تاریخی فرهنگی قرآنی

موضوعات قرآنی ؛ دینی و آموزشی : مطالب طبقه بندی شده جهت تحقیق ؛ جزوه ؛ کتاب و .....

تاریخی فرهنگی قرآنی

موضوعات قرآنی ؛ دینی و آموزشی : مطالب طبقه بندی شده جهت تحقیق ؛ جزوه ؛ کتاب و .....

مشخصات بلاگ
تاریخی   فرهنگی   قرآنی

آشنائی با تاریخ اسلام :
عبرت آموزی (و لقد اهلکنا القرون من قبلکم .... گذشته چراغ راه آینده است)
آشنایی با علوم و موضوعات قرآنی ( هدی و رحمه للمتقین)

کپی و تبدیل به جزوه و کتاب با اطلاع مجاز است .

آخرین نظرات

شان نزول آیات قرآن به ترتیب سوره ها

رویا و خواب در قرآن

سوگندهاى قرآن . شرح و تفسیر

مثالهاى قرآنى چهل مثل قرآنی . مثال‏هاى علمى قرآن‏ . طنز و پندهای قرآنی

حکمت های قرآن . داستان های حکیمانه قرآنی

                         کپی یا تبدیل به کتاب و جزوه با اطلاع جایز است

تناسب قرآن با واقعگرایى قوم عرب

قرآن کریم به زبان قوم عرب و در فضاى تاریخى ـ اجتماعى آنان فرودآمد. طبیعى است که ویژگى هاى زیرساز مخاطب در این کتاب بلیغ وحى مورد رعایت قرار گرفته است.ملّتى با چنان برداشتى از تاریخ و پایبندى به واقعیّت ها و پرهیز از افسانه سرایى و خیال پردازى، قاعدتاً باید با زبانى عارى از خیال و افسانه رو به رو باشد تا آن را برتابد و معانى اش را دریابد

شاید از همین زاویه دید، رمز و راز تکیه قرآن بر واقعیّت هاى تاریخى و پرهیز از خیال پردازى یا منتسب شدن به شعر و شاعرى قابل کشف باشد. براى مردمى که برترین نمونه هاى هنرى شان آیینه واقعیّت هاى تاریخى و اجتماعى شان بوده، به کار گرفتن زبان افسانه و خیال ـ هرچند به جاى خود، قبیح نباشد ـ با اصول تخاطب سازگارى نداشته است.از این رو، در جاى جاى قرآن و قصّه هاى آن، ردّپاى واقعیّت هاى محض تاریخى پیداست

البتّه مقصود ما این نیست که اگر مثلا قرآن در یونان فرود مى آمد، باید صبغه هاى خیالى مى داشت.ما در این سخن، بیش تر به تحلیل «واقع گرا بودنِ وحى» نظر داریم و مى خواهیم نشان دهیم که در قرآن، صدق و امانت وحى با جنبه بلاغى و هنرى آن نیز متّحد و سازگار است، زیرا بلاغت و هنر واقعى با در نظر گرفتن حال مخاطب معنا مى یابد.

قصّه هاى قرآن منتخب واقعیّت هاى زندگى بشرند

درست است که قصّه هاى قرآن جزئى از وحى نازل بر پیامبرند و صبغه اى آسمانى دارند; لیکن این قصّه ها بر بشر فرود آمده اند تا مردم با آن ها ارتباط برقرار کنند، از آن ها پند گیرند، زندگى خویش را در آن ها متجلّى ببینند، و با آن ها زندگى کنند. از این رو، قصّه هاى قرآن منتخبِ همین واقعیّات موجود در زندگى بشرند; با همین اشخاص و مکان ها و زمان ها که براى ما آشنایند و اگرچه اکنون عیناً حضور ندارند، مشابه آن ها بسیار است

و اگر چنین نباشد، چگونه امروزیان از قصّه هاى دیروزیان درس گیرند و با آن ها رابطه برقرار کنند؟ این سنّت هاى همیشه جارى در رگ تاریخ، براى انسانِ امروز از همان حتمیّتى برخوردار است که براى انسان دیروز بود: سُنَّةَ اللهِ فِى الَّذینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللهِ تَبْدیلاً (احزاب62) این سنّت خداوندى است که در میان پیشینیان نیز بود و در سنّت خدا تغییرى نخواهى یافت.

1. قرآن کریم در قصّه گویى به دنبال گزینش تصویرها و قطعه هایى از واقعیّت محض است که در سمت و سوى هدف هر قصّه جاى گیرند، یعنى در روح مخاطب اثر بگذارند، پنجره عقل و قلب را به روى حقایق بگشایند، عبرت و موعظه اى حاصل آورند، و دعوت به سوى خدا را تسهیل سازند. پس چکیده سازى و تلخیص واقعیّت ها نه براى تصرّف در آن ها، بلکه براى جارى کردن اجزاى قصّه در مسیر طبیعى آن صورت مى گیرد

به دیگر بیان، در این چکیده سازى، هیچ عنصر خیالى یا نمادین و غیر واقعى به قصّه راه نمى یابد، بلکه زائده ها و حاشیه هاى غیر ضرور، به حسب هر مورد، از آن حذف مى گردند.

2. امّا این که قرآن، خود، واقعیّتى واحد را به گونه هاى مختلف روایت کرده است، باید با روشن بینى مورد عنایت قرار گیرد. تأمّل دراین گونه هاى روایت روشن مى کند که اختلاف ها ناشى از چند گونگى واقعیّت ها نیست، بلکه گاه برخاسته از تفاوت بازتاب هاى ذهنى اشخاص و گاه گونه گونىِ الفاظ به حسب حال ها و فضاهاى مختلف است.(1) مثلا دو پاره از قصّه حضرت موسى را مى توان از این زاویه دید چنین تحلیل کرد:

پاره یکم. سخن موسى با خانواده خود اِذْ رَا ناراً فَقالَ لاَِهْلِهِ امْکُثُوا اِنّى انَسْتُ نارًا لَعَلّى اتیکُمْ مِنْها بِقَبَس اَوْ اَجِدُ عَلىَ النّارِ هُدىً (طه10) آنگاه که آتشى دید و به خانواده خود گفت: درنگ کنید، که من از دور آتشى مى بینم، شاید برایتان قَبَسى بیاورم یا در روشنایى آن راهى بیابم. اِذْ قالَ مُوسى لاَِهْلِه اِنّى انَسْتُ نارًا سَـاتیکُمْ مِنْها بِخَبَر اَوْ اتیکُمْ بِشِهاب قَبَس لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ (نمل7)

موسى به خانواده خود گفت: من از دور آتشى دیدم، زودا که از آن برایتان خبرى بیاورم یا پاره آتشى. شاید گرم شوید. قالَ لاَِهْلِهِ امْکُثُوا اِنّى انَسْتُ نارًا لَعَلّى اتیکُمْ مِنْها بِخَبَر اَوْ جَذْوَة مِنَ النّارِ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُون (قصص29) به کسان خود گفت: درنگ کنید. آتشى دیدم. شاید از آن خبرى یا پاره آتشى بیاورم تا گرم شوید. در این گزارش، آنچه ثابت است و هیچ تغییر نمى پذیرد، دو چیز است: موسى از خانواده خود مى خواهد در این نقطه درنگ کنند; موسى از دور آتشى مى بیند.

بنابراین، در هر سه روایت قصّه، این عبارت ثابت است: «امْکُثُوا إِنّى آنَسْتُ نارًا». امّا آنچه به عبارات گوناگون آمده، ادامه گفتار موسى با خانواده خویش است.خداوند این بیان را دقیقاً طبق آنچه در خاطر موسى مى گذشته، و در هر بار به گونه اى بوده، آورده است.نخست مى پندارد ابتدا شعله اى آتش بر مى گیرد و آن گاه انسانى بر کناره آتش مى یابد که راه را به او نشان دهد. از این رو مى گوید:«لَعَلّى اتیکُمْ مِنْها بِقَبَس اَوْ اَجِدُ عَلىَ النّارِ هُدىً

سپس مى بیند نیازش به انسان بیش از آتش است، پس مى گوید: «سَـاتیکُمْ مِنْها بِخَبَر اَوْ اتیکُمْ بِشِهاب قَبَس لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ». امّا با اندکى تأمّل در مى یابد که نمى توان با این قاطعیّت وعده یافتن انسانى را در شبى چنین تاریک داد. پس آهنگ سخن را به امید مى گرایاند واز حتمیّت آن مى کاهد: «لَعَلّى اتیکُمْ مِنْها بِخَبَر اَوْ جَذْوَة مِنَ النّارِ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُون». پس در هر یک از این سه نما، یکى از حالات درونى موسى تصویر گشته و از مجموعه آن ها برآیند ذهنیّت او معلوم مى شود.

پاره دوم. تصویر عصاى موسى ازعصاى موسى نیز سه تصویر آمده است:حَیَّةٌ تَسْعى ( مارى که مى دود) (طه20);« ثُعْبان مُبین (اعراف107 و شعراء 32) ( اژدهاى راستین و تَهْتَزُّ کَأنَّها جانّ »( قصص31 و نمل10) ( همانند مارى که مى جنبد).این هر سه تصویر مکمّل یکدیگرند و با هم تناقضى ندارند.(4)عصاى موسى به فرمان خدا در ستبرى همانند اژدها، در چابکى مانند مار دونده، و در بیم انگیزى مانند مار جنبنده بود.این هرسه نما یک صحنه را نشان مى دهند، لیکن هریک از بُعدى و زاویه اى آن را روایت مى کنند

به ویژه که ناظران آن صحنه طبیعتاً به حسب فضاى ذهنى و روانى خود، به گونه هاى مختلف در آن مى نگریسته اند. این تعدّد جلوه ها حاکى از تعدّد رویدادها نیست، بلکه رویدادى واحد در جلوه گاه هاى سه گانه روایت گشته است;آن هم روایتى دو منظوره: نشان دادن ابعاد و اوصاف گوناگون یک پدیده، و نیز حکایت از نگاه ها و برداشت هاى ناظران.

3. قرآن کلام همه شخصیّت هاى قصّه هایش را به عربى باز آورده و یا برخى از اشیا و حیوان ها را صاحب گفتار شمرده; امّا این هرگز به معناى تصرّف در کلام آن ها نیست. قصّه هاى قرآن در کمال امانت دارى و صداقتورزى، آن گفتارها را به گونه اى بازتاب بخشیده که مخاطب عربْ زبان، آن را بفهمد. و این از آن روست که بتواند با مخاطبان خود ارتباط برقرار کند و پیام خویش را براى آنان قابل دریافت سازد

و این با واقعیّت نگارى و حقیقت نمایى قصّه هاى قرآن کاملا سازگار است. وقتى قریش پیامبر را زیر باران سؤال هاى نابجا در مورد هِلال قرار مى دهند و از تغییرات و حالات آن مى پرسند، خداوند با حکمت خویش به این پرسش ها پاسخ مى دهد: یَسْئَلُونَکَ عَنِ الاَْهِلَّةِ قُلْ هِىَ مَواقیتُ لِلنّاسِ وَالْحَجِّ وَلَیْسَ الْبِرُّ بِاَنْ تَأتُوا الْبُیُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَلکِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى وَأتُوا الْبُیُوتَ مِنْ اَبْوابِها وَاتَّقُوا اللهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ (بقره189) از تو درباره هلالهاى ماه مى پرسند، بگو: براى آن است که مردم وقت کارهاى خویش و زمان حج را بشناسند. و پسندیده نیست که از پشت خانه ها به آن ها داخل شوید، ولى پسندیده راه کسانى است که پروا مى کنند. واز درها به خانه ها درآیید و از خدا بترسید تا رستگار شوید.

این گونه پاسخ حکایت از آن دارد که اصولا قرآن به پرسش لغو پاسخ نمى دهد و آن گونه که حکمت اقتضا مى کند، مطلب را به راهى دیگر مى کشد. در قصّه اصحاب کهف نیز چنین است:مردَّد نهادن تعداد اصحاب یا زمان اقامت آنان در غار، صرفاً از این روست که اختلاف بیجا و لغو عالمان یهود و... در این مورد، هیچ انگاشته شود و مؤمنان بدانند که پرداختن به این امور فرعى و دل خوش داشتن به آن ها، خواه پاسخ دقیق را فرا چنگ آورند وخواه نه، کارى بیهوده است

به این سان، قصّه قرآنى تمرکز بر اهداف تربیتى و هدایتى خویش را دنبال مى کند، بى آن که به حاشیه پردازد. البتّه برخى از موارد جزئى در قصّه هاى قرآن مورد تصریح قرارگرفته است; لیکن این ویژه مواردى است که ذکر آن جزئیّات در انتقال پیام قصّه مؤثّر باشد. با اندک تأمّلى در مضمون قصّه اصحاب کهف آشکار مى شود که اهداف تربیتى این قصّه بسى فراتر از آن است که در گیر و دار عددها و اختلاف نقل ها پیچ و تاب خورَد. به جلوه هاى هدایت در این قصّه بنگرید:

نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ نَبَاَهُمْ بِالْحَقِّ اِنَّهُمْ فِتْیَةٌ امَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْناهُمْ هُدىًوَرَبَطْنا عَلى قُلُوبِهِمْ اِذْ قامُوا فَقالُوا رَبُّنا رَبُّ الْسَّمَواتِ وَالْاَرضِ لَنْ نَدْعُوَا مِنْ دُونِهِ اِلهًا لَقَدْ قُلْنا اِذًا شَطَطًا . هؤُلاءِ قَوْمُنَا اتَّخَذُوا مِن دُونِه الِهَةً لَوْلا یَأْتُونَ عَلَیْهِمْ بِسُلْطان بَیِّن فَمَنْ اَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللهِ کَذِبًا . وَاِذ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَما یَعْبُدُونَ اِلاَّ اللهَ فَأوُآ اِلَى الْکَهْفِ یَنشُرْلَکُمْ رَبُّکُمْ مِنْ رَحْمَتِه وَیُهَیِّىءْ لَکُمْ مِنْ اَمْرِکُمْ مِرْفَقاً . وَتَرَى الشَّمْسَ اِذا طَلَعَتْ تَزاوَرُ عَنْ کَهْفِهِمْ ذاتَ الْیَمینِ وَاِذا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذاتَ الْشِّمالِ وَهُمْ فِى فَجْوَة مِنْهُ ذلِکَ مِنْ ایاتِ اللهِ مَنْ یَهْدِى اللهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَمَنْ یُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِیّاً مُرْشِدًا .وَتَحْسَبُهُمْ اَیْقاظًا وَهُمْ رُقُودٌ وَنُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْیَمینِ وَذاتَ الشِّمالِ وَکَلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَیْهِ بِالْوَصیدِ لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَیْهِمْ لَوَلَّیْتَ مِنْهُمْ وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً . وَکَذلکَ بَعَثْنا هُمْ لِیَتَسآءَلُوا بَیْنَهُمْ قالَ قآئِلٌ مِنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ قالُوا لَبِثْنا یَوْمًا اَوبَعْضَ یَوْم قالُوا رَبُّکُمْ اَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوآ فِرارًا

اَحَدَکُمْ بِوَرِقِکُمْ هذه اِلَى الْمَدینَةِ فَلْیَنْظُرْ اَیُّها اَزْکى طَعامًا فَلْیَأتِکُمْ بِرِزْق مِنْهُ وَلْیَتَلَطَّفْ وَلا یُشْعِرَنَّ بِکُمْ اَحَدًا . اِنَّهُمْ اِنْ یَظْهَرُوا عَلَیْکُمْ یَرْجُمُوکُمْ اَوْ یُعیدُوکُمْ فى مِلَّتِهِمْ وَلَنْ تُفْلِحُوا اذًا اَبَدًا . وَکَذلِکَ اَعْثَرْنا عَلَیْهِمْ لِیَعْلَمُوآ اَنَّ وَعْدَ اللهِ حَقٌّ وَاَنَّ السّاعَةَ لا رَیْبَ فیْهآ اِذْ یَتَنآزَعُونَ بَیْنَهُمْ اَمْرَهُمْ فَقالُوا ابْنُوا عَلَیْهِمْ بُنْیانًا رَبُّهُمْ اَعْلَمُ بِهِمْ قالَ الَّذینَ غَلَبُوا عَلى اَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیهِم مَسْجِدًا . سَیَقُولُونَ ثَلثَةٌ رابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَیَقُولُونَ خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ رَجْمًا بِالْغیْبِ وَیَقُولوُنَ سَبْعةٌ وَثامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ قُلْ رَبّى اَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ ما یَعْلَمُهُمْ اِلاّقَلیلٌ فَلاْ تُمارِفیهِمْ الاّ مِرآءً ظاهِرًا وَلا تَسْتَفتِ فیهِمْ مِنْهُمْ اَحَدًا . وَلا تَقُولَنَّ لَشَىْء اِنّى فاعِلٌ ذلِکَ غَدًا . اِلاّ اَنْ یَشآءَ اللهُ وَاذکُرْ رَبَّکَ اِذا نَسِیْتَ وَقُلْ عَسى اَنْ یَهْدِیَنِ رَبّى لاَِقْرَبَ مِنْ هذا رَشَدًا . وَلَبِثُوا فى کَهْفِهِمْ ثَلاثَ مِائَة سِنینَ وَازْدادُوا تِسْعًا . قُلِ اللهُ اَعْلَمُ بِما لَبِثُوا لَهُ غَیْبُ السَّمواتِ وَالاَْرْضِ اَبْصِرْبِه وَاَسْمِعْ مالَهُمْ مِنْ دُونِه مِنْ وَلِىٍّ وَلا یُشْرِکُ فى حُکْمِه اَحَدًا . وَاتْلُ مآ اُوحىَ اِلَیْکَ مِنْ کِتابِ رَبِّکَ لا مُبَدِّلَ لِکَلِماتِه وَلَنْ تَجِدَ مِنْ دُونِه مُلْتَحَدًا (کهف13 تا 27)

ما خبرشان را به راستى براى تو حکایت مى کنیم: آنها جوانمردانى بودند که به پروردگارشان ایمان آورده بودند و ما نیز بر هدایتشان افزودیم. بر دلهایشان نیرو بخشیدیم، آنگاه که برخاستند و گفتند: پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمین است. جز او کسى را خدا نخوانیم که هر گاه چنین کنیم، سخنى سخت کفرآمیز گفته باشیم. اینان که قوم ما هستند، به جز او خدایانى اختیار کرده اند.چرا براى اثبات خدایى آنها دلیل روشنى نمى آورند؟ کیست ستمکارتر از کسى که به خدا دروغ مى بندد؟ اگر از قوم خود کناره جسته اید و جز خداى یکتا خداى دیگرى را نمى پرستید، به غار پناه برید و خدا رحمت خویش بر شما ارزانى دارد و نعمتتان را در آن مهیا دارد . و خورشید را مى بینى که چون بر مى آید، از غارشان به جانب راست میل مى کند و چون غروب کند ایشان را واگذارد و به چپ گردد

و آنان در صحنه غارند. و این از آیات خداست. هرکه را خدا هدایت کند هدایت یافته است و هرکه را گمراه سازد هرگز کارسازى راهنما براى او نخواهى یافت . مى پنداشتى که بید ارند حال آنکه در خواب بودند و ما آنان را به دست راست و دست چپ مى گردانیدیم، و سگشان بر درگاه غار دو دست خویش دراز کرده بود. اگر به سروقتشان مى رفتى گریزان بازمى گشتى و از آنها سخت مى ترسیدى . همچنین بیدارشان کردیم تا با یکدیگر گفت و شنود کنند.یکى از آنها پرسید: چند وقت است که آرمیده اید؟ گفتند: یک روز یا پاره اى از روز را آرمیده ایم. گفتند: پروردگارتان بهتر داند که چند وقت آرمیده اید.

یکى را از خود با این پولتان به شهر بفرستید تا بنگرد که غذاى پاکیزه کدام است و برایتان از آن روزیتان را بیاورد. و باید که به مهربانى رفتار کند تا کسى به شما آگاهى نیابد . زیرا اگر شما را بیابند سنگسار خواهند کرد، یا به کیش خویش درآورند.و اگر چنین شود تا ابد رستگار نخواهید شد . بدین سان مردم را به حالشان آگاه کردیم تا بدانند که وعده خدا راست است و در قیامت تردیدى نیست. آنگاه درباره آنها با یکدیگر به گفت و گو پرداختند و گفتند: بر روى آنها بنایى برآورید ـ پروردگارشان به کارشان آگاه تر است ـ و آنان که بر حالشان آگاه تر شده بودند، گفتند: نه، اینجا را مسجدى مى کنیم. خواهند گفت: سه تن بودند و چهارمیشان سگشان بود و مى گویند: پنج تن بودند و ششمیشان سگشان بود ـ تیر به تاریکى مى افکنند ـ و مى گویند:هفت تن بودند و و هشتمیشان سگشان بود

بگو: پروردگار من به عدد آنها داناتر است و شمار ایشان را جز اندک کسان نمى دانند. و تو درباره آنها جز به ظاهر مجادله مکن و از کس نظر مخواه . هرگز مگوى: فردا چنین مى کنم، مگر خداوند بخواهد. و چون فراموش کنى، پروردگارت را به یادآر و بگو: شاید پروردگار من مرا از نزدیک ترین راه هدایت کند . و آنان در غار خود سیصد سال آرمیدند و نُه سال بدان افزوده اند . بگو: خداوند داناتر است که چند سال آرمیدند. غیب آسمانها و زمین از آنِ اوست. چه بیناست و چه شنواست. جز او دوستى ندارند و کس را در فرمان خود شریک نسازد . از کتاب پروردگارت هر چه بر تو وحى شده است تلاوت کن. سخنان او را تغییر دهنده اى نیست. و تو جز او پناهگاهى نمى یابى.

قرآن هرگز روش نادیده انگارى را در پیش نمى گیرد;بلکه با تأنّى و تأمّل آن را پاسخ مى گوید. از این قبیل است: یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ قُلْ فیهِمآ اِثْمٌ کَبیرٌ وَمَنافِعُ للنّاسِ وَاِثْمُهُمآ اَکْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما.(بقره 219) تو را از شراب و قمار مى پرسند. بگو: در آن دو گناهى بزرگ و سودهایى است براى مردم. و گناهشان از سودشان بیش تر است. یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْمَحیضِ قُلْ هُوَ اَذًى فَاعْتَزِلُوا النِّسآءَ فىِ المَحیضِ وَلا تَقْرَبُوهُنَّ حَتّى یَطْهُرْنَ فَاِذاتَطَهَّرْنَ فَأتُوهُنَّ مِنْ حَیْثُ اَمَرَکُمُ اللهُ اِنَّ اللهَ یُحِبُّ التَّوابینَ وَ یُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِینَ.( بقره222) تو را از حیض زنان مى پرسند. بگو: حیض رنجى است.

پس در ایام حیض از زنان دورى گزینید و به آنها نزدیک مشوید تا پاک گردند. و چون پاک شدند از آنجا که خدا فرمان داده است با ایشان نزدیکى کنید. هر آینه خدا توبه کنندگان و پاکیزگان را دوست دارد. وَیَسْئَلُونَکَ عَنِ الْیَتامى قُلْ اِصلاحٌ لَهُمْ خَیْرٌ وَاِنْ تُخالِطُوهُمْ فَاِخْوانُکُمْ وَاللهُ یَعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِحِ وَلَوْ شاءَاللهُ لاََعْنَتَکُمْ اِنَّ اللهَ عَزیزٌحَکیمٌ.( بقره220) تو را از یتیمان مى پرسند.بگو: اصلاح حالشان بهتر است. و اگر با آنها آمیزش مى کنید چون برادران شما باشند. خداوند تبهکار را از نیکوکار باز مى شناسد و اگر خواهد بر شما سخت مى گیرد، که پیروزمند و حکیم است.

3. قرآن از نخستین لحظه دعوت تا آخرین دم، همواره بر مدار حقیقت سخن رانده است. حاشا که حق، از پنجره باطل سر برزند و براى جذب اهل ضلالت، یافته ها و بافته هاى آنان را دستاویز قراردهد. اگر چنین بود، این همه انذار و هشدار براى چه بود؟ اگر چنین بود، این همه تحمّل عذاب و سختى براى چه بود؟ تأمّلى در آیات مکّى قرآن، نشان مى دهد که مواجهه با مشرکان و رویارویى با عقاید و افکار باطل آنان از اصول اساسى تبلیغ و دعوت اسلامى بوده است و در این میان، هیچ معامله و مجامله اى رواشمرده نشده است

همین حالت در مدینه و برابرِ اهل کتاب نیز جلوه گربود.قرآن، جاى به جاى، اندیشه هاى باطل این گروه، به ویژه یهودیان، را به باد انتقاد مى گیرد و هرگز دانش انحرافى و اغواگرِ آنان را به رسمیّت نمى شناسد و حتّى از جاودانگىِ آنان در لعن و عذاب سخن مى گوید تا بفهماند که میان اهل حقیقت و اینان هیچ پیوندى نیست:

لُعِنَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ بَنى اِسْرآئیلَ عَلى لِسانِ داوُدَ وَعیسَى ابنِ مَرْیَمَ ذلکَ بَما عَصَوْا وَکانُوا یَعْتَدُونَ . کانُوا لا یَتَناهَوْنَ عَن مُنْکَر فَعَلُوهُ لَبِئْسَ ما کانُوا یَفْعَلُونَ . تَرى کَثیرًا مِنْهُمْ یَتَوَلَّوْنَ الَّذینَ کَفَرُوا لَبِئْسَ ما قَدَّمَتْ لَهُمْ اَنْفُسُهُمْ اَنْ سَخِطَ اللهُ عَلَیْهِمْ وَفىِ الْعَذابِ هُمْ خالِدُونَ. وَلَوْ کانُوا یُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَالنَّبِىِّ وَما اُنْزِلَ اِلَیْهِ مَااتَّخَذُوُهُمْ اَوْلیاءَ وَلکِنَّ کَثیرًا مِنْهُم فاسِقُونَ.(مائده78 تا 81)

از بنى اسرائیل آنان که کافر شدند به زبان داود و عیسى بن مریم لعنت شدند، و این لعنت پاداش عصیان و تجاوزشان بود . از کار زشتى که کردند یکدیگر را نهى نمى کردند و هر آینه بدکارى مى کردند . بسیارى از ایشان را مى بینى که با کافران دوستى مى ورزند. بد است آنچه پیشاپیش براى خود فرستادند. خشم خدا بر آنهاست و در عذاب جاودانه اند. اگر به خدا و پیامبر و آنچه بر او نازل شده ایمان آورده بودند کافران را به دوستى نمى گرفتند، ولى بیشترشان فاسقانند.

فخر رازى درتفسیر آیه «وَقالَ فِرْعَوْنُ یا هامانُ ابْنِ لى صَرْحًا لَعَلّى اَبْلُغُ الاَْسْبابَ»( مؤمن36) مى نویسد: یهودیان مى گویند پژوهشگران تاریخ بنى اسرائیل و فرعون اتّفاق نظر دارند که «هامان» در زمان موسى و فرعون نمى زیسته و زمانى دراز پس از ایشان زاده شده است. پس این که هامان در زمان فرعون مى زیسته، خطایى تاریخى است

نمى توان گفت منافاتى ندارد که دو نفر به نام هامان بوده باشند، یکى در زمان فرعون و دیگرى پس از او; زیرا اگر چنین بود از هامانِ وزیر، با آن شخصیّت نافذ و سرشناس، حتماً نام و نشانى در تاریخ مى مانْد. این همانند آن است که کسى بگوید «ابوحنیفه» در زمان پیامبر اسلام مى زیسته است.حتّى اگر کسى مدّعى شود که کسى به نام ابوحنیفه نیز در زمان پیامبر مى زیسته، اهل تاریخ، با توجّه به سرشناسى ابو حنیفه، این توجیه را نمى پذیرند.

نیز قاضى عبدالجبّار مى نویسد: درباره آیه «یا اخت هارون (مریم28.) گفته شده است: «چگونه ممکن است مریم خواهر هارون دانسته شود، در حالى که میان او و هارون، برادر موسى، زمانى بس دراز فاصله بوده است؟» پاسخ ما این است که ظاهراً این هارون، فردى دیگر بوده است نه برادر موسى. از این گذشته، چه بسا «خواهر هارون» ناظر به این باشد که مریم از نسل هارون بوده است، همان گونه که به مردى از قریش «برادر قریش» مى گویند.(3)

دکتر خلف الله در اثبات ناسازگارى مفاد برخى از قصّه ها با علم و عقل نیز شواهدى آورده است. از آن جمله، این دو شاهد را بنگرید. فخر رازى در تفسیر قصّه ذوالقرنین چنین مى نگارد: با دلیل ثابت شده است که زمین کُروى است و آسمان بر آن محیط است. نیز تردیدى نیست که خورشید در همین فلک قرار دارد. پس این که در قرآن آمده: «خورشید در چشمه اى گِل آلود و سیاه غروب مى کند و ذوالقرنین گروهى را نزد آن چشمه یافت ( کهف86) از دو جهت با مشکل رو به روست: یکى این که مردم نمى توانند نزدیک خورشید اقامت کنند; و دیگر آن که خورشید بسى بزرگ تر از زمین است، پس چگونه در یکى از چشمه هاى آن جاى مى گیرد؟

پاسخ ما این است که باید این گفته قرآن را تأویل کرد و گفت: «آن گاه که ذوالقرنین به غروبگاه رسید و دیگر هیچ آبادى و ساختمانى ندید، احساس کرد که خورشید در چشمه اى سیاه و تاریک جاى گرفته است. البتّه در حقیقت، چشمه اى در کار نبود; همان گونه که مسافر کشتى به گاه غروب احساس مى کند که خورشید در دریا آرام گرفته است

نیز در تفسیر المنار، درباره یارى فرشتگان به مسلمانان در دو غزوه بدر و اُحُد آمده است: «ابوبکر أصم» انکار کرده است که فرشتگان در این دو غزوه به میدان آمده باشند

او مى گوید: «یک فرشته کافى است تا مردم زمین را هلاک کند، همچنان که جبرئیل با قوم لوط در مدائن چنین کرد. اگر او در جنگ بدر حضور داشته، دیگر چه نیازى به رزم مسلمانان بوده است؟ و به فرض که چنین بوده، دیگر چرا سایر فرشتگان نیز به جنگ آمده اند؟ از این گذشته، بزرگان قریش و کشندگان آن ها در تاریخ معلوم و نامبردارند. از این ها فراتر، جنگیدن ایشان را یا مردم مى دیده اند یا نه. اگر مى دیده اند، چرا آنان را در شمار نیروهاى پیامبر ذکر نکرده اند و چرا قرآن مى گوید که خداوند شمارِ شما را در چشم کفّار اندک جلوه داد؟ اگر بگویید در غیر صورت خَلق بوده اند، لازم بوده که هراسى شدید قلوب مردم را فراگیرد; امّا چنین رخدادى نقل نشده است.

و اگر مردم آن ها را نمى دیده اند، باید سرها را مى پراکندند و شکم ها را مى دریدند و کافران را بر خاک فرومى افکندند، بى آن که کسى ببیند. و چنین معجزه بزرگى را هیچ کس نقل نکرده است...».ما این چهار نمونه را آوردیم تا فاش شود که برخى از نظریّه پردازان مسلمان تا چه حد خیال اندیش و عقل گریز بوده اند و امثال دکتر خلف الله اندیشه خویش را بر چه مبانى لرزانى استوار ساخته اند.

به راستى، چه منافاتى است میان عقل و علم با یارى فرشتگان به مسلمانان؟ مگر قرآن به نوعِ این یارى تصریح کرده است که ما به چنین خیال پردازى هایى روى آورده ایم؟ مگر یارى معنوى فرشتگان امرى ممکن نیست؟ مگر حتّى یارى مادّى فرشتگان نمى تواند در قالبى تحقّق یابد که همگان نبینند؟ مگر...؟ ونیز غروب خورشید در چشمه اى گِل آلود و سیاه که از فرا چشم ذوالقرنین تصویرمى شود، دلیل شکوه و بلاغت قرآن است یا ناسازگارى اش با عقل و علم؟

در باب نمونه هاى تاریخى هم عجیب است که سخن صریح قرآن را درباره هامان بر زمین نهیم و به اقوال مورّخان یهود استناد ورزیم. «اخت هارون»هم که به راحتى قابل فهم است و هیچ یک از دو وجه برشمرده فخر رازى، ناپذیرفتنى نیست

با این حال، چرا ما، خود، قرآن را ناسازگار با تاریخ مسلّم بدانیم؟ قرآن، خود، دو حقیقت بزرگ را همپاى یکدیگر برشمرده است: توحید و صدق قصّه هاى قرآن. و این، نشانگر آن است که ایمان توحیدى از باور به حقیقت ناب این رویدادها جدایى پذیر نیست: اِنَّ هذا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ وَما مِنْ اِله اِلاَّ اللهُ.(آل عمران62) همانا این داستانى است راست و درست. و جز الله هیچ خدایى نیست

از این گذشته، پس از تن دادن به این فرض غلط که حقایق تاریخى به راهى مى روند و قصّه هاى قرآن به راه دیگر، آیا با توجیه ادبى وهنرى این قصّه ها گرهى گشوده مى شود؟ آیا به این ترتیب، قرآن از مطاعن بیگانگان محفوظ مى مانَد؟ این توجیه نتیجه اى جز طعن قرآن به همراه ندارد، زیرا بدین سان جنبه وحیانى و حق نمایى محض آن سلب مى شود و شکوه اعجازینِ آن در محاق تردید قرارمى گیرد.

سخن سیّد قطب

صدق قصّه هاى قرآن صدق واقعى است... و هرگاه هم از رویدادها یا شخصیّت هایى در قصّه هاى قرآن یاد شده باشد که در تاریخ نام و نشانى از آن ها نیست، باید قرآن را در برابر تاریخ حجّت دانست; زیرا قرآن نازل شده حکیم داناست و تنها متن دینى سالم مانده از تحریف و تزویر در طول تاریخ است.(1) سیّد قطب، در همان جا، همچنین مى نویسد: من در شگفتى ام که چرا از تعبیر«هنرى» چنین به ذهن متبادر مى شود که یک اثر بافته خیال و ساخته وهمِ غیر معقول است

مگر نمى توان حقایق را با شیوه اى هنرى وعلمى عرضه کرد، یعنى هم صادق و واقعى باشد و هم هنرى وعلمى؟ آیا از این رو که «هومر»، ایلیاد و اُدیسه را از روایات اساطیرى بر ساخت؟ یا از این رو که نویسندگان داستان و قصّه کوتاه و رُمان در اروپا، در هنر آزاد خود، چندان به واقعیّات توجّه ندارند؟ آرى، این هنر است، امّا نه همه هنر. حقیقت را نیز مى توان به گونه اى کاملا هنرمندانه عرضه کرد. تصوّر این مطلب سخت نیست، مشروط به این که خود را از این «عقلانیّت وام گرفته از ترجمه هاى غربى» برهانیم و از نمونه هاى صرفاً غربى روى بگردانیم و در اصطلاحات رایج بازنگرى فراگیرى داشته باشیم.(2)

سخن علاّمه طباطبایى

استادِ علاّمه، آقاى طباطبایى، که سخنش در بسیارى از مقولات قرآنى محلّ عنایت صاحب نظران است، نیز ـ با آن که از برخى اشاراتش در باب قصّه آدم اعتقاد به نوعى تمثیل در قصّه هاى قرآن استفاده شده ـ جدّاً از واقعى بودن قصّه هاى قرآن دفاع مى کند.آن بزرگ این سخن را در دامن قصّه ابراهیم و آزر مى پرورانَد. نخست به این حقیقت تلخ اشاره مىورزد که بسیارى از بحث ها و جدل ها دراین باب که آزر اسم عَلَم است یا لقب مدح و ذم یا نام یک بت، بیهوده اند و در فهم پیام این قصّه هیچ نقشى ندارند

از آن جا که این بخش از سخن وى پشتوانه اى براى ریشه یابى ما در نظریّه هاى معاصر است، بجاست که آن را عیناً بیاوریم و در پى، نظریّه او در باب واقعى بودن قصّه هاى قرآن را که به همین بخش پیوسته است، از نظر بگذرانیم: آشکار شد که هیچ موجبى باقى نمى مانَد تا مباحث روایى و تاریخى و ادبى درباره پدر ابراهیم و واژه «آزر» به میان آیند و بحث شود که آیا آزر اسم عَلَم است یا لقب مدح و ذم یا نام یک بت

در دستیابى به معناى این آیه، هیچ نیازى به این بحث هانیست. از این گذشته، بیش تر آنچه در این باب آورده اند بى پایه و خودساخته است و ظهور آیه را تباه مى کند و ساختار آن را به هم مى ریزد، چرا که ترکیبى غریب به جمله مى بخشد و تقدیم و تأخیر و حذف و تقدیر در پى دارد.نیز روشن شد که پدر راستین ابراهیم «آزر» نیست، بلکه فردى است که قرآن به نام وى تصریح نکرده است.نام او، چنان که در روایات آمده و تورات نیز تأیید مى کند، «تارخ» است.

از اوهام عجیب این است که برخى از پژوهشگران گفته اند:«قرآن کریم در موارد بسیار، ضمن شرح تاریخ پیامبران و امّت ها و قصّه هاى پیشینیان، امورى مهم را که از عناصر جوهرىِ قصّه اند مسکوت مى گذارد;همچون: تاریخ و محّل رویدادها، و اوضاع طبیعى و اجتماعى و سیاسى که در پیدایش و شکل گیرى وقایع مؤثّرند. و از آن موارد، یکى نیز همین جاست، زیرا از پایه هاى درک پیام این قصّه آن است که نام پدر ابراهیم و نیز نَسَب و تاریخ زیست و نهضت و دعوت و هجرت آن پیامبر ذکر شود

واین مسکوت نهادن تنها بدین دلیل است که قرآن در قصّه هاى خویش، اسلوب نیکوى هنرى را در قصّه گویى حقیقى و فنّى برگزیده است. یعنى قصّه گو هر شیوه ممکن را برمى گزیند تا به هدف خود دست یابد. قصّه گو پیام مطلوب را کاملا جان مى بخشد، بى آن که در باز شناساندنِ درست از نادرست چندان اصرار ورزد یا از همه عناصر جوهرىِ قصّه همچون تاریخ و مکان و دیگر وصف هاى حوادث یادکند.

به این ترتیب، رَواست که قرآن در راهِ رسیدن به مقصد خویش، یعنى هدایت انسان ها به سوى سعادت، قصّه هایى را که میان مردم یا اهل کتاب در عصر پیامبر رواج داشته اند دستمایه سخن سازد، هرچند که خود، آن ها را صحیح نداند یا همه عناصر جوهرى آن قصه ها در همان شکل رایج تبیین نشده باشد

حتّى ممکن است از اصل، این قصّه ها تخیّلى باشند، نظیر قصّه موسى و دختران یا قصّه گروهى که از سرزمین خود خارج شدند] و هم الُوفٌ حذر الموت[قرآن نه کتاب تاریخ است و نه مجموعه قصّه هاى تخیّلى; بلکه کتابى است عزّتمند که باطل از هیچ سو در آن راه ندارد و خود تصریح کرده است که کلام خداست; و جز حق نمى گوید; و ماوراى حق چیزى جز باطل نیست; براى دستیابى به حق هرگز از باطل نتوان یارى گرفت; و آن کتابى است که به حق و راه مستقیم فرامى خوانَد و آیاتش سراسر بر اخذکنندگان و ترک کنندگان حجّت هستند. پس چگونه یک پژوهشگر قرآنى رخصت دارد که آن را دربردارنده رأیى باطل، قصّه اى دروغ، یا خرافه و تخیّل بشمارد؟

در این جا، سخن از این نیست که مقتضاى ایمان به خدا و رسولش ودین آن رسول، این است که باطل و دروغ و خرافه را از قرآن دور بدانیم; که البتّه این سخن به جاى خود درست است. نیز سخن از این نیست که هر انسان عاقل صواب اندیشى باید دل و روح خویش را به تصدیق قرآن تسلیم کند و آن را از هرگونه خطا و لغزش در مقاصدش و نیز طرق وصول به آن مقاصد، مبرّا بداند; که این سخن نیز به جاى خود درست است. قرآن، خود، ادّعا دارد سخن خداوند است و نزول یافته تا مردم را به سعادت حقیقى، از طریق حق و به سوى حق، راهبرى کند. پس هرکه به تفسیر چنین کتابى روى مى آورد، باید آن را صادق بشمارد و به حقِّ ناب درباره آن بسنده کند.(1)

1.آیاتى از قرآن «اساطیر الاوّلین»

در قرآن آیاتى هستند که از زبان مشرکان، کتاب خدا را «اساطیر الاوّلین» مى خوانند.این آیات را مرور مى کنیم:

(1) وَمِنْهُمْ مَنْ یَستَمِعُ اِلَیکَ وَجَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ اَکِنَّةً اَنْ یَفْقَهُوهُ وَفى اذانِهِمْ وَقْرًا وَاِنْ یَرَوْا کُلَّ ایَة لا یُومِنُوا بِها حَتّى اِذا جآؤُکَ یُجادِلُونَکَ یَقُولُ الَّذینَ کَفَرُوا اِنْ هذا اِلاّ اَساطیرُ الاَْوَّلینَ (انعام25). بعضى از آنها به سخن تو گوش مى دهند ولى ما بر دلهایشان پرده ها افکنده ایم تا آن را در نیابند و گوشهایشان را سنگین کرده ایم.و هر معجزه اى را که بنگرند بدان ایمان نمى آورند. و چون نزد تو آیند، با تو به مجادله پردازند. کافران مى گویند که اینها چیزى جز اساطیر پیشینیان نیست.

(2) وَاِذا تُتْلى عَلَیْهِمْ ایاتُنا قالُوا قَدْ سَمِعْنا لَوْ نَشآءُ لَقُلنا مِثْلَ هذا اِنْ هذا اِلاّ اَساطیرُ الاَْوَّلینَ (انفال31). چون آیات ما بر آنها خوانده شد، گفتند: شنیدیم. و اگر بخواهیم همانند آن مى گوییم، این چیزى جز افسانه هاى پیشینیان نیست.

(3) وَاِذا قیلَ لَهُمْ ماذا اَنْزَلَ رَبُّکُمْ قالُوا اَساطیرُ الاَْوَّلینَ (نحل24) چون به آنها گفته شود:پروردگارتان چه چیز نازل کرده است؟ گویند: افسانه هاى گذشتگان.

(4) بَلْ قالُوا مِثْلَ ما قالَ الاَْوَّلُونَ . قالوا ءَاِذا مِتْنا وَکُنّا تُراباً وَعِظامًا ءَاِنّا لَمَبْعُوثُونَ . لَقَدْ وُعِدْنا نَحْنُ وَابآؤُنا هذا مِنْ قَبْلُ اِنْ هذا اِلاّ اَساطیرُ الاَْوَّلینَ (مؤمنون81 تا 83).نه، آن ها نیز همان سخنان گفتند که پیشینیان مى گفتند: گفتند: آیا اگر ما بمیریم و خاک و استخوان شویم باز هم زنده مى شویم؟ به ما و پدرانمان نیز پیش از این چنین وعده هایى داده شده بود.اینها چیزى جز افسانه هاى پیشینیان نیست.

(5) وَقالوُا اَساطیرُ الاَْوَّلینَ اکْتَتَبَها فَهِىَ تُمْلى عَلَیْهِ بُکْرَةً وَاَصیلا . قُلْ اَنْزَلَهُ الَّذى یَعْلَمُ السِّرَّ فِى السَّمواتِ وَالاَْرْضِ اِنَّهُ کانَ غَفُورًا رَحیمًا (فرقان 5 و 6). و گفتند: این اساطیر پیشینیان است که هر صبح و شام بر او املا مى شود واو مى نویسدش. بگو: این کتاب را کسى نازل کرده است که نهانِ آسمانها و زمین را مى داند و آمرزنده ومهربان است.

(6) وَقالَ الَّذینَ کَفَرُوا ءَاِذا کُنّا تُرابًا وَابآؤُنآ اَئِنّا لَمُخْرَجُونَ . لَقَدْ وُعِدْنا هذا نَحْنُ وَابآؤُنا مِنْ قَبْلُ اِنْ هذآ اِلاّ اَساطیرُ الاَْوَّلینَ(نمل/ 67 و 68). کافران گفتند: چگونه اگر ما و پدرانمان خاک شدیم ما را از قبر بیرون مى آورند؟ به ما و پدرانمان هم پیش از این چنین وعده اى داده بودند.اینها چیزى جز افسانه هاى پیشینیان نیست.

(7) وَالّذى قالَ لِوالِدَیْهِ اُفٍّ لَکُما اَتَعِدانِنى اَنْ اُخْرَجَ وَقَدْ خَلَتِ الْقُرُونُ مِنْ قَبْلى وَهُما یَسْتَغیثانِ اللهَ وَیْلَکَ امِنْ اِنَّ وَعْدَاللهِ حَقٌّ فَیَقُولُ ما هذآ اِلاّ اَساطیرُ الاَْوَّلینَ (احقاف17 ). و آن که به پدر و مادرش گفت: اف بر شما، آیا به من وعده مى دهید که از گورم برخیزانند و حال آنکه مردمى پیش از من بوده اند که برنخاسته اند؟ و آن دو به درگاه خدا استغاثه مى کنند و گویند: واى بر تو ایمان بیاور که وعده خدا حق است.مى گوید:اینها چیزى جز همان افسانه پیشینیان نیست.

(8) وَلا تُطِعْ کُلَّ حَلاّف مَهین . هَمّاز مَشّآء بِنَمیم .مَنّاع لِلْخَیْرِ مُعْتَد اَثیم . عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِکَ زَنیم . اَنْ کانَ ذامال وَبَنینَ . اِذا تُتْلى عَلَیْهِ ایاتُنا قالَ اَساطیرُ الاَْوَّلینَ ( قلم10 تا 15) از هر فرومایه اى که بسیار سوگند مى خورد، پیروى مکن: عیبجویى که براى سخن چینى اینجا و آنجا مى رود، بازدارنده از خیر، متجاوز گناهگار، خشن مردى، ناشناخته نسب. بدان جهت که صاحب مال و فرزند است، چون آیات ما بر او خوانده شود، گوید: اساطیر پیشینیان است.

(9) وَیْلٌ یَوْمَئِذ لِلْمُکَذِّبینَ . الَّذینَ یُکَذِّبُونَ بِیَوْمِ الدّینِ . وَما یُکَذِّبُ بِه اِلاّ کُلُّ مُعتَد اَثیم . اِذا تُتْلى عَلَیْهِ ایاتُنا قالَ اساطیرُ الاَْوَّلینَ. (مطفّفین10 تا 13 ) در آن روز واى بر تکذیب کنندگان . آنان که روز جزا را دروغ انگاشتند . و آن روز را جز متجاوزى گناهکار دروغ نینگارد. چون آیات ما بر او خوانده شد، گفت: افسانه هاى پیشینیان است. شیوه استدلال دکتر خلف الله به این آیات چنین است:

نخست آن که این آیات، همه، مکّى اند، حتى آن بخش که ضمن سوره هاى مَدَنى آمده است، مثل آیات سوره انفال. نزدیک ترین برداشت از این اَمر، آن است که اندیشه وجود اساطیر در قرآن از آنِ مردم مکّه بوده است که عمده آن ها مشرک بوده اند;و پس از هجرت پیامبر به مدینه، کسى در آن جا این سخن را بر زبان نرانده است.

و این، نیازمند تفسیر و تعلیل است. دوم این که غالب قائلان به این سخن منکر معاد بوده اند.و این را از سیاق این آیات و سوره هاشان مى توان فهمید. و این نیز محتاج تفسیر است. سوم آن که مشرکان به آنچه مى گفتند صادقانه اعتقاد داشتند و شبهه هایى که در ذهنشان جریان داشت بسى اساسى و قدرتمندبود. این شبهه ها آن قدر قوى بود که آن ها را وامى داشت تا بگویند در قرآن اساطیر راه یافته است.

و حتماً موجبى در کار بوده است که آنان چنین باور سخت و استوارى بیابند. اکنون باید دید آیا این اعتقاد صرفاً اشتباه بوده یا در خود قرآن صفتى به چشم مى خورده که آنان را به این اعتقاد وامى داشته است.(1) از تأمّل در آیات مزبور برمى آید که قرآن، خود، اصرارى ندارد تا وجود اساطیر در خویش را نفى کند; بلکه به شدّت در پى اثبات این مطلب است که وجود این اساطیر سبب نمى شود آن را ساخته محمّد، و نه خداوند، بدانیم

در بررسى این آیات مى بینیم که گاه قرآن بدون هیچ توضیح و ایرادى، سخن مشرکان را نقل مى کند، مانند آیات سوره هاى انفال، مؤمنون، نمل، و احقاف. و گاه مشرکان را تهدید مى کند، ولى نه به دلیل این که به وجود اساطیر در قرآن اعتقاددارند، بلکه از این جهت که روز قیامت را منکرند یا مردم را از پیروى محمّد بازمى دارند، مانند آیات سوره هاى انعام و مطفّفین. تنها یک بار، قرآن به ردّ سخن آنان مى پردازد، یعنى در آیه سوره فرقان. آن هم در مقام اثبات این مطلب است که اساطیر ساخته و پرداخته محمّد نیست، بلکه از جانب خداست.(2)

بحثى در باب اسطوره در قرآن

اگر به راستى در قرآن اساطیر راه یافته باشد، این همه تأکید قرآن که باطل در آن راه نمى یابد و سراسر حقِّ مطلق است، چه معنادارد؟ مگر اساطیر چیزى جز خرافه ها و بافته هاى وهم آلودِ بشرى است؟ اگر وجود اساطیر در قرآن پذیرفته شود، هرگز نمى توان بر وحیانى بودنِ آن پاى فشرد. از این گذشته، بررسى آیات مذکور حقیقتى دیگر را نشان مى دهد.اکنون بجاست که بر آن آیات مرورى داشته باشیم: در سوره انعام، آیه مورد استشهاد پیش و پسى هم دارد که باید همراه آن نگریسته شود:

وَ مَنْ اَظْلَمُ مِمَّن افْتَرى عَلَى اللهِ کَذِباً اَوْ کَذَّبَ بِایاتِه اِنَّهُ لا یُفْلِحُ الظّالِمُونَ . وَیَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمیعًا ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذینَ اَشْرَکُوآ اَیْنَ شُرَکآؤُکُمُ الَّذینَ کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ . ثُمَّ لَمْ تَکُنْ فِتْنَتُهُمْ اِلاّ اَنْ قالُوا وَاللهِ رَبِّنا ما کُنّا مُشْرِکینَ . اُنْظُرْ کَیْفَ کَذَبُوا عَلى اَنْفُسِهِمْ وَضَلَّ عَنْهُمْ ما کانُوا یَفْتَرُونَ . وَمِنْهُمْ مَنْ یَسْتَمِعُ اِلَیْکَ وَجَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ اَکِنَّةً اَنْ یَفْقَهُوهُ وَفى اذانِهِمْ وَقْرًا وَاِنْ یَرَوْا کُلَّ ایَة لایُؤمِنُوا بِها حَتّى اِذا جآؤُکَ یُجادِلُونَکَ یَقُولُ الَّذینَ کَفَرُوا اِنْ هذآ اِلاّ اَساطیرُ الاَْوَّلینَ .وَهُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ وَیَنْئَوْنَ عَنْهُ وَاِنْ یُهْلِکُونَ اِلاّ اَنْفُسَهُمْ وَما یَشْعُرُونَ. (انعام21 تا 26)

چه کسى است ستمکارتراز آنکه به خدا دروغ مى بندد یا آیات او را دروغ مى انگارد؟ هر آینه ستمکاران رستگارى نیست . روزى همه را گرد آوریم، سپس به آنها که شرک آورده اند بگوییم: آن کسان که مى پنداشتید که شریکان خدایند اکنون کجایند؟ عذرى که مى آورند جز این نیست که مى گویند: سوگند به خدا پروردگار ما که ما مشرک نبوده ایم. بنگر که چگونه برخود دروغ بستند و آن دروغها که ساخته بودند ناچیز گردید . بعضى از آنها به سخن تو گوش مى دهند ولى ما بر دلهایشان پرده ها افکنده ایم تا آن را در نیابند و گوشهایشان را سنگین کرده ایم.و هر معجزه اى را که بنگرند بدان ایمان نمى آورند

و چون نزد تو آیند، با تو به مجادله پردازند. کافران مى گویند که اینها چیزى جز اساطیر پیشینیان نیست . اینان مردم را از پیامبر باز مى دارند و خود از او کناره مى جویند و حال آن که نمى دانند که تنها خویشتن را به هلاکت مى رسانند.روشن است که در این آیات، سخن از کسانى است که مجموعه قرآن و نه تنها قصّه هایش را اساطیر الاوّلین مى دانند و از این رهگذر مى خواهند در مقام عناد و جدال، کلّ قرآن را بدون پایه و بى اصل و اساس قلمدادکنند. پس این تهمت براى تکذیب مجموعه دعوت پیامبرو غیر وحیانى شمردنِ آن است

در آیه سوره انفال، باید اندیشید چه آیاتى بر مشرکان تلاوت مى شده که ایشان آن ها را اساطیر الاوّلین مى پنداشته اند.آیا همان آیاتى نبوده اند که بیش از هر چیز بر توحید و دعوت توحیدى پاى مى فشرده اند؟ با چه دلیلى مى توان گفت که این آیات منحصر به قصص و اخبار بوده اند؟ این تکذیب به همه دعوت پیامبر باز مى گشته و در ردیف دیگر مکرها و توطئه هاى آنان براى مقابله با اسلام بوده است. آیه پیش از آن نیز بر این حقیقت گواهى مى دهد:

وَاِذْ یَمْکُرُ بِکَ الَّذینَ کَفَرُوا لِیُثْبِتُوکَ اَوْ یَقْتُلُوکَ اَوْ یُخْرِجُوکَ وَیَمْکُرُونَ وَیَمْکُرُ اللهُ وَاللهُ خَیْرُ الْماکِرینَ.( انفال / 30)و آن هنگام را به یادآور که کافران درباره تو مکرى کردند تا در بندت افکنند یا بکشندت یا از شهر بیرون سازند. آنان مکر کردند و خدا نیز مکر کرد و خدا بهترین مکر کنندگان است. حتّى آیه بعد نیز نشان مى دهد که آنان اصل دعوت پیامبر را دروغ مى شمرده اند، تا جایى که خداوند را چنین خطاب مى کرده اند:وَاِذْ قالُوا اللّهُمَّ اِنْ کانَ هذا هوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِکَ فَاَمْطِرْ عَلَیْنا حِجارَةً مِنَ السَّمآءِ اَوِ ائْتِنا بِعَذاب اَلیم.( انفال / 32 ) و آن هنگام را که گفتند: بارخدایا، اگر این که از جانب تو آمده حق است، بر ما از آسمان بارانى از سنگ ببار یا عذاب دردآورى بر ما بفرست.

و این کاملا همنَواست با آنچه قوم شعیب در مقام تکذیب پیامبر خود بر زبان راندند: فَأَسْقِطْ عَلَیْنا کِسَفاً مِنَ السَّمآءِ إنْ کُنْتَ مِنَ الصّادِقینَ.( شعرا187 ) اگر راست مى گویى، پاره اى از آسمان را بر سر ما انداز. اینک به آیه سوره نحل بنگریم. این آیه در پى آیاتى آمده که از قدرت و علم و حکمت و نعمت هاى خداوند سخن مى گویند و سپس ناتوانى خدانماها را اعلان مى کنند: وَهُوَ الَّذى سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتأْکُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِیًّا وَتَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْیَةً تَلْبَسُونَهْا وَتَرَى الْفُلْکَ مَواخِرَ فیهِ وَلِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِه وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرونَ . وَاَلْقى فىِ الاَْرْضِ رَواسِىَ اَنْ تَمیدَ بِکُمْ وَاَنْهارًا وَسُبُلاً لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ . وَعَلامآت وَبِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ

اَفَمَنْ یَخْلُقُ کَمَنْ لا یَخْلُقُ اَفَلا تَذَکَّرُونَ .وَاِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللهِ لا تُحْصُوها اِنَّ اللهَ لَغَفُورٌرَحیمٌ .وَالله یَعْلَمُ ما تُسِرُّونَ وَما تُعْلِنُونَ . وَالَّذینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ لایَخْلُقُونَ شَیْئًا وَهُمْ یُخْلَقُونَ . اَمْواتٌ غَیْرُ اَحْیآء وَما یَشْعُرُونَ اَیّانَ یُبْعَثُونَ.( نحل14 تا 21) اوست که دریا را رام کرد تا از آن گوشت تازه بخورید و زیورهایى بیرون آرید و خویشتن بدان بیارایید، و کشتیها را بینى که دریا را مى شکافند و پیش مى روند تا از فضل خدا روزى بطلبید، باشد که سپاس گویید . و بر زمین کوههاى بزرگ افکند تا شما را نلرزاند. و رودها و راهها پدیدآورد، شاید هدایت شوید . و نشانه ها نهاد، و به ستارگان راه مى یابند

آیا آن که مى آفریند همانند کسى است که نمى آفریند؟ چرا در نمى یابید؟ اگر بخواهید نعمتهاى خدا را شمار کنید، شمار کردن نتوانید. خدا آمرزنده و مهربان است.آنچه را که پنهان مى کنید یا آشکار مى سازید خدا به آن آگاه است . آنهایى را که به جاى الله به خدایى مى خوانند، نمى توانند چیزى بیافرینند، و خود مخلوقند . مردگانند، نه زندگان، و ندانند که چه وقت آنها را دوباره زنده مى کنند.

به راستى، از این مشرکان درباره چه آیاتى پرسش مى شود که آن ها را اساطیر الاوّلین مى پندارند؟ آیا جز همان آیاتِ در باب قدرت و علم و حکمت

خداوند، آیات دیگرى در مجموعه این سوره یافت مى شوند؟ پس در این جا نیز سخن از مجموعه قرآن و دعوت پیامبر است که مشرکان آن را اساطیر الاوّلین مى پنداشتند.در سوره مؤمنون هم آیات پیش و پس، از شکوه و بزرگى و قدرت خدا سخن مى گویند:

وَهُوَ الَّذى اَنْشَأَلَکُمُ السَّمْعَ وَالاَْبْصارَ وَالاَْفئِدَةَ قَلیلاً ما تَشْکُرُونَ . وَهُوَ الَّذى ذَرَأَکُمْ فِى الاَْرْضِ وَاِلَیْهِ تُحْشَرُونَ. مؤمنون78 تا 89 و اوست آن خدایى که برایتان گوش و چشم و دل بیافرید. چه اندک سپاس مى گزارید.اوست آن خدایى که شما را در روى زمین پدید آورد و همه نزد او گردآورده مى شوید.مى نگرید که در این آیات هیچ اشاره اى به قصّه هاى قرآن نیست تا تهمت مشرکان را فقط ناظر به آن ها بدانیم; بلکه سخن از حَشْر و قیامت است که مورد انکار مشرکان قرارگرفته، پندار و خرافه تلّقى مى شد. و امّا در سوره فرقان نیز باید به مجموعه آیات مربوط نگریست:

تَبارَکَ الَّذى نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعالَمینَ نَذیرَاً . الَّذى لَهُ مُلْکُ السَّمواتِ وَالاَْرْضِ وَلَمْ یَتَّخِذْ وَلَدًا وَلَمْ یَکُنْ لَهُ شَریَکٌ فِى الْمُلْکِ وَخَلَقَ کُلَّ شَىْء فَقَدَّرَهُ تَقدیرًا . وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِه الِهَةً لا یَخْلُقُونَ شَیْئًا وَهُمْ یُخْلَقُونَ وَلایَمْلِکُونَ لاَِنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَلا نَفْعًا وَلایَمْلِکُونَ مَوْتًا وَلا حَیوةً وَلا نُشُورًا . وَقالَ الَّذینَ کَفَرُوا اِنْ هذا اِلاّ اِفْکٌ افْتَرئهُ وَاَعانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ اخَرُونَ فَقَدْ جآءوُا ظُلْمًا وَزُورًا . وَقالوُا اَساطیرُ الاَْوَّلینَ اکْتَتَبَها فَهِىَ تُمْلى عَلَیْهِ بُکْرَةً وَاَصیلاً . قُلْ اَنْزَلَهُ الَّذى یَعْلَمُ السِّرَّ فِى السَّمواتِ وَالاَْرْضِ اِنَّهُ کانَ غَفُورًا رَحیمًا.( فرقان 1 تا 6 )

بزرگ است و بزرگوار آن کس که این فرقان را بر بنده خود نازل کرد، تا جهانیان را بیم دهنده اى باشد . آن کس که از آنِ اوست فرمانروایى آسمانها و زمین، و فرزندى نگرفته است، و او را شریکى در فرمانروایى نیست، و هر چیز را بیافریده است، و آن را به اندازه آفریده است . سواى او خدایانى دیگر گرفتند که هیچ چیز نمى آفرینند و خود مخلوقند. نه مالک زیان خود هستند و نه سود خود، و مالک مرگ و زندگى و رستاخیز نیستند

و کافران گفتند که این جز دروغى که خود بافته است و گروهى دیگر او را بر آن یارى داده اند، هیچ نیست. حقا آنچه مى گویند ستم و باطل است. و گفتند: این اساطیر پیشینیان است که هر صبح و شام بر او املا مى شود و او مى نویسدش. بگو: این کتاب را کسى نازل کرده است که نهانِ آسمانها و زمین را مى داند و آمرزنده و مهربان است.

پیداست که در این مورد نیز تهمت وجود اساطیر الاوّلین در قرآن یا «إفک» بودنِ آن، به مجموعه کتاب خدا و نه فقط به قصّه هایش نسبت داده مى شود.دکتر خلف الله ادّعا مى کند که در این آیه، خداوند وجود اساطیر الاولین در قرآن را نفى نکرده است.

امّا به روشنى پیداست که آیات مزبور دو ادّعاى کافران را بازمى تابانند و به صراحت، هر دو ادّعا را پاسخ مى دهند. ادّعاى یکم چنین است: «اِنْ هذا اِلاّ اِفکٌ اِفْترائهُ»; و پاسخ قاطعانه اش این است: «فَقَد جاءوا ظلماً و زوراً». ادّعاى دوم از این قرار است: «وَقالوُا اَساطیرُالاَوَّلینَ اکْتَتَبَها فَهِىَ تُمْلى عَلَیْهِ بُکْرَةً وَاَصیلاً». این تهمت همانند تهمت پیشین به مجموعه قرآن باز مى گردد و مثل همان، پاسخى قاطعانه مى یابد: «قُلْ اَنْزَلَهُ الَّذى یَعْلَمُ السِّرَّ فىِ السَّمواتِ وَالاَرْضِ». آشکار است که در این سخن، قرآن کتاب مُنْزَلِ اِلاهى شمرده مى شود; و این یعنى نفى ادّعا و تهمت مشرکان که قرآن را افسانه مى پندارند.آن که به افسانه چنگ مى آویزد، از آوردن حقیقت ناب ناتوان است; و قرآن، خود را وحى خداوندى مى شمارد که سرّ آسمان ها و زمین را مى داند.در این جا تذکّر نکته اى مفیداست. فهرست عمده این تهمت ها چنین است:

ـ اَساطیرُ الاَْوَّلینَ.

ـ اِفْکٌ افْتَریهُ وَأعانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ (فرقان 4 ) دروغى که خود بافته است و گروهى دیگر او را بر آن یارى داده اند.

ـ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِه رَیبَ المَنُونِ( طور30) شاعرى است و ما براى وى منتظر حوادث روزگاریم.

ـ اِنْ هذآ الاّ سِحْرٌ یُؤثَرُ . اِنْ هذآ اِلاّ قَوْلُ الْبَشَرِ( مدّثّر / 24 و 25)= این نیست جز جادویى که دیگرانش آموخته اند. این، جز سخن آدمى هیچ نیست.

ـ إنَّما یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ( نحل103) این قرآن را بشر به او مى آموزد.

ـ أضْغاثُ أَحْلام بَلِ افْتَرئهُ بَلْ هُوَ شاعِرٌ(انبیا 5 ) خواب هاى پریشان است;بلکه دروغى است که مى بندد; بلکه او شاعراست.

این تهمت ها، همه، در یک سیاق قراردارند و هدف همه آن ها این است که قرآن را ساخته و پرداخته بشر بشمارند و نه وحى خداوند. پس اصولا سخن از قصّه هاى قرآن، به تنهایى، در میان نیست. اکنون باید از دکتر خلف الله پرسید: «به تعبیر شما، ثبات و استوارى قریش در واردکردن چنین تهمتى، دلیلِ آن است که در خود قرآن موجب و مؤیِّدى براى آن یافت مى شده است؟ آیا درباره یکایک این تهمت هاى زشت مشرکان که همه در یک شمار جاى دارند، نیز چنین مى توان گفت؟ مگر مشرکان در این ادّعاها و تهمت ها نیز پافشارى نمى کرده اند؟

از این گذشته، اساساً مشرکان در وارد کردن چنین تهمتى قوى دل و ثابت قدم نبوده اند، بلکه خود مى دانسته اند که سخنى گزافه و بیهوده بر زبان مى رانند. هدف آنان، تنها تضعیف پیامبر و تشفّى خاطر خودبود.ایشان بیش از دیگران مى دانستند که کتابى در چنین پایه اى از فصاحت و بلاغت و شکوه هرگز از ساخته ها و پرداخته هاى یک یا چند انسان، و حتّى جمیع بشر، نیست. قرآن، خود، به صراحت همین حقیقت را وانموده است:

وَجَحَدُوا بِها وَاسْتَیْقَنَتْهآ اَنْفُسُهُمْ ظُلْمًا وَعُلُوًّا فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدینَ.( نمل14) با آنکه در دل به آن یقین آورده بودند، ولى از روى ستم و برترى جویى انکارش کردند. پس بنگر که عاقبت تبهکارانچگونه بود.

قَدْ نَعْلَمُ اِنَّهُ لَیَحْزُنُکَ الَّذى یَقُولُونَ فَاِنَّهُمْ لایُکَذِّبُونَکَ وَلکِنَّ الظّالِمینَ بِایاتِ اللهِ یَجْهَدُونَ.( انعام33) مى دانیم که سخنشان تو را اندوهگین مى سازد، ولى اینان تنها تو را تکذیب نمى کنند; بلکه این ستمکاران سخن خدا را انکار مى کنند.

قصّه نمادین ( رمزى)

این که قصّه هاى قرآن نام یک قالب خاصّ ادبى و هنرى را با خود دارند، سبب شده است که برخى بکوشند تا همه عناصر و ویژگى هاى قصّه هاى رایج بشرى و اسالیب فنّى و هنرى آن ها را در قصّه هاى قرآن بجویند. «اسطوره» خواندن بعضى از قصّه هاى قرآن، تلاشى در همین سمت و سوست. و بر همین سیاق است «نمادین» قلمداد کردن برخى از قصص قرآنى

این گروه برآنند تا با این نظیرجویى ها نشان دهند که قرآن کریم در مواجهه با مکاتب ادبى و هنرى روزگار ما کاستى و نقصان ندارد. نماد که از آن در عربى به «رمز» تعبیر مى شود، یعنى ایما و اشاره براى فهماندنِ مطلبى بدون کلام. در قرآن، واژه رمز با همین معنا به کار رفته است:

قالَ رَبِّ اجْعَلْ لى ایَةً قالَ ایَتُکَ اَلاّ تُکَلِّمَ النّاسَ ثَلثَةَ اَیّام اِلاّ رَمْزًا وَاذْکُرْ رَبَّکَ کَثیرًا وَسَبِّحْ بِالْعَشِىِّ وَالاِْبْکارِ.آل عمران41) گفت:اى پروردگار من، براى من نشانه اى پدیدار کن. گفت: نشان تو این است که سه روز با مردم سخن نگویى مگر به اشاره; و پروردگارت را فراوان یادکن و در شبانگاه و بامداد او را بستاى. امّا این، تنها معناى رمز ونماد نیست

گاه نیز این واژه بدین معناست: ایما و اشاره همراه با کلام و لا به لاى آن; یعنى سخن داراى مضامینى نهفته باشد که در ظاهرِ گفتار تنها اشاره ها و رموزى از آن ها حکایت مى کنند و فقط صاحبان بصیرت از این رموز به آن معانى نهفته راه مى یابند.و اتّفاقاً این، خود، از ویژگى هاى یک کلامِ بلیغ است; که گفته اند: «رُبَّ اِشارة أبْلَغُ مِنْ عِبارة».در اصطلاح ادبى، «کنایه» و «توریه» دوگونه نام آورِ رمز و نماد به همین معنایند.

ریشه هاى نمادگرایى در کتب تفسیر

براى آن که زیان چنین برداشتى فاش گردد، کافى است نگاهى داشته باشیم به نمونه اى از تفسیرى مبتنى بر نگاه نمادین به قرآن. در این تفسیر، «یأجوج» و «مأجوج» که در قصّه «ذوالقرنین» آمده اند، بى هیچ شاهد و دلیلى چنین معنامى شوند: یأجوج و مأجوج دو امّت هستند که هریک، خود، چهار هزار امّت است. و از هر امّت مردى نمى میرد مگر این که ببیند هزار مرد از نسلش شمشیر برگرفته است. و آن مردان، خود، سه گونه اند:گونه اى با قدّى صدوبیست ذراعى، گونه اى با طول و عرض صدوبیست ذراعى ... و گونه اى... خورنده فیل و حیوانات وحشى و خوک.(1)

همین مفسّر درباره «حمل کنندگان عرش» مى نویسد:برخى از حمل کنندگان عرش به چهره انسانند و برخى به چهره عقاب و برخى گاو و برخى شیر.(2) این نگرش، محدود به مفسّرانى از این قبیل نیست. تفسیرگرى همانند «زمخشرى» نیز با آن که حسّ بلاغىِ سلیمى دارد، گاه به همین تأویل هاى نمادین دست آویخته است.در قرآن آیه اى است که از پیامبر و مؤمنان چنین سخن مى گوید: وَمَثَلُهُمْ فِى الاِْنْجیلِ کَزَرْع اَخْرَجَ شَطْئَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِه.(فتح 29) این است وصفشان در تورات و انجیل، که چون کِشته اى هستند که جوانه بزند و آن جوانه محکم شود و بر پاهاى خود بایستد

زمخشرى در تفسیر این آیه مى نویسد: این تمثیلى است که خداوند در مورد پیدایش و رشد اسلام آورده است:جوانه اش را با ابوبکر برنهاد; آن جوانه را با عمر مایه بخشید; با عثمان آن را نیرو داد; و با على بر ساقه خود استوار ساخت.(2)

حاصل سخن این که نمادگرایى، به این معنا، اگر به قصّه هاى قرآن تحمیل گردد، بنیان آن را ویران مى کند; زیرا در این صورت هرکس بنابه میل و ذوق خویش تأویلى، و بلکه تفسیرى، از مفاهیم قرآنى ارائه مى دهد. از این گذشته، حقایق و واقعیّت هاى مذکور در قصّه ها قلب مى شوند و چنان جلوه داده مى شوند که گویى هرگز رخ نداده اند. آدم و حوّا نمادِ نیروهایى خاص قلمداد مى شوند، بهشتى که آدم از آن رانده شد نماد تمنّیات نفسانى شمرده مى شود، و ... بدون آن که به واقعى بودن آدم ها و مکان ها نظر شود

دراین صورت، نگاه صوفیانه و شَطَح پرور به قصّه ها و مفاهیم قرآنى، همه جا رشدمى یابد و تأویل هاى بى پایه، بنیان دیندارى را تباه مى کنند. همین جا باید تذکّر داد که مراد از نمادگرایى مذموم، همین تأویل هاى بى بنیاداست.اگر دلیلى استوار و روشن، و نه خبرى مبهم و چند پهلو یا ضعیف و مجعول و اسرائیلى، در تأویل آیه اى برسد، باید به آن ملتزم شد. ما به نصِّ قرآن کریم، یقین داریم که پیامبر و امامان معصوم از تأویل قرآن و رازهاى آن آگاهند و از این رو، هرجا از آن بزرگواران خبرى معتبر به دست آوریم، هرچه باشد، به آن گردن مى نهیم. لیکن این عقیده هرگز چنین نتیجه نمى دهد که اخبار ضعیف و مجهول الرّاوى و اقوال شطح سازان و استنادات معّما گونه صوفیان و صوفى مشربان را پایه و مایه تفسیر قرآن و فهم قصّه هاى آن سازیم.

تفکیک قصّه واقعى و تاریخى

باید دقّت داشت که نتیجه طبیعىِ راست پنداشتنِ قصّه هاى قرآن، این نیست که بگوییم قرآن درصدد نقل تاریخ بوده و به عبارتى یک کتاب تاریخ است.

در قرآن، قصّه ها و اخبار امّت ها و سرزمین ها نه از باب آشنایى با احوال آن ها، بلکه از جهت آموختن نشانه ها وعبرت هایى آمده اند که از رهگذر بیان سنّت هاى خداوند تبیین مى شوند تا کافران انذار یابند و پیامبر و مؤمنان آسوده خاطر شوند.(1)

تأمّل در این عبارت ها فاش مى کند که آنچه مورد نفى است، «رسالت قرآن در بیان تاریخ» است. ما نیز مصرّانه بر این باوریم که قرآن کتاب تاریخ نیست، همان گونه که کتاب علم یا هنر یا ادب یا اقتصاد و یا سیاست نیز نیست. قرآن هرگز قصد ندارد در مقام تاریخ نگارى برآمده، شرح حال مردم روزگاران پیش را بازگوید. اگر چنین بود، بى شک اسلوبى دیگر پیش مى گرفت. مثلا کتاب تاریخ باید دقیق و در مقام حکایت باشد، در حالى که قرآن در نقل احوال اقوام پیشین معمولا به بسیارى از عناصر و اجزاى تاریخى، همچون زمان و مکان و نام اشخاص، نمى پردازد.

در عین حال، قرآن، خود، پیام قصّه هاى خویش را عبرت و انتباه و بیدار باش دانسته است.به این ترتیب، نباید پنداشت هرکس قصّه هاى قرآن را صادق مى شمارد، قرآن را کتاب تاریخ مى داند. قرآن هم در نقل رویدادهاى تاریخى صادق و امین و گزارشگرى راستین است و هم تاریخنگارانه به آن ها نمى پردازد. همانان که مى پندارند چون نگرش تاریخى بر قرآن حاکم نیست باید قصّه هایش را نمادین و اسطوره اى و تمثیلى و گاه نیز واقعى به شمار آورد.

مرز قصّه هاى بشرى و قصّه هاى قرآن

هنگامى که مى گوییم قصّه هاى قرآن از معیارهاى ادبى بشرى پیروى نمى کنند، باید تبیین کنیم که آن معیارها کدام هایند. آن گاه که هنرمندى مى خواهد رویدادى تاریخى رادر اثرى ادبى روایت کند، بى شک گونه اى آزادى را مى طلبد. این آزادى گرچه بى حدّ و حصر نیست، به هر حال هنرمند را در خلق تصاویر مجال مى بخشد و او را از تاریخ نگار ممتاز مى کند. بعضى از جلوه هاى این آزادى چنین هستند:

1. انتخاب بخشى از رویدادها و کنارنهادن بخشى دیگر.

2. نادیده گرفتن برخى از مختصّات تاریخى مانند زمان و مکان حوادث.

3. روى برگرداندن از ترتیب و تقدّم و تأخّر تاریخىِ رویدادها.

4. تصرّف در روایت هاى تاریخى و افزودن و کاستن بعضى صحنه ها و شخصیّت ها.(1)

فصل 4 مآخذِ عناصرِ قصّه هاى قرآن

سخن گفتن از مآخذ قصّه هاى قرآن، به خودى خود، کارى خطا نیست; زیرا سخن بر سر مآخذ عناصر این قصّه هاست.قرآن، خود، گاه به همین مآخذ اشاره کرده است: مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ وَالَّذینَ مَعَهُ اَشِدّآءُ عَلَى الْکُفّارِ رُحَمآءُ بَیْنَهُمْ تَریهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً یَبْتَغُونَ فَضْلا مِنَ اللهِ وَرِضْواناً سِیماهُمْ فى وُجُوهِهِمْ مِنْ اَثَرِ السُّجُودِ ذلِکَ مَثَلُهُمْ فِى التَّوْرةِ وَمَثَلُهُمْ فِى الاِْنْجیلِ کَزَرْع اَخْرَجَ شَطْئَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِه یُعْجِبُ الزُّرّاعَ لِیَغیظَ بِهِمُ الْکُفّارَ وَعَدَاللهُ الَّذینَ امَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَاَجْراً عَظیماً (فتح 29)

محمد پیامبر خدا، و کسانى که با او هستند بر کافران سختگیرند و با یکدیگر مهربان. آنان را بینى که رکوع مى کنند، به سجده مى آیند، و جویاى فضل و خشنودى خدا هستند. نشانشان اثر سجده است که بر چهره آنهاست. این است وصفشان در تورات و در انجیل، که چون کِشته اى هستند که جوانه بزند و آن جوانه محکم شود و بر پاهاى خود بایستد و کشاورزان را به شگفتى وادارد، تا آنجا که کافران را به خشم آورد. خدا از میان آنها کسانى را که ایمان آورده اند و کارهاى شایسته کرده اند به آمرزش و پاداشى بزرگ وعده داده است.

هنگامى که قرآن به صراحت از یارى رساندن فرشتگان به مسلمانان در دو غزوه بدر و اُحُد سخن مى گوید، چرا ابتدا آن را تأویل کنیم و شاخ و برگ به آن بیفزاییم و سپس آن را مخالف با حقایق تاریخى جلوه دهیم؟ مگر ممکن نیست فرشتگان خدا از جنبه هاى گوناگون به تقویت رزمندگان بشتابند؟ وقتى از یهود حکایت مى کند که «ما مسیح، عیسى بن مریم، رسول خدا را کشتیم.» مگر حتماً باید این حکایت از قول یهود با تاریخ سازگار باشد؟ قرآن در این جا از رویدادى خبر نمى دهد، بلکه تنها قول یهود را حکایت مى کند

وقتى قرآن خبر مى دهد که ودّ و سواع و یغوث و یعوق و نسر در عصر نوح بت هاى مردم بودند، چه تناقضى در میان مى آید؟ درست است که همین بت ها در زمان پیامبر اسلام نیز پرستیده مى شده اند;ولى نباید شتابزده گفت: «پس از طوفان نوح که همه عالم خراب شد، چگونه این بت ها باقى ماندند؟» مگر قرآن در جایى گفته است که هیکل این بت ها همان هیکل پیشین بوده است؟ به این ترتیب، شرط بلاغت قرآنى است که عناصر قصّه هایش را عمدتاً از موادّ آشناى ذهن مخاطبان آن روز جزیرة العرب اخذ کند، لیکن به گونه اى که همه مردم جهان، در آن روزگار و همه روزگاران، بتوانند با آن ها ارتباط روحى برقرارنمایند

این هنر بزرگ و اعجازین آن گاه تحقّق مى یابد که مخاطبان از شنیدن قصّه هاى قرآن دچار حیرت و تعجّب نشوند و نپرسند: این نوح کیست که ما هیچ سخنى درباره او نشنیده ایم؟ اصحاب کهف موجوداتى فرازمینى اند یا از آنِ همین خاک بوده اند؟ موسى و فرعون کیستند وسرزمینشان کجابوده است؟

اخذ عناصر از ذهن و زبان مردم، با پالایش

آرى، قرآن که اوج هنر خویش را در قصّه هایش وانموده است، عناصر اصلى قصّه هاى خود را از ذهن و زبان همین مردم اخذ کرده است. و اگر چنین نمى کرد، هرگز کتاب مردم نبود. امّا اخذ این عناصر، هرگز به این معنا نیست که همان پندارها و بافته ها و تخیّلات را نیز دستمایه قصّه هایش سازد. قرآن دو پالایش اساسى در این مواد انجام داده است:

1. گزینش بخشى از قصّه ها که با دعوت قرآنى و کارکردهاى مورد نظر آن تناسب داشته اند: وَرُسُلا قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَیْکَ مِنْ قَبْلُ وَرُسُلا لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَیْکَ.( نساء 164) و پیامبرانى که پیش از این داستانهاشان را براى تو گفته ایم و آنان که داستانهاشان را برایت نگفته ایم.

2. زدودن غبار خرافات و پندارهاى باطل در پیرامون رویدادها و شخصیّت هاى این قصّه ها که معمولا از یاوه بافى هاى دانشمندان یهود و تورات سازان آن قرون برخاسته بود. مثلا در قصّه اصحاب کهف، قرآن اصرار دارد که تعداد آن جوانمردان هیچ مهم نیست و خود، اختلاف نظرهاى معمول در آن روزگار را نقل مى کند و بدان وقعى نمى نهد. به این ترتیب، باید پذیرفت که عناصر اصلى قصّه هاى قرآن در همان مجموعه هایى ریشه داشت که پایه دانش مردم آن روز بود، همچون تورات و انجیل و خبرنامه هاى پیشین. امّا قرآن نه تنها موادّ آن ها را دستمایه قرار نداد، بلکه بارها تصریح کرد که تنها حقّ ناب را در قصّه هاى خویش راه مى دهد و ساخته ها و پرداخته هاى احبار و عالمان یهود و ... را وقعى نمى نهد:

إنَّ هذا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ.( آل عمران62 ) همانا این داستانى است راست و درست.

تِلْکَ آیاتُ اللهِ نَتْلُوها عَلَیْکَ بِالْحَقِّ وإِنَّکَ لَمِنَ الْمُرسَلینَ. (بقره252) این است آیات خدا که به راستى بر تو مى خوانیم و تو از پیامبران هستى.

لَقَدْ کانَ فى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاِولِى الألْبابِ ما کانَ حَدیثاً یُفْتَرى ولکِنْ تَصْدیقَ الَّذى بَیْنَ یَدَیْهِ وَتَفْصیلَ کُلِّ شَىْء وهُدىً وَرَحْمَةً لِقَوم یُؤْمِنُونَ (یوسف111) در داستانهایشان خردمندان را عبرتى است. این داستانى برساخته نیست، بلکه تصدیق سخن پیشینیان و تفصیل هر چیزى است و براى آنها که ایمان آورده اند هدایت است و رحمت.

قُلْ أَنزَلَهُ الَّذى یَعْلَمُ السِّرَّ فِى السَّمواتِ وَالأَرْضِ.( فرقان 6.) بگو: این کتاب را کسى نازل کرده است که نهانِ آسمان ها و زمین را مى داند.در این نمونه ها که به طور خاص درباره قصّه هاى قرآنند، اشارات روشن و روشنگرى است به این حقیقت که قرآن عناصر قصّه هایش را برپایه تصدیق و باورداشت همان کتب پیشین اخذ کرده است، امّا کتب حقیقى و ناب و پیراسته از باطل و خرافه; زیرا آنچه قرآن آورده قصّه هاى حق است و افتراپذیر نیست و از سوى خداوندى است که سرّ آسمان ها و زمین را مى داند.از این ها فراتر، حتّى روش قصّه گویى قرآن نیز منحصر به فرد است

این را در پاسخ کسانى مى گوییم که نَفْس وجود قصّه در قرآن را مأخوذ از تورات و ... شمرده اند.قرآن تفصیل و تطویل توراتى را در قصّه هایش به یک سو نهاده، زیرا شیوه بلاغى و اعجازین قصّه گویى را به تناسب اهدافش در نظر داشته است. از سوى دیگر، ترتیب زمانى و چینش براساس تقدّم و تأخّر وقایع که بنیان قصّه هاى تورات بر آن نهاده شده، هرگز در قصّه هاى قرآن مورد نظر نبوده است.

توزیع عناصر - قصّه هاى قرآن از نوع «قصّه کوتاه» هستند

قصّه هاى قرآن، از لحاظ پراکندگى عناصر، از نوع قصّه کوتاه هستند.تنها مواردى معدود به سبک قصّه بلند روایت شده اند، مانند قصّه یوسف. تفاوت قصّه کوتاه و بلند از لحاظ پراکندگى عناصر قصّه از این قرار است: در قصّه کوتاه، عنصرى خاص برجسته مى شود و مدار قصّه قرار مى گیرد، به گونه اى که همه عناصر دیگر در سایه آن قرار مى گیرند

امّا در قصّه بلند، همه عناصر به فراخور حال در قصّه پراکنده اند، به گونه اى که هر یک داراى ارزش و جایگاه خویش است و هرگاه یکى از آن ها مفقود شود به موازنه هنرى قصّه لطمه مى خورد. به این سان، جز در همان موارد معدود، نمى بینیم که همه عناصر در یک قصّه قرآنى به طور متوازن و همتراز پراکنده شده باشند.

سه عنصر برجسته در قصّه هاى قرآن

در قصّه هاى قرآن، از سه عنصر برجسته مى توان نشان جُست:شخصیّت، رویداد، و گفت و گو. در طول دعوت اسلامى، نوع تأکید بر این عناصر متفاوت بوده است. این تفاوت از هدف و کارکرد قصّه ها پیروى مى کرده است. در قصّه هایى که انذار و بیم دهى هدف اصلى است، «رویداد» عنصر برجسته قصّه به شمار مى رود.در قصّه هاى با هدف انگیزش عاطفى و احساسى یا آرامش بخشى به پیامبر و مؤمنان، عنصر مهم «شخصیّت» است. در قصّه هایى که هدف اصلى شان دفاع از دعوت اسلامى و پاسخگویى به مخالفان است، «گفت و گو» عنصر مهم را مى سازد.

توزیع عناصر در قصّه صالح اکنون براى نمونه، قصّه صالح را مرور مى کنیم. این قصّه در موارد گوناگون آمده است و به تناسب گسترش دعوت اسلامى، پراکندگى عناصر در آن متفاوت شده است. نخستین جلوه هاى این قصّه در سوره هاى شمس و قمر آمده است. در این جلوه ها، عنصر اصلى «رویداد» است، یعنى حوادث مصیبت بارى که بر قوم ثمود فرود آمد. این در آغاز دعوت اسلامى بود که باید مخاطبان پیامبر از عناد و لجاجت دست مى کشیدند و نتیجه عملى افکار و دعوت رسولان را مى دیدند. پس در این جلوه از قصّه صالح، بر حوادث انذاربخش تکیه شده و دیگر عناصر در سایه آن قرار دارند:

کذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوها . اِذِانْبَعَثَ اَشْقها . فَقالَ لَهُمْ رَسُولُ اللهِ ناقَةَ اللهِ وَسُقْیها . فَکَذَّبُوهُ فَعَقَرُوها فَدَمْدَمَ عَلَیْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوّها . وَلا یَخافُ عُقْبها.( شمس11 تا 15 ) قوم ثمود از روى سرکشى تکذیب کردند . آنگاه که شقى ترینشان برخاست .پیامبر خدا به آنها گفت که ماده شتر خدا را با آبشخورش واگذارید . تکذیبش کردند و شتر را پى کردند . پس پروردگارشان به سبب گناهانشان برسرشان عذاب آورد و با خاک یکسان ساخت . و او از سرانجام آن بیمناک نشد.

کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ . فَقالُوآ أَبَشَراً مِنّا واحِداً نَتَّبِعُهُ اِنّآ اِذاً لَفى ضَلال وَسُعُر . ءَاُلْقِىَ الذِّکْرُ عَلَیْهِ مِنْ بَیْنِنا بَلْ هُوَ کَذّابٌ اَشِرٌ . سَیَعْلَمُونَ غَدًا مَنِ الْکَذّابُ الاَْشِرُ . اِنّا مُرْسِلُوا النّاقَةِ فِتْنَةً لَهُمْ فَارْتَقِبْهُمْ وَاصْطَبِرْوَنَبِّئْهُمْ اَنَّ الْمآءَ قِسْمَةٌ بَیْنَهُمْ کُلُّ شِرْب مُحْتَضَرٌ . فَنادَوْاصاحِبَهُمْ فَتَعاطى فَعَقَرَ . فَکَیْفَ کانَ عَذابى وَنُذُرِ . اِنّااَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ صَیْحَةً واحِدَةً فَکانُوا کَهَشیمِ الْمُحْتَظِرِ . وَلَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْانَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِر.( قمر23 تا 32 )

قوم ثمود بیم دهندگان را تکذیب کردند. گفتند: اگر از انسانى همانند خود پیروى کنیم گمراه و دیوانه باشیم; آیا از میان همه ما کلام خدا به او اِلقا شده است؟ نه، او دروغگویى خود خواه است. فردا خواهند دانست که دروغگوى خود خواه کیست . ما آن ماده شتر را براى آزمایششان مى فرستیم. پس مراقبشان باش و صبر کن . و به آنها بگوى که آب میانشان تقسیم شده. نوبت هر که باشد او به سرآب مى رود. یارشان را ندا دادند و او شمشیر بر گرفت و آن را پى کرد. عذاب و بیم دادنهاى من چگونه بود؟ ما بر آنها یک آواز سهمناک فرستادیم

پس همانند آن علفهاى خشک آغل گوسفند شدند . و این قرآن را آسان ادا کردیم تا از آن پند گیرند. آیا پند گیرنده اى هست؟ امّا آن گاه که دعوت اسلامى پیش مى رود، در جلوه هاى عرضه شده در سوره هاى اعراف و شعرا، عنصر قوى دیگرى بروز مى کند که عبارت است از «گفت و گو». به این ترتیب، رویدادها و شخصیّت ها عمدتاً در سایه گفت و گو مطرح مى شوند. و این برخاسته از نیاز آن دوره امّت اسلامى بوده است که درگیر گفت و گو با مخالفانى بوده که همه همّت خویش را براى بازداشتن جریان دعوت اسلامى صرف مى کرده اند:

وَاِلى ثَمُودَ اَخاهُمْ صالِحاً قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوا اللهَ مالَکُمْ مِنْ اِله غَیْرُهُ قَدْ جآءَتْکُمْ بَیِّنَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ هذِه ناقَةُ اللهِ لَکُمْ ایَةً فَذَرُوها تَأکُلْ فى اَرْضِ اللهِ وَلا تَمَسُّوها بِسُوء فَیَأْخُذَکُمْ عَذابٌ اَلیمٌ . وَاذْکُرُوا اِذْ جَعَلَکُمْ خُلَفآءَ مِنْ بَعْدِ عاد وَبَوَّاَکُمْ فِى الاَْرْضِ تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِها قُصُورًا وَتَنْحِتُونَ الْجِبالَ بُیُوتًا فَاذْکُرُوا ءَاَلآءَ اللهِ وَلا تَعْثَوْا فِى الاَْرْضِ مُفْسِدینَ . قالَ الْمَلاَُ الَّذینَ اسْتَکْبَرُوا مِنْ قَوْمِه لِلَّذینَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ امَنَ مِنْهُمْ اَتَعْلَمُونَ اَنَّ صالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّه قالُوآ اِنّا بِمآ اُرْسِلَ بِه مُؤمِنُونَ . قالَ الَّذینَ اسْتَکْبَرُوا اِنّا بِالَّذى امَنْتُمْ بِه کافِرُونَ . فَعَقَرُوا النّاقَةَ وَعَتَوْا عَنْ اَمْرِ رَبِّهِمْ وَقالُوا یا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِدُنا اِنْ کُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلینَ . فَاَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَاَصْبَحُوا فى دارِهِمْ جاثِمینَ .فَتَوَلىّ عَنْهُمْ وَقالَ یا قَوْمِ لَقَدْ اَبْلَغْتُکُمْ رِسالَةَ رَبّى وَنَصَحْتُ لَکُمْ وَلکِنْ لا تُحِبُّونَ النّاصِحینَ (اعراف73 تا 79)

بر قوم ثمود، برادرشان صالح را فرستادیم. گفت: اى قوم من، الله را بپرستید، شما را هیچ خدایى جز او نیست، از جانب خدا براى شما نشانه اى آشکار آمد. این ماده شتر خدا، برایتان نشانه اى است. رهایش کنید تا در زمین خدا بچرد و هیچ آسیبى به او نرسانید که عذابى دردآور شما را فرا خواهد گرفت . به یاد آرید آن زمان را که شما را جانشینان قوم عاد کرد و در این زمین جاى داد تا بر روى خاکش قصرها برافرازید و در کوهستانهایش خانه هایى بکَنید. نعمتهاى خدا را یاد کنید و در زمین تبهکارى و فساد مکنید

مهتران قومش که گردنکشى مى کردند، به زبون شدگان قوم که ایمان آورده بودند گفتند: آیا مى دانید که صالح از جانب پروردگارش آمده است؟ گفتند: ما به آیینى که بدان مأمور شده ایمان داریم . گردنکشان گفتند: ما به کسى که شما ایمان آورده اید ایمان نمى آوریم. پس ماده شتر را پى کردند و از فرمان پروردگارشان سرباز زدند و گفتند: اى صالح، اگر پیامبر هستى آنچه را به ما وعده مى دهى بیاور . پس زلزله اى سخت آنان را فرو گرفت و در خانه هاى خود بر جاى مُردند . صالح از آنان روى برگردانید و گفت: اى قوم من، رسالت پروردگارم را به شما رسانیدم و اندرزتان دادم ولى شما نیکخواهان را دوست ندارید.

کَذَّبَتْ ثَمُودُ الْمُرْسَلینَ . اِذْ قالَ لَهُمْ اَخُوهُمْ صالِحٌ اَلا تَتَّقُونَ . اِنّى لَکُمْ رَسُولٌ اَمینٌ . فَاتَّقُوا اللهَ وَاَطیعُونِ . وَمآ اَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ اَجْر اِنْ اَجْرِىَ اِلاّ عَلى رَبِّ الْعالَمینَ . اَتُتْرَکُونَ فى ما ههُنا امِنینَ . فى جَنّات وَعُیُون .وَزُرُوع وَنَخْل طَلْعُها هَضیمٌ . وَتَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُیُوتاً فارِهینَ . فَاتَّقُوا اللهَ وَاَطیعُونِ . وَلا تُطیعُوآ اَمْرَ الْمُسْرِفینَ .اَلَّذینَ یُفْسِدُونَ فِى الاَْرْضِ وَلا یُصْلِحُونَ . قالُوآ اِنَّمآ اَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرینَ . مآ اَنْتَ اِلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا فَأْتِ بِایَة اِنْ کُنْتَ مِنَ الصّادِقینَ . قالَ هذِه ناقَةٌ لَها شِرْبٌ وَلَکُمْ شِرْبُ یَوْم مَعْلُوم. وَلا تَمَسُّوها بِسُوء فَیَأْخُذَکُمْ عَذابُ یَوْم عَظیم . فَعَقَرُوها فَاَصْبَحُوا نادِمینَ . فَاَخَذَهُمُ الْعَذابُ اِنَّ فى ذلِکَ لاَیَةً وَما کانَ اَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنینَ . وَاِنَّ رَبَّکَ لَهُوَ الْعَزیزُ الرَّحیمُ (شعرا141 تا 159)

قوم ثمود پیامبران را تکذیب کردند . آنگاه که برادرشان صالح گفت: آیا پروانمى کنید؟ من براى شما پیامبرى امین هستم . از خدا بترسید و از من اطاعت کنید . من از شما در برابر هدایت خود مزدى نمى طلبم . مزد من تنها بر عهده پروردگار جهانیان است . آیا پندارید که شما را در این نعمتها، ایمن رها مى کنند؟ در باغها و چشمه سارها؟ و کشتزارها و نخلها با آن شکوفه هاى نرم و لطیف؟ و شادمانه در کوهها خانه هایى مى تراشید؟ پس، از خدا بترسید و از من اطاعت کنید

و فرمان این اسرافکاران را مپذیرید: اینان که در زمین فساد مى کنند و اصلاح نمى کنند. گفتند: جز این نیست که تو را جادو کرده اند . تو نیز بشرى همانند ما هستى. اگر راست مى گویى نشانه اى بیاور . گفت: این ماده شتر من است. یک روز آب خوردن حق او باشد و یک روز حق شما . به آن آسیبى مرسانید که عذابِ روزى بزرگ شما را فرو مى گیرد. آن را کشتند و پشیمان شدند . پس عذاب آنها را فرو گرفت. هر آینه در این عبرتى است، و بیشترینشان ایمان نیاوردند . هر آینه پروردگار تو پیروزمند و مهربان است .

امّا آن گاه که دعوت پیامبر اسلام به حدّى مى رسد که توطئه ها و دسیسه ها بر ضدّش اوج مى یابند، روایتى که از قصّه ثمود ارائه مى شود نیز همرنگ با آن جهت مى گیرد. در این جلوه که در سوره نمل تجلّى مى کند، عنصر اصلى قصّه به «رویداد» بازمى گردد. امّا این بار دیگر سخن از رویدادى طبیعى نیست، بلکه این قضا و قدر است که نقش اصلى را ایفا مى کند. حلول عذاب خداوند و نابودى قومى که همه گونه با صالح ستیزیدند، انذارى است براى ستیزندگان با دعوت محمّد. و چنین است که پراکندگى عناصر قصّه و نوع آن ها، دقیقاً همپا و همسو با دعوت اسلامى پیش مى رود:

وَلَقَدْ اَرْسَلْنآ اِلى ثَمُودَ اَخاهُمْ صالِحاً اَنِ اعْبُدُوا اللهَ فَاِذاهُمْ فَریقانِ یَخْتَصِمُونَ . قالَ یا قَوْمِ لِمَ تَسْتَعْجِلُونَ بِالسَّیِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ لَوْ لا تَسْتَغْفِرُونَ اللهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ . قالُوا اطَّیَّرْنا بِکَ وَبِمَنْ مَعَکَ قالَ طآئِرُکُمْ عِنْدَاللهِ بَلْ اَنْتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ . وَکانَ فِى الْمَدینَةِ تِسْعَةُ رَهْط یُفْسِدُونَ فِى الاَْرْضِ وَلا یُصْلِحُونَ . قالُوا تَقاسَمُوا بِاللهِ لَنُبَیِّتَنَّهُ وَاَهْلَهُ ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِیِّه ما شَهِدْنا مَهْلِکَ اَهْلِه وَاِنّا لَصادِقُونَ . وَمَکَرُوا مَکْراً وَمَکَرْنا مَکْراً وَهُمْ لا یَشْعُرُونَ . فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ مَکْرِهِمْ اَنّا دَمَّرْناهُمْ وَقَوْمَهُمْ اَجْمَعینَ . فَتِلْکَ بُیُوتُهُمْ خاوِیَةً بِما ظَلَمُوا اِنَّ فى ذلِکَ لاَیَةً لِقَوْم یَعْلَمُونَ . وَاَنْجَیْنَا الَّذینَ امَنُوا وَکانُوا یَتَّقُونَ ( نمل45 تا 53)

و بر قوم ثمود برادرشان صالح را فرستادیم که: خداى یکتا را بپرستید. ناگهان دو گروه شدند و با یکدیگر به خصومت برخاستند . گفت: اى قوم من، چرا پیش از نیکى بر بدى مى شتابید؟ چرا از خدا آمرزش نمى خواهید؟ شاید بر شما رحمت آورد . گفتند: ما تو را و یارانت را به فال بد گرفته ایم. گفت: جزاى شما نزد خداست. اینک مردمى فریب خورده هستید .در شهر نُه مرد ناصالح بودند که در آن سرزمین فسادمى کردند نه اصلاح

گفتند: به خدا سوگند خورید که بر او و کسانش شبیخون زنیم. و چون کسى به طلب خونش برخیزد، بگوییم: ما به هنگام هلاکت کسانِ او آنجا نبوده ایم، و ما راست گفتاریم . و غافل بودند که اگر آنها حیله اى اندیشیده اند ما نیز حیله اى اندیشیده ایم. بنگر که عاقبت مکرشان چه شد: ما آنها و قومشان را به تمامى هلاک کردیم . آن خانه هاى آنهاست که به کیفر ظلمى که مى کردند خالى افتاده است. در آن دانایان را عبرتى است . آنهایى را که ایمان آورده بودند و پرهیزگار بودند، نجات دادیم .

شخصیّت - توازن شخصیّت و حادثه

قصّه معمولا بر پایه یکى از این دو محور استوار است: شخصیّت و حادثه. گاه شخصیّت غلبه دارد، گاهى حادثه; و گاه هر دو به طور موازى و متوازن بار قصّه را بر دوش مى کشند. در قصّه هاى تاریخى، معمولا شخصیّت غلبه دارد، یعنى محور حوادث است. در قصّه هاى خیالى نیز چنین است، زیرا خواننده معمولا مى خواهد خود را در قالب قهرمان قصّه بنگرد و به نَفْسِ حادثه چندان نظر ندارد. حتّى در قصّه هایى که قهرمان هایى غیر انسانى، همانند حیوانات و پدیده هاى هستى، دارند، حرف ها و حالات انسانى نمود دارد

در قصّه هاى قرآن، توازن میان شخصیّت و حادثه به گونه اى اعجازین برقرار شده است. در هیچ قصّه قرآنى، شخصیّت یا حادثه به تنهایى محور نیست، بلکه از پیوند و تلاقى آن دو مضمونى پدید مى آید که بار اصلى قصّه بر دوش آن قرار مى گیرد. اشخاص به تنهایى هرگز موضوعیّت ذاتى ندارند، بلکه صرفاً مصداق هایى بشرى در عرصه خیر و شرّند که به حق یا باطل مى گروند. حادثه ها نیز ذاتاً موضوعیّت ندارند، بلکه تنها به مثابه مجال هایى براى بروز نیروهاى خیر و شر مورد نظر قرار مى گیرند.

توازن شخصیّت و حادثه سبب مى شود که هرگز یک شخص محور قصّه هاى قرآن نباشد. از این رو، ترتیب و نیز مرکزیّت در اشخاص لحاظ نشده است. قصّه یک شخص گاه بارها در جاى هاى گوناگون با حادثه ها یا جلوه هاى متفاوت ذکر مى شود. امّا این تکرار، نه براى بازگفتن یک رویداد واحد، بلکه براى ارائه یک شخصیّت در موقعیّت هاى متفاوت است. از آن جا که شخصیّت، به خودى خود، محور قصّه هاى قرآن نیست، هرگز قرآن نمى کوشد قصّه هر پیامبر یا فرد دیگر را در یک مجموعه بیان کند و از این رو با پدیده تکرار در قصّه هاى قرآن رو به روییم. آنچه این تکرار را طبیعى و بلکه لازم ساخته، مضمون هایى است که از تلاقى شخصیّت ها و حادثه ها در هر مورد پدید آمده اند.

تصویر عمومى از شخصیّت

گاه در قصّه هاى قرآن، و به ویژه مَثَل گونه ها، با اشخاصى مواجهیم که ویژگى هاى جزئى آنان ارائه نشده و تنها به ذکر تصویرى عمومى از آن ها کفایت شده است، همانند «مرد»، «دو مرد»، و «قوم». در این موارد، آوردن نام و صفات و حالات شخص یا اشخاص نه تنها اثرى در انتقال پیام قصّه ندارد، بلکه سبب مى شود که ذهن مخاطب با مسائل فرعى غیر ضرور درگیر شود. به این نمونه بنگرید:

وَضَرَبَ اللهُ مَثَلا رَجُلَیْنِ اَحَدُهُمآ اَبْکَمُ لا یَقْدِرُ عَلى شَىء وَهُوَ کَلٌّ عَلى مَوْلیهُ اَیْنَما یُوَجِّهْهُ لایَأْتِ بِخَیْر هَلْ یَسْتَوى هُوَوَمَنْ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَهُوَ عَلى صِراط مُسْتَقیم ( نحل76) و خدا مثل دو مرد را بیان مى کند که یکى لال است و توان هیچ چیز ندارد و بار دوش مولاى خود است، هر جا که او را بفرستد هیچ فایده اى حاصل نمى کند.آیا این مرد با آن کس که مردم را به عدل فرمان مى دهد و خود بر راه راست مى رود برابر است؟ در این جا، قرآن مى خواهد میان همه آدم هاى دل مُرده سکون یافته و انسان هاى حیاتمند پرشور حاضر در صحنه اجتماع مقایسه اى برقرار سازد، بى آن که هرگز فردى با نام خاص یا رنگ و نژاد و قوم و مکان معیّن را در نظر داشته باشد. پس عمومیّتِ مقایسه، آن هم با این آهنگِ تأکیدىِ ناشى از پرسشِ اِنکارى، همین عام گرایى را اقتضا مى کند.

انواع شخصیّت

مراد از شخصیّت در قصّه قرآنى، تنها انسان نیست. هر جاندارى که رویدادى یا سخنى یا اندیشه اى به او نسبت داده شود، شخصیّت قصّه قلمداد مى شود.از این رو، فرشته و جن و پرنده و حشره و انسان، همه، شخصیّت هاى قصّه قرآنى به شمار مى روند. سخن را از پرندگان و حشرات آغاز مى کنیم که در یک قصّه واحد حضور دارند: قصّه سلیمان. در این قصّه، هدهد و مورچه از شخصیّت هاى داراى نقش محسوب مى شوند.

مورچه و هدهد

مورچه همراهانش را بیم مى دهد که به خانه ها بروند تا از پایمال سلیمان و لشکرش در امان باشند. هدهد هم به فرمان خداوند اخبار سرزمین هایى را براى سلیمان مى آورد که وى از آن ها بى خبر است. و سلیمان از خبرهاى او دچار شگفتى مى شود:

وَ تَفَقَّدَ الطَّیْرَ فَقالَ مالِىَ لااَرَىَ الْهُدْهُدَ اَمْ کانَ مِنَ الْغآئِبینَ . لاَُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَدیداً اَوْ لاََذْبَحَنَّهُ اَوْلَیَأْتِیَنّى بِسُلْطان مُبین . فَمَکَثَ غَیْرَ بَعید فَقالَ اَحَطْتُ بِمالَمْ تُحِطْ بِه وَجِئْتُکَ مِنْ سَبَا بِنَبَا یَقین . اِنّى وَجَدْتُ امْرَاَةً تَمْلِکُهُمْ وَاُوتِیَتْ مِنْ کُلِّ شَىء وَلَها عَرْشٌ عَظیمٌ . وَجَدْتُها وَقَوْمَها یَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللهِ وَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ اَعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبیلِ فَهُمْ لا یَهْتَدُونَ . اَلاّ یَسْجُدُواللهِ الَّذى یُخْرِجُ الْخَبْءَ فِى السَّمواتِ وَالاَْرْضِ وَیَعْلَمُ ما تُخْفُونَ وَما تُعْلِنُونَ . اَللهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظیمِ . قالَ سَنَنْظُرُ اَصَدَقْتَ اَمْ کُنْتَ مِنَ الْکاذِبینَ . اِذْهَبِ بِکِتابى هذا فَالْقِهْ اِلَیْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُرْ ماذا یَرْجِعُونَ.( نمل20 تا 28)

در میان مرغان جست و جو کرد و گفت: چرا هُدهُد را نمى بینم، آیا از غایب شدگان است؟ به سخت ترین وجهى عذابش مى کنم یا سرش را مى بُرم، مگر آنکه براى من دلیلى روشن بیاورد . درنگش به درازا نکشید. بیامد و گفت: به چیزى دست یافته ام که تو دست نیافته بودى و از سبا برایت خبرى درست آورده ام . زنى را یافتم که بر آنها پادشاهى مى کند. از هر نعمتى برخوردار است و تختى بزرگ دارد . دیدم که خود و مردمش به جاى خداى یکتا آفتاب را سجده مى کنند. و شیطان اعمالشان را در نظرشان بیاراسته است و از راه خدا منحرفشان کرده است، چنان که روى هدایت نخواهند دید

چرا خدایى را که نهانِ آسمانها و زمین را آشکار مى کند و هر چه را پنهان مى دارید یا آشکار مى سازید مى داند، سجده نکنند؟ خداى یکتا که هیچ خدایى جز او نیست. پروردگار عرش عظیم . گفت: اکنون بنگریم که راست گفته اى یا در شمار دروغگویانى . این نامه مرا ببر و بر آنها افکن، سپس به یکسو شو و بنگر که چه جواب مى دهند .

در این قصّه، هدهد چنان هوشمندانه با پدیده ها برخورد مى کند که از خورشید پرستى ملکه و مردمش در شگفتى مى شود و مى اندیشد که همانا شیطان این کار زشت را در نظر آنان زیبا جلوه داده است. همین جا اشاره باید کرد که بسیارى از کج فهمى هاى خاور پژوهان و نیز برخى از دانشوران مسلمان معاصر از وجود همین غرابت ها برمى خیزد.

فخر رازى گزارش داده است که ملحدان به این قصّه طعنه مى زنند که چگونه سلیمان با آن همه دانایى از حال مملکت سبا بى خبر بود و چگونه هدهد چنین خردمندانه مى اندیشید و چگونه او چنان راه دورى را مى پیمود. همین تشکیک ها سبب شده که گروهى قصّه هاى قرآن را لبریز از تناقض بدانند و بدتر از آن، برخى چون دکتر خلف الله، این گونه جلوه ها را تمثیلى بشمارند و حقیقى بودن آن ها را انکار کنند

به راستى از خداوندى که این همه غرایب و عجایب پدید آورده، دور است که به طور خاص، هدهدى را با این اوصاف آفریده باشد؟ چه جاى شگفتى است که سلیمان اخبار بعضى از سرزمین ها را از آغاز نداند و خداوند به وسیله هدهد او را از این امر آگاه سازد؟ چرا این ظهور روشن قرآنى را به یک سو نهیم و دست به کار تأویل شویم و وقتى حجاب تأویل کاملا دیدگانمان را تار ساخت، دست به دامن توجیهاتى از قبیل تمثیل شویم؟

شخصیّت حیوانى در قصّه هاى بشرى و قرآنى

البتّه جلوه هایى از همین شخصیّت پردازى براى حیوانات در قصّه هاى بشرى نیز دیده مى شود. در داستان هاى غربیان نمونه هایى از این دست فراوان است; همچون شخصیّت بسیار هوشمند یک سگ به نام لاسى در «لاسى به خانه بازمى گردد»، و از آن ها قوى تر در ادبیّات داستانى مشرق زمین، همچون «کلیله و دمنه». با این حال، چنین تشابهى هرگز نباید ما را از حقیقى بودن شخصیّت پردازى قصّه هاى قرآن غافل سازد. تفاوت خداوند با بشر در همین است: ما آنچه را نیست، هست فرض مى کنیم و شخصیّت مى بخشیم تا قصّه اى خلق کنیم; و خداوند آنچه را نیست، هست مى کند و وجود مى بخشد تا قصّه اى را روایت کند

ثمره هنرى و کارکرد ادبى هر دو گاه یکسان است، ولى یکى برخاسته از فرض و تخیّل است و دیگرى زاییده حقیقت محض. روشن است که همین شباهت ها مؤیّد استفاده از چنین قالب ها و ابزارهایى در ادبیّات نو، به ویژه ادبیّات تصویرى، است.اگر از همین دریچه به هنر و کارکردهاى آن نگریسته شود، بى شک بسیارى از تنگ نظرى هاى برخى فقیهان ـ و نه فقه ـ درمان مى پذیرد

فقیه روشندل بصیر آن است که به مجموعه دیانت نظر کند و حکم هر قضیّه را در ظرف و اندازه هاى آن به بررسى نشیند. «فقه هنر» باید با دیدى کاملا هنرسنجانه و معیارشناسانه و بر پایه همین ملاک هاى مندرج در روح دین تدوین گردد. پیداست که در این میان، قصّه هاى قرآن از منابع بسیار ارجمند به شمار مى روند و عنایت جدّى به آن ها، زاویه نگرش «فقه هنر» را فراگسترده مى سازد.

نقش زن

زن از زیرسازهاى قصّه و تئاتر و دیگر قالب هاى ادبى ـ هنرى است. عواطف زن و حضور جذبه انگیزش سبب مى شود که مخاطب به نقش او تمایل نشان دهد. اثر بشرى که از حضور و نقش زن تهى باشد معمولا خسته کننده و ملال آور جلوه مى کند.امّا قرآن گرچه در قصّه هاى خویش به نقش و حضور زن بها داده، هرگز نخواسته زیبایى، جذّابیّت، و جلوه هاى ظاهرى زن را دستمایه تحریک عواطف مخاطب سازد. به همین جهت، در قصّه هاى قرآن، زن همانند دیگر عناصر، متناسب با فضا و ظرفیّت و امکانات قصّه ظهور مى کند و داراى نقشى کاملا طبیعى و غیر تحمیلى است

اصولا شأن قصّه هاى قرآن چنین نیست که با رنگ ها و جلوه هاى گونه گون مخاطب را دچار هیجان و احساسات کند. حوادث و آدم ها در قصّه هاى قرآن، همان هایى اند که در بستر زمان رخ نموده اند. قرآن، به تناسب هدف انسان سازانه خود، بخشى از این حقایق مسلّم را با زبانى هنرى، در قصّه هاى خود به تصویر کشیده است. و همین است سرّ حضور و نقش زن در این قصّه ها.

پس حضور زن در قصّه هاى قرآن به دلیل نقش واقعى او در بخشى از تاریخ و شأن بزرگش در جریان هاى اجتماعى است. اگر در حادثه اى، زن نقشى در خور نداشته باشد، قرآن نیز نامى از او به میان نمى آورَد.یعنى زن محور حوادث و آدم ها نیست; ابزار جذب مخاطب نیست; عامل انگیزش احساس و هیجان نیست; بلکه همان است که در واقعیّت تاریخى هست

به همین دلیل، قصّه هاى قرآنىِ بدون نقش زن ( مانند قصص اصحاب کهف، عبدصالح و موسى، و ذوالقرنین) به همان اندازه شکوهمند و انگیزاننده اند که قصّه یوسف. حق، اگر ناب و خالص باشد، به خودىِ خود جذّاب است; و قصّه قرآنى یعنى حق. برخى مى پندارند که حضور زن در قصّه یوسف به این جهت است که آن را جذّاب کند یا غم و اندوهِ برآمده از حوادث آغازین قصّه را بکاهد. باید پذیرفت که این هر دو وجه در قصّه یوسف پیداست، امّا به طور طبیعى. یعنى زن به همان گونه که حقیقت اقتضا مى کند در قصّه نقش دارد و همین نقش طبیعى و حقیقى سبب شده است که قصّه جذّاب گردد و تنوّع فضا و رنگ یابد.حتّى گسترش نقش زلیخا در حوادث گوناگون این قصّه نیز کاملا طبیعى و متناسب با شأن و جایگاهى است که واقعاً دارد.

نگاه متعادل به زن

زن به تناسب ویژگى هاى تکوینى خود، داراى برترى ها و فروترى هایى در عرصه انجام وظایف است. با این حال، مرد و زن دو عضو پیکره انسانى اند، همانند دستان راست و چپ یک بدن. پس در هر چه به شؤون انسانى بازمى گردد، هیچ تفاوتى میان این دو نیست; و در آنچه به حوزه تکوین برمى گردد، بى شک خواه در تکالیف و خواه در حقوق، تفاوت هایى میان آن دو به چشم مى خورد.در این میان، گاه برترى از آنِ زن است و گاه از آنِ مرد. مثلا زن که خود زاینده انسان است، چگونه مى تواند در میدان جهاد دست به قتل کسى بگشاید؟ زادن و کشتن در طبیعت یک تن گرد نمى آیند. در قصّه هاى قرآن، این دید متعادل و فطرى نسبت به زن همواره جارى است.

زن گاه در شأن انسانى و گاه در جایگاه زنانگى اش چهره مى نماید و در هر یک، وضعى خاص دارد. در قصّه قرآنى، زن انسانى است عاقل و رشید و بصیر که به دلیل آگاهى و اراده انسانى، مسؤول و مکلّف است

از این رو، همانند مرد وظیفه پاسدارى از ارزش ها را بر دوش مى کشد. نمونه چنین زنى، همسر فرعون است که خود را از سلطه زور و زر و تزویر مى رهانَد و هدایت آسمانى را با آغوش گشاده مى پذیرد، تا اسوه همه انسان هاى مؤمن باشد: وَضَرَبَ اللهُ مَثَلا لِلَّذینَ امَنُوا امْرَاَتَ فِرْعَوْنَ اِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لى عِنْدَکَ بَیْتاً فِى الْجَنَّةِ وَنَجِّنى مِنْ فِرْعَوْنَ وَعَمَله وَنَجِّنى مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمینَ .(تحریم11 ) و خدا براى کسانى که ایمان آورده اند، زن فرعون را مَثَل مى زند آنگاه که گفت: اى پروردگار من، براى من در بهشت نزد خود خانه اى بنا کن و مرا از فرعون و عملش نجات ده و مرا از مردم ستمکاره برهان.

قرآن از همسر فرعون نام نمى بَرَد تا همچنان اسوه هر زن و مرد باشد. آنچه در شناخت وى مؤثّر است، همین شأن انسانى اوست و نه ویژگى هاى دیگر از جمله نامش. و در این جهت، او همانند مؤمن آل فرعون است که هیچ نامى از او پیدا نیست و بر سلطه فرعون و فرعونیان برمى شورَد. در گمراهى و تیره روزى نیز زن و مرد جایگاهى یکسان دارند. زن ناصالح در قصّه هاى قرآن، الگو و نمونه همه انسان هاى ناصالح است

همسر نوح و همسر لوط، با آن که افتخار همسرى دو بنده شایسته خدا را دارند، در عناد و حق ستیزى به پایه اى مى رسند که براى همه کافران نمونه اند: ضَرَبَ اللهُ مَثَلا لِلَّذینَ کَفَرُوا امْرَاَتَ نُوح وامْرَاَتَ لُوط کانَتا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَیْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ یُغْنِیا عَنْهُما مِنَ اللهِ شَیْئاً وَقیلَ ادْخُلاَ النّارَ مَعَ الدّاخِلینَ . (تحریم10 )خدا براى کافران مَثَلِ زن نوح و زن لوط را مى آورد که هر دو در نکاح دو تن از بندگان صالح ما بودند و به آن دو خیانت ورزیدند. و آنها نتوانستند از زنان خود دفع عذاب کنند و گفته شد: با دیگران به آتش درآیید.

زنان بى نام و نشان

در برخى از قصّه هاى قرآنىِ داراى نقش زن، نام و نشان زن به روشنى ذکر شده است و در برخى، نه! گروهى مى پندارند که این ذکر نکردن، از همان سنّت جارى میان عرب سرچشمه گرفته است; یعنى اکراه از نام بردنِ زنان که گروهى آن را زاییده غیرت مردانه مى دانند.باید گفت که ذکر نکردن نام و نشان زن در برخى از قصّه ها، تنها از این روست که این نام و نشان داراى نقش و کارکردى در مجموع قصّه نبوده است. همسر فرعون، همسر نوح، همسر لوط، همسر أبولهب، و ملکه سبا که نامشان در قصّه هاى قرآن نیامده، تمثیل جنس زن با مشخّصات خود هستند

هرگونه ذکر نام و نشان از این زن ها به عمومیّت و فراگیرىِ نقش آنان لطمه مى زد و از تأثیر قصّه مى کاست.امّا آن جا که زن داراى هویّتى ویژه و مشخّصاتى متمایز است، ذکر نام و نشانش سبب مى شود که کارکرد و نقش خاصّ او برجستگى یابد و همین عامل موجب افزایش تأثیر قصّه است;مانند «مریم دختر عمران» که در میان زنان تمایزى خاص دارد. از این گذشته، باید یادآورى کرد که هرگز مردم عرب از ذکر نام زنان بیزار نبوده اند، بلکه در مجالس و اشعار خویش از همسران و مادرانشان فراوان نام مى برده اند و حتّى بسیارى از قبیله ها به نام مادر خویش معروف بوده اند.(1)

تصویر طبیعى از زن با همه چهره هایش

در قصّه قرآنى، زن در همه جهات همان گونه که هست و طبیعت و فطرتش اقتضا مى کند، تصویر مى شود. مثلا در جست و جوى همسر برمى آید وبا لطف و مِهرورزى زوجى مى جوید، بى آن که از حیا و متانت خویش بکاهد. این تصویر قرآنى از دخترى که در مَدْیَن با موسى مواجه شد، چقدر شکوهمند است: فَجآءَتْهُ إِحداهُما تَمْشى عَلَى اسْتِحْیاء.(قصص25) یکى از آن دو نزد او آمد، در حالى که بر حیاورزى راه مى سپُرد.در این صحنه، با تصویرى بدیع و البتّه واقعى برخورد مى کنیم .

حیاورزى و نه «با» آن. این یعنى نهایت عفّت; گویى که حیا بستر حرکت آن دختر است و او نه بر زمین که بر حیا گام مى نهد و قدم هایش را با عفّت همگام مى سازد. با این همه، هموست که وقتى نزد پدر مى رسد زمینه گفت و گو را مهیّا مى کند تا موسى به خدمت گرفته شود و مقدّمه پیوند فراهم گردد. در همین حال، تدبیر و تعقّل نیز با احساس و عاطفه دختر در مى آمیزد تا پدر خود را به این کار ترغیب کند:

إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأجَرْتَ القَوِىُّ الأَمینُ.( قصص / 26)سزاوارترین مرد، نیرومند امینى است که به کار گرفته اى.و پدر که ضمیر دختر را یافته، در همین مجلس با موسى سخن از پیوند مى گوید:قالَ إِنّى اُریدُ أَنْ اُنْکِحَکَ إِحْدَى ابْنَتَىَّ هاتَینِ.( قصص / 27)گفت: مى خواهم یکى از این دو دخترم را زن تو کنم. موسى نیز این دعوت کریمانه را در سرزمینى غریب مى پذیرد، به ویژه اینک که حقّ انتخاب هر یک از دو دختر به او داده شده است. پدر با واگذارى این حق، به دختران خود نیز لطفى بزرگ نشان مى دهد; زیرا به این سان فرصت ازدواج را براى هر دو به یک نسبت مهیّا مى سازد و ملاک هایى همچون کوچکى و بزرگى را در نظر نمى گیرد.

در قرآن، با چهره اى دیگر از زن نیز رو به روییم: موجودى مؤنّث که میل عاشقانه و هَواى نفس همه جانش را تسخیر مى کند، به گونه اى که عاطفه و عقل و درایت و همه چیزش را به فرمان مى گیرد.همسر «عزیز مصر» نمونه چنین زنى است که در قصّه یوسف جلوه مى کند.

نیز نمایى دیگر از زن در قصّه هاى قرآن هویداست:انسانى مهرورز که جانش از عشق مادرى لبریز است و قلبش به مِهر یک طفل مى تپد.این جلوه را در همسر فرعون مى نگریم که وقتى موسى را به گاه طفولیّت در چنگ سربازان فرعون دید، فریاد برآورد: «او را نکشید»، با این مقدّمه مهرافزا که: «این طفل خنکاى دیده من و تو خواهد بود». و باز پساوند آن فریاد همین عشق مادرى است: «شاید این کودک براى ما سودمند باشد یا او را به فرزندى گیریم». شکوه آیه را بنگرید:

وَقالَتِ امْرَاَتُ فِرعَونَ قُرَّتُ عَین لى وَلَکَ لاَ تَقْتُلوهُ عَسى أَنْ یَنْفَعَنآ أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلداً (قصص9) چهره دیگر زن، نمودِ پادشاهانه اوست; پادشاهى که با عقل و حکمت و تدبیر در میان مردم خود جایگاهى بلند مى یابد. این چهره از آن ملکه «سبا» است. در قصّه سلیمان، پرنده اى کوچک با نیرویى شگرف، سرزمینى را مى یابد که تا آن لحظه براى سلیمان ناآشنا بوده است. و این، شاهدى براى غیر واقعى بودن قصّه هاى قرآن نیست. درست است که سلیمان داراى نیرویى عظیم بوده، امّا بر همه جهان مسلّط نبوده است. پس چه جاى شگفتى است که سرزمینى از قلمرو دانش او دور بوده باشد؟

ملکه سبا در جایگاه حکمرانى و پادشاهى، هرگز زیر سیطره عواطف و احساسات زنانه نبوده است. از همین رو، آن گاه که دچار بحران شد، رایزنان و مشاوران فرهیخته اش را گردآورد تا موضعى عاقلانه برگزیند، بى آن که در آغاز دستخوش احساسات شود. و سرانجام هم تصمیمى در غایت اتقان و استوارى گرفت:

قالَتْ یآ اَیُّهَا الْمَلَؤُ اَفْتُونى فى اَمْرى ما کُنْتُ قاطِعَةً اَمْراً حَتّى تَشْهَدُونِ . قالُوا نَحْنُ اُولُوا قُوَّة وَاُولُوا بَأْس شَدید وَالاَْمْرُ اِلَیْکِ فَانْظُرى ماذا تَأْمُرینَ . قالَتْ اِنَّ الْمُلُوکَ اِذا دَخَلُوا قَرْیَةً اَفْسَدُوها وَجَعَلُوآ اَعِزَّةَ اَهْلِهآ اَذِلَّةً وَکَذلِکَ یَفْعَلُونَ . وَاِنّى مُرْسِلَةٌ اِلَیْهِمْ بِهَدِیَّة فَناظِرَةٌ بِمَ یَرْجِعُ الْمُرْسَلُونَ. (نمل32تا 35) زن گفت: اى بزرگان، در کار من رأى بدهید، که تا شما حاضر نباشید من هیچ کارى را فیصله نتوا

م داد . گفتند: ما قدرتمندان و خداوندان نبرد سخت هستیم. کارها به دست توست.بنگر که چه فرمان دهى . زن گفت: پادشاهان چون به قریه اى در آیند، تباهش مى کنند و عزیزانش را ذلیل مى سازند. آرى چنین کنند . من هدیه اى نزدشان مى فرستم و مى نگرم که قاصدان چه جواب مى آورند . و سرانجام، ملکه نزد سلیمان آمد و آشکارا از او پیروى کرد;امّا نه از سر اجبار و اضطرار، که با درایت و آگاهى و اختیار.

نقش مرد

از دیگر شخصیّت هاى قصّه هاى قرآن، مردان هستند. مردان در این قصّه ها فراوان رخ نموده اند. برخى از آنان رسولان و پیامبرانند، همچون آدم و نوح و هود و صالح و ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و شعیب و لوط و موسى و زکریّا و یحیى و ایّوب. برخى افراد عادى یا پادشاهان و وزیرانند، مانند فرعون و هامان و آزر و لقمان و عزیر و پسر نوح و برادران یوسف و همبندى هاى او

همه این مردان در یک ویژگى شریکند و آن عبارت است از: ذکر نشدن اوصاف و تمایزات محسوس و فیزیکى آنان، از قبیل قد و رنگ و علامات چهره. و این از آن روست که آن ویژگى ها نقشى در معرّفى این چهره ها به تناسب نقش ایشان در قصّه نداشته اند.و این، خود، از وجوه تمایز قصّه هاى قرآنى و بشرى است

در قصّه هاى بشرى، تکیه بر شخصیّت پردازى از رهگذر اوصاف ظاهرى و محسوس است. البتّه یادآورى مى کنیم که این، به خودى خود، نه قدح قصّه هاى بشرى است و نه مدح آن. باید به تفاوت پیام ها و اهداف و کارکردهاى قصّه عنایت داشت. ولى یک نکته را مى توان در این میان برداشت کرد: پرداخت شخصیّت قصّه از طریق اوصاف محسوس و ظاهرى فقط هنگامى لازم و مفید است که خودْ اصل محسوب نشود، بلکه در خدمت عرضه مفاهیم و شناساندن چهره حقیقى آن شخصیّت باشد.

شخصیّت پردازى کنایى

همین جا باید از یک نکته ظریف یادکنیم. در قصّه هاى قرآن گاه به اوصاف اشخاص، به شیوه اى کنایى و بلاغى، اشاره شده است. مثلا این دو پرداخت، یکى از زبان خود موسى و دیگرى با اقتباس از سخن فرعون که به حسب قرائن قصّه راست مى نماید، از یک ویژگى گفتارى در موسى، در آن لحظه خاص، پرده برمى دارند:

وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانى (طه27 ) و گره از زبان من بگشا! وَنادى فِرْعَوْنُ فى قَوْمِه قالَ یا قَوْمِ أَلَیْسَ لى مُلْکُ مِصْرَ وَهذِهِ الاَْنْهارُ تَجْرى مِنْ تَحْتى اَفَلا تُبْصِرُونَ . اَمْ اَنَا خَیْرٌ مِنْ هذَا الَّذى هُوَ مَهینٌ وَلا یَکادُ یُبینُ .( زخرف51 و 52) فرعون در میان مردمش ندا داد که: اى قوم من، آیا پادشاهى مصر و این جویباران که از زیر پاى من جارى هستند از آنِ من نیستند؟ آیا نمى بینید؟ آیا من بهترم یا این مرد خوار و ذلیل که درست سخن گفتن نتواند؟

نیز این بیان، نشان دهنده تنومندى طالوت است: وَقالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ اِنَّ اللهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طالُوتَ مَلِکاً قالُوا اَنّى یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنا وَنَحْنُ اَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَلَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ قالَ اِنَّ اللهَ اصْطَفئهُ عَلَیْکُمْ وَزادَهُ بَسْطَةً فِى الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ وَاللهُ یُؤْتى مُلْکَهُ مَنْ یَشآءُ وَاللهُ واسِعٌ عَلیمٌ ( بقره247) پیغمبرشان به آنها گفت: خدا طالوت را پادشاه شما کرد. گفتند: چگونه او را بر ما پادشاهى باشد؟ ما سزاوارتر از او به پادشاهى هستیم و او را دارایى چندانى نداده اند.گفت: خدا او را بر شما برگزیده است و به دانش و توان او بیفزوده است، و خدا پادشاهیش را به هر که خواهد دهد که خدا در برگیرنده و داناست

در باب ذکر دیگر ویژگى هاى این اشخاص نیز اصل کلّى همین است که هرگاه ذکر یک ویژگى، مانند نام، ضرورتى در انتقال پیام قصّه داشته است، آن ویژگى در قصّه نمود پیدا کرده است. اصولا در قصّه قرآنى، شخصیّت ها در پرتو حوادث تاریخى تمایز مى یابند و با نقشى که در یک حادثه ایفا مى کنند برجسته مى شوند. از این رو، پرداختن به مشخّصات آن ها در دایره اى محدود ضرورت مى یابد.به عبارت دیگر، با بررسى حادثه مى توان به مشخّصات افراد رهنمون گشت

براى نمونه، شخصیّت یوسف را مى توان چنین بازشناخت: یوسف در آغاز کودکى است کم سنّ و سال، زیرا به اقتضاى این دوران نزد پدر مى نشیند و خواب خویش را برایش بازمى گوید. یوسف مورد حسد برادران خویش است، چرا که پدرش پس از شنیدن خواب وى، از او مى خواهد آن را براى برادرانش باز نگوید. یوسف داراى توان و نفوذ اجتماعى است، زیرا پس از حضور در جامعه شهرى در خانه «بزرگ آن سرزمین» پذیرفته مى شود و این در مورد هر کسى اتّفاق نمى افتد. یوسف خُلق و خویى آمیخته با ادب و متانت و صفاورزى دارد که هم مورد توجّه افراد برجسته قرار مى گیرد و هم مى تواند تضادهاى طبقاتى و اجتماعى میان محیط پیشین خود و محیط تازه را بدون چالش و درگیرى هضم کند و خود را با وضع نو سازگار سازد و دیگران هم تحمّلش کنند.

یوسف صبور و ملایم و پرشکیب است، چرا که در صحنه ها و حالات بسیار سخت و حیرت افزا، لب به گلایه نمى گشاید و همواره افق فرا پیش را امیدوارانه انتظار مى کشد. یوسف در زیبایى و خوش سیمایى آن قدر کم مانند است که زنى از طبقه بَرین، در او طمع مى بندد و همه زنان گوهرمند زمان نیز با دیدن او اختیار از کف مى دهند.

یوسف جوانى پاکدامن و عفیف و وفاپیشه است که دامن از گناه بازمى دارد و نیز به پناه دهنده خویش خیانت نمىورزد. با این که بارها صحنه اغواگرى هاى آن زن تکرار مى شود، یوسف همچنان عهدِ صدق و تقوا را پاس مى دارد و زندان را بر ننگِ خیانت و گناه ترجیح مى دهد. یوسف مرد خداست، آن چنان که خداوند او را شایسته برخوردارى از دانش و حکمت و علم تعبیرِ خواب مى شمارد. یوسف مرد امانت و تدبیر و مدیریّت نیز هست. وقتى یوسف از بند آزادمى شود، عزیز که اینک پادشاه گشته او را بر صدر مى نشاند و خزانه دارى کلّ کشور را به وى مى سپارد. و او در این سمت، کشور را از مصائب اقتصادى وامى رهانَد.

یوسف تیزهوش و فرصت شمار است. وقتى برادرانش براى تهیّه آذوقه نزدش مى آیند، آن ها را مى شناسد بى آن که ایشان او را بشناسند. آن گاه با نقشه اى حکیمانه پدر و خانواده اش را از شام به مصر مى کشاند تا روزگار فراق فرجام یابد

یوسف قدردان و وظیفه شناس است. هنگامى که پدر را پس از روزگارى دراز نزد خود مى یابد، با آن که شوکت و حشمتى دارد، نزد او فروتنى مى ورزد و پدر و مادر را بر تخت مى نشانَد و سپاس خداوند را به جا مى آوَرد. آرى، همه این ویژگى ها و بسیارى از ویژگى هاى دیگر در یوسف نهفته اند; امّا قرآن به هیچ یک از آن ها تصریح نمى کند، لیکن صحنه را به گونه اى مى آراید که هر کس به فراخور فهم خویش بهره اى از آن ها را دریابد و هر چه ژرف تر قصّه را بکاود، اوصافى فراتر و دقیق تر بیابد. و این، خود، نیز از رموز جاودانگى و شکوه قرآن است

دریغ است این نکته ناگفته مانَد که یوسف با چنین ویژگى هایى، علاوه بر واقعى بودن، تمثیلى نیکو از همه مردان بزرگى است که از وطن خویش هجرت مى کنند و سپس با کاردانى و تدبیر و تقوا، چرخ هاى بزرگ اقتصاد را در سرزمین هاى دیگر مى گردانند و منشأ خدمات بسیار مى شوند. اکنون انصاف دهید آیا یوسف را مى توان، چنان که دکتر خلف الله مرتکب شده است،(1) تمثیلى از بنى اسرائیل و یهودیانى گرفت که هم اینک به این وصف مشهورند و در سرزمین هاى گوناگون خدایگان اقتصاد و قدرت مالى اند؟

مردان بى نام و نشان

از عناصر سازنده قصّه، مشخّصات آدم ها و ویژگى هاى جسمى و روحى و عقلى آنان است. آدم هاى قصّه باید براى مخاطب کاملا ملموس و زنده و داراى وجودى حقیقى و متمایز از دیگران باشند. گاه در قصّه، ذکر همان ویژگى ها کفایت مى کند و نیازى به ذکر نام فرد باقى نمى ماند. مثلا گفته مى شود: راننده، کارگر، یکى از مسافران. و گاه ذکر نام و مشخّصات جزئى تر لازم است. و این، تابع نقشى است که یک شخص در قصّه دارد و نوع و میزان حوادثى که به او مربوطند. در قصّه هاى بشرى که معمولا زاییده خیالند، بیش تر آدم ها خلق شده قصّه سازند

از این رو، بسیار پیش مى آید که به نام شخص اشاره نمى شود، بلکه بر ویژگى هاى شخصیّتى او تأکید مى شود; یعنى همان ویژگى هایى که بر اشخاص دیگر با همان «تیپ» قابل تطبیق است. امّا در قصّه هاى قرآن که سراسر از واقعیّت ها لبریزند، هر شخص داراى وجود خارجى است، خواه به حافظه تاریخ سپرده شده و خواه از یادها رفته باشد

از این رو، نام بسیارى از پیامبران آسمانى و نیز مبارزه جویان با دعوت پیامبران همچون هامان و سامرى و جالوت در میان آمده است.اشخاصى که نام یا ویژگى هاشان در قصّه هاى قرآن آمده، ارتباطى وثیق و عمیق با رویدادهاى هر قصّه دارند و نزد مخاطب از وحدت کامل با حوادث برخوردارند. در عین حال، اشخاصى که تنها کارکردشان در قصّه اعتبار دارد، با نام مورد اشاره قرار نمى گیرند، مانند همراهِ موسى، مؤمن قوم فرعون، و همراه سلیمان که او را نزد ملکه سبا بُرد.

اکنون به قصّه یوسف نظر افکنید. در یکى از فصل هاى این قصّه، بحران آغازمى شود: همسرِ «عزیز مصر»، در یوسف جوان آیات زیبایى و شادابى و ادبِ کریمانه را مى نگرد و به او دل مى بندد. یوسف که از چشمه تقوا سیراب است، حیا مىورزد و دامن عفّت را از کف نمى نهد;در عین حال، جوانمردى اش نیز او را فرمان مى دهد که در برابر اعتماد و لطف «عزیز»، خیانت و فریب روا ندارد

سرانجام، زن خلوتى مى سازد تا به کام دل خویش برسد، امّا یوسف نجات خود را در گریز از این کانون آتش مى یابد.در همان حال که وى قصد بیرون آمدن دارد، «عزیز» به آستانه در مى رسد و پیراهن دریده او را مى نگرد; پیراهنى که لحظه اى پیش به هنگام گریز، زن آن را دریده است. در این جاست که زنْ او را به خیانت متّهم مى کند و یوسف بى گناه روانه زندان مى شود. سال ها مى گذرد و عاقبت یوسف از محبس رهایى مى یابد و خزانه دار پادشاه مصر مى شود.

در این فصل، شخصیّت یوسف همان است که هست. اگر صدبار این فصل را بخوانیم، نسبت به او موضعى تازه نمى یابیم. نحوه روایت قصّه آن چنان صادقانه است که بازخوانى آن ما را به عمق و دقّت بیش تر هدایت مى کند، امّا سبب نمى شود که دیدگاهى متفاوت درباره یوسف بیابیم. این از آن روست که ما هرگز احساس نمى کنیم این شخصیّت، خلق شده قصّه گوست یا ویژگى ها و حالات ترسیم شده اش تابع اختیار و هدایت قصّه ساز است

اصولا از ویژگى هاى قصّه بشرى این است که به تناسب خواست و خَلقِ قصّه پرداز، حالات و صفات اشخاص رنگ و دگرگونى گیرد; امّا در قصّه قرآنى، مخاطب با شخصیّتى کاملا منطبق با صفات و حالات واقعى اش روبه روست که پا به پاى قصّه تحوّل و تغییر غیر طبیعى نمى پذیرد.

فرشته

فرشتگان از دیگر شخصیّت هاى قصّه قرآنى اند.فرشتگان به تدبیر و امر خداوند، مى توانند در هیأت هاى گونه گون جلوه کنند. از جمله، در قصّه هاى ابراهیم و لوط و زکریّا و مریم، و به اعتقاد برخى: در قصّه داوود، در لباس انسان ظهور کرده اند.فرشتگان در لباس میهمان بر ابراهیم و نیز بر لوط وارد شدند. ابراهیم از آنان پذیرایى کرد، امّا لوط دچار بیم شد. قصّه این دو را بنگرید:

وَ لَقَدْ جآءَتْ رُسُلُنآ اِبْرهیمَ بِالْبُشْرى قالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ فَما لَبِثَ اَنْ جآءَ بِعِجْل حَنیذ . فَلَمّا رَا اَیْدِیَهُمْ لا تَصِلُ اِلَیْهِ نَکِرَهُمْ وَاَوْجَسَ مِنْهُمْ خیفَةً قالُوا لا تَخَفْ اِنّآ اُرْسِلْنآ اِلى قَوْمِ لُوط . وَامْرَاَتُهُ قآئِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْناها بِاِسْحقَ وَمِنْ وَرآءِ اِسْحقَ یَعْقُوبَ . قالَتْ یا وَیْلَتى ءَاَلِدُوَاَنَا عَجُوزٌ وَهذا بَعْلى شَیْخاً اِنَّ هذا لَشَىْءٌ عَجیبٌ . قالُوا اَتَعْجَبینَ مِنْ اَمْرِاللهِ رَحْمَتُ اللهِ وَبَرَکاتُهُ عَلَیْکُمْ اَهْلَ الْبَیْتِ اِنَّهُ حَمیدٌ مَجیدٌ . فَلَمّا ذَهَبَ عَنْ اِبْرهیمَ الرَّوْعُ وَجآءَتْهُ الْبُشْرى یُجادِلُنا فى قَوْمِ لُوط . اِنَّ اِبْرهیمَ لَحَلیمٌ اَوّاهٌ مُنیبٌ . یآ اِبْراهیمُ اَعْرِضْ عَنْ هذا اِنَّهُ قَدْ جآءَ اَمْرُ رَبِّکَ وَاِنَّهُمْ اتیهِمْ عَذابٌ غَیرُ مَرْدُود. وَلَمّا جآءَتْ رُسُلُنا لُوطاً سىءَ بِهِمْ وَضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَقالَ هذا یَوْمٌ عَصیبٌ . وَجاءَهُ قَوْمُهُ یُهْرَعُونَ اِلَیْهِ وَمِنْ قَبْلُ کانُوا یَعْملُونَ السَّیِّئاتِ قالَ یا قَوْمِ هؤُلاءِ بَناتى هُنَّ اَطْهَرُ لَکُمْ فَاتَّقُوا اللهَ وَلا تُخْزُونِ فى ضَیْفى اَلَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشیدٌ . قالُوا لَقَدْ عَلِمْتَ مالَنا فى بَناتِکَ مِنْ حَقٍّ وَاِنَّکَ لَتَعْلَمُ ما نُریدُ . قالَ لَوْ اَنَّ لى بِکُمْ قُوَّةً اَوْ اوى اِلى رُکْن شَدید . قالُوا یالُوطُ اِنّا رُسُلُ رَبِّکَ لَنْ یَصِلُوا اِلَیْکَ فَاَسْرِبِاَهْلِکَ بِقَطْع مِنَ اللَّیْلِ وَلا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ اَحَدٌ اِلاَّ امْرَاَتَکَ اِنَّهُ مُصیبُها مآ اَصابَهُمْ اِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ اَلَیْسَ الصُّبْحُ بِقَریب . فَلَمّا جآءَ اَمْرُنا جَعَلْنا عالِیَها سافِلَها وَاَمْطَرْنا عَلَیْها حِجارَةً مِنْ سِجّیل مَنْضُود. مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّکَ وَما هِىَ مِنَ الظّالِمینَ بِبَعید .( هود69 تا 83)

به تحقیق رسولان ما براى ابراهیم مژده آوردند. گفتند: سلام.گفت: سلام. و لحظه اى بعد گوساله اى بریان حاضر آورد . و چون دید که بدان دست نمى یازند، آنان را ناخوش داشت و در دل از آنها بیمناک شد. گفتند: مترس، ما بر قوم لوط فرستاده شده ایم. زنش که ایستاده بود، خندید. او را به اسحاق بشارت دادیم و پس از اسحاق به یعقوب. زن گفت: واى بر من، آیا در این پیرسالى مى زایم و این شوهر من نیز پیر است؟ این چیز عجیبى است . گفتند: آیا از فرمان خدا تعجب مى کنى؟ رحمت و برکات خدا بر شما اهل این خانه ارزانى باد. او ستودنى و بزرگوار است . چون وحشت از ابراهیم برفت و او را نوید آمد، با ما درباره قوم لوط به مجادله برخاست .ابراهیم بردبار است و رئوف است و فرمانبردار است

اى ابراهیم، از این سخن اعراض کن. فرمان پروردگارت فراز آمده است و بر آنها عذابى که هیچ برگشتى ندارد فرود خواهد آمد . چون رسولان ما نزد لوط آمدند، لوط اندوهگین و دلتنگ شد و گفت: امروز روز سختى است . و قومش شتابان نزد او آمدند و آنان پیش از این مرتکب کارهاى زشت مى شدند.لوط گفت: اى قوم من، اینها دختران من هستند. براى شما پاکیزه ترند.از خدا بترسید و مرا در برابر مهمانانم خجل مکنید. آیا مرد خردمندى در میان شما نیست؟ گفتند: تو خود مى دانى که ما را به دختران تو نیازى نیست و نیز مى دانى که چه مى خواهیم. لوط گفت: کاش در برابر شما قدرتى مى داشتم، یا مى توانستم به تکیه گاهى استوار پناه ببرم . گفتند: اى لوط، ما رسولان پروردگار تو هستیم. اینان، هرگز به تو دست نخواهند یافت. چون پاسى از شب

بگذرد، خاندان خویش را بیرون ببر. و هیچ یک از شما روى برنگرداند جز زنت که به او نیز آنچه به آنها رسد خواهد رسید. وعده آنها صبحگاه است. آیا صبح نزدیک نیست؟ چون فرمان ما فراز آمد، آنجا را زیر و زبر کردیم و بر آن شهر بارانى از سنگهایى از سِجّیل، پى در پى، فرو باریدیم; که بر آنها نشان پروردگارت بود و چنین عذابى از ستمکاران دور نیست . نیز فرشته اى در لباس بشر بر مریم فرود آمد. او دچار اضطراب شد و به خداوند پناه برد:

وَ اذْکُرْ فِى الْکِتابِ مَرْیَمَ اِذِانْتَبَذَتْ مِنْ اَهْلِها مَکاناً شَرْقِیّاً .فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجاباً فَاَرْسَلْنآ اِلَیْها رُوحَنا فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِیّاً . قالَتْ اِنّى اَعُوذُ بِالرَّحْمنِ مِنْکَ اِنْ کُنْتَ تَقِیّاً . قالَ اِنَّمآ اَنَا رَسُولُ رَبِّکِ لاَِهَبَ لَکِ غُلاماً زَکِیّاً .قالَتْ اَنّى یَکُونُ لى غُلامٌ وَلَمْ یَمْسَسْنى بَشَرٌ وَلَمْ اَکُ بَغِیّاً .قالَ کَذلِکِ قالَ رَبُّکِ هُوَ عَلَىَّ هَیِّنٌ وَلِنَجْعَلَهُ ایَةً لِلنّاسِ وَرَحْمَةً مِنّا وَکانَ اَمْراً مَقْضِیّاً (مریم16 تا 21)

در این کتاب مریم را یاد کن، آنگاه که از خاندان خویش به مکانى رو به سوى بر آمدن آفتاب، دورى گزید . میان خود و آنان پرده اى کشید و ما روح خود را نزدش فرستادیم و چون انسانى تمام بر او نمودار شد . مریم گفت: از تو به خداى رحمان پناه مى برم، که پرهیزگار باشى . گفت: من فرستاده پروردگار تو هستم، تا تو را پسرى پاکیزه ببخشم . گفت: از کجا مرا فرزندى باشد، حال آنکه هیچ بشرى به من دست نزده است و من بدکاره هم نبوده ام . گفت: پروردگار تو اینچنین گفته است: این براى من آسان است. ما آن پسر را براى مردم آیتى و بخشایشى کنیم و این کارى است حتمى و پایان یافته

زکریّا نیز آن گاه که در محراب بود، نداى فرشته را شنید. همچنین فرشتگان بر داوود وارد شدند و او دچار هراس شد. و هم دو فرشته به نام هاى هاروت و ماروت به بابِل در آمدند و همانند بشر به مردم سحر آموختند و به آنان گفتند: «ما فتنه ایم ]= کار ما فتنه است.[».(1)

در بیش تر قصّه هاى قرآن، فرشتگانى که به عنوان شخصیّت قصّه ظهور مى کنند، کارهاى شگفتى برانگیز و عادت گریز انجام نمى دهند. و این در جوّ آن روز مطلبى در خور تأمّل است و نشان مى دهد که در قصّه هاى قرآن، دامن زدن به اوهام و خرافه ها، حتّى آن جا که مخاطب طبیعتاً انتظار آن را داشته است، هرگز مورد نظر نبوده است

و این، خود، از وجوه افتراق اساسى قصّه هاى قرآن با قصّه هاى بشرى است. آرى، در جایى که فرشتگان قهرمان هاى قصّه اند نسبت دادن کارهاى عجیب به آنان، جذبه و تأثیر و زیبایى قصّه را مى افزاید;امّا این تا جایى مدّ نظر قصّه قرآنى است که ارزش هاى مهمّ دعوت اسلامى به فراموشى سپرده نشود. و حاشا که کتاب حقیقت، بر مدار اوهام و خرافه ها قصّه پرورد.

جن

یکى دیگر از شخصیّت هاى قصّه هاى قرآنى، جن است. جن در صورت بشر ظاهر نمى شود و در حالى که معمولا به چشم بشر صورت محسوس ندارد، در حرکت و گفت و گوست. جن همانند انسان اندیشه اش را ابراز مى کند;مثل او بیم و امید مىورزد; و چون وى مؤمن و کافر دارد. اهل مجادله و گفت و گوست، همان گونه که انسان ها چنین مى کنند. این تصویرى است که سوره جن به نمایش مى گذارد. و امّا در قصّه سلیمان، تصویرهاى دیگرى از جن را نیز مى بینیم. در این جا، جن غوّاص و بنّا و ... مى شود و نزد سلیمان کار مى کند

این تصویر براى عرب دوران جاهلیّت کاملا شناخته شده بوده و نمونه هایش را به ویژه در شعر «نابغه» مى توان جُست. تصویر جن در قصّه سلیمان از این قرار است: فَسَخَّرْنالَهُ الرّیحَ تَجْرى بِاَمْرِه رُخآءً حَیْثُ اَصابَ . وَالشَّیاطینَ کُلَّ بَنّآء وَغَوّاص . وَاخَرینَ مُقَرَّنینَ فِى الاَْصْفادِ . (ص 36 تا 38) پس باد را رام او کردیم که به نرمى هر جا که آهنگ مى کرد، به فرمان او مى رفت . و گروه جن را، که هم بنّا بودند و هم غوّاص . و گروهى دیگر را، که همه بسته در زنجیر او بودند .

وَ لِسُلَیْمنَ الرّیحَ غُدُوُّها شَهْرٌ وَرَواحُها شَهْرٌ وَاَرْسَلْنالَهُ عَیْنَ الْقِطْرِ وَمِنَ الْجِنِّ مَنْ یَعْمَلُ بَیْنَ یَدَیْهِ بِاِذْنِ رَبِّه وَمَنْ یَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ اَمْرِنا نُذِقْهُ مِنْ عَذابِ السَّعیرِ . یَعْمَلُونَ لَهُ ما یَشآءُ مِنْ مَحاریبَ وَتَماثیلَ وَجِفان کَالْجَوابِ وَقُدُور راسِیاتِنِ اِعْمَلُوآ الَ داوُدَ شُکْراً وَقَلیلٌ مِنْ عِبادِىَ الشَّکُورُ . فَلَمّا قَضَیْنا عَلَیْهِ الْمَوْتَ مادَلَّهُمْ عَلى مَوْتِه اِلاّ دابَّةُ الاَْرْضِ تَأْکُلُ مِنْسَأَتَهُ فَلَمّا خَرَّتَبَیَّنَتِ الْجِنُّ اَنْ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ الْغَیْبَ ما لَبِثُوا فِى الْعَذابِ الْمُهینِ . (سبأ 12 تا 14 )

و باد را مسخَّرِ سلیمان کردیم. بامدادان یک ماهه راه مى رفت و شبانگاه یک ماهه راه. و چشمه مس را برایش جارى ساختیم و گروهى از جن به فرمان پروردگارش برایش کار مى کردند و هر که از آنان سر از فرمان ما مى پیچید به او عذاب آتش سوزان را مى چشانیدیم . براى وى هر چه مى خواست از بناهاى بلند و تندیسها و کاسه هایى چون حوض و دیگهاى محکم برجاى، مى ساختند.اى خاندان داود، براى سپاسگزارى کارى کنید و اندکى از بندگان من سپاسگزارند . چون حکم مرگ را بر او راندیم حشره اى از حشرات زمین مردم را بر مرگش آگاه کرد: عصایش را جوید.چون فرو افتاد، گروه جن دریافتند که اگر علم غیب مى دانستند، در آن عذاب خوار کننده نمى ماندند .

نظریّه «چهره خیالى جن»

ناگفته نگذاریم که برخى مى کوشند به استناد همین دو چهره جن در سوره جن و قصّه سلیمان، یکى را واقعى و دیگرى را تمثیلى و خیالى و زاییده ذهن مخاطبان عرب در آن روزگار فرض کنند. بدیهى است که نه تنها این ادّعا هیچ دلیلى ندارد، بلکه از آن جا که قرآن پیکره اى واحد است، باید همه اوصافى که براى یک چهره یا رویداد یا ... در آن مى آید، بر روى هم در نظر گرفته شود. از این رو، جن همانند همه شخصیّت هاى دیگر، وجودى حقیقى دارد و البتّه این چهره از منظرهاى گوناگون در قرآن به نمایش نهاده شده است.حال چه بُعدى دارد که عرب دوران جاهلى نیز از طریق کتب پیشین با برخى از این منظرها آشنا بوده باشد؟

ابلیس

از دیگر شخصیّت ها در قصّه قرآنى ابلیس است. از ابلیس نیز منظرهاى گوناگون به نمایش نهاده شده است: برخوردش با خداوند در قصّه آفرینش آدم، رویارویى اش با آدم در قصّه بیرون شدن از بهشت، و فتنه انگیزى ها و تکبّرورزیدن هایش.این شخصیّتنیز همانند دیگر شخصیّت هاى قصّه هاى قرآنى، واقعى است و البتّه درس ها و پیام هاى نمادین هم دارد. بسیار تفاوت است میان نمادین شمردن یک شخصیّت یا رویداد، و نمادین دانستن پیام هاى آن.

نظریّه «نمادین بودن ابلیس»

قرآن آشکارا خبر مى دهد که ابلیس و ماجراهایش حقیقى اند و با این حال، عدّه اى مى کوشند تا آن را رمزى و نمادین نشان دهند: ما مى خواهیم از این قصّه، بر پایه نمادین بودنش، چنین دریابیم که جنگ میان مؤمن و مستکبر را به نمایش مى نهد.مستکبر مى کوشد بر مؤمن پیروز گردد و با وعده و آرزو پرورى او را از مسیر بندگى و ایمان بیرون سازد... پایان قصّه در قرآن کریم نیز بر همین مطلب دلالت مى کند، به ویژه پس از آن که قرآن پیام خود را در خطاب به معاصران پیامبر ابلاغ مى کند.(1)

روشن است که این گونه برداشت ها تنها تأویل هاى شخصى و سلیقه اى اند.جاى شگفتى است که برخى از دانشوران روشنفکر معاصر به مفسّران کهن اعتراض مى کنند ـ و اعتراضشان نیز بجاست ـ که چرا این همه از ظهور آفتاب گون قرآن سرمى پیچند و افکار خود را بر آن تحمیل مى کنند; امّا در چنین مواردى صرفاً براى خوشامدهاى ذوقى، چنین بر قرآن جفا روا مى دارند. این که قرآن در پایان قصّه به معاصران پیامبر خطاب مى کند، امرى طبیعى است; زیرا اصولا قصّه قرآنى براى عبرت آموزى است

امّا این چه دلالتى دارد بر این که قصّه آدم و ابلیس رمزى و نمادین است و شخصیّت ابلیس تمثیلى است؟ نیز درست است که مى توان از این قصّه درگیرى دائم جناح ایمان و استکبار را فهمید;امّا نمادین بودن پیام یک قصّه، با واقعى بودن آن قصّه ناسازگار نیست. اصولا از همه قصّه هاى واقعى قرآن، مى توان و باید، پیام ها و درس هاى تمثیلى نیز برگرفت تا رمز جاودانگى قرآن و تخاطب آن با مردم همه عصرها تبیین گردد.

حادثه

از مهم ترین عناصر قصّه قرآنى، حادثه است. طبیعت حوادث قصّه هاى قرآنى متفاوت است. در این قصّه ها، حوادث سه گونه اند: زاییده قضا و قدر، غیر عادى و اعجازین، عادى و طبیعى.

حادثه زاییده قضا و قدر

این نوع از حوادث، نتیجه حضور قضا و قدر در قصّه است. مثلا رسولى مى آید، قومش او را تکذیب مى کنند و از او نشانه هاى رسالتش را مى جویند، پس از دیدن آیات باز عناد مىورزند و انواع مشقّت ها را بر وى روا مى دارند تا جایى که خداوند عذاب را بر معاندان و کافران نازل مى فرماید.یه این تصویر بدیع و زیبا بنگرید:

کَذَّبَتْ ثَمُودُ الْمُرْسَلینَ . اِذْ قالَ لَهُمْ اَخُوهُمْ صالِحٌ اَلا تَتَّقُونَ . اِنّى لَکُمْ رَسُولٌ اَمینٌ فَاتَّقُواللهَ وَاَطیعُونِ. وَما اَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ اَجْر اِنْ اَجْرِىَ اِلاّ عَلى رَبِّ الْعالَمینَ . اَتُتْرَکُونَ فى ماههُنا امِنینَ . فى جَنّات وَعُیُون . وَزُرُوع وَنَخْل طَلْعُها هَضیمٌ . وَتَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُیُوتاً فارِهینَ .فَاتَّقُواللهَ وَاَطیعُونِ . وَلا تُطیعُوا اَمْرَ الْمُسْرِفینَ . اَلَّذینَ یُفْسِدُونَ فِى الاَْرْضِ وَلا یُصْلِحُونَ . قالُوا اِنَّما اَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرینَ . ما اَنْتَ اِلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا فَأْتِ بِایَة اِنْ کُنْتَ مِنَ الصّادِقینَ . قالَ هذِهِ ناقَةٌ لَها شِرْبٌ وَلَکُمْ شِرْبُ یَوْم مَعْلُوم .وَلا تَمَسُّوها بِسُوء فَیَأْخُذَکُمْ عَذابُ یَوْم عَظیم . فَعَقَرُوها فَاَصْبَحُوا نادِمینَ . فَاَخَذَهُمُ الْعَذابُ اِنَّ فى ذلِکَ لاَیَةً وَماکانَ اَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنینَ . وَاِنَّ رَبَّکَ لَهُو الْعَزیزُ الرَّحیمُ.( شعرا141 تا 159)

قوم ثمود پیامبران را تکذیب کردند . آنگاه که برادرشان صالح گفت: آیا پروا نمى کنید؟ من براى شما پیامبرى امین هستم . از خدا بترسید و از من اطاعت کنید . من از شما در برابر هدایت خود مزدى نمى طلبم. مزد من تنها بر عهده پروردگار جهانیان است

آیا پندارید که شما را در این نعمتها، ایمن رها مى کنند؟ در باغها و چشمه سارها؟ و کشتزارها و نخلها با آن شکوفه هاى نرم و لطیف؟ و شادمانه در کوهها خانه هایى مى تراشید؟ پس، از خدا بترسید و از من اطاعت کنید . و فرمان این اسرافکاران را مپذیرید: اینان که در زمین فساد مى کنند و اصلاح نمى کنند . گفتند: جز این نیست که تو را جادو کرده اند

تو نیز بشرى همانند ما هستى. اگر راست مى گویى نشانه اى بیاور . گفت: این ماده شتر من است. یک روز آب خوردن حق او باشد و یک روز حق شما .به آن آسیبى مرسانید که عذابِ روزى بزرگ شما را فرو مى گیرد . آن را کشتند و پشیمان شدند . پس عذاب آنها را فرو گرفت. هر آینه در این عبرتى است، و بیشترینشان ایمان نیاوردند . هر آینه پروردگار تو پیروزمند و مهربان است .

حادثه غیر عادى و اعجازین

این نوع از حوادث در زمره امورى است که خداوند با قدرت و حکمت خاصّ خویش به دست پیامبران جارى مى کند یا بى واسطه در جهان هستى جلوه مى بخشد تا نبوّت پیامبرى را به مردم نشان دهد. از این قبیل است:

اِذْ قالَ اللهُ یا عیسَى ابْنَ مَرْیَمَ اذْکُرْ نِعْمَتى عَلَیْکَ وَعَلى والِدَتِکَ اِذْ اَیَّدْتُکَ بِرُوحِ الْقُدُسِ تُکَلِّمُ النّاسَ فِى الْمَهْدِ وَکَهْلا وَاِذْ عَلَّمْتُکَ الْکِتابَ وَالْحِکْمَةَ وَالتَّوْرئةَ وَالاِْنْجیلَ وَاِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِاِذْنى فَتَنْفُخُ فیها فَتَکُونُ طَیْراً بِاِذْنى وَتُبْرِىءُ الاَْکْمَهَ وَالاَْبْرَصَ بِاِذْنى وَاِذْ تُخْرِجُ المَوتى بِاِذنى وَاِذْ کفَفْتُ بنى اِسْرائیلَ عَنْکَ اِذْ جِئْتَهُمْ بِالْبَیِّناتِ فَقالَ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ اِنْ هذآ اِلاّ سِحْرٌ مُبینٌ . وَاِذْ اَوْحَیْتُ اِلَى الْحَوارِیّینَ اَنْ امِنُوا بى وَبِرَسُولى قالُوا امَنّا وَاشْهَدْ بِاَنَّنا مُسْلِمُونَ .اِذْ قالَ الْحَوارِیُّونَ یا عیسَى ابْنَ مَرْیَمَ هَلْ یَسْتَطیعُ رَبُّکَ اَنْ یُنَزِّلَ عَلَیْنا مآئِدَةً مِنَ السَّمآءِ قالَ اتَّقُوا اللهَ اِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ . قالُوا نُریدُ اَنْ نَأْکُلَ مِنْها وَتَطْمَئِنَّ قُلُوبُنا وَنَعْلَمَ اَنْ قَدْ صَدَقْتَنا وَنَکُونَ عَلَیْها مِنَ الشّاهِدینَ . قالَ عیسَى ابْنُ مَرْیَمَ اللّهُمَّ رَبَّنآ اَنْزِلْ عَلَیْنا مآئِدةً مِنَ السَّمآءِ تَکُونُ لَنا عیدًا لاَِوَّلِنا وَاخِرِنا وَایَةً مِنْکَ وَارْزُقْنا وَاَنْتَ خَیْرُ الرّازِقینَ . قالَ اللهُ اِنّى مُنَزِّلُها عَلَیْکُمْ فَمَنْ یَکْفُرْ بَعْدُ مِنْکُمْ فَاِنّى اُعَذِّبُهُ عَذاباً لا اُعَذِّبُهُ اَحَداً مِنَ الْعالَمینَ . ( مائده / 110 تا 115)

خدا به عیسى بن مریم گفت: نعمتى را که به تو و مادرت ارزانى داشته ام یاد کن، آن زمان که به روح القُدُس یاریت کردم تا تو چه در گهواره و چه در بزرگسالى سخن گویى، و به تو کتاب و حکمت و تورات و انجیل آموختم. و آنگاه که به امرمن از گِل چیزى چون پرنده ساختى و در آن دمیدى و به امر من پرنده اى شد و کور مادرزاد و پیسى گرفته را به فرمان من شفا دادى و مردگان را به فرمان من زنده بیرون آوردى و چون با این دلایل روشن نزد بنى اسرائیل آمدى، من آنان را از آسیب رساندن به تو بازداشتم و از میانشان کسانى که کافر بودند گفتند که این جز جادویى آشکار نیست

و به حَواریان وحى کردم: به من و به پیامبر من ایمان بیاورید. گفتند: ایمان آوردیم، گواه باش که ما تسلیم هستیم . و حَواریان پرسیدند: اى عیسى بن مریم، آیا پروردگار تو مى تواند که براى ما از آسمان مائده اى فرستد؟ گفت: اگر ایمان آورده اید، از خدا بترسید

گفتند: مى خواهیم که از آن مائده بخوریم تا دلهایمان آرام گیرد و بدانیم که تو به ما راست گفته اى و بر آن شهادت دهیم . عیسى بن مریم گفت: بار خدایا، اى پروردگار ما، براى ما مائده اى از آسمان بفرست، تا ما را و آنان را که بعد از ما مى آیند عیدى و نشانى از تو باشد، و ما را روزى ده که تو بهترین روزى دهندگان هستى . خدا گفت: من آن مائده را براى شما مى فرستم; ولى هر که از شما از آن پس کافر شود چنان عذابش مى کنم که هیچ یک از مردم جهان را آن چنان عذاب نکرده باشم .

جلوه طبیعى دو نوع حادثه مزبور

این هر دو نوع حادثه، خواه آن که زاییده قضا و قدر است و خواه این که اعجازین، در قصّه قرآنى کاملا طبیعى و واقعى جلوه مى کنند.سرّ این مطلب نیز همان است که اصولا قصّه قرآنى بازگوینده حقایق است و خواننده هر چه را در آن مى بیند، به چشم واقعیّت مى نگرد. بسیار شگفتى زاست که برخى مى پذیرند این دو نوع حادثه واقعى و طبیعى اند،(1)لیکن از این سِرّ غافلند و در جاى هاى دیگر به تمثیل و اسطوره در قصّه هاى قرآن قائل مى شوند.

سبب عنایت به این دو نوع حادثه

این که اصولا چرا قرآن تا این اندازه به این دو نوع حادثه اهمّیّت داده است، نیز جاى تأمّل دارد. بارها گفته ایم که قصّه هاى قرآن جز حق و واقعیّت محض چیزى را روایت نمى کنند، امّا باید عنایت داشت که در گزینش واقعیّت ها دقیقاً به فضاى ذهنى مخاطبان نظر دارند

در آن روزگار، مخاطبان دعوت پیامبر مى پنداشتند که همه حقّانیّت یک پیامبر بسته به این است که معجزه هاى بزرگ بیاورد و کارهاى فراتر از عادت انجام دهد. قرآن به این نیاز پاسخ مى دهد و در قصّه پیامبران پیشین، فراوان از این معجزات یاد مى کند تا به آنان بگوید که این نیاز چندان صادقانه نیست و بسیارى از امم پیشین پس از دیدن آن معجزات نیز ایمان نیاوردند:

وَ لَوْ اَنَّنا نَزَّلْنآ اِلَیْهِمُ الْمَلئِکَةَ وَکَلَّمَهُمُ الْمَوْتى وَحَشَرْنا عَلَیْهِمْ کُلَّ شَىْء قُبُلا ما کانُوا لِیُؤْمِنُوا اِلاّ اَنْ یَشآءَ اللهُ وَلکِنَّ اَکْثَرَهُمْ یَجْهَلُونَ (انعام 111 ) و اگر ما فرشتگان را بر آنها نازل کرده بودیم و مردگان با ایشان سخن مى گفتند و هر چیزى را دسته دسته نزد آنان گرد مى آوردیم، باز هم ایمان نمى آوردند، مگر اینکه خدا بخواهد. ولیک بیشترشان جاهلند .

این نیز از ظرافت هاى هنرى قرآن است که هم نیاز مخاطب را نادیده نمى گیرد و هم رسالت خویش را فداى این نیاز نمى کند. توجّه به نیاز مخاطب بدین معنا نیست که هنرمند همه هَمّ و غمّ خویش را براى برآوردن حاجت او صرف کند

امروز بسیارى از مخاطبان، ابتذال و سکس گرایى را از هنرمند انتظار دارند; و گروهى از هنرمندان به همین بهانه ساحت مقدّس هنر را به این مقوله آلوده اند. هنرمند آن است که در آثار خود از این نیاز سخن بگوید، لیکن به گونه اى که مخاطب دریابد نیاز حقیقى در کجا نهفته است و تشنگى راستین چیست و چشمه حقیقت کجاست. راز توجّه عرفاى ادیب و ادباى عارف ما به برخى از مقولات کنایى نیز در همین نکته ظریف قابل جست و جوست

قصّه قرآنى آگاهانه از آن حوادث یاد مى کند تا به مخاطب بفهماند که گرهِ حقیقت جویى انسان در این اوهام قابل جست و جو نیست، گرچه بسیارى تنها راه ارزشیابى دعوت رسولان را همین امور مى دانند. این نکته نیز جاى تأمّل دارد که نیاز مذکور تنها به آن دوره مختص نبوده است. حتّى امروز نیز، در عصر توسعه تمدّن، آنچه بیش از هرچیز ذهن ها را مى فریبد و دل ها را مى بَرَد، همین ادّعاهاست که معمولا نیز گزافه اند. کافى است جار و جنجال به پا کُنى که غیب مى دانى یا آینده را از پیش مى بینى یا با شعاعى از انگشتان بیمارى ها را درمان مى کنى یا ... آن گاه حتّى همین عالمان و روشنفکران و علم زدگان برآستان خانه ات دخیل مى بندند!

حادثه عادى و طبیعى نوع دیگر از حوادث در قصّه هاى قرآن، همین رویدادهاى جارى در زندگى طبیعى ما انسان هاست. این نوع نیز در قصّه قرآنى فراوان یافت مى شود. رسولان و غیر رسولان، به عنوان افراد عادى، قهرمان بسیارى از قصّه هاى قرآنند و با همین اتّفاقات معمولى سروکار دارند. شاید زیباترین و خوش پرداخت ترین مثال این قصّه ها، سرگذشت یوسف باشد

در شرح این گونه حوادث، قصّه قرآنى هرگز به تصویر ماجرا کفایت نمىورزد; بلکه شیوه گزینش بخش هاى یک حادثه و چگونگى برقرارى پیوند میان آن هاست که روایت قرآن از آن حادثه را جذّاب و درس آموز مى کند. خوب است اکنون درباره همین نحوه برقرارى پیوند میان حوادث قدرى سخن گوییم.

محور ارتباط وقایع، غرض اصلى هر قصّه است در قصّه هاى قرآن معمولا زمان عامل ارتباط میان وقایع نیست. غرض و مقصد اصلى هر قصّه نوع ارتباط را تعیین مى کند و محور اصلى را روشن مى سازد.براى دریافت این نکته، باید به قصّه اى واحد نگریست که از دو منظر و با دو غرض روایت گشته است. به سیر حوادث و نحوه گسترش آن ها در این دو روایت از قصّه ابراهیم عنایت ورزید:

 روایت سوره هود: وَلَقَدْ جآءَتْ رُسُلُنآ اِبْرهیمَ بِالْبُشْرى قالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ فَما لَبِثَ اَنْ جآءَ بِعِجْل حَنیذ . فَلَمّا رَآ اَیْدِیَهُمْ لا تَصِلُ اِلَیهِ نَکِرَهُمْ وَاَوْجَسَ مِنْهُمْ خیفَةً قالُوا لا تَخَفْ اِنّا اُرْسِلْنآ اِلى قَوْمِ لُوط .وَامْرَاَتُهُ قآئِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْناها بِاِسْحقَ وَمِنْ وَرآءِ اِسْحقَ یَعْقُوبَ . قالَتْ یا وَیْلَتى ءَاَلِدُ وَاَنَا عَجُوزٌ وَهذا بَعْلى شَیْخاً اِنَّ هذا لَشَىْءٌ عَجیبٌ . قالُوآ اَتَعْجَبینَ مِنْ اَمْرِاللهِ رَحْمَتُ اللهِ وَبَرَکاتُهُ عَلَیْکُمْ اَهْلَ الْبَیْتِ اِنَّهُ حَمیدٌ مَجیدٌ . فَلَمّا ذَهَبَ عَنْ اِبْرهیمَ الرَّوْعُ وَجآءَتْهُ الْبُشْرى یُجادِلُنا فى قَوْمِ لُوط . اِنَّ اِبْرهیمَ لَحَلیمٌ اَوّاهٌ مُنیبٌ . یآ اِبْرهیمُ اَعْرِضْ عَنْ هذا اِنَّهُ قَدْ جآءَ اَمْرُرَبِّکَ وَاِنَّهُمْ اتیهِمْ عَذابٌ غَیْرُ مَرْدُود.( هود69 تا 76)

به تحقیق رسولان ما براى ابراهیم مژده آوردند. گفتند: سلام. گفت: سلام. و لحظه اى بعد گوساله اى بریان حاضر آورد . و چون دید که بدان دست نمى یازند، آنان را ناخوش داشت و در دل از آنها بیمناک شد. گفتند: مترس، ما بر قوم لوط فرستاده شده ایم. زنش که ایستاده بود، خندید. او را به اسحاق بشارت دادیم و پس از اسحاق به یعقوب. زن گفت: واى بر من، آیا در این پیر سالى مى زایم و این شوهر من نیز پیر است؟ این چیز عجیبى است

گفتند: آیا از فرمان خدا تعجب مى کنى؟ رحمت و برکات خدا بر شما اهل این خانه ارزانى باد. او ستودنى و بزرگوار است . چون وحشت از ابراهیم برفت و او را نوید آمد، با ما درباره قوم لوط به مجادله برخاست.ابراهیم بردبار است و رئوف است و فرمانبردار است . اى ابراهیم، از این سخن اعراض کن. فرمان پروردگارت فراز آمده است و بر آنها عذابى که هیچ برگشتى ندارد فرود خواهد آمد .

هَلْ اَتئکَ حَدیثُ ضَیْفِ اِبْرهیمَ الْمُکْرَمینَ . اِذْ دَخَلُوا عَلَیْهِ فَقالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ قَوْمٌ مُنْکَرُونَ . فَراغَ اِلى اَهْلِه فَجآءَ بِعِجْل سَمین . فَقَرَّبَهُ اِلَیْهِمْ قالَ اَلا تَأْکُلُونَ .فَاَوْجَسَ مِنْهُمْ خیفَةً قالُوا لا تَخَفْ وَبَشَّرُوهُ بِغُلام عَلیم .فَاَقْبَلَتِ امْرَاَتُهُ فى صَرَّة فَصَکَّتْ وَجْهَها وَقالَتْ عَجُوزٌ عَقیمٌ .قالُوا کَذلِکِ قالَ رَبُّکِ اِنَّهُ هُوَ الْحَکیمُ الْعَلیمُ . قالَ فَما خَطْبُکُمْ اَیُّهَا الْمُرْسَلُونَ . قالُوا اِنّا اُرْسِلْنآ اِلى قَوْم مُجْرِمینَ . لِنُرْسِلَ عَلَیْهِمْ حِجارَةً مِنْ طین . مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّکَ لِلْمُسْرِفینَ . فَاَخْرَجْنا مَنْ کانَ فیها مِنَ الْمُؤْمِنینَ . فَما وَجَدْنا فیها غَیْرَ بَیْت مِنَ الْمُسْلِمینَ . وَتَرَکْنا فیها ایَةً لِلَّذینَ یَخافُونَ الْعَذابَ الاَْلیمَ . (ذاریات24تا 37

 آیا داستان مهمانان گرامى ابراهیم به تو رسیده است؟ آنگاه که نزد او آمدند و گفتند:سلام. گفت: سلام، شما مردمى ناشناخته اید . در نهان و شتابان نزد کسان خود رفت و گوساله فر بهى آورد. طعام را به نزدشان گذاشت و گفت: چرا نمى خورید؟ و از آنها بیمناک شد. گفتند: مترس. و او را به فرزندى دانا مژده دادند . و زنش فریاد زنان آمد و بر روى زد و گفت: من پیر زالى نازایم . گفتند: پروردگار تو اینچنین گفته است

و او حکیم و داناست . گفت: اى رسولان، به چه کار آمده اید؟ گفتند: ما را بر مردمى تبهکار فرستاده اند تا تکه هاى کلوخ بر سرشان بباریم، که بر آنها از جانب پروردگارت براى متجاوزان نشان گذاشته اند. پس همه کسانى را که ایمان آورده بودند بیرون بردیم . و در آن شهر جز یک خانه از فرمانبرداران نیافتیم . و در آن سرزمین براى کسانى که از عذاب دردآور مى ترسند نشانى باقى گذاشتیم . این حوادث با آن که مربوط به قصّه اى واحد هستند، داراى یک نحوه چینش نیستند

از لحاظ میزان قبض و بسط وقایع نیز دو روایت متفاوتند. حتّى سخن فرشتگان نیز با ظواهرى گوناگون روایت شده است. این تفاوت هرگز بر تناقض دو تصویر مذکور دلالت نمى کند. رسم قصّه گویى قرآن این است که به تناسب غرض و هدف قصّه، نوع ربط و محور ارتباط قصّه را انتخاب مى کند. در روایت سوره هود، هدف آن است که از فشار روحى بر پیامبر اسلام کاسته گردد; پس سخن از تفضّل به ابراهیم و «بُشرى» و قوم لوط (نه مجرمین) و«حمید مجید» است

امّا در روایت سوره ذاریات، هدف این است که کافران و معاندان از عذاب خداوند بیم یابند و دست از عناد بشویند. از این روست که ارتباط حوادث بر مدار همین بیم دهى است و مثلا بى درنگ فرشتگان از نزول عذاب بر قوم مجرم لوط سخن مى گویند;همان فرشتگانى که در روایت اوّل همین قصّه نخست از مژده به لوط سخن گفتند و قومش را مجرم ننامیدند.

دو شیوه چینش رویدادها قصّه هاى قرآن در چینش رویدادها دو روال دارند:

1. چینش مستقیم یا به ترتیب طبیعى وقوع. این نوع در بیش تر قصّه هاى قرآن مشاهده مى شود.

2. چینش غیر مستقیم یا به خلاف ترتیب طبیعى وقوع. برخى معتقدند که این نوع فقط در قصّه گاو ـ گاوى که موسى ذبح آن را از قومش خواست ـ دیده مى شود.(1)امّا نمونه هاى دیگرى از این نوع نیز یافت مى گردد; مانند قصّه ابراهیم در سوره هود و حجر: وَلَقَدْ جآءَتْ رُسُلُنا اِبْرهیمَ بِالْبُشْرى قالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ فَما لَبِثَ اَنْ جآءَ بِعِجْل حَنیذ .( هود69. نیز این قصّه را بنگرید در: حجر51 تا 60.)

به تحقیق رسولان ما براى ابراهیم مژده آوردند. گفتند: سلام.گفت: سلام. و لحظه اى بعد گوساله اى بریان حاضر آورد . روشن است که مژده دهىِ این فرشتگان به ابراهیم پس از آن بوده که وى به آنان غذا پیشکش کند و ایشان نپذیرند و او از آن ها بهراسد و سپس حقیقت بر وى آشکار گردد. امّا در روال قصّه، بشارت در آغاز آمده است.از همین قبیل است قصّه لوط با این فرشتگان:

فَلَمّا جآءَ الَ لُوطِنِ الْمُرْسَلُونَ . قالَ اِنَّکُمْ قَوْمٌ مُنْکَرُونَ . قالُوا بَلْ جِئْناکَ بِما کانُوا فیهِ یَمْتَرُونَ .وَاَتَیْناکَ بَالْحَقِّ وَاِنّا لَصادِقُونَ . فَاَسْرِبِاَهْلِکَ بِقِطْع مِنَ اللَّیْلِ وَاتَّبِعْ اَدْبارَهُمْ وَلا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ اَحَدٌ وَامْضُوا حَیْثُ تُؤْمَرُونَ . وَقَضَیْنآ اِلَیْهِ ذلِکَ الاَْمْرَ اَنَّ دابِرَ هؤُلاءِ مَقْطُوعٌ مُصْبِحینَ . وَجآءَ اَهْلُ الْمَدینَةِ یَسْتَبْشِرُونَ. قالَ اِنَّ هؤُلاءِ ضَیْفى فَلا تَفْضَحُونِ .(حجر61 تا 68 )

چون رسولان نزد خاندان لوط آمدند، لوط گفت: شما بیگانه اید. گفتند: نه، چیزى را که در آن شک مى کردند آورده ایم . ما تو را خبر راست آورده ایم و ما راستگویانیم. چون پاسى از شب بگذرد، خاندان خود را بیرون ببر . و خود از پى آنها رو و نباید هیچ یک از شما به عقب بنگرد. به هر جا که فرمانتان داده اند بروید . و براى او حادثه را حکایت کردیم که چون صبح فرا رسد ریشه آنها برکنده شود. اهل شهر شادى کنان آمدند

گفت: اینان مهمانان منند، مرا رسوا مکنید . از قصّه لوط در جاى هاى دیگر قرآن برمى آید که این فرشتگان تنها هنگامى حقیقت امر را آشکار کردند که مردم شهر مژده دهان در رسیدند و نسبت به آنان آهنگِ سوءکردند. امّا در این جا رهایى و نجات از تنگنا در آغاز آمده و ترتیب زمانى رعایت نشده است.به نظر مى رسد هرجا نظم طبیعى رویدادها رعایت نشده، غرضى خاص در میان بوده است.مثلا در همین دو قصّه، گویا غرض این بوده که براى کاستن از فشارهاى روانى بر پیامبر اسلام، مژده بخشى در آغاز قصّه قرارگیرد

پیداست قصّه اى که با مژده آغاز مى شود، در زدودن اندوه کارساز است. قرینه این سخن آن است که سوره هود، همچون سوره هاى حجر و یوسف و یونس، در فاصله «سال اندوه» (= عامُ الحُزْن)و هجرت نازل شده است; دورانى که از ایّام بسیار سخت و پرفشار زندگى پیامبر و دعوت اسلامى به شمار مى رود.(2)

حرکت - نقش حرکت

حرکت در قصّه اعم است از انتقال زمانى و مکانى و حادثه اى، و نیز تحوّلات فکرى و عاطفى و احساسى. در حقیقت، هر قصّه مجموعه اى از اجزاى گوناگون را در برمى گیرد که با انتقال و حرکت دائم رو به رویند. اگر انتقال این اجزا با همنواختى و نظم خاص صورت پذیرد، حرکت قصّه مطلوب و خاطر نواز خواهدبود;همانند نغمه هاى گوناگون در یک اثر موسیقایى که هریک از سازى برمى آیند، امّا وقتى با نظم آهنگین کنار هم قرار مى گیرند، از مجموعه آن ها اثرى واحد و زیبا پدیدمى آید.

قصّه پرداز با همین «حرکت»، جهانى زنده و پویا پدید مى آورد که همه کائنات آن در کنش و واکنشى منطقى و متعادل به سر مى برند و در مجموع نظامى واحد را خلق مى کنند. این حرکت که تابع حس و شعور قصّه پردازاست، از قانونى یکسان پیروى نمى کند و اصولا از پیش قابل تعریف و طرّاحى نیست; بلکه معمولا بعد از خلق حوادث وعناصر قصّه به تدریج در لوح خاطر و قلم نقش مى گیرد و به این ترتیب، در هر دو قلمرو مادّى و معنوى، مسیر قصّه را رقم مى زند.

حرکت بر مدار واقعیّت ناب

در قصّه قرآنى، «حرکت» به گونه اى وصف ناپذیر جلوه مى کند.قرآن یک حادثه را از ریشه و خاستگاه خویش برمى کشد و تا غایت آن سیر مى دهد، همان سان که کماندارى تیر را از کمان رهامى کند و به هدف مى نشانَد، بى آن که تیر لحظه اى بایستد یا از مسیر خود منحرف شود. این از آن روست که سیر یک حادثه در قصّه قرآنى، سراسر و لحظه به لحظه بر مدار واقعیّتِ ناب است و هیچ فاصله اى میان ظاهر و باطن اشیا و اشخاص نیست. آن که حق است، باطل نمانیست; و آن که باطل است، حق نما نیست. حتّى آن گاه که، به گمان ما، چهره حق و باطل آمیخته جلوه مى کند، با قدرى تأمّل چهره واقعى پیداست

مثلا در این سخنِ برادران یوسف خطاب به پدر، ژرفاى حقیقت کاملا آشکار است: مالَکَ لا تَأْمَنّا عَلى یُوسُفَ وَاِنّا لَهُ لَناصِحوُنَ.( یوسف11) چیست که ما را بر یوسف امین نمى شمارى، حال آن که ما خیرخواه او هستیم؟ چرا یعقوب به آنان اعتماد ندارد؟ چرا آن ها با تکرار و تأکید، خود را خیرخواه یوسف قلمداد مى کنند؟ وقتى به پاسخ این پرسش ها مى اندیشیم، مى بینیم که قرآن با همین عبارت کوتاه چهره واقعى برادران یوسف را نشان مى دهد

زمان در قصّه، زمان نقشى شگرف دارد. خارج شدن قصّه از حدود زمانى، آن را به درختى تبدیل مى کند که از ریشه هایش جداشده است. چنین درختى شاخ و بال نمى گستراند و بار و بر نمى گیرد.قصّه موفّق آن است که با دقّت و ظرافت از عنصر زمان بهره گیرد و به تناسب فضا و سبک، آن را پر رنگ یا کم رنگ کند. براى بهره گیرى از زمان نمى توان قاعده اى معیّن برنهاد. احساس و روح هنرمند است که براى هر قصّه، رنگى از زمان برمى گزیند.

نقش زمان در قصّه هاى قرآن، زمان به منزله دستى است که رویدادها را حمل مى کند و آن ها را به حرکت درمى آوَرد. اگر این دست نباشد، رویدادها بى جان برزمین مى افتند و از حرکت بازمى مانند. به این ترتیب، حضور زمان در قصّه هاى قرآن حضورى زنده، آگاهانه، و معنادار است. براى نمونه، به قصّه یوسف بنگرید: آن گاه که برادران یوسف او را در چاه مى اندازند، خود مى دانند که در چهره شان نشانه هاى پَستى و نیرنگ و دروغ پیداست. پس زمان مناسب براى بازگفتن خبر به پدر، در پیش بردن حرکت قصّه نقشى اساسى دارد

آنان شب را برمى گزینند تا چهره به چهره شدنشان با پدر در روشنایى صورت نپذیرد. و قرآن بر این عنصر زمانى تکیه مى کند: وَجآؤُا اَباهُمْ عِشآءً یَبْکُونَ.( یوسف16) و شبانگاهان نزد پدر خویش آمدند، در حالى که مى گریستند. همین عنصر زمانى است که در حسّ پدر نیز نقش دارد و او را به این اندیشه وامى دارد که اگر پسرانش صادق بودند، این هنگام دیر را براى بازگفتن خبر برنمى گزیدند. در همین قصّه، دوران حبس یوسف کاملا معیّن نمى شود، بلکه به درازاى آن اشاره مى شود، زیرا آنچه در روند قصّه نقش دارد همین است که یوسف گرچه «چند سال» را در محبس به سر بُرد، هرگز به گمراهى و آلودگى تن نداد و از دعوت الاهى خویش دست نکشید. پس ابهام یافتن زمان در این جا، عین روشنى و روشنایى است: فَلَبِثَ فِى السِّجْنِ بِضْعَ سِنینَ.( یوسف42) و چند سال در زندان بمانْد.

حرکت زمانىِ رو به پیش

حرکت زمانى در قصّه هاى قرآن، حرکتى رو به پیش است، زیرا طبیعتِ زمان اقتضاى چنین حرکتى را دارد. خیال پرورى در قصّه هاى معمولى گاه سبب مى شود که زمان حرکتى قهقرایى بیابد یا در بسترى جامد و ساکن(1)قرارگیرد; امّا قصّه قرآن که روایت کننده صادق واقعیّات است، به همه عناصر طبیعى، همچنان که تحقّق یافته اند، نظر مى کند.

این ترتیب طبیعى زمانى در همه قصّه هاى قرآن، حتّى قصّه هاى داراى امتداد و تعدّد حوادث مختلف، لحاظ شده است. مثلا در سوره آل عمران، آن گاه که زنجیره اى از رویدادها را ذکر مى کند، به ترتیب طبیعى زمانى کاملا وفادار مى مانَد: 1.گزینش آل عمران به رسالت: اِنَّ اللهَ اصْطَفى ادَمَ وَنُوحاً وَالَ اِبْراهیمَ وَالَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمینَ.( آل عمران33) همانا خداوند آدم و نوح و خاندان ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برگزید.

2. نذر کردن مادر مریم که آنچه را در رَحِم دارد، وقف خدمت به خانه خدا کند: اِذْ قالَتِ امْرَاَتُ عِمْرانَ رَبِّ اِنّى نَذَرْتُ لَکَ ما فى بَطْنى مُحَرَّرًا فَتَقَبَّلْ مِنّى اِنَّکَ اَنْتَ السَّمیعُ الْعَلیمُ.( آل عمران / 35) و زن عمران گفت: اى پروردگار من، نذر کردم که آنچه در شکم دارم از کار این جهانى آزاد و تنها در خدمت تو باشد. این نذر را از من بپذیر که تو شنوا و دانایى.

3. کمال یافتن مریم و تربیتش نزد زکریّا: فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُول حَسَن وَاَنْبَتَها نَباتاً حَسَناً وَکَفَّلَها زَکَریّا.( آل عمران37) پس پروردگارش آن دختر را به نیکى از او بپذیرفت. و به وجهى پسندیده پرورشش داد و زکریّا را به سرپرستى او گماشت.

4. بشارت آسمانى به مریم که باردار عیسى است: اِذْ قالتِ الْمَلئِکَةُ یا مَریَمُ اِنَّ اللهَ یُبَشِّرُکِ بِکَلِمَة مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسیحُ عیسَى ابْنُ مَرْیَمَ وَجیهًا فِى الدُّنیا وَالاْخِرَةِ وَمِنَ الْمُقَرَّبینَ.( آل عمران / 45) فرشتگان گفتند: اى مریم، خدا تو را به کلمه خود بشارت مى دهد; نام او مسیح، عیسى پسر مریم است، در دنیا و آخرت آبرومند و از مقربان است. 5.برانگیخته شدن عیسى به رسالت: وَرَسُولاً اِلَى بَنى اِسْرآئیلَ اَنّى قَدْجِئتُکُمْ بِایَة مِنْ رَبِّکُمْ.( آل عمران49)و به رسالت، سوى بنى اسرائیلش مى فرستد که: من با معجزه اى از پروردگارتان نزد شما آمده ام.

استثنا در حرکت زمانى: قصّه بنى اسرائیل و گاو

در موارد استثنایى، قرآن حرکت طبیعى زمان را در قصّه نادیده گرفته است.یکى از این موارد در قصّه «بنى اسرائیل و گاو» رخ نموده است.

در این قصّه، سیر حوادث به طور طبیعى روایت نمى شود. سیر طبیعى قصّه این است:

1. کسى میان بنى اسرائیل کشته مى شود.

2. مردم اختلاف نظر مى یابند که قاتل کیست و نزدیک است که این اختلاف به فسادى بزرگ بینجامد.

3. از موسى مى خواهند تا با معجزه اى قاتل را معرّفى کند.

4. موسى فرمان مى دهد که گاوى ذبح کنند و پاره اى از گوشت آن را برکشته زنند تا زنده شود و قاتل را معرّفى کند.

5. مردم بهانه هاى گوناگون مى آورند تا سرانجام گاوى را که باید، ذبح مى کنند.

قرآن مرحله هاى چهارم و پنجم را نخست مى آورد و آن گاه از مراحل سه گانه آغازین سخن مى گوید:

 وَ اِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ اِنَّ اللهَ یَأْمُرُکُمْ اَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً قالُوا أَتَتَّخِذُنا هُزُوًا قالَ اَعُوذُ بِاللهِ اَنْ أَکُونَ مِنَ الْجاهِلینَ . قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنا ماهِىَ قالَ اِنَّهُ یَقُولُ اِنَّها بَقَرَةٌ لافارضٌ وَلابِکْرٌ عَوانٌ بَیْنَ ذلِکَ فَافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَ. قالوُا ادْعُ لَنا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنا ما لَوْنُها قالَ اِنَّهُ یَقُولُ اِنَّها بَقَرةٌ صَفْرآءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النّاظرینَ . قالوُا ادْعُ لَنا رَبَّکَ یُبَیِّنْ لَنا ماهِىَ اِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَیْنا وَاِنّآ اِنْ شآءَ اللهُ لَمُهْتَدونَ . قالَ اِنَّهُ یَقُولُ اِنَّها بَقَرَةٌ لاذَلوُلٌ تُثیرُ الاَرْضَ وَلاتَسْقِى الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لاشِیَةَ فیها قالُوا الاْنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوها وَماکادُوا یَفْعَلُونَ . وَاِذْقَتَلْتُمْ نَفْساً فَادّارَءْتُمْ فیها وَاللهُ مُخْرِجٌ ماکُنْتُمْ تَکْتُموُنَ . فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها کَذالِکَ یُحْىِ اللهُ الْمَوتى وَیُریکُمْ ایاتِه لَعَلَّکُم تَعْقِلوُنَ.( بقره67 تا 73)

و به یاد آرید آن هنگام را که موسى به قوم خود گفت: خدا فرمان مى دهد که گاوى را بکشید. گفتتند: آیا ما را به ریشخند مى گیرى؟ گفت: به خدا پناه مى برم اگر از نادانان باشم . گفتند: براى ما پروردگارت را بخوان تا بیان کند که آن چگونه گاوى است؟ گفت: مى گوید: گاوى است نه سخت پیر و از کار افتاده، نه جوان وکارناکرده، میانسال. اکنون بکنید آنچه شما را مى فرمایند . گفتند:براى ماپروردگارت را بخوان تا بگوید که رنگ آن چیست؟ گفت: مى گوید:گاوى است به زرد تند که رنگش بینندگان را شادمان مى سازد

گفتند: براى ما پروردگارت را بخوان تا بگوید آن چگونه گاوى است؟ که آن گاو بر ما مشتبه شده است، واگر خدا بخواهد ما بدان راه مى یابیم . گفت: مى گوید: از آن گاوان نیست که رام باشد و زمین را شخم زند و کِشته را آب دهد. بى عیب است و یکرنگ. گفتند: اکنون حقیقت را گفتى. پس آن را کشتند، هرچند که نزدیک بود که از آن کار سر باز زنند . و به یاد آرید آن هنگام را که کسى را کشتید و بر یگدیگر بهتان زدید و پیکار درگرفتید و خدا آنچه را که پنهان مى کردید آشکار ساخت . سپس گفتیم: پاره اى از آن را بر آن کشته بزنید

خدا مردگان را اینچنین زنده مى سازد، و نشانه هاى قدرت خویش را اینچنین به شما مى نمایاند، باشد که به عقل دریابید. و امّا راز این جابه جایى و استثنا: قرآن در این جا نیز به طبیعت و حقیقت رویداد نظر مى کند;لیکن این طبیعت، خود، منقلب و وارونه است. انسان، به عنوان اصلى ترین عنصر قصّه، مسخ شده و واژگون گشته است. تردید و بد دلى همه وجود آدم ها را انباشته و آنچه را باید در آغاز بنگرند، در پایان، آن هم پس از چند و چون هاى بسیار مى نگرند.پس طبیعت اینان اقتضامى کند که قصّه شان واژگون نقل شود تا زمان و آدم ها اتّحاد طبیعت یابند.

رنگ زمان: ماضى

تنها رنگى که از زمان در قصّه هاى قرآن پیداست، ماضى بودن است.همه حوادث در ظرف گذشته تحقّق مى یابند، امّا این گذشته داراى حدّ و مرز خاص نیست. به سال ها و ماه ها اشاره نمى شود;و فاصله زمانى مخاطب، هرچند مخاطبِ دوران پیامبر، با زمان رویداد مورد تأکید قرار نمى گیرد.این پرهیز از محدودسازى زمان، از آن روست که آنچه قصّه را پیش مى بَرَد و در ابلاغ پیام عبرت زاى آن نقش دارد، تنها همین ظرف ماضى است و تعیّن زمانى در آن هیچ اثرى ندارد.

مکان - نقش مکان

مکان همچون ظرفى است که رویدادهاى قصّه در آن جاى مى گیرند و زمان همانند دستى است که آن را حمل مى کند. به این ترتیب، نقش مکان در قصّه به اهمّیّت و تأثیر نقش زمان نیست. بسیار ممکن است که مکان رویدادها در ابلاغ پیام قصّه اثرى خاص نداشته باشد. به همین دلیل، قرآن اصولا از مکان قصّه یادنمى کند، مگر آن که نقشى خاص در سیر حوادث و عبرت دهى داشته باشد، مانند مصر و مدین و طور و اَحقاف.

نمونه تأثیر مکان در قصّه «اِسراء» از نمونه هاى روشن تأثیر مکان، قصّه «اِسراء»است. «مسجد حرام» و «مسجد اقصى» و فاصله میان این دو، همراهِ عنصر زمانى «شب»، روشنگر حدود این قصّه اند و بدون آن ها قصّه معراج در هاله اى از ابهام باقى مى مانَد. حسّ افتخار و عظمتى که با شنیدن این قصّه براى مؤمنان پدیدمى آید، وامدار همین عناصر مکانى و زمانى است

اگر از این دو مسجد و هنگامه شب، ذکرى نمى رفت، هرگز چنین تأثیر عاطفى و احساسى ژرفى از قصّه برنمى آمد: سُبْحانَ الَّذى اَسْرى بِعَبْدِه لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ اِلَى الْمَسْجِدِ الأَقْصَا الَّذى بارَکْنا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ ایاتِنآ اِنَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْبَصیرُ.(اِسراء1) منزه است آن خدایى که بنده خود را شبى از مسجدالحرام به مسجدالاقصى که گرداگردش را برکت داده ایم سیرداد، تا بعضى از آیات خود را به او بنماییم، هرآینه او شنوا وبیناست.

مکان در قصّه یوسف

نمونه دیگر ذکر مکان را در قصّه یوسف ملاحظه مى کنیم.در این قصّه، از سرزمین مصر نام برده مى شود که یوسف به آن برده شد و آن گاه از کاردانى یوسف در اداره امور آن، آمدن یعقوب و فرزندانش به آن جا، و شکل گیرى هسته بنى اسرائیل در آن سرزمین سخن مى رود. این، زمینه اى است هم براى فهم دقیق و عمیق رخدادهاى قصّه یوسف، و هم براى دریافت آنچه در قصّه موسى مى آید; زیرا فرعون همین بنى اسرائیل را در این سرزمین زیر ستم گرفت و خداوند موسى را براى نجات آنان برانگیخت

پس این هشدار و عبرتى است براى یهودِ همزیست با مسلمانان تا دریابند همان گونه که خداوند پیامبرى را براى رهاسازى پدرانشان در مصر برانگیخت، اینک نیز برآنان منّت نهاده و محمّد را براى رهایى و نجات انسان ها مبعوث کرده است. به این ترتیب، یادکردن از مصر با مقصودى چند جانبه صورت پذیرفته است.

مکان در قصّه اصحاب کهف

اینک به قصّه اصحاب کهف مى نگریم تا وضع مکان را در آن دریابیم. از آن جا که مکان گسترده در این قصّه نقشى ندارد، از آن نامى به میان نمى آید; یعنى روشن نیست که قصّه در کدام کشور و شهر مى گذرد.امّا از مکان هاى خاص، مانند غارى دور از شهر و سپس از مطلقِ شهر سخن به میان مى آید;زیرا این ها در انتقال روح قصّه و وضع روحى و فکرى قهرمانان آن کاملا مؤثّرند.

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">