تاریخی فرهنگی قرآنی

موضوعات قرآنی ؛ دینی و آموزشی : مطالب طبقه بندی شده جهت تحقیق ؛ جزوه ؛ کتاب و .....

تاریخی فرهنگی قرآنی

موضوعات قرآنی ؛ دینی و آموزشی : مطالب طبقه بندی شده جهت تحقیق ؛ جزوه ؛ کتاب و .....

مشخصات بلاگ
تاریخی   فرهنگی   قرآنی

آشنائی با تاریخ اسلام :
عبرت آموزی (و لقد اهلکنا القرون من قبلکم .... گذشته چراغ راه آینده است)
آشنایی با علوم و موضوعات قرآنی ( هدی و رحمه للمتقین)

کپی و تبدیل به جزوه و کتاب با اطلاع مجاز است .

معاویه و جفای اعراب در حق امام علی(علیه السلام)

خلفای بنی امیه و مروانیان

خلفای بنی عباس و علت سقوط

                       کپی و تبدیل به جزوه و کتاب با اطلاع مجاز است


خلافت قبیله ای


امت اسلامی پس از پیامبر(ص) در نخستین گام، برخلاف آموزه ها و دستورهای صریح، قرآن و فرمان پیامبر(ص) به شیوه جاهلی به انتخاب رهبران جامعه اقدام کردند و در شورایی از رهبران قبایل براساس انگیزه های قبیله ای، رهبرانی را برای جامعه برگزیدند. این گونه است که میان اوس و خزرج و قریش دعوا بر سر رهبری رخ می دهد و هر کسی مقامات قبیله ای خود را به رخ دیگر قبایل می کشد که در نهایت قبیله قریش پیروز این میدان می شود.


دامن زدن به اختلافات قبیله ای تعصبات جاهلی از اموری بود که در همان روزهای آغاز حکومت خلافت قبیله ای نمود پیدا می کند و ترور رهبران قبیله ای در دستور کار قرار می گیرد. در این دوره، تغییرات به قصد بازگشت به اصول جاهلی انجام می گیرد و در دوره عثمان این امر به شدت مورد تاکید و توجه است. از این رو افتخارات قبیله ای و نیز تعصبات عربی در برابر غیرعربی و تبعیض در تقسیم بیت المال دوباره زنده می شود.


در مدت اندکی، شرابخواری، زنبارگی، بزم های شبانه و برگزاری مراسم طرب و خنیاگری و مانند آن چنان در جامعه رواج می یابد که دیگر جز نام اسلام از حقیقت آن خبری نیست. لذا به سادگی با همه اصول اساسی اسلام به مخالفت می پردازند و پوستین وارونه اسلام را به تن امت اسلام می کنند


بنابراین، کشتن اهل بیت(ع) که در قرآن دست کم محبت و مودت ایشان فرض شده در دستور کار قرار می گیرد تا بدان وسیله به خداوند تقرب جویند و به بهشت درآیند. به این معنا که اگر ولایت ایشان به عنوان ولایت اطاعت حتی اگر مورد قبول امت اسلامی نبود، ولی مودت و محبت ایشان می بایست در دستور کار باشد، اما می بینیم که امت حتی به راحتی از این حکم درمی گذرند و نه تنها محبت نمی کنند بلکه با آتش زدن خانه و کشتن فرزند و تیرباران کردن جسد و اسب تاختن بر تن شهیدان اهل بیت(ع) دشمنی و خشم خود را نسبت به پیامبر(ص) و اهل بیت او اعلام می کنند.


پس از مدتی شرایط به گونه ای می شود که زندگی در جامعه اسلامی و تحت حکومت های باطل، به ذلت تبدیل می شود و عزت و کرامت آدمی تباه می شود. امام حسین (ع) به اشکال مختلف این معنا را بیان می کند و می فرماید مرگ با عزت و آزادگی بهتر است از زیستن با ذلت و حقارت یا این که مردن از ننگ و ذلت پذیری بهتر است یا این که مرگ با عزت، زندگی جاوید است و زندگی با ذلت و همراه با ظالمین چیزی جز مرگ نیست.
در این زمانه بازگشت به سوی جاهلیت است که مردم بنده و برده دنیا و جلوه های فریبنده آن هستند و دین لقلقه زبانشان است، تا جایی که گذران زندگی آنها پابرجا باشد، دین را نگهداری می کنند و زمانی که به بلا آزموده شوند، دینداران قلیل اند و حضرت امام حسین(ع) از مردم می خواهد تا به اصول اسلاما پیامبری بازگردند: من شما را به کتاب خدا و سیره پیامبر خدا فرامی خوانم، چرا که در جامعه شما سنت نبوی را از بین رفته و بدعت و فریبکاری را جایگزین آن کرده اند ولذا می کوشد تا امت را به اصلاح آورد و از فساد جاهلی رهایی بخشد: همانا قیام من برای اصلاح امت جدم بود و هدف مهم من امر به معروف و نهی از منکر است.
اما امت اسلام که انقلاب جاهلی کرده است پاسخ درخواست های ایشان را نمی دهد و گوشی برای پذیرش دعوت هایی چون آیا حمایتگری هست که از حریم اهل بیت پیامبر خدا حمایت کند؟ آیا فریادرسی هست که برای رضای خدا به فریاد ما برسد؟ آیا کمک کننده ای است که ما را برای مقابله با استبداد یاری دهد؟ وجود ندارد تا بشنود و پاسخ مناسب و شایسته ای دهد. (فرهنگ سخنان امام حسین(ع) و نیز الارشاد فی معرفه حجج الله ج 2 ص19)


بنابراین، می توان دریافت که با رحلت پیامبر(ص) امت چگونه به فساد و تباهی جاهلی دچار می شود و رهبران قبیله ای به عنوان خلافت پیامبر(ص) انقلاب جاهلی را رقم می زنند که هنوز هم آثار آن در جوامع اسلامی و بشری نمودار است و مشکلات امت اسلام هنوز هم حل نشده باقی مانده است.


تقابل دین با سنت پس از ارتحال پیامبرص


در گستره تحولات اجتماعى چه زمینه‏هایى بوجود آمده بود که باعث‏ شد تنها پنجاه سال پس از ارتحال پیامبرص حادثه‏اى با این ابعاد به وقوع بپیوندد؟ بالاتر از آن، چه عواملى باعث‏شد که جامعه آن روز در مقابل این حادثه بزرگ، واکنشى سرد، بى‏روح و کم اثر از خود بروز دهد؟


تا حدود سه سال بعد از قیام کربلا، حرکتى که مبین واکنشى جدى باشد مشاهده نمى‏شود، انگیزه وقایعى مثل واقعه حره و قیام کنندگان در مقابل آن چیز دیگرى بود که ارتباط مستقیمى با واقعه کربلا نداشت، از این رو غیر از قیام توابین تا سال‏ها بعد حرکتى جدى، که با انگیزه‏هاى خاص و دور از انگیزه‏هاى سیاسى نسبت‏به واقعه کربلا بروز کند، در جامعه انجام نگرفت، چنانچه در قیام مختار هم انگیزه‏هاى سیاسى بر انگیزه‏هاى دینى غالب بود


حال با توجه به این مقدمه این سؤال به صورت جدى مطرح مى‏شود که چه اتفاقى افتاد و چه شرایطى بر جامعه حاکم شد که بعد از پنجاه سال از وفات پیامبرص چنین واقعه‏اى رخ داد؟ واقعه‏اى که شاید بتوان ادعا کرد هیچ نظیرى در تاریخ بشریت ندارد و حادثه‏اى است که وجدان هر انسانى را متاثر مى‏سازد


از این رو لازم است‏حادثه‏اى با این اهمیت، از ابعاد مختلف بررسى شود.یکى از جنبه‏هایى که مى‏تواند به پاسخ‏گویى به این سؤال کمک کند بررسى تحولات ساختارى جامعه است که پس از بعثت پیامبر اکرم‏ص ایجاد شد. بررسى جوامع بشرى و تاریخ انبیا نشان مى‏دهد که همواره میان دین و سنت نوعى مقابله وجود داشته است.این معارضه در آغاز راه (در شروع بعثت و آغاز نهضت هر پیامبرى) خیلى قوى‏تر و شدیدتر است.


اگر به لحاظ اجتماعى، جامعه شبه جزیره عرب در عصر مقارن با بعثت پیامبراکرم‏ص بررسى شود، معلوم خواهد شد که این جامعه، جامعه‏اى است ‏با ساختار اجتماعى کاملا شکسته و غیر متمرکز و از لحاظ بافت اجتماعى در «قبیله‏» معنا پیدا مى‏کند. از نظر سیاسى هم ساختارى توسعه نیافته دارد و از حد یک نظام سیاسى کدخدا منشانه یا سید سالارى،


این گونه جوامع، معمولا پس از گذشت دروه‏هایى از زمان و به دلیل یک سرى اتفاقات این شانس را پیدا مى‏کنند که از رهگذر اتحاد قبیله‏اى به نظام‏هاى سیاسى پیشرفته‏ترى دست‏یابند، اما همیشه امکان رجعت‏ به نظام اجتماعى سیاسى پیشین قوى‏تر است تفکر دینى مردم مکه و مدینه و مناطق مرکزى شبه جزیره عربى و به بیان دیگر دین زمان ظهور پیامبر اکرم‏ص که قرآن از آن تعبیر به شرک مى‏کند، چنین وضعیتى داشت


آن‏ها با وجود این که اللهرا قبول داشتند به خدایان متعدد دیگرى هم معتقد بودند. و نمى‏توانند به یک نظام دینى و توحیدى را تجربه و تفکر توحیدى را هضم کنند (و این یک واقعیتى است). در همان منطقه مرکز شبه جزیره عربستان، حتى بعد از اسلام و با وجود آن همه پیام‏هاى توحیدى اسلام، در میان قبایل و طوایف بخش‏هاى داخلى نوعى گرایشات شرک‏آمیز و چندگانه پرستى دیده مى‏شود


به طور کلى به جهت‏ساختار اجتماعى، سیاسى و دینى این گونه جوامع، هم شرایط اجتماعى و هم نظام سیاسى و تفکر دینى، منبعث از مناسبات سنتى موجود در جامعه است و در واقع این سنت است که در این جوامع حرف اول را مى‏زند; به بیان دیگر سنت در میان اعضاى این جامعه به قدرى قوى است که نمى‏گذارد تحول عظیم و عمیقى به وجود بیاید و به اصطلاح یک جراحى بزرگ در جامعه صورت بگیرد. به طور خلاصه در این حالت‏سنت قوى‏تر سنت‏هاى قبلى را پس زده و جانشین آن‏ها مى‏شود.


تاریخ انبیاى بزرگ الهى نشان مى‏دهد که آنان به عنوان اصلاح‏گران و انقلابیون بزرگ با بسیارى از سنت‏هاى جامعه به مقابله برخاستند اما تقریبا همه توفیق چندانى نداشتند(هر چند در بلنداى تاریخ، انبیا انسان‏هاى موفقى بودند اما در عصر خودشان موفق به نظر نمى‏رسند)


البته بعضى از انبیا مثل حضرت موسى، حضرت داود، حضرت سلیمان و پیامبراکرم‏ص در دوره حیات خود موفقیت‏هاى نسبى داشته‏اند اما بعد از مرگشان شرایط براى باز گشت‏به سنت و ارزش‏هاى مضبوط در حافظه تاریخى و عرفى جامعه فراهم شده و جامعه با سرعت رجعت‏به ضد ارزش‏ها را شروع کرده است


این مطلب بر زندگى همه انبیاى الهى قابل تطبیق است و خاص پیامبر اسلام‏ص نیست.از همان لحظه مرگ پیامبرص مقابله سنت‏ با دین آغاز شد. بلافاصله پس از ارتحال آن حضرت ماجراى سقیفه بنى‏ساعده شکل گرفت که خود یکى از بارزترین جلوه‏هاى بازگشت ارزش‏هاى سنتى است. در سقیفه سنت‏برنده شد و آنان که درد دین داشتند در این واقعه و تحولات پس از آن، نتوانستند راه به جایى ببرند.


در آن عصر سه کانون در مدینه شکل گرفت: یکى از کانون‏ها، کانونى بود که در خانه زهراعلیها السلام شکل گرفت. کانون دیگر در سقیفه بنى ساعده و کانون سوم توسط جماعتى از مهاجرین ایجاد شد


گروه مهاجرین در فاصله اندکى به اصحاب سقیفه ملحق شدند و جناح‏هاى حاضر در سقیفه با تحریک احساسات سنتى جامعه موفق شدند برنامه را پیش ببرند. تعارض میان دین و سنت را به راحتى مى‏توان در خطبه‏هاى به جاى مانده از فاطمه س و در مواضع على‏بن ابى‏طالب‏ع دید. در سخنان حضرت زهراع دغدغه دین موج مى‏زند


از آن سو جناح مقابل دغدغه‏هاى سنت‏گرایى داشت و مواضع این جناح زمینه‏ساز احیاى بسیارى از سنت‏هاى سیاسى، اجتماعى و فکرى شد. با اتکاى به همان سنت‏ها یکى از جناح‏هاى حاضر در سقیفه بنى ساعده موفق شد قدرت را در اختیار بگیرد و در مقابل جناح دیگر، ظاهرا در پوشش دین به نحوى از سنت‏ها دفاع کند.


شاید اگر خوش بینانه به موضوع بنگریم در آن روزهاى آغازین و در آن سال‏ها نیت‏ها واقعا این نبوده که بخواهند با دین معارضه کنند; البته هر چند سقیفه آغاز راه بود اما هر چه از زمان تشکیل این مجمع دور شویم ابعاد این تعارض آشکارتر مى‏شود، اختلاف میان ابوبکر و عمر بر سر سیاستگذارى‏هاى اقتصادى، نوعى دعواى بین دین و سنت است


عمربن خطاب با اصرار از خلیفه اول در خواست مى‏کند سیاست‏هاى اقتصادى زمان رسول الله‏ص را که مبتنى بر تسویه بود کنار بگذارد، اما ابوبکر بر همان سیاست‏ها اصرار مى‏ورزد


بعد از ابوبکر عمر با طرح فضیلت مجاهدان بدر و احد بر سیاست‏هاى تفضیلى پا فشارى مى‏کند و با کنار گذاشتن سیاست‏هاى اقتصادى پیامبرص سیاست‏هاى جدیدى را در پیش مى‏گیرد; سیاست‏هایى که به کلى با تعالیم قرآن و سنت رسول الله‏ص در تعارض است .خلیفه دوم به جز سیاست‏هاى تبعیضى اقتصادى، سیاست‏هاى تفضیلى قومى را نیز در دستور کار دولتش قرار داد. در مجموع مى‏توان گفت‏خلیفه دوم شخصیتى تفضیل‏گرا بود و این سیاست را با توجه به باور داشت‏هاى سنتى‏اش (که ارتباطى به اسلام ندارد) بر جامعه اسلامى تحمیل کرد.


این سیاست‏ها تاثیرات تعیین کننده‏اى بر جامعه اسلامى گذاشت و شاید بتوان ادعا کرد که به کلى جامعه را در مسیرى دیگر قرار داد; مسیرى که بستر ساز احیاى سنت و باز سازى نقش آن در تحولات اجتماعى شد


انحراف‏هایى که در تاریخ اسلام به وجود آمد بیشتر از همین جا شروع شد. دغدغه‏هاى على‏بن ابى‏طالب‏ع هم همین گونه نگرانى‏ها بود، اصلا حکومت‏براى آن حضرت آن قدر ارزش نداشت که بخواهد دغدغه حکومت داشته باشد. به هر حال سیاست‏هاى تفضیلى‏ عمر موجب احیاى سنت‏هاى جاهلى شد و جامعه به سرعت ‏به سمت ‏سازمان جدید و یک نظام طبقاتى حرکت کرد. تفکر سنت‏گرا که در نظامى رتبه بندى شده و طبقاتى شکل گرفته است، نمى‏تواند اندیشه مبتنى بر تسویه را بفهمد


از این رو، کسانى چون عمربن خطاب به واقع با استناد به سنت نمى‏توانستند نظام مبتنى بر تسویه را درک کنند; آن‏ها در جامعه‏اى رشد کرده بودند که به موجب سنت‏هایش این نظام تفضیلى قابل توجیه بود. اقتصاد یکى از شئون اجتماعى است که سیاست‏هاى تبعیضى و تفضیلى بهتر از هر جاى دیگر خود را نشان مى‏دهد، اما چنان که گفته شد سیاست‏هاى تفاوت طلبانه خلیفه دوم منحصر در مسائل اقتصادى نبود.


یکى دیگر از نمادهاى سنت‏گرایى، سیاست‏هاى تبعیضى قوم مدارانه است. بر هر آشناى به قرآن و سیره پیامبرص واضح است که در اسلام برهویت و حریت انسان به عنوان انسان تاکید مى‏شود و وابستگى‏هاى نژادى، قومى، رنگ، زبان و امثال آن تاثیرى بر این موضوع ندارد. وقتى خلیفه دوم به خلافت رسید با توجه به همان زمینه فکرى چندین بخشنامه خیلى مهم صادر کرد که همه این بخشنامه‏ها جنبه قومى و قومیت گرایى دارد


براساس بعضى از این دستور العمل‏ها مثلا ورود اعاجم به مدینه ممنوع شد و آنان از بعضى امتیازات اجتماعى که به موجب قرآن از آن برخوردار بودند، محروم شدند. مجموعه این گونه سیاست‏ها زمینه را براى بازگشت‏به نظام ازرشى گذشته و سنت‏هاى عربى قبل از اسلامى فراهم کرد


روند گرایش به سنت در زمان خلافت عثمان تشدید شد. نکته در خور توجه این است که جامعه، آن هم جامعه عصر صحابه، همه این تحولات را به راحتى مى‏پذیرد و به جز اعتراضات بعضى از اصحاب على‏بن ابى‏طالب‏ع به‏طور کلى مخالفتى با این روند در جامعه وجود ندارد


همه خوانده بودند که: «یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثى و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اکرمکم عندالله اتقاکم‏» اما افراد اندکى معناى آیه را فهمیدند و دست‏به اعتراض زدند. على‏بن ابى‏طالب‏ع و بعضى از اصحاب آن حضرت در مدینه با این سیاست‏ها به مخالفت‏برخاستند. شاید به همین دلیل بود که نگاه غیرعرب (اعاجم) متوجه على‏ع شد


به نظر مى‏رسد ریشه علاقه ایرانى‏ها یا به‏طور کلى اعاجم به ایشان از همین زمان شروع شد; یعنى زمانى که سیاست‏هاى تفضیلى مبتنى بر سنت در مدینه شکل گرفت و گسترش یافت. موضع‏گیرى على‏ع ریشه در تفکرات و اندیشه‏هاى دینى او داشت، در واقع او علمدار دین‏باورى در مقابل سنت‏باورى بود.


در قضیه ترور خلیفه دوم و ماجراى قتل هرمزان، على‏ع خواستار قصاص عبیدالله بن عمر شد. از همین زمان نگاه ایرانى‏ها متوجه امام شد و به آن حضرت تمایل زیادى پیدا کردند (به راحتى مى‏توان نشانه‏هاى گرایش ایرانیان به تشیع و على‏ع را در حوادث مدینه این عصر جست‏وجو کرد). البته دوره خلافت امام و بازگشت‏به سیاست‏هاى تسویه‏اى زمان رسول‏الله ‏ص نیز طبعا توجه ایرانى‏ها و غیر عرب‏ها را به على‏بن ابى‏طالب‏ع بیشتر کرد


بسیارى از صحابه هم به دلیل عدم برخوردارى از بینش عمیق نسبت ‏به تعالیم اسلام و به دلیل منافعشان، همسو و هم جهت ‏با سیاست‏هاى خلفاى دوم و سوم عمل کردند


در دوره خلافت عثمان بازگشت ‏به سنت‏ها کاملا تشدید شد به نحوى که مى‏توان ادعا کرد این سنت‏ بود که بر جامعه حکومت مى‏کرد نه دین; و به این ترتیب جامعه به سرعت از آموزه‏ها و آموزش‏هاى دینى فاصله گرفت و در این جنگ و جدال میان سنت و دین، سنت ‏برنده شد


اتفاقاتى هم که بعد از کشته شدن عثمان افتاد و به خلافت على‏بن ابى‏طالب‏ ع منجرشد، بسیار قابل توجه است. به روشنى مى‏توان جدال میان سنت و دین را طى چهار سال و اندى در دوران خلافت على ‏بین ابى‏طالب‏ع مشاهده کرد;دوره‏اى که در واقع عصر اوج مقابله دین و سنت است. این جریان‏هاى سنت‏گرا که نمى‏توانستند شان و موقعیت دینى على ‏بن ابى‏طالب را تحمیل کنند با همه قدرت و همت‏به مقابله با امام برخاستند.


اتفاقات عصر امام، اتفاقاتى بود که به واسطه تعارض سنت و دین قابل پیش‏بینى بود. جریان‏هاى مختلفى که اندیشه‏هاى سنت‏گرا را در قالب‏هاى مختلف هدایت مى‏کردند به مقابله و حتى مقاتله با على‏بن ابى‏طالب‏ ع که انسانى دین‏مدار و اصول گرا بود برخاستند. با اندک دقتى در شعارها و سخنان رهبران هر یک از جریان‏ها به‏خوبى مى‏توان علایق نت‏باورانه آن‏ها را شناسایى کرد


جریان سنت‏گرایى که در عصر پیامبر ص لطمه خورده بود پس از احیاى مجدد در عصر خلفاى دوم و سوم با قوت و قدرت تمام به مقابله با دین برخاست و با توجه به وسعت و عمق علایق سنتى توانست در کوتاه‏مدت در میدان مقابله با دین پیروز شود


سنت، بسترهاى مناسب و شخصیت‏هاى مدافع خود را به راحتى مى‏یابد; زمانى در قیافه عثمان‏بن‏عفان ظهور کرد، چندى بعد زبیربن‏عوام و طلحة‏بن‏عبدالله و اندک‏زمانى پس از آن معاویة‏بن‏ابوسفیان و فرزندانش که خود را شراة و جان فدایان دین معرفى مى‏کردند، علم سنت را بر دوش کشیدند


على‏ع با همه توانمندى‏ هاى نشئت گرفته از باورهاى دینى توانست در طرح کوتاه‏مدت مقابله دین و سنت، پیروز از میدان به در آید. وقتى معاویه به قدرت رسید شرایط فراهم بود که سنت‏ با تمام توان خودش در عرصه جامعه ترک‏تازى بکند و شرایط را به نفع خود برگرداند. دوره خلافت معاویة‏بن ‏ابوسفیان که حدود بیست‏سال به طول انجامید، کوشش‏هایى است همه جانبه از لحاظ سیاسى، فرهنگى ونظامى براى احیاى سنت، منتها در پوشش‏هاى دینى (چون دین حرف اول را مى‏زد و همه خود را دیندار و پیرو دین مى‏دانستند، طبعا نمى‏توانستند این پوشش دین را بردارند)


اگر کسى با تاریخ جاهلیت و ارزش‏هاى عرب جاهلى آشنا باشد به خوبى مى‏داند که همان باورها و اعتقادات عرب جاهلى دوباره در این قیافه‏ها ظهور کرد و یک بار دیگر، سنت‏با تمام قوا به عرصه عمل اجتماعى آمد و ابولهب‏ها، ابوجهل‏ها و نصربن‏حارث‏ها در قیافه کسانى چون معاویه، یزید، عبدالملک و دیگران زنده شدند.


در این عصر بسیارى از نهادها و بنیادهاى تاسیس شده توسط پیامبرص از درون تهى شد و اگر قالبى از این نهادها باقى ماند آن را نیز از محتوا خالى کردند; مثلا اگر مسجد زمان رسول‏ص وسلم محل فعالیت‏بود، در عصر معاویه، از سوى حاکمیت‏حرکتى خزنده و محسوس آغاز شد تا مسجد را از نقش‏هاى متعددى که در زمان پیامبرص به آن محول شده بود، خالى سازد و اگر تعدد نفس مسجد موجب حضور فعال و با نشاط توده مردم در صحنه‏هاى سیاسى مى‏شد، حاکمیت آن را بر نمى‏تابید


 مسجد زمان پیامبرص جامع همه فعالیت‏ هایى بود که بر عهده حکومت‏ هاست، اما پس از حاکمیت‏بنى‏امیه با این زمینه تبلیغاتى که مسجد جاى عبادت خداست و در این مکان مقدس فقط خدا باید عبادت شود به تدریج نقش‏هاى متعدد مسجد از آن گرفته شد و با چنین توجیهات فریبنده‏اى، مردم صحنه حضور اجتماعى خویش را از دست دادند


مسجدى که در زمان پیامبرص پایگاه مشترک اجتماعى بود و مردم به دلایل مختلف خود را نیازمند آن مى‏دیدند، به تدریج ‏به محلى تبدیل شد که فقط باید در آن عبادت کرد، یعنى خالى کردن مسجد از محتواى اصلى و پرکردن آن با بینش‏هاى سنت گرایانه. البته بنیادى را که رسول الله‏ص ریخته بود آن قدر استوار و قوى بود که بعضى از نقش‏هاى مسجد حتى تا زمان ما نیز ادامه پیدا کرد.


معمولا قدرت دنبال این است که سنت متناسب با ایده‏آل‏ها و آرمان‏هاى خودش را پیدا کند، چون خیلى راحت مى‏تواند با سنت کنار آید تا با دین. مجموع این تحولات که در برخورد سنت ‏با دین به وجود آمد، جامعه را به نقطه‏اى رساند که دیگر برایش اهمیت نداشت چه اتفاقى ممکن است‏ بیفتد


بسیارى از قداست‏ها از بین رفت و مرد، شرایط اجتماعى به نحوى فراهم شد که همان اتفاقاتى که ممکن بود در جاهلیت اتفاق بیفتد و هیچ واکنشى را به دنبال نداشته باشد، در دوره اسلامى هم امکان وقوع یافت


آن قدر سیطره سنت‏بر جنبه‏هاى مختلف حیات اجتماعى - سیاسى جامعه زیاد شد که حتى اکثر صحابه رسول الله‏ص بیشتر متمایل به علایق سنتى شدند تا آن دغدغه‏هاى دینى. مجموعه این عوامل در سال 60 و 61 ق کار را به جایى رساند که بنیان‏هاى دین باورانه جامعه به کلى سست‏شد و زمینه براى وقوع هر اتفاقى فراهم گردید


از این رو شاید بتوان گفت ‏حادثه کربلا، حادثه‏اى است که محصول و معلول شرایط طبیعى زمانش بود. مقابله با چنین شرایطى چنان قربانیانى را مى‏طلبید; در غیر این صورت در این تقابل هولناک دین نمى‏توانست از معرکه پیروز بیرون آید. صحنه کربلا کوششى بى‏ مانند بود براى تعیین تکلیف تقابل دین و سنت، و هنر حسین‏ بن على‏علیهما السلام این بود که توانست پس از حدود پنجاه سال میدان ‏دارى سنت، یکبار دیگر شرایط را براى ورود دین به صحنه حیات معرفتى، اجتماعى و سیاسى جامعه فراهم آورد.


                                                       خلافت ابوبکر


درسال 11هجری ، هنوز جسد مطهر پیامبر(ص) به خاک نسپرده بودند که برسرجانشینی او توطئه ای ازپیش تعیین شده رخ داد درغیاب علی(ع) که مشغول کفن و دفن ، بود در محلی سقفداربه نام سقیفیه مهاجرین و انصار و بدون حضور فردی از بنی هاشم گردآمدند و به بهانه عدم محبوبیت علی(ع) و قاتل بزرگان و دشمنان در جنگها و غزوات پیامبر وجوانی او،ابوبکررا تعیین کردند که نقش عمر در تعیین و بعد ها حمایت و تبلیغ بیعت برای او بسیار موثر بود


بطورکلی حدیث غدیرو منزلت و ثقلین رابه فراموشی سپردند و غیراز عمار،سلمان،ابوذر،مقداد،زبیر،عباس وخالدبن سعید کسی طرف علی(ع) نیامد اینها معتقد بودند امامت ازطرف خدا تعیین و امام مانند پیامبر بایستی معصوم باشد و جانشینی محمد(ص) در غدیر خم از طریق وحی بوده .


ازآنجا که اولین فردی بود که معراج پیامبر را تصدیق کرد به ابوبکر صدیق مشهور گردید . سلمان قضایای سقیفه را میخواهد برای علی(ع) تعریف کند که خود امام علی (ع)می فرمایند:آن پیر مردی که از منبر بالا می رفت و چهره ای زشت و عصائی در دست داشت دیدی؟ آن ابلیس بود و این مطلب را پیامبر برایم تعریف کرده بود.عمر با تهدید و تحریک به گرفتن بیعت برای خلیفه اول مشغول است حتی از تعدادی از بنی هاشم هم بیعت میگیرد و به علی(ع) هم به پیروی از بنی هاشم پیشنهاد بیعت می دهد و قول می دهد که بعد از ابابکر، وی را به خلافت برساند و به لیاقت و فضیلت او اقرار می نماید


علی(ع) اورا نصیحت کرده و هشدار میدهد و یادآور سفارش پیامبر می سازد و او را نا امید می کند .پدر ابوبکر وقتی سن علی را بهانه برای انتخاب ابوبکر میشنود به کنایه که من پدر ابوبکرم و سزاوارترم معترض میشود.


ماجرای سقیفه سر آغاز کژرویهایی بود که پس از آن در امت اسلام پدیدار گشت و اهل بیت را فراموش ،افکار جاهلیت و پوسیده حاکم میشود و مردم را گیج و سر در گم و منحرف میسازند.ابوبکر و عمر با اعلام اینکه قرآن ما را کفایت میکند از نقل و نوشتن احادیث پیامبر جلوگیری و عمر طی بخشنامه ای به تمام مناطق اسلامی نوشت هر کس حدیثی از پیامبر(ص) را نوشته باید از بین ببرد)کنزالعمال ج 5 )


یکی از یاران معروف پیامبر میگوید : هنگامی که عمر ما را به سوی عراق روانه کرد خود نیز مسافتی را با ما طی کرد در راه به ما توصیه کرد شما به منطقه ای میروید که مردم آنجا فضای مساجد را با تلاوت قرآن پر کرده اند و آنها را به حال خود بگذارید وقتی به او میگویند حدیثی نقل کنید جواب دادند خلیفه ما را از نقل حدیث باز داشته. زمانی که علی(ع) را دست بسته نزد ابوبکر میبرند قبل از پاسخ ابوبکر از سوال علی که چرا بدین گونه مرا اینجا آورده اید،


عمر می گوید: ترا بدینجا آوردیم که با خلیفه رسول خدا بیعت کنى !على (ع ) فرمود :اگر با منطق و استدلال سخن بگوئید بهتر است پس اول بمن بگوئید که رمز موفقیت و غلبه شما به گروه انصار در سقیفه چه بوده و به چه منطقى آنها را قانع و مجاب کردید؟ عمر گفت به دلیل برترى قریش بر سایر قبائل عرب و به علت امتیاز مهاجرین بر انصار و از همه مهمتر به جهت قرابت و نزدیکى که به شخص پیغمبر (ص) داریم


على (ع ) فرمود :همه میدانند که من از تمام عرب به پیغمبر نزدیکترم زیرا پسر عم و داماد او و پدر دو فرزندش میباشم.عمر که یاراى جوابگوئى در برابر این منطق نداشت گفت هرگز از تو دست بر نمیداریم تا بیعت کنى.


على (ع) فرمود :خوب با یکدیگر ساخته‏اید امروز تو براى او کار میکنى که او خلافت را به تو برگرداند بخدا سوگند سخن ترا قبول نمیکنم و با او بیعت نمى‏نمایم زیرا او باید با من بیعت کند سپس روى خود را متوجه مردم نمود و فرمود : اى گروه مهاجرین از خدا بترسید و سلطه و قدرت پیغمبر( ص ) را از خاندان او که خدا قرار داده است بیرون نبرید بخدا سوگند ما اهل بیعت به این مقام از شما سزاوارتر یم و شما از نفس خود پیروى نکنید که از راه حق دور میافتید .


اعتراض بعضى از صحابه به ابوبکر: چون خلافت ابوبکر استقرار یافت عده معدودى از صحابه در روز پنجم رحلت پیغمبر (ص ) متفقا در مسجد حضور یافتند و به نصیحت ابوبکر پرداختند،ابتداء ابوذر غفارى پس از حمد خدا خطاب به ابوبکر کرد و گفت: اى ابوبکر منصب خلافت را از على ع گرفتن موجب نافرمانى خدا و رسول میباشد.


پس از ابوذر،سلمان و خالد بن سعد فضائل على ع و شایستگى او را به مقام خلافت به زبان آوردند و ابوبکر را از این مقام غاصبانه بیمناک نمودند،آنگاه رو به مهاجرین و انصار کرده و گفتند :بخاطر هوى و هوس خود با دین و مذهب بازى مکنید


سپس خالد به ابوبکر گفت که بیعت انصار با تو به تحریک عمر و در نتیجه اختلاف دو طایفه اوس و خزرج انجام شده نه به رضا و رغبت خود آنها و چنین بیعتى چندان ارزشى نخواهد داشت.


ابو ایوب انصارى و عثمان بن حنیف و عمار یاسر نیز بپا خاسته و هر یک در فضل و شرف و برترى و حقانیت على ع سخن‏ها گفتند و از فداکارى‏ها و جانبازیهاى او در غزوات یاد آور شدند بطوریکه ابوبکر تحت تأثیر سخنان اصحاب و یاران على ع پریشان و آشفته خاطر شد و از مسجد خارج گردید و بمنزل خود رفت و براى مسلمین بدین شرح پیغام فرستاد:اکنون که شما را بر من رغبتى نیست دیگرى را براى خلافت انتخاب کنید.


عمر چون اندیشه و اراده ابوبکر را متزلزل دید فورا به سراى وى شتافت و در حالیکه آشفته و غضبناک بود با او صحبت نمود و مجددا وى را به مسجد آورد و براى اینکه نیروى هر گونه مجادله و بحث را از مردم بگیرد دستور داد گروهى با شمشیرهاى برهنه در طرفین ابوبکر حرکت کنند و اجازه ندهند که کسى وارد گفتگو با ابوبکر شود . ابوبکر در تقسیم بیت المال تقریبا همانند زمان پیامبر عمل میکند،


در زمان ابوبکر به تحریک عمر برای گرفتن بیعت از علی(ع) باعث آزار و اذیت حضرت زهراء(س) تا مجروح شدن و شهادت آن بانو میشود .عمر به علت خشونتی که داشت بارها ابوبکر را که در مقابل حوادث ومسائلی که پیش می آمد، و ابوبکر کم می آورد و عذر می طلبید، مورد سرزنش و اهانت قرار میداد ، یکباروقتی ابوبکر خطاب به علی که من اینکاره نیستم و مرا چه به حکومت،عمر در اوج عصبانیت می گوید کاش غلامت، سالم را به خلافت بر می گزیدم.


خلاصه اینکه ابوبکر دائم المعذور بود ولی عمر سماجت داشت تا دوره ابوبکرپیر پایان یابد و نوبت به خودش برسد. دشمنی عایشه با علی(ع) و فاطمه(س) بعد از عمر ، در برخوردها و حوادث کاملا مشهود بود، بخصوص زمانی که فاطمه(س)، حضور ابوبکر و عمر و عایشه را برای فریب مردم و به ظاهر دلجوئی ، بر بستر بیماری نپذیرفت و تشییع جنازه که شبانه و به طور مخفی انجام شد، به همین دلیل بود.


روابط امام با ابوبکر خیلی سرد بود، فقط زمانی که وی در حل مسئله ای درمانده میشد دخالت میکرد و رفع مشکل مینمود .سعد بن عباده وقتی بیعت نکرد سر به نیست شد،یاران ابوبکر بعد شایعه کردند چون بیعت نکرد جنیان او را کشتند


معاویه هم به علی نامه نوشته و اظهار میدارد تو به علت حسادت بیعت نکردی و ستم می کنی و امام پاسخ میدهد: به خدا خواستی نکوهش کنی و رسوا سازی، ولی مرا ستودی و خود را رسوا نمودی. با انتخاب ابوبکر عده ای از مسلمانان بخصوص آنهائی که تازه به اسلام گرویده بودند رویگردان شدند که بعد از مدتی ابوبکر مرتدین را با فرماندهی خالد بن ولید مغلوب ساخت.ابوبکر دختر خود را به عقد پیامبر در آورده بود که باعث پیوند کثیری به اسلام شده بود.


امام با ابوبکر عهد و پیمانی بستند به رعایت احکام اسلام و سنت رسول ، و قرار گذاشتند که، حل اختلاف و تقسیم زکوه با ابوبکر و علی(ع) عهده دار مکاتبات و رسیدگی به امور اسیران جنگی باشد.روشنفکران از اهل سنت کاملا قبول دارند که علی به خاطر حفظ وحدت با ابوبکر کنار آمد در حالیکه خود را احق میدانست. ابوبکربعد از15روزبیماری درگذشت ونزدیک 3سال خلافت کرد .


سخنان علی(ع) در نهج البلاغه


در مورد ابوبکر: آگاه باشید به خدا سوگند ابوبکر جامه خلافت را بر تن کرد در حالی که میدانست جایگاه من نسبت به حکومت ، چون محور آسیاب است به آسیاب ،که دور آن حرکت میکند.ابابکر بارها گفت رهایم کنید زیرا من بهتر از شما نیستم مرا با قریش چه کار ؟


به خدا سوگند آن زمان که کافر بودند با آنها جنگیدم و اکنون که مکر میکنند به خاطر پویائی اسلام شکیبائی پیشه میگیرم در حالی که خار در چشم و استخوان در گلویم مانده،و با دیدگانم میبینم که میراث مرا به غارت میبرند.شگفتا ؛ ابابکر در حیات خود از مردم می خواست عذرش را بپذیرند ، چگونه به هنگام مرگ ،خلافت را به عقد دیگری درآورد؟


فتوحات : پیامبر زمینه توسعه و گسترش اسلام را با نامه به پادشاهان و تبلیغ و آگاهی دادن دربرنامه داشتند و به هنگام تهدید از جانب آنان برای خنثی کردن در حمله پیش دستی میکردند و بعد ازفتوحات سعی در هدایت و تبلیغ اسلام وتاثیرآن در زندگی مردم بود و به علت تبعیض موجود، اسلام را با آغوش باز میپذیرفتند.


ابوبکر دستور دادتا به فتوحات زمان پیامبر ادامه داده و خیلی سریع سراسر شام و عراق را فتح نمود، هراکلیوس امپراطور روم شرقی مقاومت نکرد و ازسپاه خالد فرصت خواست و به دادن مالیات و هدیه کنار آمد که بعد ها توسط عمراین مصالحه شکسته شد و به تصرف اسلام درآمد باتصرف شام مرکزی زمینه برای حمله به آسیای صغیرفراهم شد :ارمنستان ،گرجستان و....و ازآنجا هم به قسمتی ازشمال ایران و عراق ؛پیروزی هائی بدست آورد.


اسلام غاصبین خلافت ؟ سعد اشعری می گوید: روزی با شخص مخالفی صحبتی در میان آمدکه: «آیا ابوبکر و عمر از روی رغبت اسلام آوردند یا به زور و اکراه؟»من فکر کردم که اگر بگویم از روی جبر بود کار به کارد و خنجر می رسد و اگر بگویم از روی میل بود، می گوید کافر بعد از ایمان، کافر محسوب نمی شود، پس با او مدارا کردم و کاری را بهانه کردم و جواب را به وقت دیگری موکول کردم. تا به درب خانه امام حسن عسکری ع رسیدیم


وقتی به درون خانه رفتیم، امام حسن عسکری را دیدیم که نشسته بود و بر دست راستش پسری ایستاده که گوئی ماه بدر است. سلام کردیم و جوابی از روی محبت و اکرام شنیدیم. احمد با رخود را بر زمین نهاد و امام حسن عسکری ع کاغذی در دست داشت و نگاه می کرد و در زیر هر سوال جوابی می نوشت.


سپس به آن پسر گفت: این ها ، هدیه های دوستان و موالیان است، در آن نگاه کن»او فرمود: اینها به کار نمی آید چرا که حلال به حرام ممزوج شده است. همه کیسه ها را بیرون می آورد و عیب هر یک را می فرمود.


در آخر فرمود: اینها را ببر و به صاحبانش برسان.و آن جامه ای که فلان پیرزن بدست خود رشته و بافته است کجاست؟پس احمد آن را بیرون آورد و آن جامه مورد قبول واقع شد. سپس امام حسن عسکری ع رو به من کرده و فرمود: مسائل خود را از پسرم بپرس که جواب درست و صحیح می گوید چون من خواستم که عرض کنم، حضرت صاحب الامر عج قبل از اینکه چیزی بپرسم فرمود:


«چرا به آن مخالف نگفتی که ،اسلام آن دو از روی طمع بود ،چرا که ابوبکر و عمر ، از کاهنان شنیده بودند که محمد ص، مالک شرق و غرب خواهد شد پس به طمع آنکه هر یک صاحب ملکی شوند و صاحب حکومت گردند اظهار اسلام کردند و چون دیدند که پیغمبر خدا ولایت به ایشان نداد و نمی دهد تصمیم گرفتند که آن حضرت را از روی شترش بیندازند و به قتل برسانند


پس جبرئیل ع آمد و پیامبر ص را از تصمیم آنان آگاه کرد و یک یک آنها را نام برد. در آن هنگام که آنها کمین کرده بودند، پیامبر ص فرمود: بیرون بیائید که قصد شما را جبرئیل به من خبر داده است


مناظره امام علی با ابوبکراز(مرحوم طبرسى)


على (ع)فرمود اینکه گفتى پیغمبر فرموده است خداوند امت مرا به گمراهى جمع نکند آیا من نیز از این امت بودم یا خیر؟ ابوبکر : بلى- سلمان و عمار و ابوذر و مقداد و سعد بن عباده و جمعى از انصار که با او بودند آیا از امت بودند یا نه؟- بلى


پس چگونه حدیث پیغمبررا دلیل خلافت خود میدانى در حالیکه اینها با خلافت تو مخالف بودند؟ ابوبکر گفت من از مخالفت آنها خبر نداشتم مگر پس از خاتمه کار و ترسیدم که اگر خود را کنار بکشم مردم از دین برگردند! - فرمود : کسى که متصدى چنین امرى میشود چه‏خصوصیاتى باید داشته باشد؟ ابوبکر گفت: خیر خواهى و وفا و عدم چاپلوسى و نیک سیرتى و آشکار کردن عدالت و علم بکتاب و سنت و داشتن زهد در دنیا و بیرغبتى نسبت به آن و ستاندن حق مظلوم از ظالم و سبقت(در اسلام) و قرابت با پیامبر


- فرمود ترا بخدا اى ابوبکر این صفاتى را که گفتى آیا در وجود خود مى‏بینى یا در وجود من؟! - فرمود آیا دعوت رسول خدا را من اول اجابت کردم یا تو؟


آیا سوره برائت را من بمشرکین ابلاغ کردم یا تو؟ آیا در موقع هجرت رسول خدا من جان خود را سپر آن حضرت کردم یا تو؟- فرمود آیا در غدیر خم بنا بحدیث پیغمبر ص من مولاى تو و کلیه مسلمین شدم یا تو؟ آیا در آیه زکوة (انما ولیکم الله...) ولایتى که با ولایت خدا و رسولش آمده براى من است یا براى تو؟ آیا حدیث منزلت درباره من یا تو؟ آیا رسول خدا ص در روز مباهله مرا با اهل و فرزندم براى مباهله مشرکین (نصارا) برد یا ترا با اهل و فرزندانت؟


 آیا آیه تطهیر در مورد من و اهل بیتم نازل شده یا ...؟ آیا در روز کساء من و اهل و فرزندم مورد دعاى رسول خدا بودیم یا تو؟ آیا (در سوره هل اتى) صاحب آیه: یوفون بالنذر و یخافون یوما کان شره مستطیرا منم یا تو؟ آیا توئى آن کسى که در روز احد او را از آسمان جوانمرد خواندند یا من؟ آیا توئى آنکه در روز خیبر رسول خدا پرچمش را بدست او داد و خداوند بوسیله او (قلعه‏هاى خیبر) را گشود یا من؟


آیا تو بودى که از رسول خدا و مسلمین با کشتن عمرو بن عبدود غم را زدودى یا من؟ آیا آن کسى که رسول خدا او را براى تزویجدخترش فاطمه برگزید و فرمود خدا او را در آسمان براى تو تزویج کرده است منم یا تو؟ آیا منم پدر حسن و حسین دو نواده و ریحانه پیغمبر آنجا که فرمود آندو سید جوانان اهل بهشتند و پدرشان بهتر از آنها است یا تو؟


 آیا برادر توست که در بهشت بوسیله دو بال با فرشتگان پرواز میکند (جعفر طیار) یا برادر من؟ آیا منم که رسول خدا ص بعلم قضا و فصل الخطاب دلالت نمود و فرمود على اقضاکم یا تو؟ آیا منم آن کسى که رسول خدا به اصحابش دستور فرمود بعنوان امارت مومنین به او سلام دهند یا تو؟ آیا از نظر قرابت به رسول خدا من سبقت دارم یا تو؟ آیا رسول خدا براى شکستن بتهاى‏طاق کعبه ترا روى دوش خود قرار داد یا مرا؟ آیا رسول خدا درباره تو فرمود که تو در دنیا و آخرت صاحب لواى من هستى یا درباره من؟


آیا پیغمبر موقع مسدود کردن در خانه جمیع اهل بیت خود و اصحابش به مسجد در خانه ترا باز گذاشت یا در خانه مرا؟ابوبکر گفت بلکه در خانه ترا و از آنجا که ابوبکرراستگو بود سوالات را به درستی تصدیق کرد و گریست و از علی تا فردا فرصت خواست و عمر متوجه شد و او را منصرف کرد و گفت گول سحر بنی هاشم را نخور که آنها در جادو متبهرند


ابوبکر به هنگام مرگ برای جانشینی خود خواست نامه ای بنویسد که بیهوش شد وقتی به هوش آمد عثمان اسم عمر را نوشته بود و ابوبکر آنرا تصدیق کرد. او به هنگام احتضار شدیدا از عدم احترام به خانه فاطمه(س) - پذیرش خلافت و نسپردن به عمر - و سوزاندن ایاس ( الفجاه ) پشیمان بود ( تاریخ طبری ج 3 و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 2. احتجاج ج 1 )


                                                              خلافت عمر


ابوبکر پس از دو سال و چند ماه خلافت ،بیمار شد و به پاس زحماتى که عمر در مورد تثبیت خلافت او متحمل شده بود او نیز زمینه را براى خلافت عمر ،بعد از خود را آماده کرد و مخالفین را نیز قانع نمود، سال13 قمری ابوبکر با مشورت با طلحه و عثمان و عبدالرحمن عوف ، عمربن خطاب را به خلافت تعیین میکند، و پس از دفن ابوبکر، عمر به مسجد رفت و مردم را از خلافت خود آگاه ساخته و از آنها بیعت گرفت و بغیر از على (ع)که از بیعت او خودارى کرده بود بقیه مسلمین خواه ناخواه با او بیعت نمودند و در این مدت دائما با دو کشور بزرگ ایران و روم در حال جنگ بود


عمر دائما به ابوبکر میگفت:تا از على بیعت نگیرى پایه‏هاى تخت خلافت تو مستقر و ثابت نمیباشد بنابر این مصلحت اینست که او را احضار نمائى و از وى بیعت بگیرى تا سایر بنى‏هاشم نیز به پیروى از على(ع) بتو بیعت نمایند


ابوبکر دستور داد خالد بن ولید به اتفاق چند نفر از جمله عبد الرحمن بن عوف و خود عمر به سراى على (ع )شتافته و درب را کوبیدند و آواز دادند که براى جلب آن حضرت به منظور بیعت با ابوبکر آمده‏اند،على(ع) قبول نکرد و خالد و همراهانش را از ورود بمنزل ممانعت فرمود خالد بن ولید همراهانش را دستور داد که با زور وارد منزل شوند آنها نیزنیمى از درب را کندند و وارد منزل شدند


با اینکه عمر از اولین افرادی است که دست بیعت در غدیر خم به علی(ع) داد ولی دائما برای گرفتن بیعت ، فاطمه(س) را کتک و آزار رسانده بود و در نهایت باعث شهادت آن بانوی گرامی شد. در تقسیم بیت المال و غنائم تبعیضقائل می شد،عرب را برعجم،مهاجر را بر انصار، ،آزاد را بر برده. بدین ترتیب بنیان گذار اختلاف طبقاتی بود.علی بارها به هنگام درماندگی عمر درحکم قضائی دخالت میکرد


عمر بیش از 92 مورد حلال یا حرام خدا راتغییر داد (صیغه،اذان: حی علی خیرالعمل،نمازشکسته در منی و طواف نساء در عمره... ). عمرطی بخشنامه ای کتابت احادیث پیامبر را متوقف کرد و کعب الاحبار و ابوهریره و عمرو عاص به نقل احادیث جعلی جهت بزرگ کردن ابوبکر و عمر در مقابل فضیلت علی پرداختند و قصه خوانی را به جای نقل حدیث ،از یهود و داستان پیامبران پیشین را رواج داد عمر بیش از همه خلفا علاقمند به فتوحات بود زیرا علاوه بر گسترش اسلام، منبع درآمد بود


عمر پس از تسلط بر اوضاع، نخستین اقدامش عزل خالد و برای گرفتن بیعت از ابوسفیان ،فرزندش معاویه را به حکومت شام منصوب میکند و روم شرقی را که با ابوبکر مصالحه کرده بودندبه وسیله سپاه ابوعبیده فتح میکند.


عمروبن عاص بدون اجازه عمر به مصر که وضعیت آشفته ای داشت و به دو گروه قبطی و رومی تقسیم میشدند و ازمالیات زیاد و تبعیض ناراضی بودند، حمله برد و مصریان تسلیم شدند،


سیاست به کار گیری قبطیان و رومیان را پیش میگیرد تا از شورش آنان جلوگیری نماید.عمر به پیشنهاد علی(ع) مبدا تاریخ را سال قمری قرار میدهد و برای اولین بار پنج دیوان که کلیه خراج، نفقه، معادن، زمان، و جند که اسامی سپاهیان در آن ثبت می شدرا تشکیل میدهد.


در زمان عمر بجز مسلمانان پیروان ادیان دیگر از عربستان اخراج میشوند و پیمان های سابق را که با پیامبر بسته اندنادیده میگیرد. علاءحضرمی حاکم بحرین بدون اجازه عمر سپاهی را از طریق دریا به طرف ایران گسیل میدارد که با مخالفت عمر مواجه میشود.


از آنجا که اعراب تازه نفس بودند و با سختیها عادت کرده بودند و روحیه قوی و راسخی داشتند در عرض 20 سال ایرانیان و رومیان را شکست میدهند، سپاهی به فرماندهی ابو عبیده ثقفی به طرف ایران میفرستد و به خوزستان حمله برده و در مسیر اعراب ایرانی را تشویق به همکاری و همچنان پیش میروند،در ادامه گسترش سپاه درسرزمین ایران ،دربار ساسانیان رستم فرخزاد حاکم خراسان را مامور تا با تشکیل سپاه مانع پیشروی اسلام گردد او هم بهمن دراز ابرو را برای دفاع میفرستد که سپاه اسلام تا غرب کشور


یعنی مدائن و بابل عقب نشینی کرده ولی عمر با جمع آوری سپاه، کمک اعزام میدارد و در این جنگ بر روی رودخانه ها پل بسته میشود و یزد گرد هم سردارانی مثل مهران و مثنی را به کار میگیرد، در این جنگ ابو عبید زیر پای فیلان له شده و عمر برای اینکه یزد گرد را ضعیف نماید سپاهی را هم به فرماندهی سعد بن وقاص به پایتخت ایران اعزام میدارد و در قادسیه درگیری سه روز ادامه یافته و با شروع طوفان و باد درسمت ایرانیان و کشته شدن رستم فرخزاد به فتح ایران در سال 14ق می انجامد در این جنگ غنائم هنگفتی از جمله فرشهای نفیس،طلا ،پارچه های گرانبها و پرچم دولتی یا درفش کاویانی بدست سپاهیان اسلام افتاد و به پایتخت یعنی مدائن راه پیدا کردند،


یزد گرد مقاومت نکرده و می گریزد و تیسفون هم بدست اسلام میافتد، یزد گرد را در زنبیلی گذاشتند و از کاخ مدائن بیرون بردندو به ری فرار کرده و بالاخره به مرو پناه میبرد و سپس به دست آسیابانی که شیفته لباس زیبای او میشود کشته و به رودخانه میاندازد.سپاه اسلام تا همدان و نهاوند و اصفهان و سیستان پیش روی میکنند فقط طبرستان و گیلان به علت موقعیت طبیعی که دارد تا نیمه قرن دوم استقلال خود را حفظ کرده


از قسمت جنوب هم شوش و شوشتر . مقاومت هرمزان هم نتیجه ای نداشته و پس از 18 ماه به تصرف سپاه اسلام می افتد و هرمزان را اسیر و برای عمر میفرستند عمر از کشتن او صرف نظر کرده ولی بعدها به اتهام همکاری با ابو لولو به قتل میرسد. در سال 23 ق یک نفر ایرانی به نام فیروز معروف به ابولولو به علت دیدن اسیران کودک درنهاوند و به علت اهمیت ندادن عمر به شکایت های مردم، با خنجری بر پایی عمر وارد ، بعد از 6 روز درسن 53 سالگی درگذشت و به دستور عایشه درکنار پیامبر دفن گردید.قاتل و هرمزان قصاص میشوند .


علی(ع)درنهج البلاغه: پناه بر خدا از این شوری؛کی در برابر شخص اولشان درمورد خلافت مورد تردید بودم،که امروز با دیگر اعضا برابر شوم. یکی از آنها با کینه ای که ازمن داشت روی برتافت(سعدبن ابی وقاص)،و دیگری دامادش(عبدالرحمن بن عوف)،را بر حقیقت برتری داد و آن دو نفر دیگر که زشت است آوردن نامشان (طلحه و زبیر)


خلافت بعد از اولی به کسی سپرده شد که مجموعه ای از خشونت، سختگیری،وعجول و اشتباه کننده وهمواره پوزش طلب بود. مردم در حکومت عمر در ناراحتی و رنج مهمی گرفتار آمده بودند و دچار دو روئی ها و اعتراض ها شدند و من جز صبر چاره ای نداشتم. سخن عمر به هنگام تردید و پوزش ابوبکر؛بیعت با او اشتباهی بود که خدا ما را از شرش محفوظ بدارد ، همانا بیعت با او امری نا روا بود ،غلامش بر او ارجح بود. عمر به طمع حکومت، اسلام آورد. در اسد الغابة جلد 4 ص 53 آمده است که عمر پیش از اینکه مسلمان شود نسبت به پیغمبر اکرم و مسلمین معترض وسختگیر بود


اعتراض امام حسین ع به عمر : روزی عمر روی منبر پیامبر خدا ـ ص ـ نشسته، و برای مردم سخنرانی می‌کرد؛ در ضمن سخنان خود، یاد‌آور شد که من بر جان و مال مؤمنان ولایت دارم. امام حسین از گوشه مسجد، خطاب به عمر فرمود: «اِنْزِل أیُّها الْکَذّابُ عن مِنْبَرِ أبی رَسولِ اللهِ ص، لامِنْبَرِ أبیکَ» مردک دروغگو از منبر‌یکه تعلق به پدرم رسول خدا ص دارد، و ربطی به پدرت ندارد پایین بیا. عمرگفت:«حسین! آری بجان خودم سو‌گند که این منبر از آن پدر توست نه پدر من، اما چه کسی این سخن را به تو آموخته؟


 حتماً پدرت علی این کلمات را به تو یاد داده است؟! حضرت فرمودند: «اگر بفرمان پدرم سخن بگویم و فرمان پدرم را اطاعت کنم، بجان خودم سوگند که او هدایتگری راستین است و بوسیله او هدایت خواهم شد؛ پدرم علی طبق پیمانی که پیامبر بوسیله جبرئیل و از جانب خداوند آورده است، بر گردن مردم بیعت دارد، و جز افرادیکه منکر کتاب خدا هستند کسی نمی‌تواند این بیعت را انکار نماید، مردم ازاین بیعت و پیمان الهی قلباً آگاهند؛اینان چگونه با پیامبر خدا روبرو خواهند شد با آنکه پیامبربرآنان غضبناک خواهد بود، و برای خویشتن عذابی سخت در پیش دارند؟


عمر به آن حضرت گفت:« ای حسین! هر کس حق پدرت را انکار کند لعنت خدا بر او باد، لکن بدان که مردم، ما را به حکومت گماشتند و ما نیز حکومت را پذیرفتیم، اگر مردم پدرت را امیر خود می‌ساختند، ما نیز فرمان می‌بردیم، حضرت فرمود: «یَا بْنَ الخَطّاب! فاَیُّ النّاسِ اَمَّرَک عَلی نفْسِهِ قَبْلَ اَنْ تُؤمَّرِ اَبابَکْرِ عَلی نَفْسِکَ لِیُؤَمِّرَکَ علَی النّاسِ بلاحُجَّهٍ مِنْ نبیٍّ وَ لا رِضیً مِنْ آلِ مُحَمَدٍ« ای پسر خطاب! پیش از آنکه تو ابوبکر را بر خویشتن امیر سازی، تا او هم در مقابل، بدون هیچ‌گونه مدر‌کی از طرف پیامبر ، و بدون رضایت اهل بیتش، تو را بر مردم امیر سازد، کدام مردم ترا بر خود امیر کرده بودند؟ فَرِضاکُمْ کانَ لُمِحَمَّدٍ رِضیً وَ رِضیَ اَهْلِهِ کان سَخَطاً اای عمر!آیاتو چنین می‌پنداری که رضایت تو موجب خوشنودی حضرت محمّد(ص) است، اما خشنودی اهل بیتش موجب غضب او خواهد بود وَالله لَوْ اَنَّ لِلّسانِ مَقالاً یَطولُ....لَما تَخَطََّبْتَ رِقابَ آلِ مُحَمَدٍ وَ ....وَ لا تَدْری تَأویلَهُ، اِلاّ‌سَماعُ الاذانِ» به خدا سوگند اگر زبانم باز بود که حقایق را بگویم، و مردم نیز حقایق را تصدیق می‌نمودند، و افراد با ایمانی بودند که وارد عمل شوند تو نمی‌توانستی روی منبری که مربوط به خاندان پیامبر است قرار‌گیری، و به سخنرانی پردازی، و با قرآنی که در این خاندان نازل گشته است بر آنان حکومت کنی، با اینکه کلمات و حروف قرآن را از یکدیگر نمی‌‌شناسی و جز مسمو‌عاتی اندک از تفسیر و تأویل آن سر در نمی‌آوری.«الُمخْطِیءُ وَ المُصیبُ عِنْدَکَ سَواءٌ، فَجَزاکَ الله جزاءَکَ، وَ سَألَکَ، عَمّا أحْدَثْتَ سؤالاً خفیّاً» «در بی کفایتی تو همین بس که بین خطا‌کاران و پاکان فرق نمی‌گذاری، خداوند ترا بسزای کرده‌هایت برساند، و درباره این همه بدعت‌ها که بنیان گذاشتی سخت مورد بازپرسی‌ات قرار خواهد داد.


منبع:تاریخ ابن عساک


نیازمندى خلفاء بوجود على ع: على (ع) در مدت خلافت ابوبکر و عمر و عثمان که قریب 25 سال بطول انجامید اگر چه ظاهرا خود را کنار کشید، ولى در مسائل علمى و قضائى و سیاسى که خلفا را عاجز و درمانده میدید براى حفظ اسلام و روشن نمودن حقایق دینى وجلوگیری از خطا،راهنمائى میفرموند و چه بسا که خلفاء ثلاثه شخصا از او استمداد مى‏جستند و اگر على (ع ) دخالت نمیکرد جنبه علمى اسلام بعلت نادانى و آشنا نبودن خلفاء به حقیقت امر صورت واقعى خود را از دست میداد . از علی استمداد کردن، متداول بود زیرا، منصب بدست گرفته ، اندازه شان نبود اینجاست که رهبر از طرف خدا انتخاب شود. لو لا علی لهلک العمر ( کشف الغمه. ینابیع المودة باب)


شوری شش نفره ( خطبه شقشقیه ) : عمر براى انتخاب خلیفه بعد از خود شش نفر را به حضور طلبید و موضوع خلافت را بصورت شورى میان آنها محدود نمود. این شش نفر عبارت بودند از على ع ،طلحه،زبیر،عبد الرحمن‏ابن عوف،عثمان،سعد وقاص.آنگاه ابوطلحه انصارى را با پنجاه نفر از انصار مأمور نمود که پشت در خانه‏ ایستاده و منتظر اقدامات آنها باشد و هر کسی محالفت کرد بکشند، موقعیکه آن شش نفر در نزد عمر حاضر شدند خواست نقاط ضعف آنها را (به حساب خود) یادآور شود به زبیر گفت تو بدخلق و مفسدى بنابر این گاهى انسانى و گاهى شیطان.و اما تو اى طلحه رسول خدا را آزرده نموده‏اى و آن حضرت موقع رحلت از تو افسرده خاطر بود بعلت آن حرفى که در روز نزول آیه حجاب گفتى.


و اما تو اى عثمان و الله که سرگین از تو بهتر است و اما تو اى سعد مرد متکبر و متعصبى و بکار خلافت نمیائى و اگر ریاست دهى با تو باشد از اداره آن درمانده شوى. و اما تو اى عبد الرحمن ضعیف القلب و ناتوانى. سپس رو به على ع کرد و گفت اگر تو مزاح نمیکردى براى خلافت خوب بودى و الله که اگر ایمان ترا با ایمان تمام اهل زمین بسنجند بر همه زیادتى کند.این نقشه‏اى بود که عمر براى خلافت عثمان و کشته شدن على ع طرح کرده بود زیرا کسانى را براى شورا انتخاب نموده بود که با على ع مخالف بودند. در این میان فقط تنها کسى که امید میرفت با على ع موافقت کند زبیر بود که عمر نیز از او چندان دلخوش نبود و در نتیجه‏هم زبیر و هم على ع چون در اقلیت بودند بقتل میرسیدند.پس از سه روز از قتل عمر هر شش نفر در منزل عایشه جمع شده و به شور و بحث پرداختند،.


عثمان گفت:یا على مخالفت جائز نیست و برابر وصیت عمر هر کس مخالفت کند جز کشته شدن راه دیگرى ندارد تو هم عبد الرحمن را به حکمیت برگزین.على ع فرمود حال که روزگار به کام تو میگردد چرا عجله نموده و مرا به قتل تهدید میکنى؟براى من روشن است که عبد الرحمن جانب ترا رعایت خواهد کرد و بر خلاف حق و مصلحت سخن خواهد گفت چون روش شیخین بر خلاف حق بود پس على ع چنین شرطى را نخواهد پذیرفت بدین جهت می خواست در پیش مردم از آن حضرت اتخاذ سند کند! على ع فرمود:من به دستور الهى و سنت پیغمبر ص و روش خودم که همان رضاى خدا و سنت پیغمبر است رفتار میکنم نه به روش دیگران.


البته عبد الرحمن و عثمان و سایر مردم نیز انتظار شنیدن همین سخن را داشتند و میدانستند که حضرت سخن به کذب نگوید و از راه حق منحرف نشود.از طرفى على ع خلافت ابوبکر و عمر را غاصبانه میدانست و از تضییع حق خود شکایت داشت اکنون چگونه ممکن است که روش آن دو را تصدیق کند؟ عثمان که از فرط ذوق و شوق سر از پا نمى‏شناخت پاسخ مثبت بر این جمله خیلى آسان و حتى کمال آرزو بود او حاضر بود که چنین قولى را با خون خود بنویسد و امضاء کند.


بانگ زد:سوگند میخورم که جز طریق شیخین به راهى نروم و از روش آنها منحرف نشوم عبد الرحمن دست بیعت بدست عثمان داد و او را به خلافت تبریک گفت و بلافاصله بنى‏امیه که منتظر چنین فرصتى بودند هجوم آورده و دسته دسته بیعت نمودند ولى بنى‏هاشم و جمعى از صحابه کبار مانند عمار یاسر و مقداد و سایر بزرگان از بیعت خوددارى نمودند و بدین ترتیب عبد الرحمن بن عوف نقش خود را با کمال مهارت بازى کرد و با تردستى عجیب خلافت را از عمر به عثمان منتقل نموده و مقصود عمر را جامه عمل پوشانید و على علیه السلام در اثر حقیقت خواهى براى بار سوم از حق مشروع خود محروم گردید.


تمام این مقدمات و صحنه‏سازى‏ها که به تدبیر عمر بوجود آمده بود براى رسیدن عثمان به خلافت و به منظور قتل على ع در صورت مخالفت بود به همین جهت آن حضرت درباره تشکیل این شورى و نیرنگهاى عبد الرحمن فرمود:


خدعة و اى خدعة (حیله است و چه حیله‏اى)؟!حقیقت امر هم همین بود زیرا بطوریکه شرح و توضیح داده شد این شورا حیله و نیرنگى بیش نبود . ابوبکر خود را خلیفه بعد رسول و عمر خلیفه بعد خلیفه و عثمان خود را خلیفه الله می دانستند .خلفای راشدین غیر از علی همه ابتدا مشرک بودند و این خلاف امامت در قرآن است به همین علت اهل تسنن بعد از اسم خلفا رضی الله و بعد از اسم علی کرم الله وجهه می گویند


                                                       خلافت عثمان


سال 23هجری شوری فرمایشی عمر شامل: علی علیه السلام ،عثمان،طلحه،زبیر،سعدبن وقاص وعبدالرحمن عوف شوهر خواهرعثمان . عمر سفارش کرده بود در صورت مساوی و اختلاف،طرف رای عبدالرحمن گرفته شود و هر کس مخالفت کرد کشته شود . عبدالرحمن به فریب ،علی(ع)را گفت اگر به روش شیخین عمل کنی طرف او را خواهد گرفت و امام میفرمایند من به اجتهاد خودم و سنت رسول عمل میکنم


عثمان پس از آنکه در مسند خلافت نشست بر خلاف سنت پیغمبر و روش شیخین رفتار نمود. عثمان بنى امیه را که در رأس آنها ابوسفیان قرار گرفته بود از جهت مال و مقام خوشحال کرد و ابوسفیان در مجلسى که عثمان از بزرگان بنى امیه تشکیل داده بود ،گفت: که این گوى خلافت را مانند توپ بازى به همدیگر رد کنید تا دست دیگرى نیفتد و من هرگز به بهشت و دوزخ ایمان ندارم . عثمان از طایفه بنی امیه و ثروتمند بود .


سیاست پارتی بازی خوشگذرانی حیف و میل بیت المال ،قوانین خلاف اسلام حاکم شد،عثمان به سفارش عمر تا یک سال تغییری در حاکمین شهرها نمی دهدو سپس نزدیکان خود را به حکومت میرساند ،عمار را از کوفه عزل و ولیدرا منصوب میکند. ولید درحالت مستی نماز دو رکعتی را چهار رکعت میخواند (اعتراض و آشوب میشود).


صحابی و یاران پیامبر ابوذر سلمان عمار و مقداد به علت اعتراض به روش و خلاف کاری های و افشای کج روی ها و فضل و بخشش های نا برابر و تبعیض های خلیفه عثمان ،زندانی،تبعید و مورد اذیت قرار گرفته و ممنوع الملاقات میشوند .


ابن مسعود به خاطر مخالفت با نحوه جمع آوری قرآن توسط عثمان به باد کتک گرفته میشود و براثر شدت جراحات جان میسپارد وعمار برای خواندن نماز بر سر جنازه اش مورد سوال قرار می گیرد . علت تبعید شدن ابوذر به شام این بود که عثمان اموال زیادى به بنى امیه میداد ابوذر وقتى این مطلب را شنید به آواز بلند این آیه را تلاوت نمود: و الذین یکنزون الذهب و الفضة و لا ینفقونها فى سبیل الله فبشرهم ‏بعذاب الیم .


عثمان بسیار خشمگین شد و در مجلسى که جمعى حضور داشتند از مردم پرسید آیا جائز است که والى از بیت المال مسلمین چیزى به عنوان قرض بدیگرى پردازد؟کعب الاحبار گفت اشکالى ندارد!ابوذر رو به کعب الاحبار نمود و گفت:یابن الیهودیتین أتعلمنا دیننا؟ (اى پسر مرد و زن یهودى دین ما را تو به ما یاد میدهى؟)


و با عصائى که در دست داشت چنان بر سر کعب الاحبار کوبید که سرش شکست بدین جهت عثمان او را از مدینه اخراج نموده و به شام فرستاد و در شام نیز از عثمان و معاویه بدگوئى میکرد تا معاویه مجبور شد که او را زندانى کند و او را سوار یک شتر بى جهاز کرد و با زجر و شکنجه به سوى عثمان فرستاد عثمان گفت شنیده‏ام که در شام بلوا میکنى و علیه من سخنها میگوئى ابوذر گفت هر چه گفته‏ام حق بوده است چون عثمان در مقابل ابوذر یاراى مجادله نداشت او را به ربذه تبعید نمود و حتى به مروان دستور داد که مراقبت کند هیچکس از اهل مدینه هنگام خروج ابوذر او را مشایعت و تودیع نکند مردم نیز از ترس باز خواست او را مشایعت نکردند ولى على علیه السلام و چند نفر از بنى هاشم او را در آغوش گرفته و تودیع نمودند ابوذر نیز پس از رسیدن به ربذه و مدتى توقف در آنجا دار فانى را بدرود گفت


از آن طرف معاویه مکار در شام در دوران خلافت، حکومت خود را تثبیت کرده و با مسلمانانی که پیامبر و صحابه را ندیده اند قانون به نام اسلام وارد و تحمیل مینمایدو تمام مشکلات را، به گردن عثمان می اندازد. معاویه آن کسی است که چون عثمان برای نجات خود از خشم انقلابیون از وی کمک خواست، از یاری او سر باز زد، و پاسخ نامه‏های مکرر او را نداد تا وقتی که خبر قتل او به معاویه رسید، و امیر المؤمنین(ع)در این‏باره به معاویه فرمود: فو الله ما قتل ابن عمک غیرک‏»به خدا سوگند عموزاده‏ات را کسی جز تو نکشت.


زمانی هم که مردم اعتراض کرده و نامه ای اعتراض آمیز از معاویه و عملکرد خود عثمان و از والیانی که انتصاب کرده ،تنظیم و نامه را توسط عمار به عثمان میرسانند اعتنا نکرده و عثمان مردم را به دروغ گوئی متهم میکندو دستور میدهد عماررا کتک زده وخود نیز لگد به پهلوی او وارد میسازد وشبانه علی وحسن به عیادت او میروند و از او همدردی مینمایند. علی چندین بارعثمان رانصیحت وسرزنش کرده و می فرمایند : نمی دانم که چه بگویم که خود میدانی و... مواظب خود باش.


طلحه و زبیر با اینکه بالغ بر 80 میلیون درهم کمک گرفته اندباز هم معترضندو معتقدند که خلیفه بیشتر طرف امویان را دارد .طلحه همان کسی است که در روز قتل عثمان-به گفته طبری و بلاذری و دیگران-بیش از همه، مردم را به کشتن او تحریک می‏کرد، و راه رفتن مردم را به خانه عثمان از طریق پشت‏بام به مردم نشان داد، و حتی مانع شد که آب برای او ببرند، و پس از قتل او نیز تا سه روز مانع از دفن او شد وبالاخره هم نگذارد او را در بقیع دفن کنند. و زبیر نیز همان کسی است که به مردم می‏گفت: عثمان را بکشید که دین و آیین شما را تغییر داده. و هنگامی که بدو گفتند: پسرت عبد الله بر در خانه عثمان ایستاده و از او دفاع می‏کند؟ زبیر گفت: راضی هستم عثمان کشته شود، اگرچه پسرم عبد الله نیز با او کشته شود.


ابو موسی اشعری را از بصره عزل و عبدالله بن عامر را بر میگزیند عمرو عاص را حاکم مصر قرار داده و بعد از مدت کوتاهی او را عزل و عبدالله بن سرح را جایگزین میکند و حکومت مدینه را به مروان تبعیدی و فاسد می دهد. عمرو بن عاص نیز کسی است که چون عثمان او را از حکومت مصر عزل کرد با عصبانیت و خشم به نزد او آمده و آن سخنان رکیک و زشت میان او و عثمان رد و بدل شد، و خواهر عثمان را که همسرش بود طلاق داد، و به عنوان قهر به فلسطین رفت، و هر جا که می‏رفت مردم را بر ضد عثمان تحریک می‏کرد


در مدت خلافت عثمان قلمرو اسلام توسعه یافته و نیشابور ،مرو،سرخس، خوارزم و طخارستان فتح میشوندو اهالی کرمان و سیستان که شورش کرده اند سرکوب میشوند و کابل و هرات و غزنه نیز تحت سیطره اسلام قرار میگیرد بعد از مدتی به غرب حمله وبا فرماندار کارتاژ درگیر و او را شکست داده و اولین نیروی دریائی سپاه اسلام را تشکیل میدهد و 3 سال بعد هم در اسکندریه نیز نیروی دریائی دیگری را ایجاد می نماید


ازآن طرف هم معاویه وعمروعاص درشام و سوریه وفلسطین به حکومت داری مشغول و بهترین فرصت برای تحکیم خود و بنی امیه هستند . با بالا گرفتن نارضایتی مردم در حکومت شام مرکزی و از سمت طرفداران علی(ع) ، مالک اشتر با عده ای و با گروه های ناراضی زبیر و عایشه و طلحه و ... خانه عثمان را مدت 40 روز محاصره میکنند، عایشه پیراهن پیامبر را به عثمان نشان داده و میگوید پیراهن کهنه نشده ولی سنت رسول الله کهنه و به فراموشی سپرده شده و این سخن از عایشه درباره عثمان معروف است که می‏گفت: «اقتلوا نعثلا، قتل الله نعثلا»یک تهمت و دروغ حساب شده . امام علی و امام حسن علیهما السلام هر چند گروه معترض را ذی حق میدانند با این حال قتل عثمان را به مصالح کلی اسلام منطبق ندانسته و می خواستند راه غلط و خطائی را که عثمان پیش گرفته اصلاح کند و مردم در خلافت عثمان تجدید نظر کرده و کسی دیگر را بر مسند بنشانند.


بارها واسطه شده و دائم هشدار میدادند و میخواهند که عثمان والی مصر را عزل و مروان را از حکومت دور کند و در کارها با صحابه مشورت نماید .در اثر خلافکاری‏ها و دگرگونی‏هایی که به وسیله عثمان در احکام مقدس اسلام پدیدار گشت، و بذل و بخششهای بیجا و بی‏حسابی که از بیت المال مسلمانان به خویشاوندان و نزدیکان خود از شجره خبیثه بنی امیه کرد ، موجب تعطیل بسیاری از حدود الهی، و بالاخره قیام مسلمانان علیه او گردید


و کار این رسوایی و خلافکاری به جایی رسید که عایشه و طلحه و زبیر و عمرو عاص و افراد دیگری که بعدها به عنوان خونخواهی عثمان، در برابر امیر المؤمنین برخاسته و پیمان‏شکنی کردند، و بر خلاف همه قوانین اسلامی و انسانی دست‏به کشتار و خونریزی مسلمانان زدند، همانها مردم را بر ضد عثمان بسیج کرده و او را واجب القتل دانستند . عثمان بعد از آرامش نسبی خلاف قول خود عمل میکند و مروان را ابقا و محمد بن ابوبکر را که به مصر فرستاده بود نامه مینویسد که از جایگزینی او جلوگیری کنند ولی نامه لو میرود و این کاررا به گردن مروان می اندازد


بدین ترتیب دروغ گوئی عثمان آشکار و شورشیان مصمم به قتل عثمان شده و به خانه اش هجوم میبرند و به قتل رسانده و انگشت او را برای تحریک مردم شام و مصر به آنجا میفرستند و حکومت 12 ساله عثمان نیز به پایان میرسد. بدین ترتیب دوران 25 ساله انحراف حق از مجراى اصلیش ظاهرا خاتمه یافت ولى نتایج وخیم آن براى همیشه دامنگیر اسلام و مسلمین گردید .


علی(ع) در نهج البلاغه: تا آنکه سومی به خلافت میرسد ،دو پهلویش از پرخوری باد کرده و همواره بین آشپزخانه و دستشوئی سر گردان بود و همراه بنی امیه به غارت و حیف و میل بیت المال مشغولند روش عثمان فرصت مناسبی برای معاویه و عمرو عاص بود برای پیشبرد اهداف خود و رویکرد سلطنتی و کاخ نشینی و موروثی کردن خلافت و..و از طرف دیگر تک تازی مروان بن حکم و اعتنائی به عثمان هم نداشتند و هر جا هم که کم می آوردند گردن عثمان می انداختند و کار خودشان را می کردند.


دردوران خلفا ، فتوحات خشک وبی روح و عاری از معنویت بود و اگر جاذبه خود اسلام و برابری و...نبود موفق نمی شدند ، خلفا و والیان و فرماندهان سلیقه ای عمل میکردند و گاهی مرتکب اعمال بدنیز میشدند، منبع در آمد برای سپاه از غنائم بود .


روش و سیاست 3 خلیفه در داخل متفاوت بود فرضا در ارتباط با غنائم و بیت المال : ابوبکر به طور مساوی . عمر با تبعیض عرب بر عجم ، ، مهاجر بر انصار . عثمان حیف و میل پارتی بازی و بخشش بین نزدیکان و...به همین علت نارضایتی ها بیشتر و عده ای از تازه مسلمانان پشیمان میشدند


برای انتخاب خلفا 3 روش متفاوت با هم انجام شد ،ابوبکر، انتخاب ریش سفیدی در مقابل جوانی علی، عمر، انتصابی ابوبکر، عثمان، شوری فرمایشی(افراد هم اندازه با علی نبودند، نتیجه شوری از قبل معلوم بود، حق وتو اعمال میشد)


( اهل سنت هیچگاه حرکت و اعتراض امامان را یک قیام علیه فساد زمان خود و احقاق حق و دنبال کردن سنت نبی و اسلام راستین محمدی ، نیاورده و آن را شورش غیر قانونی دانسته، زیرا اطاعت از نظام حاکم ولزوم حفظ جماعت و نقض بیعت را حرام میدانند هر چند به نا حق در دست خلفا و معاویه و یزید و باشد)


خلاصه اینکه:


 با دستیابی آن دنیاطلبان و غاصبان، توانستند : هشتاد سال و اندی حکومت کشورهای اسلامی را در دست گیرند و آن دوره طلایی یعنی اولین قرن ظهور اسلام را که می‏توانست‏سازنده‏ترین دوره‏های اسلام باشد، و پایه‏های حکومت اسلام را در گوشه و کنار جهان و بلکه در قلب میلیونها مردم آن زمان مستحکم سازد، با عیاشی‏های نامشروع و خلاف‏کاری‏ها و جنایتهای بی‏شماری که کردند بدترین چهره را برای اسلام عزیز و غریب در دنیای آن روز ترسیم نمودند، که هنوز هم کسی نتوانسته است آن آلودگی‏ها را از چهره پاک و نورانی این آیین مقدس پاک ساخته، و چهره واقعی آن را آشکار سازده .


این جنایتکاران نه تنها بیگانگان از اسلام را تحت ظلم و ستم و شکنجه و تعدی خویش قرار دادند، بلکه عزیزترین چهره‏های اسلام یعنی فرزندان رسول خدا(ص) را با فجیعترین وضع به قتل رسانده و به صورت بردگان خارجی به زنجیر کشیده و به اسارت بردند، و مقدسترین سرزمینهای اسلامی یعنی مکه و مدینه و حرمین شریفین را میدان تاخت و تاز جلادان و اصطبل اسبان و شتران خود کردند، و هتاکی و جسارت را بدانجا رساندند که با کمال بی‏شرمی خانه کعبه را به منجنیق بسته، ویران کردند...!باری در کنار همه این جنایتها-مانند جنایتکاران دیگر تاریخ-تبلیغات وسیع و گسترده‏ای نیز به نفع خود و هواخواهان و سردمدارانشان کرده و احادیث جعلی و دروغهای بسیاری را نیز به عنوان روایتهای اسلامی در کتابها وارد کرده و از این نظر چهره سنت و روایات را نیز مشوه و....ساختند


مرحوم علامه امینی(ره)در کتاب الغدیر پس از نقل بیست مورد از کلمات آن حضرت در نهج البلاغه و غیره ، خلاف آنان که با جعل حدیث ،امام و فرزندانش را طرفدار عثمان دانسته اند می‏گوید: امام علی(ع)، خلیفه را عادل نمی‏دانسته که کشتن وی او را ناراحت و بدحال کند و یا اهمیتی به او بدهد، یا حمله به وی موجب خشم آن حضرت گردد، بلکه از کار او کناره‏گیری کرده و ترس آن را داشته که اگر در دفاع از وی پافشاری کند گناهکار باشد، و حمله کنندگان را نیز گناهکار در نهضتی که داشته‏اند نمی‏دانسته وگرنه کار آنها موجب ناراحتی آن حضرت می‏شد تا چه رسد که در برابر کارشان سکوت کند، یا آنها را بستاید ..


اگر خلیفه را امام عادلی می‏دانست‏حداقل چیزی که درباره‏اش می‏فرمود آن بود که بگوید: یاورش بهتر از خوار کننده‏اش بود، بلکه این حداقل چیزی است که درباره یک مسلمان عادل معمولی باید گفت، تا چه رسد به امام و رهبر ایشان. و در پایان نیز می‏گوید: و از جمله چیزهایی که می‏تواند پرده از روی رای امام در این باره بردارد، همان خطبه‏ای است که آن حضرت در روز دوم بیعت ایراد کرده، و فرمود: آگاه باشید که هر قسمت از زمینهای بیت المال را که عثمان به کسی اختصاص داده و یا هر مالی را که به کسی بخشیده همه آنها به بیت المال باز می‏گردد. و اگر وی در نزد آن حضرت(ع)امام عادلی بود، حتما آنچه گرفته وداده و به کسی بخشیده بود حجت‏بود و مورد قبول واقع می‏گشت و رد آنها جایز نبود


اقدامات خلاف عثمان و سرانجام قتل او


عبد الرحمن بن عوف با اینکه در موقع بیعت با عثمان شرط کرده بود که به سنت رسول خدا ص و روش شیخین رفتار کند ولى عثمان پس از آنکه در مسند خلافت نشست بر خلاف سنت پیغمبر و روش شیخین رفتار نمود. عثمان بنى امیه را که در رأس آنها ابوسفیان قرار گرفته بود از جهت مال و مقام خرسند نمود و ابوسفیان در مجلسى که عثمان از بزرگان بنى امیه تشکیل داده بود اظهار نمود که این گوى خلافت را مانند توپ بازى به همدیگر رد کنید تا دست دیگرى نیفتد و این خلافت همان زمامدارى و حکومت بشرى است و من هرگز به بهشت و دوزخ ایمان ندارم.


اعمال خلاف عثمان و بذل و بخشش‏هاى وى به قوم و خویشانش که همه از مال مردم صورت میگرفت اصحاب پیغمبر ص را سخت خشمگین نمود


 لذا گرد هم جمع شده و به مشورت پرداختند و بالاخره تصمیم گرفتند که ابتداء تمام کارهاى ناشایسته عثمان و فرماندارانش را بنویسند و او را از عواقب اینگونه کردارهاى ناپسند باز دارند و اگر نامه مؤثر واقع نشد او را عزل نمایند.چون نامه را نوشتند بدست عمار یاسر که از صحابه رسول اکرم ص و مورد توجه آن حضرت بود دادند تا نزد عثمان ببرد عمار نامه را برد و بدست عثمان داد،چون عثمان از مضمون نامه با خبر شد با بى اعتنائى نامه را بدور انداخت و غلامان خود را دستور داد که عمار را مضروب سازند غلامان عثمان عمار را مضروب کردند خود عثمان نیز چند لگد بر شکم او زد که عمار بیهوش افتاد و بعدا نیز بمرض فتق دچار گردید!


چون ابوذر نزد عثمان آمد عثمان گفت شنیده‏ام که در شام بلوا میکنى و علیه من سخنها میگوئى ابوذر گفت هر چه گفته‏ام حق بوده است عثمان بر آشفت و گفت اصلا ترا باین کارها چکار؟ابوذر گفت من یکى از مسلمین هستم و بوظیفه خود از نظر امر بمعروف و نهى از منکر عمل میکنم .


چون عثمان در مقابل ابوذر یاراى مجادله نداشت او را از خود راند و به ربذه تبعید نمود و حتى به مروان دستور داد که مراقبت کند هیچکس از اهل مدینه هنگام خروج ابوذر او را مشایعت و تودیع نکند مردم نیز از ترس باز خواست او را مشایعت نکردند ولى على علیه السلام و چند نفر از بنى هاشم او را در آغوش گرفته و تودیع نمودند ابوذر نیز پس از رسیدن به ربذه و مدتى توقف در آنجا دار فانى را بدرود گفت. از جمله فرمانداران عثمان ولید بن عقبه برادر مادرى عثمان بود که از جانب وى به حکومت کوفه منصوب شده بود، ولید شخصى دائم الخمر بود و در یکى از روزها بحال مستى در مسجد مسلمین نماز صبح را بجاى دو رکعت چهار رکعت خواند عبد الله بن مسعود از روى اعتراض و ریش خند گفت امیر سخاوتشان را نشان‏ دادند و در نماز نیز بخشش کردند


عثمان گفت شما تهمت میزنید و عوض رسیدگى بشکایت معترضین دستور داد آنهائى را که بشراب خوارى ولید شهادت داده بودند شلاق زدند و به مردم نیز چنین وانمود کرد که چون اینها به امیر خود تهمت زده بودند طبق موازین شرعى بآنها حد زده شد. على ع باین عمل عثمان اعتراض کرد و فرمود تو بجاى فاسق شاهد را شلاق زدى و با دلائل کافى او را نسبت بعواقب کارهاى ناشایست او آگاه نمود لذا عثمان از روى ناچارى ولید بن عقبه را عزل کرد و بجاى او سعید بن عاص پسر عموى خود را گذاشت،و حکم بن عاص و پسرش مروان بن حکم را هم که در حیات پیغمبر ص بدستور آنحضرت از مدینه خارج و بطائف تبعید شده بودند حتى شیخین نیز از مراجعتشان به مدینه ممانعت مى‏نمودند علاوه بر اینکه آنها را به مدینه آورد مروان را منصب وزارت هم بخشید و در نتیجه مورد اعتراض قاطبه مسلمین قرار گرفت.


پسر عمویش عبد الله بن عامر را بحکومت بصره و ایران گماشت و حکومت مصر را هم به عبد الله بن سعد (برادر رضاعى خود) سپرد و معاویة را هم که از زمان خلافت عمر زمان حکومت شام را در دست گرفته بود با اختیار تام در پست خود باقى گذاشت براى خود نیز یک قصر مجللى بنا نمود. نتیجه این همه اعمال خلاف و ناشایسته بر ضرر خود عثمان خاتمه یافت و بالاخره زمام اختیار از دست وى بیرون رفت زیرا بنى امیه را جرى کرد و تسلط خود را نسبت بآنها از دست داد


مثلا معاویه به این فکر افتاد که از حکومت مرکزى اطاعت نکند و شام را یکسره ملک موروثى خود بداند بدین جهت هنگامیکه عثمان در نتیجه شورش مسلمین احساس خطر کرده و از معاویه استمداد نمود معاویه براى اینکه عثمان کشته ‏شود و او ادعاى خلافت کند مخصوصا مسامحه و دفع الوقت نمود مردم مدینه چون وضع را چنین دیدند سخت بر او شوریدند و آشکارا در کوچه‏ها از عثمان بد میگفتند و او را ناسزا و دشنام میدادند، آتش افروزان این شورش طلحه و زبیر و عایشه و حفصه بودند که بالاخره این شورش و قیام به محاصره خانه عثمان منجر گردید.


مسلمین بر شدت محاصره خانه عثمان ساعت به ساعت میافزودند، بطوریکه ‏ارتباط او با خارج بکلى قطع شد و حتى به آب آشامیدنى هم دسترسى پیدا ننمود ناچار پشت بام آمد و از محاصره کنندگان پرسید آیا على در میان شماست؟ گفتند خیر او در اینکار دخالت ندارد آنگاه تقاضاى آب نمود و مردم جواب ندادند چون این خبر به على ع رسید ناراحت شد و فورا چند مشک آب بوسیله چند تن از بنى هاشم تحت سرپرستى فرزندش حسن ع به سراى عثمان فرستاد و با اینکه محاصره کنندگان به آن گروه حمله کرده و ممانعت مینمودند مع الوصف آنان آب را به عثمان رسانیده و او و خانواده‏اش را سیراب نمودند


مسلمین گمان میکردند که در اثر شدت عمل آنها عثمان از مقام خلافت استعفا خواهد داد بدین جهت در فکر انتخاب خلیفه بودند ولى نه عثمان و نه بنى امیه حاضر به ترک چنین مقامى نبودند .از طرفى چون محاصره کنندگان با خبر شدند که عثمان از شام و بصره نیروى کمکى طلبیده است لذا در صدد بر آمدند که بر شدت عمل خود افزوده و قبل از رسیدن کمک کار او را یکسره نمایند، بالاخره پس از گفتگوهاى زیاد به سراى او ریختند و او را در سن 82 سالگى بضرب شمشیر و خنجر بقتل رسانیدند. قتل عثمان در سال 35 هجرى اتفاق افتاد و بدین ترتیب دوران 25 ساله انحراف حق از مجراى اصلیش ظاهرا خاتمه یافت ولى نتایج وخیم آن براى همیشه دامنگیر اسلام و مسلمین گردید .


شیوع تحجّرگرایی در عصر مولا ، شروع فتنه از زمان کشتن عثمان


بیماری جهل و کج فهمی از متون دینی و ناتوانی در تحلیل حوادث سیاسی ـ مذهبی در حکومت امیرمؤمنان(ع)، تنها به کوفه و عراق محصور نبود؛ مردم بسیاری از سرزمین های مفتوحه گرفتار این بلا بودند. خوارج تنها یک جریان کوچک از آن جریان عظیم متحجران عصر علی(ع) به حساب می آمدند که به دلیل به هم آمیختن تحجّر و تعصب، تأثیر زیان بارشان به صورتی فزاینده ظاهر گشت. و گرنه در سایر مناطق، مصادیق ضعف در تحلیل و کوته نظری در تشخیص حق و باطل به وفور پیدا بود و همین امر رمز پیروزی ظاهری معاویه و عمروبن عاص و اشعث بن قیس و ابوموسی اشعری گردید. اگر این نارسایی به خوارج محدود می شد و سایران بیدار و هوشیار بودند، حضرت می توانست با سرکوب آنها به ساماندهی امور حکومت بپردازد؛


 ولی به دلیل شیوع این بیماری در بصره و شام و مصر و سایر مناطق، علی (ع) از نخستین روزهای حکومتش با فتنه های بزرگی مواجه بود که تمام فرصت های کاری را از دستش ربود. یکی از مهم ترین فتنه ها و شاید مادر سایر فتنه های عصر حکومت علی (ع)، فتنه قتل عثمان بود. در گذر زمان مردم از ظلم و ستم و تبعیض و فساد در میان کارگزاران و دستگاه اداری به تنگ آمدند و از شهرهای مختلف به مدینه رفتند و با اصرار از عثمان خواستند کارگزاران نالایق خویش را بردارد و به نابسامانی های موجود سامان دهد؛ ولی امویان کارها را قبضه کرده بودند و یکی از اهدافشان ناراضی کردن مردم از نظام بود. هر قدر شورشیان کوشیدند ثمری نبخشید


در این میان چندین بار امیرمؤمنان(ع) را واسطه قرار دادند و حضرت به عنوان میانجی در این ماجرا ورود یافت ؛ ولی نتیجه نداد. عاقبت شورشیان به خانه عثمان هجوم بردند و علیرغم مخالفت علی(ع)، عثمان را کشتند؛ و این جریان به فتنه ای بزرگ در جامعه اسلامی مبدل شد که آثارش در دهه های بعد باقی ماند.
در فتنه قتل عثمان، جناح های حق و باطل و چهره های ارزشی و فرصت طلب، هر یک به نوعی شرکت داشتند. امیرمؤمنان(ع) با تحت فشار قرار دادن و اصلاح امور خلافت موافق بود، ولی با کشتن عثمان موافق نبود؛ زیرا خوب می دانست در صورت وقوع یک رخداد غیرمنتظره قشر متحجّر جامعه قدرت تحلیل آن را ندارند و سیاستمداران مکاری چون معاویه از آن به عنوان بهانه برای ایجاد تفرقه و دو دستگی در میان امت و زمینه سازی حاکمیت خویش استفاده می کنند، که اتفاقاً همین طور هم شد


از این رو آن حضرت و فرزندانش هوشیارانه از محل فتنه فاصله گرفتند؛ ولی برخی از یاران نزدیک آن بزرگوار مثل محمد بن أبی بکر این کار را نکرده، همراه مهاجمان وارد خانه عثمان شدند و همین امر بهانه خوبی به دست منافقان و فرصت طلبان داد که بگویند امیرمؤمنان(ع) در قتل عثمان دخالت داشته است. در این میان طلحه و زبیر و عایشه و شخص معاویه از مهم ترین کسانی بودند که هر یک با انگیزه ای خاص خواهان کشته شدن خلیفه بودند و حتی برخی از آنها مردم جاهل را به قتل عثمان تحریک می کردند و چاره کار را در کشتن خلیفه می دیدند.
معاویه بر این باور بود که قدرت بی رقیب او در شام و قدرت پسرعموها و بستگانش در کوفه و بصره و مدینه، بستر مناسبی را برای سلطه امویان فراهم آورده است و در میان امویان برای گرفتن قدرت چه کسی از او لایق تر و سزاوارتر؟! از این رو درخواست مکرر عثمان برای اعزام نیروهایش از شام برای سرکوبی شورشیان به مدینه را، با نیرنگ پشت سرگذاشت


در ظاهر با عثمان همدردی کرد؛ حتی تا مدینه برای کسب تکلیف نزد عثمان رفت و وعده فرستادن نیرو به او داد؛ ولی در عمل همکاری نمی کرد. در همان ایام یک لشکر دوازده هزار نفری در شام ترتیب داد؛ ولی کمی بیرون سرزمین شام آنها را متوقف کرد و مترصد فرصت ماند تا انقلابیون، عثمان را بکشند. آنگاه او برای سرکوب آنها و به دست گرفتن قدرت به مدینه بیاید. دست برقضا عثمان به این حیله معاویه پی برده بود. از این رو وقتی معاویه وعده گسیل نیرو به او داد، گفت: «لا والله، و لکنّک أردت أن أقتل فتقول: أنا ولیّ الثار ؛ قسم به خدا! چنین نیست که می گویی؛ تو می خواهی من کشته شوم و بگویی من صاحب خون (عثمان) هستم».
به هر حال عثمان را کشتند و امیرالمومنین(ع) به حکومت رسید. به دنبال پخش این خبر، فوراً عایشه و معاویه و طلحه و زبیر که از نیل به اهداف خویش ناکام مانده بودند، کشتن عثمان را به گردن علی(ع) انداختند و شعار «
یالثارات عثمان» و انتقام خون خلیفه مظلوم را سردادند. آنها خیل عظیمی از مردم فاقد بصیرت و مبتلا به تحجر و خشک مغزی را به دنبال خویش کشاندند و خونشان را به بهانه گرفتن انتقام خون خلیفه ای که خود ریخته بودند، به هدر دادند و نیمی از عمر خلافت امیرمؤمنان(ع) را صرف درگیری با خودشان کردند


متحجران آلت دست منافقان مکار و استعمارگران حرفه ای هستند اما تحقق این امر نیازمند بستری مناسب است؛ وجود انسان های جامدالفکری که به دلیل بی اطلاعی یا ناتوانی در بازبینی تحولات اجتماعی دچار سردرگمی و گمراهی اند در کنار بروز تحولی پیچیده و یا بحرانی چندبعدی که شناخت حق و باطل در آن دشوار باشد، مجموعه ای است که به منافقان و ستم پیشگان امکان می دهد تا گوی فتنه ها را در جامعه اسلامی بزنند


بنابراین یکی از ترفند های منافقان، شعله ور کردن آتش فتنه ها و بهره گیری از آنها از طریق ایجاد شبهات گمراه کننده و بحران های فکری و توطئه های اجتماعی است، و از این رهگذر ذهن های بسته و بی خبر را در برابر جبهه حق قرار دهند، تا فرماندهان پشت پرده به نیت ناپاک خویش جامه عمل بپوشانند.درست همین فرمول در ماجرای قتل عثمان اجرا و در موارد دیگر نیز تکرار شد که اکنون ما نمونه هایی از آنها را می آوریم.


قتل عثمان و توطئه بد خواهان


در اثر خلافکاری‏ها و دگرگونی‏هایی که به وسیله عثمان در احکام مقدس اسلام پدیدار گشت، و بذل و بخششهای بیجا و بی‏حسابی که از بیت المال مسلمانان به خویشاوندان و نزدیکان خود از شجره خبیثه بنی امیه کرد موجب تعطیل بسیاری از حدود الهی، و بالاخره قیام مسلمانان علیه او گردید...و کار این رسوایی و خلافکاری به جایی رسید که عایشه و طلحه و زبیر و عمرو عاص و افراد دیگری که بعدها به عنوان خونخواهی عثمان، در برابر امیر المؤمنین برخاسته و پیمان‏شکنی کردند، و بر خلاف همه قوانین اسلامی و انسانی دست ‏به کشتار و خونریزی مسلمانان زدند


همانها مردم را بر ضد عثمان بسیج کرده و او را واجب القتل می‏دانستند، و این سخن از عایشه درباره عثمان معروف است که می‏گفت: اقتلوا نعثلا، قتل الله نعثلا و طلحه همان کسی است که در روز قتل عثمان به گفته طبری و بلاذری و دیگران بیش از همه، مردم را به کشتن او تحریک می‏کرد، و راه رفتن مردم را به خانه عثمان از طریق پشت‏بام به مردم نشان داد، و حتی مانع شد که آب برای او ببرند، و پس از قتل او نیز تا سه روز مانع از دفن او شد وبالاخره هم نگذارد او را در بقیع دفن کنند...و


و زبیر نیز همان کسی است که به مردم می‏گفت: عثمان را بکشید که دین و آیین شما را تغییر داده. هنگامی که بدو گفتند: پسرت عبد الله بر در خانه عثمان ایستاده و از او دفاع می‏کند؟زبیر گفت: راضی هستم عثمان کشته شود، اگرچه پسرم عبد الله نیز با او کشته شود و عمرو بن عاص نیز کسی است که چون عثمان او را از حکومت مصر عزل کرد با عصبانیت و خشم به نزد او آمده و آن سخنان رکیک و زشت میان او و عثمان رد و بدل شد، و خواهر عثمان را که همسرش بود طلاق داد، و به عنوان قهر به فلسطین رفت، و هر جا که می‏رفت مردم را بر ضد عثمان تحریک می‏کرد و معاویه آن کسی است که چون عثمان برای نجات خود از خشم انقلابیون از وی کمک خواست، معاویه از یاری او سر باز زد، و پاسخ نامه‏های مکرر او را نداد تا وقتی که خبر قتل او به معاویه رسید، و امیر المؤمنین(ع)در این‏باره بدو فرمود: فو الله ما قتل ابن عمک غیرک‏ : به خدا سوگند عموزاده‏ات را کسی جز تو نکشت و .


باری در کنار همه این جنایتها مانند جنایتکاران دیگر تاریخ تبلیغات وسیع و گسترده‏ای نیز به نفع خود و هواخواهان و سردمدارانشان کرده و احادیث جعلی و دروغهای بسیاری را نیز به عنوان روایتهای اسلامی در کتابها وارد کرده . در همین مورد چند حدیث نیز درباره طرفداری امیر المؤمنین و فرزندانش حسن و حسین(ع)از عثمان و مخالفت آن حضرت و حسنین با قتل وی، جعل کردند که برای هر کس که مختصر اطلاعی از تاریخ اسلام و شخصیت آن بزرگواران(ع)داشته باشد، نادرستی این گونه روایات روشن و آشکار می‏شود...مانند اینکه نوشته‏اند: ..و


 حسنین(ع)آمدند و بسختی از خانه عثمان دفاع کردند تا آنجا که حسن بن علی(ع)مجروح و زخمی شد و خون بر صورت آن حضرت جاری گردید...و چون عثمان به قتل رسید امیر المؤمنین(ع)و حسنین به داخل خانه آمدند و با مشاهده جنازه خون آلود و کشته عثمان گریستند و خود را به روی جنازه او انداختند...و چنان بی‏تاب شدند که عقل از سرشان پرید...و علی(ع)کلمه استرجاع بر زبان جاری کرده و آنگاه به دو فرزندش فرمود: کیف قتل امیر المؤمنین و انتما علی الباب‏»؟


 و به دنبال این سخن، دست‏خود را بلند کرده، سیلی به صورت حسن‏ زد، و دست دیگری بر سینه حسین زد، و محمد بن طلحه را دشنام داد، و عبد الله بن زبیر را لعنت کرد، ...تا آنجا که طلحه پیش آمده و به علی(ع)اعتراض کرده، گفت: «مالک یا ابا الحسن؟ضربت الحسن و الحسین..!که ما با توجه به اینکه اساتید و بزرگانی چون مرحوم علامه امینی و دیگران به طور تفصیل پاسخ آنها را داده و مجعول بودن این گونه روایات و دروغ آنها را مشروحا به اثبات رسانده‏اند همین اندازه کافی است که شما سخنان امیر المؤمنین(ع)را در نهج البلاغه در خصوص قتل عثمان بخوانید تا به صحت و سقم این سخنان پی ببرید. می‏فرماید: لو امرت به لکنت قاتلا، او نهیت....... ‏


(اگر بدان امر می‏کردم قاتل بودم، و اگر از آن جلوگیری می‏کردم یاور بودم، جز آنکه هر کس او را یاری داد، نمی‏تواند بگوید: خوار کرد او را کسی که من بهتر از اویم، و کسی که او را یاری نکرد نمی‏تواند بگوید: یاری نمود او را کسی که از من بهتر است، و من وضع کار او را این گونه برای شما خلاصه می‏کنم که وی کاری را انتخاب کرد ولی در انجام آن استبداد به خرج داد و بد عمل کرد، و شما هم بیتابی کردید و بد بیتابی کردید، و خدای را حکم ثابتی است در مورد انتخاب کننده(عثمان)وبیتاب(یعنی کشندگان)


 و در جای دیگر در جواب ابن عباس که از جانب عثمان در وقتی که در محاصره قرار داشت پیغامی برای آن حضرت آورده و درخواست کرده بود تا آن حضرت به ینبع برود، فرمود: ما یرید عثمان الا ان یجعلنی جملا ناضحا ...... به خدا سوگند من آنقدر از او دفاع کردم که ترسیدم گناهکار باشم. و در انساب بلاذری است که علی(ع)در این باره فرمود: ما احببت قتله و لا کرهته، و لا امرت به و لا نهیت عنه‏ . نه من خوش داشتم کشتن او را و نه ناخوش داشتم، و نه بدان دستور دادم و نه از آن جلوگیری کردم.


          چرا امیرالمومنین(علیه السلام) از قبول خلافت پس از عثمان امتناع می کرد؟


عثمان به دنبال فساد مالى و ادارى، تصرف هاى غیرمجاز و صد در صد غیر مشروع در بیت المال و همچنین گماشتن افراد نالایق از بنى امیه و خویشان خود در رأس مناصب دولتى و بالاخره بر اثر کنار زدن افراد شایسته اعم از مهاجران و انصار، و سپردن مقدرات امت اسلامى به دست بنى امیه، خشم مردم را برانگیخت و چون به اعتراضها و درخواستهاى مکرر و مشروع مسلمانان در مورد تغییر استانداران و فرمانداران فاسد، ترتیب اثر نداد، سرانجام شورش و انقلاب بر ضد حکومت وى به وجود آمد و منجر به قتل او گردید و سپس مردم با على (ع) به عنوان خلافت بیعت کردند. از این لحاظ حکومت على (ع) که پس از قتل عثمان روى کار آمد، یک حکومت انقلابى و حاصل شورش مردم بر ضد مفاسد و مظالم حکومت پیشین بود.
به اتفاق مورخان عثمان در ذیحجه سال 35هجرى کشته شد، این نکته مسلم است که بین قتل او و بیعت مردم با على ع دست کم چهار پنج روز فاصله بوده است. در این چند روز مردم در تحیر و بلاتکلیفى به سر مى بردند


در این مدت، رهبران انقلاب به حضرت مراجعه مى کردند، ولى او چندان خود را نشان نمى داد، و چون درخواست قبول بیعت مى کردند، از آنجا که اوضاع را براى قبول خلافت نامساعد مى دید و با این پیشنهاد حجت را بر خود تمام نمى دانست، مى فرمود: «مرا واگذارید و به سراغ شخص دیگرى بروید، زیرا ما به استقبال وضعى مى رویم که چهره هاى مختلف و جهات گوناگونى دارد (اوضاع مبهم و پیچیده است)، دلها بر این امر استوار و عقلها ثابت نمى مانند، ابرهاى فساد، فضاى جهان اسلام را تیره و راه مستقیم ناشناخته مانده است.
آگاه باشید که اگر دعوت شما را اجابت کنم، بر طبق علم خویش با شما رفتار خواهم کرد و به سخن این و آن و سرزنش ملامتگران گوش فرا نخواهم داد، اما اگر مرا رها کنید، من هم مانند یکى از شما خواهم بود، شاید من شنواتر و مطیع تر از شما نسبت به خلیفه شما باشم، و من وزیر و مشاورتان باشم بهتر از آن است که امیر و رهبرتان گردم


اما چون رفت و آمدها زیاد شد و درخواستهاى مصرانه مسلمانان افزایش یافت و سیل مردم خسته از مظالم پیشین و مشتاق عدالت، به درخانه حضرت سرازیر گردید، امام احساس وظیفه کرد و ناگزیر بیعت مردم را پذیرفت. امام در چند جاى نهج البلاغه از استقبال پرشور و پافشارى مردم هنگام درخواست بیعت یاد نموده است. از آن جمله مى فرماید:«مردم همانند شتران تشنه کامى که به آب برسند و ساربان رهایشان ساخته و افسار از سر آنها برگیرد، بر من هجوم آوردند، به یکدیگر تنه مى زدند و فشار مى آوردند آنچنانکه گمان کردم مرا خواهند کشت، یا برخى، برخى دیگر را به قتل خواهند رسانید، سپس این موضوع (قبول خلافت) را زیر و رو کردم، همه جهاتش را سنجیدم به طورى که خواب را از چشمم ربود.» و مى فرماید:
«شما دستم را (براى بیعت) گشودید و من بستم، شما آن را به سوى خود کشیدید و من آن را عقب کشیدم، پس از آن همچون شتران تشنه که در روز آب خوردن به آبشخور حمله مى کنند و به یکدیگر تنه مى زنند، در اطراف من گرد آمدید، آنچنان که بند کفشم پاره شد، عبا از دوشم افتاد، و ضعیفان زیر دست و پا رفتند.
آن روز سرور و خوشحالى مردم به خاطر بیعت با من چنان شدت داشت که خردسالان به وجد آمده بودند، پیران خانه نشین با پاى لرزان براى دیدن منظره بیعت به راه افتاده بودند، و بیماران براى مشاهده این صحنه از بستر بیمارى بیرون خزیدند...».
امام در خطبه «شقشقیه» نیز در زمینه استقبال پرشور مردم و نیز درباره رمز قبول خلافت سخن گفته است: «چیزى که مرا به هراس افکند، این بود که مردم همچون یالهاى کفتار، با ازدحام و تراکم، از هر طرف به سوى من هجوم آورده و مرا احاطه کردند به طورى که حسن و حسین زیر دست و پا ماندند، دو طرف جامه ام پاره شد، و مانند گله گوسفند دور من جمع شدند


سوگند به خدایى که دانه را شکافت و انسان را آفرید، اگر نه این بود که آن جمعیت براى بیعت گرداگردم جمع شده و به یارى برخاستند و از این جهت حجت تمام شد و اگر نبود پیمانى که خداوند از علماى امت گرفته که در برابر پرخوارى ستمگران و گرسنگى ستمدیدگان سکوت نکنند، من افسار شتر خلافت را رها مى ساختم و از آن صرفنظر مى نمودم و پایان آن را با جام آغازش سیراب مى کردم (همچنان که در دوران سه خلیفه گذشته کنار رفتم، این بار نیز کنار مى رفتم) آن وقت (خوب) مى فهمیدید که دنیاى شما در نظر من از آب بینى بز بى ارزشتر است».


نیازمندى خلفاء بوجود على علیه السلام


على علیه السلام در مدت خلافت ابوبکر و عمر و عثمان که قریب 25 سال بطول انجامید اگر چه ظاهرا خود را کنار کشیده و خانه نشین شده بود ولى در مسائل غامض علمى و قضائى و سیاسى که خلفاى مزبور را عاجز و درمانده میدید براى حفظ اسلام و روشن نمودن حقایق دینى خطاها و لغزشهاى آنها را تذکر داده و راهنمائى میفرمود و همگان را از رأى صائب خود بهره‏مند میساخت و چه بسا که خلفاء ثلاثه شخصا در حل معضلات از او استمداد مى‏جستند و اگر على ع دخالت نمیکرد جنبه علمى اسلام بعلت نادانى و آشنا نبودن خلفاء بحقیقت امر صورت واقعى خود را از دست میداد،براى نمونه بچند مورد ذیلا اشاره میگردد.


1ـ در زمان خلافت ابوبکر مردى شراب خورده بود ابوبکر دستور داد او را حد بزنند،مرد شرابخوار گفت من از حرمت خمر بى خبر بودم و الا مرتکب نمیشدم، ابوبکر مردد و متحیر ماند و موضوع را با على ع در میان نهاد حضرت فرمود هنگامیکه مهاجر و انصار جمع هستند یک نفر با صداى بلند از آنها سؤال کند که آیا کسى از شما حرمت خمر را باین شخص گفته یا نه؟ اگر دو نفر شهادت دادند حد بزنند و الا او را بحال خود وا گذارند،ابوبکر بهمین نحو عمل نمود و کسى شهادت نداد معلوم شد که آنمرد در دعوى خود راستگو بوده است لذا از جرم وى چشم پوشى شد و او را گفتند توبه کن که دیگر چنین‏کارى نکنى


2ـ پس از رحلت پیغمبر ص جماعتى از یهودیان به مدینه آمده گفتند در مورد اصحاب کهف قرآن میگوید:و لبثوا فى کهفهم ثلاث مأة سنین و ازدادوا تسعا اصحاب کهف سیصد و نه سال در غار خوابیدند) در صورتیکه (در تورات) باقى ماندن آنها در غار سیصد سال قید شده است و این دو با هم مخالفت دارند. در برابر این اشکال و ایراد یهودیان نه تنها خلیفه بلکه همه صحابه از پاسخگوئى عاجز ماندند بالاخره دست توسل به دامن حلال مشکلات على ع زدند حضرت فرمود خلاف و تضادى در بین نیست


زیرا از نظر تاریخ آنچه نزد یهود معتبر است سال شمسى است و در نزد عرب سال قمرى است و تورات به لسان یهود نازل شده و قرآن به لسان عرب و سیصد سال شمسى سیصد و نه سال قمرى است(ابوبکر در اثر اینگونه درماندگیها در برابر پرسشهاى مردم بود که میگفت اقیلونى و لست بخیرکم و على فیکم) عجزت النساء ان تلد مثل على بن ابیطالب لولا على لهلک عمر.زنان عاجزند که فرزندى مانند على بن ابیطالب بزایند اگر على نبود عمر هلاک میگشت


کشف الغمه ص.33 کانت الصحابة رضى الله عنهم یرجعون الیه فى احکام الکتاب و یأخذون عنه الفتاوى کما قال عمر بن الخطاب رضى الله عنه فى عدة مواطن لولا على‏لهلک عمر. ینابیع المودة باب 14


 


 **********************************************************

                                      واقعه غدیر خم ( اسناد، مدارک و اعترافات)

منابع و اسناد واقعه غدیر یا بخش هایی از آن در کتب اهل سنت

  • با توجه به اینکه در تمامی منابع معتبر شیعه واقعه غدیر به طور کامل همراه با وقایع قبل و اتفاقات بعد از آن ذکر شده است از ذکر منابع شیعه در زمینه سند واقعه غدیر خودداری کرده و صرفا منابع اهل سنت را ذکر کردیم.
  • برای جستجوی بیشتر می توانید به کتاب" الغدیر" علامه امینی مراجعه کنید.

1. اخبار اصفهان: ج1ص107و235.ج2ص227.

 2. اخبارالدول وآثارالاول:ص102.

3. أربعین الهروی:ص12.

4. أرجح المطالب:ص36و56 و58 و67 و203 و338 و339 و389 و581-545و681

  5. الارشاد: ص420.                  

6. أسباب النزول:ص135.

7. أسد الغابه:ج1ص308و367.ج2ص233 .ج3ص92و93و274و307و321.ج4ص28.ج5ص6و205و208. 8. الامامه و السیاسه:ج1 ص109.

  9. أنساب الاشراف:ج1 ص156.

 10. البدایه و النهایه:ج5 ص208-213و227و228-ج7ص338و344-349.

  11. بلاغات النساء:ص72.

   12. تاریخ بغداد:ج8ص290-ج7ص377-ج12ص343-ج14ص236.        

13. التاریخ الکبیر:ج1ص375-ج2قسم2ص194.

 14. تاریخ الخلفاء:ص114و158و179.

  15.تفسیر الثعلبی:ص78و104و181و235.

 16. تفسیر الطبری:ج3ص428.

  17. تفسیر فخر الرازی:ج3ص636.

  18. التمهید(باقلانی):ص171.

19. الجمع بین الصحاح:ص458.

  20. حیاه الصحابه:ج2ص769.    

21. حلیه الاولیاء:ج5ص26و363-ج6ص294.

  22. الخصائص:ص4و49و51.

 23. خصائص النسائی:ص21و40و86و88و93و94و95و100و104و124. 

  24. الخصائص(السیوطی):ص18.   

25. الخطط والآثار(مقریزی):ص220.

 26. الدر المنثور:ج2ص259و298.   

27.دول الاسلام(ذهبی):ج1ص20.

 28.ذخائرالعقبی:ص67و68.

  29. روضات الجنات(زمجی):ص158.

 30. سر العالمین(غزالی):ص16.

 31. سنن الترمذی:ج5ص591 .

  32. سنن ابن ماجه:ج1 ص43.

 33. سنن النسائی:ج5 ص45.

 34. سنن المصطفی صلی الله علیه و آله:ج1ص45.

  35. السیره النبویه(زینی):ج3 ص3.

 36.شرح نهج البلاغه(ابن أبی الحدید):ج1ص317و362-ج2ص288-ج3ص208-ج4ص221-ج9ص217.                 

37. الشرف الموبد(نبهانی):ص58و113.

  38. شواهد التنزیل:ج1ص158و190.

 39. صحیح الترمذی:ج1ص32-ج2ص298-ج5ص633.

 40. صحیح مسلم:ج4ص1873.

 41. الصواعق المحرقه:ص25و26و73و74.

 42. طبقات ابن سعد:ج3ص335.                                

43. العقد الفرید:ج5ص317.

 44. عمده الاخبار:ص191.

 45. الفصول المهمه:ص23و24و25و27و74.

 46. الفضائل(ابن حنبل):ج1ص45و59و77و111-ج2ص560و563و569و592و599-ج3ص27و35.

 47.فضائل الصحابه:ج2ص610و682.

 48. الکفایه:ص151 

  49. کفایه الطالب:ص13و17و58 و62 و153و285و286.

  50. کنز العمال:ج1ص48-ج6ص397-405-ج8ص60-ج12ص210-ج15ص209.

 51. الکوکب الدری:ج1ص39.

 52. مجمع الفوائد:ج9ص103-108و163.

  53. مختلف الحدیث(ابن قتیبه):ص52و276.

  54. مروج الذهب:ج2ص11. 55. مستدرک الحاکم:ج3ص109و110و 118و371و631.

 56. مسند ابن حنبل:ج1ص84و119و180-ج4ص241و281و368و370و372-ج5ص347و366و370و419-494-ج6ص476.

  57. مسند الطیالسی:ص111.

   58. مصابیح السنه:ج2ص202و275.                      

59. معارج النبوه:ج1ص329. 60. المعارف(ابن قتیبه):ص58. 61. معالم الایمان(دباغ):ج2ص299.         

62. المعتصرمن المختصر:ج2ص301و332. 63. معجم البلدان:ج2ص389. 64. المعجم الصغیر:ج1ص64و71.

 65. المعجم الکبیر(طبرانی):ج1ص149و157و390-ج5ص196.

 66. مقاصد الطالب:ص11.

  67. مقتل الحسینعلیه السلام(خوارزمی):ص47.

 68. مقصد الراغب:ص39. 69. المنار:ج1ص463.

  70. مناقب الائمه(باقلانی):ص98.

 71. المناقب(ابن جوزی):ص29.

 72. المناقب(ابن مغازلی):ص16و18و20و22و23و24و25و224و229.            

73. المناقب(عبدالله شافعی):ص106و107و122.

  74. منتخب کنز العمال:ج5ص30و32و51.                     

75. المواقف:ج2ص611.                    

76. موده القربی:ص50.

 77. نزهه الناظرین:ص39.

 78. النهایه(ابن الأثیر):ج4ص346.

 79. نهایه العقول:ص199.

 80. الوفیات(ابن خلکان):ج1ص60-ج2ص223.                 

81. ینابیع الموده:ص29-40و53-55و81و120و129و134و154و155و179-187و206و234و284.

  82. الاصابه:ج1ص372و550-ج2ص257و382و408و509-ج3ص512-ج4ص80.

 83. الاستیعاب:ج2ص460.               

84. أشعه اللمعات فی شرح المشکاه:ج4ص89و665و676.

  85. تفریح الأحباب:ص31و32و307و319و367.

  86. التمهید و البیان(أشعری):ص237.

 87. الفتوح(ابن الأعثم):ج3ص121.

  88. التمهید البیان(أشعری):ص237.

 89. ثمار القلوب(ثعالبی):ص511.

  90. الأعتقاد(بیهقی):ص182.

 91. تاریخ دمشق:ج1ص370-ج2ص5و85و345-ج5ص321.

 92. الجمع بین الصحاح:ص458.

  93. الشفاء(قاضی عیاض):ج2ص41.

  94. أسنی المطالب:ص4و221.

  95. انسان العیون:ج3ص274.

  96. الأنوار المحمدیه:ص251.

  97. بلوغ الأمانی:ج1ص213.

 98. البیان والتعریف:ج2ص36.

 99. التاج الجامع:ج3ص296.

  100. تجهیز الجیش:ص135و292.

 101. ذخائرالعقبی:ص67و68.

  102. الحاوی للفتاوی:ج1ص79و122.             

103. الریاض النضره:ج2ص169و170و217و244و348.

 104. السیره الحلبیه:ج3ص274و283و369.

 105. شرح المقاصد:ج2ص219.         

106. فرائد السمطین:ج1ص56و6 4و65و67و68و69و72و75و76و77.

  107. العثمانیه:ص145.

 108. مرقاه المفاتیح:ج1ص349-ج11ص341و349.

  109. مصابیح السنه:ج2ص202و275.

   110. المورود فی شرح سنن أبی داود:ج1ص214.


 رمز و راز همراهی علی(ع) با خلفا 

امام علی(ع) نخستین گرونده به پیامبر اسلام و اولین تصدیق‌کننده ایشان بود (نهج البلاغه، خطبه 71).همیشه همراه پیامبر و مصاحب ایشان بود. (نهج البلاغه، خطبه 192) در راه حق، لحظه‌ای دچار شک و تردید نشد. (نهج البلاغه، حکمت 184).به راههای آسمان عالم‌تر از راههای زمین بود(نهج البلاغه،خطبه 189) و علم در سینه اش موج می‌زد (نهج البلاغه، حکمت 147).در جایی که قهرمانان، پایشان می‌لرزید و مجبور به عقب نشینی می‌شدند در کنار پیغمبر اسلام بود و جانش را سپر بلایشان می‌کرد. (نهج البلاغه، خطبه 197) این علی (ع) با اوصافی چنین بعد از رحلت رسول خدا و در ارتباط با وقایع پیش آمده در سقیفه چه کرد؟ سوالی که پاسخ بدان می‌تواند راهگشای امروز عمل مسلمین باشد. در پاسخ به این سوال به نکاتی چند اشاره می‌شود.
پرهیز از ایجاد تزلزل در دستگاه حاکمه دوران خود
 علی (ع) خلافت را حق خود می‌دانستند. حدود چند ماهی بعد از سقیفه نیز تلاش کردند تا شاید بتوانند حق از دست رفته را برگردانند اما از آنجا که دیدند دیگر مردم بیعت کرده‌اند و کار، تمام شده است، هیچ‌گاه ضررو خطری را برای دستگاه حاکمه ایجاد نکردند و فرمودند:
لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّی أَحَقُّ بِهَا مِنْ غَیرِی وَ وَاللَّهِ لَأُسَلِّمَنَّ مَا سَلِمَتْ أُمُورُ الْمُسْلِمِینَ وَلَمْ یکُنْ فِیهَا جَوْرٌ إِلَّا عَلَی خَاصَّهً الْتِمَاساً لِأَجْرِ ذَلِکَ وَفَضْلِهِ وَزُهْداً فِیمَا تَنَافَسْتُمُوهُ مِنْ زُخْرُفِهِ وَزِبْرِجِهِ.( نهج البلاغه، خطبه74)
می‌‏دانید که سزاوارتر از دیگران به خلافت من هستم، سوگند به خدا به آنچه انجام داده‌‏اید گردن می‏نهم تا هنگامی که اوضاع مسلمین رو به‌راه باشد و از هم نپاشد و جز من به دیگری ستم نشود و پاداش این گذشت و سکوت و فضیلت را از خدا انتظار دارم و از آن همه زر و زیوری که به دنبال آن حرکت می‏کنید، پرهیز می‏‌کنم.
ایشان در این جمله بیان می‌دارند تا زمانی که امور مسلمین با سلامت در جریان است و کسی جز او مورد ستم قرار نمی‌گیرد، دست روی دست خواهند گذاشت و تسلیم خواهند بود.
از کناره گیری تا همراهی با دستگاه حکومت
علی(ع) در ادامه این کنار کشیدن و به غارت رفتن میراثش آنگاه که دیدند جریان «رده» زمینه‌ای برای ضربه به اسلام، فراهم کرده است، وارد میدان شدند و به صورت فعال ایفاء نقش کردند و به همراهی با دستگاه حکومت پرداختند.در این باره می‌فرمایند:
از مداخله در کار دست نگاه داشتم تا آنکه مشاهده کردم گروهى از اسلام باز گشته و مردم را به نابود کردن دین محمّد صلّى اللّه علیه و آله دعوت مى‏کنند، ترسیدم اگر به یارى اسلام و اهلش برنخیزم ،رخنه‏اى در دین ببینم یا شاهد نابودى آن باشم که مصیبت آن بر من بزرگتر از فوت شدن حکومت بر شماست، حکومتى که متاع دوران کوتاه زندگى است و همچون سراب از بین مى‏رود، یا همچون ابر از هم مى‏پاشد. بنا بر این در میان آن فتنه‏ها قیام کردم تا باطل از بین رفت و نابود شد و دین به استوارى و استحکام رسید. (نهج البلاغه، نامه 62)
مشورت دادن به خلفا
علی(ع) در تمام مدت بیست و پنج ساله دوری از خلافت ظاهری، در حد امکان و در صورت نیاز به خلفا کمک کردند.خود ایشان جایگاه خود را در تمام این مدت، «وزارت» (یاوری ومعاونت)توصیف کرده و می‌فرمایند:
ًرهایم کنید و غیرمرا بخواهید، زیرا ما با حادثه‏‌اى روبه‌رو هستیم که آن را چهره‏‌ها و رنگهاست، حادثه‏ اى که دل‌ها بر آن استوار و عقل‌ها بر آن پایدار نمى ‏ماند. آفاق حقیقت را ابر سیاه گرفته و راه مستقیم دگرگون و ناشناخته شده است. بدانید اگر خواسته شما را پاسخ دهم براساس آنچه خود مى‏دانم با شما رفتار مى‏کنم و به گفتار هیچ گوینده و سرزنش هیچ سرزنش کننده‏اى توجه نمى‏کنم. اگر رهایم کنید مانند یکى از شما خواهم بود و شاید شنواتر و فرمانبردارتر از شما براى کسى باشم که حکومت خود را به او مى‏سپارید. و من براى شما به وزارت (مساعدت ویاری) بنشینم بهتر از قیام به امارت (فرمانروائی) است. (نهج البلاغه، خطبه 92)
علی هیچ‌گاه با حکومت قهر نکرد
امام علی(ع) بعد از درگذشت خلیفه دوم، آنگاه که به عنوان یکی از اعضاء شورای شش نفره دعوت شد علی رغم اینکه ابدا با هیچ‌کدام از آنها هم ردیف نبود اما بدون آنکه قهر کند وارد شد.هر چند به خاطر آنکه تاکید کرد من به کتاب خدا و سنت پیامبر و اجتهاد خودم عمل می‌کنم و حاضر نشد یک لحظه، دروغی برای به دست آوردن قدرت بگوید، از دست‌یابی به حکومت کنار گذاشته شد

علی(ع) شیفته قدرت نبود و او چنان‌که معاویه بارها به قصد تخریب وجهه ایشان بیان می‌کرد هیچ‌گاه بر خلافت که یک مقام ظاهری است حسد نورزید که اگر این بود آنگاه که ابوسفیان بعد از سقیفه، پیشنهاد همکاری داد و گفت: دست خود را بگشا تا با تو بیعت کنم و به خدا سوگند، اگربخواهی، مدینه را برایت پُر از مردان جنگی و اسب خواهم کرد آن را نپذیرفت و به او فرمود: «نیازی به نصیحت تو ندارم» و یا در همین شورای شش نفره چنان گفت که ذکر آن رفت. علی (ع) در نامه‌ای در پاسخ به ادعاهای معاویه در این خصوص فرمودند:
«هنگامى که مردم ،ابوبکر را به سرپرستى خویش مى‌گرفتند، پدرت نزد من آمد و گفت: پس از محمد (ص) تو سزاوارترین کس به این کار هستى و من در این زمینه رهبرى مقاومت در برابر هر کس را که به مخالفت با تو پردازد بر عهده گیرم

دستت را بگشا تا با تو بیعت کنم و من چنان نکردم. تو خود دانى که پدرت چنین گفت و چنین مى‌خواست و این من بودم که امتناع کردم، زیرا مردم به روزگار کفر نزدیک بودند و من از ایجاد تفرقه بین مسلمانان بیم داشتم. پس پدرت بیش از تو به حق من آگاه بود و اگر تو نیز همان‌قدر که پدرت حقم را مى‌شناخت، حق مرا بشناسى راه درست را یافته‌اى و اگر چنین نکنى خداوند (مرا) از تو بى‌نیازى دهد. (وقعه الصفین، صص 123-125)
پرهیز از تفرقه و پرداختن به دشمن اصلی
حضرت علی(ع) هرگاه در مواجهه با سوال در خصوص وقایع بعد از رحلت پیامبر مکرم اسلام قرار می‌گرفت به بسط و شرح آن نمی‌پرداخت و فقط گذرا به بیان استدلال خویش اکتفا می‌کرد. به عنوان نمونه، آنگاه که حضرت بر بالای منبر سخن می‌گفتند یکی از مردان بنی اسد از ایشان پرسید: چرا مردم، شما را از خلافت باز داشتند، در حالی که شما بدان سزاوارتر بودید؟ امام با بیان این نکته که پرسش مذکور نسنجیده است فرمود:

اى برادر بنى اسدى تو مردى پریشان و مضطربى که نابجا پرسش مى ‏کنى، لیکن تو را حق خویشاوندى است و حقّى که در پرسیدن دارى و بى‌‏گمان طالب دانستنى. پس بدان که: آن ظلم و خود کامگى که نسبت به خلافت بر ما تحمیل شد، در حالى که ما را نسب برتر و پیوند خویشاوندى با رسول خدا (ص) استوارتر بود، جز خودخواهى و انحصار طلبى چیز دیگرى نبود که: گروهى بخیلانه به کرسى خلافت چسبیدند و گروهى سخاوتمندانه از آن دست کشیدند.

آنگاه حضرت فرمودند: داور خداست و بازگشت همه ما به روز قیامت است (نهج البلاغه، خطبه 162)علی (ع) در پاسخ به نامه معاویه که در آن بیان کرده بود شیخین افضل از علی (ع) بوده‌اند بدون آنکه وارد این بحث شود با بیانی عتاب‌آلود به معاویه می‌فرمایند:
«پنداشتى که برترین انسان‏ها در اسلام فلان کس و فلان شخص است  چیزى را یاد آورده‏اى که اگر اثبات شود هیچ ارتباطى به تو ندارد و اگر دروغ هم باشد به تو مربوط نمى ‏شود، تو را با انسانهاى برتر و غیربرتر، سیاستمدار و غیرسیاستمدار چه کار است، اسیران آزاد شده  و فرزندانشان را چه رسد به تشخیص امتیازات میان مهاجران نخستین و ترتیب درجات و شناسایى منزلت و مقام آنان .توخود را در چیزى قرار مى ‏دهى که از آن بیگانه‏ اى… (نهج البلاغه، نامه 28)
چنان‌که گفته شد علی(ع) علی رغم تاکید بر احقیت و اولویت خود در حکومت و نقد آنچه صورت گرفته بود اما هیچگاه مسائل پیش آمده بعد از پیامبر اسلام را مایه تفرق نساختند

علی(ع) در عین بیان استدلال و بحث عالمانه تا آنجا که به تفرقه و اختلاف نینجامد، داوری در مورد گذشته را به خدای تعالی و روز جزا واگذاشتند و هیچگاه زبان به طعن و سب و لعن نگشودند و بلکه فراتر از آن همواره در حد امکان مساعدت کردند و از آنچه شایسته بود تمجید کردند و آنچه را که ناشایست بود تذکر دادند و به تعبیر خویش، در مقام وزارت، نقشی فعال ایفا کردند. ایشان همواره تاکید داشتند که باید اکنون را دید و بر دشمنان حقیقی اسلام توجه داشت و از اینرو در پاسخ به پرسش مرد اسدی که در باره سقیفه پرسیده بود فرمودند: «بیا و داستان پسر ابو سفیان را به یاد آور…



نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">