تاریخی فرهنگی قرآنی

موضوعات قرآنی ؛ دینی و آموزشی : مطالب طبقه بندی شده جهت تحقیق ؛ جزوه ؛ کتاب و .....

تاریخی فرهنگی قرآنی

موضوعات قرآنی ؛ دینی و آموزشی : مطالب طبقه بندی شده جهت تحقیق ؛ جزوه ؛ کتاب و .....

مشخصات بلاگ
تاریخی   فرهنگی   قرآنی

آشنائی با تاریخ اسلام :
عبرت آموزی (و لقد اهلکنا القرون من قبلکم .... گذشته چراغ راه آینده است)
آشنایی با علوم و موضوعات قرآنی ( هدی و رحمه للمتقین)

کپی و تبدیل به جزوه و کتاب با اطلاع مجاز است .

آخرین نظرات




ارزش و منزلت عقل از نظر اسلام
حقیقت انسان همان عقل اوست. از این رو امام صادق(ع) عقل را ستون انسانیت و ماهیت و حقیقت انسان می داند و می فرماید: ستون انسانیت، عقل است و از عقل، زیرکی، فهم، حفظ و دانش برمی خیزد. با عقل، انسان به کمال می رسد. عقل، راهنمای انسان، بیناکننده و کلید کارهای اوست

هرگاه عقل با نور یاری شود، دانا، حافظ، تیزهوش و فهیم می شود و بدین وسیله (پاسخ) چگونه، چرا و کجا را می فهمد و خیرخواه و دغلکار را می شناسد و هرگاه این را دانست، مسیر حرکت خود و بیگانه را میشناسد و در توحید و طاعت خداوند اخلاص می ورزد و چون چنین کرد، آنچه از دست رفته جبران میکند و بر آنچه در آینده میآید چنان وارد میشود که میداند در کجای آن است و برای چه منظوری در آنجاست. از کجا آمده و به کجا میرود. و این همه از پرتو تایید عقل است (کافی ج1 ص25 ح23)

از نظر قرآن، عقل نیروی ادراکی انسان است (انعام46؛ مومنون78 و80؛ روم30؛ رعد3 و4) و بدان هستی را می شناسد و حقیقت را از باطل جدا می کند (روم24 و28 و آیات دیگر) و براساس استحاله ارتفاع و اجتماع نقیضین، همه قواعد ادراکی و شناختی خود را سامان می دهد، (اصول فلسفه و روش رئالیسم، شهید مطهری) و خیر و شر و حسن و قبح امور را بدان به دست می آورد و می سنجد و ارزشی گذاری می کند. (بقره44؛ طه128؛ انعام 151؛ مائده100؛ قصص60)
به سخن دیگر، منبع شناخت حقایق هستی و تشخیص حسن و قبح افعال، عقل آدمی است. پس اگر عقل نباشد انسان نه تنها شناختی از حقایق هستی نخواهد داشت بلکه در تشخیص خوب و بد افعال و رفتار نیز ناتوان خواهد بود. پیامبر خدا(ص) چیزی را برتر از عقل برای بشر به عنوان نعمت نمی شمارد؛ چرا که همه سعادت و شقاوت انسانی بدان بسته است

آن حضرت(ص) می فرماید: ما قسم الله للعباد شیئا أفضل من العقل؛ خداوند، چیزی باارزش تر از عقل، در میان بندگان تقسیم نکرد. (الکافی ج1 ص12)
خداوند در تبیین ارزش و منزلت تعقل می فرماید که به عقل است که خداوندگاری و پروردگاری او شناخته می شود و انسان مسیر رشد و تعالی خود را می یابد. (رعد3 و4) از این رو گفته اند:
العقل ما عبد به الرحمان و اکتسب به الجنان؛ با عقل خداوند رحمان عبادت شده و بهشت سعادت به دست می آید. این امر، زمانی شدنی است که درک درستی براساس اصول عقل از هستی داشته و مسیر حکمت شناخته و پیروی شود.

رسول اکرم(ص) در این باره می فرماید: یا علی العقل ما اکتسبت به الجنه و طلب به رضی الرحمن؛ یا علی عقل چیزی است که با آن بهشت و خشنودی خداوند رحمان به دست می آید. (من لایحضره الفقیه، ج4، ص369). امام کاظم(ع) دین داری را منوط به عقل دانسته می فرماید: همانگونه که قوام جسم، تنها به جان، زنده است، قوام دینداری هم تنها به نیت پاک است و نیت پاک، جز با عقل حاصل نمی شود (تحف العقول، ص396).
از امیر مؤمنان علی(ع) روایت است که فرمود: جبرئیل بر آدم نازل شد و گفت: ای آدم من مأمور شده ام که ترا در انتخاب یکی از سه چیز مخیر سازم. پس یکی را برگزین و دو تا را واگذار. آدم گفت: چیست آن سه چیز؟ گفت: عقل و حیاء و دین. آدم گفت: عقل را برگزیدم. جبرئیل به حیاء و دین گفت: شما باز گردید و او را واگذارید. آن دو گفتند: ای جبرئیل ما مأموریم هر جا که عقل باشد با او باشیم. گفت: خود دانید و بالا رفت. (اصول کافی جلد 1 ص 11 روایت 2)
از این روایت به روشنی معلوم می شود که حیاء به معنای اصل اخلاق و دین داری در سایه تعقل آدمی است و اگر عقل نباشد آن دو دیگر که جزو لوازم داتی عقل هستند نخواهد بود؛ از این رو گفته اند که هر دین دار و با اخلاقی، عاقل است؛ زیرا اینها نشانه های عقل و خردورزی است.
باتوجه به این منزلت عقل در زندگی آدمی است که پیامبر(ص) می فرماید:
انما یدرک الخیر کله بالعقل و لا دین لمن لا عقل له؛ همه خوبی ها با عقل شناخته می شوند و کسی که عقل ندارد، دین ندارد. (تحف العقول، ص54)

 

 ارتباط عقل و نقل

نقل به معنای دانشی که از منابع بیرونی در شکل علم حصولی به دست می آید، یکی از منابع اصلی دانش انسان است. انسان دارای دو دسته علوم یعنی حصولی و حضوری است. علوم حضوری ادراک شهودی نفس است؛ مانند اینکه انسان نسبت به وجود خود علم دارد؛ اما علم حصولی از طریق حواس انسانی کسب می شود

مهم ترین حس در کسب علوم حصولی، گوش است. علم حصولی تا به شکل علم حضوری در نیاید به علم واقعی تبدیل نمی شود، بلکه تنها محفوظاتی است که بسیار تردیدبردار است. البته ما هر علم شهودی و حضوری را که می خواهیم در اختیار دیگران بگذاریم آن را به علم حصولی تبدیل کرده و از طریق مفاهیم و الفاظ بیان می کنیم.
مهم ترین علوم نقلی همان دانش های وحیانی است که از طریق پیامبران(ع) در اختیار ما گذاشته شده است. البته در درجه بعدی می توان از علوم عقلانی یاد کرد که خردمندان تعقل کرده اند.
نکته مهم و اساسی در بحث عقل و نقل این است که عقل در یک فرآیندی به بلوغ می رسد و از این رو انسان کامل، عقل را در چهارسالگی می تواند تکمیل کند و این به شرطی است که در تمام این سال ها به درستی در مسیر رشدی قرار گرفته و تعلیم و آموزش و تزکیه و پرورش دیده باشد.(احقاف15؛ التفسیر الکبیر ج10 ص17)
لذا انسان ها پیش از تکمیل عقل نیازمند نقل هستند. از آیه 28 بقره برمی آید که اگر هدایت های وحیانی نباشد، انسان هرگز به کمال عقل نخواهد رسید. در حقیقت هدایت وحیانی نقلی است که زمینه رشد عقل و کمال یابی آن را فراهم می آورد.
خداوند در آیاتی با اشاره به قرآن که مهم ترین و بهترین کتاب هدایت الهی و وحیانی است آن را کتابی مطابق با عقل و در جهت رشد عقلانی انسان معرفی می کند. (یوسف2؛ انبیاء10؛ زخرف3) بنابراین می توان گفت که عقل به نقل وحیانی کمال می یابد و اگر وحی نبود بسیاری از حقایق برای مردم آشکار نمی شد و مسیر رشدی کمال عقل را نیز نمی توانستند به دست آورند.
خداوند در آیه 10 ملک در گزارشی که از شقاوتمندان در دوزخ می دهد، به این نکته توجه می دهد که نقش وحی و علوم نقلی را در کمال عقل و نیز حرکت در مسیر سعادت را نمی توان نادیده گرفت. خداوند در این آیه از زبان دوزخیان روشن می کند که نقش نقل در کنار عقل بسیار مهم و اساسی است. دوزخیان با حالتی از پشیمانی ابراز می کنند که: وقالوا لو کنا نسمع أو نعقل ما کنا فی اصحاب السعیر؛ و گویند: اگر شنیده و پذیرفته بودیم یا تعقل کرده بودیم در میان دوزخیان نبودیم.
تقدم شنیدن یعنی نقل بر خردورزی به این معناست که نقش آغازین و تقدم رتبی برای نقل پیش از تعقل است. به این معنا که وحی و علوم نقلی بر علوم عقلی به یک معنا مقدم است؛ چرا که این علوم زمینه خردورزی و رشد عقلانی را سبب می شود. البته این بدان معنا نیست که نقش کلیدی و اساسی عقل را نادیده بگیریم؛ چرا که همان علوم نقلی و علم حصولی اگر به علم حضوری و تعقلی شهودی تبدیل نشود، تأثیری نخواهد داشت

پس حتی علوم نقلی و وحیانی را در دستگاه سنجش عقل و خرد می ریزیم و براساس آن به درک و فهم چیزی نایل می شویم و حق و باطل یا خوب و بد را تشخیص می دهیم؛ ولی علوم وحیانی کمکی به عقل است تا گام های درست برداشته و به اکمال و استکمال خود بپردازد.
از این آیه یک نکته دیگر نیز به دست می آید و آن اینکه در اصول دین می توان تقلید کرد مشروط بر آنکه آن را در ظرف تعقلی خود بریزیم. البته این به شرطی است که ما واژه (او) را به معنای واو عطف بگیریم؛ در غیر این صورت راه های رهایی از دوزخ را می توان تنها منحصر در تعقل ندانست؛ زیرا در اینجا دو راه برای رهایی از دوزخ بیان شده است: علوم نقلی و علوم عقلی؛ به این معنا که اگر تقلید می کردیم و به آنچه شنیده بودیم نیز عمل می کردیم وضع بهتر از این داشتیم.

علامه طباطبایی در ذیل آیه می نویسد: کلمه «سمع» گاهی در معنای شنیدن صدا و سخن اطلاق می شود و گاهی در غرضی که عقلا از شنیدن سخن دارند و غرض عقلا از شنیدن سخن این است که به مقتضای آن ملتزم شوند، اگر مقتضای آن این است که کاری را انجام دهند یا ترک کنند انجام داده و یا ترک کنند، و اما ماده «عقل» بیشتر در نیروی تشخیص خیر از شر و نافع از مضر استعمال می شود

البته گاهی هم در غایت و غرض از این تشخیص به کار می رود و غرض از تشخیص خیر و شر این است که آدمی به مقتضای آن عمل کند و به آن ملتزم و معتقد باشد، در مقام به دست آوردن خیر و نافع برآید و شر و مضر را ترک کند. آیه شریفه زیر، عقل و سمع را در غرض از عقل و سمع استعمال کرده، میفرماید: لهم قلوب لایفقهون بها و لهم أعین لا یبصرون بها و لهم آذان لایسمعون بها اولئک کالانعام بل هم أضل؛ دل و عقل دارند، ولی با آن نمی فهمند و چشم دارند با آن نمی بینند و گوش دارند با آن نمی شنوند، آنان چون چارپایان و بلکه گمراه تر از آنهایند. (اعراف179)

چون معنای این کلام این است که با این وسائل درک، مطالب را درک میکنند، ولی به مقتضای آن ملتزم نیستند عمل نمی کنند.
و چون بیشتر مردم تنها از نیروی سمع استفاده می کنند، نه از نیروی عقل، چون از درک دقایق امور و ادراک حقیقت آن و راه یابی به مصالح و مفاسد واقعی عاجزند و از نیروی عقل تنها خواص از مردم بهره مند می شوند، لذا در آیه اول کلمه «نسمع» را و سپس «نعقل» را آورد: «لو کنا نسمع أو نعقل». منظور از «سمع»، استجابت دعوت رسولان و التزام به مقتضای سخن ایشان است که خیرخواهان امینند و منظور از «عقل»، التزام به مقتضای دعوت به حق ایشان است تا آن را تعقل کنند و با راهنمایی عقل بفهمند که دعوت ایشان حق است و باید انسان در برابر حق خاضع شود.

بنابراین، هر دو راه وحی و عقل می تواند راه رهایی را نشان دهد، ولی شکی نیست که اگر حتی عقل ابتدایی نداشته باشد، نمی تواند همین مطلب را درک کند. به این معنا که برای پذیرش وحی و نقل نیز خردورزی لازم و ضروری است؛ از این رو خداوند کسانی که به دوزخ می روند را کسانی می داند که خردورزی نداشته اند؛ پس همین دوزخیان اگر می خواستند شنیده ها و منقولات را بپذیرند و بدان عمل کنند می بایست خردورزی می داشتند

پس شکی نیست که این خردورزی است که انسان را به سعادت می برد و از دوزخ رهایی می بخشد. لذا می توان گفت که اصول دین نیز تنها با خردورزی درک می شود و انسان پس از آن است که به نقل متعبد می شود و تعبد او خاستگاه عقلانی می یابد.
از این رو امیر مومنان علی(ع) براساس همین اصل، تعقل را موجب سعادت می داند و می فرماید گروه هایی به سوی بهشت برین (از دیگران) پیشی گرفتند که بیش از دیگران اهل روزه، نماز، حج و عمره نبودند، بلکه آنان در موعظه های الهی تعقل کردند. (مجموعه ورام، ج 2، ص 213)

درجات و مراتب عقل و راههای اکمال عقل
عقل انسان با خردورزی به رشد و بلوغ کامل خود می رسد. در این میان وحی به عنوان یک منبع نقلی به عقل کمک می کند تا این مسیر درست را بشناسد و بپیماید تا از سلامت عقلانی سود برده و به بیماری عقلی دچار نشود و از رشد و کمال باز نماند. عقل از چیزهایی است که قابلیت رشد را داراست اما در عین حال فسادپذیر هم هست و ممکن است سلامت خود را از دست بدهد. از این رو در آیاتی قرآنی از سلامت عقل و فساد آن سخن به میان آمده است. (شعراء75 و77 و89؛ انعام71؛ صافات) عقل آدمی تحت شرایطی به رشد کامل در مسیر سلامت خود دست می یابد

شکی نیست که عمل به نقل وحیانی در این مساله بسیار مهم و اساسی است؛ چرا که تزکیه نفس را به دنبال داشته و عقل را از زوال و نابودی و فساد دور نگه می دارد. از این رو خداوند رسیدن به بلوغ رشدی عقل را منوط به اموری چون عنایت و فضل الهی (یوسف17 و 22)، پرهیز از هر گونه منکر، گناه و اعمال زشت و ناپسند عقلانی و عقلایی و شرعی از جمله شرک (انعام151)، فرزندکشی(همان)، قتل (همان)، فحشاء و زشتی (همان) و عمل به امور پسندیده ای چون شکر در برابر نعمت و نعمت دهنده (احقاف15)، احسان به پدر و مادر (انعام151) و مانند آن می داند.
پس راه های کمال عقل را می توان با توجه به آیات و روایات پیش گفته در اموری چون حق طلبی و حق گرایی و اعمال خوب و پسندیده عقلی و عقلایی و شرعی خلاصه کرد. امام حسین(ع) در یک کلمه راه کمال عقل را پیروی از حق دانسته که بیانگر همه آن چیزی است که گفته شد: لایکمل العقل الا باتباع الحق؛ عقل کامل نمی شود مگر با پیروی از حق. (بحارالانوار، ج 78، ص 127)
ادب و اخلاق نیک، عامل رشد عقل است و عقل و ادب در هم تاثیر دارند.
امیرمومنان(ع) همچنین ارتباط تنگاتنگی میان عقل و تجربه می بیند و عاقل را تجربه گیری می داند که از تجارب خویش می اندوزد. آن حضرت(ع) می فرماید: العقل حفظ التجارب و خیر ما جربت ما و عظک؛ عقل، اندوختن تجربه ها (و عمل به آن) است و بهترین تجربه، آن است که پندت داده باشد.

عقل، منبع نخست ایمانی

عقل نه تنها یکی از منابع استنباط در اصول فقه شیعی است؛ بلکه شرط اصلی در ایمان است. اصولا از نظر مکتب اهل بیت(ع) ایمان جز از طریق عقل دست یافتنی نیست. شرافت انسان به عقل اوست و این عقل است که حکم به دینداری و اخلاق می کند و فقدان عقل در هر کسی به معنای فقدان دین و اخلاق است. (اصول کافی، ج1، کتاب عقل و جهل) امام رضا(ع) عقل را بخششی از خداوند به خلق می داند. این نعمت دست یافتنی نیست، بلکه عنایت و فضلی از خداوند است. امام در این باره می فرماید: عقل، عطیه و بخششی استاز جانب خدا و ادب داشتن، تحمل یک مشقت است و هر کس با زحمت ادب را نگهدارد، قادر بر آن می شود، اما هر که به زحمت بخواهد عقل را به دست آورد جز برجهل او افزوده نمی شود. (بحارالانوار، ج78، ص342)
البته عقل زمانی مفید است که به کار گرفته شود و به تعبیر زبان عربی، تعقل صورت گیرد و انسان خردورزی کند. در این صورت است که عقل برای انسان شرافت می آورد. اگر انسان تعقل و خردورزی داشته باشد، در این صورت است که عقل، او را به دین و اخلاق رهنمون می کند. این عقل است که حقیقت جهان را برای آدمی آشکار می کند. انسان با خردورزی در می یابد که جهان دارای حکمت وجودی است و برای آن فلسفه و هدفی است

پس به این نکته رهنمون می شود که برای تحقق آن هدف می بایست اصولی را رعایت کند و از اموری اجتناب نماید. در حقیقت عقل نظری و عقل عملی به او کمک می کند که جهان و حقایق آن را بشناسد و براساس هدف و حکمتی که برای جهان است راه و رویه ای را در پیش گیرد تا بدان برسد. این گونه است که برخی امور را در جهت آن هدف خوب و نیک می یابد و برخی دیگر را بد و زشت می داند. این همان احکام عقل عملی در حوزه اخلاق است که از آن به حسن و قبح عقلانی و اخلاقی یاد می شود.
با این تفسیر دانسته می شود که عقل در همه حوزه های زندگی انسان نقش کلیدی و اساسی را داراست. به سخن دیگر، سعادت و شقاوت انسان به عقل و میزان بهره گیری او از عقل است

از این رو امام رضا(ع) می فرماید: صدیق کل امرء عقله و عدوه جهله؛دوست هر انسانی عقل او است و دشمن هر انسانی جهل او است. (اصول کافی، جلد1، صفحه11) انسانی که عقل داشته باشد، روابط خود با هستی و خدا و خلق را به درستی در نظام احسن تعریف می کند و کسی که از عقل خویش بهره نمی برد، در شناخت خود و خدا و هستی و خلق و چگونگی ارتباط با آن با مشکل برخورد می کند. از نظر امام رضا(ع) هر نقصی در هر بخشی از این سه گانه به معنای نقصان عقل است

پس کسی که نتواند روابط خود را با خدا به درستی تعریف کند، نیمی از عقل خود را به کار نگرفته است و همچنین اگر نتواند روابط خود را با خلق تنظیم کند نیمی دیگر را از دست داده است. در حقیقت کمال عقل را می بایست در روابط درست و سالم میان خدا و خلق دانست. از این رو هرگونه اختلال در این روابط به معنای فقدان عقل و ظهور جهل است. امام رضا(ع) در این باره با اشاره به روابط انسان با خلق می فرماید: التودد الی الناس نصف العقل؛ اظهار دوستی و محبت با مردم نیمی از عقل است. (بحارالانوار جلد17، صفحه288)
آن حضرت(ع) در بیان مشخصات آدمهای نادان فرمودند: نادان، دلبسته به چیزی است که او را از خدا باز می دارد. (بحارالانوار جلد17؛ و نیز جلد2، صفحه288) در حقیقت از نظر آن امام(ع) نادان کسی است که نتواند میان خود و خدا و خود و خلق روابطی مناسب و درست براساس نظام احسن ایجاد کند


بنابراین، آن حضرت(ع) همان سخنی را تکرار می کند که امامان معصوم(ع) دیگر بیان داشته و فرموده اند که عقل همواره با دینداری و اخلاق همراه است و کسی که دین و اخلاق ندارد، در حقیقت عقل ندارد و گرفتار جهل است. آن حضرت(ع) همچنین در بیان کمال عقل که لازمه اسلام و تسلیم در برابر خداست، به اموری اشاره می کند که مرتبط به همین دو حوزه دین و اخلاق است. آن حضرت(ع) می فرماید: عقل شخص مسلمان تمام نیست، مگر این که ده خصلت را دارا باشد:
1- از او امید خیر باشد.
2- از بدی او در مان باشند.
3- خیر اندک دیگری را بسیار شمارد.
4- خیر بسیار خود را اندک شمارد.
5- هرچه حاجت از او خواهند دلتنگ نشود.
6- در عمر خود از دانش طلبی خسته نشود.
7- فقر در راه خدایش از توانگری محبوب تر باشد.
8- خواری در راه خدایش از عزت با دشمنش محبوب تر باشد.
9- گمنامی را از پرنامی خواهانتر باشد.
10- سپس فرمود: دهمی و چیست دهمی؟ پرسیده شد: چیست؟ فرمود:
احدی را ننگرد جز اینکه بگوید او از من بهتر و پرهیزگارتر است. (تحف العقول، 443)
از نظر مکتب اهل بیت(ع) دین و اخلاق همان خرد و خردورزی است؛ چنانکه بی دینی و بداخلاقی نیز همان بی خردی و نادانی است

از کتاب فقه الرضا روایت رسیده که امام رضا(ع) فرمود: نگاه کن به کسی که از تو در قدرت پائین تر است و نگاه نکن به کسی که بالاتر از تو است، این عمل برای تو شایسته تر است و بیشتر سزاوار افزایش نعمت می شوی، بدان که عمل دائم کم با یقین و بینش، در نزد خدا بهتر است از عمل زیاد بدون یقین و با کوشش، بدان ورع و پرهیزگاری سودمندتر از ترک کارهای حرام و خودداری از آزار مؤمنین نیست و هیچ زندگی گواراتر از اخلاق خوب نیست و مالی سودمندتر از قناعت و نادانی زیان دارتر از خودپسندی نیست. (بحارالانوار، جلد17، صفحه 296)

کارکرد عقل در آموزه های فقهی

نقش و کارکرد عقل را در آموزه های فقه اسلامی به نحو اجمال توضیح دهید؟
عقل در فقه اسلامی هم می تواند خود اکتشاف کننده یک قانون باشد و هم می تواند قانونی را تقیید و تحدید کند و یا آن را تعمیم دهد و هم می تواند در استنباط از سایر منابع و مدارک، مددکار خوبی باشد (ختم نوبت، ص 77) ممکن است در یک مورد بالخصوص اصلا از اسلام (کتاب و سنت) دستوری به ما نرسیده باشد، ولی عقل چون به سیستم قانون گذاری اسلام آشناست، می داند که نظر اسلام در این جا این است فورا حکم را کشف می کند. مثلا در اسلام دستوری برای استعمال دخانیات نداریم، نه دستور مثبت و نه دستور منفی. در این جا اگر عقل و علم برای استعمال دخانیات ضررهای مهمی کشف کردند، یک ضایعه ایجاد می کند. اگر این مفسده ثابت شود، مجتهد به حکم آشنایی ای که با سیستم قانون گذاری اسلام دارد و می داند هرجا که یک ضرر مهم و قابل توجهی برای جسم وجود داشته باشد، اسلام آن را اجازه نمی دهد، فتوا به حرمت آن می دهد و می گوید: کل ما حکم به العقل حکم به الشرع. (اسلام و مقتضیات زمان، ج2، ص28)
در فقه مواردی داریم که فقها به طور جزم و یقین به وجوب چیزی فتوا داده اند با این که دلیل نقلی از قرآن و حدیث به طور صریح و کافی نداریم و آن حکم، مورد اجماع نیز نمی باشد. فقها از اصل چهارم استنباط یعنی دلیل مستقل عقلی استفاده کرده اند. فقها در این گونه موارد از نظر اهمیت موضوع و از نظر آشنایی با روح اسلام که موضوعات مهم را بلاتکلیف نمی گذارد، جزم می کنند که حکم الهی در این مورد باید چنین باشد. مثل آن چه در مسئله ولایت حاکم و متفرعات آن فتوا داده اند. (ده گفتار، ص 123)
ولایت حاکم یعنی حاکم شرع در بسیاری از موارد حق ولایت دارد

اگر شخصی بمیرد و وصیی معین نکرده باشد و یک قیم شرعی هم وجود نداشته باشد، تکلیف بچه های او چیست؟ می گویند تکلیف این ها را باید حاکم شرعی معین کند، در صورتی که نه آیه ای هست و نه خبر صددرصد صحیح، بلکه می گوییم اسلام دینی است که مصالح مردم را بلاتکلیف نمی گذارد. (اسلام و مقتضیات زمان، ج1، ص138) ممکن است عقل یک مصلحت ملزم یا یک مفسده ملزمی را در موردی کشف کند که با حکمی که اسلام بیان کرده تزاحم پیدا کند، یعنی حکمی که اسلام (کتاب و سنت) بیان نکرده، ولی عقل کشف کرده، با حکمی که اسلام بیان کرده تزاحم پیدا کند و مهم تر باشد از آن چه اسلام بیان کرده است. این جا عقل حکم می کند که حکم شرعی محدود است

براین اساس مجتهد می تواند حلال منصوص شرعی را به خاطر مفسده ای که عقلش کشف کرده تحریم کند، یا حتی واجب شرعی را تحریم کند یا یک حرام را به حکم مصلحت لازم تری که عقلش کشف کرده واجب کند و این راهی است که اسلام خود باز کرده و جلوی پای مجتهد گذاشته است. (همان، ص2، ص30) در حرمت شراب در اسلام، تردیدی نیست، ولی اگر در جایی حفظ جانی متوقف بر آن باشد، خوردن شراب واجد خواهد شد و کسی حق ندارد به خاطر ترک شرب خمر خود را به هلاکت بیندازد. (همان، ص 26)

حجیت عقل
مسئله سندیت و حجیت عقل از نظر اسلام در جای خودش ثابت است و علمای اسلام نیز از ابتدا تاکنون- جز گروهی اندک- هیچ کدام در سندیت عقل تردید نداشته اند و آن را جزو منابع چهارگانه فقه به حساب آورده اند. (آشنایی با قرآن، ج1، ص47) و این یکی از راز و رمزهای جاودانگی اسلام است که برای عقل اصالت قائل شده. تحقیقاً شما هیچ دین و کتاب آسمانی را پیدا نمی کنید که به اندازه اسلام، برای عقل ارزش و اصالت قایل شده باشد

شما وقتی که به کتب فقهی مراجعه می کنید، می بینید آن گاه که می خواهند منابع اجتهاد و استنباط را مطرح کنند، می گویند: کتاب، سنت، اجماع و عقل. در این رابطه عقل را به عنوان منبعی در عرض کتاب و سنت و اجماع قرار می دهند که اجماع هم به یک معنا، عین کتاب و سنت است و جدا نیست. این خیلی افتخار بزرگی است که از صدر اسلام علمای اسلام گفته اند بین عقل و شرع هماهنگی است: کل ما حکم به العقل حکم به الشرع، و کل ما حکم به الشرع حکم به العقل. مقصودشان این است که اگر واقعاً یک چیزی را عقل کشف کند، ما فرضاً دلیل نقلی نداشته باشیم همین اکتشاف عقلی کافی است که بفهمیم اسلام با دین موافق است

آن چه را هم که شرع به طور قطع حکم کند، عقل حکم می کند... این قاعده می خواهد بگوید اسلام یک دین منطقی است. فرضاً فلسفه یک حکمش الان برای عقل روشن نیست، ولی یک امر مرموز مربوط به عالم مجهولات هم نیست که به کلی ضد عقل باشد... همین امر به فقه اسلامی قدرت بخشیده و سبب شده است که به علمای اسلام یک میدان باز بدهد که عقل را در مسایل دخالت بدهند. همین یکی از اسباب پیروزی های فقه اسلامی در ادوار گذشته است. در بسیاری از مجامع بین المللی که روی فقه اسلامی مطالعه کرده اند، انعطاف فقه اسلامی را خیلی ستایش کرده اند. انعطاف عجیبی دارد. (پانزده گفتار، ص 52 تا 50)

قاعده ملازمه
در دین اسلام دستوری که تعبدی محض باشد، یعنی خالی از هر مصلحت و حکمتی باشد، وجود ندارد. البته ما باید متعبد باشیم، یعنی باید به هر دستوری که ثابت شد که از اسلام است عمل کنیم. خواه حکمتش را فهمیده باشیم یا نفهمیده باشیم، ولی از ناحیه خود دین، تعبد محض وجود ندارد. به این معنی که هیچ دستوری که خالی از حکمت و مصلحت باشد وجود ندارد. براین اساس، علما دو قاعده را درنظر گرفته اند که عکس یکدیگرند و اسم آن را قاعده ملازمه گذاشته اند. می گویند: بین حکم عقل و حکم شرع همیشه تلازم است، یعنی هرچه را که عقل به لزوم آن حکم کند، دین هم به لزوم آن حکم می کند و هرچه را که دین به لزوم آن حکم کند، عقل هم حکم می کند

یعنی اگر عقل مصلحتی را به صورت قطعی و یقینی نه احتمالی و ظنی کشف کرد، باید حکم کنیم که اسلام دستورش همین است، ولو آن دستور از راه نقل به ما نرسیده باشد. مثلا فقها به «ولایت حاکم» فتوا می دهند. یعنی حاکم شرعی در بسیاری از موارد حق ولایت دارد. اگر شخصی بمیرد و وصی تعیین نکرده باشد و قیم شرعی هم وجود نداشته باشد، حاکم شرعی بر اولاد صغیر و اموال او ولایت دارد و درباره آن ها تصمیم می گیرد. این مطلب در آیه یا روایت صحیحی نیامده است، ولی فقها می گویند اسلام مصالح مردم را بلاتکلیف نمی گذارد. پس این حکم عقلی کاشف از حکم شرعی است.

قاعده عقلی اهم و مهم

این قاعده عقلی یکی از اصول کلیدی در فقه اسلامی وابزاری کارآمد در دست مجتهدین است. براساس آن، چه بسا کاری که واجب است، حرام یا کاری که حرام است، واجب می شود. قاعده اهم مهم مربوط به موارد تزاحم ملاکات احکام در مقام عمل به آن هاست، یعنی مکلف نمی تواند به دو حکم شرعی اهم و مهم عمل کند و تنها بر انجام یکی از آن دو قادر است. در این جا باید به اهم عمل کند و مهم را فرو بگذارد. از باب مثال اگر نجات دادن جان فردی که در حال غرق شدن یا سوختن یا خطر دیگری است، جز با تصرف در مال دیگران بدون اذن و رضایت مالک امکان ندارد، تصرف مزبور که در شرایط عادی حرام است، در فرض مزبور مباح و بلکه واجب می شود

همین گونه است لمس کردن بدن زن نامحرم توسط مرد در صورتی که نجات جان او از خطر متوقف بر آن باشد. تشریح بدن مسلمان برای کشف علت بیماری خاصی و نجات بیماران از خطر مرگ و بیماری یا جلوگیری از آن در صورتی که از راه تشریح بدن غیرمسلمان غرض مزبور قابل تحصیل نباشد، فداکردن مصلحت فرد برای مصلحت عموم، مثال های دیگری از قاعده اهم و مهم و نقش آن در اجتهاد اسلامی است. (اسلام و مقتضیات زمان، ج 1، ص 21 و 139)
عقل در مواردی مناطات و علل احکام را کشف می کند و آن علل گاهی تغییر می کند. در این جا عقل کار خودش را انجام می دهد و شرع نیز با آن هماهنگ است. این یکی از چیزهایی است که تکلیف فقیه را با مقتضیات زمان مشخص می کند و آن جا که مصالح بشریت تغییر می کند و چیزی را ایجاب می نماید، دست فقیه را باز می کند. (همان، ج 2، ص 39) حجیت شرعی عقل و سندیت آن در کشف احکام شرعی یکی از اسباب پیروزی های فقه اسلامی در ادوار گذشته است. (پانزده گفتار، ص 53)

مبتنی بودن احکام اسلامی به یک سلسله مصالح و مفاسد به اصطلاح زمینی، یعنی مربوط به انسان که در دسترس کشف عقل و علم بشر است امکان زیادی به مجتهد می دهد که به حکم خود اسلام، در شرایط مختلف زمانی و مکانی فتواهای مختلف بدهد و در واقع کشف کند که چیزی در یک زمان حلال است و در یک زمان حرام. در یک زمان واجب است و در یک زمان مستحب (اسلام و مقتضیات زمان، ج 2، ص 31)

احکام وحیانی اسلام، قابل درک برای عقول بشر

البته این بدان معنا نیست که فلسفه احکام و ملاک های آن آسمانی و بیرون از دایره عقل بشر است؛ بلکه به معنای آن است که همه عقول در یک سطح نیستند تا این حقایق را یکسان درک کنند. با آنکه علل واقعی و ملاک و مناط احکام اسلامی، وحیانی است ولی عقل بشر می تواند آن را درک کند، به شرط آنکه عقل در مسیر کمالی به درستی رشد یافته و بالنده شده باشد

از این رو برخی از این فلسفه احکام و مناط های آن را قرآن و برخی را امامان معصوم(ع) به عنوان عقول کامل بیان کرده اند و برخی دیگر را بشر در طول سالیان به تجربه و آزمون و خطا دریافته است و برخی، همچنان بر او مخفی است که درنهایت روشن خواهد شد؛ چنانکه اسرار هستی و قوانین حاکم بر آن در یک فرآیندی با تراکم دانش و تجربه آدمی در حال رازگشایی است.
عقل و شرع، موید یکدیگر
براساس قانون و قاعده اسلامی: کل ما حکم به الشرع حکم به العقل و بالعکس، معلوم می شود که عقل و شرع موید یکدیگر هستند و هرگز علیه یکدیگر نیستند؛ چرا که الواجبات الشرعیه الطاف فی الواجبات العقلیه، هر چیزی که در شریعت واجب شده یک راهنمایی از سر لطف الهی بوده است تا عقل آن را دریابد. به این معنا که تا عقول بشری به حد کمالی خود برسد نیازمند امدادهای خاص است. این امدادهای خاص و عنایات الهی همان احکام شرعی هستند که خداوند به صورت وحی قرآنی و اسلامی بیان کرده است.
البته انسان مسلمان براساس اصول عقلانی، اصول دین خویش را بنیانگذاری می کند و براساس آن بنیادهای عقلانی است که به سمت عبودیت و تعبد می رود. از این رو تعبد عقلانی نسبت به اموری پیدا می کند که مصالح و ملاک احکام و فلسفه آن را نمی داند، ولی به حکم اینکه شریعت هرگز برخلاف مصلحت و عقل، حکمی نکرده است، موارد مشکوک را نیز به همان میزان قبول دارد و عمل می کند. پس یا به حکم مصلحتی عمل می کند که عقل آن را به دست آورده است یا به حکم عبودیتی رفتار می کند که باز عقل بدان حکم کرده است.
به هر حال، اسلام احکام ثابتی دارد که به هیچ وجه تغییرپذیر نیست، البته برخی از مسائل است که قابل تغییر است. این مسائل از سوی مجتهدین به احکام ثابت و جوامع الکلم عرضه می شود و براساس مقتضیات زمان احکام آن بیان می شود.

ارزش عقل در قلمرو دین

عقل نشانه انسانیت است. انسان به عقل نفسانی تعریف می شود؛ به این معنا که انسان موجودی دارای نفس عاقله است؛ چرا که دیگر موجودات دارای عقل دارای نفس نیستند و این انسان است که دارای عقل در نفس است. پس اینکه درباره ماهیت انسان گفته شد که انسان همان حیوان ناطق است؛ به سبب همین عقلی است که به او اجازه درک و فهم چیزها را می دهد تا بتواند پس از تعقل آن را براساس منطقی عقلانی بیان کند. همچنین اگر درباره ماهیت انسان گفته اند که آن موجودی متاله است؛ یعنی خدایی شده، این نیز به سبب همان عقلی است که انسان موجب می شود تا خدایی شود؛ چرا که براساس روایات، از لوازم ذاتی عقل، اخلاق (حیا) و دین داری دانسته شده است. پس این انسان عاقل است که متاله می شود.
ارزش عقل در مقام خردورزی
عقل در لغت به معنای حبس و امساک آمده است. عاقل را از آن رو عاقل گفته اند که خود نگهدار بوده، خویشتن را از رفتن به دنبال هواهای نفسانی باز می دارد. عقل مایه امتیاز انسان از حیوان و به معنای فهم و درک و ضد حماقت نیز آمده . (لسان العرب ج9 ص326)
برخی در تعریف عقل گفته اند که با توجه به معنای اصلی عقل که بستن و امساک است، بر ادراک نیز با این خصوصیت، عقل اطلاق میشود و همچنین مدرکات انسان و قوه ای که به وسیله آن انسان بین خیر و شر و حق و باطل را تمیز میدهد، عقل نامیده میشود و مقابل آن جنون، سفاهت، حماقت و جهل است که هرکدام به اعتباری است (المیزان ج2 ص247)
پس هم بر عقل نظری یعنی مدرکات نظری عقل مانند اجتماع و ارتفاع نقیضین محال است، یا کل بزرگ تر از جزء است و همچنین بر مدرکات عقل عملی مانند حسن عدل و قبح ظلم نیز عقل اطلاق می شود.
در قرآن کریم واژه عقل به شکل مصدری و اسمی به کار نرفته، بلکه در شکل فعل به کار رفته است که برخی از مشتقات آن مانند «یعقل»، «عقلوا»«یعقلون» و «تعقلون» آمده است. این بدان معناست که از نظر قرآن، آنچه مهم و ارزشی است خردورزی و تعقل است که وقتی این عمل انجام گیرد، در فرهنگ عربی برای انسان خردورز با توجه به میزان بهره گیری از عقل و نیز نوع بهره مندی، الفاظی به کار می رود که در قرآن نیز مورد استفاده قرارگرفته است.
این الفاظ در حقیقت به نوعی بیانگر خردورزی و تعقل یا مرتبه ای از آن است. از جمله این نام های خردورزی و تعقل می توان به
«قلب»، «فؤاد»، «افئده»، «الالباب»، «النهی» و «حجر» اشاره کرد. از همین جا می توان دریافت که از نظر آموزه های وحیانی قرآن، آن چیزی که ارزش دارد خردورزی یعنی به کارگیری عقل و خرد به شکل تعقل است؛ وگرنه داشتن عقل و خرد بی بهره مندی از آن در زندگی هیچ ارزشی ندارد.


ملاک عقل و جهل از نظر امام حسن(ع)

برای تحلیل شخصیت خود و موقعیت آن نسبت به حقایق یعنی همان صراط مستقیم زندگی باید به معیارهائی مراجعه کنیم که در آموزه‌های وحیانی از طریق پیشوایان بیان شده است. یکی از این پیشوایان امام حسن مجتبی(ع) است. مراجعه به دید گاههای آن حضرت برای کسب معیارها از جمله معیار زیرکی و حماقت به ما کمک می‌کند که مسیر درست و راست را بشناسیم و براساس آن شخصیت خود و دیگران را ارزیابی کرده و اجازه ندهیم تا قضاوت و داوری‌های نادرست دیگران مسیر و سبک زندگی ما را دگرگون سازد.
معیارهایی برای شناخت شخصیت

برای شناخت افراد و فلسفه زندگی آنان بهتر است به سبک زندگی آنان توجه شود؛ زیرا سبک زندگی هر شخصی بیانگر فلسفه زندگی اوست که واقعاً به آن باور داشته و ایمان و عزم او را همراهی می‌کند. برای شناخت شخصیت هر کسی باید به سبک زندگی او پرداخت و آن را تحلیل و ارزیابی کرد. ازنظر قرآن هر انسانی نه براساس شناخت‌ها بلکه براساس باورهایی زندگی و عمل می‌کند که شخصیت و شاکله وجودی او را می‌سازد.

بنابراین، سبک زندگی هر انسانی گواه روشنی از شخصیت و شاکله وجودی اوست و می‌توان با تحلیل آن، فلسفه زندگی واقعی او را دریافت هرچند که آن را نهان کرده و منافقانه طوری دیگر به نمایش گذاشته و یا گزارش می‌کند. (اسراء، آیه84؛ محمد، آیه30) هر انسانی به‌طور طبیعی از شخصیت و ویژگی‌های شخصیتی خود آگاه است و هیچ‌کسی چون خودش نسبت به حقایق شخصیتی او آگاه‌تر نیست. (قیامت، آیه14) اما این به تنهایی برای داشتن یک زندگی خوب و سالم و کامل کافی نیست؛ بلکه لازم است تا انسان معیارهایی را داشته باشد تا براساس آن به ارزیابی موقعیت و وضعیت خود نسبت به زندگی سالم و خوب بپردازد.
از نظر اسلام، عقل و وحی دو کاشف از حقایق است. البته عقلی که در اینجا مراد است عقل کاملی است که از هوی و هوس و غضب و شهوت رهیده باشد؛ وگرنه عقل گرفتار در اوهام شهوت و غضب و خشم انسانی، نمی‌تواند کاشف حقیقت باشد؛ زیرا خواسته‌های نفسانی حقیقتی را می‌سازد که باطل است. باتوجه به مشکلاتی که برای عقل برای کشف حقیقت وجود دارد، تنها راه باقیمانده، وحی است که از طریق انسان‌های معصوم به جامعه انسانی انتقال می‌یابد. انسان‌های معصوم می‌توانند حقایق را چنانکه از خدا نشأت گرفته (بقره، آیه147؛ آل عمران، آیه60) به ما انتقال دهند.

 آنان می‌توانند فلسفه راستین زندگی و هدف اصلی آفرینش را تبیین کنند و براساس آن نشان دهند که انسان سالم کیست؟ و چه کسی دارای شخصیت سالم است؟ آموزه‌های وحیانی اسلام در حقیقت در پاسخ به این پرسش‌ها نزول یافته است. قرآن تلاش دارد تا حقیقت فلسفه زندگی را تبیین کند و نشان دهد چه کسی براساس چه معیارهایی دارای تعادل و سلامت شخصیت است و چه کسی این گونه نیست؟
ملاک زیرکی و حماقت اشخاص

عده‌ای از مردم، خود را عاقل و دیگران را احمق و سفیه می‌دانند. خداوند در آیات قرآنی بیان می‌کند که مخالفان پیامبران همواره خود را عاقل و پیامبران را سفیه می‌دانستند.در دوره پیامبر(ص) مشرکان و کافران، مومنان اندکی که پیرامون پیامبر(ص) جمع شده بودند را سفیه می‌دانستند و آنان را بی‌خردانی می‌شمردند که به جای مسیر عقل و عقلانیت و اصلاحات، مسیر باطلی را در پیش گرفته‌اند. (بقره، آیه 13) در حالی که سفیه و بی‌خرد واقعی خود آنها بودند که از راه حق و عقلانی دور شده و گرایش به خرافات و اوهام پیدا کرده بودند. (بقره، آیه 130)
از نظر آموزه‌های اسلامی، عاقل و احمق براساس فلسفه زندگی اسلامی غیر از عاقل و احمقی است که براساس فلسفه زندگی غیراسلامی زندگی خود را تعریف کرده و می‌سازد. امام حسن مجتبی(ع) به عنوان پیشوای معصوم(ع) که جز به حق سخن نمی‌گوید در تبیین عاقل و احمق می‌فرماید:
ایها الناس! ان اکیس الکیس، التقی؛‌و احمق الحمق، الفجور؛ ای مردم! زیرک‌ترین مردمان پرهیزگار و متقی و احمق‌ترین آنان، فاجر است. (فرهنگ سخنان امام حسن(ع) ص 430)
در این معیاری که امام حسن(ع) برای عقلانیت و حماقت انسان‌ها ارایه می‌دهد به وضوح این معنا اثبات می‌شود که اخلاق و تقوا مهم‌ترین ویژگی انسان است؛ زیرا ایشان عقل و حماقت را به تقوا و فجور ارتباط داده که در حوزه اخلاق و رفتارهای اجتماعی قرار دارد. از نظر امام حسن(ع) عقلانیت انسان را باید در رفتارهای هنجاری و اخلاقی جست‌وجو کرد و کسی که رفتارهای نابهنجار دارد و از فضایل اخلاقی دورمانده و گرفتار فجور و بی‌تقوایی است در حقیقت، انسانی احمق و فاقد عقلانیت است.

 برای شناخت عاقل و احمق می‌بایست به رفتارهای او توجه داشت و آن را تحلیل و ارزیابی کرد. اگر رفتارهایش مبتنی بر اصول اخلاقی بویژه عدالت باشد چنین شخصی به سبب تقوایی که در پیش گرفته نشان می‌دهد که انسانی عاقل است، اما اگر رفتاری ضداخلاقی داشته باشد و ظلم و فجور و بی‌تقوایی در زندگی او نمایان باشد، چنین شخصی احمق قلمداد می‌شود که از خرد سودی نبرده است.
امام حسن مجتبی(ع) در سخنی دیگر می‌فرماید:
اشد من‌المصیبه سوءالخلق؛ بداخلاقی از هر مصیبت و بلایی سخت‌تر است. (همان ص40) از نظر امام(ع) بداخلاقی بدترین مصیبت انسان است؛ زیرا انسانی که گرفتار بداخلاقی است از هیچ نعمتی سود نمی‌برد. آنچه حقیقت انسان را معنا می‌کند خوش‌خویی است و بداخلاقی نشان می‌دهد که شخص گرفتار حماقت است و حماقت بدترین مصیبت برای انسان است. امام علی(ع) فرمودند: هیچ تنهایی وحشتناک‌تر از بدخلقی نیست. (غررالحکم ج1 ص336)کسی که بدخلق است از عقلانیت به دور است و همین موجب می‌شود تا از جامعه انسانی رانده شود و گرفتار وحشت تنهایی شده و نتواند در مسیر تعامل و ارتباط سازنده با مردم قرار گیرد.

 در حالی که انسان عاقل با خوش خویی خود، هم زندگی را بر خود آسان می‌کند و هم از دیگران بهره می‌برد و با انس با ایشان راه پیشرفت و کمال را می‌پیماید.حضرت صادق(ع) می‌فرماید: خوش‌خلقی مایه آسانی امور و موجب شادی در زندگی است. (سنن النبی، ص33) انسان بداخلاق، از حیث روانشناختی در زندگی، افسرده و فاقد آرامش روحی و روانی و از حیث جامعه شناختی در کارهایش با شکست مواجه شده و پی‌درپی موجبات ناراحتی خود و اطرافیان و سلب آسایش دیگران را فراهم می‌سازد.
اگر ز دست بلا بر فلک رود بد خوی ز دست خوی بد خویش در بلا باشد
شخص بداخلاق، بزرگی و عزت را از کف می‌دهد، لذت و شیرینی و طعم زیبای زندگی را به تلخی مبدل می‌کند، دوستان و رفیقان خود را از دست می‌دهد، به شمار دشمنان خود می‌افزاید و روزی و رزق الهی خود را با بداخلاقی خویش، کاهش می‌دهد. (همان، ص 337 و 338). از این‌رو پیامبر(ص) سرمنشأ بداخلاقی را در نهایت به نادانی و عدم درک صحیح برمی‌گرداند. (همان)
خداوند در آیات قرآنی، انسان متعادل از نظر شخصیت را کسی می‌داند که در زندگی خویش تقوا را مراعات می‌کند و از فجور پرهیز می‌کند؛ زیرا عقل و وحی به او کمک می‌کند تا حق و عدالت را بشناسد و به سمت و سوی پسندیده‌ها و نیکی‌ها برود و از بدی‌ها و ظلم و فجور و بی‌عدالتی و بی‌تقوایی پرهیز کند. انسان کامل و متعادل از نظر شخصیت همان گونه که خداوند آفریده، انسانی خردمند است اما کسی که عقل خود را با هواهای نفسانی دفع می‌کند و فتیله نورانیت آن را پایین می‌کشد به خود ظلم می‌کند و زمینه شقاوت ابدی و بدبختی خود را با حماقت فراهم می‌آورد. (شمس، آیات 7 تا 12) بنابراین، اگر بخواهیم عاقل و احمق واقعی را بشناسیم باید به سبک زندگی افراد توجه کنیم تا دریابیم تا چه اندازه با تقوا یا بی‌تقوا هستند.

به هر میزان که شخص دارای تقوا باشد به همان میزان از عقلانیت سود برده و از سلامت شخصیت بهره‌مند است و به همان میزان بی‌تقوایی و گرفتاری در فجور، می‌توان از حماقت و سفاهت شخص آگاه شد.از این‌رو خداوند ملاک کرامت انسانی را تقوا دانسته است که بیانگر میزان عقلانیت شخص و سلامت شخصیت اوست. (حجرات13)

تفکر؛ ریشه بصیرت و کلید حکمت

امام حسن ع: اوصیکم بتقوی الله و الدامه التفکر فان التفکر ابوکل خیر و امه(مجموعه ورام ج1 ص52) من وصیت می‌کنم شما را به تقوای خدایی و ادامه تفکر همانا تفکر پدر و مادر هر خیری است.

1- ارزش تفکر از منظر امام حسن مجتبی کریم اهل بیت علیهم السلام:

من شیعه باید دقت کنم که امامم چه می‌فرماید، و با واو عطف ادامه می‌دهد به ادامه التفکر ... تفکر چیست؟ ادامه آن چیست؟ و چرا امام در کنار تقوای الهی ما را سفارش می‌کند به ادامه تفکر. یک وقت کاری را شروع می‌کنیم و وسط کار آن را رها می‌کنیم. می‌شود کار نیمه کاره، یک وقت آن را به سرانجام می‌رسانیم، می‌شود کار تمام شده ولی ادامه نمی‌دهیم و این ادامه چیست که امام می‌فرماید: پدر و مادر هر خیری است. امام می‌فرماید پدر و مادر هر خیری تفکر است یعنی چه؟ مقابل خیر می‌شود شر، افعال خیر، افعال شر- اقوال خیر،‌ اقوال شر، پندار و اندیشه خیر، پندار و اندیشه شر.

امام صادق ع در این رابطه از قول امام علی (ع) می‌فرمایند:«التفکر یدعو الی البر و العمل به. فکر و اندیشه، انسان را به سوی کارهای نیک و انجام اعمال صالحه دعوت می‌کند.» (اصول کافی جلد 1 کتاب عقل و جهل باب تفکر از امام صادق ع میزان الکلمه ج 7 ص 538 از امام علی ع و چه خوب است در ماه مبارک رمضان بعد از افطار و انجام امور عادی زندگی، گاهی، گوشه‌ای خلوت نموده و تا سحر فکر کرد و این عبادت ارزنده را که در هر زمانی می‌شود انجام داد، تجربه کرد زیرا در ماه مبارک رمضان ارزش بیشتری دارد و یکی از بهترین عبادات در شب‌های قدر است،‌بهترین تعقیبات بعد از نماز‌های یومیه است که فراموش شده ... که می‌فرماید:تفکر ساعه خیر من عباده ستین سنه ساعتی (زمانی، لحظاتی فکر کردن بهتر از شصت سال عبادت است. (بهار 66 ص 292 باب 37)

تقلید کار خیر خوب است، ولی ایده‌آل نیست چون اگر بدون تفکر باشد، بدون تعقل باشد ممکن است تقلید از کار شر بکند و این می‌شود عادت می‌فرمایند حجاب عادت، ضخیم‌ترین حجاب‌هاست. امام می‌فرمایند: نگاه به طول رکوع و سجود افراد نکنید بلکه نگاه به معرفتشان کنید و این می‌شود تفکر که ببینیم وقتی سر بر سجده می‌گذارد و دلش نمی‌آ‌ید سر بردارد با خدای خود نجوا می‌کند و خداوند راهش داده که بیا درب خانه‌ام باز است. خدا به حضرت موسی علیه السلام می‌فرماید: وقتی بنده گناهکار من به حالت تضرع اشکی از گوشه چشم می‌ریزد و الهی العفو می‌گوید من خجالت می‌کشم او را نبخشم.

و سعدی چه خوب گفته: «کرم بین و لطف خداوندگار- گنه بنده کرده ست و او شرمسار»

امام مجتبی ع چه خوب می‌فرمایند که تفکر، پدر و مادر هر خیری است. یعنی اگر پدر مادر نباشد فرزندی نخواهد بود و هر خیری فرزند تفکر است. و تفکر باید دوام داشته باشد و امام حیات و ممات ندارد،‌همیشه زنده است و این شب‌ها از خودش یاری بخواهیم که او کریم است. امام می‌فرماید: علیکم بالفکر فانه حیاه قلب البصیر و مفاتیح ابواب الحکمه- بر شما باد اندیشیدن: همانا به درستی که فکر باعث زنده شدن قلب بصیر است و آن کلیدی که درهای حکمت را به سوی شما باز می‌کند، تفکر است

انسان همواره به دنبال بزرگی می‌گردد که او را نصیحت کند و چه کسی بهتر از امام حسن ع در ایامی که به نام اوست؟ این بزرگواران همه زنده هستند و همه نور واحدند، پس گوش جان به نصایح امام بسپاریم که کلید درب‌های حکمت را به دست ما می‌دهد. صحبت از قلب است، قلب بصیر، زنده بودن قلب بصیر اینها چیست؟ می‌فرماید تفکر باعث زنده شدن قلب بصیر است. باید تفکر کرد قلب چیست؟ قلب بصیر جیست؟ زنده بودن قلب بصیر چیست؟ قلب هم به معنی عقل می‌آ‌ید و هم معنی دل. کسی که دل مرده شد عقلش مرده، چه انتظاری از او دارید و خدا توفیق دهد با زنده دلان همنشین شویم.

حالا می‌خواهیم این دل زنده شود و نشانه آن این است که قلب بصیر توجه به ارزش‌ها دارد.

امام علی ع بصیر را این‌گونه مطرح می‌فرمایند: (نهج‌البلاغه فیض الاسلام خطبه 133 بند 7) «بصیرت کور دل نهایتش دنیاست، هیچ چیز ماوراء دنیا را نمی‌بیند (فقط چند روز دنیا را می‌بیند) اما آنکه چشم و دلش باز است دیدش (بصیرتش)نافذ است.» نفوذ می‌کند و ماوراء دنیا را می‌بیند و می‌داند سرای آخرت غیر از اینجاست و بینایی باعث می‌شود از دنیا کوچ کند اما کسی که بصیرت ندارد به سوی دنیا کوچ می‌کند و بصیر از دنیا زیاد می‌کند و اعمل (کوردل) برای دنیا یاد می‌کند.

پس بصیر باید اهل تفکر باشد و امام مجتبی (ع) می‌فرماید فکر، تمرین عقل است همان‌طور که وزنه‌برداری تمرین جسم و بدن است و بایستی آنقدر فکر را رشد و پرورش داد تا در امتحان الهی پیروز شد. برخی دعا می‌کنند خدایا ما را مورد آزمایش قرار مده ؛ امام صادق ع فرمودند این دعا غلط است،‌ دعا کنید خدایا یاریم کن در آزمایش قبول شوم. قرآن سوره عنکبوت آیه 2؛ احسب الناس ان یترکوا آن یقولو امناو هم لا یفتنون ... آیا مردم گمان کرده‌اند به صرف اینکه بگویند ایمان آورده‌ایم رها می‌شوند و آزمایش نمی‌شوند؟ یا اینکه ما کسانی را که قبل از ایشان بودند نیازمودیم. باید خداوند راستگویان را معلوم کند و باید حتما دروغگویان را مشخص سازد.» و لذا امام حسن مجتبی ع فرمود زندگی و حیات قلب بصیر؛ تفکر است، حیات دل آگاه، تفکر است و بعد می‌فرماید «مفاتیح ابواب الحکمه» حالا حکمت چیست؟ آن کلیدهایی که درهای حکمت را به سوی شما باز می‌کند تفکر است.

و امام مجتبی ع در جای دیگر می‌فرماید.. و بالعقل تدرک الداران جمیعا و من حرم من العقل حرمهما جمیعا (بحار جلد 75 ص111) با عقل، دو عنصر دنیا و آخرت جمیعا دریافت می‌شود. آن کس که از عقل محروم شد از هر دوی اینها محروم می‌شود. می‌خواهی دنیا داشته باشی اهل عقل باش، آخرت می‌خواهی با عقل میسر است و کار اصلی عقل ، تفکر است و پیامبر ص چه زیبا می‌فرمایند به نقل از کتب معتبر اهل سنت (فرائد السبطین جلد دو صفحه 68) لوکان العقل رجلا لکان الحسن ع- اگر بنا بود عقل به صورت مردی در آید، به صورت حسن ع در می‌آ‌مد. زیرا امام در شرایطی حساس قرار داشت بین عقل و احساس و امام ع عقل را حکم کرد نه احساسات را و بسیاری از نزدیکان وی به او اعتراض کردند چرا صلح؟ امام مجتبی ع فرمودند: العار اهون من النار (بحار جلد 75 ص 106 مواعظ) بگذار مردم بگویند برای من عار و ننگ است، این بهتر است برای من از آتش جهنم. این یعنی یک تحلیل عقلی.

2- چگونگی نگرش صحیح به دنیا از دیدگاه امام حسن مجتبی علیه السلام:

قال الحسن بن علی ع: الناس فی دار سهوا و غفله یعملون و لا یعملون فاذا اصاروا الی دارالاخره صاروا الی دار یقین یعلمون و لایعلمون (دعایم الاسلام جلد 1 ص 168 - با کمی تغییر نقل از بعضی از ائمه نیز نقل شده) (مردم در سرای دنیا در فراموشی و غفلت قرار دارند، عمل می‌کنند ولی نمی‌دانند و وقتی رفتند به خانه آخرت وارد خانه یقین می‌شوند، می‌فهمند ولی عمل نیست.) و در جای دیگر می‌فرمایند: «الدنیا دار ممر و الاخره دار مقرر ... (بحار ج 70 ص 133 باب122)

دنیا جای گذر است، جای سکونت نیست، جای استقرار نیست» لذا هیچ کس در این دنیا بقاء و دوام نخواهد داشت و آخرت جایگاه دائمی است. خداوند این طور قرار داده که برای ورود به آخرت از دنیا عبور کنیم و این سنت خداست همان‌طور که برای ورود به دنیا باید از رحم مادر عبور کند، این مسیر را باید طی کرد، با این فرق که رحم مادر اختیاری نیست و رحم دنیا اختیاری است (اعمال و رفتار ما)

در رحم مادر باید اعضای بدن فراهم شود و شرایط زندگی در دنیا ایجاد شود (جبری است) و اگر ابزار لازم برای زندگی در دنیا را نداشته باشیم زندگی برایمان جهنم می‌شود و لذا بایستی ابزار لازم را برای زندگی برزخ و آخرت یعنی ابدیت در دنیا فراهم کنیم وگرنه جهنم را خود برای خود می‌سازیم و آن‌طرف کاری نمی‌شود کرد. (در این رابطه آیات 5 سوره حج و 14 سوره ممنون- 29 سوره حجر، مطالعه شود.)

و لذا زندگی در رحم مادر، ‌تکوینی است و تشریعی نیست و برخی در دنیا چنان زندگی می‌کنند که فراموش کرده‌اند کجا بوده‌اند، کجا هستند و کجا خواهند رفت. امام می‌فرماید «الناس فی دارالسهو و غفله» چرا امام نفرمود مردم در جهالتند بلکه فرمود در فراموشی و غفلت هستند؟ چون همه فطرتشان دنبال بقا و خلود است (باقی ماندن و فاسد نشدن) و انسان و حیوان خصوصیات مشترکی دارند در غضب، شهوت، رشد نباتی،‌ رشد حیوانی و ...

 آنچه انسان را از حیوان متمایز می‌کند به قول شهید مطهری، بینش‌ها و گرایش‌هاست که انسان را از سایر موجودات جدا می‌کند. و امام مجتبی ع بینش و گرایش انسان را این‌گونه معرفی می‌فرمایند: (بحار 75 ص 109) «ان ابصر الا بصار مانفذنی الخیر مذهبه و اسمع الاسماع ما وعی التذکر و انتفع به اسلم القلوب ما طهر من الشبهات به درستی که بیناترین بینایی، عالی‌ترین چشم‌ها، عالی‌ترین قدرت شناخت و بینش، نفوذ در خیر است و عالی‌ترین شنوایی آن است که مواعظ و یادآوری را در خود نگه دارد،‌ظرف تذکر باشد و سالم‌ترین قلوب، قلبی است که پاک باشد از شبهات، شک و تردیدها.»

 پس دید خوب این نیست که با آن فاصله و مسافت دور را ببینیم، شنوایی خوب آن نیست که دورترین صدا را بشنویم که اینها مزایای ظاهری است بلکه باید نگرش و بینش خوب داشت و مواعظ را پذیرفت و شبهه را از قلب بیرون برد تا این دیدن و این شنیدن بر قلب بنشیند و دائمی باشد و بدانیم که خانه دل، دستگیره درونی دارد، می‌توانیم آن را به روی خدا باز کنیم یا به روی شیطان و مثل گاو صندوق نیست که درب آن از بیرون باز شود، مثل درب منزل و آپارتمان است که از درون باز می‌شود و باید شک را از بین ببریم و قلب سالم و پاک داشته باشیم

امام صادق علیه السلام می‌فرماید: «القلب حرم الله فلاتسکن حرم الله غیرالله» (بحار 67 ص 25) و اگر درون آلوده باشد هر قدر عبادات مستحبی انجام دهیم اثری که باید ببخشد نمی‌بخشد و لذا باید شک را از بین برد تا به مقام یقین رسید.ممکن است من با عقل خود تمام شبهات را جواب دهم ولی به مقام شهود نرسیده باشم مانند حضرت ابراهیم علیه السلام که می‌فرماید: «ولکن لیطمئن قلبی»
(بقره 260) و امام می‌فرماید«ما در فراموشی و غفلت هستیم» ما از صبح تا شب دنبال پول، مقام، پست و شهرت هستیم و بایستی تفکر کنیم و به فطرت خود باز گردیم و باید در این دنیا باشیم و از این مرحله بگذریم که دار سهو و غفلت است و با بصیرت و شرکت در مجالس موعظه اهل بیت (ع)از غفلت به در آییم. شب‌های قدر؛ شب‌های بیداری است. بیداری از چه؟ کجا بودم، کجا هستم، چه می‌کنم، کجا باید بروم؟ پس باید آگاه شد و عمل کرد.

 همه این اعمال خیر را باید در دنیا به دست آورد مثل رحم مادر اگر نا قص به دنیا بیاییم مثلا بدون پا، بدون چشم و ... در دنیا نمی‌توانیم آن را به دست بیاوریم و در آخرت هم همین است،‌ دار عمل نیست، دار علم است. خواجه عبدالله انصاری شاید از فرمایش امام مجتبی بهره گرفته، می‌فرماید: افسوس آنگاه که توانستم، ندانستم و آنگاه که دانستم،‌ نتوانستم. امام مجتبی ع می‌فرماید: ای فرزند آدم از وقتی که از شکم مادرت به این عالم آمدی داری عمرت را از دست می‌دهی از آنچه در اختیار داری برای آنچه پیش روی داری استفاده کن، مومن به فکر زاد و راحله بعد است ولی کافر به فکر استفاده الان است. (بحار 75 ص 116)



شعور و اختیار حشرات و پرندگان

وَ مَا مِن دَآبَّةٍ فِی الأَرْضِ وَ لاَ طَائِرٍ یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ إِلاَّ أُمَمٌ أَمْثَالُکُم مَّا فَرَّطْنَا فِی الکِتَابِ مِن شَیْءٍ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ (انعام38) هیچ جنبنده اى در زمین نیست و هیچ پرنده اى که با دو بالش ‍ پرواز مى کند، نیست مگر آنکه امتهایى هستند مانند شما انسانها. ما در کتاب آفرینش هیچ قصور و کوتاهى نکرده ایم ، سپس آنها به سوى پروردگارشان محشور مى شوند امت به معناى گروه تشکیل یافته است که در میان خود نظم نظام و قوانین، انسجام و نیکوکار و بدکار، قاضى و محکوم و اداره و، تدبیر و سیاست و... دارند. این است معناى امت. و تا این ارتباط نباشد، لفظ امت به کار نمى رود.
این مطلب در میان مورچگان و زنبورها عسل ، کاملا مشهود و محسوس است . ولى آیه شریفه مى گوید: همه پرندگان و همه جنبندگان چنین هستند. و اگر این طور نبود، در خلقت کوتاهى شده بود همه انواع جنبندگان و پرندگان ؛ مانند انسانها. و مورچگان و... تمدن ، حساب ، کتاب و حکومت دارند. در شهر ارومیه در خانه اى دو لک لک نر و ماده لانه داشتند. صاحب خانه دو تا از تخمهاى لک لک را برداشت و در جایش تخم غاز گذاشت . بعد از مدتى که بچه ها از تخم بیرون آمدند دو تا از آنها شبیه پدر و مادرشان نبودند. ما بین دو لک لک اختلاف به وجود آمد. مدت تقریبا چهار روز، هر روز حدود ده بیست لک لک مى آمدند و در پشت بام مى نشستند و مرتب به آن دو بچه نگاه مى کردند و منقارها را پشت انداخته و صدا مى کردند. سرانجام روزی دو تا از آن لک لک آمدند و آنقدر با منقارها خود لک لک ماده را زدند تا مرد، پس از آن همه متفرق شده و رفتند. فقط بچه ها ماندند و آن لک لک نر. مورچگان و حشر لسلیمان جنوده من الجن و الانس و ا لطیر فهم یوزغون . حتى اذا اتوا على وادا النمل قالت نمله یا ایها النمل ادخلوا مسا کنکم لا یحطمنکم سلیمان و جنوده و هم لا یشعرون فتبسم ضاحکا من قولها (نمل18) براى سلیمان ، لشکریانش از جن و انسان و پرندگان جمع شدند و آنها از پراکنده شدن باز داشته مى شدند. تا چون به صحراى مورچگان (وادى عسقلان) آمدند یک مورچه خطاب به مورچگان دیگر گفت : اى جماعت مورچگان! به لانه هاى خود داخل شوید تا سلیمان و لشگریانش شما را پایمال نکنند که آنها نمى فهمند. سلیمان از سخن آن مورچه ، تبسم کرد و خندید از این آیات شریفه فهمیده مى شود که :

1- مورچگان نیز تکلم مى کنند و دستگاهى دارند که توسط آن ، سخن خویش را به همه مورچان نمى رساند. و الا چگونه مورچگان دیگر، صداى او را شنیدند؟

2- مورچگان ما را با اسم و رسم مى شناسند، چنانکه سلیمان را نام برد.و او را مى شناخت . آنهایى که سالها در زندگى مورچگان تلاش ‍ کرده و کتابها نوشته اند، هنوز این را اثبات نکرده اند که مورچگان ته انسانها را شخصه مى شناسند ولى قرآن مجید از آن پرده بر مى دارد.

3- سلیمان ع زبان مورچه و اعلام او به مورچگان را دانسته و تعجب کرده.سخن گفتن او چطور بوده و سلیمان چطور شنیده است است هنوز بر ما پوشیده است .


در این جهان 12 هزار گونه مورچه وجود دارد و تعداد مورچه ها نسبت به تعداد انسانها چند برابر می باشد. دانشمندان می‌گویند که مورچه از طریق شاخکهای حسی خود می‌تواند پیامهای صوتی را دریافت کند. مورچه صدای دریافتی را به صورتی خالص دریافت می‌کند زیرا که این شاخکها مانند دستگاههای پیشرفته صوتی, صدا را رتوش کرده و بدون هیچ صدای اضافی تحویل می‌گیرد و این امکان پیشرفته‌ای در زمینه ارتباطات می‌باشد که دانشمندان از آن غافل بودند و تازه در سالهای اخیر به حقیقت آن پی ببرند.

در این آیه, به وجود زبانی که مورچگان با هم سخن می‌گویند, صریحاً اشاره شده است و خداوند بزرگ این نیرو را به حضرت سلیمان داده تا بتواند این زبان را بفهمد و درک کند.امروزه دانشمندان در سعی و تلاشند صداهایی که مورچه از خود صادر می کند را بفهمند ولی آنها بعد از سالها پژوهش طولانی مدت توانستند فقط چهارنوع از این صداها را تشخیص بدهند. مورچه در هنگام احساس, صدایی که مخصوص به احساس خطر کردن را نشان می‌دهد از خود صادر می کند در همین حین مورچه‌ها این نوع صدا را به همه دوستانشان می‌فرستند و آنها این صدا را می‌شنوند و در مقابل آن عکس‌العمل نشان می‌دهند.

در پایان ارتعاشات صوتی تنها وسیله برای ارتباط حشرات با یکدیگر است و به این منظور است که خداوند فرموده: «و هیچ موجودی نیست مگر اینکه به ستایش او تسبیح می گوید. ولی شما تسبیحشان را نمی فهمید، به راستی که او بردبار و آمرزنده است. (اسراء44) Robert Hicklingمی گوید که مورچه تحت تأثیر صداهای انسانی قرار نمی‌گیرد ولی اگر ارتعاشات صوتی مناسب را به سمت مورچه ارسال کنیم, نسبت به آن عکس‌العمل نشان می‌دهد و این به معنی وجود زبان خاص در میان مورچگان است که فقط خودشان آن را درک می‌کنند دقیقاً مثل انسان. حالا به این نتیجه می‌رسیم که قرآن و علم با هم هماهنگی و تطابق دارد و می‌تواند دلیل خوبی برای کسانی که به این موضوع شک داشتند, باشد.

هد هد
شانه به سر نیز جزء لشکریان حضرت سلیمان بوده و براى او از مملکت (سباء) خبر آورده که بسیار عجب است و تفقد الطیر فقاتل مالى لا ارى الهدهد ام کان من الغائین ...ثم تول عنهم فانظر ماذا یرجعون سلیمان از احوال پرندگان در لشکرش جو یا شد و فرمود: هدهد کجاست ؟ چرا او را نمى بینم (چون مى خواست به واسطه او نامه اى به قوم سباء بفرستد) حتما او را در اثر این غیبت ، عذاب مى کنم و یا سرش را مى برم مگر انکه عذر مقبولى بیاورد. سلیمان کمى مکث کرد که هدهد آمد و گفت:براى تو از قوم سباء خبر صحیحى آورده ام دیدم زنى بر آنها پادشاهى مى کند که همه وسائل را در اختیار دارد. علاوه بر آنها، تخت بزرگى نیز دارد. آن زن و قومش را دیدم که براى آفتاب ، پرستش مى کنند نه براى خداوند. شیطان اعمال بد آنها را در نظرشان خوب جلوه داده و از راه حق باز داشته است . انها هدایت نمى شوند. (شیطان اعمال بدشان را خوب جلوه داده) که عبادت نمى کنند خدایى را که خلق و خارج مى کند نهان شده در آسمانها و زمین را و مى داند آنچه که مخفى مى دارید و آشکار مى سازید؛ همان خدایى که جز او معبودى نیست . و او صاحب حکومت عظیم است . سلیمان گفت : بزودى خواهیم دید که راست گفته اى یا از دروغگویان هستى . این نامه را ببر و نزد آنها بینداز و ببین چه جوابى مى دهند .
این آیات را لازم است دهها بار بخوانیم و درباره آنها بیندیشیم . اینها تحلیل یک پرنده است که در نظر ما جز کاکل شانه مابندى هیچ چیز ندراد. و در فصل تابستان با صدایى که شبیه صداى هیچ یک از پرندگان نیست مى خواند. سلیمان ع به حکم : یا ایها الناس علمنا منطق الطیر زبان او را مى فهمید و اندازه قدرت و فهم او را مى دانست . این تحلیل و این گفته ها، درس و بحث لازم دارد. دوره دیدن لازم است. شکافتن طبیعت با این نحو و پى بردن با اسرار آن و استدلال به ، توحید در این شکل ، در پى مقدمات زیاد امکان پذیر است . عجیب است که این پرنده ،همه آنها را داشته. بار دیگر لازم است در کلمه و ما من دابة فى الارض و لاطائر یطیر بجناحیه الا امم امثالکم دقت کنیم و در حیرت فرو رویم :
1- هدهد سخن گفتن مى دانست و حضرت سلیمان زبان او را مى فهمید و با هم تبادل کلام مى کردند.
2- هدهد دانسته بود که در مملکت (سباء) زنى پادشاهى مى کند که او و ملتش ، همه آفتاب مى پرستند. و این عمل در ا ثر اضلال شیطان بوده است .
3- هدهد دانسته بود که آن زن ، همه امکانات زندگى و از جمله یک تخت پادشاهى دارد.
4- او گفت : خداوند، خالق سموات و ارض و داناى نهان و آشکار است . موجودات به وجود آمده ، تمامشان نهان و ناپیدا بودند و خداوند آنها را خلق کرده و آشکارا ساخته است. و آن سخن درک یک پرنده است که مى گوید: به این دلیل باید آنها به خداوند عبادت مى کردند نه براى آفتاب که خودش مخلوق و افریده است .
5- هدهد مى توانست نامه بر، باشد و جواب نامه را بیاورد. چنانکه حضرت سلیمان فرمود:ثم تول عنهم فانظر ماذا یرجعون : ببین چه جوابى خواهند داد. باید بدانیم که: همه این حیوانات و پرندگان و مطلق جنبندگان ، امتها و گروههاى تشکیل یافته و داراى نظام و حساب و کتاب و قوانین مى باشند که در عرض ما انسانها در زمین زندگى مى کنند. آرى : ما فرطنا فى الکتاب من شى ء نهایت اینکه ما از اسرار آنها اطلاع کافى نداریم . زنبور عسل و اوحى ربک الى النحل ان اتخذى من الجبال بیوتا و من الشجر و مما یعرشون ثم کلى من کل الثمرات فاسلکى سبل ربک ذللا یخرج من بطونها شراب مختلف الوانه فیه شفاء للناس ان فى ذللک لایة لقوم یتفکرون خداوند به زنبور عسل وحى کرد: در کوهها و درختان و در آنچه مردم میسازند، خانه بساز. سپس از همه میوه ها بخور و به راههاى آیات پروردگارت (در ساختن عسل) داخل شو. از شکمهاى آنها شرابى رنگارنگ خارج مى شود. در آن براى مردم شفا هست . در این مطلب براى متفکران حجتى است. زنبور عسل ، حشره اى عجیب و نظمهاى شگفت انگیز و قوانین و تمدن حیرت آورى دارد که درباره آن ، کتابها تحریر شده است . و تا حدى اسرار آن را کشف کرده اند. زنبور عسل ، به تنهایى یک جهان است که باید در کشف اسرار آن ، بیشتر تلاش کرد. مراد از فاسلکى سبل ربک ذللا ظاهرا ساختن حفره هاى شش ضلعى و ساختن موم و عسل و به وجود آوردن نظام زندگى است که به آسانى آنها را انجام مى دهد. یخرج من بطونها شراب آنچه زنبور عسل در حفره هاى کندو و از دهان مى ریزد، به صورت شربت و شراب است . آن وقت به صورت دست جمعى انقدر بر آن بال مى زنند تا آبش تبخیر شده و قوام پیدا کرده و مبدل به عسل مى شود. اگر یک زنبور عسل بخواهد به تنهایى چهارصد گرم عسل بسازد، باید هشتاد هزار بار به صحرا برود و به کندو باز گرددد سبحان الله. فیه شفاء للناس حاکى است که خوردن عسل : بسیارى از دردها را دوا مى کند. و در خصال صدوق از على ع نقل شده لعق العسل شفاء من کل داء لیسیدن عسل ، شفاى هر درد است گویند: حدود 98 درصد آن جذب بدن مى شود. مدفوع آن فقط دو درصد خواهد بود.


غریزه یا اختیار

 سخن اینجاست که ایا عمل زنبور عسل ، غریزى است و شعورى در کارش وجود ندارد؛ مانند سوزاندن آتش و غرق کردن آب و یا روى اختیار و شناخت است ؟ دقت در حالات و اعمال زنبور عسل ، حفاطت ، از کندو، کشتن بى ثمرها، راندن آنانکه در روى گلهاى بد بو نشسته اند، حفاظت از ملکه ، جفت گیرى و... حکایت از اختیار و شعور آن حشره دارد. در بعضى از کتب غریبها - که درباره زنبور عسل نوشته شده بود - : در گذشته مقدارى از زنبور عسل اروپا را به استرالیا بردند، زنبورها عسلها در سال اول و دوم عسل دادند و از سال سوم دیگر عسل ندادند. از این عمل معلوم شد که این حشره مى داند که اروپا زمستان دارد لذا در فصل غیر زمستان براى زمستان خوراک تهیه مى کند، ولى در عرض دو سال براى آن معلوم شد که در استرالیا پیوسته گل و گیاه هست ، دیگر احتیاجى به ذخیره خوراک نیست . اگر این نقل درست باشد، کاملا ثابت مى شود که این حشره از روى شعور، فهم و اختیار کار مى کند. الم تر ان الله یسبح له فى السموات و الطیر صافات کل قد علم صلوته و تسبیحه و الله علیم یفعلون آیا ندانسته اى که آنچه در آسمانها و زمین است ، خدا را تسبیح مى گویند و پرندگان نیز در حال پرواز خدا را تسبیح مى گویند؟ همه آنها صلوة و تسبیح خود را مى دانند. و خدا به آنچه مى کنند داناست.
ضمیر (صلوته و تسبیحه ) به لفظ (کل ) راجع است ، نه به الله ؛ زیرا و الله علیم بما یفعلون از آن مستغنى است ؛ یعنى از آن پرندگان و هر یک از (مافى السموات ) هم صلوة خود را مى داند و هم تسبیح خود را.و در نتیجه از روى شعور، خدا را تسبیح مى گوید و دعا مى کند. نه به طور غریزى و یا به طور دلالت طبیعى . ظاهرا منظور از(ما) در (مما فى السموات ...) غیر اولو العقل مى باشد که شامل همه موجودات - جز انسان و فرشتگان - مى شود. و نشان مى دهد که تسبیح همه آنها از روى شعور است .چنانکه در آیه : و ان من شى ء الا یسبح بحمده خواهد آمد.
در سوره فیل که لشکر ابرهه توسط پرندگان ، سنگباران شده و متلاشى گردید مى خوانیم و ارسل علیهم طیرا ابابیل ترمیهم بحجارة من سجیل فجعلهم کعصف ماکول . آیا آن پرندگان به طور غریزى آن کار را مى کردند و یا در کار خود شعور داشتند، حمل این عمل بر غریزه از برداشتن کوهها، سختر است . قهرا آنها شعور و هوش داشته اند. و در جایى مشغول زندگى خود بوده اند که خداوند دستور داده و آنها نیز به طور درک و فهم ، لشکریان ابرهه را سنگباران کرده اند. درباره حضرت داوود ع و هم آواز شدن کوهها و پرندگان با او، سه مورد در قرآن مجید آمده است که به هر کدام آنها اشاره مى کنیم :
1- و اذکر عبدنا داود ذا الاید. انا سخرنا معه یسبحن بالعشى و الاشراق و الطیر محشورة کل له اواب یاد آور بنده ما داوود را که نیرومند و بسیار متوجه به خدا بود. ما کوهها را مسخر کردیم که صبح و عصر با او خدا را تسبیح مى کردند. پرندگان را دسته جمعى ، مسخر کردیم که همه باو همصدا بوده و جواب مى داند.
2- و لقد اتینا داود منا فضلا یا جبال او بى معه و الطیر و النا له الحدید. به داود از جانب خود فضیلت دادیم . و گفتیم : اى کوهها! با او همصدا شوید. و پرندگان را مسخر کردیم که با او همصدا شوند. و آهن را براى او نرم کردیم. المیزان از مرحوم صدوق در کمال الدین از امام صادق ع نقل کرده است که : و کان اذا قرء الزبور لا یبقى و لا حجر و لا الا اجابه . وقتى که داوود زبور را مى خواند کوهى و سنگى و پرنده اى نمى ماند مگر آنکه با او همصدا مى شدند.
3- و سخرنا مع داود الجبال یسبحن و الطیر و کنا فاعلین کوهها و پرندگان را رام کردیم مه با داود، خدا را تسبیح مى کردند و ما فاعل این کار بودیم.ناگفته نماند که : تسبیح کوهها از موضوع عنوان ما خارج است . و باید مستقلا بحث شود. ولى آیات در همصدا شدن پرندگان با داوود ع صریح مى باشند. بنابر آنچه گذشت و تسبیح آنها همه از روى شعور و مصداق (کل قد علم صلوته و تسبیحه )مى باشد. تسبح له السموات السبع و الارض و من فیهن و ان من شى ء الایسبح بحمده و لکن لا تفقهون تسبیحهم انه کان حلیما غفورا
هفت آسمان و زمین و آنچه در آنهاست ، خدا را تسبیح مى گویند، و هیچ چیزى نیست مگر آنکه خدا را تسبیح مى کند. ولیکن شما نسبیح آنها را نمى فهمید. خداوند حلیم و آمرزنده است ناگفته نماند که : تسبیح آنها مساءله علت و معلول نیست ؛ مانند دلالت یک صنعت یه مهارت صنعتگر؛ زیرا ما آن را مى فهمیم . و اینک فرموده و لکن لا تفقهون تسبیحم نشان مى دهد که آن تسبیح براى ما شناخته نیست . و لفظ: و ان من شى ء نکرده در سیاق نفى و مفید عموم است . و مضمونش آن است که همه اشیاء نسبت به خداوند شعور دارند.و خدا را مى شناسند و او را دانسته ، تسبیح مى گویند. آیه شریفه در حد خود بسیار عجیب و قابل دقت است .







نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">