تاریخی فرهنگی قرآنی

موضوعات قرآنی ؛ دینی و آموزشی : مطالب طبقه بندی شده جهت تحقیق ؛ جزوه ؛ کتاب و .....

تاریخی فرهنگی قرآنی

موضوعات قرآنی ؛ دینی و آموزشی : مطالب طبقه بندی شده جهت تحقیق ؛ جزوه ؛ کتاب و .....

مشخصات بلاگ
تاریخی   فرهنگی   قرآنی

آشنائی با تاریخ اسلام :
عبرت آموزی (و لقد اهلکنا القرون من قبلکم .... گذشته چراغ راه آینده است)
آشنایی با علوم و موضوعات قرآنی ( هدی و رحمه للمتقین)

کپی و تبدیل به جزوه و کتاب با اطلاع مجاز است .

آخرین نظرات
  • ۱۱ مهر ۹۶، ۲۰:۰۱ - انیس
    عالی

امام علی ع خدمات نظامی. شجاعت و هیبت على. علی را «چه» کشت؟! قبر مخفی امام

خطبه های نهج البلاغه ۱ تا ۲۳۸ بعد از پیامبر

ثروت اندوزی در زمان خلفا عامل ایجاد فتنه ها. نقش عمار یاسر. وارونه سازی حقایق. خوارج

فتنه در قرآن و نهج البلاغه. شناخت و دفع فتنه، وظیفه خواص و عوام. تفاوت جنگ های پیامبر

دشمن‌شناسی از منظر علی(ع) . اخلاق‏مداری در جنگ . دشمن‌ترین مردم‌ نزد خداوند

ظهور فتنه در ماجرای سقیفه . جفای معاویه و اعراب

مباهله، قدرت نمایی در جنگ نرم. بصیرت چیست و چگونه حاصل می‏شود؟

خطبه غدیر و پیام ها. منابع اهل سنت (مدارک و اعترافات)

غدیر خم و اهمیت حجه الوداع . یاس ابلیس در غدیر . شعر غدیر

غدیر سر آغاز بیداری اسلامی . عید ولایت و سیاست و دخالت مردم در حکومت

غدیر در مسلخ سقیفه. ظهور فتنه در ماجرای سقیفه . جفای معاویه و اعراب

حکومت اسلامی در نهج البلاغه . سیره سیاسی امیر مومنان . امام علی(ع) از نگاه دیگران . پذیرش امر حکومت . خلافت علوی

سکوت 25ساله امیر المۆمنین.

مقامات امیرمؤمنان علی(ع) در قرآن . اسم علی(ع) و ائمه در قرآن؟ اسوه حسنه

خطبه سلونی قبل ان تفقدونی . دعاهای و امام . خطبه ی بدون نقطه

احادیث گوناگون و اثبات ولایت و خلافت مولانا امیرالمومنین علی(ع)

بصیرت چیست و چگونه حاصل می‏شود؟ یقظه و بیداری . حزم و دور اندیشی

                                        ثروت اندوزی در زمان خلفا عامل ایجاد فتنه ها (جمل)

پس از ظهور اسلام در مکه و بعثت پیامبر اکرم (ص)، شنیدن پیام پیامبر برای مستکبران و مال اندوزان آن سامان گران آمد. ویل لکل همزه همزه الذی جمع مالا و عدده ...(همزه2 تا 7)

این آیات و آیاتی نظیر آن در دل کسانی چون ابوجهل، ابوسفیان و ولید بن مغیره و سایر مال اندوزان هراس افکند و آنان را واداشت تا در مقابل پیامبر به انحاء مختلف صف آرایی کنند و به دشمنی با او برخیزند.

لذا بسیاری از نو مسلمانان به مدینه که در مجاورت شهر مکه قرار داشت مهاجرت کردند از این طریق هم به گسترش حوزه مسلمانی می پرداختند و هم جان و مال مومنان از اذیت و آزار دشمنان در امان می ماند. رسول خدا (ص) از شهادت و مشهد حسین (ع) خبر داد و نصرت او را واجب و قاتلانش را لعنت کرد *

پس از رحلت پیامبر(ص)، ابوبکر، عمر و عثمان به ترتیب حاکمیت مسلمانان را به مرکزیت مدینه به عهده گرفتند

سپس علی(ع) از سوی مردم به خلافت رسید اگر چه او خود به دلیل مشکلات فراوان از حکومت کناره می گرفت و می گفت: مرا بگذارید و این تعهد را از دیگری بخواهید.

چرا که حوزه جامعه اسلامی آن روز در زمان خلفای سه گانه گسترش بسیار یافته بود و پیروزیهای مکرر از سمت شرق و شمال و غرب نصیب مسلمانان شده بود و مسلمانان به سبب آشنایی با ملل مختلف از جمله ایران و روم و دیدن چگونگی زندگی مردم آن سامان و بدست آوردن غنیمت های فراوان به تن آسایی و مال اندوزی خو گرفتند *

بسیاری از دشمنان پیامبر نیز که جامه مسلمانی در برداشتند در زمان خلفای سه گانه حاکمیت برخی از ایالتهای حوزه اسلامی آنروز را در اختیار داشتند پذیرفتن چنین جامعه ای و تغییر آن به زندگی ساده و بی آلایش دوران پیامبر کاری است سخت که تنها از علی انتظار می رفت

و این چیزی بود که ثروتمندان حجاز هرگز آن را نمی خواستند و چون وی در تقسیم بیت المال همه را به یک چشم نگریست و موجودی را به همه یکسان داد رفتار او در نظر مردمی که ربع قرن با روشی خاصی خو گرفته بودند خوشایند نیامد

بیعت با امام علی (ع) به شرط آن که عطف بما سبق نشود

نظام های سیاسی و رجال بزرگ را باید از دشمنانشان شناخت، همچنان که از دوستان آنها. نوع سلوک سیاسی با این دشمنان و دوستان است که عیار نظام های سیاسی و سیاستمداران را نشان می دهد.

این افتخاری است برای امیرمومنان علی ع در قیاس با خلفای قبل و بعد از خود، که مردم با شور و اشتیاق تمام و بدون اینکه شعبده بازی های سیاسی در کار باشد، برای بیعت به سوی آن حضرت هجوم آوردند و امتیازی دیگر است برای آن حضرت که بدنام ترین و فاسدترین و خیانت پیشه ترین چهره های سیاسی در صف دشمنان او قرار گرفتند.

اینکه در 4 سال و 9 ماه حکومت عدالت، 3 جنگ بزرگ به حضرت تحمیل شد، حاکی از سلامت و استواری این نظام سیاسی بر سر اصول اسلامی و مبانی اخلاقی است و الا اگر قرار می شد امام بر سر حقوق مردم با خواص فزون طلب مداهنه و معامله کند، نه جنگ جمل علیه آن حضرت برپا می شد و نه جنگ صفین تا از درون آن، فرقه خوارج پدیدار شود *

 و به عدالت امام پناه آورده بودند

فقط می ماند امید یک امت تبعیض زده و ستم کشیده که از بی عدالتی و اشرافیگری و خویشاوند سالاری و طعمه انگاری منصب به ستوه آمده و به امام عدالت پناه آورده بودند. آیا با خیانت به این همه امید و انتظار، نام مولای متقیان همچنان متمایز از دیگران بر تارک سیاست و خلافت اسلامی می درخشید؟!

موج اجتماعی برخاسته بود. نخبگان و اشراف متنفذ و زراندوزان و زور سالاران در برابر این موج بزرگ چه می توانستند بکنند؟

کار این موج عدالت خواهی آن قدر بالا گرفته بود که یکی مثل ولیدبن عقبه بن ابی معیط والی کوفه در زمان خلیفه سوم (که به خاطر شرابخواری حد بر او واجب شده بود و علی(ع) با جسارت تمام، حد را بر این صاحب منصب جاری ساخت) سراغ امام آمده بود تا به نمایندگی از جمعی از اقران و نظایر خود با امام مذاکره کند *

انّ الحق القدیم لایبطله شأ حق دیرپا و قدیمی را چیزی باطل نمی کند

ای اباالحسن! می دانی همه ما که اینجا نشسته ایم به خاطر جنگ های اول اسلام دل خوشی از تو نداریم و هر یک از ما یک یا چند نفر از خویشاوندان را داریم که در آن جنگ ها به دست تو کشته شده اند.

اما ما حاضریم از آن خون ها صرف نظر کنیم و با تو بیعت کنیم به شرط آن که عطف بما سبق نکنی و به گذشته کاری نداشته باشی، بعد از این هر طور می خواهی عمل کن

امام در پاسخ فرمود اما موضوع خون هایی که گفتید، خونی نبوده که برای کینه شخصی ریخته باشد، ما برای حق می جنگیدیم و شما برای باطل.

حق بر باطل پیروز شد. شما اگر معترضید و خونبها می خواهید بروید از حق بگیرید که باطل را درهم شکست. اما اینکه به گذشته کاری نداشته باشم، در اختیار من نیست.
آیا مفسدی چون ولید در برابر مردی که سیاست را با قوت و جدیت و بر مبنای اصولگرایی راستین پیشه کرده بود و جاذبه و دافعه های روشنی داشت، باید جز به اردوگاه شام می پیوست؟ *

علی بود و خدا و خلوت هایش

فقط فرصت طلبان و قدرت زدگان نبودند که علی(ع) را دعوت به سیاست ورزی عرفی- توأم با بده بستان و مصلحت اندیشی های آن چنانی- می کردند، که حتی برخی دوستان خیرخواه نیز از سر نصیحت! از امام می خواستند فعلاً با بعضی از خواص مدارا کند و مناصب یا امتیازات ویژه آنها را ندید بگیرد.

امام اما دلش پیش آن طبقات محروم و زجر کشیده ای بود که با هزار امید دست به دامانش آویخته بودند و با او پیمان بسته بودند. آنها با همه انبوهی، صدایشان به جایی نمی رسید. متن حاشیه نشین بودند. بیعتی کرده و رفته بودند.

علی بود و خدا و خلوت هایش. و خدا در این خلوت ها بود. پس او چگونه می توانست در محضر خدا، بر سر حقوق خلق بی سر و زبان که عائله او محسوب می شدند و به او اعتماد کرده بودند، معامله و خیانت کند؟ *

أتأمرونی أن اطلب النصر بالجورفیمن و ولّیت علیه

امام به یاران نزدیک و مصلحت اندیشش فرمود «آیا مرا فرا می خوانید که پیروزی را در ستم بر رعیت بجویم. به خدا سوگند تا دنیا دنیاست و ستاره ای از پی ستاره ای می آید چنین نخواهم کرد. اگر مال از آن من بود، همه را بین مردم به تساوی قسمت می کردم، چه رسد به اینکه مال خداوند است.

بدانید که بخشش مال به ناحق، تبذیر و اسراف است و صاحبش را در دنیا بالا می برد و در آخرت ساقط می نماید. او را نزد مردم گرامی کند و نزد خداوند خوار نماید (خطبه 126)

علی از مردم روزگارش جفا دید اما بر آنها جفا نکرد. به همین دلیل هم بود که هم در آغاز امارتش آن گونه با هجوم مردم مواجه شد و هم آن روز که بر بستر شهادت افتاد، پابرهنگان را به خیابان های پایتخت کشاند؛ همان ها که هر یک کاسه ای از شیر به دست گرفته بودند و سراغ خانه علی می رفتند. جماعت کجا؟ در خانه علی.

این که دست شماست چیست؟ شیر، تمام قوت ما. چرا خانه علی؟ فرقش شکافته و طبیبی که بر بالینش آمده، می گوید مرهم درد جانگداز ضربت شمشیر، شیر است، می رویم مرهمی بر زخمش باشیم. علی می توانست به جای 5 سال، 50 سال حکومت کند *

اما نمی ماند و سلوکش، راه روشن حق طلبان و عدالت جویان و سیاست پیشگان صادق نمی شد. علی در روزگاری سیاست دینی و اخلاقی و عدالت خواهانه را ارج گذاشت که روزگار جنگ با کفار بر سر تنزیل قرآن سپری شده و روزگار جنگ بر سر تأویل و تفسیر آن آغاز شده بود.

قرائت های مختلف و تفسیرهای گونه گون از دین مد شده بود. هر فرقه سیاسی برای خود تفسیری از دین و قرآن، با بدعت ها و انحرافاتش تدارک کرده بود

تصمیم تاریخی و اجرای قانون الهی

وقتی در نخستین روزهای خلافت امیرالمؤمنین علی(ع)، طایفه ای از سابقون و یاران نخستین اسلام با اجتماع گرد یکی از همسران پیامبر(ص)، حزبی در «درون نظام و در مقابل امام» تشکیل دادند و با به راه انداختن جنگ جمل، بر امام معصوم و خلیفه حق شوریدند، ابرهای فتنه، آسمان جامعه مسلمین را دربر گرفت و مردم، بر سر دو راهی انتخاب سختی قرار گرفتند

دوباره از نای علی(ع)، ندای دعوت مردم به جهاد شنیده می شد اما این بار نه در برابر کفار و مشرکین، که در مقابل مسلمانانی با سابقه، افرادی با ظاهری دینی و حتی نزدیکان پیامبر!

کسانی که حاکمیت دولت جدید را به منزله پایان سلطه خود بر بیت المال مسلمین می دانستند، کسانی که برپایی دولت عدالت محور علوی را پایان دولت هزار فامیل می دانستند و بالاخره کسانی که به زعم خود «احساس خطر کرده بودند» و می آمدند تا با ادعای حفظ دین اسلام، از استقرار دولت جدید که با شعار «عدالت» بر سر کار آمده بود، به هر شکل ممکن جلوگیری کنند.

حتی در آن سپاه مسلمانان با سابقه ای بودند که چندی قبل برای تشکیل حکومت علوی تلاش کرده بودند و اکنون که علی(ع) سهمی از حاکمیت به آنها نداده بود، به جبهه مقابل پیوسته بودند! فتنه پیچیده ای شکل گرفته بود.

جمع کثیری از مردم، صف آراستگان در مقابل امام را می شناختند. بخاطر داشتند که آنان سرداران جنگ و امیران و حاکمان پس از جنگ هستند

سوابق درخشان برخی از ایشان درصدر اسلام و خدماتی که به اسلام کرده بودند، نبرد با ایشان را دشوار کرده بود. اتهام برادرکشی و نادیده گرفتن خدمات یاران دیروز، علی(ع) را در تجهیز سپاه با مشکل مواجه کرده بود. حتی از درون اردوی حضرت نیز چنین زمزمه هایی شنیده می شد.

در وصف همان زمان است که، حضرت فرمودند: «همانا فتنه ها چون روی آورد، باطل را بصورت حق آراید و چون پشت کند حقیقت چنانکه هست رخ نماید.»(خطبه 93) بزنگاه تاریخی مهمی شکل گرفته بود. علی باید بین «حق و مدعیان حق» بین «مصلحت اسلام و مصلحت طبقه ای ویژه از مسلمین» و بین «جلب رضایت خدا و رضایت خواص» یکی را برمی گزید. تصمیم دشواری بود.

اصل تشکیل حکومت عدالت محور علوی، در جامعه اسلامی آن روز انقلاب بزرگی بود که «خیلی ها» تاب آن را نداشتند و اکنون می رفت تا انقلاب دیگری شکل بگیرد و یا انحرافی بنیان کن برای همیشه در پیکره اسلام نهادینه شود.

علی(ع) اما «اسدالهی» بود که از درنده خویان نمی هراسید و عدالتخواهی که به ویژه خواران تمکین نمی کرد. نیک می دانست که در سایه سالها دوری حاکمان از اسلام ناب محمدی(ص) «مبارزان و مجاهدان دیروز» به «ارباب ثروت و سرمایه» بدل شده اند.

می دانست که طلاهای برخی یاران دیروز انقلاب را امروز باید با تبر تقسیم کرد و البته همزمان در جامعه اسلامی جمعی از مردم گرسنه اند.

می دانست که در سایه این ثروت نامشروع، توان بسیج رجاله ها و اراذل و اوباش برای ایشان فراهم است. اما «مولا» تصمیم تاریخی اش را گرفت. به همه ثابت کرد که در اجرای قانون الهی، هیچ تعارفی ندارد و با کسی «عقد اخوت» نبسته است.

ثابت کرد که سابقه کسی، برایش مصونیت نمی آورد و مصلحت اسلام از مصلحت تمام افراد و گروهها و حتی نزدیکترین یاران پیامبر(ص) بالاتر است

پس، فریب خوردگان را اندرز داد تا به دامن اسلام بازگردند. آنگاه بر آنان که امنیت شهرها را مختل کرده بودند و مردم را به شورش و نافرمانی دعوت می کردند و بر «خروج بر امام» اصرار داشتند مردانه و بی محابا حمله آورد و سپاه جمل را تار و مار کرد.

سپس فرمود: ای مردم، من چشم فتنه را در آوردم پس از آنکه موج تاریکی آن برخاسته بود و گزند آن، همه جا را فرا گرفته بود و کسی جز من جرات و دلیری این کار را نداشت (خطبه 93)

فرمایشی که در هیچ جنگ دیگری از آن حضرت شنیده نشد و درسی جاوید برای همیشه تاریخ به یادگار گذاشت که «حق را به حق بشناسیم نه به افراد،حق را بشناسیم و آنگاه افراد را بدان محک بیازماییم .

عملکرد جنایت بار کارگزاران اموی علیه شیعیان حضرت علی (ع)

در حکومت معاویه اذیت و آزار پیروان علی ع و اهل بیت حضرتش در همه شهرها شدت یافت. سختی و شدت این بلا بیشتر متوجه مردم کوفه بود زیرا در آن شهر شیعیان بسیاری می زیستند.

معاویه برادرش زیاد بن ابیه (زیاد بن ابی سفیان) را بر آنان گمارد و بصره و کوفه و سراسر عراق را زیر فرمان او در آورد و او که ابتدا خود از شیعیان بود و کاملا همه شان را می شناخت و عقایدشان را می دانست.

شیعیان را تحت پیگرد قرار داد و پیدایشان کرد و همه شان را کشت و بی خانمان و آواره شان کرد و به آنان بیم داد و دست و پای بسیاری را برید و بر درختان خرما به دار آویخت و چشمان شان را درآورد و آواره و در به درشان ساخت تا آنجا که هیچ کس از آنان در عراق نماند در سراسر عراق همه شیعیان شناخته شده کشته و یا رانده و فراری شده بودند.

معاویه به همه قاضیان در سراسر قلمرو خلافت و به همه شهرها نوشت: شهادت هیچ یک از پیروان علی از خاندانش از طرفدارانش و از کسانی که فضایل او را روایت می کنند و مناقبش را نقل می کنند نپذیرید

معاویه در بخشنامه ای دیگر به همه کارگزارانش در سراسر قلمرو خلافت ابلاغ کرد: بنگرید هر کس که علیه وی دلیلی مبنی بر دوستی علی و اهل بیتش اقامه شده نامش را از دفتر بیت المال محو کنید و شهادت (گواهی) او را جایز ندانید.

و نامه دیگری نوشت به این مضمون:

هر کس را که به دوستی علی و آلش متهم می کنید ولی علیه او دلیلی مبنی بر اینکه وی از آنان است اقامه نمی شود او را بکشید. این گونه بود که بسیاری را براساس تهمت و گمان و شبهه در هر جا که یافتند کشتند تا آنجا که اگر بر زبان کسی کلامی دو پهلو جاری می شد گردنش را می زدند.

شدت و سختی این مصیبت در عراق و به ویژه در کوفه بود; وضع به گونه ای بود که اگر کسی از پیروان علی ع در کوفه و یا یکی از اصحاب آن حضرت که در مدینه و دیگر جاها باقی مانده بود و می خواست با دوستی مورد اعتماد و اطمینان دیدار کند به خانه اش که وارد می شد تا رازش را با او در میان نهد از کلفت و نوکر میزبان می ترسید و با وی سخن نمی گفت مگر پس از گرفتن پیمان و دادن سوگند محکم و سخت تا رازش را (که تشیع او بود) پنهان دارند.

این وضعیت همچنان با شدت ادامه داشت. دشمنان اهل بیت و شیعه در دستگاه و دربار و جامعه اموی بسیار شدند احادیث دروغین و ساختگی و باطل خویش را در مدح و منقبت یاران مورد علاقه امویان آشکار می ساختند تا مردم براساس همین دروغ ها تربیت شوند و چیزی جز آن ها فرا نگیرند قاضیان و کارگزاران و فقیهان اموی بر این سنت آمدند و رفتند

بزرگترین بلا و فتنه فریب و تزویر از سوی قاریان ریاکار و دروغین بود که برای فریب خلق سیمایی اندوهگین و قیافه ای پارسا و خاشع و فروتن از خود نشان می دادند و دروغ می گفتند و حدیث می ساختند تا از آن ها نزد کارگزاران رژیم بهره ببرند و بدین وسیله به دستگاه اموی نزدیک شوند و اموال و زمین و خانه نصیب شان شود.

و این کار تا آنجا پیش رفت که احادیث و روایات اینان به دست کسانی افتاد که می پنداشتند راست و درست است و آن ها را روایت می کردند و می پذیرفتند و می آموختند و آموزش می دادند و براساس همین احادیث حب و بغض می ورزیدند و برای چنین احادیثی مجلس درس و بحث حدیث تشکیل می دادند. این احادیث در میان مردم متدین ساده دل جا باز کرد.

مردمی که دروغ را حرام می دانستند و با دروغگو دشمنی می ورزیدند این احادیث دروغین را می پذیرفتند و می پنداشتند که راست و درست است. اگر می دانستند که بی اساس است روایت نمی کردند و به آن ها ایمان نمی آوردند و علیه مخالفان با این روایات نمی شوریدند.

در آن روز حق باطل جلوه کرده بود و باطل حق شده بود و راست دروغ گشته و دروغ راست گردیده بود. رسول خدا (ص): شما را فتنه ای فرا گیرد که در آن خردسال بزرگ شود و بزرگسال پیر گردد مردم بر آن گذرند و سنت اش پندارند و هرگاه چیزی از آن دگرگون شود فریاد زنند : منکری آورده اند!

سنت دگرگون شد! پس از حسن بن علی ع این فتنه و بلا همچنان برقرار بود و گسترده شد و شدت یافت تا آنجا که مومنی نبود که بر جان خویش بیمناک نباشد و مومنان چشم به راه بودند که یا کشته یا رانده و یا آواره شوند و دشمنی نبود که آشکارا عقاید خویش نگوید و بدعت و ضلالت خویش رو نکرده باشد.

شروع فتنه با اعتراض

فتنه‌ها گاهی با یک اعتراض ساده کلید می‌خورد. یعنی فتنه‌گران در ابتدا هدف نهایی خود را بیان نمی‌کنند. در فتنه جمل ماجرا با اعتراض طلحه و زبیر شروع و با خارج شدن به بهانه عمره و تجمع در مکه و بیان اعتراض رسمی به حاکمیت امیر المؤمنین (ع) ادامه یافت. با فراهم آمدن زمینه‌ها همین اعتراضات تبدیل به شورشی بزرگ شد.

اتهام معاویه و فریب مردم به خونخواهی عثمان :

معاویه در نامه‏اش چنین نوشته بود: از معاویة بن صخر به على بن ابیطالب اما بعد به جان خودم سوگند اگر دامن تو بخون عثمان آلوده نبود مسلمین که با تو بیعت کردند تو نیز مانند ابوبکر و عمر و عثمان بودى ولى تو مهاجرین را به قتل عثمان تحریک کردى و انصار را از یارى او ممانعت نمودى و مردم نادان سخن ترا اطاعت کرده و او را مظلومانه به قتل رسانیدند

اکنون مردم شام از پاى ننشینند و دست از مقاتلت تو بر ندارند تا اینکه قتله عثمان را به آنها سپارى و امر خلافت را هم بشورى واگذارى و حجت تو بر من مانند حجت تو بر طلحه و زبیر نیست

زیرا آنها با تو بیعت کرده بودند ولى من با تو بیعت نکرده‏ام همچنین حجت تو بر مردم شام مانند حجت تو بر مردم بصره نیست چه اهل بصره ترا اطاعت کرده بودند اما شامیان ترا اطاعت نکرده‏اند و اما شرافت ترا در اسلام و قرابت ترا با پیغمبر و موقعیت ترا در میان قریش انکار نمیکنم و السلام(1)!

موضوع خونخواهى از قتله عثمان در آن روزها براى هر یاغى و طاغى دستاویز و بهانه‏اى براى فتنه انگیزى شده بود و عجب اینکه همان قتله عثمان ادعاى خونخواهى میکردند و کسى را متهم مینمودند که نه تنها در قتل عثمان دخالتى نداشت

بلکه بمنظور خیر خواهى او را نصیحت کرد و در موقع محاصره خانه‏اش بوسیله مردم مدینه براى رفع تشنگى او آب هم بمنزلش فرستاده بود! از شگفتى‏هاى مسخره آمیز تقدیر اینست که عمرو عاص مردم را بر کشتن عثمان تحریک کند،

عایشه روبروى او آشکارا به مخالفت برخیزد، معاویه از یارى او شانه خالى نماید، طلحه و زبیر به مخالفین وى کمک کنند و آنگاه اینها هر یک دیگرى را بخونخواهى او تشویق کنند و خون عثمان را از على بن ابیطالب که خیر خواهانه به او اندرز داده و او را از این سرانجام بر حذر داشته و در پیش آمدها سپر بلاى او شده است مطالبه نمایند (2)!

على ع نامه معاویه را پاسخ نوشت که بیعت من یک بیعت عمومى است و شامل همه افراد مسلمین میباشد اعم از کسانى که در موقع بیعت در مدینه حاضر بوده و یا کسانى که در بصره و شام و شهرهاى دیگر باشند و تو گمان کردى‏ که با تهمت زدن قتل عثمان نسبت به من میتوانى از بیعت من سرپیچى کنى و همه میدانند که او را من نکشته ‏ام تا قصاصى بر من لازم آید

و ورثه عثمان در طلب خون او از تو سزاوارترند و تو خود از کسانى هستى که با او مخالفت کردى و در آن موقع که از تو کمک خواست وى را یارى نکردى تا کشته شد. على ع از موقع ورود به کوفه چند ماهى که در آن شهر اقامت داشت براى جلوگیرى از وقوع جنگ با شامیان چند مرتبه به معاویه نامه نوشته و او را نصیحت کرد و عواقب وخیم مخالفت و ناسازگارى او را که موجب جنگ و خون ریزى گردید به وى تذکر داد ولى از اینهمه نامه‏نگارى نتیجه‏اى حاصل نشد و معاویه لجوج هر دفعه در پاسخ نامه‏هاى آن حضرت همان سخنان سابق خود را نوشته و او را به قتل عثمان متهم نمود!

و یکى از نامه‏ هاى خود را بوسیله مردى از طایفه عبس که (در اثر تبلیغات سوء معاویه) از دشمنان على (ع) بود بحضور آن حضرت فرستاد و چون آن مرد وارد کوفه شد یکسر به مسجد رفت و نامه معاویه را تقدیم نمود.

على ع از او پرسید در شام چه خبر است؟ آن مرد با گستاخى گفت سینه تمام اهل شام از بغض و کینه تو مالامال است و تا خون عثمان را از تو نستانند آرام نخواهند نشست!

على ع فرمود اى احمق معاویه ترا گول زده است کشندگان عثمان ‏جز چند نفر که یکى از آنها نیز معاویه بود کس دیگرى نیست، چند نفر از اصحاب آنجناب خواستند آن مرد را بقتل رسانند امام مانع شد و فرمود او سفیر است و بر سفیر باکى نیست آنگاه نامه معاویه را باز کرد و دید فقط نوشته شده:

 بسم الله الرحمن الرحیم و به چیز دیگرى اشاره نشده است على ع فرمود معاویه تصمیم جنگ دارد! و سپس سخنى چند از حسن نیت خود و مکر و فریب معاویه به مردم صحبت کرد و آنها را براى مبارزه با حیله گریهاى معاویه دعوت فرمود.

سفیر معاویه که از بزرگوارى و سخنان على ع بهیجان آمده بود بلند شد و گفت :یا امیر المؤمنین مرا ببخش من ترا بیش از هر کس دشمن داشتم ولى اکنون دوستت دارم زیرا حقایق امور بر من روشن شد و دانستم که معاویه تمام مردم شام را مثل من فریفته است اجازت فرما که پس از این در رکاب همایون تو خدمتگزار باشم و بدین وسیله کینه و بغض سابق را بارادت و محبت تو تبدیل گردانم،

على ع او را نوازش کرد و به اصحاب خود فرمود که از وى نگهدارى کنند. چون این خبر به معاویه رسید بسیار اندوهگین شد و گفت این مرد تمام اسرار ما را خواهد گفت پس خوبست پیش از اینکه على بما حمله کند ما در اینکار به او پیشدستى کنیم.

معاویه براى انجام این امر از تمام بزرگان نزدیک به خود و از صحابه پیغمبر ص که در مدینه بودند و مخصوصا از بنى امیه دعوت نمود که در این مورد با وى همکارى کرده و او را یارى و مساعدت نمایند لذا براى هر یک از آنان نامه جداگانه نوشت و آنها را بکمک خود خواند

ولى جز بنى امیه کسى به دعوت او پاسخ مثبتى نداد حتى عبد الله بن عمر صراحة نوشت که از حیله و نیرنگ معاویه با خبر است و او خود از فرستادن کمک براى عثمان عمدا خوددارى نمود تا عثمان کشته شود و او مستقلا در شام حکومت کند.

 بعضى از رجال و صحابه نیز جوابى شبیه پاسخ عبدالله به معاویه دادند و از همکارى با او خوددارى نمودند و معاویه فقط به پشتیبانى بنى امیه در صدد مقابله و مقاتله با على ع بر آمد ولى پیش خود فکر کرد که انجام اینکار بدین سادگیها هم ‏نیست و طرف شدن با على ع کار هر کسى نباشد

زیرا على از هر جهت بر معاویه امتیاز و برترى دارد و از نظر زهد و علم و شجاعت و تقوى طرف قیاس با معاویه نیست و از حیث حسب و نسب و قرابت به رسول خدا ص هم بر معاویه رجحان و برترى دارد و همه مردم او را میشناسند و ترجیح معاویه بر على ع موقعى امکان پذیر است که نیروى تفکر و عاقله اشخاص از بین رفته باشد.

گاهى در ذهن خود مجسم مینمود که صحنه کارزار است و على او را به مبارزه می طلبید آنگاه از عجز و ناتوانى خود در برابر آن حضرت لرزه بر اندامش می افتاد و هیولاى مرگ را به چشم خود مشاهده میکرد ولى با همه این احوال دل از حب جاه و هواى حکومت بر نمیداشت.

معاویه عمرو عاص را جهت جنگ با علی به خونخواهی می طلبد

مدتى در اثر این خیالات شب و روز او یکى بود و نمی دانست به چه ترتیب مقصود شوم خود را به مرحله اجرا در آورد بالاخره برادرش عتبة بن ابی سفیان گفت تنها راه حل این مسأله همراه کردن عمرو عاص است با خود زیرا او از نظر سیاست و مکر در تمام عرب مشهور است

و جائیکه مکر و حیله در کار باشد فریفتن مردم عوام کار ساده و آسان است و چون عقل و شعور مردم با مکر و حیله ربوده گردد در آن حال ترجیح تو بر على امکان پذیر خواهد بود! معاویه گفت عمرو عاص این دعوت را از من نپذیرد زیرا او هم می داند که على از هر جهت بر من رجحان و برترى دارد عتبه گفت عمرو مردم را میفریبد تو هم با پول و وعده عمرو را بفریب ! (4)

معاویه پیشنهاد برادرش را پسندید و نامه‏اى با آب و تاب تمام به عمرو عاص که در آن موقع در فلسطین بود فرستاد و مضمون نامه بطور خلاصه این بود که من از جانب عثمان در شام حاکم هستم و عثمان هم خلیفه پیغمبر بود که در خانه‏اش تشنه و مظلوم کشته شد و تو میدانى که مسلمین در قتل او بسیار غمگین‏اند و لازم است که از قتله عثمان خونخواهى کنند و من تو را دعوت میکنم که در این خونخواهى‏شرکت کنى و از این پاداش و ثواب بزرگ بهره ببرى!

عمرو عاص بمحض خواندن نامه مقصود معاویه را دانست و بدون اینکه به روى او آورد و به او بفهماند که مقصودش را دانسته است پاسخ وى را چنین نوشت که اى معاویه مرا بر خلاف حق به جنگ على ترغیب نموده‏اى در حالیکه على برادر رسول خدا و وصى و وارث اوست و تو هم که خود را حاکم عثمان میدانى با کشته شدن او دوره حکومت تو نیز خاتمه یافته است،

آنگاه راجع به اسلام و ایمان على ع و شرح جنگها و خدمات نظامى او اشاره کرده و آیاتى را که درباره آن حضرت نازل شده و احادیثى را که از پیغمبر ص در مورد وى رسیده است همه را مفصلا به معاویه نوشت.

معاویه که دید تیرش به سنگ خورده و نتوانسته عمرو را بدون قید و شرط از فلسطین به شام کشد ناچار تا حدى پرده از روى کار کنار زد و مجددا نامه‏اى با اختصار چنین نوشت : اى عمرو جنگ طلحه و زبیر را با على ع شنیدى و اکنون مروان بن حکم نیز با جمعى از اهل بصره نزد من آمده و على هم از من بیعت خواسته است و من چشم به راه تو دارم تا در اطراف این مسأله با تو سخن گویم

پس در آمدن به سوى من تعجیل کن که در نزد من جاه و مقام و منزلتى خواهى داشت. چون نامه معاویه به عمرو عاص رسید پسران خود عبد الله و محمد را فرا خواند تا نظر آنها را نیز در اینکار بداند، عبد الله پدرش را از رفتن به سوى معاویه منع کرد ولى محمد او را بدین کار ترغیب نمود عمرو گفت عبد الله آخرت مرا در نظر گرفت ولى محمد دنیاى مرا خواست، و با اینکه عمرو این مطلب را بهتر از همه‏میدانست باز بدنیا گروید و آخرت را فراموش کرد .(5)

عمرو عاص با سرعتى تمام طى طریق کرد و خود را به شام رسانید و معاویه مقدم او را گرامى شمرد و بنحو شایسته‏اى از وى پذیرائى نمود و چون خانه از بیگانگان خالى شد معاویه که عمرو عاص را بدست آورده بود باز مانند سابق بطور رسمى سخن گفت و دم از خونخواهى عثمان زد و او را هم بدین کار ترغیب نمود!

عمرو که دید معاویه میخواهد او را بدون هیچ قید و شرطى در این امر خطیر وارد نماید زبان به مدح و ثناى على ع گشود و خدمات او را در پیشرفت اسلام بیان کرده و رشادتهایش را در غزوات پیغمبر ص یاد آور شد و بعد به حالت اعتراض به معاویه گفت اقدام تو در اینکار نه تنها ساده و آسان نیست آخرت ترا نیز تباه گرداند

معاویه گفت من براى طلب آخرت اینکار را پیش گرفتم، چه کارى بهتر از این که من براى طلب خون عثمان قیام کنم زیرا عثمان خلیفه رئوف و مهربانى بود که مظلومانه کشته شده است! عمرو گفت اى معاویه تو مرا دعوت کردى که مردم را فریب دهم حالا خودت میخواهى مرا بفریبى؟ !و با من که از جهت مکارى در تمام عرب نظیرى ندارم مانند اشخاص عوام و عادى سخن میگوئى؟

کدام آدم عاقل سخنان ترا باور میکند اگر تو واقعا دلت به حال عثمان میسوزد چرا موقعیکه او در محاصره بود و از تو استمداد میکرد بیاریش نیامدى؟ تو چشم طمع بخلافت دوخته‏اى و خونخواهى عثمان را بهانه کرده‏اى و اگر میخواهى من نیز در اینکار با تو همکارى کنم باید به زبان خود من سخن بگوئى و از در صداقت و یکرنگى برآئى

زیرا من و تو همدیگر را خوب میشناسیم و نیرنگ زدن ما بیکدیگر بى معنى ودور از عقل است و براى اینکه من با تو همدست شوم همچنانکه تو خلافت را براى خود میخواهى باید حکومت مصر را هم بمن واگذار کنى و متعهد شوى که همیشه از آن من باشد

و هیچوقت پس نگیرى! معاویه که دید عمرو عاص از نیت او آگاه بوده و از طرفى جز حکومت مصر با او همکارى نخواهد کرد ناچار تقاضاى او را پذیرفت و قرار دادى میان آندو نوشته و امضاء گردید و در اینجا هم معاویه در صدد حیله بر آمد

و در آخر قرار داد بکاتب گفت: اکتب على ان لا ینقض شرط طاعته. یعنى بنویس که عمرو شرط اطاعت معاویه را نشکند و مقصودش این بود که از عمرو عاص بر طاعت خود به بیعت مطلقه اقرار بگیرد که اگر مصر را هم به او نداد او نتواند از طاعت وى سرپیچى کند اما عمرو که از معاویه زرنگتر بود بکاتب گفت: اکتب على ان لا ینقض طاعته شرطا.

بنویس که اطاعت او را با توجه بشرطى که شده است نشکند یعنى اگر معاویه حکومت مصر را ندهد طاعت او واجب نخواهد بود. بالاخره عمرو عاص تعهد کتبى از معاویه گرفت و خود را در اختیار او قرار داد و از آن پس وزیر و مشاور وى گردید(6).

معاویه در اولین فرصت عمرو عاص را بحضور طلبید و مشکلات کار را بوى‏عرضه داشت از جمله گرفتاریهاى معاویه این بود که محمد بن ابى حذیفه که اولین دشمن معاویه بود از زندان گریخته بود و معاویه از فرار وى سخت آشفته و ناراحت بود

لذا به عمرو گفت اگر من از شام بمنظور جنگ با على خارج شوم میترسم محمد از پشت سر بشام حمله کرده و بر اوضاع مسلط شود و بغرنجتر از آن موضوع جنگ با على است که او کسانى را از جانب خود بدینجا فرستاده و از من بیعت خواسته است،

دولت روم نیز از این اختلافات مسلمین استفاده کرده و در صدد استرداد شام میباشد. عمرو عاص کمى اندیشید و گفت چیزى که مهم است همان جنگ با على است زیرا محمد بن ابى حذیفه اهمیتى ندارد و دولت روم را نیز میتوان با ارسال تحف و هدایا فعلا راضى نگاهداشت بنابر این تلاش اصلى تو باید براى جنگ با على باشد!

معاویه گفت هر چه گوئى من انجام دهم، عمرو عاص عده‏اى را به تعقیب محمد فرستاد و آنان فورا محمد را دستگیر کرده و از بین بردند سپس معاویه امپراطور روم را نیز با ارسال تحف و هدایا سرگرم نمود و آنگاه تمام همت خود را براى تجهیز سپاه بمنظور جنگ با على ع بکار برد

معاویه در این باره از هیچ حیله و تزویر و ریا و دروغ خود دارى نکرد و به بهانه خون عثمان مردم شام را علیه على ع شورانید و در همه جا به آن حضرت تهمت زد و تا توانست کینه او را در دل شامیان آکنده نموده و در حدود سیصد هزار نفر براى جنگ تجهیز و آماده کرد.

از آن سو على ع هم که از مکاتبات زیاد با معاویه در مورد تسلیم و بیعت او نتیجه نگرفته و نامه مالک اشتر نیز دلالت بر جنگ معاویه با آن حضرت میکرد و همچنین از پیوستن عمرو عاص به اردوى معاویه نیز آگاهى یافته بود به عبد الله بن عباس که والى بصره بود مرقوم فرمود مردم آن شهر را تجهیز کرده و به کوفه بیاورد و چند نفر دیگر من جمله مالک اشتر را نیز احضار نمود و خود نیز به منبر رفت و کوفیان را از هدف و مقصود معاویه آگاه گردانید

و آنگاه به بسیج سپاه پرداخت. معاویه با همه پلیدی ها و جاه طلبی هایش که جز به کسب قدرت و مقام نمی اندیشید یک نکته را به خوبی فهمیده بود که نمی بایست بطورعلنی و آشکارا به جنگ با حسین(ع) و آرمان ها و ارزش های اسلام رفت.

از همین رهگذر در اواخر عمر در حالی که برای رسیدن به قدرت فرزندش به رایزنی و مذاکره پرداخته و برای «یزید» بیعت می گرفت نکته ای را به او گوشزد کرد و تداوم خلافت او و دودمان بنی امیه را در گرو آن دانسته بود؛ اینکه 4 نفر پس از من در زمره مخالفان جدی تو خواهند بود

1- عبدالله بن زبیر 2- عبدالرحمن بن ابوبکر،3 - عبدالله بن عمر 4- حسین بن علی(ع) در این میان متعرض حال حسین ع نشو و از روبرو شدن با او به شدت پرهیز کن

در شام

معاویه پیراهن خونین عثمان را به شام برد و در مسجد شام به نمایش گذاشت و با استناد به آیه من قتل مظلوماً فقد جعلنا لولیّه سلطاناً؛ هر کس مظلوم کشته شود برای ولی او حق مطالبه (خون مقتولش را) قرار داده ایم، فریاد خونخواهی عثمان را سر داد و هزاران تن از مردم شام را به دنبال خود به میدان نبرد با علی(ع) کشاند.

مردم کوته نگر شام بدون درنگ در محتوای آیه و بدون اینکه از خود بپرسند آیا واقعاً معاویه مصداق ولیّ دم عثمان است یا فرزندان عثمان؟

وی را به عنوان منتقم خون عثمان پذیرفته ، دعوت معاویه را لبیک گفتند. در صفین چهار هزار تن از قرّاء شام در جناح راست سپاه معاویه با هم بیعت کردند تا پای مرگ با علی(ع) بجنگند. حماقت شامیان چنان بود که به معاویه اجازه می داد در صفین، نماز جمعه را به بهانه اشتغال زیاد، روز چهارشنبه اقامه کند؛ می گفت به علی بگویید من با صد هزار نیرویی که بین شتر نر و ماده فرق نمی گذارند، با او می جنگم.

نمونه بارز دیگر از فقر فکری شامیان در هنگام شهادت عمار نمایان شد؛ پیامبر (ص) در مورد عمار فرموده بود: تقتلک الفئه الباغیه؛ تو را یک گروه ستمگر می کشند. این خبر در میان مسلمانان منتشر بود؛ حتی به گوش شامیان هم رسیده بود. از این رو یک بحران روحی برای سپاه معاویه ساخت؛

زیرا آنها می ترسیدند با کشتن عمار در خلال جنگ، مصداق همان گروه ستمگر شوند. دست برقضا همین واقعه رخ داد و عمار در خلال جنگ به شهادت رسید. انتظار می رفت شامیان به راحتی بفهمند حزب معاویه همان گروه ستمگری است که پیامبر(ص) از او خبر داده، و از او کناره گیرند؛

ولی معاویه با یک حیله به آسانی آنها را فریفت؛ او گفت قاتل عمار آن کسانی هستند که او را به میدان جنگ آورده اند؛ یعنی علی(ع) قاتل عمار است.

سپاه شام در نهایت کوته نظری این استدلال را پذیرفتند. آنان با خود نگفتند اگر چنین است پس قاتل کشته های سپاه شام هم خود معاویه است. وانگهی عمار با اختیار خود به میدان آمده بود کسی او را نیاورد؛ با کمال اشتیاق در صفین می جنگید و با نیروهای تحت فرمانش به سوی سپاه شام یورش می برد.

¤ طلحه و زبیر سهم بیشتری می خواستند، هشدار علی به این دو :
امام (ع) فرمود: هرکاری انجام دادید برای خدا انجام داده اید، پس پاداش آن را در آخرت از خدا بخواهید. در دنیا همه مساوی اند، سهم قدیمی ترین و باسابقه ترین مسلمان، با مسلمانی که همین امروز مسلمان می شود نزد ما به لحاظ سهمش از بیت المال مساوی است.

هرکس که رو به قبله ما آورد شایسته برخورداری از حقوق اسلامی و حدود اسلام است. شما همه بندگان خدا هستید و بیت المال، مال خداست و آن را میان همه شما به طور مساوی تقسیم خواهم کرد و هیچ کس بر دیگری برتری و مزیت ندارد. پرهیزگاران و سابقه داران در فردای قیامت پاداش خود را از خداوند بخواهند و خداوند دنیا را پاداش پرهیزگاران و مجاهدان قرار نداده است.

آنچه نزد خداست برای نیکوکاران بهتر است، فردا بیایید تا اموال را به روش جدید تقسیم کنیم. روز بعد طلحه و زبیر به مسجد آمدند. درگوشه ای دور از مسجد تجمع دیگری انجام شده و مردم را به دو بخش تقسیم می کنند

مردمی که پشت علی(ع) نماز را اقامه می کردند به طلحه و زبیر و عبدالله بن زبیر، مروان و جمعی دیگر از مردان قریش پیوستند و ساعتی آهسته با یکدیگر پچ پچ می کردند. بعد مخالفت آنها آشکار شد. عمار آمد پیش علی(ع) و گفت: این سخنرانی چه بود که شما انجام دادید. کمی آرامتر، همین روز اول این افراد دارند پرچم برمی دارند و فتنه و خلف وعده می کنند.

دوباره حضرت امیر رفت بالای منبر و سخنرانی کرد. حضرت علی(ع) روز سوم حکومت، همچنان که شمشیر بر کمر بسته بود سخنرانی کرد و گفت: ای مردم برترین مردم نزد خداوند از نظر مقام فردی است که تابع کتاب و سنت باشد و به تکلیفش عمل کند. سپس به عمار گفت برو به طلحه و زبیر که گوشه مسجد نشسته اند بگو اینجا من با آنها کار دارم

وقتی آمدند حضرت به آنها گفت: شما را به خدا سوگند آیا چنین نبود که شما با میل خودتان و با آزادی کامل سراغ من آمدید و با من بیعت کردید؟ آیا من شما را مجبور به بیعت کردم؟ من قدرت طلب بودم یا شما از من خواستید؟

گفتند چرا ما گفتیم: حضرت امیر گفت: شما مجبور بودید و زور بالای سرتان بود که با من بیعت کنید یا خودتان خواستید؟ گفتند: ما با شما بیعت کردیم و فکر می کردیم که شما روش دیگری دارید.

نمی دانستیم که این گونه است. ما بیعت کردیم به شرطی که شما در کارها با ما مشورت کنید و بدون نظر ما کاری نکنید و فکر کردیم اگر ما رهبری شما را تایید می کنیم، شما هم هوای ما را دارید و بالاخره سهم و حق ما محفوظ است و فضیلت ما را بر دیگران درنظر می گیرید.

حضرت امیر(ع) فرمود: آیا من حقی از شما سلب کردم و یا به شما ستمی نموده ام؟ گفتند: نه، فرمود: آیا حقی از مسلمان ضایع و پایمال کردم، یا حکمی از احکام خدا را زیرپا گذاشتم؟ گفتند: نه، حضرت فرمود: پس چرا از من دلگیرید؟ اگر من نه حق کسی را پایمال کردم و نه حکمی را زیر پا گذاشتم پس چرا شما با من مشکل دارید؟ گفتند به خاطر روش حکومت تو و حرفهایی که مطرح می کنی و اینکه چرا در حکومت نظر ما را نمی پرسی.

حضرت امیر(ع) گفت: اگر من درجایی نیاز به مشورت داشته باشم نظر شما را می خواهم آنچه که تا الان گفتم نیاز به مشورت نبود چرا که نظر صریح خداوند و سنت پیامبر بود. بعد طلحه و زبیر آمدند پیش حضرت امیر و گفتند: ما می خواهیم به عمره برویم.

حضرت فرمود: شما قصد عمره ندارید و من می دانم شما کجا می خواهید بروید. این اجازه برای عمره نیست. دعوا و درگیری را شروع کردید و حالا می روید تدارک پیمان شکنی و درگیری را ببینید. آنها قسم خوردند که اینگونه نیست.

حضرت امیر لبخندی زد و گفت: پس دوباره تجدید بیعت کنید. آنها پیمان بسته و سوگند خوردند و زمانی که رفتند، حضرت امیر(ع) فرمود: به خدا سوگند دیگر اینها را نخواهید دید الا اینکه به روی ما شمشیر می کشند و جنگ را بر ما تحمیل می کنند و هردو آنها کشته خواهندشد.

فتنه گران از همسر پیامبر برای رهبری شورش استفاده کردند.
همه همسران پیامبر(ص) برای ما محترم اند. حتی عایشه؛ ما عایشه را ام المؤمنین می دانیم و نباید به او اهانتی شود ولو اینکه او با علی ابن ابیطالب(ع) درگیر شده است.

خود حضرت امیر(ع) هم احترام عایشه را نگه داشت حتی بعد از جنگ که جناب عایشه اسیر شد و امیرالمؤمنین(ع) اجازه نداد کوچکترین اهانتی به وی شود. طلحه و زبیر نامه ای به عایشه می نویسند و در آن می گویند که به ما ملحق شو تا مقابل علی(ع) بایستیم چرا که علی اوضاع را به هم می ریزد. ام سلمه مکه بود.

آنجا از جریان مطلع می شود و می فهمد که طلحه و زبیر در حال برنامه ریزی توطئه ای علیه علی(ع) و حکومت ایشان هستند. ام سلمه شروع به افشاگری و سخنرانی به نفع امام علی(ع) می کند که ای مردم! خود شما با علی بیعت کردید و نباید با او درگیر شوید چرا که حکومت علی(ع) حق است.

خبر به عایشه می رسد که جناب ام سلمه دارد افکار مردم را به نفع علی(ع) آگاه می کند. عایشه به ملاقات ام سلمه می آید و می گوید ای دختر اباامیه! تو نخستین زن از زنان مهاجر رسول خدا و از بزرگان اهل بیت پیامبر(ص) هستی. بیشترین آیات الهی در خانه تو بر پیامبر نازل شد و جبرئیل بیش از همه در خانه شما بر رسول خدا نازل می شد.

ام سلمه خطاب به عایشه می گوید شما که جزء مخالفان خلیفه سوم (عثمان) بودید چطور حالا به عنوان انتقام او می خواهید در برابر علی(ع) بایستید؟ و بعد ام سلمه شروع می کند به یادآوری برخی مسائل برای عایشه؛ اینکه آیا یادت می آید که یک روز علی آمد و پیامبر در مورد علی چه گفت و...

هر چه می گوید عایشه تأیید می کند و می گوید بله یادم هست. بعد ام سلمه می گوید: پس با این وضع دیگر این چه قیام و شورشی است که علیه حکومت مشروع به راه انداخته اید. عایشه می گوید: مسائلی وجود دارد که باید حل و اصلاح شود و بعد ام سلمه می گوید که خودت می دانی

ام سلمه نامه ای خطاب به علی(ع) می نویسد و خبر می دهد که اینها دارند شورش به پا می کنند.

حضرت امیر(ع) در جایی سخنرانی می کند و می فرماید: کسانی که در حال حاضر به اسم خون عثمان حرف می زنند می دانند که برخی از خود اینها در خون عثمان دست داشتند و کسی که برای مهار و کنترل شورش تلاش می کرد که خلیفه کشته نشود من بودم

عایشه گفته بود بله من به عثمان منتقد و معترض بودم ولی شنیدم خلیفه قبل از اینکه کشته شود توبه کرده بود بنابراین زمانی که توبه کرده نباید کشته می شد و الا قبول دارم که من هم جزو منتقدان و معترضان عثمان بودم ولی او توبه کرده بود پس چرا او را کشتید؟

حضرت امیر(ع) می فرمایند: جواب دادند که ما با هم دنبال قاتلان عثمان باشیم تا قاتل او را پیدا کنیم. حضرت آنجا توضیح می دهند که من هم منتقد و معترض به عثمان بودم و هم در عین حال مخالف قتل عثمان بودم و با افراطیونی که عثمان را به قتل رساندند مخالف بودم و در برابر آنها ایستادم.

¤ مقدس مآبانی مثل اشعری برای مقابله با فتنه حجت شرعی می خواستند.
حضرت امیر(ع) که به خلافت رسید قصد داشت ابوموسی اشعری را که از زمان خلیفه قبل حاکم کوفه بود عزل کند اما مالک اشتر و عده ای به علی(ع) گفتند که ابوموسی اشعری هم عده ای مرید در شهر دارد که او را قبول دارند حالا بگذارید باشد تا ببینیم چه می شود.

بعدا حضرت امیر(ع) می گوید من از اول می خواستم ابوموسی اشعری را بردارم چرا که او را انسان صالحی نمی دانستم ولی چون گفتند عده ای او را قبول دارند و برای اینکه مردم نگویند تا علی آمد همه را برداشت گذاشتم بماند. ابوموسی اشعری در آن زمان امتحان خود را پس می دهد.

حضرت امیر(ع) به ابوموسی اشعری که حاکم کوفه بود نامه ای نوشت و گفت که طلحه و زبیر و عایشه قصد شورش دارند و حق هم با ماست. بنابراین برای ما نیرو بفرست و مردم کوفه را بسیج و کمک کن تا برویم بصره چرا که آنها آمده اند و بصره را اشغال کرده اند.

بعد از آن ابوموسی اشعری شروع کرد با ادبیات مقدس مآب صحبت کردن؛ اینکه جنگ مسلمان با مسلمان و با کدام حجت شرعی اصحاب در برابر اصحاب بایستند؟ بله.

شما علی هستید، اولین مسلمان هستید ولی آن طرف هم ام المؤمنین است، طلحه و زبیر هستند، زبیر سیف الاسلام است، یعنی چه جنگ مسلمان با مسلمان، این جنگ شبهه شرعی دارد. مردم! آرامش داشته باشید و به هیچ کدام از دو طرف ملحق نشوید چرا که ما بی طرف هستیم، این جنگ خلاف شرع است.

حضرت امیر(ع) گفت: این جنگ را بر ما تحمیل کرده اند، ما شروع نکردیم که به من می گویید خلاف شرع است. اینها علیه حکومت شورش کردند و می خواهند حکومت را براندازی کنند. باید به آنها بگویید و شما باید طرف حق را بگیرید و نباید بگویید که در هر صورت کاری نمی کنیم.

حضرت امیر دو بار نامه فرستاد ولی ابوموسی اشعری اعتنایی نکرد. بعد از این حضرت امیر(ع) محمدبن ابوبکر را به کوفه فرستاد و ابوموسی اشعری را عزل کرد.

امام علی(ع) شهر را به ابن عباس و محمدبن ابوبکر سپردند و با نیروهای خود برای جنگ رفتند اما باز هم ابوموسی اشعری با حضرت مخالفت کرد و سخنرانی کرد مبنی بر اینکه ای مردم به جنگ نروید چرا که آن طرف جنگ نیز اصحاب پیامبراند، کسانی هستند که نزد پیامبر سوابق دارند و خویشان پیامبراند و بزرگان اسلامند، با چه کسانی می خواهید بجنگید؟

ابوموسی اشعری شروع به سخنرانی و ایجاد تردید و شبهه در دل مردم کرد تا اینکه حضرت امیر(ع) مالک اشتر را به کوفه فرستادند و او نیز ابوموسی اشعری را با حالت ذلت بار بازداشت کرد و از سمتش او را عزل کرد.
بنای امام در مواجهه با فتنه گران در ابتدا گفت وگو و نصیحت بود اما آنها بنای دیگری داشتند
ابن عباس روایت می کند: روزی دیدم امیرالمؤمنین نشسته و کفش پاره ای را مدام وصله می زنند. گفتم آقا تو را به خدا از این کفش دست بردار شما خلیفه مسلمین هستید، بزرگترین امپراطوری جهان در اختیار شماست. حکومت حضرت امیر(ع) بزرگترین قدرت سیاسی- نظامی آن موقع جهان بود؛

چون امپراطوری ایران و امپراطوری رم در آن زمان متلاشی شده بودند و اسلام تقریبا قدرت اول سیاسی، نظامی و اقتصادی و یا یکی از دو قدرت اصلی جهان بود. ابن عباس می گوید: آقا! شما حاکم نصف زمین هستید، این همه عاشق و مرید دارید، این چه کفشی است؟

من خجالت می کشم؟ حضرت امیر(ع) سر خود را بالا کرد و لبخندی زد و گفت: ابن عباس این کفش چقدر می ارزد؟ ابن عباس گفت: آقا هیچی. این کفش، ارزشی ندارد. حضرت امیر(ع) فرمود: به خدا سوگند ارزش این کفش پیش من از حکومت بر شما بیشتر است.

به خدا سوگند تمام حکومت بر این جهان را با این کفش معامله نمی کنم. فقط به یک دلیل حکومت را قبول کردم و به خاطر آن می جنگم و وارد مبارزه شدم؛ اینکه احقاق حقی کنم و ابطال باطلی

فقط برای این حکومت را پذیرفتم و وارد سیاست و حکومت شدم که یک حقی را برقرار کنم و باطلی را محو کنم؛ من به خاطر عدالت و حق آمده ام والا حکومت برای من ارزشی ندارد. حضرت امیر(ع) سپس می فرمایند: من از هیچ چیزی نمی ترسم و الآن هم که عده ای به فتنه و آشوب دچار شده اند با اینها می جنگم؛ من اهل عقب نشینی نیستم، من نصیحت و موعظه می کنم

حضرت امیر(ع) نامه ای را برای حاکم کوفه فرستاد و تا آخر هم می گفتند مصالحه، مذاکره، گفتگو و نصیحت. به یاران خود می گفتند با اینها با زبان خوش سخن بگویید و آنها را تحریک نکنید. ما نمی خواهیم بجنگیم بلکه می خواهیم با هم باشیم و کوتاه بیایید اما اینها این کار را نکردند. وقتی دشمنان حضرت امیر(ع) بصره را اشغال کردند، حاکم بصره عثمان بن حنیف از طرف حضرت امیر(ع) بود. (وی همان کسی است که یک بار حضرت امیر(ع) او را توبیخ کردند.

حضرت در نهج البلاغه به عثمان ابن حنیف می فرماید: نیروهای اطلاعاتی به من گزارش دادند که شما را به یک میهمانی دعوت کردند که ثروتمندان و سرمایه داران را سر سفره راه می دادند اما فقرا را راه نمی دادند و فقرا را به جای دیگری منتقل می کردند

تو را به این چنین میهمانی دعوت کردند و تو هم رفتنی و سر این سفره نشستی و در کنار اغنیاء شام خوردی در حالی که فقرا را راه نمی دادند. البته عثمان ابن حنیف بعد عذرخواهی کرد و گفت من نمی دانستم که این تخلف است.)

دشمنان حضرت آمدند و بصره را گرفتند. در ابتدا حدود 80-70 نفر از یاران حضرت در این شهر را اعدام کردند و خون آنها را ریختند؛ یعنی آمدند و جنگ را شروع کردند و بعد تمام سر و صورت عثمان ابن حنیف، حاکم کوفه را تراشیدند و بعد با حالت تحقیرکننده ای او را بیرون انداختند و گفتند حالا برو پیش علی. وقتی عثمان ابن حنیف خدمت حضرت امیر(ع) رسید گفت:

آقا! من وقتی به کوفه رفتم یک فرد کامل و پیرمردی با وقاری بودم اما حالا مانند یک پسر بچه برگشته ام؛ نه ریشی، نه مویی، تمام سر و صورت مرا تراشیدند و 70 نفر را نیز کشتند. حضرت امیر(ع) 3 بار آیه «انالله و اناالیه راجعون» را خواندند.

سران فتنه بر سر رهبری مردم دچار اختلاف شدند
زمانی که سپاه طلحه و زبیر شهر بصره را گرفتند و وقت اقامه نماز رسید، سر اینکه چه کسی امام جماعت باشد بین شان اختلاف افتاد. شهر و بیت المال بصره در اختیار آنها قرار گرفت؛ وقتی هنگام نماز شد طلحه جلو ایستاد، بعد زبیر آمد جلوتر ایستاد.

بحث شد بر سر اینکه باید معلوم شود چه کسی امام جماعت باشد چرا که هر یک از طلحه و زبیر می خواستند امامت کنند. میان آنها اختلاف پدید آمد و سرانجام با میانجیگری جناب عایشه قرار شد یک وعده فرزند طلحه امام جماعت باشد و یک وعده فرزند زبیر که دعوا صورت نگیرد

قبل از جنگ جمل امیرالمؤمنین(ع) با طلحه و زبیر با رفقای سابق و هم رزمان و سابقه داران اسلام احتجاج می کند. حضرت امیر(ع) استدلال می کند و می فرماید: ما دنبال خونریزی و خشونت نیستیم. بیایید با هم صحبت کنیم و مسئله را به نحوی حل کنیم

اگر هنوز در ذهن شما سوءتفاهمی هست که نیست، ولی اگر هست می خواهم حجت تمام شود، نمی خواهم درگیری ایجاد شود، خون مسلمانان نریزد، مردم دو دسته نشوند و به جان هم نیفتند؛ فتنه راه نیندازید

شما اولین کسانی بودید که آمدید و به من گفتید که شما شایسته ترین فرد برای رهبری هستید و هیچکس شایسته تر از شما برای رهبری نیست و این را چند بار تکرار کردید من چند بار خودم را کنار کشیدم، شما اصرار کردید که نه فقط شما باید رهبر باشید

از شما به حق آن برادری های سابق و به حق آن ایمان سابق می خواهم که از این فتنه باز گردید و مسلمین را به جان هم نیندازید و زودتر توبه کنید. اگر آن موقع تظاهر کردید که مایلید با من بیعت کنید و در دل این گونه نبودید؛ خوب پس خود را محکوم کرده اید و من علیه شما باید احتجاج کنم که چرا درون و بیرون شما دو شکل بود که آن هم تازه به نفع شما نیست

شما ظاهراً اظهار طاعت و بیعت کردید اما در باطن از اول هم رهبری مرا قبول نداشتید و مدام سنگ پیش پای من انداختید.

به راستی شما پنداشته اید که من در خون عثمان، خلیفه سوم، دست داشته ام؟ کسانی از مردم مدینه که از بیعت با من و شما سرباز زده اند و بی طرف هستند آنها میان من و شما حکم کنند که بین من و شما چه کسانی در خون عثمان خلیفه دست داشته اند؟ سپس حضرت رو به طلحه و زبیر کرده می فرماید: ای پیرمردان!

از این رأی نادرست برگردید. فرصت برای بازگشت من و شما زیاد نیست. از سن من دیگر گذشته است. اگر اکنون برگردید، بزرگترین ضربه ای که به شما می خورد این است که به شما می گویند ترسیدند و شکست خوردند؛ عیبی ندارد؛ بپذیرید پیش از آنکه نار و عار در قیامت سراغ شما بیاید.

¤ عایشه حاضر به بحث و مناظره با علی(ع) نشد
بعد حضرت امیر افرادی را پیش جناب عایشه می فرستند تا با او صحبت کنند؛ و یادآوری نماید که مگر پیامبر به شما نگفت از خانه بیرون نیایید و وارد این مسائل و دعواها نشوید. بعد هم این افراد به جناب عایشه گفتند که امیرالمؤمنین می خواهد بیاید و با شما صحبت کند. جناب عایشه گفت که من حوصله اینکه با علی بنشینم و جر و بحث کنم ندارم

کسی با علی نمی تواند مباحثه و مناظره کند. من پاسخی برای علی ندارم و در احتجاج، بحث و مناظره من حریف علی نیستم. ابن عباس به جناب عایشه می گوید: شما که با مخلوق خدا حاضر نیستی بحث و مناظره کنی در قیامت چگونه با خداوند بحث خواهی کرد؟ جواب خداوند را چگونه خواهی داد؟

حضرت امیر(ع) به مردم فرمودند: ای مردم! من با این گروه مدارا کردم تا شاید متنبه شوند و برگردند. آنها را به پیمان شکنی هایشان توبیخ کردم. ستمی را که کردند و می کنند را دوباره به رویشان آوردم ولی باز برای من پیغام دادند که آماده درگیری با نیزه ها و شمشیرهایشان باشم.
اطرافیان زبیر اجازه گرفتن تصمیم درست را از او گرفتند
البته در این میان لازم به ذکر است که زبیر و طلحه هیچ کدام به دست نیروهای امیرالمؤمنین کشته نشدند. حضرت امیر(ع) قبل از جنگ به زبیر گفتند بیا می خواهم با شما صحبت کنم؛ زبیر جلو آمد و حضرت امیر(ع) گفت:زبیر ما با هم در یک صف و در کنار پیامبر بودیم؛

آیا یادت می آید که روزی پیامبر از تو پرسید که نظرت راجع به علی چیست؟ و تو گفتی علی را دوست دارم و بعد حضرت فرمودند ولی با علی می جنگی. اینها را گفت که یک مرتبه زبیر یادش آمد؛ بعد از این قضیه زبیر برگشت

با وقوع این صحنه پسر زبیر خطاب به وی گفت: چه شد ترسیدی؟ گفت: نه، علی جمله ای را از پیامبر نقل کرد که من فراموش کرده بودم و حدیثی را از پیامبر به یادم آورد که ترسیدم؛ زبیر برگشت رفت که اسلحه بگذارد و جبهه را ترک کرد؛ یک لحظه به خودش آمد و گفت این جنگ درست نیست، ما اشتباه کردیم، حق با علی است

آمد برود که پسرش و برخی از اصحاب گفتند فلانی را ببین! رفت و چشمش به شمشیر علی افتاد و ترسید. بعد زبیر شمشیر کشید و به سمت نیروهای امیرالمؤمنین حمله کرد.

¤ حضرت امیر تلاش کرد به هر ترتیب زبیر را باز گرداند
حضرت امیر متوجه ماجرا شدند. فهمیدند که زبیر پشیمان شده اما در رودربایستی گیر کرده، حضرت امیر فرمود: اگر به جناح چپ سپاه حمله می کند، راه دهید؛ بیایید عقب و بگذارید او جلو بیاید. بگذارید رجز بخواند و برگردد و اگر به سمت راست آمد جلوی راهش را خالی کنید و با او نجنگید

زبیر چند دور زد تا شجاعت خود را نشان دهد و معلوم شد نترسیده است. بعد برگشت و گفت: دیدید من نترسیدم و بحث مرگ نیست؟ گفتند: بله، شما خیلی شجاع هستی؛ گفت: ولی من نمی جنگم چون جنگ با علی درست نیست. آنجا زبیر جبهه را ترک کرد. در پشت جبهه یکی از نیروهایش به او گفت: شما کجا می روید؟ گفت: من پشیمان شدم چون جنگ با علی درست نبود

گفت: بچه های مردم را آوردی خط مقدم و حالا که جنگ در حال آغاز است، سر بزنگاه یک مرتبه شما تشریف می برید؟ این گونه نمی شود. بعد از پشت زبیر او را زد و کشت. در روایات آمده خبر که به حضرت امیر(ع) رسید، حضرت برای زبیر اشک ریخت چون آنها هم رزم یکدیگر بودند و سال های سال در جبهه در کنار یکدیگر جنگیده بودند

طلحه هم به دست نیروهای علی کشته نشد بلکه توسط برخی از نیروهای خودشان کشته شد. نقل شده که مروان از پشت تیری به طلحه زد و او را کشت.

ماجرای شهادت جوانی که جنگ با فتنه گران را ناگزیر کرد
بعد حضرت امیر(ع) یک قرآن برداشت و آمد طرف نیروهای خود و فرمود: یک شهید می خواهم؛ چه کسی حاضر است این قرآن را در دست بگیرد و به سمت سپاه دشمن برود و آنها را برای آخرین بار به قرآن دعوت کند که بین مسلمین جنگ راه نیفتد

و البته بداند که قطعاً کشته خواهد شد. جوانی بلند شد و گفت: من حاضرم بروم. حضرت امیر فرمود: می خواهم زمانی که قرآن را در دست گرفتی اگر دست تو را قطع کردند برنگردی و با دست دیگرت قرآن را برداری و به آنها عرضه کنی، گفت: باشد.

 بعد حضرت فرمود: می خواهم زمانی که دست دیگرت را هم قطع کردند باز هم برنگردی. آنجا آمده است که این جوان رفت و دو دستش را قطع کردند و بعد قرآن را به دندان گرفت و با دو دست بریده رو به سپاه جمل کرد که به حق این قرآن بین مسلمانان درگیری و جنگ راه نیندازید و برای براندازی حکومت مشروع، مردم را تحریک نکنید که آنجا زدند و آن جوان را شهید کردند

به این شکل بود که حضرت امیر فرمود: الآن دیگر نبرد واجب شد و از این پس ما برای جنگیدن با اینها حجت شرعی داریم. امام(ع) فرمود: به نام خدا شمشیرها را بکشید و به نام خدا عملیات را شروع کنید.

در این جنگ چند هزار نفر از مسلمانان و حتی اصحاب پیامبر(ص) دو طرف کشته شدند و در آخر هم این جنگ به نفع علی(ع) و جبهه حق به پایان رسید

پس از جنگ حضرت امیر(ع) فرمود: جناب عایشه را با احترام برگردانید. در روایات آمده که جناب عایشه آنجا اظهار پشیمانی کرد و حضرت ایشان را با 40مأمور محافظ فرستادند

فقط آنجا عایشه گلایه کرد و گفت: چطور همسر پیامبر(ص) را با 40مرد نامحرم می فرستید؟ حضرت امیر(ع) فرمود: شما با چند هزار مرد نامحرم به جبهه آمدی، آنها حساب نبودند؟ با این 40 تا مشکل دارید؟ اینها خانم هستند و فقط لباس مردانه پوشیده اند

اینها نیروهای گارد ویژه امیرالمؤمنین بودند، حضرت به آنها فرمود: مراقب جناب عایشه باشید و ایشان را با احترام کامل به مدینه برگردانید. در صدر اسلام، بزرگان اسلام گرفتار شدند؛ کسانی که باید بارها شهید می شدند، از نزدیک ترین خویشان پیامبر(ص) بودند، از نزدیک ترین اصحاب و دوستان پیامبر(ص) و امیرالمؤمنین(ع) بودند که گرفتار شدند.

                                                     ماهیت فتنه در نهج البلاغه
حضرت علی(ع) در خطبه 83 نهج البلاغه می فرمایند: «بدانید هنگامی که فتنه ها روی می آورند مشتبه هستند. وقتی روی برمی گردانند بیدار می کنند، درهنگام آمدن، مورد انکار و ناشناخته اند و در موقع برگشت و روی گردان شدن، شناخته می شوند

فتنه ها مانند بادها می گردند (به شهری می رسند و در یک شهر وارد می شوند و می وزند و از شهری بدون اصابت می گذرند) یا آن حضرت در خطبه 151 نهج البلاغه می فرمایند: «سپس طلایه فتنه، اضطراب انگیز و شکننده و خزنده (از راه می رسند) پس دل هایی که پیش از آن با استقامت بودند می لغزند و مردانی پس از سلامت نفس گمراه می شوند. در آن هنگام که فتنه هجوم بیاورد هواها و خواهش ها مختلف شود و آرا و نظریات در موقع بروز آن مشتبه شود.»

با توجه به نقش عمار یاسر در فتنه ها و برخورد عماری با فتنه ها اینک به بررسی نقش این صحابی بزرگ حضرت امیر در عرصه فتنه ها می پردازیم. عمار در لغت به معنای استوار، مصمم و پیگیر امور، خوش نام و خوش بوی، با وقار و بردبار است (تهذیب اللغه، محمد ازهری ج 2، ص 583) و او در شرایط سخت حجاز مشرک آن روز جزو اولین گروندگان به اسلام بود و اسلام خود را اظهار کرد و در مقابل شکنجه مشرکان ایستادگی کرد.

عمار یاسر(ع) در عرصه جنگ نرم قبل از وقوع فتنه ها
از آن جا که با کار فرهنگی و مقابله با شبهات فرهنگی می توان با فتنه ها مقابله کرد جناب عمار یاسر در عصر پیامبر(ص) و دوران سیطره مشرکان پدر و مادرخود را که جزو اولین شهیدان اسلام بودند و در اثر شکنجه های زیاد شهید شدند از دست داد. مشرکان انتظار می کشیدند که عمار هم به جهت شکنجه های فراوان از اسلام برگردد

ولی عمار یاسر به خاطر حسن تدبیر و هوش کثیر در زبان از اسلام دست کشید ولی در دل معتقد بود. چون او آموخته بود که ایمان حقیقی، ایمانی است که در قلب جای گرفته باشد و اعلام زبانی ایمان، تنها یک نشانه و گواه است

در ثانی به کارگرفتن حیله و نیرنگ درهرجایی نادرست و نکوهیده است جز در جنگ، که نشان هشیاری و خردمندی است و اصطلاحا عماریاسر در این مورد تقیه کرد و از مردن بی تاثیر و کم تاثیر خود اجتناب کرده و روشی برای ماندن و تلاش بیشتر در راه دین و ضربه کاری تر به دشمن را برگزید. تقیه یک شیوه در نبرد با دشمنان است نه یک پوشش برای راحت طلبی و تکلیف گریزی و فریب دادن صالحان.

تقیه در واقع نوعی جنگ نرم است به این معنی که تقیه در مقابل دشمنان و منافقان و جاسوسان به کار می رود، نه در برابر اهل ایمان. تقیه کاری است همانند عقب نشینی موقت رزمندگان در جبهه نبرد برای تجدید قوا و انجام حمله ای جدید با هماهنگی بیشتر. این هوشمندی ذاتی عمار را می رساند که قبل از تبیین کامل اصل تقیه برای مسلمانان او به این مهم توجه داشت

پیامبر(ص) عمار یاسر را برای ابلاغ پیام اسلام به سوی حارثه بن علقمه اسقف مسیحیان نجران به نجران فرستاد و همچنین به سوی قبیله قیس فرستاد تا آن تازه مسلمان شده ها را به درک صحیح دینی رهنمون شود. عمار یاسر اندکی پس از جنگ احد با یهودیان مناظره کرد و در مورد علل شکست جنگ احد و از پیامبر(ص) دفاع علمی و پخته ای کرد و دور نیست که به خاطر این تدبیر و فراست و کیاست ایشان در برابر مخالفان به او ابا الیقظان یعنی پدر کیاست و هوشمندی گفته باشند (بحارالانوار، ج 49، ص 61)

عمار یاسر و مقابله با سکولاریسم و دموکراسی از نوع غربی
عمار از جمله کسانی بود که سقیفه و تصمیم گیری های آن را قبول نداشت. اصحاب سقیفه بنیانگذاران سکولاریسم به معنای جدایی دین از سیاست بودند. چرا که می گفتند دین دستوری در مورد خلافت و اداره امور جامعه نداده است و این کار مربوط به شئون دنیوی است و برعهده مردم است

عمار هرگز با خلیفه اول بیعت نکرد بلکه فرمود: ای ابابکر حقی را که خداوند بر دیگری قرار داده است به خود اختصاص مده و اولین کسی نباش که توصیه های رسول خدا(ص) را در مورد خاندانش به دست فراموشی سپرده است. حق را به اهلش بازگردان تا بار خویشتن سبک گردانی و در قیامت رسول خدا را شادمان ملاقات کنی. (الاحتجاج، ج 1، ص 87)

عقیده عمار این بود که امامت باید از جانب خدا تعیین شود و رأی مردم نمی تواند ملاک حق و باطل شود. چنانکه در دموکراسی از نوع غربی رأی مردم ملاک حق بودن و باطل بودن است.

عمار یاسر؛ حفظ تمامیت ارضی و مقابله با دشمنان خارجی
عمار یاسر کسی بود که به دو قبله نماز گزارده بود و از مکه به حبشه و از مکه به مدینه در راه خدا هجرت کرده بود و کسی نبود که به دلیل رخدادهای تلخ سیاسی و عدم توجه خلیفه اول به نظریاتش دست از یاری دین بردارد. بلکه پس از رحلت رسول خدا در همه مراحل برای دفاع از حقیقت دین آماده بود. هنوز مدتی از خلافت ابوبکر نگذشته بود که طغیان های اجتماعی پیش آمد و فردی به نام «مسیلمه» به دروغ ادعای پیامبری کرد.

 مسلمانان برای خاموش کردن این غائله عازم یمامه شدند. در حالی که چهره عمار در میان آنان می درخشید. عبداله بن عمر نقل کرده است که در جنگ یمامه عمار را دیدم که بر صخره ای ایستاده و مسلمانان را به پایمردی و مبارزه با مسیلمه تشویق می کرد. و به گرد خود فرا می خواند تا پراکنده نشوند. این در حالی بود که خود مجروح شده بود
عمار یاسر؛ ترجیح منافع ملی اسلامی بر منفعت شخصی
عمار در شمار حامیان علی بن ابیطالب(ع) قرار داشت و خلافت را حق آن حضرت می دانست ولی به دلایلی چند که در ذیل اشاره می کنیم از مخالفت سیاسی با خلیفه دوم پرهیز نمود.
1- به دلیل اینکه وجود بحران های سیاسی، اجتماعی و اعتقادی در عصر خلیفه اول نشان داده بود که بی ثباتی حکومت مرکزی، می تواند نقطه امیدی برای مشرکان و کافران باشد و آنان را برای براندازی اصل خلافت و بازگرداندن شیوه های عصر جاهلیت تشویق نماید

او معتقد بود کسانی که خواهان برقراری و پایداری اصل دین هستند، می باید با مواضع سیاسی و اجتماعی خود، ثبات سیاسی و اجتماعی و امنیت و اقتدار دینی را تقویت کنند و راه هرگونه سوءاستفاده را بر روی دشمنان اسلام، مسدود سازند.
2- شکل گیری نبردهای گسترده در مرزهای جامعه اسلامی و تهدید کیان امت اسلامی به وسیله قدرت های بزرگ آن عصر کافی بود تا مصلحان اجتماعی با سنجش موقعیت های حساس اصل دفاع از اسلام و جامعه اسلامی را فدای مشاجره های سیاسی و اختلاف های عقیدتی نکنند

و خلیفه دوم در سال 12 هـ. طی حکمی عمار یاسر را به فرمانداری کوفه منصوب کرد و ایشان نیز پذیرفتند (تاریخ یعقوبی، ج2، ص 551)

 عمار یاسر؛ بصیرت زایی و بصیرت افزایی
عمار در هر فرصتی شایستگی حضرت علی (ع) را برای خلافت مطرح می کرد. چنان که وقتی عبدالرحمن بن عوف مردم را فراخواند تا درباره انتخاب خلیفه با آنان سخن بگوید، عمار با صراحت بیان داشت: «اگر میخواهید مردم یک رأی باشند و اختلاف نکنند، با علی (ع) بیعت کنید و مقداد سخنان وی را تأیید کرد (شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 9، ص 25)

عمار یاسر در جنگ جمل به روشنگری پرداخت و تلاش کرد موضوع را برای مردم روشن سازد. عمار خطاب به مردم گفت: «درست است که همسر پیامبر که مادر مؤمنان شناخته شده است، دارای حرمت و احترام است، اما حرمت و حق دین بالاتر و بزرگ تر از حرمت اوست

اگر شما به جانب علی (ع) حرکت کنید، آن حضرت موضوع را کاملاً برای شما روشن خواهد ساخت «با همه کارشکنی هایی که از سوی عناصری چون ابوموسی اشعری صورت گرفت، حسن بن علی (ع) و عمار 6 هزار نفر از مردم کوفه را برای یاری علی (ع) با خود همراه ساختند.

از سوی دیگر وجود شخصیت هایی چون عمار در میان سپاه علی (ع) می توانست برای مؤمنان عامل بصیرت و ملاک حقانیت نبرد با اصحاب جمل باشد. زیرا پیامبر (ص) در شأن عمار یاسر فرموده بود: «هرگاه مردم درباره موضوعی اختلاف یابند و چند دستگی پیش آید. فرزند سمیه (عمار) با حق خواهد بود

او همچنین با یاران معاویه که به جنگ حضرت علی (ع) آمده بودند بحث و گفتگو می کرد تا آنان را از این نبرد باز دارد. چون وجود او ذوب در اسلام و ولایت بود و تمام دستورات الهی را فرمانبردار بود پیامبر (ص) فرمود: «عمار از ماست، خداوند دشمن دارد دشمن او را، و دوست دارد دوست او را» و حدیث معروف پیامبر (ص) که فرموده بود: «گروهی ستمکار عمار را خواهند کشت » (السیره النبویه، ابن کثیر، ج 2، ص 703)

عمار یاسر؛ و بیدار کردن خواص
درجنگ جمل که یکی از مراحل حساس و سرنوشت ساز بود و تشخیص وظیفه نه تنها برای مردم عادی که گاه برای خواص دشوار می نمود زیرا یک طرف حضرت علی (ع) دست پرورده پیامبر (ص) و همسر فاطمه (س) و در طرف دیگر عایشه همسر پیامبر و دختر خلیفه اول قرار داشت و اشخاصی مثل طلحه و زبیر که به خاطر مسائل مادی بیعت خود با حضرت علی (ع) را زیرپا گذاشته بودند

و تاریخ برخی از همراهان دیرین حضرت علی (ع) را ثبت کرده است که در جنگ موضع بی تفاوتی اتخاذ کرده و نظاره گر باقی ماندند و یا در جبهه مقابل حضرت قرار گرفتند ولی عمار نه تنها در جبهه حضرت بود بلکه با بیداری خواص به نجات آنها کمک می کرد.

 از جمله مغیره بن شعبه از تماشاگران بود و عمار به او گفت: «چرا در سپاه حق علی (ع) به کارزار نمی پردازی؟» و یا نامه حضرت علی (ع) خطاب به زبیر را عمار نزد زبیر برد و با دیدن عمار زبیر احساس سستی و ناتوانی در پاهای خود کرد و زیر لب زمزمه کرد: «وای پشتم شکست و رویم سیاه گشت» و از جنگ با حضرت علی (ع) منصرف شد

و حضرت می دانست که چه کسی را بفرستد و می دانست که زبیر مرد دین آشنایی است و می داند جایگاه عمار در میان صحابه چیست و حدیث «ای عمار مخالفان و کشندگان تو گروه سرکش و ظالم هستند» را شنیده است.

عمار یاسر؛ توجه به حقایق به جای توجه به ظواهر
اسمابن حکم فزاری گفته است: «ما در جنگ صفین زیر پرچم عمار در میان سپاه امام علی (ع) بودیم. ناگهان مردی نزدیک شد و سراغ عمار یاسر را گرفت و خطاب به عمار گفت: «من باسپاه شما هستم و زمانی که از خانه می آمدم شکی در درستی راهم نداشتم

ولی اکنون می بینم که وقتی صدای اذان بلند می شود هر دو سپاه مانند هم اذان می گویند وبه وحدانیت خدا و نبوت پیامبر (ص) شهادت می دهند و نماز و دعا و قرآن می خوانند و بعد از این تفکر درباره حقانیت این نبرد به شک افتادم». عمار یاسر به آن مرد گفت: «آیا آن پرچم سیاه را که اکنون عمر و عاص زیر آن ایستاده است را می شناسی؟ آن پرچم همان است که من تاکنون 3 مرتبه در زیر سایه آن درکنار رسول خدا (ص) با مشرکان جنگیده ام و این چهارمین مرتبه است که این پرچم را می بینم.

با این تفاوت که در آن سه نوبت این پرچم در اختیار اهل ایمان و تقوا بود و صاحبانش با مشرکان می جنگیدند ولی امروز پرچم در اختیار کسانی مانند عمر و عاص و معاویه قرار گرفته است که انگیزه ای جز شر و فجور ندارند و از موضع مشرکان، با مجاهدان و یاران دیرین پیامبر(ص) به جنگ برخاسته اند

پرچم سیاه رنگی که عمروعاص در سپاه معاویه برای عوام فریبی برافراشته بود، پرچمی بوده است که در برخی جنگ های صدر اسلام در نبرد با مشرکان برافراشته می شد. درباره این که چگونه در اختیار معاویه و عمروعاص قرار گرفته است برخی گفته اند: امام علی(ع) فرمود:«رسول خدا(ص) این پرچم را خواست به کسی واگذار نماید که متعهد شود در زیر آن لوا با مسلمانی نجنگد و کافری را آسوده نگذارد». عمر و عاص گفت: «من با همین شرط و تعهد خواهان آن پرچم هستم» و این چنین عمروعاص دروغ گفت.
عمار یاسر(ع)؛ و ولایت پذیری
علاوه بر آنچه که عمار یاسر را از دیگران ممتاز کرده بود خلوص در ایمان به وحدانیت خدا و رسالت نبی(ص) و اعتقاد راسخ به ولایت علی بن ابی طالب(ع) پس از پیامبر اکرم(ص) و پایداری در این اعتقاد بود

چنانکه پیامبر اسلام(ص) در نصایح خود به عمار فرموده بود: «ای عمار! پس از من فتنه ای بزرگ رخ خواهد داد، پس هرگاه با چنین فتنه ای روبه رو شدی از علی(ع) پیروی کن، زیرا علی(ع) با حق است و حق با علی(ع) است (المعجم الاوسط، طبرانی، ج2، ص723)

چنانچه عمار در آخرین دیدار با چشمانی اشک بار و در حالی که با حضرت علی(ع) خداحافظی می کرد و به استقبال شهادت می رفت گفت: «ای امیرمؤمنان(ع)! همراهی من با تو جز براساس بصیرت و آگاهی نبود، زیرا رسول خدا(ص) در جنگ حنین به من فرمود: (ای عمار! پس از من فتنه ها رخ خواهد داد.

 آن زمان از علی(ع) و یاران او حمایت کن. زیرا علی با حق و حق با علی است». و حضرت علی(ع) فرمود: «ای عمار! خدایت از جانب خود و پیامبر اکرم(ص) پاداش نیک عطا کند. تو، هم برادری شایسته بودی و هم یار و همراهی نیک. گناه فتنه و فتنه انگیزی در منطق قرآن کریم، از گناه قتل بیشتر و فتنه گران از قاتلان بدترند

فتنه هنگامی آغاز می شود که حق و باطل چنان درهم می آمیزند که شناخت هر یک از دیگری به آسانی امکانپذیر نیست.

                            منافقان دوست نما و چاره علی (ع) (فتنه صفین)

تیر در گوشه ای از اردوگاه افتاد. تیر جنگ نبود، جنگ هنوز آغاز نشده بود. پیامی کوتاه بر چوبه آن حک شده بود. از اردوگاه دشمن پرتاب شده بود اما لحنی خیرخواهانه داشت. «من عبدالله الناصح ...از بنده خیرخواه و ناصح خدا. من شما را خبر و هشدار می دهم که معاویه می خواهد فرات را بشکافد و به جانب شما گشاید تا شما را غرق کند، پس خود را بپایید

تیر که افتاد و در سپاه امیرمؤمنان(ع) دست به دست شد، ولوله برپا کرد. هنوز کار به قرآن های سرنیزه نکشیده و جنگ آغاز نشده بود. نیرنگ معاویه و عمروعاص کار خود را کرد. آنها میخواستند اردوگاه کوفه را که در موضع بهتری قرار داشت از جای بجنبانند و موقعیت آنها را به تسخیر درآورند و چنین هم شد.

جماعت به سوی علی بن ابیطالب(ع) هجوم آوردند درحالی که 200 عمله معاویه را نشان می دادند، کنار فرات مشغول «نمایش» حفاری!
امام فرمود «آنها نیروی این کار را ندارند و تنها می خواهند شما را بترسانند و از جای بجنبانند.» اما جماعت گفتند «به خدا سوگند دارند حفر می کنند و ما اینجا نمی مانیم و تغییر موقعیت می دهیم، تو می خواهی بمان.» امام فرمود «رأی مرا تباه می کنید»

و به ناچار با آنها همراه شد و لشکر شام موقعیت برتر را- از لحاظ امدادرسانی و آب و آذوقه- اشغال کرد. امام پس از این اتفاق تلخ، مالک اشتر و اشعث بن قیس، هر دو را سرزنش و ملامت کرد. «آیا شما نبودید که مرا مغلوب نظر خود کردید، اکنون این شما و این وضع تازه.»

این ماجرا پس از خطبه ای که امام در دعوت جماعت به عزت و جهاد خواند، ختم به خیر شد و سپاه امام موقعیت از دست داده را پس گرفت اما صفین آبستن حادثه های مهیب تر و خرد سوزتر بود، آنجا که راه مالک و اشعث از هم جدا شد، یکی مدال شجاعت و افتخار از امام زمان خود گرفت و دیگری به عنوان بخشی از چیدمان نقشه دشمن، مجسمه خیانت در فتنه شد

امیرمؤمنان در همان آزمون اول صفین، شعری را زمزمه کرد که مضمون آن این بود «اگر اطاعت می شدم، قوم خود را مصون و در پناه نگاه می داشتم اما چگونه کار خویش را محکم و استوار کنم حال آن که از من می خواهند فرو مایگان را پیروی کنم.»

سخن از دوستان و دوست نمایان است، از دشمن که گله ای نیست. و خدا می داند که سهم طایفه دوستان دین و اهل بیت، از تاخیر در تشکیل دولت کریمه دوست چقدر است

و امن و آسایش و عدالت، همچنان پرده نشین غیبت شد تا آنجا که جماعتی به تردید افتادند نکند عدالت، افسانه ای بیش نباشد! حمران بن اعین مگر از روزگار چه دیده بود که خدمت امام زمان خود- امام صادق ع عرض کرد «ما شیعیان چه کم شماریم که اگر برای خوردن برّه ای دور هم جمع شویم، نمی توانیم آن را به پایان رسانیم».

آیا سهل بن حسن خراسانی را دیده بود که به امام عرض می کند «چرا قیام نمی کنید در حالی که فقط 100 هزار شیعه در خراسان آماده قیامند» اما وقتی امام به آزمون و استدلال، از او می خواهد وارد تنور شود، عرض می کند «مرا معاف دارید»؟!

هارون مکی تو در آتش تنور شو! فاخلع نعلیک را لبیک می گوید و در تنور می شود. سهل! چند نفر در میان شما چنین آماده جهادند؟! هیچ مولایم... هیچ! چند نفر به عبدالله بن ابی یعفور می مانند که به امام خود عرض کنند «به خدا سوگند اگر اناری را دو نیم کنی و بگویی این نیم حرام و این نیم حلال است، من شهادت می دهم همان نیم که گفتی حلال است و آن نیم دیگر، حرام» و صادق آل محمد او را دعا کند و بگوید «خداوند تو را رحمت کند.»

«وارونه سازی حقایق»«انحراف افکارعمومی»«استفاده ابزاری از شعائر» و شعارهای اسلامی بهره بردند و در نهایت این خطای استراتژیک را انجام دادند که بی پرده و گستاخانه و با کشتن علی ع در محراب و سیدالشهدا و یاران باوفایش اسلام اصیل را از صحنه سیاست و اجتماع کنار بگذارند و خود کنار افتادند و محو شدند،

امروز نیز انگار تاریخ در حال تکرار شدن است با وقوع انقلاب اسلامی که ترجمان اسلام ناب و پرتوی از نهضت عاشورا است جریان استکبار تمام ظرفیت و توان خود را به کار گرفت تا از هر طریقی که شده است بساط این نظام اسلامی نوپا را براندازد

برای آنها سخت بود و البته غیرقابل باور در دنیایی که حکومت ها یا به مکتب شرق و یا به غرب وابسته بودند نظامی اسلامی و مستقل بوجود بیاید و نامعادله های این قدرت های زیاده خواه و زورگو را به چالش بکشاند

چرا امیرالمؤمنین با طلحه و زبیر مدارا نکرد؟

هدف علی(ع)، ارائه الگویی عملی و کامل از حکومت اسلامی
پس از رحلت پیامبر اسلام(ص) و قبل از خلافت حضرت علی(ع) هیچ یک از این حکومت های سه گانه نتوانستند الگویی واقعی از یک حکومت اسلامی ارائه دهند. امیرالمؤمنین(ع) از طریق علم خدادادی و مطالبی که پیغمبر اکرم(ص) به او فرموده بود، می دانست که پس از خودش نیز حکومت اسلامی دیگری به دست یک امام معصوم(ع) تحقق نخواهد یافت

تاریخ نیز گواه است که پس از آن حضرت، ابتدا داستان امام حسن(ع) و جنگ ایشان با معاویه و در نهایت مسأله صلح و خانه نشین شدن امام حسن(ع) پیش آمد و سپس نیز شهادت امام حسین(ع) و سایر ائمه(ع) اتفاق افتاد و هیچ یک از آن بزرگواران موفق به تشکیل حکومت نشدند.

از این رو حکومت اسلامی تنها در برهه ای کوتاه از زمان، به دست امیرالمؤمنین(ع) تحقق پیدا کرد و آن حضرت توانست با زحمت های فراوان، الگویی از حکومت اسلامی واقعی را در عمل پیاده کند و نشان دهد که رئیس و کارگزاران چنین حکومتی چگونه باید رفتار کنند

گرچه طرح و مشخصات کلی این حکومت در بیانات پیغمبر اکرم(ص) و ائمه اطهار (علیهم السلام) آمده، اما نیاز بود نمونه ای عملی از آن نیز نشان داده شود؛

زیرا اگر هیچ مصداقی پیدا نمی کرد، این فکر در اذهان تقویت می شد که حکومت اسلامی امری صرفاً آرمانی و ایده آلی ذهنی است که هیچ گاه قابل تحقق نیست؛ دلیل آرمانی بودن آن هم این است که چنین حکومتی هرگز تحقق نیافته است

بنابراین برای آن که ثابت شود چنین حکومتی امکان تحقق دارد، باید در برهه ای از زمان عملا پیاده می شد؛ و تنها فرصتی که امکان داشت نمونه ای از حکومت اسلامی، به دست یک امام معصوم(ع) در عالم نشان داده شود، دوران حکومت امیرالمؤمنین(ع) بود.
البته این مسأله فقط اعتقاد شیعه است و سایر مسلمانان چنین اعتقادی ندارند. از نظر آنان همه حکومت های صدر اسلام از نوع حکومت اسلامی بوده است. حتی بسیاری از علمای اهل سنّت، در بحث حکومت تصریح کرده اند که اگر کسی علیه حکومت حق اسلامی قیام کند، جنگ با او واجب است، و کشتنش نه تنها جایز بلکه واجب است؛

اما اگر شخص قیام کننده پیروز و مسلط شد و حاکم را کشت و خودش به جای او نشست، اطاعت از او بر همه واجب می شود!3 به اعتقاد ما نمونه یک حکومت اسلامی واقعی که در رأس آن فردی باشد که رفتارش حجیت داشته و بتواند الگوی دیگران قرار گیرد، تنها در حکومت حضرت علی(ع) یافت می شود

البته درست است که امیرالمؤمنین (ع) هر کاری که انجام می داد به امر خدا و بر اساس کتابی بود که خدای متعال برای آن حضرت قرار داده بود،4 اما همه این برنامه ها ملاک و مبنا داشت و هیچ کدام گزافی نبود.

برنامه ای که برای حضرت علی(ع) تعیین شده بود این بود که باید الگوی حکومت اسلامی را ارائه دهد. اکنون طلحه و زبیر آمده اند و حکومت عراق و یمن را می خواهند. اگر امیرالمؤمنین(ع) از روی مماشات و مصلحت گرایی و به اصطلاح از روی سیاست، این درخواست را قبول می کرد و آنها مدتی در آن جا برطبق هواهای نفسانی خود به حکم رانی مشغول می شدند، نمونه حکومت اسلامی در عراق و یمن تحقق پیدا نمی کرد

وقتی به دست ابوبکر و عمر تحقق پیدا نکرد، به طریق اولی به دست طلحه و زبیر تحقق پیدا نمی کرد؛ چون طلحه و زبیر ثابت کرده بودند چقدر دنیا زده هستند. ابوبکر و عمر دست کم در ظاهر بسیاری از مسایل را رعایت می کردند. البته شرایط هم طوری بود که باید بسیار زاهدانه زندگی می کردند و نمی توانستند ریخت و پاش، سوءاستفاده و اسراف و تبذیر داشته باشند.

اما طلحه و زبیر این گونه نبودند؛ مثلا زبیر به هنگام مرگش، هزار برده و کنیز و ثروت های فراوان دیگر داشت. مردم چنین شخصی را به عنوان تارک دنیا و کسی که توجهی به زخارف دنیا نداشته باشد، نمی شناختند

با این حساب اگر امیرالمؤمنین(ع) افرادی با چنین زندگی و روحیاتی را در حکومت خود به کار می گرفت، آیا مردم می توانستند نمونه حکومت اسلامی را در حکومت علی(ع) پیدا کنند؟! به راستی اگر حضرت علی(ع) به همراه طلحه، زبیر و معاویه شورایی تشکیل می دادند و حکومت را بین خودشان تقسیم می کردند، گل می گفتند و گل می شنیدند و با صلح و سازش به روی هم لبخند می زدند؛ من و شما امروز درباره آن حضرت چه قضاوتی می کردیم؟!

آیا بین حکومت آن حضرت و حکومت های قبل و بعد از ایشان تفاوتی قایل می شدیم؟ امیرالمؤمنین(ع) می باید ورای همه مصالح، مصلحتی فراتر را ملاحظه کند، و آن ارائه یک الگوی راستین از حکومت اسلامی بود.

هیچ مصلحت دیگری در مقایسه با این مصلحت رجحان نداشت. اراده خداوند این بود که با حکومت آن حضرت به مردم نشان دهد که امکان پیاده شدن و اجرای حکومت اسلامی، به معنای واقعی آن، وجود دارد

تا زمان ظهور امام عصر(ع) (که معلوم نیست چقدر طول خواهد کشید) حکومت امیرالمومنین(ع) حجتی است بر ما که حکومت راستین اسلامی، صرفاً یک ایده آل ذهنی نیست و عملا قابل تحقق است. اگر حکومت آن حضرت نبود خداوند چنین حجتی بر مردم نداشت. از این رو در چنین حکومتی به هیچ وجه، سازش کاری و مصلحت گرایی قابل توجیه نبود و بایستی شکل کاملا صحیح حکومت اسلامی پیاده و اجرا می گردید

این زیاده خواهی طلحه و زبیر در حالی بود که هر دو، افرادی ثروتمند بودند. طلحه، به اصطلاح امروزی، از فئودال هایی بود که اراضی زیادی را در مناطق مختلف تصرف کرده بود و عمّالش در آن جا زراعت می کردند و درآمد کلانی از آن زمین ها داشت.

 زبیر نیز مانند طلحه بود و هر دو از ثروتمندان مهم آن زمان بودند، اما در عین حال می خواستند سهمی که از بیت المال دارند از دیگران بیشتر، و همان سهمی باشد که عمر برای آنها مقرر کرده بود. امیرالمؤمنین(ع) در پاسخ آنان فرمود: من اموال شخصی دارم، اگر می خواهید در اختیارتان می گذارم. گفتند: نه، ما که گدا و محتاج مال تو نیستیم، ما می خواهیم همان امتیازی که تا به حال در بیت المال داشته ایم و خیلفه دوم برای ما قرار داده بود محفوظ باشد

حضرت فرمود: من نمی توانم این کار را بکنم، زیرا این بر خلاف سنّت رسول الله(ص) است. من روش خلفای پیشین را نمی پسندم و آن را موافق اسلام نمی دانم.

حضرت می فرمودند: فکر نکنید این مسایل را نمی دانم یا هوش معاویه و سیاست او بهتر از من است و راه و رسم کشورداری را بهتر از من می داند. من درباره این مسایل بسیار فکر کردم و پس از بررسی و تأمل فراوان در مورد آنها به این نتیجه قطعی رسیدم که منحصراً دو راه در پیش رو دارم:

یکی جنگیدن با اینان و دیگری کفر؛ راه سومی وجود ندارد: فما وجدتنی یسعنی ا لّا قتالهم أو الجحود بما جاء به محمّد(ص) فکانت معالجه القتال اهون علیّ من معالجه العقاب؛2

پس خودم را در وسعتی بیش از این نیافتم مگر این که با ایشان پیکار کنم، یا آنچه را محمد(ص) آورده، انکار نمایم. پس من راه پیکار را بر خود آسان تر دیدم تا راه عذاب الهی. با این همه، امروزه با ترویج تفکرات دموکرات مآبانه و ترویج شعار احترام به افکار عمومی و آرای مردم، این سؤال در ذهن جوانان ما تقویت می شود که به راستی چرا امیرالمؤمنین(ع) به جای حل مسایل از راه های مسالمت آمیز و دموکراتیک، راه جنگ و خشونت را انتخاب کرد؟!

برای بررسی این موضوع، در این جا پس از تحلیلی اجمالی، قسمت هایی از فرمایشات امیرالمؤمنین(ع) را مرور می کنیم.

نظام های سیاسی و رجال بزرگ را باید از دشمنانشان شناخت،

همچنان که از دوستان آنها. نوع سلوک سیاسی با این دشمنان و دوستان است که عیار نظام های سیاسی و سیاستمداران را نشان می دهد. این افتخاری است برای امیرمومنان علی ع در قیاس با خلفای قبل و بعد از خود، که مردم با شور و اشتیاق تمام و بدون اینکه شعبده بازی های سیاسی در کار باشد، برای بیعت به سوی آن حضرت هجوم آوردند

و امتیازی دیگر است برای آن حضرت که بدنام ترین و فاسدترین و خیانت پیشه ترین چهره های سیاسی در صف دشمنان او قرار گرفتند. اینکه در 4 سال و 9 ماه حکومت عدالت، 3 جنگ بزرگ به حضرت تحمیل شد، حاکی از سلامت و استواری این نظام سیاسی بر سر اصول اسلامی و مبانی اخلاقی است

و الا اگر قرار می شد امام بر سر حقوق مردم با خواص فزون طلب مداهنه و معامله کند، نه جنگ جمل علیه آن حضرت برپا می شد و نه جنگ صفین تا از درون آن، فرقه خوارج پدیدار شود. فقط می ماند امید یک امت تبعیض زده و ستم کشیده که از بی عدالتی و اشرافیگری و خویشاوندسالاری و طعمه انگاری منصب به ستوه آمده و به امام عدالت پناه آورده بودند

آیا با خیانت به این همه امید و انتظار، نام مولای متقیان همچنان متمایز از دیگران بر تارک سیاست و خلافت اسلامی می درخشید؟!

دری از درهای بهشت از آن یاران با بصیرت علی(ع)

ان الجهاد باب من ابواب الجنه فتحه الله لخاصه اولیائه؛ همانا جهاد دری از درهای بهشت است؛ خداوند، آن در را به روی دوستان خاص خود گشوده است»(نهج البلاغه، خطبه27).‏برای وصول به رحمت و رضوان خداوند و بهشت برین الهی، اسباب مختلفی وجود دارد که در احادیث، به عنوان «درهای بهشت» معرفی شده که یکی از مهمترین آنها، جهاد است

در حدیثی از امام صادق(ع) آمده است: بهشت، دری دارد به نام باب المجاهدین که آنان، به سوی آن حرکت می‌کنند و در را در برابر خود باز می‌بینند در حالی که شمشیرها را به کمر بسته‌اند. این، در حالی است که سایر مردم، در موقف حساب ایستاده‌اند و در انتظار حسابند، (اما مجاهدان، بدون حساب، به سوی بهشت می‌روند و در آستانه بهشت) فرشتگان، به آنان تبریک می‌گویند (کافی، ج 5، ص2).

تنها اولیای خاص الهی می‌توانند این طریق را با نیت خالص و تا آخرین مرحله، بپیمایند و دیگران گاه با نیاتی آلوده و انتظار غنیمت و یا کسب نام و شهرت و یا امثال آن، در این میدان گام می‌نهند و تا آخرین مرحله پیش نمی‌روند

آنها هستند که در برابر تمام مشکلات جهاد اکبر و اصغر، صبر و شکیبایی به خرج می‌دهند و در برابر تمام شدائد این راه، می‌ایستند و شیاطین جن و انس را با پایمردی خود، به زانو در می‌آورند. اما «خاصه اولیائه: دوستان خاص خداوند» در کلام امیرالمومنین علی(ع) چه ویژگی‌هایی دارند؟

در خطبه 182 حضرت(ع) بیان می‌دارد: «کجایند برادران من که راه حق را سپردند و با حق رخت به خانه آخرت بردند؟

کجاست عمار؟ کجاست پسر تیهان؟ و کجاست ذوالشهادتین؟

و کجایند همانندان ایشان از برادرانشان که با یکدیگر به مرگ پیمان بستند و سرهای آنان را به فاجران هدیه کردند». بی‌شک این گونه صدا زدن این افراد نشان از این دارد این بزرگواران که حضرت(ع) از ایشان به عنوان برادر یاد می‌کند جزء یاران خاص حضرت هستند

حضرت این سخن را بعد از جنگ صفین ایراد کرده است. از «عمار» یاد می‌کند؛ او که شهید سرفراز جنگ صفین است؛ همو که پیامبر در موردش فرمود: «عمار بر حق است و حق با عمار»(احقاق الحق، ج4، ص 173).

از «مالک بن تیهان» یاد می‌کند؛ او که از پیشگامان اسلام و از نقیبان بیعت عقبه بود، با اینکه ثروت فراوان داشت همه را فدای علی(ع) کرد و در جنگ صفین به شهادت رسید. از خزیمه بن ثابت (ذوالشهادتین) یاد می‌کند؛ شهید وفادار جنگ صفین. ابن ابی لیلی گوید:

در صفین بودم مردی را دیدم با ریش سفید و عمامه بر سر و نقاب بر چهره، فقط انتهای ریش او دیده می‌شد، سخت می‌جنگید، گفتم: ای شیخ با مسلمانان می‌جنگی؟ نقاب از چهره برداشت و گفت: بلی من خزیمه‌ام از پیامبر خدا شنیدم که فرمود: «با همه کسانی که با علی می‌جنگند، بجنگ!»(اعلام نهج البلاغه،ص 12).

در نهج البلاغه آمده است که امام علی(ع) پس از یاد این شهیدان، دست بر محاسن خود گذاشت و مدتی طولانی گریه کرد و سپس فرمود: «دریغا! از برادرانم که قرآن خواندند و در حفظ آن کوشیدند. واجب را بر پا کردند، پس از آنکه در آن اندیشیدند سنت را زنده کردند و بدعت را میراندند. به جهاد خوانده شدند و پذیرفتند. به پیشوای خود اعتماد کردند و در پی او رفتند

‏از این تعبیر حضرت علی(ع)؛ «اهم ویژگی‌های اولیاء خاص الهی دانسته می‌شود؛ اوصافی همچون «پایبندی به احکام اسلام و قرآن»، «اهتمام نسبت به اقامه حدود و واجبات الهی از جمله جهاد در راه خدا»، «زنده کردن و زنده نگاه داشتن سنت های الهی»، «مبارزه و مقابله با بدعتها»، «ولایت پذیری و اطاعت بی‌چون و چرا از ولی و پیشوای خود»، «بی‌تفاوت نبودن در برابر فتنه‌ها» و...

اینان که اولیای خاص خدایند بر خلاف مردمی هستند که مولا در مورد آنها می‌فرماید: کاش شما را نمی‌شناختم هرگاه شما را به جهاد فراخواندم سردی یا گرمی هوا را بهانه کردید خدا شما را بکشد که دل مرا خون کردید.

خوارج و فرقه های آن

خوارج، گروهی بودند که پس از داوری حکمین بین حضرت علی(ع) و معاویه بوجود آمدند. در جنگ صفین، در پی آشکار شدن خطر شکست سپاه شام، سپاهیان شامی با رهنمود عمروبن عاص، قرآن ها را به روی نیزه هایشان برافراشتند و این کار در میان عراقیان تاثیر گذاشت

امام (ع) به این خدعه پی برد ولی عده ای از افرادش به دلیل اینکه امام به کتاب خدا پاسخ مثبت نداد، او را تهدید کردند. این عده پس از قبول حکمیت و با مشاهده فریب خوردن خود، توبه کرد و مجددا خواستار جنگ شدند و فشارهای زیادی بر امام وارد کردند تا جنگ را از نو آغاز کند ولی امام از این کار خودداری کرد

این عده، سپس حکمیت را بر خلاف اسلام دانستند و فریاد “لاحکم الاالله” سر دادند. فلذا این عده که تعدادشان به دوازده هزار نفر بالغ می شد، از لشکر امام علی (ع) جدا شدند و به حروراء، نزدیک کوفه رفتند

اینان اولین افرادی بودند که بر امام علی (ع) خروج کردند و غلیظ ترین و سخت ترین آنها، اشعث بن قیس کندی ورزیدی بن حصین طایی بود

این فرقه بعدها به فرق مختلفی تقسیم شدند که مهمترینشان عبارتند از: ازارقه، بخدات، عحارد، اباضیه، صغریه و شبیبیه

با اینکه خوارج با گذشت زمان به شعبات مختلفی تقسیم شدند ولی اصول عقاید مشترک آنان را می توان به شرح زیر برشمرد: از نظر خوارج علی (ع) و عثمان و معاویه و حکمین کافر بودند. از نظر خوارج، لازم نیست که خلیفه و جانشین پیغمبر، عرب و از قبیله قریش باشد و خلافت غیر عرب و حتی غلامان را جایز می دانستند

خوارج صاحب گناهان کبیره را کافر می دانند و خروج کردن بر امام وقتی که مخالفت سنت کند را حقی واجب می دانند.

فتنه انگیزی و علل و عوامل بروز این فاجعه اجتماعی
خوارج صادق بودند ولی بازی خوردند
هیچ یک از درگیری های زمان علی(ع) دعوای اسلام و کفر نبود
جنگهای زمان حضرت علی(ع) همگی مصداق فتنه بود
فتنه بروز عملی شبهه است
حضرت امیر(ع) می فرماید: شیطان با هیچ کس شوخی ندارد و سراغ همه می رود و از هیچ کس نمی گذرد، سراغ قوی ترین رزمندگان، مجاهدان و شهادت طلبان تاریخ رفته و آنها را فاسد کرده است. سرکینه، رقابت، جاه طلبی، ریاست طلبی و قدرت طلبی، ثروت طلبی و شهوت طلبی و به همین خاطر همه ما تا لحظه آخر در خطریم و باید دانست که فتنه بروز عملی شبهه است.
درگیری های بعد از پیامبر، جنگ بین اسلام ناب و اسلام قلابی بود.
مخلوط شدن دوست و دشمن از عوارض چهارگانه فتنه است.
شروع فتنه از نفس و بدعت نظری در مفاهیم است.

هوشیاری لازمه رهبری

امام(ع) در این گفتار تاریخى خود درسى به همه زمامداران بیدار و با ایمان و مسئولان کشورهاى اسلامى داده است که براى مقابله با خطرات دشمن، گاه روزها، بلکه ساعت ها و لحظه ها سرنوشت ساز است. نباید فرصت را به سادگى از دست بدهند و تسلیم پیشنهادهاى سست عافیت طلبان گردند

سپس در ادامه این سخن امام(ع) به نکته دیگرى مى پردازد که گفتار اولش را با آن تکمیل مى کند، مى فرماید: من نه تنها غافلگیر نمى شوم، بلکه با هوشیارى تمام مراقب مخالفان هستم و ابتکار عمل را از دست نمى دهم و با شمشیر برنده هواداران حق بر کسانى که به حق پشت کرده اند نبرد مى کنم و با دستیارى فرمانبرداران مطیع با عاصیان ناباور مى جنگم و این روش همیشگى من است تا روزى که زندگى ام پایان گیرد!


بدیهى است در یک جامعه، همواره همه مردم طالب حق نیستند؛ گروهى بى ایمان یا سست ایمان و هواپرست و جاه طلب وجود دارند که وجود یک پیشواى عالم و عادل را مزاحم منافع نامشروع خود مى بینند و دست به تحریکات مى زنند و از حربه هاى فریب و نیرنگ و دروغ و تهمت و شایعه پراکنى بهره مى گیرند

پیشوایان آگاه و بیدار باید به این گونه افراد مهلت ندهند و همانند یک عضو فاسد سرطانى، آنها را از پیکر جامعه جدا سازند و نابود کنند و در صورتى که خطرشان شدید نباشد آنها را محدود کنند و همیشه هواداران حق و مطیعان گوش بر فرمان، سلاح برنده اى براى در هم کوبیدن این گروهند

امام(ع) در سومین و آخرین نکته از سخن خود اضافه می کند که این کارشکنی ها برای من تازگی ندارد: بخدا سوگند از زمان وفات پیامبر(ص) تا امروز همواره از حقم باز داشته شده ام و دیگران را بر من مقدم داشته اند! اشاره به اینکه کار طلحه و زبیر یک مسأله تازه نیست؛ حلقه ای است از یک جریان مستمر که از روز وفات پیامبر(ص) شروع شد و هنوز هم ادامه دارد


در کلامى از امیرمؤمنان(ع) که شیخ مفید در ارشاد آورده است چنین مى خوانیم: هذا طَلْحَةُ وَ الزُّبَیْرُ لَیْسا مِنْ اَهْلِ النُّبُوَّةِ وَ لا مِنْ ذُرّیَّةِ الرَّسُولِ(ص) …… لِیَذْهَبا بِحَقّی وَ یُفَرِّقا جَماعَةَ الْمُسْلِمینَ عَنّی این طلحه و زبیر با اینکه نه از خاندان نبوتند و نه از فرزندان رسول خدا(ص)، هنگامى که دیدند خداوند حق ما را بعد از سالها به ما باز گردانده حتى یک سال، بلکه یک ماه کامل صبر نکردند و برخاستند و همان روش گذشتگان را در پیش گرفتند که حق مرا از میان ببرند و جماعت مسلمین را از گرد من پراکنده سازند!

امام(ع) در این گفتار تاریخى خود درسى به همه زمامداران بیدار و با ایمان و مسئولان کشورهاى اسلامى داده که براى مقابله با خطرات دشمن، گاه روزها، بلکه ساعت ها و لحظه ها سرنوشت ساز است. نباید فرصت را به سادگى از دست بدهند و تسلیم پیشنهادهاى سست عافیت طلبان گردند


امام(ع) افرادى را که این لحظات حساس را از دست مى دهند تشبیه به کفتار کرده است. این تشبیه از چند جهت قابل توجه است: کفتار، حضور دشمن را احساس مى کند ولى با زمزمه هاى او به خواب مى رود؛ خوابى که منتهى به اسارت و مرگ او مى شود

کفتار در خانه و لانه خود شکار مى شود. کفتار حتى بدون کمترین مقاومت در چنگال دشمن گرفتار مى گردد و به دام مى افتد

کسانى که فرصت هاى زودگذر را با خوش باوری ها یا ضعف و سستى یا تردید و تأمل از دست مى دهند نیز همچون کفتارند، به خواب مى روند و در خانه و لانه خود به دام مى افتند و مقاومتى از خود نشان نمى دهند

این سخن بدان معنا نیست که بى مطالعه یا بدون مشورت و در نظر گرفتن تمام جوانب کار اقدام کنند؛ بلکه باید با مشاورانى شجاع و هوشیار، مسائل را بررسى کرد و پیش از فوت وقت اقدام نمود.




نظرات  (۲)

واقعا لذت بردم از این سایت خوبتون
خدا خیرت بده چرا منابع را ذکر نکردید تا بتوانیم از این مطالب استفاده کنیم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">