تاریخی فرهنگی قرآنی

موضوعات قرآنی ؛ دینی و آموزشی : مطالب طبقه بندی شده جهت تحقیق ؛ جزوه ؛ کتاب و .....

تاریخی فرهنگی قرآنی

موضوعات قرآنی ؛ دینی و آموزشی : مطالب طبقه بندی شده جهت تحقیق ؛ جزوه ؛ کتاب و .....

مشخصات بلاگ
تاریخی   فرهنگی   قرآنی

آشنائی با تاریخ اسلام :
عبرت آموزی (و لقد اهلکنا القرون من قبلکم .... گذشته چراغ راه آینده است)
آشنایی با علوم و موضوعات قرآنی ( هدی و رحمه للمتقین)

کپی و تبدیل به جزوه و کتاب با اطلاع مجاز است .

امام علی ع خدمات نظامی. شجاعت و هیبت على. علی را «چه» کشت؟! قبر مخفی امام

خطبه های نهج البلاغه ۱ تا ۲۳۸ بعد از پیامبر

ثروت اندوزی در زمان خلفا عامل ایجاد فتنه ها. نقش عمار یاسر. وارونه سازی حقایق. خوارج

فتنه در قرآن و نهج البلاغه. شناخت و دفع فتنه، وظیفه خواص و عوام. تفاوت جنگ های پیامبر

دشمن‌شناسی از منظر علی(ع) . اخلاق‏مداری در جنگ . دشمن‌ترین مردم‌ نزد خداوند

ظهور فتنه در ماجرای سقیفه . جفای معاویه و اعراب

مباهله، قدرت نمایی در جنگ نرم. بصیرت چیست و چگونه حاصل می‏شود؟

خطبه غدیر و پیام ها. منابع اهل سنت (مدارک و اعترافات)

غدیر خم و اهمیت حجه الوداع . یاس ابلیس در غدیر . شعر غدیر

غدیر سر آغاز بیداری اسلامی . عید ولایت و سیاست و دخالت مردم در حکومت

غدیر در مسلخ سقیفه. ظهور فتنه در ماجرای سقیفه . جفای معاویه و اعراب

حکومت اسلامی در نهج البلاغه . سیره سیاسی امیر مومنان . امام علی(ع) از نگاه دیگران . پذیرش امر حکومت . خلافت علوی

سکوت 25ساله امیر المۆمنین.

مقامات امیرمؤمنان علی(ع) در قرآن . اسم علی(ع) و ائمه در قرآن؟ اسوه حسنه

خطبه سلونی قبل ان تفقدونی . دعاهای و امام . خطبه ی بدون نقطه

احادیث گوناگون و اثبات ولایت و خلافت مولانا امیرالمومنین علی(ع)

بصیرت چیست و چگونه حاصل می‏شود؟ یقظه و بیداری . حزم و دور اندیشی

سکوت 25ساله امیر المومنین(علیه السلام) پس از اطلاع از جریان سقیفه

خبر واقعه شورای سقیفه به امیرالمؤمنین(ع) رسید، در حالی که آن حضرت پیکر مبارک پیامبر اسلام(ص) را تجهیز کرده و در قبر گذاشته بود. با شنیدن این خبر بیل را در زمین فرو کرد، سر مبارک را به آسمان بلند کرد و آیات ابتدای سوره عنکبوت را تلاوت کردند

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم . الم. أحسب النّاس أن یترکوا أن یقولوا آمنّا و هم لا یفتنون. و لقد فتنّا الّذین من قبلهم فلیعلمنّ اللّه الّذین صدقوا ولیعلمنّ الکاذبین. أم حسب الّذین یعملون السّیّئات أن یسبقونا ساء ما یحکمون؛ و فرمودند این همان امتحان و فتنه الهی است که خداوند فرموده هیچ امتی از آن بی نصیب نخواهند ماند (بحارالانوار ج 28 باب 4 ص181) آیا مردم تصور می کنند با صرف ادعای ایمان، خداوند آنها را رها کرده، نمی آزماید؟ ما پیشینیان را امتحان کردیم، شما را نیز خواهیم آزمود. صرف این که اظهار ایمان کنید، نماز بخوانید و جهاد و انفاق کنید، کافی نیست؛ بلکه باید تمام مراحل مختلف ایمان را طی کنید و در هر مرحله امتحان شوید تا پایه ایمان شما مشخص شود. این سنّت الهی بر سایر سنّت های خداوند حاکم است و خدا هیچ گاه از آن دست برنمی دارد. خداوند ابتدا راه را روشن کرده، اتمام حجت می کند تا مقدمات لازم برای کسانی که در صدد شناخت حق هستند فراهم باشد؛ اما زمینه امتحان را نیز باقی می گذارد.
شخصی از امیرالمؤمنین(ع) سؤال کرد: منظور از فتنه ای که در این آیه آمده چیست؟ حضرت فرمود: اتفاقاً من نیز از پیغمبر اکرم(ص) سؤال کردم؛ فرمودند: بعد از من فتنه هایی در این امت واقع خواهد شد. من گفتم: یا رسول الله! آیا به خاطر دارید در جنگ احد، بعد از شهادت بسیاری از مؤمنان، من به این دلیل که فوز شهادت نصیبم نشده ناراحت بودم و به محضر شما از این امر گلایه کردم؛ فرمودید
أبشر فانّ الشّهاده من ورائک  و به من بشارت دادید که من نیز به شهادت خواهم رسید. پیامبر(ص) فرمودند: بلی، لکن تو چگونه با شهادت روبرو خواهی شد و چگونه بر آن صبر خواهی کرد؟ در جواب پیامبر(ص) عرض کردم: یا رسول الله! در برابر شهادت باید خدا را شکر کرد، جای صبر و شکیبایی نیست. من مشتاق شهادت هستم و آرزوی نایل شدن به آن را دارم.
سپس حضرت می فرمایند: بعد از من فتنه هایی به وجود خواهد آمد؛ مردم در دین داری بر خدا منت می گذارند، با این حال انتظار رحمت او را دارند. آنان فریب دنیا را خواهند خورد و بعلت تمایلات نفسانی احکام دین را تغییر خواهند داد.
رشوه را به عنوان هدیه خواهند گرفت. ربا را به عنوان بیع انجام داده و حرام خدا را حلال خواهند کرد. تمام این کارها به علت علاقه به دنیا انجام خواهد شد.

استدلال حضرت امیر (ع) درباره سکوت خویش

نهج البلاغه : عدّه ای جمع شدند و من تنها ماندم و حسنین بودند و اعضای اوّلی خاندان من و من دیدم الآن اینجا خون دادن مثل آن است که انسان خون را در بیابان به پای شن بریزد؛ آخر به شن خون دادن اثری ندارد! ولی به لاله خون دادن اثر دارد، فرمود: فضننت بهم، من ضنّت ورزیدم؛ یعنی بخیل شدم، اینجا حاضر نبودم سخاوتمندانه خون بدهم، الآن اگر من را می کشتند، حسنین را می کشتند، هیچ اثری از شهادت ما نبود!  امیر المؤمنین در لیله المبیت باید به جای پیغمبر بخوابد بدون شمشیر و 40 شمشیر دار مسلّح بیایند، او را قطعه قطعه کنند و حرف نزند و ساکت باشد! این فقط بذل جان است و ایثار و نثار. الآن اگر من قیام می کردم و کشته می شدم، این خونم بی اثر بود، لذا بخل ورزیدم. سالیان متمادی صبر شده است، 25 سال از این صحنه گذشت تا خود حضرت امیر روی کار آمد و 20 سال بعد از او هم گذشت تا جریان کربلا پدید آمد و آنگاه حسین بن علی با یارانش طبق طبق خون را ایثار کردند. خون دادن یک حسابی دارد، یک نظم خاص خود را دارد.

حضرت امیر (ع) در برابر غصب خلافت

و گرنه کسی که مسئول است و موظّف است این خلافت را حفظ کند ، تا آخرین لحظه از آن دفاع می کند. لذا در همان خطبه شقشقیّه دارد: عدّه ای طمع کردند این را بگیرند، من تنها ماندم (خطبه 3). من تنها ماندم، فکر کردم که با دست خالی مبارزه کنم که ممکن نبود؛ چاره ای جز این نداشتم که ساکت بنشینم (خطبه 3)؛ درچشمم خار بود، درگلویم تیغ بود، غصّه گلویم را گرفت و تحمّل کردم! او در این جریان به کنار قبر پیغمبر رفت؛ قبر پیغمبر یک پناهگاهی بود برای همه عموماً و برای اهل بیت (علیهم السّلام) خصوصاً؛ همانطوریکه حسین بن علی (ع) در هنگام خروج از مدینه به طرف مکه به کنار قبر پیغمبر رفت، امیر المؤمنین هم در هنگام تهدید بیعت هم به کنار قبر پیغمبر رفت، آنجا سلام عرض کرد؛ بعد این آیه را تلاوت کرد: یابن ام انّ القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی(اعراف150). همان حرفی را که هارون به موسی(ع) گفت، همان حرف را وجود مبارک امیر المؤمنین در کنار قبر پیغمبر اشاره کرد (بحار الأنوار / 28 / 220).
اگر پیغمبر به امیر المؤمنین فرمود:
یا علی! انت منّی بمنزله هارون من موسی (کافی / 8 /107)، یعنی تو نسبت به من مثل هارون نسبت به موسائی؛ خلیفه منی، وزیر منی، والی منصوب از طرف منی به اذن الله و مانند آن ؛ یک چنین صحنه ای را هم امیر المؤمنین در کنار قبر پیغمبر (ص) به عرض آن حضرت رساند. فرمود: یا رسول الله ! سامری به پا خاست، مسأله گوساله پرستی را ترویج کرد، عدّه ای هم به دنبال سامری حرکت کردند و من مقاومت کردم، داشتند من را می کشتند و طلیعه فتنه بود، من ساکت شدم. همان حرف هارون به موسی را امیر المؤمنین به قبر پیغمبر گفت. فرمود : اینها داشتند مرا می کشتند و من هم که از کشته شدن هراس ندارم؛ ولی خون بالأخره می ارزد! انسان یک وقتی خون می دهد که به پای لاله بریزد، چرا این خون را در شنزار هدر بدهد؟!

به دنبال موسای کلیم، یا به دنبال سامری!

بزرگان اهل معرفت و حکمت گفته اند: انبیاء که آمدند، برهان اقامه کردند و معجزات هم آوردند؛ آنهائی که اهل برهان بودند تا آخر ماندند؛ آنهائی که معجزات ظاهری را دیدند، در قبال سحر متنبّیان بر گشتند! اگر موسای کلیم (ع) آن براهین متقن را اقامه کرد، عدّه ای پذیرفتند؛ گروهی هم آن براهین را درک نکردند، فقط دیدند این عصا به صورت مار و اژدها در آمده؛ چون چنین چیزی را دیدند، به موسای کلیم ایمان آوردند. وقتی هم که سامری برخاست و یک گوساله گونه ای را به صورت بانگ برای مردم مجسّم کرد، به دنبال گوساله او راه افتادند! یعنی آن روز کسی که به دنبال عصای موسی حرکت می کند بی تحقیق، به دنبال گوساله سامری هم می رود بی تحقیق.  ولی غیر محقق که نمی داند، کار غیر عادی را می بیند و گرایش پیدا می کند؛ یک روز به دنبال موسای کلیم، یک روز هم به دنبال سامری!

علی (ع) تسلیم وصیت پیامبر اکرم (ص)

امیرمؤمنان ع در تمام دوران زندگی‌اش، مطیع محض فرمان‌هاى الهى بوده و آن‌چه او را به واکنش وامى‌داشت، فقط و فقط اوامر الهى بود و هرگز به خاطر تعصب، غضب و منافع شخصى از خود واکنش نشان نمى‌داد. آن حضرت از جانب خدا و رسولش مأمور به صبر و شکیبائى در برابر این مصیبت‌هاى عظیم بوده است و طبق همین فرمان بود که دست به شمشیر نبرد. مرحوم سید رضى الدین موسوى در کتاب شریف خصائص الأئمه (ع) مى‌نویسد: أَبُو الْحَسَنِ فَقُلْتُ لِأَبِی فَمَا کَانَ بَعْدَ إِفَاقَتِهِ قَالَ دَخَلَ عَلَیْهِ النِّسَاءُ .....حَتَّى تَقْدَمُوا عَلَیَّ.

امام کاظم ع مى‌فرماید: از پدرم امام صادق ع پرسیدم: پس از به هوش آمدن رسول خدا ص چه اتفاق افتاد؟ فرمود: زنها داخل شدند و صدا به گریه بلند کردند، مهاجرین و انصار جمع شده و اظهار غم و اندوه مى‌کردند، علی فرمود: ناگهان مرا صدا زدند، وارد شدم و خودم را روى بدن پیغمبر انداختم، فرمود: برادرم، این مردم مرا رها خواهند کرد و به دنیاى خودشان مشغول خواهند شد؛ ولى تو را از رسیدگى به من باز ندارد، مثل تو در بین این امت مثل کعبه است که خدا آن را نشانه قرار داده است تا از راههاى دور نزد آن بیایند... پس چون از دنیا رفتم و از آنچه به تو وصیت کردم فارغ شدى و بدنم را در قبر گذاشتی، در خانه‌ات بنشین و قرآن را آنگونه که دستور داده‌ام، بر اساس واجبات و احکام و ترتیب نزول جمع آورى کن، تو را به بردبارى در برابر آنچه که از این گروه به تو و فاطمه زهرا س خواهد رسید سفارش مى‌کنم، صبر کن تا بر من وارد شوی.
در روایت دیگرى سلیم بن قیس هلالى نقل مى‌کند:
ثُمَّ نَظَرَ رَسُولُ اللَّهِ إِلَى فَاطِمَةَ وَ إِلَى بَعْلِهَا وَ إِلَى ابْنَیْهَا فَقَالَ یَا سَلْمَانُ أُ.....إِنَّهُ قَالَ لِأَخِیهِ مُوسَى إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ کادُوا یَقْتُلُونَنِی‏.

اى پسر صحّاک! اگر مقدرات خداوندى و پیمان و سفارش رسول خدا ص نبود، هر آینه مى‌فهمیدى که تو قدرت ورود به خانه مرا نداری پیامبر ص به فاطمه و همسر او و دو پسرش نگاهى کرد و فرمود: اى سلمان! خدا را شاهد مى‏گیرم افرادى که با اینان بجنگند با من جنگیده‌اند، افرادى که با اینان روى صلح داشته باشند با من صلح کرده‌اند، بدانید که اینان در بهشت همراه منند.
سپس پیامبر ص نگاهى به علی ع کرد و فرمود: اى علی! تو به زودى پس از من، از قریش و متحد شدنشان علیه خودت و ستمشان سختى خواهى کشید. اگر یارانى یافتى با آنان جهاد کن و به وسیله موافقینت با آنان بجنگ، و اگر کمک کار و یاورى نیافتى صبر کن و دست نگهدار و با دست خویش خود را به نابودى مینداز. تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى هستى، هارون براى تو اسوه خوبى است، به برادرش موسى گفت:
إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِى وَ کادُوا یَقْتُلُونَنِی؛ این قوم مرا ضعیف شمردند و نزدیک بود مرا بکشند.  همچنین در ادامه روایت پیشین که از سلیم نقل شد، امیرمؤمنان ع خطاب به عمر فرمود: یَا ابْنَ صُهَاکَ لَوْ لا کِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ وَعَهْدٌ عَهِدَهُ إِلَیَّ رَسُولُ اللَّهِ (ص) لَعَلِمْتَ أَنَّکَ لا تَدْخُلُ بَیْتِی.

اى پسر صحّاک! اگر مقدرات خداوندى و پیمان و سفارش رسول خدا ص نبود، هر آینه مى‌فهمیدى که تو قدرت ورود به خانه مرا نداری. به راستى چه کسى جز حیدر کرّار مى‌تواند از چنین امتحان سختى بیرون بیاید؟! زمانى ارزش این کار مشخص مى‌شود که بدانیم علی ع همان کسى است که در میدان نبرد، همچون شیر ژیان بر دشمن حمله مى‌کرد و پهلوانان و یلان کفر را یکى پس از دیگرى از سر راه بر مى‌داشت، روزى پشت پهلوانى همچون عمر بن عبدود را به خاک مى‌مالد و روزى دیگر فرق سر مرهب یهودى را همراه با کلاه خودش مى‌شکافد.آن روز فرمان خداوند این بود که دشمنان از ترس ذوالفقارش خواب آسوده نداشته باشند؛ ولى روز دیگر فرمان این است که همان ذوالفقار در نیام باشد تا اساس اسلام حفظ شود و دشمنان اسلام از نابود کردن آن مأیوس شوند.

امام علی (ع) ، حافظ وحدت مسلمین :

وحدت امت اسلامی برای علی ع از اصول بسیار مهم و اساسی بود. حضرت، حکومت و رهبری را نیز برای حفظ این اصل می خواست و تمام مصیبت ها و رنج های زمانه را هم بدان سبب تحمل می کرد. هنگامی که علی ع مشغول تدفین پیامبر ص بود، عده ای در سقیفه برای انتخاب خلیفه اجتماع کردند. افزون بر خطر ارتداد، اختلاف مهاجران و انصار در پایتخت کشور اسلام، امری نمایان بود موضعگیری های انصار و مهاجران در جریان سقیفه که به طرح شعار منا امیر و منکم امیر شد، نشانی از زمینه اختلاف بین این دو گروه بود. به رغم این که پیامبر ص پیوسته برای ایجاد برادری و الفت بین مهاجران و انصار، فراوان کوشید (انفال 63)

حس عصبیت و نژاد پرستی برخی افراد، باعث شد بعد از رحلت پیامبر گرامی، مهاجران و انصار دائم همدیگر را به جنگ تهدید کنند. ابوسفیان که شم سیاسی نیرومندی داشت، زمانی که خبر بیعت مردم را با ابوبکر شنید، زمینه اختلاف مسلمانان را آماده تر دید و ابراز کرده بود که «إنّی لأَری عجاجة لا یطفؤها الاّ الدّم؛ طوفانی می بینم که جز خون چیز دیگری نمی تواند آن را خاموش سازد (ابن ابی الحدید مدائنی، ج 2، ص 45) برای رسیدن به هدف شوم خود، درِ خانه امام علی ع را زد و به وی پیشنهاد کرد که دستت را بده تا من با تو بیعت کنم و دست تو را در جایگاه خلیفه مسلمانان بفشارم که اگر من با تو بیعت کنم، هیچ کس از فرزندان عبد مناف با تو به مخالفت بر نمی خیزد و اگر فرزندان عبد مناف با تو بیعت کنند، کسی از قریش از بیعت تو سر نمی پیچد و سرانجام همه عرب تو را به فرمانروایی می پذیرند (ابن شهر آشوب ص 77). امیر مؤمنان در این لحظه جمله تاریخی خود را درباره ابوسفیان گفت: مازلت عدوا للاسلام و اهله؛ تو بر دشمنی خود با اسلام باقی هستی. ابوسفیان ساکت ننشست و برای تحریک احساسات امام علی ع و یارانش اشعاری بدین مضمون سرود: نباید در مقابل حق مسلّمتان که غارت شده است سکوت کنید!

فرزندان هاشم! سکوت را بشکنید تا مردم به ویژه قبیله های تیم و عدی در حق مسلّم شما چشم طمع ندوزند. امر خلافت به شما و به سوی شماست و برای جز حضرت علی کسی شایستگی ندارد. علی ع که از هدف شوم ابوسفیان در ایجاد فتنه و آشوب برای خشکاندن نهال نوپای اسلام و بازگرداندن جاهلیت به خوبی آگاه بود، ضمن رد این پیشنهاد به وی فرمود: تو به جز فتنه و آشوب، هدف دیگری نداری. تو مدت ها بدخواه اسلام بوده ای. مرا به نصیحت و سپاهیان تو نیازی نیست (طبری ج 3 ص 209 ابن ابی الحدید ج 2 ص 45). در نهج البلاغه نیز حضرت در پاسخ این اقدام ابوسفیان و آگاه کردن مردم از عواقب بد اختلاف می فرماید: موج های فتنه را با کشتی های نجات بشکافید. از ایجاد اختلاف و دو دستگی دوری گزینید و نشانه های فخر فروشی را از سر بردارید. ... اگر سخن بگویم، می گویند بر فرمانروایی حریص است و اگر خاموش بنشینم، گویند از مرگ می ترسد.

به خدا سوگند! علاقه فرزند ابوطالب به مرگ بیش از علاقه کودک به سینه مادر است. اگر سکوت می کنم، به سبب علم و آگاهی خاصی است که در آن فرو رفته ام و اگر شما هم مثل من آگاه بودید، بسان ریسمان چاه، مضطرب و لرزان می شدید (نهج البلاغه خ 5). عِلمی که حضرت از آن سخن می گوید، آگاهی از نتایج وحشت آور اختلاف و دو دستگی مسلمانان است؛ زیرا حضرت به خوبی می دانست که قیام برای احقاق حق، به قیمت از بین رفتن اسلام و بازگشت مردم به عقاید جاهلی، تمام می شود؛ بدین جهت، ترجیح میدهد برای حفظ اسلام و وحدت امت اسلامی سکوت کند. در نامه ای هم که به مردم مصر نوشته، علت سکوت خود را همین مسأله بیان کرده : به خدا سوگند! من هرگز گمان نمی کردم که عرب خلافت را از خاندان پیامبر ص بگیرد یا مرا از آن باز دارد. مرا به شگفتی وانداشت جز توجه مردم به دیگری.

ابوبکر که دست او را برای بیعت می فشردند؛ از این رو من دست نگاه داشتم. دیدم گروهی از مردم از اسلام بازگشته اند و می خواهند آیین محمد ص را محو کنند. ترسیدم که اگر به یاری اسلام و مسلمانان نشتابم، در پیکر آن رخنه و ویرانی مشاهده کنم که مصیبت و اندوه آن بر من بالاتر و بزرگ تر از حکومت چند روزه ای است که به زودی مانند سراب یا ابر از میان می رود؛ سپس به مقابله با حوادث برخاستم و مسلمانان را یاری کردم تا آن که باطل محو شد و آرامش به آغوش اسلام و جامعه اسلامی بازگشت (همان، نامه 62).

حفظ وحدت امت اسلامی، برای جلوگیری از آسیب های دینی و ارتداد مسلمانان در سخنان دیگری از امام ع می فرماید: قریش پس از پیامبر ص، حق ما را گرفت و به خود اختصاص داد. بعد از تأمل به این نتیجه رسیدم که صبر کردن (بر غصب حق خود) بهتر از ایجاد تفرقه بین مسلمانان و ریختن خون آنهاست. مردم تازه مسلمانند و کوچک ترین سستی دین را تباه می کند و کوچک ترین فردی ممکن است دین را از بین ببرد (ابن ابی الحدید، ج 1، ص 308).علی ع در روزهای اولیه حکومت خود ضمن باز گفتن اوضاع پس از وفات پیامبر ص که حقشان تلف شده فرمود: پس از پیامبر ص حق ما را غصب کردند و در ردیف توده بازاری ها قرار گرفتیم. چشم هایی از ما گریست و ناراحتی ها پدید آمد. به خدا قسم! اگر بیم وقوع فتنه میان مسلمانان و بازگشت کفر و تباهی دین نبود، رفتار ما با آنان طور دیگری می بود و با آن ها می جنگیدم (شیخ مفید، مصنفات، ج 13، ص 155).

حضرت نه تنها هنگام رحلت پیامبر ص مردم را از اختلاف باز داشت، در شورای شش نفری نیز که بیعت عبدالرحمن با عثمان را نیرنگی بیش نمی دانست، عملاً جلو اختلاف مردم را گرفت و خطاب به اعضای شورا فرمود: گرچه رهبری، حق من است و گرفتن آن از من، ظلم شمرده می شود، مادامی که کار مسلمانان رو به راه باشد و فقط به من جفا شود، مخالفتی نخواهم کرد (نهج البلاغه، خ 74). پیش از ورود به جلسه شورا، عباس عموی پیامبر از علی ع می خواهد در جلسه حضور نیابد؛ زیرا نتیجه آن را که عثمان انتخاب خواهد شد، به طور قطع می دانست. امام ضمن تأیید عباس در مورد نتیجه آن جلسه، پیشنهاد وی را رد کرد و فرمود: انی اکره الخلاف من اختلاف را دوست ندارم (ابن ابی الحدید، ج 1، ص 191).

در جنگ صفین مردی از قبیله بنی اسد از امام پرسید که قریش چگونه شما را از مقام خلافت کنار زد؟ حضرت از این سؤال بی مورد او ناراحت شد؛ زیرا گروهی از سربازان او به خلفا اعتقاد داشتند و مطرح کردن چنین مسائلی در آن هنگام باعث دو دستگی میان صفوف آنان میشد؛ بدین لحاظ، فرمود: به احترام پیوندی که با پیامبر ص داری و به سبب این که هر مسلمانی حق پرسش دارد، پاسخ تو را به اجمال می گویم. رهبری امت از آن ما، و پیوند ما با پیامبر ص از دیگران استوارتر بود؛ اما گروهی بر آن بخل ورزیدند و گروهی از آن چشم پوشیدند. داور میان ما و آن ها خدا، و بازگشت همه به سوی اوست (خ 157)؛ البته مقصود از سکوت امام ع ترک مبارزه مسلحانه است؛ و گرنه حضرت هیچ گاه از حق خود دست بر نداشته، در تمام دوران حکومت خلفا و پس از آن، دائم به آن، به صورت انتقاد اشاره می کند (دایرة المعارف العثمانیه) و گاهی هم با انجام اعمالی، ناخشنودی خود را بیان داشته (محمد بن النعمان مفید، الارشاد) و البته از همکاری با آنان نیز کوتاهی نکرده است.

                                           امام علی(ع) مظهر اتحاد نه مبدأ اختلاف        حسن رحیم‌پور ازغدی
علی«ع» بزرگ ترین معلم وحدت
علی«ع» بزرگ ترین معلم وحدت است. در‌نامه 62 نهج‌البلاغه می‌فرماید: وقتی رسول خدا«ص» از دنیا رفتند بین مسلمانان بر سر حکومت پس از ایشان اختلاف افتاد. من باید انتخاب می‌کردم بین خلافت و بقای اصل اسلام. اگر در این شرایط بر حق خود پافشاری کنم، اسلام در خطر می‌افتد. اگر حکومت به دست من بیفتد بعد از چندسال تمام می‌شود اما اگر اسلام ضربه بخورد دیگر قابل برگشت نیست. من در آن زمان به تکلیف خود عمل کردم و بیعت کردم و اجازه ندادم که باطل پیشروی کند و حق زائل گردد. (نقل به مضمون)
اسلام با کمترین غفلت تباه می‌شد
ابن ابی الحدید نقل می‌کند که وقتی فاطمه زهرا«س» به امیرالمومنین«ع» گفتند که باید اعتراض را گسترش دهیم، همزمان صدای اذان می‌آمد که می‌گفت اشهد ان محمد رسول الله. حضرت امیر«ع» فرمود: اگر می‌خواهی که اسم رسول خدا و این اذان بماند باید تحمل و سکوت کنیم.
حضرت امیر«ع» در‌نامه 58 نهج البلاغه می‌فرماید: من منتقد این وضعیت هستم. اما هیچ کس حریص‌تر از من برای وحدت و الفت امت اسلام نیست. خداوند با جریانات بعد از پیامبر«ص» ما را امتحان کرد و من با اعمال خود هدفی جز رضایت و پاداش خداوند نداشتم.
در حکمت 22 نهج البلاغه نیز می‌فرماید: ما حقی داشتیم و آن را گفتیم. اگر این حق داده شود به وظیفه ام عمل می‌کنم وگرنه پشت شتر می‌نشینم و به کار خود مشغول می‌شوم

در انصاب الاشراف از حضرت امیر«ع» نقل می‌کند: من می‌توانستم درگیر شوم اما چنین نکردم. چون ترسیدم که عصر جاهلیت دوباره برگردد. در تعبیر دیگر می‌فرماید: به خدا سوگند اگر نبود ترس به جان هم افتادن مسلمانان و بازگشت کفر و نابودی دین، سکوت نمی‌کردم و به شیوه دیگری عمل می‌کردم.

تو از کِی دلسوز اسلام شدی؟!
زبیر بن بکّار از محمد بن اسحاق نقل می‌کند که بعد از جریان سقیفه، یکی از فرزندان ابولهب خدمت علی«ع» آمد و شروع کرد در ستایش علی«ع» و نفی جناب ابوبکر و جناب عمر حرف زدن. در حالی که پیش از این دشمن علی«ع» بود! گفت که حکومت حق علی است. حضرت را به قیام علیه خلیفه اول تحریک کرد و گفت که ما در کنار تو ایستاده ایم. حضرت لحظاتی به او نگاه کردند و فرمودند: سلامة الدین احبّ الینا من غیره. سالم ماندن اصل اسلام در نظر من مهم‌تر از حکومت است. شما از کِی طرفدار من شدید؟! شما که تا دیروز در جبهه مخالف اسلام بودید!
همچنین بعد از سقیفه ابوسفیان پدر معاویه از کنار خانه پیامبر«ص» گذشت و گفت: ‌ای خاندان‌هاشم، ‌ای فرزندان عبدمناف، آیا راضی شدید که این فرومایه فرزند فرومایه حاکم شما شود؟ آمد پیش امیرالمومنین«ع» و گفت: علیه ابوبکر قیام کن و من با تو هستم. استدلال او این بود که قبیله ابوبکر از قبائل دسته دوم است و خلافت باید در قبیله مهمی مثل قبیله ما باشد! حضرت امیر«ع» به او فرمود : تو که رهبر کفر بودی و بعد از فتح مکه از روی ترس مسلمان شدی، از کِی دلسوزتر از ما نسبت به اسلام شده‌ای؟! ابوسفیان بعد از اینکه از حضرت امیر«ع» ناامید می‌شود، سراغ عباس عموی پیامبر«ص»می‌آید. می‌گوید: تو به میراث محمد شایسته‌تر از دیگران هستی. دستت را جلو بیاور تا همین الان با تو بیعت کنم. عباس خندید و گفت: «ای ابوسفیان چیزی را که علی نمی‌پذیرد، عباس نخواهد پذیرفت.» یعنی من زرنگ‌تر از تو هستم. رفتی پیش علی تا فتنه راه بیندازی وقتی نتوانستی سراغ من آمده ای.
حضرت امیر«ع» حکومت را هم برای اسلام می‌خواست. حکومت ،وسیله است و اسلام هدف. می‌فرمود اگر بخواهم وسیله را به دست آورم، اصل هدف از بین می‌رود. برای علی«ع» اسلام مهم‌تر از حکومت علی بود. الان هم استدلال ما همین است که هدف اصلی که اسلام است، با درگیری مذهبی از بین می‌رود.  تشیع مساوی است با ولایت علی بن ابی طالب«ع». ولی ولایت علی«ع» هم وسیله‌ای است برای هدفی بالاتر که اصل اسلام است. نمی‌شود به اسم حبّ علی«ع» کاری کرد که اصل اسلام که علی«ع» خودش را فدای آن کرد، به خطر بیفتد. اصلا علی«ع» برای رفع اختلاف آمد. علی«ع» منشأ اختلاف نیست. علی«ع» مظهر اتحاد است نه مبدا اختلاف.
حضرت امیر«ع» بین خلفا و معاویه فرق می‌گذاشت
اختلاف نظرها را باید طبقه بندی کرد. خود حضرت امیر«ع» بین خلفا و معاویه فرق می‌گذاشت.ایشان منتقد خلفا بودند ولی درگیر نمی‌شدند. یکی کردن یزید و معاویه با عمر و ابوبکر درست نیست. موضع امیرالمومنین«ع» در برابر خلفا انتقادی است، اما هرگز موضع ایشان در برابر خلفا مانند موضع شان در برابر معاویه نبوده است. خود حضرت امیر«ع»در نهج البلاغه تفاوت میان خلفا و معاویه را بیان می‌فرماید.
معاویه به حضرت امیر«ع» ‌نامه می‌نویسد و به ایشان توهین می‌کند و طعنه می‌زند که خلفا از تو افضل بوده اند. حضرت امیر«ع» در جواب نمی‌فرماید که نه، من افضل بوده ام. بلکه می‌فرماید: در‌نامه ات نوشته‌ای که افضل اصحاب فلانی و فلانی هستند. چیزی گفتی که اگر درست باشد به درد تو نمی‌خورد و اگر غلط باشد باز هم به درد تو نمی‌خورد.به تو چه که چه کسی افضل است و چه کسی نیست؟! به تو ربطی ندارد که من افضل هستم یا ابوبکر و عمر.
اجتماع امت از خلافت من مهم‌تر است
عده‌ای از اصحاب پیامبر«ص» با ابوبکر بیعت نکردند. بُریده یکی از آنان بود. حضرت امیر«ع» به او فرمود:‌ ای بریده هرکاری که اکثر مردم انجام دادند، شما هم انجام دهید. امروز اجتماع امت مهم‌تر از خلافت من است.
موسی بن عبدالله بن حسن می‌گوید بعضی اصحاب با جناب ابوبکر بیعت نکردند و به حضرت علی«ع» می‌گفتند تا شما بیعت نکنید، ما هم بیعت نمی‌کنیم. حضرت امیر«ع» فرمود: من حرف خودم را زدم. من اجازه نمی‌دهم به خاطر خلافت من بین مسلمانان جنگ راه بیفتد.
جناب زبیر به نشانه اعتراض به ماجرای سقیفه با عده‌ای دیگر از اصحاب در خانه حضرت زهرا«س» تحصن کرده بودند. خود حضرت امیر«ع» آمدند و آنان را راضی به بیعت کردن با جناب ابوبکر کردند.
در زمان خلفا به اصحابی مانند سلمان و ابوذر و ... پیشنهاد پست‌های حکومتی می‌شد. این افراد خدمت حضرت امیر«ع» می‌رسیدند و برای قبول این پیشنهادات مشورت می‌کردند که حضرت امیر به آنان می‌فرمود با حکومت همکاری کنید. امام حسن«ع» و امام حسین«ع»در سپاه خلفا برای جهاد شرکت می‌کردند. این بزرگواران، هم در فتوحات ایران و هم در فتوحات شمال آفریقا در سپاه خلیفه دوم حضور داشتند.
همکاری انتقادی حضرت امیر«ع» با خلفا
حضرت امیر«ع» با خلفا همکاری انتقادی داشته است. ایشان به خلفا مشورت می‌داده و آنان را کمک می‌کرده است. در جنگ خلیفه دوم با ساسانیان، خلیفه دوم به حضرت امیر«ع» پیشنهاد می‌دهد که فرماندهی سپاه را بپذیرند که ایشان قبول نمی‌کنند. خود خلیفه دوم تصمیم گرفت که فرمانده سپاه شود. حضرت امیر«ع» جلوگیری کرد و گفت شما خلیفه مسلمین هستی و نباید در جلوی جبهه بایستی. اگر شما کشته بشوی، کل سپاه اسلام از هم می‌پاشد.
یعنی حضرت امیر«ع» حتی برای خلفا دلسوزی می‌کرد. ایشان منتقد بود ولی برای دلسوزی اسلام و مسلمین به خلفا کمک می‌کرد. در قضاوت‌ها خلفا به حضرت امیر«ع» رجوع می‌دادند و ایشان هم قهر نکرد و کمک می‌کردند.
خلفا هم با علی«ع» مشورت می‌کردند. در معضلات فقهی و حقوقی، در امور دیوانی و اقتصادی و اجتماعی، در مسئله جنگ و صلح و سیاست خارجی، در مسائل معرفتی، در تفسیر و قرائت قرآن و ... با حضرت امیر مشورت می‌شد و مکرر نقل شده که خلفا نظر علی«ع»را بر سایر اصحاب مقدم می‌داشتند.. مثلا مبدأ قرار گرفتن تاریخ هجری در زمان خلیفه دوم و با نظر حضرت امیر«ع» انجام گرفت. در زمان خلیفه اول هم برای رویارویی با روم، جناب ابوبکر نظر علی«ع» را در مورد زمان و چگونگی مواجهه با روم پذیرفت.
عمر می‌گوید: پیامبر«ص» به ما می‌گفت که هروقت اختلافی بین شما پیش آمد به علی مراجعه کنید. این روایت در سی منبع از منابع اهل سنت از خلیفه دوم نقل شده که اگر علی نبود، عمر هلاک می‌شد. بعد از قتل خلیفه سوم که نزد حضرت امیر«ع» آمدند تا ایشان خلافت را قبول کند. فرمود دست از سر من بردارید. من هم یکی از شما. هرکه را انتخاب کنید من از همه مطیع‌تر خواهم بود. من کمک باشم بهتر از این است که حاکم باشم. معنی این جملات این است که بحث ما بر سر حکومت نیست.

                                                     صلاح امت اسلامی

همه افعال و اقوال امیرالمومنین ع بر اساس وظیفه شرعی و الهی که خود آن حضرت از همه مردم آگاه تر به آن بوده و بر اساس صلاح جامعه اسلامی بوده و هرگاه وظیفة الهی شان و صلاح امت اسلامی اقتضاء می کرده قیام و مبارزه مسلحانه نموده و هرگاه وظیفه الهی شان و صلاح امت اسلامی مقتضی سکوت و بردباری در برابر ستم هایی که در حق آن ها روا داشته شده است بوده سکوت اختیار نموده اند و این سکوت هیچ گاه به منزله کوتاه آمدن و چشم پوشی در قبال وظایف الهی و شرعی و بر خلاف مصلحت امور مسلمین نبوده. بلکه در حقیقت نقش قیام و مبارزه علنی و مصلحانه را ایفا نموده و با سکوتشان همان کاری را کرده اند که گاهی به مقتضای زمان و مصلحت دین حرکت و قیام علنی که منجر به ریختن خون ها گردیده نموده اند. و لذا پاسخ اجمالی سئوال هم از نظر نهج البلاغه به همین لحاظ وظیفة الهی و اقتضاء صلاح امور امت اسلامی خواهد بود.
امام ع در خطبه
۳ که معروف به خطبة شقشقیه است به ابن عباس می فرماید: آگاه باش، سوگند به خدا که پسر ابی قحافه (ابوبکر که اسم او در جاهلیت عبدالعزی بود، حضرت پیامبر ص آن را تغییر داده، عبدالله نامید) خلافت را مانند پیراهنی پوشید و حال آن که می دانست من برای خلافت (از جهت کمالات علمی و عملی) مانند قطب آسیا هستم (چنان که دوران و گردش آسیا قائم به آن میخ آهنی وسط است و بدون آن خاصیت آسیایی ندارد، همچنین خلافت به دست غیر من زیان دارد، مانند سنگی است که در گوشه افتاده و در زیر دست و پای کفر و ضلالت لگدکوب شده)

علوم و معارف از سرچشمة فیض من مانند سیل سرازیر می شود، هیچ پرواز کننده ای در فضای علم و دانش به اوج رفعت من نمی رسد، پس (چون ابوبکر پیراهن خلافت را به ناحق پوشید و مردم او را مبارک باد گفتند) جامة خلافت را رها و پهلو از آن تهی نمودم و در کار خود اندیشه می کردم که آیا بدون دست (نداشتن سپاه و یاور) حمله کرده (حق خود را مطالبه نمایم) یا آن که بر تاریکی کوری (گمراهی مردم) صبر کنم که در آن پیران را فرسوده جوانان را پژمرده و پیر ساخته، مومن (برای دفع فساد) رنج می کشد تا بمیرد، دیدم صبر کردن خردمندی است، پس صبر کردم در حالتی که چشمانم را خاشاک و غبار و گلویم را استخوان گرفته بود (بسیار اندوهگین شدم، زیرا در خلافت ابوبکر و دیگران جز ضلالت و گمراهی چیزی نمی دیدیم و چون تنها بودم و یاوری نداشتم نمی توانستم سخنی بگویم)
در خطبه
۱۶۱می فرماید: جای بسی حیرت و شگفت است که در زمان حیاتش فسخ بیعت مردم را درخواست می نمود (ابوبکر: اقیلونی فلستُ بخیرکم و علیٌ فیکم؛ یعنی ای مردم بیعت خود را از من بردارید و مرا از خلافت عزل نمایید که من از شما بهتر نیستم و حال آن که علی ع در میان شماست) ولی چند روز از عمرش مانده وصیت کرد خلافت را برای عمر، این دو نفر خلافت را مانند دو پستان شتر میان خود قسمت کردند خلافت را در جای درشت و ناهموار قرار دادند در حالتی که عمر سخن تند و زخم زبان داشت، ملاقات با او رنج آور بود و اشتباه او (در مسایل دینی) بسیار و عذرخواهیش بیشمار بود. پس سوگند به خدا مردم در زمان او گرفتار شده و اشتباه کردند و در راه راست قدم ننهاده از حق دوری نمودند، پس من هم در این مدت طولانی (ده سال و شش ماه) شکیبایی ورزیده با سختی محنت و غم همراه بودم، عمر هم راه خود را پیمود (و پیش از مردن) امر خلافت را در جماعتی قرار داد که مرا هم یکی از آنها گمان نمود، پس خدایا از تو یاری می طلبم برای شورایی که تشکیل شد و مشورتی که نمودند، چگونه مردم مرا با ابوبکر مساوی دانسته، درباره من شک و تردید نمودند تا جایی که امروز با این اشخاص (پنج نفر اهل شورا) هم ردیف شده ام لکن در فراز و نشیب از آنها همکاری نمودم ...

عوامل اصلی سکوت
تأمل و دقت در فرازهای این خطبه نشان می دهد:
الف) بی وفایی مردم و پشت کردن آن ها به حقیقتی که رسول مکرم اسلام ص در زمان حیاتش و در مقاطع مختلف به آن توصیه فرموده بود، خصوصاً تفرقه و نفاق سران و بزرگان صحابه برای به دست آوردن منصبی که بعد از رحلت پیامبر اکرم آماده می دیدند و لذا در چنین شرایطی که تعداد حامیان امام از عدد انگشتان دست تجاوز نمی کرد همان گونه که خود امام در صدر خطبه به آن اشاره فرمود (بدون دست) هرگونه قیام و مبارزه علنی و مسلحانه غیر ممکن و در حکم انتحار محسوب می شد.
ب) پرهیز از اختلاف و دو دستگی بلکه چند دستگی در جامعه نوپای اسلامی که ثمره سال ها مبارزه و جهاد و خون دل خوردن های پیامبر عظیم الشأن اسلام ص و مسلمانان بود چنانچه خودش فرمود، بسان سرباز گمنام در مقاطع مختلف با ارشاد و راهنمایی خلفاء خصوصاً در زمان عمر، کجروی ها و اشتباهات آنان به آن ها گوشزد می فرمود، چنانچه در منابع سنی و شیعه نقل شده که عمر مکرر می گفت: اگر علی نبود عمر هلاک می گردید.
در خطبه
۱۶۱ امام ع به این دو عامل اشاره نموده و می فرماید: پس بدان تسلط (سه خلیفه) بر ما به خلافت با این که ما از جهت نسب (خویشی با پیغمبر اکرم) برتر و از جهت نزدیکی به رسول خدا ص استوارتریم، برای آن است که خلافت مرغوب و برگزیده بود هر کس طالب آن بود اگر چه لیاقت نداشت، پس گروهی با آن بخل ورزیدند (و نگذاشتند سزاوار به آن مقام بر آن بنشیند) و گروه دیگری (امام) بخشش نموده (برای حفظ اساس اسلام) از آن (و به ظاهر از برخی اصول دیگر) چشم پوشیدند چون از یک طرف برای گرفتن حق یاوری نداشتند و از طرف دیگر همراهی نکردن با آن ها به ضرر جامعه نوپای اسلامی بودند، و حَکَم (میان ما و ایشان) خدا است. در نهج البلاغه در بیش از پانزده خطبه و نامه و حکمت امام ع به مساله خلافت و علل و عوامل سکوت خودش در برابر خلفاء ثلاثه به تصریح و اشاره سخن گفته است خطبه های شماره: 3، 33، 37، 66، 152، 161، 169، 171 و 188، و نامه های شماره: 6، 36 و 45 و حکمت های شماره: 21، 181 و 175.

*****

مسیر رهبری اسلامی پس از پیامبر(ص) منحرف گردید، و علی (ع) از صحنه سیاسی و مرکز تصمیم گیری در اداره امور جامعة اسلامی بدور ماند. البته امام (ع) این انحراف را تحمل نکرد و سکوت در برابر آن را ناروا شمرد و بارها با استدلال ها و احتجاج های متین خود، خلیفه و هواداران او را مورد انتقاد و اعتراض قرار داد، ولی مرور ایام و سیر حوادث نشان داد که این گونه اعتراض ها چندان ثمر بخش نبوده،‌ و خلیفه و هوادارانش در حفظ و ادامه‌ قدرت خود مصرند.

در این هنگام علی(ع) بر سر دو راهی حساس و سرنوشت سازی قرار گرفت؛ یا می بایست به کمک رجال خاندان رسالت و علاقه مندان راستین خویش که حکومت جدید را مشروع و قانونی نمی دانستند،‌ بپاخیزد و با توسل به قدرت، خلافت و حکومت را قبضه کند، ‌و یا آن که وضع موجود را تحمل کند و در حدود امکان به حل مشکلات مسلمانان و انجام وظایف دینی خود بپردازد.

از آن جا که در رهبری های الهی، ‌قدرت و مقام، هدف نیست، بلکه هدف چیزی بالاتر از حفظ مقام و موقعیت است و وجود رهبری برای این است که به هدف تحقق ببخشد، لذا اگر روزی رهبر بر سر دو راهی قرار گرفت و ناگزیر شد که از میان مقام و هدف، یکی را برگزیند،‌ باید از مقام رهبری دست بردارد و هدف را مقدم تر از حفظ مقام و موقعیت رهبری خویش بشمارد.

علی(ع) که با چنین وضعی روبرو شده بود، راه دوم را برگزید. او با ارزیابی اوضاع و احوال جامعه اسلامی به این نتیجه رسید که اگر اصرار به قبضه کردن حکومت و حفظ مقام و موقعیت رهبری خود نماید،‌ وضعی پیش می آید که زحمات پیامبر اسلام (ص) و خون های پاکی که در راه این هدف و برای آبیاری نهال اسلام ریخته شده است، به هدر می رود. در خطبه "شقشقیه" از این دو راهی دشوار و حساس و نیز انتخاب راه دوم چنین یاد می‌کند

خطر تازه مسلمانانَ.حمله رومیان. مدعیان و امام سکوت کرد :
 اگر حضرت با توسل به قدرت و قیام مسلحانه در صدد قبضة حکومت و خلافت بر می آمد، بسیاری از عزیزان خود را که از جان و دل به امامت و رهبری او معتقد بودند،‌ از دست می داد،‌ علاوه بر این ها گروه بسیاری از صحابه پیامبر(ص) که به خلافت امام راضی نبودند، کشته می شدند

و این امر سبب تضعیف مسلمانان و دو دستگی آنان می شد. امام هنگامی که برای سرکوبی پیمان شکنان (طلحه و زبیر) عازم بصره بود، خطبه ای ایراد کرد و در آن انگشت روی این موضوع حساس گذاشت و فرمود: "هنگامی که خداوند پیامبر خود را قبض روح کرد،‌ قریش با خود کامگی، خود را بر ما مقدم شمرده ما را که به رهبری امت از همه شایسته تر بودیم، از حق خود باز داشت،‌ ولی من دیدم که صبر و بردباری بر این کار، بهتر از ایجاد تفرقه میان مسلمانان و ریخته شدن خون آنان است؛ زیرا مردم، به تازگی اسلام را پذیرفته بودند و دین مانند مشکی مملوّ از شیر بود که کف کرده باشد و کوچک ترین سستی و غفلت آن را فاسد می سازد، و کوچک ترین فرد آن را وارونه می‌کند

 از آن جاکه بسیاری از گروه ها و قبایلی که در سال های آخر عمر پیامبر(ص) مسلمان شده بودند، ‌هنوز آموزش های لازم اسلامی را ندیده بودند و نور ایمان کاملاً در دل آنان نفوذ نکرده. هنگامی که خبر در گذشت پیامبر (ص) در میان آنان منتشر گردید گروهی از آنان پرچم ارتداد و بازگشت به بت پرستی را برافراشتند و عملاً با حکومت اسلامی در مدینه مخالفت نمودند و گروهی نیز فرصت پیش آمده را مجالی برای عرض اندام خود می دانستند تا مالیات های اسلامی به دست آن ها باشد. یا اینکه به دلیل ماجرای غدیر و ... حکومت مدینه را به رسمیت نمی شناختند. بنابراین جریان هایی علیه حکومت مرکزی مدینه شکل می گیرد. به همین جهت نخستین کاری که حکومت جدید انجام داد این بود که گروهی از مسلمانان را برای نبرد با مرتدان و سرکوبی شورش آنان بسیج کرد و سرانجام آتش شورش آنان با تلاش مسلمانان خاموش گردید. در چنین موقعیتی که دشمنان ارتجاعی اسلام، پرچم ارتداد را برافراشته و حکومت اسلامی را تهدید می کردند، ‌هرگز صحیح نبود که اما پرچم دیگری به دست بگیرد و قیام کند.
حضرت در یکی از نامه های خود که به مردم مصر نوشته: به خدا سوگند هرگز فکر نمی کردم و به خاطرم خطور نمی کرد که عرب بعد از پیامبر(ص) امر امامت و رهبری را از اهل بیت او بگیرند و (در جای دیگر قرار دهند) خلافت را از من دور سازند!‌ تنها چیزی که مرا ناراحت کرد،‌ اجتماع مردم در اطراف فلانی (ابوبکر) بود که با او بیعت کنند. (وقتی که چنین وضعی پیش آمد) دست نگه داشتم تا اینکه با چشم خود دیدم گروهی از اسلام بازگشته و می خواهند دین محمد(ص) را نابود سازند. (در این جا بود) که ترسیدم اگر اسلام و اهلش را یاری نکنم باید شاهد نابودی و شکاف در اسلام باشم که مصیبت آن برای من از محروم شدن از خلافت و حکومت بر شما بزرگ تر بود،‌ چرا که این بهرة دوران چند روزة دنیا است که زایل و تمام می شود، همانطور که سراب تمام می‌شود و یا ابرها از هم میپاشد.
 علاوه بر خطر مرتدین،‌ مدعیان نبوت و پیامبران دروغین مانند "مسیلمه کذاب"، "طلیحه" و "سجاح" نیز در صحنه ظاهر شده و هر کدام طرفداران و نیروهایی دور خود گرد آوردند و قصد حمله به مدینه را داشتند که با همکاری و اتحاد مسلمانان پس از زحماتی نیروهای آنان شکست خوردند.
 خطر حمله احتمالی رومیان نیز می توانست مایة نگرانی دیگری برای جبهة مسلمانان باشد؛ زیرا تا آن زمان مسلمانان سه بار با رومیان رو در رو، یا درگیر شده بودند، و رومیان مسلمانان را خطری جدی تلقی می کردند و در پی فرصتی بودند که به مرکز اسلام حمله کنند.

اگر علی(ع) دست به قیام مسلحانه می زد،‌ با تضعیف جبهة داخلی مسلمانان، بهترین فرصت به دست رومی ها می افتاد که از این ضعف استفاده کنند. با در نظر گرفتن نکات مذکور، به خوبی روشن می‌شود که چرا امام(ع) بعد از آن که مکرر حق خود را مطالبه نمود و شدیداً بر غاصبان حقش اعتراض کرد،‌ صبر را بر قیام ترجیح داد و چگونه با صبر و تحمّل و تدبیر و دور اندیشی، جامعة اسلامی را از خطرهای بزرگ نجات داد، ‌و اگر علاقه به اتحاد مسلمانان نداشت و از عواقب وخیم اختلاف و دودستگی نمی ترسید،‌ هرگز اجازه نمی داد رهبری مسلمانان از دست اوصیا و خلفای راستین پیامبر خارج شود و به دست دیگران افتد. بنابراین،‌ امام به صورت های مختلف در مقابل موضوع سقیفه اعتراض کرد و چنین نبود که هیچ اعتراضی نکرده باشد و حتی بعضی از یاران خاص او نیز اعتراض کردند و اجتماع چند نفر در خانة حضرت علی و عدم بیعت اولیه با ابوبکر نشانة همین اعتراض بود که در تاریخ آمده .

سکوت و همکاری امام علی (ع) دوران خلفا و متانت در مقابل فرصتها

بعضی از قبایل عرب احساس کردند که حالا پیغمبر نیست، رهبر اسلام نیست، خوب است که یک ایرادی، اشکالی درست کنند و تعارضی بکنند و جنگ و دعوایی راه بیندازند و شاید هم منافقین تحریکشان می کردند. بالاخره جریان ردّه پیش آمد یعنی ارتداد عده ای از مسلمین جنگ های ردّه شروع شد. اینجا که وضع اینطور شد امیرالمؤمنین دید نه اینجا دیگر جای کنار نشستن هم نیست، باید وارد میدان شد به دفاع از حکومت. در اینجا می فرماید فامسکت یدی من بعد از آنی که قضیه خلافت پیش آمد و ابوبکر خلیفه مسلمین شد، من دست کشیدم، نشستم کنار. این حالت کناره گزینی بود، حتّی رأیت راجعـهً النّاس قد رجعت یرید محو السلام20 دیدم عده ای از مردم دارند از اسلام بر می گردند، می خواهند اسلام را از بین ببرند، اینجا دیگر وارد میدان شدم.

و امیرالمؤمنین وارد میدان شد به صورت فعال؛ در همه قضایای مهم اجتماعی امیرالمؤمنین بود. امیرالمؤمنین یک لحظه به این فکر نیفتاد و حکومت را از دست داد و قدرت را از دست داد. اینجا هم ایثار کرد و خود و منیّت را مطلقاً مطرح نکرد و زیر پا له کرد. اینگونه احساسات از امیرالمؤمنین اصلاً از اول بروز نمی کرد. بعد از آنی که دوازده سال دوران حکومت عثمان گذشت، در آخر کار عثمان، اعتراضات به او زیاد شد، کسانی مخالفت و اشکالات زیادی بر او وارد کردند، از مصر آمده بودند، از عراق آمده بودند، بصره و جاهای دیگر؛ بالاخره یک جمع زیادی درست شدند و خانه عثمان را محاصره کردند، جان عثمان را تهدید کردند.

خب اینجا یک کسی در مقام امیرالمؤمنین چه می کرد؟ یک کسی که خودش را صاحب حقّ خلافت بداند و بیست و پنج سال است که او را از حق خودش کنار گذاشتند، به رفتار حاکم کنونی هم اعتراض دارد، حالا هم می بیند اطراف خانه او را گرفته اند و محاصره کرده اند. آدم معمولی، حتی برگزیدگان و چهره های والا در اینجا چه کار می کنند؟ همان کاری را می کنند که دیگران کردند. همان کاری را می کنند که طلحه و زبیر و عایشه کردند و همین طور بقیه کسانی که در ماجرای عثمان به نحوی دست داشتند، کردند.

ماجرای قتل عثمان یکی از ماجراهای بسیار مهم تاریخ اسلام است، و اینکه چه کسی موجب قتل عثمان شد، این را انسان در نهج البلاغه و در آثار و تاریخ اسلامی که نگاه می کند، کاملاً برایش روشن می شود که چه کسی عثمان را کشت و چه کسانی موجب شدند. افرادی که ادعای دوستی با عثمان را بعدها محور کارشان قرار داده بودند، آنجا از پشت خنجر زدند و از زیر تحریک کردند. از عمروعاص پرسیدند که چه کسی عثمان را کشت؟ گفت: فلانی ـ اسم یکی از صحابه را آورد ـ او شمشیرش را ساخت، آن دیگری تیز کرد، آن دیگری شمشیر را مسموم کرد و آن یکی هم بر او وارد آورد. واقعیت هم همین است.

امیرالمؤمنین در این ماجرا با کمال خلوص، آن وظیفه الهی و اسلامی را که احساس می کرد، انجام داد. حسنین، این دو گوهر گران قدر و دو یادگار پیغمبر را برای دفاع از عثمان به خانه او فرستاد. مخالفان، اطراف خانه عثمان را گرفته بودند و نمی گذاشتند آب وارد خانه شود. امیرالمؤمنین برای عثمان آب و آذوقه فرستاد. با کسانی که نسبت به عثمان خشمگین بودند بارها و بارها مذاکره کرد تا خشم آنها را پایین بیاورد. وقتی هم که آنها عثمان را کشتند، امیرالمؤمنین خشمگین شد.

در اینجا باز هم منیّت و خودخواهی و احساسات خودی که برای همه انسان ها وجود دارد، در امیرالمؤمنین مطلقاً مشاهده نمی شود. بعد از آنی که عثمان کشته شد، امیرالمؤمنین می توانست به صورت یک چهره موجّه و یک آدم فرصت طلب و نجات بخش بیاید به میدان، بگوید ای مردم حالا دیگر راحت شدید، خلاص شدید؛ مردم هم دوستش می داشتند، اما نه. بعد از حادثه عثمان هم امیرالمؤمنین اقبالی به سمت قدرت و قبضه کردن حکومت نکرد. چقدر این روح بزرگ است. دعونی و التم سوا غیری4  ای مردم مرا رها کنید و بروید سراغ دیگری. اگر دیگری را به حکومت انتخاب کردید، من وزیر او و در کنار او خواهم بود. این فرمایشاتی است که امیرالمؤمنین در آن روزها کرد. مردم قبول نکردند، نمی توانستند غیر از امیرالمؤمنین فرد دیگری را به حکومت انتخاب کنند.
1. نهج البلاغه خطبه 74 2. نامه 62 3. خطبه 92 ، ...
و انا لکم وزیراً خیألکم منّی امیرا. 4. خطبه 92

در دوران 25 سال بر امام علی(علیه السلام) چه گذشت؟

تعبیرات امام علی(ع) در خطبه3 و 26 نهج البلاغه، نشان مى دهد که على (ع) در آن دوران 25 ساله اى که او را از تصدّى خلافت پیغمبر اکرم(ص) باز داشته بودند، ساعت ها و روزهاى بسیار تلخ و دردناکى را مى گذارند. نه به خاطر این که در رأس حکومت نیست، چرا که خودش صریحاً بى اعتنایى خویش را به این امر در خطبه هاى متعدّد بیان کرده و روشن ساخته است که این مقام تنها یک مسوولیت الهى است، نه وسیله اى براى افتخار و مباهات، بلکه براى این شدیداً ناراحت بود که مى دید مردم تدریجاً از روح اسلام دور مى شوند و بسیارى از سُنَن جاهلى زنده مى شود و سرانجام همان شد تاریخ نشان داد یعنى معاویه به حکومت رسید و خلافت رسول الله را به نوعى سلطنت خودکامه پر زرق و موروثى تبدیل کرد و بعد از او یزید و یارانش بر آن تخت نشستند. و مرتکب اعمالى شدند که در بدترین حکومت هاى خودکامه کم نظیر است.

تعبیرات پرمعناى امام (ع) در این جمله ها نشان مى دهد که چگونه تبلیغات گسترده و شدید سردمداران حکومت از یک سو، و تهدید و اِرعاب مردم از سوى دیگر، امام(ع) را که شایسته ترین فرد براى خلافت بود و از سوى پیامبر(ص) نیز براى همین منصب تعیین شده بود، به انزوا کشاند تا آنجا که جز اهل بیتش، کسى به عنوان یار و یاور براى او باقى نمانده بود! و نیز این تعبیرات نشان مى دهد که حامیان خلافت، حتى از کشتن اهل بیت امام(ع) نیز اِبا نداشتند چرا که مى فرماید فَضَنَنْتُ بِهم عَنِ الْمَوتِ (من دریغ داشتم که آنان را به کام مرگ بفرستم). و این عجیب و وحشتناک است! هر چند اینگونه مسائل مهم اخلاقى، در عالم سیاست و حکومت شگفت انگیز نیست!
على (ع):
لَو وَجَدْتُ أَربَعینَ ذَوِى عَزم لَقاتَلْتُ (اگر چهل نفر از افراد با اراده و مصمّم مى یافتم همراهِ آنها پیکار مى کردم و اجازه نمى دادم حکومت اسلامى را از مسیرى که پیامبر(ع) تعیین کرده بود، منحرف سازند این احتمال نیز وجود دارد که حامیان متعصّب خلافت، منتظر بهانه اى بودند تا فرزندان امام(ع) را که احتمال جانشینى آنان را در آینده مى دادند، از میان بردارند تا کسى براى تصدّىِ پُست خلافت، از اهل بیت باقى نماند. اما درباره اینکه این دوران تا چه حد در کام امام(ع) تلخ و ناگوار بود، باید گفت در حقیقت سخت ترین روزهاى عمر امام(ع) همین ایام بود که در گوشه خانه نشسته و ناظر اَعمالِ بى رویه اى بود که به نام حکومت اسلامى انجام مى گرفت، اعمالى مانند تحریف عقاید و اشتباه در فهم احکام اسلام و ارتکاب انواع تبعیضات و بى عدالتى ها و سرانجام تبدیل حکومت اسلامى به سلطنت خودکامه اى همانند سلطنت فرعون و قیصر و کسرا.
در نامه
62 نهج البلاغه: فَنَهَضْتُ فى تِلْکَ الاَحداثِ حَتّى زاحَ الْباطِلُ وَ زَهَقَ وَ اطْمَأَنَّ الدّینُ وَ تَنَهْنَهَ این تعبیرات نشان مى دهد که امام(ع) در آن دوران در میان دو مسأله ناگوار گرفتار بود: در یک سو از دست رفتن حقِّ مسلّم خودش و مسلمانان را مشاهده مى کرد، حقّى که با از بین رفتنش انحرافات عجیبى پیدا شد، و از سوى دیگر توطئه شدید منافقان و دشمنان اسلام را مى دید که براى نابودى و محو اسلام، کمر بسته بودند و سوگند خورده بودند. و امام (ع) بر اساس قاعده منطقى و عقلانى و شرعىِ اهمّ و مهم، به یارى اسلام شتافت و در برابر مشکل نخست دندان بر جگر گذاشت و ناراحتى ها را تحمّل کرد.

توجیه ناروای دگراندیشان در مورد صبر 25 ساله علی(ع)

در مورد 25 سال صبر و مدارای امیرالمؤمنین(ع) در زمان سه خلیفه اول، توجیه دیگری که این روزها گاهی مطرح می شود این است که حضرت علی(ع) به این دلیل با آنها نجنگید که شرعاً جنگ برایش جایز نبود؛ چرا که در آن 25 سال اصلا حکومت حق آن حضرت نبود که بخواهد برای گرفتن آن اقدام کند! این در حالی است که طی 1300 سال علمای شیعه تلاش کرده اند که بگویند خلافت حضرت علی(ع) از سوی خدا است، و پیامبر اسلام(ص) به دستور خدای متعال امیرالمؤمنین(ع) را برای خلافت پس از خود تعیین کرد یا أیّها الرّسول بلّغ ما أنز ل لیک من ربّک و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته (احزاب33)

بر اساس این آیه شریفه اهمیت این مسأله به حدی بود که اگر پیغمبر اکرم(ص) این وظیفه را انجام نمی داد و جانشینی حضرت علی(ع) را به جای خود ـ که از جانب خدای متعال مشخص شده بود ـ بیان نمی کرد، به منزله این بود که اصلا رسالت الهی را تبلیغ نکرده است! چرا که رسالت الهی یک مجموعه است که جزء اخیر آن، اعلام ولایت و خلافت امیرالمؤمنین(ع) است. از این رو بدون آن، سایر تلاش ها نیز ثمری نخواهد داد و از بین خواهد رفت.
نصب و اذن الهی، تنها ملاک مشروعیت حاکم   آری، النّبیّ أولی بالمؤمنین من أنفسهم (مائده5) این کج اندیشان می گویند، اگر مردم حکومت پیغمبر(ص) را هم قبول نمی کردند پیغمبر(ص) حق نداشت بر آنها حکومت کند! و مسأله در مورد حضرت علی(ع) نیز بر همین منوال است! پیغمبر(ص) حضرت علی(ع) را برای خلافت معرفی کرد، ولی چون مردم رأی ندادند و قبول نکردند، حضرت علی(ع) نمی توانست خلیفه باشد.

فلسفه ی سکوت حضرت علی(علیه السلام)

1-کمی یاران و بی وفایی دوستان ( خطبه های 3 و 26 و 217)

2- یاوری جزء اهل بیت نداشتن (خ 26 و217)

3- راضی به کشتن اهل بیت نبودن (خ 26 و217)

4-یاری اسلام و طرفدارانش در آن شرایط (خ74 و نامه 62)

5- از بین رفتن آشوب و غوغا و استقرار یافتن دین برادرش محمد(ص) (خ 74 و نامه 62)

6-آگاهی داشتن از علوم پنهان و حوادث آینده (خ 5)

7-راضی و تسلیم بودن در برابر خواسته های خدای سبحان (خ 37)

8-عمل به عهد و پیمان با پیامبر (خ 37)

توضیحات : در دلاوری و شجاعت کسی نبود که به پای حیدر کرار ، علی مرتضی ع برسد و باز همه می دانید که مولا چگونه در نهایت شجاعت در قلعه خیبر را از جا کند و پیروزی را نصیب مسلمین کرد... گرفتن حق مسلم خود یعنی ولایت و خلافت مسلمین برای حضرت کاری نداشت.اما موانع زیادی در سر راه ایشان قرار داشت! در خطبه 26 مولا می فرماید:...

پس از وفات پیامبر و بی وفایی یاران، به اطراف خود نگاه کرده، یاوری جز اهل بیت خود ندیدم که اگر مرا یاری کنند کشته خواهند شد... غاصبان چه شرایطی را بوجود اورده اند که اگر مولا حق خود را می گرفت انها به اهل بیت او که مدام مورد سفارش پیامبر بودند رحم نمی کردند و انها را می کشتند! (سبحان الله) از دوستان اهل سنت می خواهم کمی انصاف به خرج دهند، کدامیک از شما حاضرید به پست و مقام مهمی برسید ولی در مقابل خانواده و عزیزترین کسان خود را از دست بدهید!!!!

وقتی مولا با صراحت می گوید اگر مرا یاری کنند کشته خواهند شد، پس حق دارد دست از خلافتش بکشد و اگر شما هم جای ان بزرگوار بودید همین کار را می کردید اگر چه نیرومندترین و قوی ترین مرد زمین بودید... اما مهم ترین دلیل سکوت مولا از حق مسلمش حفظ وحدت میان مسلمین و استقرار یافتن دین نوپای برادرش حضرت محمد (ص) بود که صراحتا ان را در نامه 62 نهج البلاغه(نامه به مالک اشتر) بیان میکند! همانطور که می دانید مولا علی (ع) دشمن زیاد داشتند و اکثر کفار و مشرکین از لبه شمشیر عدالت گستر ایشان گذشته بودند و خیلی از مشرکینی که از ترس شمشیر اسلام اورده بودند کینه ان جناب را در دل داشتند !

به همین دلیل پیامبر (ص) به مولا علی (ع) فرمود: امت از تو کینه ها در دل دارند و زود است بعد از من به تو خدعه نموده و آنچه در دل دارند، ظاهر سازند. من تو را امر می نمایم به صبر و تحمل تا خداوند تو را جزا و عوض خیر عنایت فرماید زمانی که خلافت غصب شد، اگر مولا حق خود را با شمشیر و جنگ می گرفت، جنگ داخلی راه می افتاد و به دلیل کمی یاران علی (ع) و زیادی دشمنان و منافقان و مسلمانانی که از ترس شمشیر، اسلام اورده بودند و کینه او را به دل داشتند ، فرصت را مناسب دیده و جنگ داخلی راه می افتاد و دین از بین می رفت و این نهایت آرزوی دشمنان اسلام و پیامبر (ص) بود که مولا این مطلب را در نامه 62 به مالک بیان می کند که : من دست باز کشیدم تا انجا که دیدم گروهی از اسلام بازگشته، می خواهند دین محمد را نابود کنند، پس ترسیدم که اگر اسلام و طرفدارانش را یاری نکنم رخنه ای در ان بینم یا شاهد نابودی ان باشم که مصیبت ان بر من سخت تر از رها کردن حکومت بر شماست،که کالای چند روزه دنیاست ...

پیامبر این موضوع را به خوبی می دانست و به همین دلیل به مولا علی (ع) فرمود: اگر در امر حکومت، کار به جدال و خونریزی کشانده شد ، سکوت کن. سکوت نکردن مولا مساوی بود با یک جنگ داخلی بزرگ و از بین رفتن دین ! به همین خاطر مولا با نهایت بزرگواری از حق مسلم خود گذشت و خود را فدای بقای اسلام کرد و فرمود پس از ارزیابی درست، صبر و بردباری را خردمندانه تر دیدم. پس صبر کردم در حالی که گویا خار در چشم و استخوان در گلوی من مانده بود ...

درست است که مولا سکوت کرد اما همیشه خلافت را حق خود می دانست و با غاصبان خلافت و ولایتش احتجاج می کرد به طوری که وقتی شنید خلیفه اول خویشاوندی خود را با رسول خدا مطرح می کند و پس از حاکم شدن به بیعت مردم اشاره می کند در مسجد مدینه خطاب به او فرمود: شگفتا ! آیا معیار خلافت صحابی بودن پیامبر است؟ اما صحابی بودن و خویشاوندی ملاک نیست؟! اگر ادعا می کنی که با شورای مسلمین به خلافت رسیدی، چه شورایی بود که رای دهندگان حضور نداشتند و اگر خویشاوندی را حجت قرار می دهی، دیگران از تو، به پیامبر نزدیک تر و سزاوارترند! [امام علی(ع)، حکمت 190 نهج البلاغه، ص653]

ابن ابی الحدید معتزلی که محل وثوق علمای اهل سنت است در جلد دوم ص 35 شرح نهج البلاغه با اسناد خود از عبدالرحمن بن جندب از پدرش نقل می کند که: مردی به علی بن ابیطالب گفت: ای پسر ابوطالب در طلب خلافت چه قدر حریص می باشی؟ مولا در جواب فرمود: شما حریص تر از من و دور تر از ان مقام می باشید! کدامیک از ما حریص تر می باشیم؟ آیا من که میراث و حق خود را که خدا و رسول خدا برای من قرار دادند، طلب نمایم و اولی به آن هستم یا شما که (بدون انکه حقی داشته باشید) مرا از حق خویش باز داشتید و میان من و حق ثابتم مانع و حائل شدید،، پس مبهوت گشته و از جواب بازماندند و خداوند هرگز ظالمان را هدایت نمی کند...  امیرالمومنین از حق مسلم خود گذشت.

اما این به معنای انزوای کامل نبود و هر گاه ایشان فرصت را مناسب می دید به خاطر استواری دین و حفظ وحدت مسلمین به کمک غاصبان خلافتش می رفت و انها متوسل به وجود نازنین او می شدند... چه مسائل و مشکلات پیچیده و بهرنجی که حضرت حل نکرد به طوری خلیفه دوم 70 بار از خوشحالی فریاد کشید لولا علی لهک العمر که یکی از مواردی که عمر به علی(ع) متوسل شد همین جنگ مسلمین با دولت ساسانی و فتح ایران بود که با راهنمایی های خردمندانه مولا، ایران فتح شد و ما فتح ایران و مسلمانی خود را مدیون حضرت امام علی ع می دانیم...

سکوت امیرالمومنین علی (علیه السلام) حقیقت دارد.

انبیاء و اوصیای کرام از خود اختیاری نداشتند و تابع خدای سبحان بودند و اگر خدا می خواست جنگ می کردند و اگر خدا می خواست سکوت می کردند و...

آخر خطبه 2 صفحه 37: مولا علی (ع) پس از توصیف خاندان و اهل بیت با عظمت پیامبر(ص)، می فرماید : ویژگی های حق ولایت به انها ( عترت و اهل بیت پیامبر) اختصاص دارد و وصیت پیامبر(ص) نسبت به خلافت مسلمین و میراث رسالت به انها تعلق دارد . هم اکنون(که خلافت را به من سپردید) حق به اهل آن باز گشت و دوباره به جایگاهی که از ان دور مانده بود ، بازگردانده شد.

خطبه 3 ( خطبه شقشقیه) صص 37 و 38 و ... اثبات درستی خطبه شقشقیه ! ابن ابی الحدید معتزلی در جلد اول صفحه 206 شرح نهج البلاغه می نویسد: به خدا سوگند ! ابابکر، جامه خلافت را بر تن کرد در حالی که می دانست جایگاه من نسبت به حکومت اسلامی، چون محور اسیاب است به اسیاب، که دور ان حرکت می کند. خطبه فوق پر است از درد و دل های مولا از ابوبکر و عمر و عثمان و خلافتشان و ...

آخر خطبه 5 ص 45 : در شرایطی قرار دارم که اگر سخن گویم، می گویند بر حکومت حریص است و اگر خاموش باشم، می گویند از مرگ ترسید!! هرگز! من و ترس از مرگ! پس از انهمه جنگ ها و حوادث ناگوار!؟ سوگند به خدا ! انس و علاقه فرزند ابو طالب به مرگ در راه خدا از علاقه ی طفل به پستان مادر بیشتر است! این که سکوت برگزیدم، از علوم و حوادث پنهانی اگاهی دارم که اگر باز گویم مضطرب می گردید، چون لرزیدن ریسمان در چاه عمیق. تذکر: امام ضرب المثلی جالبی را در اخر کلامشان بیان کردندچون لرزیدن ریسمان در چاه عمیق که در ان مسلمین را ریسمان و اینده مسلمین را به چاه عمیق تشبیه کرده است. اگر یک ریسمان بلند در یک چاه عمیق بلرزد چه می شود ؟؟!!!

آخر خطبه 6 ص 45: پس سوگند به خدا ! من همواره از حق خویش محروم ماندم و از هنگام وفات پیامبر(ص) تا امروز حق مرا باز داشته و به دیگری اختصاص داده اند...

قسمتی از خطبه 16 ص 53: آنان که سابقه ای در اسلام داشتند و تاکنون منزوی بوده اند بر سر کار می آیند و آنها که به ناحق پیشی گرفتند عقب زده خواهند شد.

خطبه 26 ص 67 : پس از وفات پیامبر و بی وفایی یاران، به اطراف خود نگاه کرده ، یاوری جز اهل بیت خود ندیدم که اگر مرا یاری کنند کشته خواهند شد، پس به مرگ انان رضایت ندادم، چشم پر از خار و خاشاک را ناچار فروبستم و با گلویی که استخوان شکسته در ان گیر کرده بود جام تلخ حوادث را نوشیدم و خشم خویش فرو خوردم و بر نوشیدن جام تلخ تر از گیاه حنظل ، شکیبایی نمودم.

خطبه 37 ص 85: در برابر خواسته های خدا راضی و تسلیم فرمان اویم، آیا می پندارید من به رسول خدا(ص)دروغی روا داشتم؟ به خدا سوگند! من نخستین کسی هستم که او را تصدیق کردم و هرگز اول کسی نخواهم بود که او را تکذیب کنم. در کار خود اندیشیدم، دیدم پیش از بیعت، پیمان اطاعت و پیروی از سفارش رسول خدا (ص) را بر عهده دارم که از من برای دیگری پیمان گرفت. چونکه پیامبر(ص) به مولا علی(ع) فرموده بود اگر در امر حکومت، کار به جدال و خونریزی کشانده شد، سکوت کن

خطبه 74 ص 117 (پس از شورای شش نفره عمر) در ذی الحجه سال 23 هجری، پس از قتل عمر، در روز شورا، ان هنگام که مردم برای بیعت با عثمان جمع بودند فرمود: همانا می دانید که سزاوارتر از دیگران به خلافت من هستم. سوگند به خدا! به انچه انجام داده اید گردن می نهم تا هنگامی که اوضاع مسلمین روبه راه باشد و از هم نپاشد و جز من به دیگری ستم نشود و پاداش این گذشت و سکوت و فضیلت را از خدا انتظار دارم. و از انهمه زر و زیوری که به دنبال ان حرکت می کنید پرهیز میکنم.

خطبه 217 ص 433 (شکوه از قریش) خدایا برای پیروزی بر قریش و یارانش از تو کمک می خواهم که پیوند خویشاوندی مرا بریدند و کار مرا دگرگون کردند و همگی برای مبارزه با من در حقی که از همه ی انان سزاوارترم متحد گردیدند و گفتند: « حق را اگر توانی بگیر و یا تو را اگر از حق محروم دارند، یا با غم و اندوه صبر کن و یا با حسرت بمیر! به اطرافم نگریستم، دیدم که نه یاوری دارم و نه کسی که از من دفاع و حمایت کند، جزء خانواده ام که مایل نبودم جانشان به خطر افتد... پس خار در چشم فرو رفته ، دیده بر هم نهادم و با گلویی که استخوان در ان گیر کرده بود جام تلخ را جرعه جرعه نوشیدم و در فرو رفتن خشم، در امری تلخ تر از گیاه حنظل و دردناک تر از فرو رفتن تیزی شمشیر در دل شکیبایی کردم. تذکر: ابتدای جملات فوق نیز در نامه36ص527 نهج البلاغه با اندکی اختلاف موجود است. شخصی از امام پرسید: چرا حق خود امامت را دیر طلب کردی؟ فرمود: مرد را سرزنش نکنند که چرا حقش را با تاخیر می گیرد. بلکه سرزنش در انجاست که انچه حقش نیست بگیرد! (حکمت 166 ص649)

ابراهیم(ع) و موسی(ع) هم سکوت کردند؟!

ادای تکلیف و وظیفه! همه انبیای الهی و اوصیای به حق مطابق مقررات و دستورات الهی عمل می نمایند و در موارد مقتضی قیام به جنگ و در مواردی قعود و سکوت می نمودند و حتی در مواردی از مقابل دشمنان فرار نموده و پنهان می گشتند! اگر به تاریخ حالات هر یک از انبیای عظام و اولیای الهی بنگریم از این قبیل قضایا بسیار وجود دارد به ویژه آنکه قرآن مجید به برخی از آنها اشاره نموده که به خاطر نداشتن یار و همراه سکوت یا فرار نموده اند. چنانچه در سوره قمر از قول نوح(ع) شیخ الانبیاء می فرماید فَدَعا رَبّه أنّی مَغلوبٌ فانتصِر پس خدا را خواند و دعا کرد که بارالها من سخت مغلوب قوم شده ام (به لطف خود) مرا یاری فرما (قمر/10)

همچنین درباره ی کناره گیری و اعتزال حضرت ابراهیم(ع) قرآن کریم خبر می دهد که وقتی عمویش آذر استمداد نمود و جواب یأس شنید، فرمود: وَ أعتزلُکِمُ و ما تَدعونَ مِن دونِ الله وأدعوا ربیّ من از شما و بت هایی که به جای خدا می پرستید دوری کرده و خدای یکتا را می خوانم (مریم/48) حضرت ابراهیم (ع) وقتی کمک و یاری از عموی خویش ندید عزلت و گوشه نشینی اختیار نمود تا شرایط مناسبی فراهم آید.

فرار از دست ظالمان! همچنین داستان فرار کردن حضرت موسی(ع) با خوف از مصر در قرآن نقل شده فخرجَ منها خائِقاً یترَقَّبُ قالَ ربِّ نَجَّنی مِن القومِ الظّالمینَ موسی(ع) از شهر با حال ترس از دشمن بیرون رفت و گفت: بارالها مرا از شر قوم ستمکار نجات ده (قصص/21) پیامبر اولو العزم خدا از خوف دشمنان فرار از شهری می نماید و از قوم کناره گیری و عزلت می نماید. بنابراین انبیای الهی اگر برای یاری دین خدا یار و ناصری نیابند برای فراهم شدن شرایط مناسب و تا موعد مناسب عزلت و کناره گیری و قعود و سکوت و عدم قیام را اتخاذ می نمایند. همه انبیای الهی و اوصیای به حق مطابق مقررات و دستورات الهی علیه السلام عمل می نمایند و در موارد مقتضی قیام به جنگ و درمواردی سکوت می نمودند و حتی در مواردی از مقابل دشمنان فرار نموده و پنهان می گشتند!

ارائه الگوی حکومت اسلامی

چرا حضرت علی(ع) پس از دست یابی به خلافت تغییر روش داد و با مخالفان خود (اصحاب جمل، صفین و نهروان) مماشات نکرد و تقریباً تمام دوران حکومتش را به جنگ گذراند؟ اگر حضرت با آنها مماشات می کرد و کمی حوصله به خرج می داد، نه تنها این همه خون و خون ریزی نمی شد، بلکه چه بسا خودش هم به شهادت نمی رسید. زمینه ترور و شهادت آن حضرت را خوارج فراهم کردند؛ اگر با خوارج نمی جنگید، شاید کسانی هم در صدد کشتن آن حضرت(ع) برنمی آمدند. پاسخ این است که: حضرت علی(ع) می دانست که پس از رسول الله(ص) تنها نمونه حکومت معصوم و حکومت اسلامی تا ظهور حضرت ولی عصر عج حکومت آن حضرت است.

بنابراین آن حضرت باید در دوران حکومت خود الگویی کامل از حکومت اسلامی به دنیا ارائه می کرد؛ چرا که در دوران سه خلیفه قبلی چنین الگوی کاملی نشان داده نشده بود. به خصوص در زمان خلیفه سوم، حکومت اسلامی با حکومت های سلطنتی و امپراتوری چندان تفاوتی نداشت؛ زیرا متصدیان حکومت اموال بیت المال را تصرف می کردند و رشوه خواری، باند بازی و خویش و قوم گرایی و برخی فسادهای دیگر رواج پیدا کرده بود. همین امور نیز باعث شد که مردم شورش کرده و خلیفه سوم را به قتل رساندند. حکومت دیگر صدر اسلام نیز حکومت معاویه است که آن نیز از همان ابتدا با حکومت سلاطین و امپراتوری تفاوتی نداشت. در حکومت او مشروب خواری، رامشگری و موسیقی به صورت کاملا علنی وجود داشت. البته شاید آنها هم مثل برخی افراد در زمان ما می گفتند موسیقی اسلامی است! در هر صورت، با توجه به این مسایل، علی(ع) باید در آن فرصت چند ساله، نمونه ای از حکومت اسلامی ارائه می داد که تا روز قیامت الگو باشد و اگر کسانی بخواهند حکومت حق را تشکیل بدهند، بدانند که باید چگونه رفتار کنند.
برای نمونه، امام خمینی (رحمه الله) بر اساس همین الگو در ایران تشکیل حکومت داد. زمانی که حضرت امام(رحمه الله) در پاریس تشریف داشتند در یک مصاحبه سؤال شد: اگر شما پیروز شوید و شاه برود و در ایران حکومت تشکیل بدهید، حکومت شما چگونه خواهد بود؟ امام فرمود: مثل حکومت حضرت علی(ع)، ما می خواهیم آن گونه باشد، چون الگوی ما است. امام نفرمود، مثل حکومت امام حسن(ع) یا امام حسین(ع) یا سایر ائمه(ع)؛ چون آنها حکومتی نداشتند. بعد از پیامبر(ص) که عملا امکان تشکیل جامعه بزرگ اسلامی فراهم گردید، تنها یک نمونه کامل حکومت اسلامی داشته ایم و آن هم حکومت حضرت علی(ع) بوده است. اگر این حکومت هم تحقق پیدا نمی کرد آیا ما می توانستیم ادعا کنیم که «حکومت اسلامی» اصولا قابل اجرا است؟ آیا در آن صورت کسانی مدعی نمی شدند که حکومت اسلامی امری خیال پردازانه است که امکان عمل ندارد و اگر امکان داشت، پس چرا خود ائمه(ع) هیچ گاه نتوانستند آن را پیاده کنند؟ بر این اساس امیرالمؤمنین(ع) این مصلحت را بر همه مصالح مقدّم داشت.

علی علیه السلام چرا گاهی جنگ ؟

حضرت علی (ع) می فرماید: کار به جایی رسیده که اگر اقدام به جنگ نکنم راهی جز کفر ندارم: و لقد ضربت أنف هذا الأمر و عینه و قلّبت ظهره و بطنه فلم أر لی لّا الق تال أو الکفر بما جاء محمّد (ص) انّه قد کان علی الأمّه وال أحدث أحداثاً و أوجد للنّاس مقالا فقالوا ثمّ نقموا فغیّروا خطبه 43. تعبیر بسیار عجیبی است. به خصوص به مذاق کسانی که با افکار امروزی و فرهنگ غربی خو گرفته اند چندان خوش نمی آید! چرا که از نظر آنان در مسأله دین هیچ گاه نباید درگیر شد، بلکه باید همیشه با لبخند و تساهل و تسامح برخورد کرد! این افراد که در مسأله سیاست و قدرت اگر کسی بخواهد علیه آنها اقدام کند به شدت با او مقابله می کنند، در آن زمان نیز برخی می گفتند: علی(ع) با طلحه و زبیر خویش و قوم هستند، باید با هم بسازند، چرا جنگ به راه می اندازند تا این همه خون ریزی شود؟!

امیرالمؤمنین(ع) در این باره می فرماید: و لقد ضربت أنف هذا الامر و عینه؛ من چشم و گوش این مسأله را زیر و رو کردم تا ببینم در این شرایط چه باید بکنم. و قلّبت ظهره و بطنه؛ پشت و رویش را گرداندم و همه جهات آن را بررسی کردم. این طور نبود که اقدامی عجولانه و شتاب زده باشد و بدون فکر و تدبیر تصمیم گرفته باشم. فلم أرلی لّا القتالأ و الکفر؛ پس از تأمل فراوان و ملاحظه همه جوانب به این نتیجه رسیدم که دو راه بیشتر ندارم: جنگ یا کفر! اگر بخواهم بر دین اسلام باقی بمانم، چاره ای جز جنگیدن با این دار و دسته ندارم؛ چون آنها با بدعت ها و تحریف هایی که در دین ایجاد می کنند به تدریج اسلام را از بین می برند. وظیفه شرعی من این است که با اینها بجنگم. اگر کوتاهی کنم یعنی اسلام را انکار نموده و حکم خدا را قبول نکرده ام.

شبیه این، در خطبه ای دیگر می فرماید: و قد قلّبت هذا الأمر بطنه و ظهره حتّی منعنی النّوم؛ آن قدر در این باره فکر کردم که خواب از چشمم رفت؛ شب ها نخوابیدم و درباره آن خوب اندیشیدم و همه راه ها را بررسی کردم تا ببینم آیا چاره ای دارم که از این جنگ خودداری کنم؟ ؛ هرچه جستجو کردم، دو راه بیشتر پیش پای خود ندیدم: جنگ یا جحود. این جا تعبیر شدیدتر است. در خطبه قبلی تعبیر حضرت «کفر» بود، اما این جا تعبیر «جحود» است؛ یعنی انکار آگاهانه و از روی عناد. اگر جنگ نکنم، باید با دین دشمنی بورزم و آگاهانه دین خدا را زیر پا بگذارم. فکانت معالجه القتال أهون علیّ من معالجه العقاب ؛ خطبه 53 و دست و پنجه نرم کردن با جنگ برای من آسان تر بود از دست و پنجه نرم کردن با عذاب خدا!

امام علی(ع) اول مظلوم عالم ؛ دلایل آن

اگرچه صفت مظلومیت را در وصف فرزندش حسین بن علی(ع) به‌کار می‌بریم، اما این امر موجب نفی استفاده ازصفت «مظلومیت» برای آن امام هُمام نیست. اصولا صفات ائمه مشترک بین همه آنهاست. همچنانکه صفت رئوف در ائمه هدی ساری و جاری است، اما امام رضا ع به این صفت ملقب است، یا اگرچه هر11 امام ما شهید شدند، ولی صفت شهید را برای ابی عبدالله الحسین(ع) به‌کار می بریم. علی(ع) اول مظلوم عالم است، آنچنان که قاب محقر کلمات و عبارات از توصیف مظلومیتش عاجزند.

 امامی که در حال کفن و دفن رسول الله بود، حقش غصب می شود و تصمیم شورای سقیفه جایگزین نصب صریح پیامبر(ص) در روز روشن در غدیرخم می شود، اما امام، ربع قرن به خاطر مصالح اسلام و حفظ وحدت مسلمین سکوت می کند و وقتی هم که به حکومت می رسد، عدالتش را برنمی تابند. آیا این ظلم کمی است که امامی که گفته می‌شود در شبانه روز 1000 رکعت نماز مستحبی میخواند، متهم به بی‌نمازی شود و آن‌گاه که به عنوان اولین شهید محراب در تاریخ اسلام، در مسجد کوفه به شهادت می رسد، به تعجب گفته شود، علی در مسجد چه می کرد؟ مگر او نماز هم می خواند؟
مظلومیتی از این بیشتر که کسی مجبور شود همسرش را که دختر عزیز پیامبر است، شبانه در محل نامعلومی دفن کند، و پس از گذشت حدود 14 قرن هنوز کسی از محل قبرش اطلاع نداشته باشد. چه ظلمی بالاتر از اینکه امامی که هم به عقیده تشیع و هم به عقیده اهل تسنن خلیفه مسلمین است ( با اختلاف در تقدم آن)، بیش از یک قرن در منابر به اصطلاح اسلامی سبّ او گویند. ظلمی از این بالاتر هست که، کسی که از نُه سالگی در رکاب پیامبر خدا و تحت تربیت او رشد و نمو کرد و اول مردی بود که به دعوت پیامبر مکرم اسلام لبیک گفت و اسلام آورد و برای لبیک گفتنش حتی با پدر هم مشورت نکرد، در بین مسلمانان، شبانه و در گمنامی به خاک سپرده شود .

 مظلومیتی از این بزرگتر وجود دارد که در یک نیمروز 15 فرزند و جمعی از صادق ترین اصحاب کسی را از دم تیغ کین بگذرانند و جمعی از آنها را به اسارت برند؟ از جمله زینبش را که زینت پدر بود و در عرب جاهلیت که اصولا برای زن ارزش چندانی قائل نبود، او را که عقیله بنی هاشم است، در عصر عاشورا بر شتر بدون کجاوه سوار کنند و به اسارت ببرند؟ مظلومیتی از این بالاتر وجود دارد که فرقه ای کج فهم، بخشی از تاریخ اسلام را به خاطر حذف نام مبارک او و یادمان های مجاهدت های او در راه گسترش اسلام از صفحه سرزمین وحی محو کنند؟

مظلوم‌ترین مولا و تنهاترین مقتدا                                                                                                                                         علی علیه السلام در نهج‌البلاغه گوشه‌ای از شکایت خود را چنین بیان می‌فرمایند: (خطبه 17) ... الی الله اشکو من معشر یعیشون جهالا... ولا عندهم انکر من المعروف و لا اعرف من المنکر. در پیشگاه خداوند از کسانی شکوه دارم که با جهل زندگی می‌کنند و در گمراهی می‌میرند. در میانشان هیچ چیز زیانبارتر (خوار و ذلیل‌تر) از قرآن نمی‌نماید. اگر به شیوه شایسته تلاوت شود هیچ کالایی سودآورتر و ارزشمندتر از قرآن نباشد. اینان را در شناخت ارزش‌ها و ضد ارزش‌ها، بینشی واژگونه باشد. (بند آخر خطبه 17) امام سجاد ع می‌فرمایند: بترسید از ظلم به آن مظلومی که هیچ کس را ندارد و از ته دل پیش خدا می‌رود و شکایت می‌کند و علی ع در راس این مظلومان است در طول تاریخ.

و جامعه اسلامی ظلم به علی ع کرده است و نتیجه‌اش این است که چهارده قرن است مسلمانان به جای اینکه آقایی کنند زیر سلطه رفته‌اند. بیانات مولا بحث جهل است و اینکه می‌پندارند اگر قرآن به صدای خوش فقط خوانده شود، کاری به مغز قرآن نداشته باش و آن را به نفع صاحبان قدرت تحریف کن! در غیر این صورت قرآن برای آنان ارزشی ندارد و علی ع تنهاست. امام در جای دیگر این تنهایی خود را این‌گونه بیان می‌فرمایند: قصم ظهری عالم متهتک و جاهل متنسک فالجاهل یغش الناس بتنسکه و العالم یغر هم بتهتکه

 این دو دسته پشت مرا شکستند؛ 1- عالمی که می‌داند ولی حرمت علم خود را نگه نمی‌دارد (بر خلاف دانسته‌هایش عمل می‌کند) و جاهلی که نمی‌داند و اظهار نظر می‌کند و راه و روش نشان می‌دهد، جاهل با این اظهار نظرهایش مردم را بیچاره کرده و غرور، عالم را به هلاکت اندخته (بحارالانوار جلد 2 صفحه 111 باب 15) دو سرمایه عظیم است علم و عمل.عده‌ای می‌دانند و عمل نمی‌کنند ، عده‌ای نمی‌دانند و عمل می‌کنند و در این میان عده‌ای هم می‌شوند سلمان و اباذر و مقداد و عمار و عده‌ای هم خوارج نهروان که خوارج را امام می‌فرمایند جاهلانه زندگی کردند و جاهلانه مردند.

در یک تقسیم‌بندی علی ع مردم را به چهار دسته تقسیم می‌کند(خطبه 32): ایهاالناس انا قد اصبحنا فی دهر عنود .... لا تنتفع بما علمنا ... ای مردم، صبح کردیم در روزگاری که مردم آن ستمکار و کفران کننده نعمت هستند. نیکو کار در آن بدکار شمرده می‌شود و ظالم نخوت خود را می‌افزاید و از آنچه می‌دانیم بهره‌ای نبریم و از آنچه نمی‌دانیم نمی‌پرسیم . و این رنجی است که علی ع آن موقع می‌برد و تمام جوامع بشری را در آینده آگاه کرده ولی کسی توجه ندارد و این مظلومیت علی(ع)است، و ما شیعیان هشیار باشیم این کلام اماممان است و هیچ فرقی با کلام پیامبر(ص)ندارد که جز وحی چیزی نگفته و از روی هوی و هوس سخن نمی‌گوید و این مردم به چهار صف هستند:

گروه اول: کسی است که او را از فتنه و فساد منع نمی‌کند مگر بیچارگی و کندی شمشیر و کمی مال (یعنی اگر توانایی داشتند دست به کشتار مردم می‌زدند.

گروه دوم: کسی است که شمشیر از غلاف کشیده و شر خود را آشکار ساخته، سواره و پیاده خویش را گردآورده و برای فتنه و فساد، خود را آماده نموده،‌ دینش را تباه کرده است برای متاعی که برباید یا برای سوارانی که پیش روی خود قرار داده یا برای منبری که بر آن برآید و برای تجارتی که خود را و بهشتی را که خداوند قرار داده بفروشد و به بهای آن دنیا را بگیرد.

گروه سوم: کسی است که دنیا را به عمل آخرت می‌طلبد (تظاهر به عبادت و بندگی) و آخرت را به عمل دنیا خواهان نیست، خود را باوقار و طمانینه نشان می‌دهد ... (خود را به لباس دین جلوه داده با حیله و تزویر برای صید متاع دنیا و جلب مال و دارایی در راه مردم دام افکنده یعنی با اعمال آخرت، دنیای خود را آباد می‌کند با نماز و روزه و سایر عبادات ... و دنیا را برای آخرت خرج نمی‌کند در صورتی که ما به دنیا آمده‌ایم که دنیا ابزاری برای آخرت باشد.

دسته چهارم: کسی است که بر اثر حقارت و پستی و نداشتن وسیله‌ای که به مقام و ریاست برسد از خواستن آن مقام خانه‌نشین گردیده است و چون دسترسی به آرزوهای خود ندارد و به همان حالی که مانده خویش را قانع نشان داده، خود را به لباس اهل زهد و تقوی زینت می‌دهد ... (در هر چهار دسته خودخواهی و بدبینی حاکم است) در این میان گروه اندکی باقی مانده‌اند که یاد روز بازپسین چشم‌هایشان را از لذت دنیا پوشانده است و از آن روز اشکشان جاری است ... دهان‌هایشان بسته، قلب‌هایشان مجروح است،‌ آن‌قدر نصیحت کرده‌اند که خسته شده‌اند از بس سرکوب شدند ناتوانند و... (نکته اینکه این گروه آن‌قدر اندکند که حضرت آنها را جزء تقسیم نیاورده، نفرمودند مردم پنج دسته‌اند چون اکثرا در آن چهار دسته‌اند و انگشت‌شماری ...) و این ناله علی ع است.

آن زمان حکومت علی ع که خانه‌نشین شد و این زمان حکومت فرزندش که غایب است و ما قفل بر محبس او می‌زنیم و این مظلومیت علی و اولاد او علیهم السلام است و از اینها مظلوم‌تر نداریم. و عنکبوت آیه 64می‌فرماید: و ما هذه الحیوه الدنیا الا لهو و لعبوا ن الدار الاخره‌ای الحیوان لوکانوا تعلمون  و زندگی این دنیا جز سرگرمی و بازیچه نیست و حیات حقیقی، همانا سرای آخرت است اگر می‌دانستند.

سخنی از پیامبر ص در بیان ارزش علی ع به عنوان یک الگو از زبان شیعه و سنی: انا میزان العلم و علی کفتاه و الحسن و الحسین خیوطه و فاطمه علاقته و الائمه من امتی عموده یوزن فیها اعمال المحبین لنا و المبقضین لنا- من میزان علم هستم و علی دو کفه ترازو است و آن ریسمان‌هایش که دو کفه را به میله وصل می‌کند حسن و حسین هستند و فاطمه آن میله افقی است و میله عمودی ائمه اطهار از اولاد آنها هستند و محبین و دشمنان با همین میزان سنجیده می‌شوند. خداوند در قرآن فرمودند: کتاب و میزان نازل کردیم...پیامبر ص فرمودند: علی ع کفه‌های میزان است و من میزان علمم و ... و خود علی نیز صحبت از مظلومیت و تنهایی می‌کند. و ما در زیارتنامه ایشان عرض می‌کنیم:السلام علیک یا میزان الاعمال ... السلام علیک یا میزان یوم ‌الحساب ... و در آخر اینکه در آیه 25 سوره حدید ... لیقوم الناس بالقسط... تا مردم به عدل و انصاف برخیزند ... و این عدل و انصاف مردم چیست؟ آیا نمی‌تواند این هم باشد که باید معرفت صاحب میزان را پیدا کرد و او را معرفی کرد تا شاید بتوانیم معرف تنهایی و مظلومیت او باشیم.

وظایف شیعیان در مظلومیت علی علیه السلام:

ابلاغ پیام پروردگار یعنی معرفی علی ع که همان روز کامل شدن دین است و تمام شدن نعمت بر همه انسان‌ها. ما روزانه حداقل 10 بار در نمازهای یومیه و چندین بار در نمازهای نافله ... دعا می‌کنیم.

صراط الذین انعمت علیهم. راه کسانی که به آنها نعمت دادی... تکلیف را خداوند فرمود؛ برای کامل شدن دین باید علی ع را معرفی کنید. برای رسیدن به کمال و نعمت‌های الهی باید علی ع را معرفی کرد چنانچه پیامبر ص خود می‌فرماید: انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق. من مبعوث به رسالت شدم برای تکمیل کردن مکارم اخلاق و این هم خلاصه می‌شود در وجود مبارک علی ع که الگوی مکارم اخلاق است. پس من مسلمان شیعه باید در صدد انجام این تکلیف الهی باشم. معرفی علی ع تمام کردن اخلاق است. کسی که اخلاق بگوید و از علی نگوید و شک کند، اخلاق نیست. پس وظیفه هر یک از ما در هر مجلسی به هر شکلی و در هر موقعیتی، معرفی افکار و اهداف علی ع است تا شناخت و معرفت جامعه نسبت به ایشان ارتقا پیدا کند که حاصلش برای خود ما مفید است... پیامبر (ص) هم به روش‌ها و شکل‌های مختلف در صدد معرفی علی ع برآمد و ایشان را دو کفه ترازو معرفی کرد (و علی کفتاه) و کمال این معرفی چهره‌ای زیبا در غدیر نشان می‌دهد.یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک.

ولایت امیر مؤمنان (ع) ، شرط رضایت خداوند از اسلام

حضرت چون این علوم و معارف را داراست ، آن عناصر محوری چهار گانه مقدور ایشان است . لذا فرمود : سلونی قبل ان تفقدونی فانّی بطرق السّماء اعلم منّی بطرق الأرض (نهج البلاغه خ 189). در هر رشته از این رشته های علوم الهی سؤالی دارید مطرح کنید، من پاسخ می دهم؛ چه در بخش تبیین، چه در بخش تعلیل، چه در بخش اجراء، چه در بخش حمایت و دفاع . چنین عنصر ملکوتی مایه کمال دین و تمام نعمت خواهد بود و با وجود چنین رهبری، آن اسلام مرضیّ خداست . اگر در سوره مبارکه مائده فرمود : الیوم اکملت لکم د ینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الا سلام دیناً (مائده 3)، سرّش همین است .خداوند فرمود : امروز کسی در جریان غدیر به ولای الهی بار یافت، به مقام شامخ خلافت رسید که از هر نظر توان تبیین دارد ، تعلیل دارد، اجراء دارد ، حمایت و دفاع مقدور اوست ؛ سبب کمال دین و تمام نعمت است و مکتبی که دارای مکتب شناس و مجری حدود برای او هست، چنین مکتبی مرضیّ خداست ؛ این دین را خدا قبول می کند. اسلام خدا پسند ، اسلامی است که در او علی ،حاکم باشد . فرمود : و رضیت لکم الا سلام دیناً.


نظرات  (۱)

مطالب بسیار واضح وپر مغز بود امیدوارم مسئولین ما هم ادامه دهنده راه امیر المومنین (ع)باشند

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">