فرجام نیک پرهیزکاران را آشکار می‌کند و رسوایی و ناکامی خطاکاران را برملا می‌گرداند و لذت عفو و اغماض و خویشتنداری را به نوع بشر می‌شناساند.
ای خوشا چشمی که عبرت بین بُوَد عبرت از نیک و بدش آئین بُوَد[10]
پی نوشت ها : [1] . نحل/89. [2] . بقره/23. [3] . حجر/9. [4] . معرفت، محمد هادی،
 صیانة القرآن عن التحریف، ج اوّل، ص 59 ـ 35. [5]. فصلّت/42. [6] . نجم/4 - 3 . [7] . یوسف/3. [8] . تفسیر نمونه، ج 9، ص 294، به نقل از کتاب مقدس تورات، سفر تکوین، فصل 37. [9] . رادمنش، عزت الله، تاریخ در قرآن، ص 99. [10] . مستقیمی، مهدی، قصة حضرت یوسف ـ علیه السّلام ـ به روایت منابع اسلامی.

                                                        مبانى هنرى قصّه هاى قرآن        حسینى (ژرفا)

هنر مقوله اى است که از آغازِ آفرینشِ انسان تاکنون پا به پاى آدمى پیش رفته و پیشرفت کرده است. براى حوزه هاى معرفت بشرى، همچون فلسفه، ریاضیات و علم، مى توان سرآغاز و سرگذشتى نوشت. هنر، امّا، حیاتى بى آغاز و سرگذشتى نانوشتنى دارد. در میان کتب آسمانى، قرآن بى شک از این جهت رهاوردى بزرگ و بى مثال دارد. اصرار قرآن بر قصّه گویى و قصّه خوانى هر خواننده اى را به وجد و شگفتى وامى دارد. انسان از خود مى پرسد که مگر قصّه چیست و چه مى کند که آفریدگار هستى در آخرین پیام به آفریده خویش این چنین قصّه مى گوید و او را به تأمّل در قصّه ها فرا مى خواند. در واقع، پاسخ این پرسش را باید در مفهوم و معناى «قصّه» در قرآن و «شیوه قصّه نویسى قرآن» جستجو کرد..

طلیعه

قصّه همواره منعکس کننده دیدگاه انسان درباره جهان و عوامل ناشناخته پیرامون او و وسیله انتقال و آموزش آداب و سنن، اعتقادات، و تاریخ یک نسل به نسل هاى دیگر بوده است. انسان به خاطر ویژگى هاى خاصّ روحى اش به قصّه علاقه دارد و چه بسا راه و رسم قهرمانان آن را الگوى خود قرار مى دهد. در طول تاریخ دعوت اسلامى، مردم از همین قصّه هاى قرآنى درس گرفته اند، پیام آموخته اند، ادبیّاتى مستقل بر نهاده اند، و با آن ها زیسته اند. در همان آغاز دعوت نیز قصّه گویى قرآن از ابزارهاى تبلیغى آن بود.   روایت شده است که پیامبر سوره «فصّلت» را براى یکى از سرکردگان فساد تلاوت مى کرد تا به این آیات رسید:

فَاِنْ اَعْرَضُوا فَقُلْ اَنْذَرْتُکُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقةِ عاد وَثَمُودَ . اِذْ جآءَتْهُمُ الرُّسُلُ مِنْ بَیْنِ اَیْدیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ اَلاَّ تَعْبُدُوا اِلاّ اللهَ قالُوا لَوْ شآءَ رَبُّنا لاََنْزَلَ مَلئِکَةً فَاِنـّا بِمآ اُرْسِلْتُمْ بِه کافِرُونَ . فَاَمّا عادٌ فَاسْتَکْبَرُوا فِى الاَْرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَقالوُامَنْ اَشَدُّ مِنّا قُوَّةً اَوَلَمْ یَرَوْا اَنَّ اللهَ الَّذى خَلَقَهُمْ هُوَ اَشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّةً وکانُوا بِایاتِنا یَجْهَدُونَ. فَاَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ ریحًا صَرْصَراً فى اَیّام نَحِسات لِنُذیقَهُمْ عَذابَ الخِزْىِ فىِ الحَیوةِ الدُّنْیا وَلَعَذابُ الاخِرَةِ اَخْزى وَهُمْ لایُنْصَرُونَ. فصّلت 13 تا 16

پس اگر اعراض کردند، بگو: شما را از صاعقه اى همانند صاعقه اى که بر عاد و ثمود فرود آمد مى ترسانم . آنگاه که رسولان پیش و بعد آنها نزدشان آمدند و گفتند که جز خداى یکتا را مپرستید، گفتند: اگر پروردگار ما مى خواست فرشتگان را از آسمان نازل مى کرد  ما به آنچه شما بدان مبعوث شده اید ایمان نمى آوریم. اما قوم عاد، به ناحق در روى زمین گردنکشى کردند و گفتند: چه کسى از ما نیرومندتر است؟ آیا نمى دیدند که خدایى که آنها را آفریده است از آنها نیرومندتر است که آیات ما را انکار مى کردند؟ ما نیز بادى سخت و غرّان در روزهایى شوم به سرشان فرستادیم تا در دنیا عذاب خوارى را به آنها بچشانیم

و عذاب آخرت خوار کننده تر است و کسى به یاریشان برنخیزد.  آن گاه که این بخش بر آن مفسد تلاوت شد، لرزشى شدید سرا پایش را فراگرفت و با پریشانى و خود باختگى پیامبر را سوگند داد که از تلاوت آیات بازایستد. سپس با حالى دگرگون نزد قوم خود بازگشت، چنان که دیگر آثار عناد و استکبار در چهره اش پیدا نبود.

      فصل 1                          تعریف قصّه قرآنى  ،  واژه قصّه در قرآن و روایات  

«قصّه» در لغت یعنى پى گرفتن یا پى گرفته اثرِ پیشین. در قرآن کریم مى خوانیم:   وَقالَتْ لاُِخْتِهِ قُصّیهِ فَبَصُرَتْ بِه عَنْ جُنُب وَهُمْ لا یَشْعُرُونَ. قصص11 و به خواهر او گفت: از پى وى برو.  و زن بى آن که آنان دریابند از دور در او مى نگریست. قَالَ ذَلِکَ ما کُنّا نَبْغِ فَارْتَدّا عَلى اثارِهِما قَصَصَاً. کهف64. گفت: آن جا همان جایى است که در طلبش بوده ایم.  و نشان قدم هاى خود را پى گرفتند و بازگشتند. همین کاربرد در روایات نیز به چشم مى خورَد. براى نمونه، بجاست از این روایت نبوى یاد کنیم: إنّ بَنى اِسْرائِیلَ لَمّا قَصُّوا هَلَکُوا اینجا همان معنا که گفتیم نمود دارد; یعنى بنى اسرائیل آن گاه که دست از عمل کشیدند و فقط به قصّه پردازى و داستان سرایى مشغول شدند، هلاک گشتند

البتّه این روایت همچنان که شاهدى براى معناى لغوى «قصّه» است، اشاره اى ظریف به کارکرد منفى قصّه; و آن هنگامى است که قصّه پردازى سدّ راه عمل باشد. بدیهى است که نخستین شرط چنین قصّه اى خرافه بافى و یاوه پردازى و پایه گذارى بر تخیّلات صِرف است که روح تلاش و زندگى و آرمان گرایى را در انسان سرکوب کند.

پیوند «قصّه قرآنى» با معناى لغوى آن 

قصّه گویىِ قرآن با همین معناى لغوى پیوند دارد، زیرا پى گرفتن وقایعى است که در گذشته رخ داده اند.  البتّه گاه این وقایع در گذشته دور رخ داده اند که در قرآن با تعبیر «اَنباء» از آن ها یاد شده است; نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَأَهُمْ بِالْحَقِّ»( کهف13) در باره اصحاب کهف; یا «ذلِکَ مِنْ أَنْبآءِ الْقُرى... نَقُصُّهُ عَلَیْکَ» ( هود100) امّا در مورد وقایع نزدیک یا آنچه باید نزدیک تلقّى شود، تعبیر «اخبار» به کار رفته است; وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ حَتّى نَعْلَمَ الْمُجاهِدینَ مِنْکُمْ وَالصّابِرینَ وَنَبْلُوَ أَخْبارَکُمْ (محمّد31)  یا یَوْمَئِذ تُحَدِّثُ أَخْبارَها ( زلزال4) به هر حال، پى گیرى و دنبال جویى اثرِ این نبأها و خبرها همان معناى دقیق قصّه گویى قرآن است. 

 قصّه قرآنى یعنى پى گرفتن اخبار گذشتگان  

در قرآن، از وقایع حاضر و رویدادهاى آینده نیز سخن رفته است، همانند حدیث اِفک، واقعه بدر و اُحد و حنین و بیعت رضوان و صلح حدیبیّه; همچنین نبرد آینده میان ایران و روم «الم. غُلِبَتِ الرُّومُ فِى أَدْنَى الاَْرْضِ...». خبر از فتح مکّه إِذا جاءَ نَصْرُاللهِ وَالْفَتْحُ... و پیش بینى شکست مشرکان در جنگ بدر  قمر45: سَیُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ یُولُّونَ الدُّبُرَ اصولا در این گونه اخبار است که مى توان عبرت ها و موعظه ها را پى گرفت; ولى در اخبار جارى و آینده بیش تر خود کشف واقعیّت مطرح است

همین پى گرفتن عبرت ها در بیان قرآن کریم مورد تصریح قرار گرفته لَقَدْ کانَ فِى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاُِولِى الاَْلْبابِ یوسف111 در داستان هاشان براى خردمندان عبرتى است.قرآن در قصّه هاى خویش به زمان ها و مکان هاى واقعى هویّتى ویژه مى بخشد و ما را در همان قطعه قرار مى دهد ، به گونه اى که بتوانیم ردّ پاى مضامین را پى گیریم و صرفاً بازتابى از واقعیّت ها را پیش رو نداشته باشیم.        

   آیا قرآن، خود، به لفظ قصّه اشاره کرده است؟   

پنج بار در کتاب آسمانى به کار رفته و اگر مشتقّات آن را به حساب بیاوریم، تقریباً 26 بار آمده است...  در هر حال، قَصَص بر  به معنى رمان یا حوادث خیالى نیست، بلکه به معنى سرگذشت و ماجراى واقعى است...   قَصَص یعنى روایت کردن .  و از همین قبیل است فرمایش خداى متعال: «نحن نقصّ علیک أحسن القَصص» یعنى خوب ترین بیان را براى تو تبیین مى کنیم. و این نشان مى دهد که او لفظ قصّه را آگاهانه و با مِلاک در مورد خبرهاى قرآنى به کار مى بَرَد. 

ملاک فنّى قصّه قرآنى چیست؟ 

برخى معتقدند که تنها بخشى از خبرهاى قرآنى که هم عناصر هنرى قصّه در آن ها حضور داشته باشند و هم به نحو قابل توجّهى به آن ها پرداخته شده باشد، زیر نام قصّه جاى مى گیرند. عدّه اى هم بر آنند که هر ذکر خبرى از اقوام پیشین، قصّه قرآنى قلمداد مى شود، مانند قصّه اصحاب فیل و اصحاب اُخدود.   اگر قرآن فقط درباره یک ماجرا یا وجود یک شخصیّت یا گفت و گو گزارش دهد و به خودى خود آن را مورد پرداختِ هر چند کوتاه قرار ندهد، نمى توان آن را قصّه نامید، مانند «غُلِبت الرّوم». امّا آن گاه که چنین ملاکى احراز شود، حتّى اگر عبارات کوتاه باشد، مى توان آن را قصّه دانست، مانند قصّه اصحاب فیل.                                 

  فصل 2                           اُسلوب قصّه قرآنى ، هنرى بودن قصّه هاى قرآن 

با آن که قصّه هاى قرآن بازگوینده حقایق مسلّم تاریخى اند، هرگز نمى توان گفت قصّه گویى در قرآن برابر است با نقل وقایع تاریخى به طور مطلق و محض. آنچه قصّه گویى و تاریخ نگارى را در قرآن از هم ممتاز مى سازد، ویژگى فنّى قصّه هاى قرآن است. این ویژگى عبارت است از بیان اعجازین و نیز القاى نظمى خاص به واقعیّت هاى برگزیده از تاریخ، به گونه اى که خواننده احساس مى کند رویدادها و آدم ها نزد او حضور دارند و با او سخن مى گویند

و اگر چنین نباشد، هرگز فایده اصلى قصّه گویى قرآن، یعنى عبرت گیرى و موعظه یابى، حاصل نمى شود. به همین دلیل، کافران در برخورد با چنین بیان اعجازین و هنرمندانه اى آن را سحر و جادو و اساطیر پیشینیان و شعر و قول کاهن مى شمردند. این نبود مگر به آن دلیل که زیر سیطره نفوذ قرآن قرار مى گرفتند و همه تأثیرهاى هنر بشرى، و بسى بیش از آن را، در قرآن مى یافتند

جلوه هاى هنرى قصّه هاى قرآن  

اثر « هنرى» اثرى است که داراى این سه ویژگى باشد: نوآورى در عرضه، زیبایى ساختارى، و قدرت تعبیر. و بدیهى است که از این سه، هیچ یک، منحصر به قصّه هاى خیال پردازانه و ساختگى نیست.( سیّد قطب) قصّه قرآنى نیز که اثرى هنرى است، در بردارنده خصلت هایى است که این هر سه ویژگى را تأمین مى کنند. به دیگر سخن، قصّه قرآنى از یک حکایت صِرف کاملا متفاوت است، سراسر تصویرسازى هنرى از شخصیّت ها، رویدادها، و گفت و گوهاست; تصویرهایى از نبرد همیشگى خیر و شر در جان انسان و میان او با نیروهاى شیطانى. اکنون برخى از جلوه هاى هنرى قصّه در قرآن را بر مى شمریم: 

تنوّع اسلوبى   عرضه قصّه در قرآن با اسلوبى واحد صورت نمى گیرد. از لحاظ نقطه آغاز، تصاویر عرضه شده از یک رویداد، نقطه فرجام، و زمینه سازى براى روایت قصّه، قصص قرآن از یکدیگر ممتازند. همین تنوّع و رنگارنگى اسلوبى نشان مى دهد که عرضه هنرى قصّه، به خودى خود، مورد عنایت قرآن بوده است.( سیّد قطب)

  تقسیم به نماهاى مختلف   قصّه قرآنى به نماها و پلان هاى مختلف تقسیم مى شود و میان آن ها شکاف هاى خالى و ناگفته باقى مى ماند تا فرصت تصویرگرى و قرینه سازى را به خواننده بدهد و او بتواند سیاق رویدادها را در پلان هاى بعدى در ذهن ترسیم کند.( سیّد قطب) این، خود، از برترین ویژگى هاى یک اثر هنرى است که خواننده را همواره در تکاپو با صحنه ها نگاه دارد.

گزینش صحنه هاى مؤثّر

انتخاب قطعه هاى خاصّ زمانى و مکانى در قصّه قرآنى با دقّت کافى صورت پذیرفته است. ایجاز اعجازین قصّه هاى قرآن، گذشته از جنبه بلاغى و واژگانى، بیش تر مربوط به دقّت در گزینش صحنه هاى مؤثّر در روال قصّه و کنار نهادن بخش هاى زاید است.و این،کارى است که در تدوین نهایى یک اثر هنرى بسى کارساز است. برترین نمونه هاى این تدوین در قصّه هاى یوسف و مریم وسلیمان و ملکه سبأ و اصحاب کهف به چشم مى خورند. از میان این نمونه ها، به اعتقاد برخى، کامل ترین تصویر هنرى در قصّه یوسف به نمایش نهاده شده است، به ویژه که این قصّه در قدرت تعبیر روحى، عقیدتى، تربیتى، و حرکتى بسیار شاخص و بى نظیر است.( سیّد قطب) 

  نوع روایت قصّه ،  در قصّه هاى تاریخى  

در روایت قصّه هاى تاریخى، دو اسلوب عمده یافت مى شوند: 1 . روایت غیابى.  2 . روایت حضورى. در اسلوب غیابى، گوینده قصّه روایت کننده حوادث است و با نحوه بیان خود نشان مى دهد که فقط گزارشگر اخبار و اقوال است. از این رو، در اسلوب غیابى، معمولا کلمه «گفت» تکرار مى شود.   در اسلوب حضورى، قصّه سرا شخصاً حضور دارد و اشخاص قصّه را در محضر مخاطب خلق مى کند تا خود به روایت قصّه بپردازند.

   قصّه قرآنى به گونه غیابى روایت مى شود

  قرآن در قصّه گویى اسلوب غیابى را برگزیده است. در این اسلوب، مخاطب همواره توجّه مى یابد که با رویدادهایى رو به روست که شخصیّت هاشان نقش تاریخى خود را طى کرده اند و اکنون داراى حضور عینى نیستند. البتّه در همین حال که نسبت به ما غایبند، داراى نوعى حضور پنهان و جارى در قصّه اند. سبب گزینش این اسلوب آن است که قرآن مى خواهد صادقانه ترین و امانت دارانه ترین شیوه را در بیان قصّه هایش به کار گیرد و راه را بر هر گونه خیال و وهم و نماد غیر حقیقى بربندد

شأن قرآن اقتضا مى کند که در هیچ پاره اى از آن، عنصر خیال و افسانه، حتّى سر سوزنى، راه نیابد. در قصّه هاى قرآن، قصّه سرا فقط روایت کننده حقایق است; در اسلوب غیابى، تنها تردیدى که ممکن است به ذهن مخاطب راه یابد، صادق نبودن قصّه سراست; واین در مورد خداوند بزرگ منتفى است.  وَبِالْحَقِّ أَنْزَلْناهُ وَبِالْحَقِّ نَزَلَ. ( اسراء / 105)    این قرآن را به حق نازل کرده ایم; و به حق نازل شده است.

شیوه «واقعگرایى پویا» در قصّه هاى قرآن

  باید پذیرفت که قرآن در نقل واقعیّات، شیوه بازتابش واقعیّت ها را در پیش گرفته است، امّا نه به گونه اى سُربى و جامد و بى روح; بلکه بازتابشى که در عین صفا و نابى، ساکت را گویا، جامد را پویا، و عمق حقایق را روشن سازد. کسى که خوب در قرآن نظر کند مى بیند که کلام آن دو گونه دلالت دارد: یکى دلالت آشکار که تصویر ساکت واقعیّت است; و دیگرى دلالتى فراتر از ظاهر که خود مراتبى دارد و افق در افق از حقایق پنهان پرده برمى دارد. 

نمونه این بازتابش در قصّه داوود

وَهَلْ اَتئکَ نَبَؤُا الْخَصْمِ اِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرابَ. اِذْ دَخَلُوا عَلى داوُدَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ قالُوا لا تَخَفْ خَصْمانِ بَغى بَعْضُنا عَلى بَعْض فَاحْکُمْ بَیْنَنا بِالْحَقِّ وَلا تُشْطِطْ وَاهْدِنآ اِلى سَوآءِ الْصِّراطِ . اِنَّ هذا اَخى لَهُ تِسْعٌ وَتِسْعُونَ نَعْجَةٌ وَلِىَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ فَقالَ اَکْفِلْنیها وَعَزَّنى فىِ الْخِطابِ. قالَ لَقَد ظَلَمَکَ بِسُؤالِ نَعْجَتِکَ اِلى نِعاجِه وَاِنَّ کَثیرًا مِنَ الْخُلَطاءِ لَیَبْغى بَعْضُهُمْ عَلى بَعْض اِلاَّ الَّذینَ امَنوا وَعَمِلُواالْصّالِحاتِ وَقَلیلٌ ما هُمْ وَظَنَّ داوُدُ اَنَّما فَتَنّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وخَرَّ راکِعاً وَاَنابَ . فَغَفَرْنا لَهُ ذلِکَ وإِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَحُسْنَ مَـاب . یا داودُ اِنّا جَعَلْناکَ خَلیفَةً فِى الاَْرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ الْنّاسِ بِالْحَقِّ وَلا تَتَّبِعِ الْهَوى فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبیلِ اللهِ اِنَّ الَّذینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبیلِ اللهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ بِما نَسُوا یَوْمَ الْحِسابِ

آیا خبر آن مدعیان را شنیده اى آنگاه که از دیوار قصر بالا رفتند؟ بر داود داخل شدند. داود از آنها ترسید. گفتند: مترس، ما دو مدعى هستیم که یکى بر دیگرى ستم کرده است. میان ما به حق داورى کن و پاى از عدالت بیرون منه و ما را به راه راست هدایت کن. این برادر من است. او را نود و نُه میش است و مرا یک میش. مى گوید: آن را هم به من واگذار کن، و در دعوى بر من غلبه یافته است. داود گفت: او که میش تو را از تو مى خواهد تا به میشهاى خویش بیفزاید بر تو ستم مى کند. و بسیارى از شریکان جز کسانى که ایمان آورده اند و کارهاى شایسته کرده اند ـ و اینان نیز اندک هستند ـ بر یکدیگر ستم مى کنند. و داود دانست که او را آزموده ایم

پس از پروردگارش آمرزش خواست و به رکوع در افتاد و توبه کرد . ما این خطایش را بخشیدیم، او را به درگاه ما تقرب است و بازگشتى نیکو . اى داود، ما تو را خلیفه روى زمین گردانیدیم. در میان مردم به حق داورى کن و از پى هواى نفس مرو که تو را از راه خدا منحرف سازد. آنان که از راه خدا منحرف شوند، بدان سبب که روز حساب را از یاد برده اند، به عذابى شدید گرفتار مى شوند.  در این آیات، نخست، اشاره اى است پنهان به این که داوود کارى کرده بوده است که بر پیامبران روا نیست

امّا در این آیات، به آن کار پرداخته نمى شود، زیرا در این قصّه از نقل آن غرضى حاصل نمى گردد. آن گاه، به نقل یک واقعه، همان گونه که هر چشمى آن را مى بیند، مى پردازد: دو طرفِ دعوا از دیوار، و نه از در، بر داوود وارد مى شوند. و او از این ورود غیر معمول و ناگهانى بیم زده مى شود. آن دو بیم داوود را مى زدایند و قصّه خود را باز مى گویند

این، ظاهر کلمات است که واقعیّت خالص را باز مى تابانَد. امّا در وراى این واژه ها، حقایقى دیگر نهفته اند که با تأمّل و تدبیر، کشف مى شوند. «تسوّروا المحراب» اشاره به ناآرامى مملکت در آن برهه دارد و « ففزع منهم» از اختلال نظام پرده برمى دارد، به گونه اى که یک قاضى از ورود دو طرف دعوا بیم زده مى شود، در حالى که اگر وضع طبیعى باشد معمولا اطراف دعوا از رفتن نزد قاضى دراندیشه اند. نیز اطراف دعوا به داوود مى گویند:  فاحکم بیننا بالحق ولا تُشطط»; و این نشانگر آن است که پیش تر در جایى میزان حق خلل دیده است به گونه اى که مردم نیز فهمیده اند.

  نظم قصّه هاى قرآن ، نظم آسمانى  

  نظم قرآن، خود، یک معجزه اِلهى و داراى نیرویى اعجازین است. درست است که حوادث و اشخاص و اشیا در قصّه هاى قرآن، همه، واقعى اند; امّا کنار هم چیدنِ آن ها با روشى بشرى صورت نپذیرفته است. نظم حاکم بر این قصّه ها رنگ آسمانى دارد و از توان بشر بیرون است. به همین دلیل، صاحبان افکار و آراى گوناگون، اگر هنر شناس و گوهر سنج باشند، نزد شکوه و جلال قصّه هاى قرآن سر خم مى کنند. به این ترتیب، دو گونه معجزه در قصّه هاى قرآن راه دارد: یکى حوادث و صحنه هاى اعجازین، و دیگرى نظم و اسلوب اعجاز آساى قرآنى. 

 توازن میان نظم و واقعگرایى 

 اسلوب اعجازین قرآن در عرضه حوادث به گونه اى نیست که در آن حوادث تصرّف و تغییرى پدید آورد و نقص آن را کمال بخشد یا ناراستِ آن را راست سازد. اسلوب اعجازین قرآن، پیراسته از هرگونه فراواقع نمایى، از خلال نقل حقیقت ناب نمودار مى گردد. همین نقل امین مآبانه و دقّت ورزانه حقایق است که اعجاز قصّه هاى قرآن را رقم مى زند. همین که زندگى با همه جوشش و پویایى و همان گونه که واقعاً هست در حوادث و رویدادها جریان دارد، به آن اعجاز مى بخشد. همین که مخاطب واقعیّت ناب را با همه صفا و درخشندگى اش در قصّه هاى قرآن باز مى بیند، سبب مى شود که نزد اعجاز قرآن سرخم کند. پس اعجاز قصّه هاى قرآن، در بطن حقیقت است و از متن واقعیّت.

پى نوشت در قصّه هاى قرآن

از دیگر ویژگى مهمّ قصّه هاى قرآن این است که معمولا پس از هر رویداد پى نوشتى مستقل مى آورد و با آن، سه نقش اصلى را ایفا مى کند: هم فاصله اى میان رویدادهاى پیاپى مى آفریند; هم پیامى از آن قصّه به مخاطب ارائه مى کند; وهم خطوط اصلى آن را باز مى گوید.  مثلا در قصّه داوود، دو پى نوشت چهره مى نمایند:  وَاِنَّ کَثیرًا مِنَ الْخُلَطاءِ لَیَبْغى بَعْضُهُمْ عَلى بَعْض اِلاّ الَّذینَ امَنوا وَعَمِلُواالْصّالِحاتِ وَقَلیلٌ ما هُمْ. و بسیارى از شریکان جز کسانى که ایمان آورده اند و کارهاى شایسته کرده اند ـ و اینان نیز اندک هستند ـ بر یکدیگر ستم مى کنند

یا داوُدُ اِنّا جَعَلْناکَ خَلیفَةً فىِ الاَْرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ الْنّاسِ بِالْحَقِّ وَلا تَتَّبِعِ الْهَوى فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبیلِ اللهِ اِنَّ الَذینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبیلِ اللهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ بِما نَسُوا یَوْمَ الْحِسابِ. وَما خَلَقْنَا السَّماءَ وَالاَْرْضَ وَما بَیْنَهُما باطِلاً ذلِکَ ظَنُّ الَّذینَ کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذینَ کَفَرُوا مِنَ النّارِ . اَمْ نَجْعَلُ الَّذینَ امَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ کَالْمُفسِدینَ فِى الاَْرْضِ اَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقینَ کالْفُجّارِ . کِتابٌ اَنْزَلْناهُ اِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِه وَلِیَتَذَکَّرَ اُولُو الاَْلْبابِ. اى داود، ما تو را خلیفه روى زمین گردانیدیم. در میان مردم به حق داورى کن و از پى هواى نفس مرو که تو را از راه خدا منحرف سازد. آنان که از راه خدا منحرف شوند، بدان سبب که روز حساب را از یاد برده اند، به عذابى شدید گرفتار مى شوند .  ما این آسمان و زمین وآنچه را که میان آنهاست به باطل نیافریده ایم. این گمان کسانى است که کافر شدند

پس واى بر کافران از آتش . آیا کسانى را که ایمان آورده اند وکارهاى شایسته کرده اند، همانند فساد کنندگان در زمین قرار خواهیم داد؟ یا پرهیزگاران را چون گناهکاران؟ کتابى مبارک است که آن را بر تو نازل کرده ایم، تا در آیاتش بیندیشند و خردمندان از آن پند گیرند. 

شبهه زدایى در قصّه هاى قرآن

قصّه هاى قرآن جزئى از مجموعه گسترده « رسالت اسلامى» اند که عمدتاً بُعد عبرت آموزانه و اندرز دهانه آن را تأمین مى کنند. از این رو، قصّه هاى قرآن در چهار چوب کلّى دعوت اسلامى جاى مى گیرند و به همان اصول پایبندند. طبیعى است که قرآن در قصّه هاى خویش، ادّعاها و شبهه ها و گفته هاى حق ستیزان و باطل گرایان را نقل کند. امّا به دلیل پایبندى به همان اصول دعوت اسلامى، هرگز از این شبهه ها بى پاسخ نمى گذرد واجازه نمى دهد که مخاطب دچار اشتباه و سوء برداشت گردد

براى نمونه، وقتى قرآن ادّعاى کافران قریش در مورد خود را باز مى گوید، نادرستى و ظالمانه بودنش را به صراحت اعلان مى دارد: وَقالَ الَّذینَ کَفَرُوا اِنْ هذآ اِلاّ اِفْکُنِ افْتَریهُ وَأَعانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْ جآؤُوا ظُلْماً وَزُوراً.( فرقان4) و کافران گفتند که این جز دروغى که خود بافته است و گروهى دیگر او را بر آن یارى داده اند، هیچ نیست. حقا آنچه مى گویند ستم و باطل است.  نیز آن گاه که سخن اهل کتاب را درباره فرزند داشتنِ خداوند ذکر مى کند، بى درنگ به نقد گفته آنان مى پردازد:  وَیُنْذِرَ الَّذینَ قالُوا اتَّخَذَ اللهُ وَلَدًا . ما لَهُمْ بِه مِنْ عِلم وَلا لاِبائِهِمْ کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ اَفْواهِهِمْ اِنْ یَقُولُونَ اِلاّ کَذِبًا.(کهف4 و5) و کسانى را که گفتند: خدا فرزندى اختیار کرد، بترساند . نه خود به آن دانشى دارند و نه پدرانشان داشته اند. چه بزرگ است سخنى که از دهانشان بیرون مى آید و جز دروغى نمى گویند. 

  نمونه شبهه زدایى در قصّه ابراهیم   

قصّه ابراهیم که در آن، پا به پاى ادّعاهاى باطل گرایان، قول حق نیز با قاطعیّت و شکوه طرح مى شود: ما هذِهِ التَّماثیلُ الَّتى اَنْتُمْ لَها عاکِفُونَ؟  این تندیسها که به پرستش آنها دل نهاده اید چیستند؟  ـ قالُوا وَجَدْنآ ابآءَنَا لَها عابِدینَ .   ـ گفتند: پدرانمان را دیدیم که آنها را مى پرستیدند.  ـ قالَ لَقَدْ کُنْتُمْ اَنْتُمْ وَ ابآؤکُمْ فى ضَلال مُبین. گفت: هر آینه شما و پدرانتان در گمراهى آشکارى بوده اید.  قالُوا اَجِئْتَنا بِالحَقِّ اَمْ اَنْتَ مِنَ اللاّعِبینَ؟  گفتند: براى ما سخن حقى آورده اى یا ما را به بازى گرفته اى؟ ـ قالَ بَلْ رَبُّکُمْ رَبُّ الْسَّمواتِ وَالاْرْضِ الَّذى فَطَرَهُنَّ وَاَنَا عَلى ذلِکُمْ مِنَ الشّاهِدینَ. (انبیا52 تا 56) گفت: نه، پروردگار شما، پروردگار آسمانها و زمین است.  آن که آنها را بیافریده است. و من بر این سخن که مى گویم گواهى مى دهم. 

  تکرار در قصّه هاى قرآن ، طرح مسأله

جلوه هاى بلاغى تکرار  

تکرار در قرآن به چهره هاى گوناگون جلوه مى کند: تکرار در واژه، تکرار در جمله، و تکرار در ارائه یک تصویر و واقعیّت به صورت ها وعبارات گوناگون. آوردن یک قصّه با الفاظ گوناگون به گونه اى که معنا و پیام دگرگون نشود،خود، کارى است بس دشوار که تجلّى گر فصاحت و بلاغت قرآن است و از صورت هاى «تَحَدّى» آن به شمار مى رود، چرا که ناتوانى دیگران را از آوردن چنین تکرار اعجازینى اعلان مى دارد. در این تکرار فایده هایى نهفته است، همچون: افزودن مطلبى به قصّه; ابراز سخن واحد به گونه هاى مختلف که نشانگر فصاحت است; و تأکید بر ناتوانى دیگران در آفرینش چنین آثارى

برترین مثال در این مورد، تکرار قصّه موسى است که برخى بَسامدِ ذکر آن در قرآن را صد و بیست بار بر شمرده اند. براى آن که مدّعاى ما درباره تکرار قصّه هاى قرآنى به خوبى جلوه یابد، مى سزد که از زاویه هاى گوناگون به روایات این قصّه در قرآن بنگریم و وجوه و انگیزه هاى تکرار را در آن ها بیابیم.

  بررسى «تکرار» در قصّه موسى   

  تصویرهایى که از قصّه موسى در قرآن به نمایش نهاده شده اند، از این قرارند:

یک. زندگى موسى از هنگام تولّد تا خارج ساختن بنى اسرائیل از مصر. در این بخش، مراحل قصّه چنین تصویر گشته اند:

1. تولّد موسى و اوضاع آن زمان، از جمله کشتن نوزادان بنى اسرائیل به فرمان فرعون

2.وحى خداوند به مادر موسى که فرزندش را در تابوتى در رودخانه افکنَد،با این وعده که نگاهبانى از او با خداست

3. قرار گرفتن موسى در خانه فرعون و اصرار همسر وى براى نگهدارى و تربیت موسى

4. جست و جوى مادر موسى و یافتن وى و برگزیده شدن مادر به دایگىِ او

5. یارى موسى به یک اسرائیلى در قتل یک مصرى و گریختن به مَدیَن

6. ازدواج موسى با یکى از دختران پیامبر مدین

7.بازگشت  به مصر و سخن گفتن خدا با وى در طور سینا و روانه ساختنش به سوى بنى اسرائیل به عنوان رسول

8. هراس موسى از دیدار با فرعون و یارى خواستنش از خداوند که برادرش هارون را پشتیبانش سازد

9. دیدار موسى با فرعون و غرور ورزیدن و استکبار فرعون که خویشتن را خدا مى دانست

10. اقدام موسى براى خارج ساختن بنى اسرائیل از مصر و نجات او و همراهانش پس از غرق شدن فرعون و سپاهش که به تعقیب ایشان پرداخته بودند  این ده مرحله، به تناوب، در قرآن آمده اند: برخى یک بار، برخى دو بار، و برخى بیش از ده بار. مراحل دوم، سوم، و چهارم دوبار آمده اند: سوره طه، و سوره قَصَص. در سوره قصص، به تفکیک مراحل چهارگانه، چنین مى خوانیم: 

 1. اِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فىِ الاَْرْضِ وَجَعَلَ اَهْلَها شِیَعًا یَسْتَضْعِفُ طآئِفَةً مِنْهُمْ یُذَبِّحُ اَبْنآءَ هُمْ وَیَسْتَحْیى نِسآءَهُمْ اِنَّهُ کانَ مِنَ الْمُفْسِدینَ. وَنُریدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِى الاَْرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ اَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ. وَنُمَکِّنَ لَهُمْ فِى الاَْرْضِ وَنُرِىَ فِرْعَوْنَ وَهامانَ وَجُنودَهُما مِنْهُمْ ما کانُوا یَحْذَرُونَ.(قصص4 تا 6) فرعون در آن سرزمین برترى جست و مردمش را فرقه فرقه ساخت. فرقه اى را زبون مى داشت و پسرانشان را مى کشت و زنانشان را زنده مى گذاشت که او از تبهکاران بود . و ما بر آن هستیم که بر مستضعفان روىِ زمین نعمت دهیم و آنان را پیشوایان سازیم و وارثان گردانیم . و آنها را در آن سرزمین مکانت بخشیم و به فرعون و هامان و لشکریانشان چیزى را که از آن مى ترسیدند نشان دهیم. 

  2. وَاَوحَیْنآ اِلى اُمِّ مُوسى اَنْ اَرْضِعیهِ فَاِذا خِفْتِ عَلَیْهِ فَاَلْقیهِ فِى الْیَمِّ وَلاتَخافى وَلا تَحْزَنى اِنّا رآدُّوهُ اِلَیْکِ وَجاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلینَ.(قصص7) و به مادر موسى وحى کردیم که: شیرش بده و اگر بر او بیمناک شدى به دریایش بینداز و مترس و غمگین مشو، او را به تو باز مى گردانیم و در شمار پیامبرانش مى آوریم.

3. فَالْتَقَطَهُ الُ فِرْعَونَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَحَزَنًا اِنَّ فِرْعَونَ وَهامانَ  وَجُنُودَهُما کانُوا خاطِئینَ . وَقالَتِ امْرَاَتُ فِرْعَونَ قُرَّتُ عَیْن لى وَلَکَ لا تَقْتُلُوهُ عَسى اَنْ یَنْفَعَنآ اَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدًا وَهُمْ لا یَشْعُرُونَ .( قصص8 و9)  خاندان فرعون یافتندش تا دشمنشان و سبب اندوهشان گردد. فرعون و هامان و لشکرهاشان خطا مى کردند . زن فرعون گفت:این مایه شادمانى من و توست. او را مکشید، شاید به ما سودى برساند یا او را به فرزندى گیریم. و نمى دانستند که چه مى کنند.

4. وَاَصْبَحَ فُؤادُ اُمِّ مُوسى فارِغًا اِنْ کادَتْ لَتُبْدى بِه لَوْلا اَنْ رَبَطْنا عَلى قَلْبِها لِتَکُونَ مِنَ الْمؤمِنینَ . وَقالَتْ لاُِخْتِه قُصّیه فَبَصُرَتْ بِه عَنْ جُنُب وَهُمْ لا یَشْعُرُونَ . وَحَرَّمْنا عَلَیْهِ الْمَراضِعَ مِنْ قَبْلُ فَقالَتْ هَلْ اَدُلُّکُمْ عَلى اَهْلِ بَیْت یَکْفُلُونَهُ لَکُمْ وَهُمْ لَهُ ناصِحُونَ. فَرَدَدْناهُ اِلى اُمِّه کَىْ تَقَرَّعَیْنُها وَلاتَحْزَنَ وَلِتَعْلَمَ اَنَّ وَعْدَاللهِ حَقٌ وَلکِنَّ اَکْثَرَهُمْ لاْیَعلَمُونَ.( قصص10 تا 13)  مادر موسى را دل تهى شد. و اگر دلش را قوى نکرده بودیم که از مؤمنان باشد، نزدیک بود که آن راز را فاش سازد . و به خواهر او گفت: از پى او برو. و زن بى آنکه آنان دریابند از دور در او مى نگریست . پستان همه دایگان را از پیش بر او حرام کرده بودیم. آن زن گفت: آیا مى خواهید شما را به خانواده اى راهنمایى کنم که او را برایتان نگه دارند و نیکخواهش باشند؟ پس اورا نزد مادرش برگردانیدیم تا چشمان آن زن روشن گردد و غمگین نباشد و بداند که وعده خدا حق است، ولى بیشترینشان نمى دانند. 

در سوره طه، به تفکیک مراحل، چنین آمده است: 

  1. اِذْ اَوْحَیْنآ اِلى اُمِّکَ ما یُوحى . اَنِ اقْذِفیهِ فِى التّابُوتِ فَاقْذِفیهِ فِى الْیَمِّ فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بالسّاحِلِ یَأخُذْهُ عَدُوٌّ لى وَعَدُوٌّ لَهُ وَاَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّةً مِنّى وَلِتُصْنَعَ عَلى عَیْنى.( طه 38 و 39)  آنگاه که بر مادرت آنچه وحى کردنى بود وحى کردیم: که او را در صندوقى بیفکن،    صندوق را به دریا افکن، تا دریا به ساحلش اندازد و یکى از دشمنان من و دشمنان او صندوق را برگیرد. محبت خویش بر تو ارزانى داشتم تا زیر نظر من پرورش یابى.

 2. اِذْ تَمْشى اُخْتُکَ فَتَقُولُ هَلْ اَدُلُّکُمْ عَلى مَنْ یَکْفُلُهُ فَرَجَعْناکَ اِلى اُمِّکَ کَىْ تَقَرَّ عَیْنُها وَلا تَحْزَنَ وَقَتَلْتَ نَفْسًا فَنَجَّیْناکَ مِنَ الْغَمِّ وَفَتَنّاکَ فُتُونًا فَلَبِثْتَ سِنینَ فى اَهْلِ مَدْیَنَ ثُمَّ جِئْتَ عَلى قَدَر یا مُوسى.( طه40) آنگاه که خواهرت مى رفت و مى گفت: مى خواهید شما را به کسى که نگهداریش کند راه بنمایم؟ ما تو را نزد مادرت بازگردانیدیم تا چشمانش روشن گردد و غم نخورد. و تو یکى را بکشتى و ما از غم آزادت کردیم و بارها تو را بیازمودیم. و سالى چند میان مردم مدین زیستى. و اکنون، اى موسى، در آن هنگام که مقدر کرده بودیم آمده اى.   از مقایسه این مراحل در دو سوره مزبور چنین مى توان نتیجه گرفت:

1. در سوره قصص، هدف اصلى از ارائه قصّه این است که پیامبر و همه مؤمنان در طول تاریخ عبرت بگیرند و بدانند که در عرصه مبارزه حق و باطل،سرانجام پیروزى از آنِ مؤمنان است.از این رو، قصّه با استبداد فرعون آغاز مى شود و از وعده نصرت خداوند سخن مى گوید. امّا در سوره طه، خطاب به خود موسى است ولطف خداوند به او یادآورى مى شود . از این رو ، عرصه محدودتر است و چون عبرت آموزى کلّى مقصود نیست ،  از آن صحنه آرایى هاى عمومى تر اثرى نیست

2. وحى خداوند به مادر موسى در سوره قصص و طه به گونه اى آمده است که تصویرها در یکى، کامل کننده تصویرهاى دیگرى باشند. در سوره قصص، هدف آماده سازى ذهنى و روانى براى مادر موسى است تا توان برخورد با حادثه اى را که در راه است بیابد. به همین دلیل، لحن کاملا آرامش بخش و وعده  دهنده است

با جوّ این زمینه سازى روانى سازگار نیست که نامى از تابوت برده شود که صندوقى بوده چوبى و قاعدتاً گذاردن نوزاد در آن و به رود سپردنش خاطر آزار جلوه مى کرده است. امّا در سوره طه با تصویرى ناگهانى رو به روییم که در آن، نقش مادر موسى در مواجهه با حادثه اى سنگین و رخ داده شده ترسیم مى گردد. پس این دو نما از یک صحنه واحد، در حقیقت مکمّل یکدیگرند. یکى به بُعد روحى نظر دارد و دیگرى به جنبه فیزیکى حادثه; یکى آماده سازى روانى را نشان مى دهد و دیگرى سنگینى و ناگهانى بودن رویدادى را که مادر موسى براى برخورد با آن آماده مى شود

به عبارت دیگر، این دو نما وقتى کنار هم نهاده شوند، کامل مى گردند. و همین است معناى عبرت آفرینى قصّه هاى قرآن : از آن جا که هر قصّه پیام و مقصود خاصّى دارد، در هر یک نمایى انتخاب شده که با آن پیام و مقصود تناسب داشته باشد. از سوى دیگر، نماى عرضه شده در سوره طه به نکته ظریف دیگرى نیز اشاره دارد; و آن، مشیّت و خواست قاهرانه خداوند است: «رود باید او را به ساحل برساند و دشمن من و او، وى را بگیرد.» این «باید» حکایتگر حتمیّتى است که خداوند مقدّر فرموده است و با لحن ضربدار و قاطع و ناگهانى بودن رخداد سازگار است. این نیز کمال بخش تصویر عرضه شده در سوره قصص است که مادر را به آرامش فرامى خوانَد. به این ترتیب، آیا میان این دو تناقضى یافت مى شود؟

3. در باب دستیابى مادر به موسى در خانه فرعون و گزیده شدن به دایگى او نیز نماى ارائه شده در سوره طه، گرچه بسى موجزتر است، دو جلوه تازه دارد: یکى این که فرعون دشمن خدا و موسى است; دیگر آن که این همه فقط به لطف وتدبیر و القاى محبّت پروردگار صورت پذیرفته است. این دو جلوه نیز از دو امر نو پرده بر نمى دارند، بلکه همان واقعه پیشین را تفسیر و تتمیم مى کنند. یکى تلویحاً از آن نبرد مستمرّ حق و باطل سخن مى گوید و دیگرى از مشیّت و قدرت پروردگار; و این هر دو شأن تفسیرى دارند. و امّا مراحل پنجم وششم، یارى موسى به یک اسرائیلى براى کشتن یک مصرى و گریختنش به مدین و ازدواج وى، تنها در یک جایگاه، آن هم سوره قصص، آمده اند.  (قصص14 تا 28)

آرى، این دو مرحله تنها یک بار تصویر گشته و به گونه قصّه روایت شده اند. پس اصولا تکرارى در آن ها راه نیافته تا محلّ بحث حاضر باشد. البتّه این عدم تکرار، خود، ناشى از آن است که هر دو مرحله به جنبه هایى کاملا عمومى و معمولى از زندگى بشر، نزاع و ازدواج، نظر دارند واز اهمّیّتِ درخور تکرار بهره مند نیستند. ناگفته نماند که در سوره طه و نیز شعرا به مرحله پنجم اشاره اى رفته است

امّا این اشاره از حالت تصویرى بى بهره است و تنها براى عبرت انگیزى و موعظه دهى، در سوره طه، و بیم انگیزى از سوى فرعون ، در سوره شعرا است و به هر حال جنبه یادآورى و تذکار دارد

مرحله هفتم، بازگشت موسى به مصر و سخن گفتن خدا با وى، در سه جایگاه، یعنى سوره هاى طه و نمل و قصص، آمده است. درباره نماهاى گوناگون این تصویر در بخشى دیگر از این رساله سخن رفته و نشان داده شده است که این جا نیز نماها تکمیل کننده یکدیگرند، بى آن که با هم تناقضى داشته باشند. البتّه باید اشاره کرد که این تصویر یک بار نیز در سوره نازعات آمده، لیکن کاملا به اختصار و رهگذرانه، صرفاً براى کسانى که با اشاره اى به ماوراى اشاره راه مى جویند

و این اشاره هرگز شبهه تکرار را پیش نمى آوَرد:  هَلْ اَتیکَ حَدیثُ مُوسى . اِذْ نادئهُ رَبُّهُ بِالوادِ الْمُقَدَّسِ طُوَى . اِذْهَبْ اِلى فِرْعَوْنَ اِنَّهُ طَغى . فَقُلْ هَلْ لَکَ اِلى اَنْ تَزَکّى ( نازعات15 تا 18) آیا داستان موسى به تو رسیده است؟ آنگاه که پروردگارش او را در وادى مقدس طُوى ندا داد: به سوى فرعون برو که طغیان کرده است . بگو: آیا تو را رغبتى هست که پاکیزه شوى. و امّا مرحله هشتم، هراس موسى از دیدار با فرعون و هارون را به یارى خواستن، در جایگاه هاى متنوّع آمده است: طه، قصص، نمل، شعرا، و نازعات. در سوره طه با این اجزا رو به روییم:

1. فرمان خداوند به موسى که به سوى فرعون روان گردد.    2. وصف کردن فرعون به تجاوزگرى و سرکشى     3. یارى خواستن موسى از خداوند که سینه اش را گشاده، کارش را آسان، و زبانش را گره گشوده سازد و برادرش هارون را پشتیبان وى قرار دهد.     4. برآمدن تقاضاى موسى

در سوره قصص، اجزا از این قرارند:       1. فرمان خداوند به موسى که به سوى فرعون و گروهش روانه گردد.    2. وصف کردن فرعون به زشتکارى.     3. هراس داشتن موسى از قتل به دست فرعون، به دلیل آن که پیش تر یک مصرى را کشته بوده است.     4. یارى خواستن موسى از خدا که برادرش هارون را پشتیبانش سازد، زیرا از او فصیح گفتارتر بوده است.      5. برآمدن تقاضاى موسى.  

  در سوره نمل، با این اجزا رو به روییم:     1. فرمان خداوند به موسى که به سوى فرعون و گروهش برود.     2. وصف کردن فرعون و گروهش به زشتکارى.    در سوره شعرا، اجزاى تصویر چنینند:     1. فرمان خداوند به موسى که به سوى قوم فرعون برود.     2. وصف کردن گروه فرعون به ستمگرى.     3. اظهار بیم موسى ازاین که تکذیبش کنند و او گفتارى فصیح و روان نداشته باشد.     4. یارى خواستن موسى از خداوند که برادرش هارون را به عنوان پشتوانه با او همراه سازد.    5. اظهار بیم موسى از این که او را بکشند.    6. اطمینان بخشیدن خداوند به موسى و برادرش. 

 و امّا در سوره نازعات، این دو جزء آمده اند:

1. فرمان خداوند به موسى براى حرکت به سوى فرعون.       2. وصف کردن فرعون به سرکشى. مى بینید که برخى از اجزا در بعضى از نماها آمده اند و در بعضى دیگر نه. برخى از اجزا نیز عیناً روایت گشته اند و برخى توضیحى را افزوده اند. به این ترتیب، روشن است که این نماها کامل کننده یکدیگرند و اجزاى کاملا مشابه حلقه هاى واسط هستند. به عبارت دیگر، اگر کسى این پنج نما را در کنار یکدیگر ببیند، تصویرى تام از این صحنه به دست مى آورد، همان سان که پنج دوربین از یک صحنه پنج برداشت از پنج زاویه دارند

و امّا مرحله نهم، دیدار موسى با فرعون و گفت و گوى آن دو، نیز در چند جاى قرآن آمده است: طه، شعرا، اعراف، و یونس. در سوره یونس، نمایى مختصر و در سه سوره دیگر، نماهایى کامل به نمایش گذاشته شده اند

همه این نماها، داراى چهار جزء مشترک هستند:     1. برخورد موسى و هارون با فرعون.   2. برخورد فرعون و گروهش و جادوگرانش با موسى.    3. آنچه میان موسى و جادوگران فرعون مى گذرد.     4. آنچه میان فرعون و جادوگرانش مى گذرد

براى رعایت ایجاز، از ذکر یکایک مراحل این اجزا درمى گذریم، به ویژه که نوع تصویرگرى بسیار هنرمندانه قرآن در این صحنه، آن قدر جذّاب و دیدنى است که راه را بر هر گونه شبهه اى مى بندد و این یقین را فراهم مى آورد که همه نماهاى ارائه شده از این صحنه مکمّل یکدیگرند و هریک به بیننده منظرى از آن را ارائه مى دهد.  سخن در مرحله دهم نیز از همین قرار است و صرف نظر از ذکر آن سزاوارتر است، مبادا که این بخش بیش از حدّ انتظار حجیم گردد. 


 آیا داستان حضرت یوسف علیه السلام واقعیت دارد؟

 با بعثت رسول گرامی اسلام ـ ص ـ و نزول قرآن، خدای متعال یکبار دیگر این داستان بزرگ اخلاقی را به وسیله پیک وحی به پیامبر خویش برای ارشاد مردم ابلاغ فرمود، و نام زیبای «احسن القصص» را بر آن نهاد. این تعبیر نشان از واقعی بودن قصه است. قرآن مجموعه وحی خداست که به زبان پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ جاری گشته و در آن بیان هر چیزی که در هدایت انسانها لازم است وجود دارد.[1] قرآن کریم از معجزات جاوید پیامبر ـ صـ است و از نظر فصاحت و بلاغت و حقایق و معارف عالی معجزه بوده و انسانها از آوردن مثل آن عاجز هستند.[2] شواهد عقلی و نقلی نشان می‌دهد که دست تغییر و تحریف به این کتاب آسمانی نرسیده[3] قرآنی که در دست ما است عین همان قرآنی است که بر پیامبر اکرم (ص) نازل شده است.[4]
برای اثبات این مطلب به دو آیه زیر استناد می‌کنیم: قرآن کریم قاطعانه می‌فرماید: «لا یأتیه الباطل من بین یدیه و لا من خلفه»؛ از پیش و پس، باطل به قرآن راه نمی‌یابد.[5] و در مورد پیامبر ـ ص ـ که گیرنده آیات قر‌آن و ابلاغ کنندة آن است، می‌فرماید: و ما ینطق عن الهوی إن هو الا وحی یوحی؛ «او (پیامبر) از روی هوی و هوس سخن نمی‌گوید. آن نیست مگر به او وحی می‌شود.[6] پس ایمان به قرآن که کلام خداوند و کتاب آسمانی شریعت ماست، واجب است و انکار حتی سوره‌ای یا آیه‌ای از آن موجب خارج شدن از دین است.
با این حال کسانی بودند که از بدو به وجود آمدن دین مقدس اسلام و نزول وحی و قرآن، لحظه‌ای از کینه توزی و عناد دست برنداشته، و به اشکال مختلف در صدد خاموش کردن نور مبین اسلام بوده‌اند و با شبهه پراکنی و اشکال تراشی، کلام خداوند را زیر سوال می بردند، هم اکنون نیز افرادی هستند که شبهات زیادی به قرآن وارد می‌کنند و متأسفانه در بین مسلمانان و در داخل کشورهای اسلامی، قلم و زبان و امکانات عدّه‌ای به ظاهر مسلمان، دستگاه تبلیغاتی دشمنان اسلام و قرآن گردیده است که در واقع تخریب چهرة منوّر اسلام به دست این عدّه بیشتر صورت می‌گیرد!
داستان یوسف نشان می‌دهد چگونه انسان می‌تواند عفّت و تقوا و فضایل اخلاقی را بر شهوات و هوی و هوس های خود برتری دهد و به ما می‌آموزد که چگونه باید در برابر اغوای گمشدگان در وادی شهوت نهراسیم و از راه حق منحرف نشویم   درست است که سوره یوسف، داستان زندگی یکی از پیامبران الهی است، اما یکی از زیباترین داستان های قرآن به شمار می‌رود که خداوند متعال در همین سوره می‌فرماید: «نحن نقص علیک أحسن القصص بما اوحینا إلیک هذا القران»[7] ما از طریق وحی این قرآن به تو، بهترین سرگذشت‌ها را برای تو بازگو کردیم.
این قصه به عنوان یک رویداد مهم تاریخی که جذابیّت خاص و جنبه‌های اخلاقی ارزشمندی دارد، از زمانِ رخداد آن، بر سر زبان ها بوده است. قدیمی‌ترین متن مذهبی که این داستان را باز گفته، تورات است[8] و پس از آن نیز توسط گویندگان و نویسندگان به گونه‌های مختلف نقل گردیده است؛ متأسفانه قصه یوسف به مرور زمان به دست صنفی از ناقِلان، جلوه‌های واقعی خود را از دست داد و به داستان عاشقانه و شهوت انگیز مبدّل گشت تا این که با بعثت رسول گرامی اسلام ـ صـ و نزول قرآن، خدای متعال یکبار دیگر این داستان بزرگ اخلاقی را به وسیله پیک وحی به پیامبر خویش برای ارشاد مردم ابلاغ فرمود، و نام زیبای «احسن القصص» را بر آن نهاد. این تعبیر نشان از واقعی بودن قصه است.
قصه یوسف بعد از اسلام نیز از پیرایه‌های جماعتی از نویسندگان و شاعران در امان نماند. به حدّی که در ردیف داستان های عشقی «لیلی و مجنون» قرار گرفت.[9] ولی با توجه به حقانیت قرآن و روایات معتبر اهل‌بیت ـ علیهم السلام ـ که در شرح و تفسیر این قصه در دست است، می‌توان به دور از پیرایه‌های دیگران، قصه یوسف را بازگفت. سورة یوسف، داستان زندگی یکی از پیامبران الهی است، اما یکی از زیباترین داستان های قرآن به شمار می‌رود که خداوند متعال در همین سوره می‌فرماید: «نحن نقص علیک أحسن القصص بما اوحینا إلیک هذا القران»ما از طریق وحی این قرآن به تو، بهترین سرگذشت‌ها را برای تو بازگو کردیم
داستان یوسف آن گونه که بعضی پنداشته‌اند، یک داستان عشقی نیست. این داستان به شکلی که در قرآن آمده سراسر پند است، و در لابلای این داستان عالی‌ترین مضامین اخلاقی و تربیتی نهفته است.
داستان یوسف ما را با شخصیت دو گروه از انسان ها آشنا می‌کند ؛گروهی که پرچم ایمان، تقوا و توکّل به خدا را به دست گرفته و خود را به دست توانای حق سپرده‌اند و در همه حال از او طلب فیض دارند و گروهی دیگر که دیو نفس بر روحشان زنجیر زده و به خود وابسته کرده است، هر چه هوای نفس می‌گوید، مطیع هستند و چشم بسته در وادی برهوت شهوت و غفلت می‌تازند، سرنوشت گروه اوّل عزّت، بزرگی و وصال است و سرنوشت گروه دوّم سرافکندگی، خجلت و پشیمانی است.
داستان یوسف نشان می‌دهد چگونه انسان می‌تواند عفّت و تقوا و فضایل اخلاقی را بر شهوات و هوی و هوس های خود برتری دهد و به ما می‌آموزد که چگونه باید در برابر اغوای گمشدگان در وادی شهوت نهراسیم و از راه حق منحرف نشویم. زندان و تاریکی و تنهایی را به جان بخریم و قدمی بر خلاف اخلاق برنداریم. این داستان شعله امید را در دل ها زنده می‌دارد و فاصله میان قعر چاه و سریر عزّت را کوتاه می‌سازد. فرجام نیک پرهیزکاران را آشکار می‌کند و رسوایی و ناکامی خطاکاران را برملا می‌گرداند و لذت عفو و اغماض و خویشتنداری را به نوع بشر می‌شناساند.
ای خوشا چشمی که عبرت بین بُوَد عبرت از نیک و بدش آئین بُوَد[10]
پی نوشت ها :   [1] . نحل/89.    [2] . بقره/23.     [3] . حجر/9.     [4] . معرفت، محمد هادی، صیانة القرآن عن التحریف، ج اوّل، ص 59 ـ 35.     [5]. فصلّت/42.    [6] . نجم/4 - 3 .     [7] . یوسف/3.     [8] . تفسیر نمونه، ج 9، ص 294، به نقل از کتاب مقدس تورات، سفر تکوین، فصل 37.     [9] . رادمنش، عزت الله، تاریخ در قرآن، ص 99.   [10] . مستقیمی، مهدی، قصة حضرت یوسف ـ علیه السّلام ـ به روایت منابع اسلامی.

ایمان و اطاعت، تنها عامل پیروزی بر دشمن

یکی از شاهکارهای بزرگ انقلاب اسلامی عینیت بخشی به افسانه ها در زندگی مردم است. بسیاری از افسانه ها را مردم ایران به واقعیت تبدیل کردند و نشان دادند که آنها نه تنها افسانه نبوده بلکه حقایق قابل دسترسی است که می توان آن را به واقعیت تبدیل کرد.
عینیت افسانه ها در عصر حاضر
در آیات قرآنی و نیز سیره اسلامی این معنا بارها تکرار شده است که یک بیست در برابر دویست می ایستد و پیروز می شود. خداوند می فرماید: ای پیغمبر! تحریض کن مؤمنین را بر کارزار، اگر از شما بیست نفر صبور یافت شوند بر دویست نفر غلبه می یابند و اگر از شما صد نفر باشند بر هزار نفر از کسانی که کافر شدند غالب می شوند، به خاطر اینکه آنان مردمی هستند که نمی فهمند؛ اکنون خداوند سبک کرد از شما و دانست که در شما ضعفی است، حال اگر از شما صد نفر شکیبا و مقاوم یافت شوند بر دویست نفر غلبه پیدا می کنند و اگر از شما هزار نفر یافت شوند بر دو هزار نفر غالب می آیند به اذن خدا و خدا با صابران است (انفال، آیات 55 و 56).

همچنین فرشتگان برای امداد و یاری مؤمنان در جنگ حاضر می شوند و امدادهای غیبی الهی با حضور فرشتگان موجب می شود تا مؤمنان در جنگ پیروز شوند. (انفال، آیات 9 و 10 و آیات دیگر)
بسیاری از این گفته ها همانند اساطیرالاولین و افسانه ها بود و کسی نمی توانست اینها را به سادگی باور کند تا اینکه انقلاب اسلامی، مؤمنانی را به نمایش گذاشت که جهانیان را مبهوت خود ساختند. در بسیج رزمندگان اسلام نوجوانان کم سن و سالی یافت شدند که با کوله پشتی پر از سنگ به جنگ عراقی می رود و او را می کشد و اسلحه اش را به غنیمت می گیرد و نزد فرمانده می آید و می گوید که اکنون طبق فرمایش شما من خودم را به سلاح مجهز کرده و برای جنگ نهایی و حضور در خط مقدم آماده ام.
داستان های بزرگی در دوران دفاع مقدس از افسانه بودن به واقعیت تبدیل شد و بر مردم معلوم شد که آنچه خداوند بیان کرده یا در داستان های عصر پیامبر(ص) نقل شده، افسانه نبوده است بلکه حقایقی بود که می توان در هر عصری آن را به واقعیت تبدیل کرد به شرط آن که ایمان واقعی تحقق یافته باشد و اسالم از لقلقه زبانی و حتی ایمان از قلب به تمام وجود و جوارح جریان یابد.
یکی از مشکلاتی که در مقاطعی از دوران دفاع مقدس پیش آمد، غروری بود که پس از پیروزی های پیاپی لشکر اسلام پدید آمده بود. این پیروزی ها و افزایش امکانات و منابع مادی و مالی موجب شد تا لشکر اسلام در عملیات بیت المقدس و آزادسازی خرمشهر مدتی کوتاه زمینگیر شود؛ چرا که گمان بر آن رفت که عامل پیروزی، عده و عده (نفرات و تجهیزات) است. در این زمان بود که فرماندهان نزد امام خمینی(ره) مقتدای خویش رفتند و از انفاس قدسی آن حضرت بهره بردند

مشکل شما غرور نفرات و تجهیزات است. شما با نام خدا و با ایمان بسیجی بروید تا فتح و نصرت نصیب شما شود. آنگاه فرماندهان دریافتند که می بایست توکل و توسل را مبنای رفتار خویش قرار دهند و گرفتار غرور نفرات و تجهیزات نباشند. بدین ترتیب آنان می روند و خرمشهر را با وجود چند لشکر مجهز عراقی، آزاد و ده ها هزار نفر را اسیر می کنند. آنگاه امام خمینی این حقیقت را گوشزد می کند که: «خدا خرمشهر را آزاد کرده است» چون که: «ما النصر الا من عندالله ان الله عزیز حکیم (انفال، آیه 10) و یا ایهاالذین امنوا ان تنصرالله ینصرکم و یثبت اقدامکم (محمد، آیه7) پس هنگامی که خدا را یاری کنید نصرت و پیروزی فرا رسد.

تجهیزات و نفرات، عامل بازدارندگی دشمن
جالب این است که براساس آموزه های وحیانی قرآن، تجهیزات و امکانات و نفرات هر چند که مهم و ارزشی باشد هرگز عامل و علت پیروزی و نصرت نیست. از این رو در آیه 60 سوره انفال می فرماید: واعدو لهم مااستطعتم من قوه و من رباط الخلیل ترهبون به عدوالله و عدوکم و آخرین من دونهم لاتعلمونهم الله یعلمهم و ماتنفقوا من شیء فی سبیل الله یوف الیکم و انتم لاتظلمون؛ و آماده کنید برای (کارزار با) ایشان هرچه را می توانید از نیرو و از اسبان بسته شده که بترسانید با آن دشمن خدا و دشمن خود را و دیگران را از غیر ایشان که شما آنان را نمی شناسید و خدا می شناسد و آنچه که در راه خدا خرج کنید به شما پرداخت می شود و به شما ظلم نخواهد شد.
این بدان معناست که تجهیزات و امکانات نظامی و نفرات کارآزموده جنگی تنها عامل ارعاب و ترس دشمنان و عامل بازدارندگی دشمن و مانع از حملات آنان است، ولی هرگز در این آیه سخنی از نصرت و پیروزی نیست؛ یعنی با تجهیزات و شمار رزمندگان، شما به پیروزی نمی رسید بلکه تنها عامل پیروزی بر دشمن همان ایمان به خدا و اطاعت از اوست که همان روحیه بسیجیان امام خمینی بوده است

پس اگر خواهان پیروزی و نصرت بر دشمن هستیم می بایست خود را به عواملی از این دست یعنی اطاعت از خدا و ولایت و ایمان به خدا و نصرت او با انجام اطاعت از خدا و ولی او مجهز کنیم تا پیروز شویم. بنابراین، هر چند که آموزش نیروی انسانی کارآزموده و رزم آور و تجهیزات پیشرفته نظامی خوب است ولی باید دانست که تنها نقش بازدارندگی و ترس و ارهاب را خواهد داشت و تنها عامل پیروزی، همان ایمانی است که در شکل اطاعت از خدا و رسول و ولی او تجسم می یابد.



نظرات  (۸)

سلام ضمن تشکر فراوان از مطالب کامل و مفیدتان، برای برای تحقیق کلاسی ام در خصوص قصص قرآنی از مقاله شما استفاده کردم؛ البته گپی برداری عین جمله و همچنین برداشت مفهومی.بسیار سپاسگذارم.
سلام مطاب بسیار منسجم وخوب ومفید است برای تدریس مناسب میباشد بسیار متشکرم
  • محمدی از دانشگاه علمی کاربردی
  • سلام باتشکر فراوان از مطاب مفید ومنسجمتان برای تدریس در دانشگاه استفاده خواهم کرد واحدی به نام هنر وقران اموزی تعبیه شده ولی کتاب خاصی ندارد اگر مطالبتان را گسترش داده وبه صورت کتاب چا÷ کنید بسیار عالی است واقعا متشکرم 

    خیلی ممنون 
    مطالب را در ورد کپی کردم که مطالعه نمایم و بخشهایی را که نیاز دارم از آن استفاده نمایم.

    سلام
    دانشجوی کارشناسی ارشد تفسیر قرآن مجید هستم و برای پایان نامه ام از مطالب این بخش استفاده کردم. با تشکر
    به نام خدا
    با سلام
    از مطالب و راهنمایی های ایه ای شما بهره بردم و در پژوهش خود از آن ها استفاده کردم. کاش مقاله بود و استناد واقعی می دادم. با این حال ثواب آن را از جنت برایتان از خداوند متعال ارزومندم. حلال کنید.
    از مطالب خوب و مفید شما در مقاله ای با عنوان نقشروایات و داستان ها در انتقال مفاهیم استفاده کردم
    با تشکر فراوان از شما
    اگه برای مطلبتون منبع هم می زاشتین خیلی کامل تر بود
    از مطالب شما برای ارائه در کلاس استفاده کردم
    انشاالله ثوابش به شما برسد

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">