تاریخی فرهنگی قرآنی

موضوعات قرآنی ؛ دینی و آموزشی : مطالب طبقه بندی شده جهت تحقیق ؛ جزوه ؛ کتاب و .....

تاریخی فرهنگی قرآنی

موضوعات قرآنی ؛ دینی و آموزشی : مطالب طبقه بندی شده جهت تحقیق ؛ جزوه ؛ کتاب و .....

مشخصات بلاگ
تاریخی   فرهنگی   قرآنی

آشنائی با تاریخ اسلام :
عبرت آموزی (و لقد اهلکنا القرون من قبلکم .... گذشته چراغ راه آینده است)
آشنایی با علوم و موضوعات قرآنی ( هدی و رحمه للمتقین)

کپی و تبدیل به جزوه و کتاب با اطلاع مجاز است .

آخرین نظرات


مردان مبارز ، حج 19 هَذَانِ خَصْمَانِ اخْتَصَمُوا فِی رَبِّهِمْ فَالَّذِینَ کَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِیَابٌ مِّن نَّارٍ یُصَبُّ مِن فَوْقِ رُؤُوسِهِمُ الْحَمِیمُ ﴿19 جمعى از مفسران شیعه و اهل تسنن ، شان نزولى براى این آیه نقل کرده اند که فشرده اش این است : روز جنگ بدر سه نفر از مسلمانان (على ع و حمزه و عبیدة بن حارث بن عبدالمطلب )به میدان نبرد آمدند و به ترتیب ولید بن عیبه و عتة بن ربیعه و شیبة بن ربیعه را از پاى در آوردند. آیه نازل شد و سرنوشت این مبارزان را بیان کرد. و نیز نقل کرده اند که ابوذر سوگند یاد کرد که این آیه درباره مردان فوق نازل شده است .

جنگ دفاعى ،حج 55 وَلَا یَزَالُ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی مِرْیَةٍ مِّنْهُ حَتَّى تَأْتِیَهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً أَوْ یَأْتِیَهُمْ عَذَابُ یَوْمٍ عَقِیمٍ ﴿55 جمعى از مشرکان مکه با مسلمانان روبرو شدند در حالى که فقط دو شب به پایان ماه محرم باقى بود، مشرکان به یکدیگر گفتند یاران محمد ص در ماه محرم دست به پیکار نمى زنند و جنگ را حرام مى دانند؛ به همین دلیل حمله را آغاز کردند. مسلمانان ، نخست با اصرار از آنها خواستند که در این ماه حرام جنگ را آغاز نکنند ولى آنها کوش ندادند. ناچار براى دفاع از خود وارد عمل شدند و مردانه جنگیدند و خداوند آنها را پیروز کرد.

بزرگ انصار ، نور 6-7 وَالَّذِینَ یَرْمُونَ أَزْوَاجَهُمْ وَلَمْ یَکُن لَّهُمْ شُهَدَاء إِلَّا أَنفُسُهُمْ فَشَهَادَةُ أَحَدِهِمْ أَرْبَعُ شَهَادَاتٍ بِاللَّهِ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِینَ ﴿6 وَالْخَامِسَةُ أَنَّ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَیْهِ إِن کَانَ مِنَ الْکَاذِبِینَ وَیَدْرَأُ ﴿7 ابن عباس مى گویند سعد بن عباده (بزرگ انصار) خدمت پیامبر ص در حضور جمعى از اصحاب چنین عرض کرد: اى پیامبر خدا! هر گاه شخصى انجام اعمال منافى عفت را به کسى نسبت دهد و نتواند آن را ثابت کند، باید هشتاد تازیانه بخورد؟ پس من چه کنم که وارد خانه خود شدم و با چشم خود دیدم مرد فاسقى با همسرم در حال عمل خلافى است که اگر بگذارم تا چهار نفر شاهد بیایند و ببینند و شهادت دهند، او کار خود را کرده است و اگر بخواهم او را به قتل برسانم ، از من بدون شاهد نمى پذیرند و به عنوان شکایت بگویم ، باید هشتاد تازیانه بر پشت من قرار گیرد!
پیامبر ص گویا از این سخن احساس یک نوع اعتراض به این حکم الهى کرد، رو به سوى جمعیت انصار نمود و به زبانى گله آمیز فرمود: آیا آن چه را که بزرگ شما گفت ، چنین شنیدید؟
آنها در مقام عذر خواهى بر آمدند و عرض کردند که اى رسول خدا! او را سرزنش نفرما، او مرد غیورى است و آن چه را که مى گوید به خاطر شدت غیرت او است . سعد بن عباده به سخن درآمد و عرض کرد :اى رسول خدا! پدر و مادرم فدایت باد، به خدا سوگند مى دانم که این امر، حکم الهى و حق است ، ولى با این حال از اصل این داستان در شگفتم (و نتوانستم در ذهنم این مشکل را حل کنم ) پیامبر ص فرمود: حکم خدا همین است . او نیز عرض کرد :صدق الله و رسوله . چیزى نگذشت که پسر عمویش به نام هلال بن امیه از در وارد شد؛ رحالى که مرد فاسقى را شب هنگام با همسر خود دیده بود و براى طرح شکایت خدمت پیامبر ص آمد. او با صراحت گفت : من با چشم خودم این موضوع را دیدم و با گوش خورم صداى آنها را شنیدم ! پیامبر ص به قدرى ناراحت شد که آثار ناراحتى در چهره مبارکش نمایان گشت . هلال عرض کرد، من آثار ناراحتى را در چهره شما مى بینم ولى به خدا قسم ، من راست مى گویم و دروغ در کارم نیست ، من امیدوارم که خدا خودش این مشکل را بگشاید. به هر حال پروردگار پیامبر ص تصمیم گرفت که حد قذف را درباره هلال اجرا کند؛ چرا که او شاهدى براى ادعاى خود نداشت .
در این هنگام ، انصار به یکدیگر مى گفتند :دیدید همان داستان سعد بن عباده تحقق یافت ، آیا به راستى پیامبر ص هلال را تازیانه خواهد زد و شهادت او را مردود مى شمرد؟ در این موقع ، وحى بر پیامبر ص نازل شد و آثار آن در چهره او نمایان گشت ، همگى خاموش شدند تا ببینند چه پیام تازه اى از سوى خدا آمده است و راه حل دقیقى به مسلمانان ارائه داد.

ماجراى افک ، نور 16-11 إِنَّ الَّذِینَ جَاؤُوا بِالْإِفْکِ عُصْبَةٌ مِّنکُمْ لَا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَّکُم بَلْ هُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ لِکُلِّ امْرِئٍ مِّنْهُم مَّا اکْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ وَالَّذِی تَوَلَّى کِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِیمٌ ﴿11 لَوْلَا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنفُسِهِمْ خَیْرًا وَقَالُوا هَذَا إِفْکٌ مُّبِینٌ ﴿12 لَوْلَا جَاؤُوا عَلَیْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاء فَإِذْ لَمْ یَأْتُوا بِالشُّهَدَاء فَأُوْلَئِکَ عِندَ اللَّهِ هُمُ الْکَاذِبُونَ ﴿13 وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ لَمَسَّکُمْ فِی مَا أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذَابٌ عَظِیمٌ ﴿14 إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِکُمْ وَتَقُولُونَ بِأَفْوَاهِکُم مَّا لَیْسَ لَکُم بِهِ عِلْمٌ وَتَحْسَبُونَهُ هَیِّنًا وَهُوَ عِندَ اللَّهِ عَظِیمٌ ﴿15 وَلَوْلَا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ قُلْتُم مَّا یَکُونُ لَنَا أَن نَّتَکَلَّمَ بِهَذَا سُبْحَانَکَ هَذَا بُهْتَانٌ عَظِیمٌ ﴿16

عایشه همسر پیامبر ص خدا مى گوید: پیامبر ص هنگامى که مى خواست به سفر برود، در میان همسرانش قرعه مى افکند، به نام هر کس در مى آمد او را با خود مى برد. در یکى از غزوات قرعه به نام من افتاد، من با پیامبر ص حرکت کردم و چون آیه حجاب نازل شده بود در هودجى پوشیده بودم . جنگ به پایان رسید و بازگشتیم ، نزدیک مدینه رسیدیم . شب بود من از لشکر گاه براى انجام حاجتى کمى دور شدم ، هنگامى که بازگشتم متوجه شدم گردن بندى که از مهره هاى یمانى داشتم پاره شده و دنبال آن بازگشتم و معطل شدم . هنگامى که بازگشتم دیدم لشگر حرکت کرده و هودج مرا بر شتر گذارده اند و رفته اند در حالى که گمان مى کرده اند من در آنم ؛ زیرا زنان در آن زمان بر اثر کمبود غذا سبک جثه بودند، به علاوه من سن و سالى نداشتم ، به هر حال در آنجا تک و تنها ماندم و فکر کردم هنگامى که به منزلگاه برسند و مرا نیابند به سراغ من باز مى گردند، شب را در آن بیابان ماندم اتفاقا صفوان یکى از افراد مسیحى که او هم از لشگرگاه دور مانده بود، شب را در آن بیابان به سر برد. به هنگام صبح ، مرا از دور دید و نزدیک آمد. هنگامى که مرا شناخت بى آن که یک کلمه با من سخن بگوید جز این که انا لله و انا الیه راجعون را بر زبان جارى کرد، شتر خود را خواباند و من بر آن سوار شدم . او مهار ناقه را در دست داشت تا به لشگرگاه رسیدیم .
این منظره سبب شد که گروهى درباره من شایعه پردازى کنند و خود را بدین سبب هلاک سازند، کسى که بیش از همه به این تهمت دامن مى زد عبدالله بن ابى سلول بود. ما به مدینه رسیدیم و این شایعه در حالى که من از هیچ از آن خبر نداشتم ، در شهر پیچید. در این هنگام ، بیمار شدم . پیامبر ص به دیدن من آمد ولى لطف سابق را او نمى دیدم و نمى دانستم قضیه از چه قرار است ؟ حالم بهتر شد. بیرون آمدم و کم کم از بعضى زنان نزدیک از شایعه سازى منافقان آگاه شدم . بیماریم شدت گرفت . پیامبر ص به دیدند آمد. از او اجازه خواستم به خانه پدرم بروم . هنگامى که به خانه پدرم آمدم . از مادرم پرسیدم مردم چه مى گویند؟ او به من گفت غصه مخور، به خدا سوگند زنانى که امتیازى دارند و مورد حسد دیگران هستند درباره آنها سخن بسیار است .
در این هنگام ، پیامبر ص على بن ابى طالب ع و اسامه بن زید را مورد مشورت قرار داد که در مورد این گفتگو چه کنم ؟
اما اسامه گفت : اى رسول خدا ص تو است و ما جز خیر از او ندیده ایم ، اعتنایى به سخن مردم نکن . على ع گفت :اى پیامبر! خداوند کار را بر تو سخت نکرده است غیر از او همسر بسیار است ، از کنیز او این باره تحقق کن . پیامبر ص کنیز مرا خواند و از او پرسید، آنها چیزى که شک و شبهه اى پیرامون عایشه برانگیزد هرگز دیده اى ؟ کنیز گفت ؟ نه ، خدایى که تو را به حق مبعوث کرده است من هیچ کار خلافى از او ندیده ام . در این هنگام ، پیامبر ص تصمیم گرفت این سخنان را با مردم در میان بگذارد. بر سر منبر رفت و رو به مسلمانان کرد و گفت :اى گروه مسلمانان ! هر گاه مردى ( منظورش عبدالله بن مسلول بود) مرا در مورد خانواده ام که جز پاکى از او ندیده ام ناراحت کند، اگر او را مجازات کنم معذورم ؟! او همچنین اگر دامنه این اتهام دامن مردى را بگیرد که من هرگز بدى از او ندیده ام ، تکلیف چیست ؟
سعد بن معاذ انصارى (بزرگ طایفه اوس ) برخاست و عرض ‍ کرد :تو حق دارى ! اگر از طایفه رومى باشد، من گردنش را مى زنم و اگر از برادران ما از طایفه خزرج باشد، تو دستور بده تا دستورات را اجرا کنم .
سعد بن عباده که از بزرگ خزرج و مرد صالحى بود، در این هنگام تعصب قومیت او را گرفت . (عبدالله بن ابى از طایفه خزرج بود و به شایعه دامن مى زد) رو به سعد کرد و گفت : تو دروغ مى گویى ! به خدا سوگند توانایى بر کشتن چنین کسى را که از قبیله ما باشد نخواهى داشت !
اسید بن خضیر که پسر عموى سعد بن معاذ بود، رو به سعد بن عباده کرد و گفت :تو دروغ مى گویى ! به خدا قسم ما چنین کسى را به قتل مى رسانیم ، تو منافقى دفاع مى کنى . در این هنگام ، چیزى نمانده بود که قبیله اوس و خزرج به جان هم بیفتند و جنگ شروع شود در حالى که پیامبر ص بر منبر ایستاده بود. حضرت بالاخره آنها را خاموش و ساکت کرد. این وضع همچنان ادامه داشت . غم و اندوه شدید وجود مرا فرا گرفته بود و یک ماه بود که در کنار من نمى نشست .
من خود مى دانستم که از این تهمت پاکم و بالاخره خداوند مطلب را روشن خواهد کرد. سر انجام روزى پیامبر ص نزد من آمد در حالى که خندان بود، و نخستین سخنش این بود، بشارت بر تو باد که خداوند تو را از این اتهام مبرا ساخت . در این هنگام بود که آیات ان الذین جائوا بالافک ... تا آخر نازل شد.(به دنبال نزول آیات ، آنها که این دروغ را بسته بودند، همگى حد قذف بر آنها جارى شد.

قضاوت رسول الله صلى الله علیه و آله ، نور 46-50 لَقَدْ أَنزَلْنَا آیَاتٍ مُّبَیِّنَاتٍ وَاللَّهُ یَهْدِی مَن یَشَاء إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ ﴿46 أَفِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ أَمِ ارْتَابُوا أَمْ یَخَافُونَ أَن یَحِیفَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَرَسُولُهُ بَلْ أُوْلَئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ ﴿50

میان امیرالمؤ منین ع و عثمان یا طبق روایتى میان آن حضرت و (مغیره بن وایل ) بر سرزمینى که على علیه السلام خریدارى کرده بود و سنگهایى که از آن بیرون آمده بود و خریدار مى خواست به عنوان معیوب بودن رد کند اختلافى در گرفت . على ع فرمود :میان من و تو رسول الله داورى کند اما حکم بن ابى العاص که از منافقان بود به خریدار گفت : این کار را مکن چرا که اگر نزد پسر عموى او - یعنى پیامبر ص بروى مسلما به نفع او داورى خواهد! آیه نازل شد و او را سخت نکوهش کرد.

حالت فوق العاده ، نور 55 وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُم فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَى لَهُمْ وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا یَعْبُدُونَنِی لَا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئًا وَمَن کَفَرَ بَعْدَ ذَلِکَ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ ﴿55

هنگامى که پیامبر ص و مسلمانان به هجرت کردند و انصار با آغوشى باز آنها را پذیرا گشتند، تمامى عرب بر ضد آنها قیام کردند و آنجا بود که آنها ناچار بودند اسلحه را از خود دور نکنند، شب را با سلاح بخوابند و صبح با سلاح برخیزند (حالت آماده باش دائم داشته باشند )ادامه این حالت بر مسلمانان سخت آمد. بعضى این مطلب را آشکار گفتند که تا کى این حال ادامه خواهد یافت ؟ آیا زمانى فرا خواهد رسید که ما با خیال آسوده شب استراحت کنیم و اطمینان و آرامش بر ما حکم فرما گردد و جز خدا از هیچ کس نترسیم ؟ آیه نازل شد و به آنها بشارت داد که آرى زمانى فرا خواهد رسید.

داماد یک شبه ، نور 62-64 إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَإِذَا کَانُوا مَعَهُ عَلَى أَمْرٍ جَامِعٍ لَمْ یَذْهَبُوا حَتَّى یَسْتَأْذِنُوهُ إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَأْذِنُونَکَ أُوْلَئِکَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ فَإِذَا اسْتَأْذَنُوکَ لِبَعْضِ شَأْنِهِمْ فَأْذَن لِّمَن شِئْتَ مِنْهُمْ وَاسْتَغْفِرْ لَهُمُ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ ﴿62 أَلَا إِنَّ لِلَّهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ قَدْ یَعْلَمُ مَا أَنتُمْ عَلَیْهِ وَیَوْمَ یُرْجَعُونَ إِلَیْهِ فَیُنَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُوا وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ﴿64

در بعضى از روایات مى خوانیم که این آیه در مورد حنظله بن ابى عیاش نازل شده است که در همان شب که فرداى آن جنگ احد در گرفت ، ازدواج کرده بود. پیامبر ص با اصحاب و یاران مشغول به مشورت درباره جنگ بودند که نزد پیامبر ص آمد و عرضه داشت که اگر پیامبر ص به او اجازه دهد بماند، پیامبر ص به او اجازه داد. صبحگاهان به قدرى عجله براى شرکت در برنامه داشت که موفق به انجام غسل نشد. با همان حال وارد معرکه کارزار گردید و سر انجام شربت شهادت نوشید. پیامبر ص درباره او فرمود :فرشتگانى را دیدم که حنظله را در میان آسمان و زمین غسل مى دهند؛ لذا بعد از آن حنظله به عنوان غسیل الملائکه نامیده شد.

سوره‏های فرقان ، قصص ، عنکبوت ، روم ، لقمان ، احزاب و فاطر

انسانى عالى ، فرقان 7 وَقَالُوا مَالِ هَذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعَامَ وَیَمْشِی فِی الْأَسْوَاقِ لَوْلَا أُنزِلَ إِلَیْهِ مَلَکٌ فَیَکُونَ مَعَهُ نَذِیرًا ﴿7 در روایاتى از امام حسن عسگرى هست که فرمود :از پدرم امام دهم سوال کردم :آیا پیامبر اسلام ص با یهود و مشرکان در برابر سرزنش ها و بهانه گیرى هایشان به بحث و گفتگو و استدلال مى پرداخت .
پدرم فرمود :آرى ، بارها چنین شد، از جمله این که روزى پیامبر ص در خانه خدا نشسته بود، عبدالله بن ابى امیه مخزومى در برابر او قرار گرفت و گفت :اى محمد! تو ادعایى بزرگى کرده اى ، و سخنان وحشتناکى مى گویى ! تو چنین مى پندارى که رسول پروردگار عالمیانى ، اما پروردگار جهانیان و خالق همه مخلوقات شایسته نیست ، رسولى مثل تو و انسانى مانند ما داشته باشد، تو همانند ما غذا مى خورى ، و همچون ما در بازار راه مى روى ! پیامبر ص عرضه داشت :بار پروردگارا! تو همه سخنان را مى شنوى و به هر چیز عالمى ، آن چه را بندگان تو مى گویند مى دانى (خودت پاسخ آنها را بیان فرما)؛ در این هنگام ، این آیات نازل شد و بهانه گیرى هاى آنها پاسخ داد.

عهدى خوب ، فرقان 27- 29 وَیَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى یَدَیْهِ یَقُولُ یَا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلًا ﴿27 یَا وَیْلَتَى لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِیلًا ﴿28 لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ إِذْ جَاءنِی وَکَانَ الشَّیْطَانُ لِلْإِنسَانِ خَذُولًا ﴿29 در عصر پیامبر ص دو نفر دوست در میان مشرکان به نام عقبه و ابى بودند. هر زمان عقبه از سفر مى آمد غذایى ترتیب مى داد و اشراف قومش را دعوت مى کرد و در عین حال دوست مى داشت به محضر پیامبر ص برسد، هر چند اسلام را نپذیرفته بود. روزى از آمد و طبق معمول غذا ترتیب داد و دوستان را دعوت کرد. در ضمن از پیامبر اسلام ص نیز دعوت نمود.
هنگامى که سفره را گستردند و غذا حاضر شد، پیامبر ص فرمود :من از غذاى تو نمى خورم تا شهادت به وحدانیت خدا و رسالت من دهى ، عقبه شهادتین بر زبان جارى کرد. این خبر به گوش دوستانش ابى رسید. گفت اى عقبه از آیینت منحرف شدى ؟ او گفت نه به خدا سوگند من منحرف نشدم ، و لکن مردى بر من وارد شد که حاضر نبود از غذایم بخورد جز این که شهادتین بگویم ، من از این شرم داشتم که او از سر سفره من برخیزد بى آن که غذا خورده باشد؛ لذا شهادت دادم ! ابى گفت من هرگز از تو راضى نمى شوم مگر این که در برابر او بایستى و سخت توهین کنى ! عقبه این کار را کرد و مرتد شد، سر انجام در جنگ بدر در صف کفار به قتل رسید و رفیقش ابى نیز در روز جنگ احد کشته شد. آیات این سوره نازل گردید و سرنوشت مردى را که در این جهان گرفتار دوست گمراهش مى شود مى کشاند شرح داد.

اشک شوق ، قصص 51-55 وَلَقَدْ وَصَّلْنَا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ ﴿51 الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ مِن قَبْلِهِ هُم بِهِ یُؤْمِنُونَ ﴿52 وَإِذَا یُتْلَى عَلَیْهِمْ قَالُوا آمَنَّا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّنَا إِنَّا کُنَّا مِن قَبْلِهِ مُسْلِمِینَ ﴿53 أُوْلَئِکَ یُؤْتَوْنَ أَجْرَهُم مَّرَّتَیْنِ بِمَا صَبَرُوا وَیَدْرَؤُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنفِقُونَ ﴿54 وَإِذَا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَقَالُوا لَنَا أَعْمَالُنَا وَلَکُمْ أَعْمَالُکُمْ سَلَامٌ عَلَیْکُمْ لَا نَبْتَغِی الْجَاهِلِینَ ﴿55

در مورد شان نزول این آیات مفسران و روایان خبر، روایات گوناگونى نقل کرده اند که قدر مشترک همه آنها یک چیز است و آن ایمان آوردن گروهى از علماى یهود و نصارى و افراد پاک دل به آیات قران و پیامبر ص است . از سعید بن جبیر نقل شده که این آیات درباره هفتاد نفر از کشیش هاى مسیحى نازل شده است که نجاشى آنها را براى تحقیق از حبشه به مکه فرستاده بود. هنگامى که پیامبر ص سوره یس را براى آنها تلاوت کرد، اشک شوق ریختند و اسلام آوردند.

بازگشت پیامبر به کعبه ، قصص 85-88 إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرَادُّکَ إِلَى مَعَادٍ قُل رَّبِّی أَعْلَمُ مَن جَاء بِالْهُدَى وَمَنْ هُوَ فِی ضَلَالٍ مُّبِینٍ ﴿85 وَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ کُلُّ شَیْءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ لَهُ الْحُکْمُ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ هنگامى که پیامبر ص به قصد هجرت از مکه به مدینه مى آمد، به سرزمین جحفه که فاصله چندان زیادى از مکه ندارد رسید. به یاد موطنش مکه افتاد، شهرى که حرم امن خداست و خانه کعبه ؟ قلب و جان پیامبر ص با آن پیوند ناگسستنى داشت ، در آنجا است . آثار این شوق که با تاءثر و اندوه آمیخته بود در چهره مبارکش نمایان گشت ، در این هنگام پیک وحى خدا، جبرییل نازل شد و پرسید آیا به راستى به شهر زادگاهت اشتیاق دارى ؟
پیامبر ص فرمود :آرى ، جبرییل عرض کرد :خداوند این پیام را براى تو فرستاده : ان الذى فرض ‍ علیک القران لرادک الى معاد ، آن کسى که این قرآن را بر تو فرض کرده است تو را به سرزمین اصلیت باز مى گرداند. و مى دانم این وعده بزرگ سرانجام تحقق یافت و پیامبر اسلام ص پیروزمندانه با ارتش نیرومند، و قدرت و عظمت فراوان به مکه بازگشت ، و حرم امن خدا بدون جنگ و خون ریزى به او تسلیم شد. بنابراین این آیه یکى از پیشگویى هاى اعجازآمیز قر آن است که چنین خبرى را به طور قطع و بدون قید و شرط بیان کرده و بعد از مدت کوتاهى نیز، تحقق یافت .

دعوت به هجرت ، عنکبوت آیه 1-3 أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یُتْرَکُوا أَن یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا یُفْتَنُونَ ﴿2 وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَلَیَعْلَمَنَّ الْکَاذِبِینَ ﴿3 بعضى از مفسران روایتى نقل کرده اند که بر طبق آن 11 آیه آغاز این سوره ؛ در مدینه نازل شده و در مورد مسلمانانى است که در مکه بودند و اظهار اسلام مى کردند اما حاضر به هجرت به مدینه نبودند، آنها نامه اى از برادران خود در مدینه دریافت داشتند که در آن تصریح شده بود: خدا اقرار به ایمان را از شما نمى پذیرد مگر این که هجرت کنید و به سوى ما بیایید. آنها تصمیم به هجرت گرفتند و از مکه خارج شدند، جمعى از مشرکان به تعقیب آنان پرداختند و با آنان پیکار کردند. بعضى کشته شدند و بعضى نجات یافتند. (و احتمالا بعضى نیز تسلیم شده به مکه بازگشتند.

مادران بى اندیشه ، عنکبوت 8-9 وَوَصَّیْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَیْهِ حُسْنًا وَإِن جَاهَدَاکَ لِتُشْرِکَ بِی مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلَا تُطِعْهُمَا إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ ﴿8 وَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَنُدْخِلَنَّهُمْ فِی الصَّالِحِینَ ﴿9

روایات مختلفى در شان نزول آیه آمده که عصاره آنها یک چیز است و آن این که بعضى از مردانى که در مکه بودند، ایمان و اسلام را پذیرفتند. (مثل سعدبن ابى وقاص و یا عیاش بن ابى ربیعه مخزومى ) هنگامى که مادران آنها از این مساءله آگاه شدند تصمیم گرفتند که غذا نخورند و آب ننوشند تا فرزندانشان از اسلام باز گردند! گرچه هیچ کدام از این مادران به گفته خود وفا نکردند و اعتصاب را شکستند، ولى آیه نازل شد و خط روشنى در بر خورد با پدر و مادر در زمینه مساءله ایمان و کفر به دست همگان داد.

غم روزى نخور ، عنکبوت 56-60 یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِی وَاسِعَةٌ فَإِیَّایَ فَاعْبُدُونِ ﴿56 وَکَأَیِّن مِن دَابَّةٍ لَا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ یَرْزُقُهَا وَإِیَّاکُمْ وَهُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ﴿60 بسیارى از مفسران معتقدند که آیه اول درباره مؤ منانى نازل شده که در مکه تحت فشار شدید کفار بودند؛ به طورى که توانایى بر اداى وظایف اسلامى خود نداشتند، لذا به آنها دستور داده شد از آن سرزمین هجرت کنند. و نیز بعضى از مفسران معتقدند که آیه و کاین من دابه لا تحمل رزقها در مورد گروهى از مؤ منان نازل شده که در مکه گرفتار آزار دشمنان بودند، و مى گفتند: اگر ما به مدینه هجرت کنیم در آن جا نه خانه اى داریم نه زمینى ، و چه کسى به ما آب و غذا مى دهد! (آیه نازل شد و گفت تمام جنبندگان روى زمین از خوان نعمت خداوند بزرگ روزى مى برند، غصه روزى را نخورید.

ترس بیهوده ، عنکبوت 67-69 أَوَلَمْ یَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا حَرَمًا آمِنًا وَیُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ أَفَبِالْبَاطِلِ یُؤْمِنُونَ وَبِنِعْمَةِ اللَّهِ یَکْفُرُونَ ﴿67 وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ کَذِبًا أَوْ کَذَّبَ بِالْحَقِّ لَمَّا جَاءهُ أَلَیْسَ فِی جَهَنَّمَ مَثْوًى لِّلْکَافِرِینَ ﴿68 وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ ﴿69

در تفسیر درالمنثور ذیل آیه مورد بحث از ابن عباس چنین نقل شده :گروهى از مشرکان گفتند :اى محمد! اگر ما داخل در دین تو نمى شویم تنها به خاطر این است که مى ترسیم کردم ما را بربایند (و به سرعت نابود کنند )چون جمعیت ما کم است و جمعیت مشرکان عرب بسیار! به محض این که به آنها خبر برسد که ما وارد دین تو شده ایم به سرعت ما را مى ربایند، و خوراک یک نفر از آنها هستیم ! در این آیه نازل شد (ولم یروا) و به آنها پاسخ گفت .

اخبار غیبى ، روم 1-7 غُلِبَتِ الرُّومُ ﴿2 فِی أَدْنَى الْأَرْضِ وَهُم مِّن بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ ﴿3 فِی بِضْعِ سِنِینَ لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَمِن بَعْدُ وَیَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ ﴿4 بِنَصْرِ اللَّهِ یَنصُرُ مَن یَشَاء وَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ ﴿5 وَعْدَ اللَّهِ لَا یُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَهُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ ﴿6 یَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِّنَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ ﴿7

مفسران بزرگ همگى اتفاق دارند که آیات نخستین این سوره بدین سبب نازل شد که هنگام پیامبر صلى الله علیه و آله در مکه بود، و مؤ منان در اقلیت بودند، جنگى میان ایرانیان و رومیان در گرفت ، و در این نبرد ایرانیان پیروز شدند. مشرکان مکه این را به فال نیک گرفتند و دلیل بر حقانیت شرک خود دانستند و گفتند: ایرانیان مجوسى هستند و مشرک (دوگانه پرست ) اما رومیان مسیحى اند و اهل کتاب ، همان گونه که ایرانیان بر رومیان غلبه کردند، پیروزى نهایى از آن است و طومار اسلام به زودى پیچیده خواهد شد و ما پیروز مى شویم .
گر چه این گونه نتیجه گیرى ها پایه و مایه اى نداشت ، اما در آن محیط براى تبلیغ در میان مردم جاهل خالى از تاءثیر نبود، لذا این امر بر مسلمانان گران آمد. آیات نازل شد و قاطعانه گفت : گر چه ایرانیان در این نبرد پیروز شدند اما چیزى نمى گذرد که از رومیان شکست خواهند خورد و حتى حدود زمان این پیشگویى را نیز بیان داشت و گفت این امر فقط در طول چند سال به وقوع مى پیوندد!
این پیشگویى قاطع قر آن ، از یک سو نشانه اعجاز این کتاب آسمانى و اتکا آورنده آن به علم بى پایان پروردگار به عالم غیب بود و از سوى دیگر نقطه مقابل تفال مشرکان ؛ و مسلمانان را طورى دلگرم ساخت که حتى مى گویند بعضى از آنان با مشرکان روى این مساءله شرط بندى کردند! (آن روز هنوز حکم تحریم این گونه شرط بندى ها نازل نشده بود.

تاجر قصه گو ، لقمان 6-9 وَمِنَ النَّاسِ مَن یَشْتَرِی لَهْوَ الْحَدِیثِ لِیُضِلَّ عَن سَبِیلِ اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَیَتَّخِذَهَا هُزُوًا أُولَئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ مُّهِینٌ ﴿6

بعضى از مفسران گفته اند که نخستین آیات این سوره درباره نضر بن حارث نازل شده است . او مرد تاجرى بود و به ایران سفر مى کرد، و در ضمن ، داستان هاى ایرانیان را براى قریش بازگو مى نمود، و مى گفت :اگر محمد براى شما سرگذشت عاد و ثمود را نقل مى کند، من داستان هاى رستم و اسفندیار و اخبار کسرى و سلاطین عجم را باز مى گویم ! آنها دور او را گرفته ، استماع قرآن ترک مى گفتند. بعضى دیگر گفته اند که این قسمت از آیات درباره مردى نازل شده که کنیز خواننده اى را خریدارى کرده بود و شب و روز براى او خوانندگى مى کرد و او را از یاد خدا غافل مى ساخت .

امان ابوسفیان ، احزاب آیه 1-3 یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللَّهَ وَلَا تُطِعِ الْکَافِرِینَ وَالْمُنَافِقِینَ إِنَّ اللَّهَ کَانَ عَلِیمًا حَکِیمًا ﴿1 وَاتَّبِعْ مَا یُوحَى إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ إِنَّ اللَّهَ کَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرًا ﴿2 وَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ وَکَفَى بِاللَّهِ وَکِیلًا ﴿3

مفسران در این جا شان نزول هاى مختلفى نقل کرده اند که تقریبا همه یک موضوع را تعقیب مى کند. از جمله این که گفته اند این آیات در مورد ابوسفیان و بعضى دیگر از سران کفر و شرک نازل شد که بعد از جنگ احد از پیامبر ص امان گرفتند و وارد مدینه شدند و به اتفاق عبدالله بن ابى و بعضى دیگر از دوستانشان خدمت رسول خدا ص آمدند و عرض کردند :اى محمد! بیا و از بدگویى به خدایان ما - بت هاى لات و عزى و منات - صرف نظر کن ، و بگو آنها براى پرستش کنندگانشان شفاعت مى کنند تا ما هم دست از تو برداریم ، هر چه مى خواهى براى خدایت توصیف کنى ، آزاد هستى . این پیشنهاد پیامبر ص را ناراحت کرد، عمر برخاست و گفت :اجازه بده تا آنها را از دم شمشیر بگذرانم ! پیغمبر ص فرمود :من به آنها دادم چنین چیزى ممکن نیست ؛ اما دستور داد که به این گونه پیشنهادها اعتنا نکند.

مرد دو قلبى ، احزاب 4 مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ وَمَا جَعَلَ أَزْوَاجَکُمُ اللَّائِی تُظَاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهَاتِکُمْ وَمَا جَعَلَ أَدْعِیَاءکُمْ أَبْنَاءکُمْ ذَلِکُمْ قَوْلُکُم بِأَفْوَاهِکُمْ وَاللَّهُ یَقُولُ الْحَقَّ وَهُوَ یَهْدِی السَّبِیلَ ﴿4

جمعى از مفسران گفته اند که در زمان جاهلیت مردى به نام جمیل بن معمر داراى حافظه بسیار قوى ، او ادعا مى کرد که در درون وجود من ، دو قلب است که با هر کدام از آنها بهتر از محمد ص مى فهمم ! لذا مشرکان قریش او را ذوالقلبین ! (صاحب دو قلب )مى نامیدند. در روز جنگ بدر که مشرکان فرار کردند، جمیل بن معمر نیز در میان آنها بود، ابوسفیان او را در حالى دید که یک لنگه کفشش در پایش بود و لنگه دیگر را به دست گرفته و فرار مى کرد، ابوسفیان به او گفت :چه خبر؟! گفت لشکر فرار کرد، گفت :پس چرا لنگه کفشى را در دست دارى و دیگرى در پا؟! جمیل بن معمر گفت به راستى متوجه نبودم ، گمان مى کردم هر دو لنگه در پاى من است . (معلوم شد با آن همه ادعا چنین دست و پاى خود را گم کرده که به اندازه یک قلب هم چیزى نمى فهمد البته منظور از قلب در این دو مورد عقل است .

تقاضاى همسران پیامبر ، احزاب آیه 21-31 لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن کَانَ یَرْجُو اللَّهَ وَالْیَوْمَ الْآخِرَ وَذَکَرَ اللَّهَ کَثِیرًا ﴿21 وَمَن یَقْنُتْ مِنکُنَّ لِلَّهِ وَرَسُولِهِ وَتَعْمَلْ صَالِحًا نُّؤْتِهَا أَجْرَهَا مَرَّتَیْنِ وَأَعْتَدْنَا لَهَا رِزْقًا کَرِیمًا ﴿31

مفسران شان نزول هاى متعددى درباره این آیات ذکر کرده اند که با هم چندان تفاوتى ندارد. همسران پیامبر صلى الله علیه و آله بعد از پاره اى از غزوات که غنایم سرشارى در اختیار مسلمانان قرار گرفت ، تقاضاهاى مختلفى از پیامبر صلى الله علیه و آله ؛ در مورد افزایش نفقه یا لوازم گوناگون زندگى داشتند. طبق نقل بعضى از تفاسیرت ام سلمه از پیامبر صلى الله علیه و آله کنیز خدمتگزارى تقاضا کرد و میمونه حله اى خواست ، زینب بنت حجشى پارچه مخصوص یمن ، و حفضه جامه مصرى ، جویریه لباس مخصوص خواست ، و سوده گلیم خیبرى ! خلاصه هر کدام درخواستى نمودند. پیامبر صلى الله علیه و آله که مى دانست تسلیم شدن در برابر این گونه درخواستها که معمولا پایانى ندارد، چه عواقبى براى بیت نبوت در بر خواهد داشت ، از انجام این خواسته ها سر باز زد و یک ماه تمام از آنها کناره گیرى نمود، تا این که آیات نازل شد و با لحن قاطع و در عین حال با رافت و رحمت به آنها هشدار داد که اگر زندگى پر زرق و برق دنیا را مى خواهید، مى توانید از پیامبر صلى الله علیه و آله جدا شوید و به هر کجا کى خواهید بروید، و اگر به خدا و رسول و روز جزا دل بسته اید و به زندگى ساده و افتخارآمیز خانه پیامبر صلى الله علیه و آله قانع هستید، بمانید و از پاداش هاى بزرگ پروردگار برخوردار شوید.
و به این ترتیب ، پاسخ محکم و قاطعى به همسران پیامبر صلى الله علیه و آله که دامنه توقع را گستره بودند داده شد و آنها را میان ماندن و جدا شدن از او مخیر ساخت !

ازدواج مساله دار ، احزاب آیه 36-38 وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَن یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُّبِینًا ﴿36 مَّا کَانَ عَلَى النَّبِیِّ مِنْ حَرَجٍ فِیمَا فَرَضَ اللَّهُ لَهُ سُنَّةَ اللَّهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِن قَبْلُ وَکَانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَرًا مَّقْدُورًا ﴿38

قبل از بعثت و بعد از آن که خدیجه با پیامبر صلى الله علیه و آله ازدواج کرد، برده اى به نام زید خریدارى نمود که بعدا آن را به پیامبر صلى الله علیه و آله بخشید و پیامبر صلى الله علیه و آله او را آزاد فرمود، و چون طایفه اش او را از خود راندند، پیامبر صلى الله علیه و آله نام او را نهاد و به اصطلاح او را تبنى کرد.
بعد از ظهور اسلام ، زید مسلمانى مخلص و پیشتاز شد، و موقعیت ممتازى در اسلام پیدا کرد، و چنان که مى دانیم سر انجام یکى از فرماندهان لشکر اسلام در جنگ موته شد که در همان جنگ شربت شهادت را نوشید.
هنگامى که پیامبر صلى الله علیه و آله تصمیم گرفت براى زید همسرى برگزیند از زینب بنت حجشى که دختر امیه عبدالمطلب (دختر عمه اش ) بود، براى او خواستگارى نمود. زینب چنین تصور مى کرد که پیامبر صلى الله علیه و آله که مى خواهد او را براى خود انتخاب کند، خوشحال شد و رضایت داد، ولى بعدا که فهمید خواستگارى از او براى زید است ، سخت ناراحت شد و سرباز زد. برادرش عبدالله نیز با این امر به سختى مخالفت کرد.
در این جا بود که نخستین آیه از این آیات نازل شد و به امثال زینب و عبدالله هشدار داد که آنها نمى توانند هنگامى که خدا و پیامبرش صلى الله علیه و آله کارى را لازم مى دانند مخالفت کنند، آنها که این مساءله را شنیدند در برابر قرآن خدا تسلیم شدند.
اما این ازدواج دیرى نپایید و بر اثر ناسازگارى هاى اخلاقى میان طرفین ، منجر به طلاق شد هر چند پیامبر صلى الله علیه و آله اسلام اصرار داشت که این طلاق رخ ندهد اما رخ داد. سپس پیامبر صلى الله علیه و آله براى جبران این شکست زینب در ازدواج ، او را به فرمان خدا به همسرى خود برگزید، و این قضیه در این جا خاتمه یافت ، ولى گفتگوهاى دیگرى در میان مردم پدید آمد که قرآن با بعضى آیات مورد بحث آنها را برچید.

اذیت میهمان ، احزاب آیه 53 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلَّا أَن یُؤْذَنَ لَکُمْ إِلَى طَعَامٍ غَیْرَ نَاظِرِینَ إِنَاهُ وَلَکِنْ إِذَا دُعِیتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانتَشِرُوا وَلَا مُسْتَأْنِسِینَ لِحَدِیثٍ إِنَّ ذَلِکُمْ کَانَ یُؤْذِی النَّبِیَّ فَیَسْتَحْیِی مِنکُمْ وَاللَّهُ لَا یَسْتَحْیِی مِنَ الْحَقِّ وَإِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَاعًا فَاسْأَلُوهُنَّ مِن وَرَاء حِجَابٍ ذَلِکُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِکُمْ وَقُلُوبِهِنَّ وَمَا کَانَ لَکُمْ أَن تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَلَا أَن تَنکِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَدًا إِنَّ ذَلِکُمْ کَانَ عِندَ اللَّهِ عَظِیمًا ﴿53

هنگامى که رسول خدا با زینب بنت حجشى ازدواج کرد، ولیمه نسبتا مفصلى به مردم داد. انس که خادم پیامبر صلى الله علیه و آله بود مى گوید: پیامبر صلى الله علیه و آله به من دستور داد که اصحابش را به غذا دعوت کنم ، من همه را دعوت کردم ، دسته دسته مى آمدند و غذا مى خوردند و از اطاق خارج مى شدند، تا این که عرض کردم : اى پیامبر خدا! کسى باقى نمانده که من او را دعوت نکرده باشم . فرمود :اکنون که چنین است سفره را جمع کنید. سفره را برداشتند و جمعیت پراکنده شدند، اما سه نفر همچنان در اطاق پیامبر صلى الله علیه و آله ماندند و مشغول بحث و گفتگو بودند.
هنگامى که سخنان آنها به طول انجامید، پیامبر صلى الله علیه و آله برخاست و من نیز همراه او برخاستم شاید آنها متوجه شوند و پى کار خود بروند. پیامبر صلى الله علیه و آله بیرون آمد تا به حجره عایشه رسید، بار دیگر برگشت من هم خدمتش آمدم باز دیدم همچنان نشسته اند. آیه نازل شد و دستورات لازم را در برخورد با این مسایل به آنها تفهیم کرد.

شایعه سازان ، احزاب آیه 59-62 یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُل لِّأَزْوَاجِکَ وَبَنَاتِکَ وَنِسَاء الْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِن جَلَابِیبِهِنَّ ذَلِکَ أَدْنَى أَن یُعْرَفْنَ فَلَا یُؤْذَیْنَ وَکَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِیمًا ﴿59 سُنَّةَ اللَّهِ فِی الَّذِینَ خَلَوْا مِن قَبْلُ وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِیلًا ﴿62

در تفسیر على ابن ابراهیم چنین آمده است که :آن ایام زنان مسلمان به مسجد مى رفتند و پشت سر پیامبر صلى الله علیه و آله نماز مى گذاردند، هنگام شب موقعى که براى نماز مغرب و عشا مى رفتند، بعضى از جوانان هرزه و اوباش بر سر راه آنها مى نشستند و با مزاح و سخنان ناروا آنها را آزار مى دادند و مزاحم آنها مى شدند، آیه نازل شد و به آنها دستور داد حجاب خود را به طور کامل رعایت کنند تا به خوبى شناخته شوند و کسى بهانه مزاحمت پیدا نکند.
و در همین کتاب هست که :گروهى از منافقان در مدینه بودند و انواع شایعات را پیرامون پیامبر صلى الله علیه و آله به هنگامى که به بعضى از غزوات مى رفت در میان مردم منتشر مى ساختند. گاه مى گفتند پیامبر صلى الله علیه و آله کشته شده و گاه مى گفتند اسیر شده ، مسلمانانى که توانایى جنگ نداشتند و در مدینه مانده بودند، سخت ناراحت مى شدند و شکایت نزد پیامبر صلى الله علیه و آله مى آوردند. آیه نازل شد و سخت شایعه پراکنان را تهدید کرد.

ادعاى تهى ، فاطر آیه 42-43 وَأَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمَانِهِمْ لَئِن جَاءهُمْ نَذِیرٌ لَّیَکُونُنَّ أَهْدَى مِنْ إِحْدَى الْأُمَمِ فَلَمَّا جَاءهُمْ نَذِیرٌ مَّا زَادَهُمْ إِلَّا نُفُورًا ﴿42 اسْتِکْبَارًا فِی الْأَرْضِ وَمَکْرَ السَّیِّئِ وَلَا یَحِیقُ الْمَکْرُ السَّیِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ فَهَلْ یَنظُرُونَ إِلَّا سُنَّتَ الْأَوَّلِینَ فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلًا وَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلًا ﴿43

در تفاسیر آمده که مشرکان عرب هنگامى که مى شنیدند امت هاى پیشین ؛ همچون یهود پیامبران الهى را تکذیب مى کردند و و آنها را به شهادت مى رساندند، مى گفتند :ولى ما چنین نیستم ! اگر فرستاده الهى به سراغ ما بیاید ما هدایت پذیرترین امت ها خواهیم بود! ولى همانا هنگامى که آفتاب عالمتاب اسلام از افق سرزمینشان طلوع کرد و پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله همراه بزرگترین کتاب آسمانى به سراغشان آمد، نه تنها نپذیرفتند بلکه در مقام تکذیب و مبارزه و انواع مکر و فریب برآمدند.
آیات فوق نازل شد و آنها را بر این ادعاهاى تو خالى وى اساس مورد ملامت و سرزنش قرار داد.

سوره‏های یس ، ص ، زمر ، شورى ، احقاف و حجرات

دلیل بیهوده ،یس آیه 77- 79 أَوَلَمْ یَرَ الْإِنسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِن نُّطْفَةٍ فَإِذَا هُوَ خَصِیمٌ مُّبِینٌ ﴿77 وَضَرَبَ لَنَا مَثَلًا وَنَسِیَ خَلْقَهُ قَالَ مَنْ یُحْیِی الْعِظَامَ وَهِیَ رَمِیمٌ ﴿78 قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ ﴿79

در غالب تفاسیر نقل شده که مردى از مشرکان به نام امى بن حلف و یا عاص بن وایل قطعه استخوان پوسیده اى را پیدا کرد و گفت با این دلیل محکم به مخاصمه با محمد صلى الله علیه و آله بر مى خیزم ، و سخن او را درباره معاد ابطال مى کنم . آن را برداشت و نزد پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله آمد (و شاید مقدارى از آن را در حضور پیامبر صلى الله علیه و آله نرم کرد و به روى زمین ریخت ) و گفت چه کسى مى توانید این استخوان هاى پوسیده را از نو زنده کند (و کدام عقل آنرا بارو مى کند.
این آیات و چهار آیه بعد از آن مجموعا هفت آیه را تشکیل مى دهند، نازل شد و پاسخ و دندان شکنى به او و همفکران داد.

عموى مهربان ، محمد آیه 1-3 الَّذِینَ کَفَرُوا وَصَدُّوا عَن سَبِیلِ اللَّهِ أَضَلَّ أَعْمَالَهُمْ ﴿1 وَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَآمَنُوا بِمَا نُزِّلَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَهُوَ الْحَقُّ مِن رَّبِّهِمْ کَفَّرَ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ وَأَصْلَحَ بَالَهُمْ ﴿2 ذَلِکَ بِأَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا اتَّبَعُوا الْبَاطِلَ وَأَنَّ الَّذِینَ آمَنُوا اتَّبَعُوا الْحَقَّ مِن رَّبِّهِمْ کَذَلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ لِلنَّاسِ أَمْثَالَهُمْ ﴿3

در حدیثى از امام باقر علیه السلام نقل شده است که فرمود ابوجهل و جماعتى از قریش نزد ابو طالب آمدند و گفتند فرزند برادرت پیامبر صلى الله علیه و آله ما را آزار داده ، و خدایان ما را نیز ناراحت ساخته است ! او را بخوان و به او دستور ده دست از خدایان ما بردارد تا ما هم به خداى او ناسزا نگوییم !
ابوطالب کسى را خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله فرستاد. هنگامى که پیامبر صلى الله علیه و آله وارد خانه شد و اطراف اتاق را نگاه کرد، دید کسى جز مشرکان در کنار ابوطالب نیستند، گفت : السلام على من اتبع الهدى ؛ سلام بر کسانى که پیروزى از هدایت کنند. پس نشست ، ابو طالب سخنان آنها را براى پیامبر صلى الله علیه و آله شرح داد.
پیامبر صلى الله علیه و آله در جواب او فرمود:
هل اهم فى کامه خیر لهم یسودون بها الحرب و یطاون اعناقهم ؛ آیا آنها حاضرند جمله اى را با من موافقت کنند و در سایه آن بر تمام عرب پیشى گیرند و حکومت کنند؟!
ابوجهل (که از این سخن به وجد آمده بود و انتظار داشت کلید حکومت بر عرب را از دست پیامبر صلى الله علیه و آله بگیرد) گفت :بله موافقم ، منظورت کدام جمله است .
پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود :
تقولون لا اله الا الله ؛ بگوید! معبودى جز الله نیست . (و این بت ها را که مایه بدبختى و ننگ عقب افتادگى شما است دور بریزید.
هنگامى که حضار این جمله را شنیدند، آن چنان وحشت کردند که انگشت هایشان را در گوش گذاردند و با شرعت خارج شدند، و مى گفتند، چنین چیزى را تاکنون نشنیده ایم ، این یک دروغ است .
این جا بود که آیات آغاز سوره محمد صلى الله علیه و آله نازل شد.

پیشنهاد بد و خوب ، ص آیه 4-7 وَعَجِبُوا أَن جَاءهُم مُّنذِرٌ مِّنْهُمْ وَقَالَ الْکَافِرُونَ هَذَا سَاحِرٌ کَذَّابٌ ﴿4 أَجَعَلَ الْآلِهَةَ إِلَهًا وَاحِدًا إِنَّ هَذَا لَشَیْءٌ عُجَابٌ ﴿5 وَانطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَاصْبِرُوا عَلَى آلِهَتِکُمْ إِنَّ هَذَا لَشَیْءٌ یُرَادُ ﴿6 مَا سَمِعْنَا بِهَذَا فِی الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ إِنْ هَذَا إِلَّا اخْتِلَاقٌ ﴿7

هنگامى که رسول خدا دعوتش را آشکار کرد، سران قریش ‍ نزد ابوطالب آمدند و گفتند :اى ابوطالب ! فرزند برادرت ما را سبک مغز مى خواند، و به خدایان ما ناسزا مى گوید، جوانان ما را فاسد نموده ، و در جمعیت ما تفرقه افکنده است ، اگر این کارها به خاطر کمبود مالى است ، ما آن قدر نال براى او جمع آورى مى کنیم که ثروتمندترین مرد قریش شود، و حتى حاضریم او را به ریاست برگزینیم .
ابوطالب این پیام را به رسول الله صلى الله علیه و آله رساند. پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: و وضعواالشمس فى و القمر فى یسارى ما اردته ، و لکن کلمه یعطونى یملکون بها العرب و ترین بها العجم و یکونون ملوکا فى الجنه ؛ اگر آنها خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چپ من بگذارند من به آنها تمایل ندارم ، ولى (به جاى این همه وعده ها) یک جمله با من موافقت نمایند تا در سایه آن بر عرب حکومت کنند، و غیر عرب نیز به آیین آنها در آیند و آنها سلاطین بهشت خواهند بود.
ابوطالب این پیام را به آنها رسانید، آنها گفتند حاضریم به جاى یک ده جمله را بپذیریم ، (کدام جمله منظور تو است ؟
پیامبر صلى الله علیه و آله به آنها فرمود: تشهدون لا اله الا الله و انى رسول الله ؛ گواهى دهید که معبودى جز الله نیست و من رسول خدا هستم .
آنها (از این سخن سخت وحشت کردند) گفتند :ما 360 خدا را رها کنیم ، تنها به سراغ یک خدا برویم ؟ چه چیز عجیبى ؟ (آنهم خداى که هرگز دیده نمى شود.
در مجمع البیان آمده که پیامبر علیه السلام در حالى که اشک از چشمانش جارى بود فرمود :اى عمو اگر این ها خورشید را در دست راست من ماه را در دست چپ من قرار دهند تا دست از این سخن برداریم ، هرگز چنین نخواهم کرد مگر این سخن را شنید عرض کرد به دنبال برنامه خود با- به خدا سوگند، من هرگز دست از یارى تو بر نخواهم داشت .

احسن الحدبث ، زمر آیه 23 - 26 اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتَابًا مُّتَشَابِهًا مَّثَانِیَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِینُ جُلُودُهُمْ وَقُلُوبُهُمْ إِلَى ذِکْرِ اللَّهِ ذَلِکَ هُدَى اللَّهِ یَهْدِی بِهِ مَنْ یَشَاء وَمَن یُضْلِلْ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ ﴿23أَفَمَن یَتَّقِی بِوَجْهِهِ سُوءَ الْعَذَابِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَقِیلَ لِلظَّالِمِینَ ذُوقُوا مَا کُنتُمْ تَکْسِبُونَ ﴿24 کَذَّبَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ فَأَتَاهُمْ الْعَذَابُ مِنْ حَیْثُ لَا یَشْعُرُونَ ﴿25 فَأَذَاقَهُمُ اللَّهُ الْخِزْیَ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَلَعَذَابُ الْآخِرَةِ أَکْبَرُ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ ﴿26

بعضى مفسران از عبدالله این مسعود نقل کرده اند که روزى جمعى از صحابه پیامبر علیه السلام که ملالت خاطرى پیدا کرده بودند، عرض کردند :اى رسول خدا چه مى شود حدیثى براى ما بیان مى کردى تا زنگار ملاک از دل هاى ما بزداید؟ در این جا نخستین آیه از این آیات نازل شد و قرآن را به عنوان احسن الحدیث معرفى کرد.

زبونى بت ، زمر آیه 46 - 37

بسیارى از مفسران نقل کرده اند که بت پرسان مکه پیامبر علیه السلام را از خشم و غضب بت ها بر حذر مى داشتند و مى گفتند :از آنها بدگویى مکن و بر خلاف آنها اقدام منما که تو را دیوانه مى کند و آزار مى رسانند.
بعضى نیز نقل کرده اند که خالد به فرمان پیامبر علیه السلام ماءمور شکستن بت معروف عزى شد. مشرکان گفتند :اى خالد با تبرى که در دست داشت محکم بر بینى آن بت کوبند و آن را در هم شکست و گفت :
کفرا لک یا عزى ، لاسبحانک ، سبحان من اهانک ، انى ارئت الله قداهانک ؛ ناسپاسى بر تو باد اى عزى ! هرگز منزه نیستى ، منزه کسى است که تو را موهون ساخته است .

دوستى اهل بیت ، آیه 21-31

هنگامى که پیامبر صلى الله علیه و آله وارد مدینه شد و پایه هاى اسلام محکم گردید؛ انصار گفتند ما خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله مى رسیم و عرض مى کنیم :اگر مشکلات مالى پیدا شد، این اموال ما بدون هیچ گونه قید و شرط در اختیار تو قرار دارد. هنگامى که آنان این سخن را خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله عرض کردند. آیه قل لا اسیلکم علیه اجرا الا الموده فى القربى ؛ بگو من مزدى از شما؛ برابر رسالت جز محبت بستگانم نمى خواهم . نازل شد. و پیامبر صلى الله علیه و آله آیه را بر آنها تلاوت کرد، سپس فرمود :نزدیکان مرا بعد از من دوست بدارید، آنها با خوشحالى و رضا و تسلیم از محضرش بیرون آمدند، اما متاءسفانه گفتند این سخنى است که او بر خدا افتراء بسته ، و هدفش این است که ما را بعد از خود در برابر خویشاوندانش ‍ ذلیل کند. آیه ام یقولون افترى على الله کذبا نازل شد. پیامبر صلى الله علیه و آل به سراغ آنها فرستاد و آیه را بر آنها تلاوت کرد، گروهى پیشمان شده و گریه کردند و سخت ناراحت گشتند. آیه سوم نازل شد : و هوالذى یقبل التوبة عن عباده پیامبر صلى الله علیه و آله به سراغ آنها فرستاد و آنها را بشارت داد که توبه خالصانه آنان ، مورد قبول درگاه خداست .

آرزوى پرواز ، شورى آیه 27 وَلَوْ بَسَطَ اللَّهُ الرِّزْقَ لِعِبَادِهِ لَبَغَوْا فِی الْأَرْضِ وَلَکِن یُنَزِّلُ بِقَدَرٍ مَّا یَشَاء إِنَّهُ بِعِبَادِهِ خَبِیرٌ بَصِیرٌ ﴿27

از خیاب بن ارث صحابى معروف نقل شده که آیه نخست (و لو سبط الله درباره ما نازل شد و این به خاطر آن بود که ما به اموال فراوان طوایف بنى قریظه و بنى نظیر و بنى قنیقاع از یهود نظر افکندیم ، و آرزو مى داشتیم که اى کاش ما هم چنین اموالى داشتیم ، آیه نازل شد و به هشدار داد که اگر خداوند چنین روزى را براى بندگانش گسترده کند، طغیان خواهند کرد.

خداوند دیدنى نیست ، شورى آیه 51 وَمَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْیًا أَوْ مِن وَرَاء حِجَابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولًا فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مَا یَشَاء إِنَّهُ عَلِیٌّ حَکِیمٌ ﴿51

بعضى از مفسران شان نزولى براى این آیه ذکر کرده اند که حاصلش چنین است : جمعى از یهود خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله آمدند و عرض کردند : چرا تو با خداوند سخن نمى گویى ؟ و به او نگاه نمى کنى ؟ اگر پیامبرى ، همان گونه که موسى علیه السلام با او سخن گفت و به او نگاه کرد، تو نیز چنین کن :ما هرگز به تو ایمان نمى آوریم مگر این که همین کار را انجام دهى ، پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : موسى علیه السلام هرگز خدا را ندید. اینم جا بود که آیه نازل شد (و چگونگى ارتباط پیامبران را با خداوند متعال تشریح کرد.

هر کس با معبودش محشور مى شود ، زحر فرمود آیه 57

در سیره ابن هشام چنین آمده است : رسول خدا روزى با ولید بن مغیره در مسجد نشسته بود نصر بن حارث نیز آمد و در کنار آنها نشست . گروهى از سران قریش در مجلس بودند، پیامبر صلى الله علیه و آله با آنها سخن گفت . نصر به مقابله برخاست ، پیامبر صلى الله علیه و آله با دلایل منطقى (پیرامون بت پرستى ) او را محکوم ساخت ، سپس این آیه را بر آنها خواند : انکم و ما تعبدون من دون الله جصب جنهم انتم لها واردون لو کان هولاء الهه ما وردوها و کل لها خالدون ... ؛ سما و آن چه از خدا مى پرستید، هیزم جهنم خواهید بود و همگى در آن وارد مى شوید؛ اگر این ها خدا بودند، هرگز وارد وارد دوزخ نمى شدند، و همگى (بتان و شما) در آن آتش جاودانه خواهید بود.
بعد از این ماجرا پیامبر صلى الله علیه و آله از جا برخاست و رفت . در این هنگام ، عبدالله بن زبعرى آمد و به جمع پیوست ، ولید به عبدالله گفت نصر بن حارث در مقابل محمد درمانده شد و پاسخى نداشت بدهد، محمد گمان مى کند ما و همه معبودهایمان هیزم دوزخیم ! عبدالله گفت : به خدا سوگند، اگر من او را مى دیدم پاسخش را مى دادم ، از او پرسید : آیا درست است که همه معبودان با عابدانشان در دوزخند؟ اگر چنین است ما فرشتگان را مى پرستیم و یهود (عزیر)و نصارى (عیسى بن مریم ) را، چه عیبى دارد که ما فرشتگان و پیامبرانى چون عزیر و مسیح باشیم !
این پاسخ براى ولید و کسانى که در مجلس بودند جالب آمد و معتقد بودند که دلیل دندان شکنى است ، این سخن را خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله گفتند، رسول الله فرمود : آرى ، هر کس دوست داشته باشد که معبود واقع شود، او هم با عابدانش در دوزخ خواهد بود. این بت پرستان در حقیقت شیاطین را مى پرستیدند، و هر چیز را که شیطان به آنها دستور مى داد. این جا بود که آیه شریفه نازل گشت .

سرزنش به خاطر اموال ، احقاف آیه 11 وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا لَوْ کَانَ خَیْرًا مَّا سَبَقُونَا إِلَیْهِ وَإِذْ لَمْ یَهْتَدُوا بِهِ فَسَیَقُولُونَ هَذَا إِفْکٌ قَدِیمٌ ﴿11

ابوذر غفارى در مکه اسلام آورد و قبیله او بنى غفار نیز به دنبال او ایمان آوردند. از آنجا که قبیله بنى غفار بادیه نشین و فقیر بودند، کفار قریش که مردانى ثروتمند و شهرنشین بودند گفتند : (اگر اسلام چیز خوبى بود این بى سر پاها بر ما سبقت نمى گرفتند!) در این این جا بود که این آیه نازل شد و به آنها پاسخ گفت .
و همین گونه در حق یک کنیز رومى به نام ذى النیره که به دعوت پیامبر صلى الله علیه و آله لبیک گفت و در حق عبدالله بن سلام هم چنین شان نزولى نقل شده است .

اسلام اجنه ، احقاف آیه 29تا32 وَإِذْ صَرَفْنَا إِلَیْکَ نَفَرًا مِّنَ الْجِنِّ یَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ فَلَمَّا حَضَرُوهُ قَالُوا أَنصِتُوا فَلَمَّا قُضِیَ وَلَّوْا إِلَى قَوْمِهِم مُّنذِرِینَ ﴿29 قَالُوا یَا قَوْمَنَا إِنَّا سَمِعْنَا کِتَابًا أُنزِلَ مِن بَعْدِ مُوسَى مُصَدِّقًا لِّمَا بَیْنَ یَدَیْهِ یَهْدِی إِلَى الْحَقِّ وَإِلَى طَرِیقٍ مُّسْتَقِیمٍ ﴿30 یَا قَوْمَنَا أَجِیبُوا دَاعِیَ اللَّهِ وَآمِنُوا بِهِ یَغْفِرْ لَکُم مِّن ذُنُوبِکُمْ وَیُجِرْکُم مِّنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ ﴿31 وَمَن لَّا یُجِبْ دَاعِیَ اللَّهِ فَلَیْسَ بِمُعْجِزٍ فِی الْأَرْضِ وَلَیْسَ لَهُ مِن دُونِهِ أَولِیَاء أُوْلَئِکَ فِی ضَلَالٍ مُّبِینٍ ﴿32

در شان نزول این آیات روایاتى مختلفى آمده از جمله این که رسول خدا صلى الله علیه و آله به همراه زید بن حارثه از مکه به سوى اسلام دعوت کند، اما احدى به دعوت او پاسخ نگفت . ناچار به سوى مکه بازگشت تا به محلى رسید که این جا را وادى جن مى نامیدند. در دل شب به تلاوت قرآن پرداخت . جمعى از طایفه جن از آنجا مى گذشتند، هنگامى که قرائت قرآن پیامبر صلى الله علیه و آله را شنیدند گوش فرا دادند، و به یکدیگر گفتند : ساکت باشید! هنگامى که تلاوت قرآن حضرت پایان یافت آنها ایمان آوردند، و به عنوان مبلغانى به سوى قوم خود آمدند و آنان را به سوى اسلام دعوت کردند، گروهى از آنها ایمان آوردند و با هم به محضر پیامبر صلى الله علیه و آله رسیدند! و پیامبر صلى الله علیه و آله تعلیمات اسلام را به آنها یاد داد. این جا بود که آیات سوره جن نازل گردید.

محصول سفر ، شان نزول دیگرى درباره همین آیات

مرحوم طبرسى در مجمع البیان شان نزول دیگرى گفته اند که با سفر پیامبر صلى الله علیه و آله مى سازد.
بعد از وفات ابو طالب کار بر پیامبر صلى الله علیه و آله سخت شد و به سوى طایف رفت شاید یارانى پیدا کند، اشراف طایف شدیدا از در تکذیب در آمدند، و آنقدر از پشت سر به پیامبر صلى الله علیه و آله سنگ زدند که خون پاهاى مبارکش جارى شد. خسته و ناراحت به کنار باغى آمد، و در سایه درخت نخل نشست ، در حالى که خون از پاهاى مبارکش مى ریخت .
باغ متعلق به عتبه بن ربیعه و شیبه بن ربیعه دو نفر از ثروتمندان قریش بود، پیامبر صلى الله علیه و آله از مشاهده آنها ناراحت شد، چون دشمنى آنها را از قبل مى دانست . آن دو، غلامشان عداس را که مردى مسیحى بود با طبقى از انگور خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله فرستادند. پیغمبر صلى الله علیه و آله به عداس فرمود : از کجایى ؟ گفت : از نینوا! فرمود : از شهر بنده صالح خدا یونس ؟
عداس گفت : شما از کجا یونس را مى شناسید؟ فرمود : من رسول خدایم به من خبر داده ، عداس به حقانیت پیامبر صلى الله علیه و آله پى برد، براى خدا سجده کرد و پاى پیامبر صلى الله علیه و آله را بوسه زد. هنگامى که برگشت عتبه و شیبه او را سرزنش کردند که چرا این کار را کردى ؟ گفت : این مرد صالحى است که مرا از اسرار ناشناخته مردم این سامان و همچنین در مورد پیامبر خدا، یونس خبر داد. آنها خندیدند و گفتند : مبادا تو را از آیین نصرانیت فریب دهد که او مرد فریبکارى است . پیامبر صلى الله علیه و آله به سوى مکه بازگشت (در حالى که محصولى این سفر تنها یک مرد مؤ من بود)تا به نزد نزدیکى نخلى در دل شب رسید و مشغول نماز شد. گروهى از جن از اهل نصیبین یا یمن از آنجا مى گذشتند، صداى تلاوت قرآن او را در نماز صبح شنیده ، گوش فرا دادند و ایمان آوردند.

عدم سبقت بر رهبر ، حجرات آیه 1 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ﴿1

در سال نهم هجرت که (عام الوفود)بود (سالى که هیات هاى گوناگونى از قبایل براى اظهار اسلام یا عهد و قرارداد خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله آمدند.) هنگامى که نمایندگان قبیله (بنى تمیم ) خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله رسیدند، ابو بکر به پیامبر صلى الله علیه و آله پیشنهاد کرد که قعقاع (یکى از اشراف قبیله ) امیر آنها گردد. در این جا ابوبکر به عمر گفت مى خواستى با من مخالفت کنى ! عمر گفت من هرگز قصد مخالفت نداشتم . در این موقع سرو صداى هر دو در محضر پیامبر صلى الله علیه و آله بلند شد. آیه نازل گشت ؛ یعنى در کارها بر پیامبر صلى الله علیه و آله پیشى نگرید و در کنار خانه پیامبر صلى الله علیه و آله سر صدا راه نیندازید.

خطیب توانا ، حجرات آیه 5 وَلَوْ أَنَّهُمْ صَبَرُوا حَتَّى تَخْرُجَ إِلَیْهِمْ لَکَانَ خَیْرًا لَّهُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌ ﴿5

گروهى از طایفه (بنى تمیم ) و اشراف آنها وارد مدینه شدند. هنگامى که داخل مسجد پیامبر صلى الله علیه و آله گشتند، صدا را بلند کرده و از پشت حجره هایى که منزلگاه پیامبر صلى الله علیه و آله بود، فریاد زدند : یا محمد! اخرج الینا؛ اى محمد! بیرون بیا. وقتى پیامبر صلى الله علیه و آله بیرون آمد، گفتند آمده ایم تا با تو مفاخره کنیم ؛ اجازه ده تا شاعر و خطیب ما افتخارات قبیله (بنى تمیم را بازگو کند. پیامبر صلى الله علیه و آله اجازه داد. نخست خطیب برخاست و از فضایل خیالى طایفه (بنى تمیم ) مطالب بسیارى گفت . پیامبر صلى الله علیه و آله به ثابت بن قیس فرمود : پاسخ آنها را بده ، او برخاست خطبه بلیغى در جواب آنها ایراد کرد؛ به طورى که خطبه آنها را از اثر انداخت . سپس شاعر آنها برخاست و اشعارى در مدح این قبیله گفت که (حسان بن ثابت ) شاعر معروف و مسلمان پاسخ کافى به او داد. در این هنگام ، یکى از اشراف آن قبیله به نام اقرع گفت : این مرد، خطیبش از خطیب ما تواناترست و شاعرش از شاعر ما لایق تر، و آهنگ صداى آنها از ما برتر مى باشد. در این موقع ، پیامبر صلى الله علیه و آله براى جلب قلب آنها دستور داد هدایاى خوبى به آنها بدهند. آنها تحت تاءثیر مجموع این مسایل واقع شدند و به نبوت پیامبر صلى الله علیه و آله اعتراف کردند.

قضاوت عجولانه ، حجرات آیه 6-8 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِن جَاءکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَیَّنُوا أَن تُصِیبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِینَ ﴿6 وَاعْلَمُوا أَنَّ فِیکُمْ رَسُولَ اللَّهِ لَوْ یُطِیعُکُمْ فِی کَثِیرٍ مِّنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ وَلَکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ وَکَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْیَانَ أُوْلَئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ ﴿7 فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَنِعْمَةً وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ ﴿8

مفسران گفته اند آیه یا ایها الذین آمنوا ان جائکم فاسق بنبا... درباره ولید بن عقبه نازل شده است که پیامبر صلى الله علیه و آله او را براى جمع آورى زکات از قبیله (بنى المصطلق ) اعزام داشت . هنگامى که اهل قبیله باخبر شدند که نماینده پیامبر صلى الله علیه و آله مى آید با خوشحالى به استقبال او شتافتند ولى از آنجا که بین آنها و ولید در جاهلیت خصومت شدیدى بود. تصور کرد آنها به قصد کشتنش آمده اند. خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله بازگشت (بى آن که تحقیقى در مورد این گمان کرده باشد) و عرض کرد :آنها از پرداخت زکات خوددارى کردند (مى دانیم امتناع از پرداخت زکات یک نوع قیام بر ضد حکومت اسلامى تلقى مى شد، بنابراین مدعى شد آنها مرتد شده اند.
پیامبر صلى الله علیه و آله سخت خشمگین شد و تصمیم گرفت با آنها پیکار کند. آیه نازل شد (و به مسلمانان دستور داد که هرگاه فاسقى خبرى آورد، درباره آن تحقیق کنید.) بعضى نیز بر آن افزوده اند که بعد از اخبار ولید درباره ارتداد قبیله بنى المصطلق پیامبر صلى الله علیه و آله به خالد بن ولید بن مغیره دستور داد به سراغ قبیله بنى المصطلق برود ولى فرمود شتابزده کارى انجام مده . خالد شبانه به نزدیکى قبیله رسید. ماءموران اطلاعاتى خود را براى تحقیق فرستاد. آنها خبر آوردند که بنى المصطلق به اسلام کاملا وفادارند و صداى اذان و نماز آنها را با گوش خود شنیده اند. صبحگاهان (خالد) شخصا به سراغ آنها آمد و صدق گفتار مخبران را ملاحظه کرد. خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله بازگشت و ماجرا را به عرض رسانید. در این هنگام ، آیه نازل شد و به دنبال آن پیامبر صلى الله علیه و آله مى فرمود : التانى من الله ، و العجله من الشیطان ؛ درنگ و تحقیق کردن از سوى خداست و عجله از شیطان است .

ماریه مادر ابراهیم ، حجرات آیه 6-8 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِن جَاءکُمْ فَاسِقٌ بِنَبَأٍ فَتَبَیَّنُوا أَن تُصِیبُوا قَوْمًا بِجَهَالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِینَ ﴿6 وَاعْلَمُوا أَنَّ فِیکُمْ رَسُولَ اللَّهِ لَوْ یُطِیعُکُمْ فِی کَثِیرٍ مِّنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ وَلَکِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَیْکُمُ الْإِیمَانَ وَزَیَّنَهُ فِی قُلُوبِکُمْ وَکَرَّهَ إِلَیْکُمُ الْکُفْرَ وَالْفُسُوقَ وَالْعِصْیَانَ أُوْلَئِکَ هُمُ الرَّاشِدُونَ ﴿7 فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَنِعْمَةً وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ ﴿8

شان نزول دیگرى که بعضى از مفسران فقط به آن اشاره کرده اند، این است که آیه در مورد (ماریه ) همسر پیامبر صلى الله علیه و آله (مادر ابراهیم ) نازل شده ؛ زیرا خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله عرض کردند که او پسر عمویى دارد که گاه و بى گاه به سراغش مى آید (و با هم روابط نامشروع دارند) پیامبر صلى الله علیه و آله على را فرا خواند و فرمود : برادرم ؟ این شمشیر را بگیر و اگر او را نزد (ماریه یافتى به قتل برسان .
امیرمومنان على عرض کرد : اى رسول خدا! من ماءمورم که مانند (سکه تفتیده )دستور شما را اجرا کنم ، یا این که شخص ‍ حاضر چیزى مى بیند (با تحقیق بیشتر انجام وظیفه کنم ) فرمود : نه بر اساس این که حاضر چیزى مى بیند که غایب نمى بیند، عمل کن .
على علیه السلام مى فرماید : شمشیر را به کمر بستم و به سراغ او آمدم ، دیدم نزد ماریه است شمشیر را کشیدم ، او فرار کرد و از نخلى بالا رفت ، و سپس خود را از بالا به زیر افکند. در این هنگام پیراهن او بالا رفت شد اصلا عضو ندارد. خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله آمدم و ماجرا را شرح دادم . پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود خدا را شکر کن که بدى و آلودگى و اتهام را از دامان ما دور کرد.

اوس و خزرج ، حجرات آیه 9-10 وَإِن طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُمَا فَإِن بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الْأُخْرَى فَقَاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّى تَفِیءَ إِلَى أَمْرِ اللَّهِ فَإِن فَاءتْ فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُمَا بِالْعَدْلِ وَأَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ ﴿9 إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ ﴿10

* میان دو قبیله معروف مدینه ؛ یعنى (اوس ) و (خزرج ) اختلافى افتاد، و همان سبب شد که گروهى از آن دو به جان هم بیفتند. و با چوب و کفش یکدیگر را بزنند!
این آیات نازل شد و راه بر خورد با چنین حوادثى را به مسلمانان آموخت . بعضى دیگر گفته اند : دو نفر از (انصار) با هم خصومت و اختلافى پیدا کرده بودند، یکى از آنها به دیگرى گفت : من حقم را به زور از تو خواهم گرفت ؛ زیرا جمعیت قبیله من زیاد است !
و دیگرى گفت : براى داورى نزد رسول الله صلى الله علیه و آله مى رویم ، نفر اول نپذیرفت و اختلاف بالا گرفت و گروهى از دو قبیله با دست و کفش و حتى شمشیر به یکدیگر حمله کردند. این آیات نازل شد و وظیفه مسلمانان را در برابر این گونه اختلافات روشن ساخت .

اهانت بى مورد ، حجرات آیه 11-12 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا یَسْخَرْ قَومٌ مِّن قَوْمٍ عَسَى أَن یَکُونُوا خَیْرًا مِّنْهُمْ وَلَا نِسَاء مِّن نِّسَاء عَسَى أَن یَکُنَّ خَیْرًا مِّنْهُنَّ وَلَا تَلْمِزُوا أَنفُسَکُمْ وَلَا تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِیمَانِ وَمَن لَّمْ یَتُبْ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ ﴿11 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلَا تَجَسَّسُوا وَلَا یَغْتَب بَّعْضُکُم بَعْضًا أَیُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَن یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتًا فَکَرِهْتُمُوهُ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَّحِیمٌ ﴿12

مفسران براى این آیات شان نزول هاى مختلفى نقل کرده اند، از جمله آیه لا یسخر قوم من قوم درباره ثابت بن قیس (خطیب پیامبر صلى الله علیه و آله نازل شده است که گوش هایش سنگین بود، هنگامى که که وارد مسجد مى شد کنار دست پیامبر صلى الله علیه و آله براى او جایى باز مى کردند، تا سخن حضرت را بشنود. روزى وارد مسجد شد در حالى گه مردم از نماز فراغت پیدا کرده و در جاى خود نشسته بودند، او جمعیت را مى شکافت و مى گفت : جا بدهید! تا به یکى از مسلمانان رسید، و او گفت : همین جا بنشین ! ثابت پشت سرش نشست ، اما خشمگین شد. هنگامى که هوا روشن گشت ثابت ، به آن مرد گفت : کیستى ؟ او نام خود را برد و گفت فلان کس هستم . ثابت به آن مرد گفت : فرزند فلان زن ، آن مرد شرمگین شد و سر خود را بزیر انداخت . آیه نازل شد و مسلمانان را از این گونه مارها زشت نهى کرد.
و گفته اند : و لانساء من نساء درباره ام سلمه نازل گردند که بعضى از همسران پیامبر صلى الله علیه و آله او را به خاطر لباس مخصوصى که پوشیده بود یا به خاطر کوتاهى قدش ‍ مسخره مى کردند، آیه نازل شد و آنها را از این عمل بازداشت .

آثار غیبت ،حجرات آیه 12 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلَا تَجَسَّسُوا وَلَا یَغْتَب بَّعْضُکُم بَعْضًا أَیُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَن یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتًا فَکَرِهْتُمُوهُ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَّحِیمٌ ﴿12

گفته اند جمله لا یغتب بعضکم بعضا درباره دو نفر از اصحاب رسول الله صلى الله علیه و آله است که پشت سر رفیقشان سلمان غیبت کردند؛ زیرا او را خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله فرستاده بودند تا غذایى براى آنها بیاورد، پیامبر صلى الله علیه و آله سلمان را سراغ اسامه بن زید که مسؤ ول بیت المال بود. فرستاد. اسامه گفت : الان چیزى ندارم ، آن دو نفر از اسامه غیبت کردند و گفتند : او بخل ورزیده و درباره سلمان گفتند : اگر او را به سراغ چاه سمیحه (چاه پرآبى بود بفرستیم آب آن فروکش خواهد کرد! پس خودشان به راه افتادند تا نزد اسامه بیایند و درباره موضوع کار خود تحقیق کنند، پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : اى رسول خدا! ما امروز گوشت نخورده ایم ، فرمود : آرى گوشت سلمان و اسامه را مى خورید، آیه نازل شد و مسلمانان را از غیبت نهى کرد.

اظهار اسلام دروغین ، حجرات آیه 14-17 قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَکِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ وَإِن تُطِیعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَا یَلِتْکُم مِّنْ أَعْمَالِکُمْ شَیْئًا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ ﴿14 إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتَابُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ أُوْلَئِکَ هُمُ الصَّادِقُونَ ﴿15 قُلْ أَتُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِینِکُمْ وَاللَّهُ یَعْلَمُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ ﴿16 یَمُنُّونَ عَلَیْکَ أَنْ أَسْلَمُوا قُل لَّا تَمُنُّوا عَلَیَّ إِسْلَامَکُم بَلِ اللَّهُ یَمُنُّ عَلَیْکُمْ أَنْ هَدَاکُمْ لِلْإِیمَانِ إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ ﴿17

بسیارى از مفسران ، شان نزولى براى آیه ذکر کرده اند که خلاصه اش چنین است :
جمعى از طایفه بنى اسد در یکى از سال هاى قحطى و خشکسالى وارد مدینه شدند، و به امید گرفتن کمکى از پیامبر صلى الله علیه و آله شهادتین بر زبان جارى کردند، و به پیامبر صلى الله علیه و آله گفتند : طوایف عرب بر مرکب ها سوار شدند و با تو پیکار کردند، ولى ما با زن و فرزندان نزد تو آمدیم ، و دست به جنگ نزدیم ، و از این طریق مى خواستند بر پیامبر صلى الله علیه و آله منت بگذارند. آیات ، نازل شد و به آنها خاطرنشان کرد که اسلام آنها ظاهرى است و ایمان در اعماق قلبشان نیست ! به علاوه اگر هم ایمان آورده اند نباید منتى بر پیامبر صلى الله علیه و آله بگذارند بلکه خدا بر آنها منت دارد که هدایتشان کرد.

سوره‏های نجم ، حدید ، مجادله ، حشر ، ممتحنه ، صف ، منافقین و تغابن

عمل هر کس بدوش خودش ، نجم آیه 33-41 أَفَرَأَیْتَ الَّذِی تَوَلَّى ﴿33 وَأَعْطَى قَلِیلًا وَأَکْدَى ﴿34 أَعِندَهُ عِلْمُ الْغَیْبِ فَهُوَ یَرَى ﴿35 أَمْ لَمْ یُنَبَّأْ بِمَا فِی صُحُفِ مُوسَى ﴿36 وَإِبْرَاهِیمَ الَّذِی وَفَّى ﴿37 أَلَّا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى ﴿38 وَأَن لَّیْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى ﴿39 وَأَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُرَى ﴿40 ثُمَّ یُجْزَاهُ الْجَزَاء الْأَوْفَى ﴿41

این آیات ناظر به ماجراى عثمان است . او اموال فراوانى داشت و از اموال خود انفاق مى کرد، یکى از بستگان او بنام عبدالله بن سعد گفت اگر به این وضع ادامه دهى چیزى براى تو باقى نمى ماند. عثمان گفت : من گناهانى دارم که مى خواهم به این وسیله رضا و عفو الهى را جلب کنم . عبدالله گفت : اگر شتر سوارید را با جهازش به من بدهى ، من تمام گناهانت را به گردن مى گیرم ! عثمان چنین کرد، و براى این قرارداد گواه گرفت ، و بعد از آن از انفاق خوددارى مى کرد، (آیات نازل شد و این کار را شدیدا نکوهش کرد، و این حقیقت را رو شد ساخت که هیچ کس نمى تواند بار گناه دیگرى را بر دوش گیرد و نتیجه سعى و تلاش هر کس به خود او مى رسد.

جوابگوى تواناتر ، حدید آیه 16-18 أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَلَا یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَکَثِیرٌ مِّنْهُمْ فَاسِقُونَ ﴿16 اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یُحْیِی الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا قَدْ بَیَّنَّا لَکُمُ الْآیَاتِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ﴿17 إِنَّ الْمُصَّدِّقِینَ وَالْمُصَّدِّقَاتِ وَأَقْرَضُوا اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا یُضَاعَفُ لَهُمْ وَلَهُمْ أَجْرٌ کَرِیمٌ ﴿18

این آیه یک سال بعد هجرت پیامبر صلى الله علیه و آله درباره منافقان نازل شده است به خاطر این که روزى از سلمان فارسى پرسیدند از آن چه در تورات است ، براى ما سخن بگو!
چرا که تورات مسایل شگفت انگیزى است (و به این وسیله مى خواستند نسبت به قرآن بى اعتنایى کنند) در این هنگام ، آیات آغاز سوره یوسف نازل شد، سلمان به آنها گفت این قرآن احسن القصص و داراى بهترین سرگذشت ها است ، و براى شما از غیر آن نافع تر است .

مدتى از تکرار سؤ ال خوددارى کردند. باز به سراغ سلمان آمدند و همان خواهش را تکرار کردند. در این هنگام آیه الله نزل احسن الحدیث کتابا متشابها مثانى تقشعر منه جلودالذین یخشون ربهم ... ؛ خداوند بهترین سخن را نازل کرده ، کتابى که آیاتش (از نظر لطف و زیبایى و معنى ) همانند یکدیگر است ، آیاتى مکرر دارد اما تکرارى شوق انگیز) که از شنیدن آنها لرزه بر اندام کسانى که در برابر پروردگارشان خاشعند مى افتد.
باز مدتى از تکرار این سؤ ال خوددارى کردند و بار سوم به سراغ سلمان آمدند و همان درخواست را تکرار کردند و در این هنگام ، آیه مورد بحث نازل شد و آنها را مواخذه کرد که آیا موقع آن نرسیده است که در برابر نام خدا خشوع کنید و از این سخنان دست بردارید.

ایمان نجاش ، حدید آیه 28-29 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَآمِنُوا بِرَسُولِهِ یُؤْتِکُمْ کِفْلَیْنِ مِن رَّحْمَتِهِ وَیَجْعَل لَّکُمْ نُورًا تَمْشُونَ بِهِ وَیَغْفِرْ لَکُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌ ﴿28 لِئَلَّا یَعْلَمَ أَهْلُ الْکِتَابِ أَلَّا یَقْدِرُونَ عَلَى شَیْءٍ مِّن فَضْلِ اللَّهِ وَأَنَّ الْفَضْلَ بِیَدِ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاء وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ ﴿29

رسول خدا صلى الله علیه و آله جعفر ابن ابى طالب را با هفتاد نفر به سوى نجاشى وارد شد، و وى را به دعوت به اسلام کرد، نجاشى اجابت نمود و ایمان آورد، به هنگام بازگشت از حبشه ، چهل تن از اهل آن کشور که ایمان آورده بودند، به جعفر گفتند به ما اجازه ده که خدمت این پیامبر صلى الله علیه و آله برسیم و اسلام خود را بر او عرصه بداریم و همراه جعفر به مدینه آمدند، هنگامى که فقر مالى مسلمان ها را مشاهده کردند، به رسول خدا صلى الله علیه و آله عرض کردند ما اموال فراوانى در دیار خود داریم ، اجازه فرمایید به کشور خود باز گردیم و اموال خود را بیاوریم ، میان خود؟ مسلمانان تقسیم کنیم ، در این هنگام ، آیه الذین آتینا هم من قبله هم به یومنون ...
قصص 52) نازل گردید و از آنها تمجید کرد.
افرادى از اهل کتاب که ایمان نیاورده بودند، هنگامى که این جمله را ذیل آیات است شنیدند: اولئک یوتون اجرهم بما صبروا در برابر مسلمانان ایستادند و گفتند : اى مسلمانان ! کسانى که به کتاب شما و کتاب ما ایمان بیاورند دو پاداش دارند. بنابراین ، کسى که تنها به کتاب ما ایمان داشته باشد یک پاداش دارد همانند پاداش شما! بنابراین ، به اعتراف خودتان شما فضیلتى بر ما ندارید! این جا بود که آیات یا ایها الذین آمنوا الله نازل شد و اعلام داشت که مسلمانان نیز دو پاداش دارند، علاوه بر نور الهى و مغفرت ، و سپس افزود اهل کتاب بدانند آنها توانایى بر به دست آوردن چیزى از فضل و رحمت الهى را ندارند!

طلاق جاهلیت ،مجادله آیه 1-4 قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِی تُجَادِلُکَ فِی زَوْجِهَا وَتَشْتَکِی إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ یَسْمَعُ تَحَاوُرَکُمَا إِنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ ﴿1 الَّذِینَ یُظَاهِرُونَ مِنکُم مِّن نِّسَائِهِم مَّا هُنَّ أُمَّهَاتِهِمْ إِنْ أُمَّهَاتُهُمْ إِلَّا اللَّائِی وَلَدْنَهُمْ وَإِنَّهُمْ لَیَقُولُونَ مُنکَرًا مِّنَ الْقَوْلِ وَزُورًا وَإِنَّ اللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ ﴿2 وَالَّذِینَ یُظَاهِرُونَ مِن نِّسَائِهِمْ ثُمَّ یَعُودُونَ لِمَا قَالُوا فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مِّن قَبْلِ أَن یَتَمَاسَّا ذَلِکُمْ تُوعَظُونَ بِهِ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ ﴿3 فَمَن لَّمْ یَجِدْ فَصِیَامُ شَهْرَیْنِ مُتَتَابِعَیْنِ مِن قَبْلِ أَن یَتَمَاسَّا فَمَن لَّمْ یَسْتَطِعْ فَإِطْعَامُ سِتِّینَ مِسْکِینًا ذَلِکَ لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَتِلْکَ حُدُودُ اللَّهِ وَلِلْکَافِرِینَ عَذَابٌ أَلِیمٌ ﴿4

زنى از طایفه انصار به نام خوله نام هاى دیگرى نیز در روایت دیگر براى او ذکر شده است در یک ماجرا، مورد خشم همسرش اوس بن صامت بود قرار گرفت ، و او که مرد تند خو و سریع التاثرى بود تصمیم بر جدایى از او گرفت : انت على کظهرامى ؛ تو نسبت به من همچون مادر هستى ! و این در حقیقت نوعى از طلاق در زمان جاهلیت بود، اما طلاقى بود که نه قابل بازگشت بود و نه زن آزاد مى شد که بتواند همسرى براى خود برگزیند و این بدترین حالتى بود که براى یک زن شوهر دار ممکن بود رخ دهد.
چیزى نگذشت که مرد پیشمان شد و چون ظهار (گفتن جمله فوق ) در عصر جاهلیت نوعى طلاق غیر قابل بازگشت بود، به همسر گفت : فکر مى کنم براى همیشه بر من حرام شدى ! زن گفت : چنین مگو، خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله برو و حکم این مساله را از او بپرس ، مرد گفت : من خجالت مى کشم ، زن گفت : پس بگذار من بروم . گفت : مانعى ندارد.
زن خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد و ماجرا را چنین نقل کرد : اى رسول خدا صلى الله علیه و آله همسرم اوس بن صامت زمانى را به زوجیت خود برگزید که جوان بودم و صاحب جمال و مال و ثروت و فامیل ، اموال من را مصرف کرد، و جوانیم از بین رفت ، و فامیلم پراکنده شدند، و غمم زیاد شد، حالا اظهار کرد و پشیمان شد. آیا راهى هست که ما به زندگى سابق برگردیم ؟!
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : تو بر او حرام شده اى ! عرض کرد : یا رسول خدا صلى الله علیه و آله او صیغه طلاق را جارى نکرده ، و پدر فرزندان من است ، و از همه در نظر من محبوب تر، فرمود : تو بر او حرام شده اى و من دستور دیگرى در این زمینه ندارم .
زن پى در پى اصرار و الحاح مى کرد، سرانجام رو به درگاه خدا آورد و عرض کرد : اشکوا الى الله فاقتى و حاجتى ، و شد حالى ، اللهم فانزل على اسان نبیک ؛ خداوند! بیچارگى و نیاز و شدت حالم را به تو شکایت مى کنم ، خداوندا! فرمانى بر پیامبرت نازل کن و این مشکل را بگشا!
در این جا، حال وحى به پیامبر صلى الله علیه و آله دست داد و آیات آغاز این سوره بر او نازل شد که راه حل مشکل ظهار را به روشنى نشان مى دهد، فرمود : همسرت را صدا کن ، آیات مزبور را بر او تلاوت کرد و پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : آیا مى توانى یک برده به عنوان کفاره ظهار آزاد کنى ؟ عرض ‍ کرد : اگر چنین کنم چیزى براى من باقى نمى ماند، فرمودند : مى توانى دو ماه پى در پى روزه بگیرى ؟ عرض کرد! من اگر نوبت غذایم سه بار به تاءخیر بیفتد چشمم از کار مى افتد و مى ترسم نابینا شوم ، فرمود : آیا مى توانى مسکینى را اطعام کنى ، عرض کرد : نه مگر این که شما به من کمک کنید، فرمود : من به تو کمک مى کنم و پانزده صاع (15 من خوراک شصت مسکین مى باشد، هر یک نفر یک مد؛ یعنى یک چهارم من ) به او کمک فرمود، او کفاره را داد، و به زندگى سابق بازگشتند.

درگوشى ناپسند ، مجادله آیه 8-10 أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِینَ نُهُوا عَنِ النَّجْوَى ثُمَّ یَعُودُونَ لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَیَتَنَاجَوْنَ بِالْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَمَعْصِیَتِ الرَّسُولِ وَإِذَا جَاؤُوکَ حَیَّوْکَ بِمَا لَمْ یُحَیِّکَ بِهِ اللَّهُ وَیَقُولُونَ فِی أَنفُسِهِمْ لَوْلَا یُعَذِّبُنَا اللَّهُ بِمَا نَقُولُ حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ یَصْلَوْنَهَا فَبِئْسَ الْمَصِیرُ ﴿8 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا تَنَاجَیْتُمْ فَلَا تَتَنَاجَوْا بِالْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَمَعْصِیَتِ الرَّسُولِ وَتَنَاجَوْا بِالْبِرِّ وَالتَّقْوَى وَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ ﴿9

یهود و منافقان درمیان خودشان ، جدا از مؤ منان نجوا مى کردند و سخنان درگوشى مى گفتند و گاه با چشم هاى خود اشاره هاى ناراحت کننده اى به مؤ منان داشتند، مؤ منان هنگامى که این منظره را دیدند گفتند : ما فکر مى کنیم خبر ناراحت کننده اى از بستگان و عزیزان ما که به جهاد رفته اند به آنها رسیده و از آن سخن مى گویند، و همین باعث غم و اندوه مؤ منان شد. هنگامى که این کار را تکرار کردند، مؤ منان شکایت به رسول خدا ص نمودند، پیامبر ص دستور داد که هیچ کس در برابر مسلمانان با دیگرى نجوا نکند، اما آنها گوش ندادند، باز تکرار کردند، آیه نازل شد (و آنها را سخت بر این کار تهدید کرد.

سلام بد کردن بر پیامبر ص (شان نزولى دیگر در همینمورد گروهى از یهود خدمت پیامبر ص آمدند و به جاى السلام علیکم گفتند السام علیک یا اباالقاسم (که مفهومش مرگ بر تو باد یا ملالت و خستگى بر تو بود) پیامبر صلى الله علیه و آله در جواب آنها فرمود : و علیکم ! (همین بر شما باد!
عایشه مى گویند! من متوجه این مطلب شدم و گفتم : علیکم السام و لعنکم الله و غضب علیکم ؛ مرگ بر شما، خدا لعنت کند شما را، و غضب کند! پیامبر صلى الله علیه و آله به من فرمود : مدارا کن و از خشونت و بدگویى بپرهیز! گفتم : مگر نمى شنوى مى گویند : مرگ بر تو، فرمود : مگر تو سخنم را نشنیدى که من در جواب ، علیکم گفتم ؛ این جا بود که خداوند آیه را نازل کرد که هنگامى که این گروه نزد شما مى آیند، تحیتى مى گویند که تاکنون کسى چنان تحیتى به شما نگفته است .

آداب نشست و بر خاست ، مجادله آیه 11 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا قِیلَ لَکُمْ تَفَسَّحُوا فِی الْمَجَالِسِ فَافْسَحُوا یَفْسَحِ اللَّهُ لَکُمْ وَإِذَا قِیلَ انشُزُوا فَانشُزُوا یَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَالَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ ﴿11

جمعى از مفسران نقل کرده اند که پیامبر صلى الله علیه و آله در یکى از روزهاى جمعه در صفه (سکوى بزرگى که در مسجد پیامبر ص قرار داشت )نشسته بود و گروهى نزد حضرت حاضر بودند، و جا تنگ بود، پیامبر صلى الله علیه و آله عادتش این بود که مجاهدان بدر را از اعم مهاجر و انصار احترام فراوان مى کردند. در این هنگام بدرون وارد شدند در حالى که دیگران قبل از آنها اطراف پیامبر ص را پر کرده بودند، هنگامى که مقابل پیامبر ص پاسخ فرمود : پس به حاضران سلام کردند، آنها نیز پاسخ گفتند. آنها روى پاى خود ایستاده بودند و منتظر بودند حاضران به آنها جا دهند ولى هیچ کس تکان نخورد. این امر بر پیامبر سخت آمد، رو به بعضى از کسانى که اطراف او نشسته بودند کرد و فرمود : فلانى فلانى بر خیزید، چند نفر را از جا بلند کرد تا واردان بنشستند (و این در حقیقت نوعى ادب آموزى و درس احترام گذاردن به پیش ‍ کسوتان در ایمان و جهاد بود) ولى مطلب بر آن چند نفر که از جا برخاسته بودند ناگوار آمد، به طورى که آثارش در چهره آنها نمایان شد. منافقان (که از هر فرصتى استفاده مى کردند گفتند پیامبر صلى الله علیه و آله رسم عدالت را رعایت نکرد، کسانى را که عاشقانه نزدیک او نشسته بودند به خاطر افرادى که بعدا وارد مجلس شدند از جا بلند کرد. در این جا آیه نازل شد و قسمتى از آداب نشستن در مجالس را براى آنها شرح داد.

نجواى خوب ، مجادله آیه 12 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا نَاجَیْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْوَاکُمْ صَدَقَةً ذَلِکَ خَیْرٌ لَّکُمْ وَأَطْهَرُ فَإِن لَّمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ ﴿12 مرحوم طبرسى در مجمع البیان و جمعى دیگر از مفسران معروف چنین نقل کرده اند که :جمعى از اغنیا خدمت پیامبر ص آمدند و با نجوا مى کردند. (این کار علاوه بر این که وقت گران بهاى پیامبر ص را مى گرفت ، مایه نگرانى مستضعفان و موجب امتیازى براى اغنیا بود) در این جا خداوند نخستین آیه را نازل کرد و به آنها دستور داد که قبل از نجوا کردن با پیامبر ص صدقه اى به مستمندان بپردازند، اغنیا وقتى چنین دیدند از نجوا خوددارى کردند، آیه دوم نازل شد و آنها را ملامت کرد و حکم آیه اول را باطل کرد و اجازه نجوا به همگان داد (ولى نجوى در مورد کار خیر و اطاعت پروردگار.

توطئه قتل ، حشر آیه 1-5 هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ مِن دِیَارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ مَا ظَنَنتُمْ أَن یَخْرُجُوا وَظَنُّوا أَنَّهُم مَّانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِّنَ اللَّهِ فَأَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَیْثُ لَمْ یَحْتَسِبُوا وَقَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ یُخْرِبُونَ بُیُوتَهُم بِأَیْدِیهِمْ وَأَیْدِی الْمُؤْمِنِینَ فَاعْتَبِرُوا یَا أُولِی الْأَبْصَارِ ﴿2 مَا قَطَعْتُم مِّن لِّینَةٍ أَوْ تَرَکْتُمُوهَا قَائِمَةً عَلَى أُصُولِهَا فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَلِیُخْزِیَ الْفَاسِقِینَ ﴿5

در سرزمین مکه سه گروه زندگى مى کردند به نامهاى بنى نضیر و بنى قریظه و ابن قینقاع و گفته مى شد که آنها اصلا اهل حجاز نبودند ولى چون در کتب مذهبى خود خوانده بودند که پیامبرى ص از سرزمین مدینه ظهور مى کند، به این سرزمین کوچ کردند و در انتظار این ظهور بزرگ بودند. هنگامى رسول خدا ص به مدینه هجرت فرمود با آنها پیمان عدم بست ولى آنها هر فرصتى یافتند از نقض این پیمان فروگذار نکردند. از جمله این که بعد از جنگ احد (در سال سوم هجرت ) کعب بن اشرف چهل مرد سوار از یهود به مکه آمدند و یکسره به سراغ قریش رفتند و با آنها عهد و پیمان بستند که همگى بر ضد محمد ص پیکار کنند، سپس ابوسفیان با چهل مرد از مکیان و کعب بن اشرف یهودى پیمان ها را محکم ساختند. این خبر از طریق وحى به پیامبر ص رسید. دیگر این که پیامبر ص روزى با چند نفر از بزرگان و یارانش ، به سوى قبیله بنى نضیر که در نزدیکى مدینه زندگى مى کردند، آمد و مى خواست از آنها کمک و یارى بگیرد، براى پرداخت دیه دو مقتول از طایفه بنى عام که به دست عمروبن امیه (یکى از مسلمانان کشته شده بود و شاید پیامبر صلى الله علیه و آله و یارانش مى خواستند در زیر این پوشش وضع (بنى نضیر) را از نزدیک بررسى کنند، تا مبادا مسلمانان غافل گیر شوند.
پیامبر صلى الله علیه و آله در بیرون قلعه یهود بود و با کعب بن اشرف در این زمینه صحبت مى کرد، در این هنگام در میان یهودیان بذر توطئه اى پاشیده شد. آنها با یکدیگر گفتند : شما این مرد را در چنین شرایط مناسبى گیر نمى آورد، الا : که در کنار دیوار شما نشسته است ، یک نفر به پشت بام رود و سنگ عظیمى بر او بیفکند و ما را از دست او راحت کند! یکى از یهودیان به نام عمروبن حجاش اعلام آمادگى کرد و به پشت بام رفت . رسول خدا ص از طریق وحى آگاه شد، برخاست و به مدینه آمد، بى آن که با یارانش سخن بگوید. آنها تصور مى کردند پیامبر ص باز مى گردد، اما بعدا آگاه شدند که پیامبر ص در مدینه است ، آنها نیز به مدینه برگشتند و این جا بود که پیمان شکنى یهود بر رسول خدا ص شد و دستور آماده باش براى جنگ به مسلمانان داد.

حق ریاست ، حشر آیه 6 وَمَا أَفَاء اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمَا أَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْلٍ وَلَا رِکَابٍ وَلَکِنَّ اللَّهَ یُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلَى مَن یَشَاء وَاللَّهُ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ ﴿6

بعد از بیرون رفتن یهود بنى نضیر از یهود، باغ ها و زمین هاى کشاورزى ، خانه ها و قسمتى از اموال آنها در مدینه باقى ماند. جمعى از یاران مسلمانان خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله رسیدند و طبق آن چه از سنت عصر جاهلیت به خاطر داشتند عرض کردند : برگزیده هاى این غنیمت و یک چهارم آنرا برگیر و بقیه را به ما واگذار، تا در میان خود تقسیم کنیم ! آیات نازل شد و با صراحت گفت : چون براى این غنایم ، جنگى نشده و مسلمانان زحمتى نکشیده اند تمام آن تعلق به رسول خدا صلى الله علیه و آله (رییس حکومت اسلامى ) دارد و او هر گونه صلاح بداند تقسیم مى کند و چنان که بعدا دیدیم ، پیامبر صلى الله علیه و آله این اموال را درمیان مهاجران که دست هاى آنها در سرزمین مدینه از مال دنیا تهى بود و تعداد کمى از انصار که نیاز شدیدى داشتند تقسیم کرد.

عاقبت اندیشان ، حشر آیه 11-14 أَلَمْ تَر إِلَى الَّذِینَ نَافَقُوا یَقُولُونَ لِإِخْوَانِهِمُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتَابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَکُمْ وَلَا نُطِیعُ فِیکُمْ أَحَدًا أَبَدًا وَإِن قُوتِلْتُمْ لَنَنصُرَنَّکُمْ وَاللَّهُ یَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَکَاذِبُونَ ﴿11 لَا یُقَاتِلُونَکُمْ جَمِیعًا إِلَّا فِی قُرًى مُّحَصَّنَةٍ أَوْ مِن وَرَاء جُدُرٍ بَأْسُهُمْ بَیْنَهُمْ شَدِیدٌ تَحْسَبُهُمْ جَمِیعًا وَقُلُوبُهُمْ شَتَّى ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَّا یَعْقِلُونَ ﴿14

جمعى از منافقان مدینه مانند عبدالله بن ابى و یارانش مخفیانه کسى را به سراغ یهود بنى نضیر فرستادند و گفتند : شما محکم در جاى خود بایستد، از خانه هاى خود بیرون نروید و دژهاى خود را محکم سازید، ما هزار نفر با شما یاور از قوم خود و دیگران داریم و تا آخرین نفس با شما هستیم . طایفه غطفان با شما همراه مى شوند.
همین امر سبب شد که یهود بنى نضیر بر مخالفت با پیامبر ص تشویق شدند، اما در این هنگام یکى از بزرگان بنى نضیر به نام سلام به حیى بن اخطب که سرپرست برنامه هاى بنى نضیر بود گفت : اعتنایى به حرف عبدالله بن ابى نکن ، او مى خواهد تو را تشویق به جنگ با محمد کند و خود- در خانه بنشیند و شما را تسلیم حوادث نماید. حى به او گفت : ما جز دشمنى با محمد ص و پیکار با او چیزى را نمى شناسیم ، سلام در پاسخ گفت : به خدا سوگند من مى بینم سرانجام ما را از این سرزمین بیرون مى کنند و اموال و شرف ما بر باد مى رود، کودکانى ما اسیر و جنگجویان ما کشته مى شوند.

ساره جاسوس ، ممتحنه آیه 1-3 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَعَدُوَّکُمْ أَوْلِیَاء تُلْقُونَ إِلَیْهِم بِالْمَوَدَّةِ وَقَدْ کَفَرُوا بِمَا جَاءکُم مِّنَ الْحَقِّ یُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَإِیَّاکُمْ أَن تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّکُمْ إِن کُنتُمْ خَرَجْتُمْ جِهَادًا فِی سَبِیلِی وَابْتِغَاء مَرْضَاتِی تُسِرُّونَ إِلَیْهِم بِالْمَوَدَّةِ وَأَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَیْتُمْ وَمَا أَعْلَنتُمْ وَمَن یَفْعَلْهُ مِنکُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاء السَّبِیلِ ﴿1 إِن یَثْقَفُوکُمْ یَکُونُوا لَکُمْ أَعْدَاء وَیَبْسُطُوا إِلَیْکُمْ أَیْدِیَهُمْ وَأَلْسِنَتَهُم بِالسُّوءِ وَوَدُّوا لَوْ تَکْفُرُونَ ﴿2 لَن تَنفَعَکُمْ أَرْحَامُکُمْ وَلَا أَوْلَادُکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ یَفْصِلُ بَیْنَکُمْ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ ﴿3

زنى بنام ساره که وابسته به یکى از قبایل مکه بود به مدینه خدمت پیامبر آمد، ایشان به او فرمود : آیا مسلمان شده اى که به این جا آمده اى ؟ او عرض کرد : خیر، فرمود : پس چرا آمده اى ؟ ساره عرض کرد : شما اهل و عشیره ما بودید و سرپرستان من همه رفتند، و من شدیدا محتاج شدم ، نزد شما آمده ام تا عطایى به من کنید و لباس و مرکبى ببخشید. پیامبر ص فرمود : پس جوانان مکه چه شدند؟ (اشاره به این که آن زن خواننده بود و براى جوانان خوانندگى مى کردند. گفت : بعد از واقعه بدر هیچ کس از من تقاضایى خوانندگى نکرد (و ایشان نشان مى دهد، ضربه مى دهد جنگ بدر تا چه حد بر مشرکان مکه سنگین بود.
حضرت ص به فرزندان عبدالمطلب ، دستور داد، لباس ، مرکب و خرج راهى به او دادند و این در حالى بود که پیامبر ص آماده فتح مکه مى شد.
در این موقع ، حاطب ابن ابى البلتعه (یکى از مسلمانان معروف که در جنگ بدر و بیعت رضوان شرکت کرده بود )نزد ساره آمد و نامه اى نوشت و گفت : آن را به اهل مکه ببر و ده دینار و به قولى ده درهم و همچنین پارچه بردى نیز به او داد.
حاطب در نامه به اهل مکه چنین نوشته بود : رسول خدا صلى الله علیه و آله قصد دارد به سوى شما آید، آمده دفاع از خویش باشید!
ساره نامه را برداشت و از مدینه به سوى مکه حرکت کرد. جبرییل این ماجرا را به اطلاع پیامبر ص رسانید. رسول خدا ص ، به على ، عمار، عمرو، زبیر، طلحه ، مقداد و ابومرشد دستور داد که سوار بر مرکب شوند و به سوى مکه حرکت کنند و فرمود در یکى از منزل گاه هاى وسط راه به زنى مى رسید که حامل نامه اى از حاطب به مشرکان مکه است ، نامه را از او بگیرید. آنها حرکت کردند و در همان مکان که رسول خدا ص فرموده بود به او رسیدند، او سوگند یاد کرد که هیچ نامه اى نزد او نیست ، اثاث سفر او را تفتیش کردند و چیزى نیافتند، همگى تصمیم بر بازگشتند گرفتند، اما على علیه السلام فرمود : نه پیامبر ص به ما دروغ گفته و نه ما دروغ مى گوییم ، پس شمشیر را کشید و فرمود نامه را بیرون بیاور و الا به خدا سوگند گردنت را مى زنم !
ساره هنگامى که مساله را جدى یافت ، نامه را که در میان گیسوانش پنهان کرده بود بیرون آورد، آنها نامه را خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله آوردند.
حضرت علیه السلام به سراغ حاطب فرستاد و فرمود این نامه مى شناسى ؟ عرض کرد : بلى ، گفت : چه چیز موجب شد که به این کار اقدام کنى ؟ عرض کرد : اى رسول خدا! سوگند از آن روزى که اسلام را پذیرفته ام لحظه اى کافر نشده ام و هرگز به تو خیانت ننموده ام و هیچ گاه دعوت مشرکان را از آن زمان که از خانواده آنها جدا شده ام ، اجابت نکرده ام ، ولى مساءله این است که تمام مهاجران کسانى را در مکه دارند که از آنها در برابر مشرکان حمایت مى کنند، ولى من غریبم و خانواده من در چنگال آنها گرفتارند، خواستم از این طریق حقى به گردن آنها داشته باشم تا مزاحم خانواده من نشوند، در حالى که من مى دانستم خداوند سرانجام آنها را دچار شکست مى کند و نامه من براى آنها سودى ندارد. پیامبر ص عذرش را پذیرفت ، ولى عمر برخاست و گفت اى رسول خدا! اجازه بده گردن این منافق را بزنم !پیامبر ص فرمود :از جنگجویان بدر است و خداوند نظر لطف خاصى به آنها دارد. (این جا بود که آیات نازل شد و درس هاى مهمى در زمینه ترک هر گونه دوستى نسبت به مشرکان و دشمنان خدا را به مسلمانان داد.

همسر مهاجر ، ممتحنه آیه 10-11 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذَا جَاءکُمُ الْمُؤْمِنَاتُ مُهَاجِرَاتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّ اللَّهُ أَعْلَمُ بِإِیمَانِهِنَّ فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِنَاتٍ فَلَا تَرْجِعُوهُنَّ إِلَى الْکُفَّارِ لَا هُنَّ حِلٌّ لَّهُمْ وَلَا هُمْ یَحِلُّونَ لَهُنَّ وَآتُوهُم مَّا أَنفَقُوا وَلَا جُنَاحَ عَلَیْکُمْ أَن تَنکِحُوهُنَّ إِذَا آتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ وَلَا تُمْسِکُوا بِعِصَمِ الْکَوَافِرِ وَاسْأَلُوا مَا أَنفَقْتُمْ وَلْیَسْأَلُوا مَا أَنفَقُوا ذَلِکُمْ حُکْمُ اللَّهِ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ ﴿10 وَإِن فَاتَکُمْ شَیْءٌ مِّنْ أَزْوَاجِکُمْ إِلَى الْکُفَّارِ فَعَاقَبْتُمْ فَآتُوا الَّذِینَ ذَهَبَتْ أَزْوَاجُهُم مِّثْلَ مَا أَنفَقُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی أَنتُم بِهِ مُؤْمِنُونَ ﴿11

جمعى از مفسران در شان نزول این آیات چنین آورده اند که : رسول خدا در حدیبیه با مشرکان مکه پیمانى امضاء کرد که یکى از موارد پیمان این بود که هر کس از اهل مکه به مسلمانان بپیوندد او را باز گردانند، اما اگر کسى از مسلمانان اسلام را رها کرد و به مکه باز گردد، مى توانند او را بازنگردانند. در این هنگام زنى به نام سبیعه اسلام را پذیرفت ، و در همان سرزمین حدیبیه به مسلمانان پیوست ، همسرش ‍ خدمت پیامبر ص آمد و گفت اى محمد! همسرم را به من بازگردان ، چرا که این یکى از موارد پیمان ماست .و هنوز مرکب آن خشک نشده بود، آیه نازل شد و دستور داد زنان مهاجر را امتحان کنند، ابن عباس مى گوید : امتحانشان به این بود که باید سوگند یاد کنند هجرت آنان به خاطر کینه با شوهر، یا علاقه به سرزمین حدیبیه و یا هدف دنیوى نبوده بلکه تنها به خاطر اسلام بوده است .آن زن سوگند یاد کرد که چنین است ، در این جا رسول خدا ص مهریه اى که شوهرش پرداخته بود و هزینه هایى را که متحمل شده بود به او پرداخت و فرمود : طبق این ماده ، قرارداد تنها مردان را باز مى گرداند، نه زنان را.

گفتار بى عمل ، صف آیه 1-4 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آَمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ ﴿2 کَبُرَ مَقْتًا عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ ﴿3 إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُم بُنیَانٌ مَّرْصُوصٌ ﴿4

مفسران براى آیه (ام تقولون ما لا تفعلون ) شان نزول هاى متعددى ذکر کرده اند.
از جمله : جمعى از مؤ منان پیش از آن حکم جهاد نازل شود مى گفتند : اى کاش خداوند بهترین اعمال را به ما نشان مى داد تا عمل کنیم ، چیزى نگذشت که خداوند به آنها خبر داد که افضل اعمال ، ایمان خالص و جهاد است . اما این خبر آنها را خوش نیامد و تعلل ورزید، آیه نازل شد و آنها را ملامت کرد و فرمود چرا سختى را مى گویید که عمل نمى کنید، غضب خداوند بر شما باد!

نتیجه نفاحق تعالى ، منافقین آیه 5-8 وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ تَعَالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُؤُوسَهُمْ وَرَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَهُم مُّسْتَکْبِرُونَ ﴿5 سَوَاء عَلَیْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَن یَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ ﴿6هُمُ الَّذِینَ یَقُولُونَ لَا تُنفِقُوا عَلَى مَنْ عِندَ رَسُولِ اللَّهِ حَتَّى یَنفَضُّوا وَلِلَّهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلَکِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَا یَفْقَهُونَ ﴿7 یَقُولُونَ لَئِن رَّجَعْنَا إِلَى الْمَدِینَةِ لَیُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِینَ وَلَکِنَّ الْمُنَافِقِینَ لَا یَعْلَمُونَ ﴿8

براى این آیات شان نزول مفصلى در کتب تاریخ ، حدیث و تفسیر آمده است که خلاصه آن چنین است : بعد از غزوه بنى المصطلق (جنگى که در سال ششم هجرت در سرزمین قدید واقع شد.)دو نفر از مسلمانان ، یکى از طایفه انصار و دیگرى از مهاجران به هنگام گرفتن آب از چاه با هم اختلاف پیدا کردند، یکى قبیله انصار را به یارى مى طلبید و دیگرى طایفه مهاجران را .یک نفر از مهاجران به یارى دوستش آمد، و عبدالله بن ابى ) که از سر کرده هاى معروف منافقان بود به یارى مرد انصارى شتافت و مشاجره لفظى شدیدى در میان آن دو در گرفت . عبدالله بن ابى ، سخت خشمگین شد و در حالى که جمعى از قومش نزد او بودند گفت : (ما این گروه مهاجران را پناه دادیم و کمک کردیم اما کارها ما شبیه ضرب المثل معروفى است که مى گوید : (سمن کلبک یاء کلک ء؛ سگت را فربه کن تا بخورد) والله لئن رجعنا الى المدینه سیخر جن الاغرمنها الاذل ؛ به خدا سوگند اگر به مدینه بازگردیم ، عزیزان ، ذلیلان را بیرون ، مهاجران ، سپس رو به اطرافیانش کرد و گفت : این نتیجه کارى است که شما به سر خودتان آورید، این گروه را در شهر خود مانده غذایتان را به مثل این مرد (اشاره کرد به مرد مهاجرى که طرف دعوى بود) نمى دادید بر گردن شما سوار نمى شدند، از سرزمین شما مى رفتند و به قبایل خود ملحق مى شدند.
در این جا زید بن ارقم که در آن وقت جوانى نوخاسته بود رو به عبدالله بن ابى کرد و گفت : به خدا سوگند ذلیل و قلیل تویى ! و محمد ص در عزت الله و محبت مسلمانان است ، و به خدا قسم من بعد از این تو را دوست ندارم . عبدالله صدا زد : خاموش باش ، تو باید بازى کنى اى کودک ! زید خدمت رسول خدا ص رسید و ماجرا را نقل کرد. پیامبر ص کسى را به سراغ عبدالله فرستاد و فرمود :این چیست که براى من نقل کرده اند؟ عبدالله گفت :به خدایى که کتاب آسمانى بر تو نازل کرده من چیزى نگفتم و زید دروغ مى گوید. جمعى از انصار که حاضر بودند، عرض کردند اى رسول خدا، عبدالله بزرگ ماست ، سخن کودکى از کودکان انصار را بر ضد او نپذیر، پیامبر ص عذر آنها را نپذیرفت و در این جا طایفه انصار، (زین بن ارقم ) را ملامت کردند. پیامبر صلى الله علیه و آله دستور داد، یکى از بزرگان انصار به نا. اسید) خدمتش آمد و عرض کرد : اى رسول خدا! در ساعت مناسبى حرکت کردى ، فرمود :بله آیا نشنیدى رفیقان عبدالله چه گفت ، او گفته است هرگاه به مدینه بازگردد عزیزان ، ذلیلان را خارج خواهند کرد.
اسید عرض کرد تو اى رسول خدا! اگر اراده کنى او را بیرون خواهیم کرد، والله با او مداراکن .
سخنان عبدالله بن ابى به گوش فرزندش رسید. خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد و عرض کرد شنیده ام مى خواهید پدرم را به قتل برسانید، اگر چنین است ، به خود من دستور دهید سرش را جدا کرده ، براى شما بیاورم ؛ زیرا مردم مى دانند کسى نسبت به پدر و مادرش از من نیکوکارتر نیست ، از آن مى ترسم دیگرى او را به قتل برساند و من نتوانم بعد از این قاتل پدرم نگاه کنم ، و خداى ناکرده او را به قتل برسانم و مؤ منى را کشته باشم و به دوزخ بروم !
پیغمبر ص فرمود مساءله کشتن پدرت مطرح نیست ، مادامى که او با ما مدارا و نیکى کن ! سپس پیامبر صلى الله علیه و آله دستور داد تمام آن روز و شب را لشکریان را به راه ادامه دهند، فدا هنگامى که آفتاب برآمد، دستور توقف داد. لشکریان به قدرى خسته شده بودند که همین که سر به زمین گذاشتند به خواب عمیقى فرو رفتند (هدف پیغمبر صلى الله علیه و آله آن بود که مردم ماجراى دیروز و حرف عبدالله ابن ابى را فراموش کنند...) سر انجام پیامبر ص وارد مدینه شد، زید بن ارقم مى گوید من از شدت اندوه و شرم در خانه ماندم و بیرون نیامدم ، در این هنگام سوره منافقان نازل شد، وزید را تصدیق کرد، و عبدالله را تکذیب کرد، پیامبر ص گوش زید را گرفت و فرمود :اى جوان ! خداوند سخن تو را تصدیق کرد. همچنان که آن را چه را به گوش شنیده بودى و در قلب حفظ نموده بودى ، خداوند آیاتى از قرآن را درباره آن چه تو گفته بودى نازل کرد.
در این هنگام عبدالله نزدیک مدینه رسیده بود وقتى خواست وارد شهر شود پسرش آمد و راه را بر پدر بست ، گفت واى بر تو چه مى کنى ؟ پسرش گفت به خدا قسم جز به اجازه رسول خدا صلى الله علیه و آله نمى توانى وارد مدینه شوى و امروز مى فهمى عزیز و ذلیل کیست ؟! عبدالله شکایت پسرش را خدمت رسول الله فرستاد. پیامبر صلى الله علیه و آله به پسرش پیغام داد که بگذار پدرت داخل شهر شود، فرزندش ‍ گفت : حالا که اجازه رسول خدا آمد مانعى ندارد.
عبدالله وارد شهر شد، اما چند روزى بیشتر نگذشت که بیمار گشت و از دنیا رفت (شاید دق مرگ شد) هنگامى که این آیات نازل شد و دروغ عبدالله ظاهر گشت ، بعضى به او گفتند آیات شدیدى درباره تو نازل شده خدمت پیامبر ص برو تا براى تو استغفار کند، عبدالله سرش را تکان داد و گفت : به من گفتید : ایمان بیاور، آوردم ؛ زکات بده ، دادم ؛ چیزى باقى نمانده بود که بگویید براى محمد ص سجده کن ! در این جا آیه و اذا قیل لهم تعالوا نازل گردید.

عفو الهى ، تغابن آیه 14-18 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِکُمْ وَأَوْلَادِکُمْ عَدُوًّا لَّکُمْ فَاحْذَرُوهُمْ وَإِن تَعْفُوا وَتَصْفَحُوا وَتَغْفِرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ ﴿14

در روایتى از امام باقر علیه السلام مى خوانیم :که در مورد آیه ان من ازواجکم ... فرمود :منظور این است که وقتى بعضى از مردان مى خواستند هجرت کنند پسر آن و همسرانش دامن او را مى گرفتند و مى گفتند :تو را به خدا سوگند که هجرت نکن ؛ زیرا اگر بروى ما بعد از تو بى سرپرست خواهیم شد، بعضى مى پذیرفتند و مى ماندند.
آیه نازل شد و آنها را از قبول این گونه پیشنهادها و اطاعت فرزندان و زنان در این زمینه ها بر حذر داشت ، اما بعضى دیگر اعتنا نمى گردند و مى رفتند و به خانواده خود مى گفتند :به خدا اگر با ما هجرت نکنید و بعدا در دارالهجره مدینه نزد ما آیید ما مطلقا به شما اعتنا نخواهیم کرد، ولى به آنها دستور داده شد که هر وقت خانواده هایشان به آنها پیوستند گذشته را فراموش کنند و جمله ان تعفوا و تصفحوا و تغفروا فان الله غفور رحیم ناظر به همین معنا است .

توطئه همسران ، تحریم آیه 1-5 یَا أَیُّهَا النَّبِیُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَکَ تَبْتَغِی مَرْضَاتَ أَزْوَاجِکَ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌ ﴿1قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَکُمْ تَحِلَّةَ أَیْمَانِکُمْ وَاللَّهُ مَوْلَاکُمْ وَهُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ ﴿2 وَإِذْ أَسَرَّ النَّبِیُّ إِلَى بَعْضِ أَزْوَاجِهِ حَدِیثًا فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَأَظْهَرَهُ اللَّهُ عَلَیْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَأَعْرَضَ عَن بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَهَا بِهِ قَالَتْ مَنْ أَنبَأَکَ هَذَا قَالَ نَبَّأَنِیَ الْعَلِیمُ الْخَبِیرُ ﴿3 إِن تَتُوبَا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکُمَا وَإِن تَظَاهَرَا عَلَیْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِیلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمَلَائِکَةُ بَعْدَ ذَلِکَ ظَهِیرٌ ﴿4عَسَى رَبُّهُ إِن طَلَّقَکُنَّ أَن یُبْدِلَهُ أَزْوَاجًا خَیْرًا مِّنکُنَّ مُسْلِمَاتٍ مُّؤْمِنَاتٍ قَانِتَاتٍ تَائِبَاتٍ عَابِدَاتٍ سَائِحَاتٍ ثَیِّبَاتٍ وَأَبْکَارًا ﴿5

پیامبر ص که نزد زینب بنت حجش یکى از همسرانش مى رفت او را نگاه مى داشت و از عسلى که تهیه کرده بود خدمت پیامبر ص مى آورد. این سخن به گوش عایشه رسید، و بر او گران آمد، او مى گوید : با حفصه یکى از همسران پیامبر قرار گذاشتیم که هر وقت پیامبر ص نزد ما آمد فورا بگوییم آیا صمغ مغافیر خوددارى ؟! مغافیر، صمغى بود که از یکى از درختان حجاز به نام عرفط بر وزن هرمز تراوش مى کرد و بوى نامناسبى داشت و پیامبر ص مقید بود که هرگز بوى نامناسبى از دهان یا لباسش شنیده نشود بلکه به عکس اصرار داشت همیشه خوش بو و معطر باشد!
به این ترتیب ، روزى پیامبر ص نزد حفصه آمد، او را به پیامبر ص گفت ، حضرت فرمود : من مغافیر نخورده ام بلکه عسلى نزد زینب حجش نوشیده ام ، و من سوگند یاد مى کنم دیگر از آن عسل ننوشم نکند زنبور آن عسل روى گیاه نامناسبى و احتمالا معافیر نشسته باشد ولى این سخن را به کسى مگو مبادا به گوش مردم برسد، و بگویند چرا پیامبر صلى الله علیه و آله غذاى حلال را بر خود تحریم کرده ! و یا از کار پیامبر ص در این مورد و یا مشابه آن تبعیت کنند، و یا به گوش زینب برسد و او دل شکسته شود ولى سرانجام او این راز را افشاء کرد، و بعدا معلوم شد اصل این قضیه توطئه اى بوده است . پیامبر صلى الله علیه و آله سخت ناراحت شد و آیات نازل گشت و ماجرا را چنان پایان داد که دیگر این گونه کارها در درون خانه پیامبر صلى الله علیه و آله تکرار نشود.

امیرالمومنین و دشمنانش ، معارج

هنگامى که رسول خدا ص على را در روز غدیر خم به خلافت منصوب فرمود، درباره او گفت :کنت مولاه ، فهذا على مولاه ؛ هر کس من مولى و ولى او هستم ، على مولى و ولى او است . چیزى نگذشت که این این مساءله در بلاد و شهرها، منتشر شد. نعمان بن حارث فهرى خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و عرض کرد تو به ما دستور دادى شهادت به یگانگى خدا و این که تو فرستاده او هستى ، دهیم ؛ ما هم شهادت دادیم ، سپس دستور به جهاد دادى ، ما همه این ها را پذیرفتیم اما با این ها راضى نشدى تا این که این جوان اشاره به على علیه السلام است را به جانشینى خود منصوب کردى ، گفتى : من کنت مولاه ، فهذا على مولاه ، آیا این سخنى است از ناحیه خودت یا از سوى خدا؟! پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : قسم به خدایى که معبودى جز او نیست این از ناحیه خداست . نعمان روى برگرداند در حالى که مى گفت : اللهم ان کان هذا هو الحق من عندک فامطر علینا حجار من السماء ؛ خداوندا اگر سخن حق است و از ناحیه تو است ، سنگى از آسمان بر ما بباران ! این جا بود که سنگى از آسمان بر سرش ‍ فرود آمد و او را کشت ، همین جا آیه سال سایل بعذاب وافع للکافرین لیس له دافع نازل گشت . مرحوم علامه امینى در الغدیر آن را از سى نفر از علماى معروف اهل سنت نقل مى کند.

فضیلت اهل بیت انسان

ابن عباس مى گوید پیامبر ص با جمعى از یاران به عیادت حسن و حسین علیه السلام آمدند، و به على علیه السلام گفتند : اى ابوالحسن ! خوب بود نذرى براى شفاى فرزندان خود مى کردى ، على علیه السلام ، فاطمه علیهاالسلام و فضه که خادمه آنها بود نذر کردند که اگر آنها شفا یابند، سه روز روزه بگیرند. طبق بعضى از آیات حسن و حسین علیه السلام نیز گفتند ما هم نذر مى کنیم و روزه مى گیریم. چیزى نگذشت که هر دو شفا یافتند، در حالى که از نظر مواد غذایى دست خالى بودند. على علیه السلام سه من جو قرض ‍ نمود و فاطمه علیهالسلام یک سوم آن را آرد کرد و نان پخت ، هنگام افطار سایلى به در خانه آمد و گفت : السلام علیکم یا اهل بیت محمد علیه السلام ؛ سلام بر شما اى خاندان محمد صلى الله علیه و آله ! مستمندى از مستمندان مسلمانان هستم ، غذایى به من بدهید خداوند به شما از غذاهاى بهشتى مرحمت کند. آنها همگى مسکین را بر خود مقدم داشتند و سهم خود را به او دادند و آن شب جز آب چیزى ننوشیدند. روز دوم را همچنان روزه گرفتند و موقع افطار وقتى که غذا را آماده کرده بودند همان نان جوین یتیمى به در خانه آمد، آن روز نیز ایثار کردند و غذاى خود را به او دادند بار دیگر با آب افطار کردند و روز بعد را نیز روزه گرفتند در سومین روز اسیرى به هنگام غروب آفتاب بر در خانه آمد، باز هم سهم غذاى خود را به او دادند. هنگامى که صبح شد على علیه السلام دست حسن علیه السلام و حسین علیه السلام را گرفته ، پیش پیامبر صلى الله علیه و آله آمدند، هنگامى که پیامبر صلى الله علیه و آله آنها را مشاهده کرد دید از شدت گرسنگى مى لرزند فرمود: این حالى را که در شما مى بینم براى من بسیار گران است ، سپس برخاست و با آنها حرکت کرد. هنگامى که وارد خانه فاطمه شد دید در محراب عبادت ایستاده در حالى که از شدت گرسنگى شکم او به پشت چسبیده و چشمهایش به گودى نشسته پیامبر صلى الله علیه و آله ناراحت شد .در همین هنگام ، جبرییل نازل گشت و گفت : اى محمد! این سوره را بگیر، خداوند با چنین خاندانى به تو تهنیت مى گوید.
مرحوم علامه امینى در الغدیر از 34 نفر از علماى معروف اهل سنت نام مى برد که این حدیث را در کتاب هاى خود آورده اند.

مرد نابینا ، عبس آیه 1-2 عَبَسَ وَتَوَلَّى ﴿1 أَن جَاءهُ الْأَعْمَى ﴿2 مشهور در میان مفسران عامه و خاصه این است که عده اى از سران قریش ؛ مانند عتبته بن ربیعه ، ابوجهل ، عباس ابن عبدالمطلب و جمعى دیگر، خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله بودند. پیامبر صلى الله علیه و آله مشغول تبلیغ و دعوت آنها به سوى اسلام بود و امید داشت که این سخنان در دل آنها مؤ ثر شود. مسلما اگر این گونه افراد اسلام را مى پذیرفتند، گروهى دیگر را به اسلام مى کشاندند و همه کارشکنى هاى آنها از میان مى رفت و از هر جهت به نفع اسلام بود در این این میان عبدالله بن مکتوم که مرد نابینا و ظاهرا فقیرى بود وارد مجلس شد، و از پیامبر صلى الله علیه و آله تقاضا کرد آیاتى از قرآن را براى او بخواند و به او تعلیم دهد، و پیوسته سخن را تکرار مى کرد و آرام نمى گرفت ؛ زیرا دقیقا متوجه نبود که پیامبر صلى الله علیه و آله با چه کسانى مشغول صحبت است .
او آن قدر کلام پیغمبر صلى الله علیه و آله را قطع کرد که حضرت صلى الله علیه و آله ناراحت شد، و آثار ناخشنودى ، در چهره مبارکش نمایان گشت و در دل گفت : این سران عرب پیش خود مى گویند پیروان محمد صلى الله علیه و آله نابینایان و بردگانند، و لذا رو از عبدالله برگرداند، و به سخنان خود با آنان ادامه داد. در این هنگام ، آیات نازل شد و در این باره پیامبر صلى الله علیه و آله را مورد عنایت قرار داد.
رسول خدا بعد از این ماجرا عبدالله را پیوسته گرامى مى داشت ، و هنگامى که او را مى دید مى فرمود : مرحبا بمن عاتبنى ربى ؛ مرحبا به کسى که پروردگارم به خاطر او مرا مورد عنایت قرار داد و سپس به او مى فرمود : آیا حاجتى دارى آن را نجات مى دهم ، و پیامبر صلى الله علیه و آله دوبار او را در غزوات اسلامى ، در مدینه جانشین خویش قرار داد.

کم فروشى ، مطففین وَیْلٌ لِّلْمُطَفِّفِینَ ﴿1 مرحوم طبرسى در مجمع البیان مى گوید مردى در مدینه بود به نام ابوجهینه که دو پیمانه کوچک و بزرگ داشت . به هنگام خریدن از پیمانه بزرگ استفاده مى کرد و به هنگام فروش از پیمانه کوچک این سوره نازل شد و به او و امثالش هشدار داد.

نتیجه استهزاء ، مطففین وَیْلٌ لِّلْمُطَفِّفِینَ ﴿1 روزى على و جمعى از مؤ منان از کنار جمعى از کفار مکه گذشتند، آنها به على علیه السلام و مؤ منان خندیدند و استهزاء کردند، آیات نازل شد و سرنوشت این گروه کافر استهزاء کننده را در قیامت روشن ساخت .

بخیل پر طمع ، الیل وَاللَّیْلِ إِذَا یَغْشَى ﴿1 مفسران براى کل سوره شان نزولى از ابن عباس نقل کرده اند که ما مطابق آن چه مرحوم در مجمع البیان آورده است ، روایت را مى آوریم : مردى در میان مسلمانان بود که شاخه یکى از درختان خرماى او بالاى خانه مرد فقیر عیالمندى قرار گرفته بود، صاحب نخل هنگامى که بالاى درخت مى رفت تا خرماها را بچیند، گاهى چند دانه خرما در خانه مرد فقیر مى افتاد و کودکانش آن را برمى داشتند، آن مرد از بخل فرود مى آمد و خرما را از دستشان مى گرفت و آن قدر بخیل و سنگ دل بود که اگر خرما را در دهان یکى از آنها مى دید، انگشتش را در داخل دهان او مى کرد تا خرما را بیرون آورد!
مرد فقیر به پیامبر صلى الله علیه و آله شکایت آورد. پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود : برو تا به کارت رسیدگى کنم . سپس صاحب نخل را ملاقات کرد و فرمود : این درخت شاخه هاى بالاى درخت فلان کس آمده است ، آن را به من مى دهى تا در مقابلش نخلى در بهشت از آن تو باشد، مرد گفت : من درختان نخل بسیارى دارم ، و خرماى هیچ کرام به خوبى این درخت نیست و حاضر به چنین معامله اى نیستم .
کسى از یاران پیامبر صلى الله علیه و آله این سخن را شنید، عرض کرد : اى رسول خدا صلى الله علیه و آله ! اگر من بروم و این درخت را از این مرد خریدارى و واگذار کنم ، شما همان چیزى را که به او مى دادید به من عطا مى کنید، فرمود : آرى ، آن مرد رفت مى دانى که محمد صلى الله علیه و آله حاضر شد درخت نخلى در بهشت در مقابل این به من بدهد و من نپذیرفتم و گفتم من از خرماى این بسیار لذت مى برم و نخل فراوان دارم و هیچ کدام از آنها خرمایش به این خوبى نیستم
خریدار گفت : آیا مى خواهى آن را بفروشى یا نه ؟ گفت نمى فروشم مگر آن که مبلغى را که گمان نمى کنم کسى بدهد به من بدهى ، گفت : چه مبلغ ؟ گفت : چهل نخل . خریدار تعجب کرد و گفت : بهاى سنگینى براى نخلى که کج شده مطالبه مى کند، چهل نخل ! سپس ، بعد از کمى سکوت گفت : بسیار خوب چهل نخل به تو مى دهم .. فروشنده طمعکار گفت : اگر راست مى گویى چند نفر را به عنوان شهود بطلب ! اتفاقا چند نفر از آنجا مى گذشتند، آنها را صدا زد و بر این معامله شاهد گرفت .
سپس خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و عرض کرد : اى رسول خدا! نخل به ملک من درآمد و تقدیم محضرتان مى کنم .
رسول خدا صلى الله علیه و آله به سراغ خانواده فقیر رفت و به صاحب خانه گفت این نخل از آن تو و فرزندان تو. این جا بود که سوره و اللیل نازل شد و گفتنى ها درباره بخیلان و سخاوتمندان گفت . در بعضى از روایات آمده که مرد خریدار شخصى به نام ابوالادحداح بود.

قطع وحى ، الضحى وَالضُّحَى ﴿1

درباره شان نزول این سوره روایات زیادى نقل شده که از همه روشن تر روایت زیر است :ابن عباس مى گوید پانزده روز گذشت ، و وحى بر پیامبر صلى الله علیه و آله نازل نشد، مشرکان گفتند : پروردگار محمد صلى الله علیه و آله او را رها کرده و با او دشمنى داشته ، اگر راست مى گوید ماءموریت او را از سوى خداست ، باید وحى به طور مرتب بر او نازل مى شد، در این سوره سوره نازل گشت و به سخنان آنها پاسخ گفت .

ماجراى کوه حرا ، علق اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ ﴿1

در روایات آمده است که پیغمبر اکرام صلى الله علیه و آله به کوه حرا رفته بود، جبرییل آمد و گفت : اى محمد صلى الله علیه و آله بخوان ! پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود : من قرائت کننده نیستم . جبرییل او را در آغوش گرفت و فشرد و دوباره گفت : بخوان پیامبر صلى الله علیه و آله همان جواب را تکرار کرد، بار دوم نیز جبرییل این کار را کرد، و همان جواب را شنید، در سومین بار گفت : اقرا باسم ربک الذى خلق این سخن را گفت و از دیده پیامبر صلى الله علیه و آله پنهان شد.
رسول خدا صلى الله علیه و آله که با در یافت نخستین اشعه وحى سخت خسته شده بود به سراغ خدیجه آمده و فرمود : زملونى و دثرونى ؛ مرا بپوشانید و جامه اى بر من بیفکنید تا استراحت کنم .طبرسى نیز در مجمع البیان نقل میکند که رسول خدا به خدیجه فرمود : هنگامى که تنها مى شوم ندایى مى شنوم و نگرانم ! خدیجه عرض کرد : خداوند جز خیر درباره تو کارى نخواهد کرد؛ چرا که به خدا سوگند تو امانت را ادا مى کنى ، صله رحم بجا مى آورى ، در سخن گفتن راستگو هستى ، خدیجه مى گوید : بعد از این ماجرا ما به سراغ ورقة بن نوفل رفتیم او از آگاهان عرب و عموزاده خدیجه بود رسول الله صلى الله علیه و آله آن چه را دیده بود براى ورقة بیان کرد، سپس او گفت : هنگامى که چآن منادى به سراغ تو مى آید دقت کن ببین چه مى شنوى ؟ سپس براى من نقل کن .
پیامبر صلى الله علیه و آله در خلوتگه خود این را شنید که مى گوید : اى محمد بگو :بسم الله الرحمن الرحیم ، الحمد الله رب العالمین ...والضالین ، بگو لا الله الا الله سپس حضرت به سراغ ورقة آمد و مطلب را براى او بازگو کرد. ورقة گفت : بشارت بر تو! باز هم بشارت بر تو، من گواهى مى دهم تو همان هستى که عیسى بن مریم بشارت داده است و تو شریعتى همچون موسى دارى ، تو پیامبر مرسلى و به زودى بعد از این روز ماءمور به جهاد مى شوى ، اگر من آن روز درک کنم در کنار تو جهاد خواهم کرد. هنگامى ورقة از دنیا رفت ، رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود : من این روحانى را در بهشت بهشت برزخى دیدم در حالى که لباس ‍ حریر بر تن داشت ؛ زیرا او به من ایمان آورده و مرا تصدیق کرد.

عظمت امیرالمومنین علیه السلام ، والعادیات وَالْعَادِیَاتِ ضَبْحًا ﴿1

در سال خشتم هجرت به پیغمبر اکرام صلى الله علیه و آله خبر دادند که دوازده هزار در سرزمین یابس جمع شده و با یکدیگر عهد کرده اند که تا پیامبر صلى الله علیه و آله و على علیه السلام را به قتل نرسانند و جماعت مسلمانان را متلاشى نکنند از پاى ننشینند!
پیغمبر اکرام صلى الله علیه و آله جمع کثیرى از یاران خود را به سرکردگى بعضى از صحابه به سراغ آنها فرستاد ولى بعد از گفتگو هایى بدون نتیجه باز گشتند. سرانجام پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله ، على علیه السلام را با گروه از مهاجر و انصار به نبرد آنها اعزام داشت . آنها به سرعت به سوى منطقه دشمن حرکت کردند و شبانه راه مى رفتند و صبحگاهان دشمن را در حلقه محاصره گرفتند، نخست اسلام را بر آنها عرضه داشتند چون نپذیرفتند - هنوز هوا تاریک بود که - به آنها حمله کردند و آنان را در هم شکستند. عده اى را کشتند، و زنان و فرزندانشان را اسیر کردند، اموال فراوانى به غنیمت گرفتند.
سوره والعادیات نازل شد، در حالى که هنوز سربازان اسلام به مدینه بازنگشته بودند، پیغمبر خدا صلى الله علیه و آله آن روز براى نماز صبح آمد، و این سوره را در نماز تلاوت فرمود، بعد از پایان نماز اصحاب عرض کردند : این سوره اى است که ما تا به حال نشنیده بودیم ! فرمود : آرى ، على علیه السلام بر دشمنان پیروز شد، و جبرییل دیشب با آوردن این سوره به من بشارت داد.. چند روز بعد على علیه السلام با غنایم و اسیران به مدینه وارد شد.

شمارش قبور ، تکاثر أَلْهَاکُمُ التَّکَاثُرُ ﴿1

همان گونه که مفسران معتقدند این سوره درباره قبایلى نازل شد که بر یکدیگر تفاخر مى کردند، و با کثرت نفرات و جمعیت یا اموال و ثروت خود بر آنها مباهات مى نمودند، تا آن جا که براى بالا بردن آمار نفرات قبیله به گورستان مى رفتند و قبرهاى مردگان هر قبیله را مى شمردند!
منتهى بعضى آنان را ناظر به دو قبیله از قبایل قریش در مکه مى دانند و بعضى دو قبیله از قبایل انصار پیامبر صلى الله علیه و آله در مدینه و بعضى تفاخر یهود را بر دیگران ، هر چند مکى بودن آن صحیح تر به نظر مى رسد.

غیبت پیامبر صلى الله علیه و آله ، والعصر وَالْعَصْرِ ﴿1

جمعى از مفسران گفته اند که آیات این سوره درباره ولید بن مغیره نازل شده است که در پشت سر پیامبر صلى الله علیه و آله غیبت مى کرد و در پیش رو طعن و استهزاء مى نمود
بعضى دیگر آن را درباره افراد دیگر که از سران شرک و دشمنان کینه توز و سرشناس اسلام ؛ مانند اخنس بن شریق و امیه بن حلق و عاص بن وایل دانسته اند.

پیامبر صلى الله علیه و آله تمام انسان ها ، فیل أَلَمْ تَرَ کَیْفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِأَصْحَابِ الْفِیلِ ﴿1

در حدیثى از امام حسین علیه السلام مى خوانیم ابوطالب با شمشیرش از پیغمبر اکرام علیه السلام دفاع مى کرد تا آن جا که مى فرماید : روزى ابوطالب عرض کرد فرزند برادر آیا تو مبعوث به همه مردم شده اى یا تنها به خودت ؟
پیغمبر اکرام صلى الله علیه و آله گفت : نه ، مبعوث به جمیع انسان ها شده ام ، از سفید و سیاه ، عرب و عجمى ، سوگند به کسى که جانم در دست اوست که من همه انسان هاى سفید پوست و سیاه پوست را به این آیین دعوت مى کنم ، و تمامى کسانى را که بر قله کوه ها و دریاها هستند به این آیین فرا مى خوانم ، تمام زبان هاى فارسى و روم را دعوت مى کنم .
هنگامى که این سخن به گوش قریش رسید، تعجب کردند و گفتند : آیا گوش به سخنان فرزند برادرت نمى دهى که چه مى گوید؟ به خدا سوگند اگر مردم فارس و روم این سخنان را بشنوند، ما را از این سرزمین ها مى رانند! و سنگ هاى خانه کعبه را قطعه قطعه جدا مى کنند!
این جا بود که خداوند آیه شریفه و قالوا ان نتبع الهدى معک نتخطف من ارضنا اولم ثمکن اهم حرما آمنا یجبى الیه ثمرات کل شیى ء را نازل کرد. آنها گفتند اگر ما هدایت را با تو بپذیریم ، ما را از سرزمینمان مى ربایند! آیا ما آنها را در حرم امنى که ثمرات هر چیز را به سوى آنها مى آورند جاى ندادیم . و درباره این سخن آنها که خانه کعبه را متلاشى مى کنند، این آیه را نازل کرد و به آنها گوشزد نمود که هیچ کس قادر بر چنین کارى نیست

ولید بن مغیره ، کافرون قُلْ یَا أَیُّهَا الْکَافِرُونَ ﴿1

در روایات آمده است که این سوره درباره گروهى از سران مشرک قریش نازل شد؛ مانند ولید بن مغیره ، عاص بن وایل ، حارث بن قیس و امیة بن خلف و گفتند : اى محمد صلى الله علیه و آله تو بیا از آیین ما پیروى کن ، ما نیز از آیین تو پیروى مى کنیم ، و تو را در تمام امتیازات خود شریک مى سازیم ، یک سال تو خدایان ما را عبادت کن او سال دیگر ما خداى تو را عبادت مى کنیم ، اگر آیین تو بهتر باشد، ما در آن با تو شریک شده ایم و بهره خود گرفته ایم و اگر آیین ما بهتر باشد تو در آیین ما شریک شده و بهره ات را از آن گرفته اى . پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود : پناه بر خدا که من چیزى را همتاى او قرار دهم !
گفتند: لااقل بعضى خدایان ما را به نیکى یاد کن و از آنها تبرک بجوى ! ما نیز تو را تصدیق مى کنیم و خداى تو را مى پرستیم . پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: من منتظر فرمان پروردگار هستم . در این هنگام سوره قل یا ایها الکافرون نازل شد و رسول الله به مسجد الحرام آمد در حالى که جمعى از سران قریش در آنجا جمع بودند، در بالاى سر آنها ایستاد و این سوره را تا آخر بر آنها خواند. آنها وقتى پیام این سوره را شنیدند. کاملا ماءیوس شدند، و حضرت و یارانش را آزار دادند

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">