تاریخی فرهنگی قرآنی

موضوعات قرآنی ؛ دینی و آموزشی : مطالب طبقه بندی شده جهت تحقیق ؛ جزوه ؛ کتاب و .....

تاریخی فرهنگی قرآنی

موضوعات قرآنی ؛ دینی و آموزشی : مطالب طبقه بندی شده جهت تحقیق ؛ جزوه ؛ کتاب و .....

مشخصات بلاگ
تاریخی   فرهنگی   قرآنی

آشنائی با تاریخ اسلام :
عبرت آموزی (و لقد اهلکنا القرون من قبلکم .... گذشته چراغ راه آینده است)
آشنایی با علوم و موضوعات قرآنی ( هدی و رحمه للمتقین)

کپی و تبدیل به جزوه و کتاب با اطلاع مجاز است .

آخرین نظرات

شان نزول آیات قرآن به ترتیب سوره ها

رویا و خواب در قرآن

سوگندهاى قرآن . شرح و تفسیر

مثالهاى قرآنى چهل مثل قرآنی . مثال‏هاى علمى قرآن‏ . طنز و پندهای قرآنی

حکمت های قرآن . داستان های حکیمانه قرآنی

                         کپی یا تبدیل به کتاب و جزوه با اطلاع جایز است

گفت و گو» روحِ دمیده شده در کالبد یک قصّه است.

 « بدون این روح، مجموع واژه هاى قصّه همچون توده اى از سنگ جلوه مىکنند. تنّوع و رنگارنگى در گفت و گو، به حرکت قصّه جمال و متانت مىدهد. گفتگو هرچند ظاهرى ساده وسهل دارد، از باطنى پیچیده و بس ظریف برخورداراست. قصّه پرداز در نقل یک گفت و گو باید چنان چیره دست باشد که گرمى و پویایى و زندگى را از همین رهگذر به قصّه تزریق کند. به بیان دیگر، گفت و گو باید آنقدر دقیق و لطیفباشد که اشارات و حرکات و احساسات نهفته در جان و خاطر شخصیّت هاى قصّه را به نمایش گذارَد.

 تنوّع اسلوبى در گفت و گو

 قرآن شیوه اى واحد را در ساختِ گفتگوى قصّه هاى خود برنگزیده است. قصّه باید از همه قید و بندهاى پیش ساخته آزاد باشد و به تناسب فضا و حال و هواى خود، شیوه اى را جارىکند. از همین رو، اسلوبهاى گونهگون گفت و گو، در قصّه هاى قرآن به کارگرفته شده اند. مثلا از لحاظ کوتاهى یا بلندى، اشاره ورزى یا صریح گویى، و اجمال یا شرح جزئیّات، همه گفتگوها همسان نیستند. گاه واقعه مختصر است و گفت و گو بلند; و گاه واقعه مفصّل است و گفتگو کوتاه. گاه همان گفت و گوى بلند تنها تصویرى از یک وجه واقعه را ترسیم مىکند و گاه همین گفت و گوى کوتاه همه وجوه واقعه را بازمى نمایاند.

 نمونه گفت و گو در قصّه موسى و دو دختر

 اینک نمونه اى را بنگرید از گفت و گویى بلند در واقعهاى مختصر; گفتگو میان موسى و آن دو دختر: ـ ما خَطْبُکُما؟ ـ شما چه مىکنید؟ ـ لا نَسْقى حَتّى یُصْدِرَ الرِّعآءُ وَاَبُونا شَیْخٌ کَبیرٌ (قصص23) ـ ما آب نمىدهیم تا آنگاه که چوپانان بازگردند; که پدر ما پیرى بزرگوار است. با آنکه پرسش موسى بسیار مختصراست، پاسخ دختران به تفصیل مىانجامد. سبب این است که بدون چنین پاسخى، فضاى قصّه ترسیم نمىشود: موسى نمى فهمد چرا دختران برکنارهاى ایستاده اند; پیر بودنِ پدر آنان زمینه طرح حوادث بعدى را فراهم نمىآوَرَد; و جوانمردىِ موسى مجال بروز منطقى نمىیابد. همچنین در همین پاسخ، تصویرى روشن و هنرمندانه از تیره قلبى و ناجوانمردى مردم مَدْیَن، بدون تصریح واژگانى، به چشم مىخورَد.

  حفظ هویّت گفت و گوگران

 گفت و گو در قصّه قرآنى داراى یک ویژگى ممتاز است که بعضى آثار ادبى دیگر از آن بىبهرهاند. این ویژگى عبارت است از: حفظ هویّت و شخصیّت گفت و گوگران. به هنگام خواندن قصّههاى قرآن، همواره از این توجّه برخورداریم که با شخصیّتهایى کاملا واقعى روبه روییم; شخصیّتهایى با وجود مستقل، منطق و تفکّر خاص، و روش ویژه. یعنى هیچگاه احتمال نمىدهیم که این کلمات را قلم و قوّه خیال یک هنرمند بر زبان شخصیّت قصّه جارىکرده یا او را به گونهاى حرکتدادهباشد که خواهناخواه به سوى این کلمات سوق دادهشود. مثال روشن، کلمات هدهد است نزد سلیمان. وقتى «کلیله و دمنه» را مىخوانیم، حسّى درونى به ما پیام مىدهد که حیوانهاى قصّهها واقعى نیستند، بلکه نمادین و برساختهاند.امّا در قصّه هدهد، صادقانه حسمىکنیم چنین پرندهاى واقعاً وجودداشته و به راستى چنین حرفهایى زدهاست.همین صداقت در کلام خود او نیز موج مىزند:

 اَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِه وَجِئْتُکَ مِنْ سَبَأ بِنَبأ یَقین . اِنّى وَجَدْتُ امْرَاَةً تَمْلِکُهُمْ وَاُوتِیَتْ مِنْ کُلِّ شَىْء وَلَها عَرْشٌ عَظیمٌ ( نمل22 و 23) به چیزى دست یافتهام که تو دست نیافتهبودى واز سبا برایت خبرى درست آوردهام . زنى را یافتم که بر آنها پادشاهى مىکند.از هر نعمتى برخوردار است و تختى بزرگ دارد. به دلیل همین ویژگى است که گفت وگو در قصّه قرآن، اثرى ژرف و شگرف بر مخاطب مىنهد;اثرى که معمولا «کلمه» در آثار مکتوب و «صدا» و «تصویر» در آثار دیدارى ـ شنیدارىِ ما از آن برخوردارنیست.

 تناسب گفت و گو با شخصیّت

 از ویژگىهاى گفت وگو در قصّه قرآنى این است که با شخصیّت گفت و گوگر تناسب کاملدارد.ایمان وکفر، قوّت و ضعف، طبقه اجتماعى، و بسیارى ویژگىهاى دیگر از رهگذر همین گفت و گوها چهره مىنمایند. در مناجات که گفت و گوى فرد با خداست و حتّى سخنِ یک فرد با خود (=گفتمان درونى) نیز این ویژگىها تجلّى دارند. حتّى نوع واژهها و تعابیرى که در این گفت و گوها، مناجاتها، و گفتمانهاى درونى به کاررفتهاند، در تبیین ویژگىهاى شخصیّتهاو فضاسازى بسیار مؤثّرند

مثلا از میان انواع عباراتى که در مقام کمک خواستن از پروردگار مىتوان آورد، سوز و گداز خاصّ این عبارت کاملا برجسته است و نشان مىدهد از آنِ کسانى است که در تنگنایى عظیم افتادهاند و چشم امیدشان از هرکس و هر چیز جز خدا و لطف او بریدهشدهاست: رَبَّنا اَفرِغْ عَلَیْنا صَبْرًا وَتَوَفَّنا مُسْلِمینَ.( اعراف 126) اى پرورگار ما! بر ما شکیبایى ببار و ما را مسلمان بمیران. این سخن از آنِ جادوگرانى است که ایمان آوردند و از فرعون و تهدیدهایش به پناهگاه لطف خدا روى کردند و با حال فزع مطلق به درگاه او گراییدند.

 ایجاز در گفت و گو

 بلاغت قرآن در همه اجزاى آن، از جمله قصّههایش، جریان دارد. بلاغت اقتضا مىکند که اِطناب و زیادهگویىِ ناروا در کلام راهنیابد.از این رو، گفت و گو در قصّههاى قرآن، با همه تفاصیل و شاخ و برگها نمىآید.قرآن تنها عناصر زنده، پویا، بنیادین، و اثرگذار یک گفت و گو را ذکر مىکند;همان عناصرى که از حقیقت راستین و مکنون در ذات اشیا واشخاص پردهبرمىدارند.این ایجاز و بلاغت مَدارى، البتّه، یک فایده هنرى بزرگ دارد: آنگاه که گفت و گو بر مدار بلاغت مىچرخد، مخاطب فرصت مىیابد که حقیقتِ ناگفته را در قلمرو صورتهاى اندیشهاىِ خود بجوید و به این ترتیب، با جولان دادن رَخْشِ اندیشه به اقلیمهاى دور سفرکند. امّا گمان نکنید که این فایده هنرى سبب مىشود تا حقیقت و خیال در قصّههاى قرآن با یکدیگر درآمیزند; زیرا دیگر ویژگىهاى محورى این قصّهها همواره مخاطب را به مرکزیّت حقیقت توجّه مىبخشند و نیروى اندیشه او را بر مدار همین مرکز به حرکت درمىآورند. به این سان، هم مخاطب فرصت باریک اندیشى و جولانِ خاطر مىیابد و هم حقیقت به عنوان هسته مرکزى قصّه قرآنى حفظمىشود.

 «التفات» در گفت و گو

 فنون بلاغى که قرآن را بر جایگاه اعجاز ادبى نشاندهاند، در قصّههاى قرآنى نیز به کارگرفتهشدهاند. یکى از این فنون «التفات» است. التفات (=گرداندنِ گفتار از گونهاى به گونه دیگر) در گفت و گوهاى قرآنى، از جمله قصّههاى قرآنى، نیز مشاهدهمىشود. از نمونههاى التفات، سخنى درباره مسیح است که ناگاه به گفتار خود او (=غایب به متکلّم) تبدیل مىشود: قالَتْ رَبِّ اَنّى یَکُونُ لى وَلَدٌ یَمْسَسْنى بَشَرٌ قالَ کَذلِکَ اللهُ یَخْلُقُ ما یَشآءُ اِذا قَضى اَمْرًا فَاِنَّما یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ . وَیُعَلِّمُهُ الْکِتابَ وَالْحِکْمَةَ وَالْتَّوْرئةَ وَالاِْنْجیلَ . وَرَسُولاً اِلى بَنى اِسْرائیلَ اَنّى قَدْ جِئْتُکُمْ بِایَة مِنْ رَبِّکُمْ اَنّى اَخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ فَاَنْفُخُ فیهِ فَیَکُونُ طَیْرًا بِاِذْنِ اللهِ وَاُبْرِئُ الاَْکْمَهَ وَالاَْبْرَصَ وَاُحْىِ الْمَوْتى بِاِذْنِ اللهِ وَاُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَما تَدَّخِرُونَ فِى بُیُوتِکُمْ إِنَّ فى ذلِکَ لاَیَةً لَکُمْ اِنْ کُنْتُمْ مُؤمِنینَ (آل عمران47 تا 49)

مریم گفت: اى پروردگار من، چگونه مرا فرزندى باشد، در حالى که بشرى به من دست نزدهاست؟ گفت: بدین سان که خدا هرچه بخواهد مىآفریند.چون اراده چیزى کند به او گوید موجود شو، پس موجود مىشود . خدا به او کتاب و حکمت و تورات وانجیل مىآموزد . و به رسالت بر بنىاسرائیلش مىفرستد:من با معجزهاى از پروردگارتان نزد شما آمدهام. برایتان از گل چیزى چون پرنده مىسازم و در آن مىدمم، به اذن خدا پرندهاى شود، و کور مادرزاد را و گرفته را شفا مىدهم.و به فرمان خدا مرده را زنده مىکنم. و به شما مىگویم که چه خوردهاید و در خانههاى خود چه ذخیرهکردهاید. اگر از مؤمنان باشید، اینها براى شما نشانههاى حقانیت مناست. اهل فن برآنند که التفات در چنین مواردى به قصد تنبّه ذهنى صورتمىگیرد و سبب مىشود که فضاى قصّه در ذهن خواننده بیشتر تجسّم و عینیّت یابد.

 نمونه گفت و گو در قصّه موسى

 اکنون به نمونهاى زیبا از گفت و گو در قصّههاى قرآن بنگرید و تأثیر آن را تحلیل کنید. این نمونه را از قصّه موسى مىآوریم. در آغاز، گفت و گویى است میان خداوند و موسى: ـ اِئْتِ الْقَوْمَ الظّالِمینَ . قَوْمَ فِرْعَوْنَ اَلا یَتَّقُونَ. ( شعرا / 10 و 11) به سوى آن مردم ستمکار برو: قوم فرعون. آیا نمىخواهند پرهیزگار شوند؟

 ـ قالَ رَبِّ اِنّى اَخافُ اَنْ یُکَذِّبُونِ .وَیَضیقُ صَدْرى وَلا یَنْطَلِقُ لِسانى فَاَرْسِلْ اِلى هرُونَ . وَلَهُمْ عَلَىَّ ذَنْبٌ فَاَخافُ اَنْ یَقْتُلُونِ ( شعرا12 تا 14) گفت:اى پروردگار من، مىترسم که دروغگویم خوانند . و دل من تنگ گردد و زبانم گشادهنشود.هارون را رسالتده . و بر من به گناهى ادعایى دارند، مىترسم که مرا بکشند.

 ـ قالَ کَلاّ فَاذْهَبا بِایاتِنا اِنّا مَعَکُمْ مُسْتَمِعُونَ.( شعرا 15 ) گفت: هرگز، آیات مرا هر دو نزد آنها ببرید، ما نیز با شما هستیم و گوشفرامىدهیم.

 از این پس، موسى و برادرش نزد فرعون مىشتابند.امّا قرآن مىخواهد ما را از مجلس گفت و گوى خداوند و موسى بىهیچ واسطه به مجلس گفتوگوى موسى و فرعون برساند و این دو فضا و مکالمه را در کنار هم قراردهد تا بر تأثیر گفت و گوها بیفزاید; از این رو، ذکرى از ملاقات موسى و فرعون و چگونگى آن به میان نمىآورَد.پس آنگاه یکسره به مکالمه موسى و فرعون مىپردازد و در آغاز، سخن فرعون را ذکر مىکند:

 ـ اَلَمْ نُرَبِّکَ فینا وَلیدًا وَلَبِثْتَ فینا مِنْ عُمُرِکَ سِنینَ . وَفَعَلْتَ فَعَلْتَکَ الَّتى فَعَلْتَ وَاَنْتَ مِنَ الْکافِرینَ.( شعراء18 تا 19) آیا به هنگام کودکى نزد خود پرورشت ندادیم و تو چند سال از عمرت را در میان ما نگذرانیدى؟ و آن کار را که از تو سر زد مرتکب نشدى؟ پس تو کافر نعمتى.

 ـ فَعَلْتُها اِذًا وَاَنَا مِنَ الضّآلّینَ . فَفَرَرْتُ مِنْکُمْ لَمّا خِفْتُکُمْ فَوَهَبَ لى رَبّى حُکْمًا وَجَعَلَنى مِنَ الْمُرْسَلینَ . تِلْکَ نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَىَّ اَنْ عَبَّدْتَ بَنى اِسْرائیلَ؟( شعراء20 تا 22)آن وقت که چنان کردم، از خطاکاران بودم . و چون از شما ترسیدم گریختم، ولى پروردگار من به من نبوت داد و مرا در شمار پیامبران آورد . و مِنّت این نعمت را بر من مىنهى که بنىاسرائیل را بردهساختهاى؟

 ـ وَما رَبُّ الْعلَمینَ؟ پروردگار جهانیان چیست؟ ـ رَبُّ السَّمواتِ وَالاَرْضِ وَما بَیْنَهُما اِنْ کُنْتُمْ مُوقِنینَ. اگر به یقین مىپذیرید، پروردگار آسمانها و زمین و هرچه میان آنهاست.

 فرعون خطاب به اطرافیانش:

[ اَلا تَسْتَمِعُونَ؟ آیا نشنیدید؟

 ـ رَبُّکُمْ وَرَبُّ ابآئِکُمُ الاَوَّلینَ. پروردگار شما و پرودگار نیاکان شما.

 ـ اِنَّ رَسُولَکُم الَّذى اُرْسِلَ اِلَیْکُمْ لَمَجْنُونٌ. این پیامبرى که بر شما فرستادهشده، دیوانهاست.

 ـ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَما بَیْنَهُما اِنْ کُنْتُمْ تَعْقِلُونَ. اوست پروردگار مشرق و مغرب و هرچه میان آن دوست، اگر تعقل کنید.

 ـ لَئِنِ اتَّخَذْتَ اِلهًا غَیْرى لاََجْعَلَنَّکَ مِنَ الْمَسْجُونینَ. اگر جز من کس دیگرى را به خدایى گیرى به زندانت مىافکنم.

 ـ اَوَ لَوْ جِئْتُکَ بِشَىْء مُبین؟ حتى اگر معجزهاى روشن براى تو آوردهباشم؟

 ـ فَأْتِ بِه اِنْ کُنْتَ مِنَ الصّادِقینَ.(. شعرا / 19 تا 31 ) اگر راست مىگویى، بیاورش. از این جاست که معجزه موسى رخ مىنماید. مىبینید که پیاپى آوردن این دو مجلس و حذف صحنه واسطه و زمان و مکان آن، سبب مىشود که مخاطب بیشتر با آن فضا احساس همراهى کند و خود را در این گفت و گوها شریک بیند. نیز مىبینید که در متن گفت و گوها عنصر صداقت و واقعیّت تا چه حد موجمىزند.مثلا وقتى فرعون عمل پیشین موسى (کشتنِ قبطى) را به رخ او مىکشد، وى در پى انکار و رفع اتّهام برنمىآید، بلکه خیلى ساده جوابمىدهد: ـ آن وقت که چنان کردم، از خطاکاران بودم.از این مهمتر، هماهنگى مکالمه با واقعیّتهاى احساسى و روحىاست.وقتى گفت وگو در اوج شدّت و کشاکش است، کلمات طولانى و سنگین هستند. حتّى امتداد طولى آنها نیز بیشتراست.مثلا به همین پاسخ موسى بنگرید که کاملِ آن چنیناست:

 ـ آن وقت که چنان کردم، از خطاکاران بودم. و چون از شما ترسیدم، گریختم. ولى پروردگار من به من نبّوت داد و مرا در شمار پیامبرانآورد.و منّت این نعمت را بر من مىنهى که بنىاسرائیل را برده ساختهاى؟ امّا وقتى از شدت مکالمه کاستهمىشود، واژهها ضرب آهنگى روانترمىیابند و از امتداد طولىشان نیز کاهیدهمىشود.فرعون این بخش را چنین آغازمىکند:

 ـ پروردگار جهانیان چیست؟

 و مکالمه به همین سان ادامه مىیابد. این، هرگز صنعتى متکلّفانه و شگردى براى قصّهگویى نیست، بلکه بازتاب همان واقعیّتهاى جارى در زمان و مکان واقعهاست. این گفت و شنیدهاى پیاپى و بىمکث، این فراز و فرودها، این تندىها و کندىها، همه، از درون موسى و فرعون و بطن حادثه سرچشمه مىگیرند و قرآن فقط آنها را روایت مىکند. صحنهاى که شرح آن گذشت، ظاهراً نخستین دیدار موسى و فرعون را روایت مىکند.

اگر به دیدار دیگر این دو در صحنهاى پَسین بنگرید، بازمىبینید که به تناسب زمینه پیشین و آمادگى فرعون براى برخورد خصمانه، گفت و گو در همه ابعادِ ساختارى و آهنگى و کلامى، رنگ تندى و هیجان مىپذیرد.(1) نیز همین تناسب و همگونى را بنگرید در گفت و گوى موسى با برادرش هارون، آنگاه که از میعاد خویش با پروردگار بازگشت و قوم خود را گمراهگشتهدید.به آهنگ خشمگینانه، واژههاى سنگین، و فضاى مِهآلود این گفتار موسى عنایتکنید:

 یا هرُونُ ما مَنَعَکَ اِذْ رَاَیْتَهُمْ ضَلُّوآ . اَلاّ تَتَّبِعَنِ اَفَعَصَیْتَ اَمْرى؟(2 طه92 و 93) اى هارون، هنگامى که دیدى گمراه مىشوند، چرا از پى من نیامدى؟ آیا تو نیز از فرمان من سرپیچى کردهبودى؟

فصل 5 مفاهیم و آثار قصّه قرآنى

پیام هاى فکرى

 طبیعتِ قصّههاى قرآن که بیشتر مکّىاند . بیشتر قصّههاى قرآن مکّىاند واز این رو عمدتاً به مسائل کلّى دین نظردارند.طبیعت دعوت دینى در آن برهه اقتضا مىکردهاست که نخست پایههاى دیانت استوارگردد و از مسائل درجه دوم چندان سخن به میان نیاید. بنابراین، پیامهاى عقیدتى قصّههاى قرآن عمدتاً به همین ارزشهاى کلّى و درجه یکم مربوطند. البتّه گاه نیز از مسائل اخلاقى درجه دوم سخن رفتهاست، مانند مسأله «کم فروشى» که در قصّه شعیب به آن اشارهشدهاست.شاید دلیل این باشد که حتّى پس از استقرار ایمان نیز سودجویىهاى اقتصادى، جامعه مؤمنان را آزارمىدهد و از این رو قرآن آن را در شمار مسائل زیربنایى مورد عنایتقراردادهاست.اینک پیامهاى برجسته عقیدتى را در قصّههاى قرآن از نظر مىگذرانیم.

 دیندارى

 حسّ دیندارى در انسان ریشهاى فطرى دارد، پس فراگستر و جاودانه است و همه از آن یکسان سهم دارند: فِطْرَتَ اللهِ الَّتى فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها لاتَبْدیلَ لِخَلْقِ اللهِ ذلِکَ الدّینُ الْقَیِّمُ.( روم 30) فطرتى است که خدا همه را بدان فطرت بیافریده است و در آفرینش خدا تغییرى نیست. دین پاک و پایدار ایناست.همین حس در گونههاى تحریفشده، ولى برخاسته از ریشه فطرى دیندارى، به جنگ با حسّ ناب و سلیم مىپرداختهاست.قوم عاد خدایان خودساخته را مىپرستیدند و با همان پرستش، به احتجاج با پیامبر خدا برمىخاستند:قالُوآ اَجِئْتَنا لِنَعْبُدَ اللهَ وَحْدَهُ وَنَذَرَ ما کانَ یَعْبُدُ ابآؤُنا فَأْتِنا بِما تَعِدُنا اِنْ کُنْتَ مِنَ الْصّادِقینَ . قالَ قَدْ وَقَعَ عَلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ رِجْسٌ وَغَضَبٌ اَتُجادِلُونَنى فى اَسْمآء سَمَّیْتُمُوهآ اَنْتُمْ وَابآؤُکُمْ ما نَزَّلَ اللهُ بِها مِنْ سُلْطان فَانْتَظِرُوا اِنّى مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرینَ.( اعراف70 و 71)

گفتند: آیا نزد ما آمدهاى تا تنها الله را بپرستیم و آنچه را که پدرانمان مىپرستیدند رها کنیم؟ اگر راست مىگویى آنچه را که به ما وعدهمىدهى بیاور. گفت: عذاب و خشم پروردگارتان حتماً بر شما نازل خواهدشد. آیا درباره این بتهایى که خود و پدرانتان بدین نامها نامیدهاید وخدا هیچ دلیلى بر آنها نازل نساختهاست، با من ستیزهمىکنید؟ به انتظار بمانید، من هم با شما به انتظار مىمانم.و همین مردم مىپنداشتند ـ و حقیقتاً مىپنداشتند ـ که خدایان ساختگىشان به هود آزار رسانده اند:

 قالوا یا هُودُ ما جِئْتَنا بِبَیِّنَة وَما نَحْنُ بِتارِکى الِهَتِنا عَنْ قَوْلِکَ وَما نَحْنُ لَکَ بِمُؤمِنینَ . اِنْ نَقُولُ اِلاَّ اعْتَرئکَ بَعْضُ الِهَتِنا بِسُوء.( هود 53 و 54) گفتند: اى هود، تو براى ما دلیل روشنى نیاوردهاى و ما به گفتار تو خدایان خویش را ترک نمىکنیم و به تو ایمان نمىآوریم . جز این نگوییم که بعضى از خدایان ما به تو آزارى رساندهاند.این حسّ دیندارى آنقدر قدرتمند بود که میان مردم و خدایانشان «محبّت» و «مودّت»برقرار مىکرد;البتّه محبّت و مودّتى این جهانى: وَقالَ اِنَّمَا اتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اللهِ اَوْثانًا مَوَدَّةَ بَیْنِکُمْ فىِ الْحَیوةِ الدُّنیا.( عنکبوت / 25) گفت:شما بتانى را به جاى خداى یکتا به خداگرفتهاید تا در این زندگانى دنیا میانتان دوستى باشد.

 از همین رو، قرآن اندیشه این مردم را به نحوى ملموس و محسوس برمىانگیزد تا بیندیشند که آیا این خدایان همان ویژگىهایى را دارند که به خاطرشان پرستش مىشوند. روشنترین نمونه این انگیزش فطرى در داستان ابراهیم دیدهمىشود:وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ اِبرهیمَ . اِذْ قالَ لاَِبیهِ وَقَوْمِه ما تَعْبُدُونَ . قالُوا نَعْبُدُ اَصْنامًا فَنَظَلُّ لَها عاکِفینَ . قالَ هَلْ یَسْمَعُونَکُمْ اِذْتَدْعُونَ .اَوْیَنْفَعُونَکُمْ اَوْیَضُرُّونَ . قالوا بَلْ وَجَدْنآ ابآءَنا کَذلِکَ یَفْعَلُونَ . قالَ اَفَرَءَیْتُمْ ما کُنْتُمْ تَعْبُدُونَ . اَنْتُمْ وَابآؤُکُمُ الاَقْدَمُونَ . فَاِنَّهُمْ عَدُوٌّ لى اِلاّ رَبَّ الْعالَمینَ .اَلَّذى خَلَقَنى فَهُوَ یَهْدینِ . وَالَّذى هُوَ یُطْعِمُنى وَیَسْقینِ . وَاِذا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفینِ . وَالَّذى یُمیتُنى ثُمَّ یُحْیینِ . وَالَّذى اَطْمَعُ اَنْ یَغْفِرَلى خَطیئَتى یَوْمَ الدّینِ.( شعرا69 تا 82)

و داستان ابراهیم را برایشان تلاوت کن . آنگاه که به پدر و قوم خود گفت: چه مى پرستید؟ گفتند: بتانى را مى پرستیم و معتکف آستانشان هستیم . گفت: آیا وقتى آنها را مى خوانید صدایتان را مى شنوند.یا براى شما سود و زیانى دارند؟ گفتند: نه، پدرانمان را دیده ایم که چنین مى کرده اند.گفت: آیا مى دانید که چه مى پرستیده اید، شما و نیاکانتان؟ آنها دشمنان منند، ولى پروردگار جهانیان دوست من است: آن که مرا بیافریده سپس راهنماییم مى کند، و آن که به من طعام مى دهد و مرا سیراب مى سازد، و چون بیمار شوم شفایم مى بخشد، و آن که مرا مى میراند و سپس زنده مى کند، و آن که امید مى دارم که در روز قیامت خطایم را ببخشاید. همین برخورد حسّى و بسیار ملموس که رگ دیندارى سلیم را مىجنبانَد، در سخن قرآن با امّت محمّد نیز جلوهگر است:

 اِنَّ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ عِبادٌ اَمْثالُکُمْ فَادْعُوهُمْ فَلْیَسْتَجیبُوا لَکُمْ اِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ. اَلَهُمْ اَرْجُلٌ یَمْشُونَ بِها اَمْ لَهُمْ اَیْد یَبْطِشُونَ بِها اَمْ لَهُمْ اَعْیُنٌ یُبْصِرُونَ بِها اَمْ لَهُمْ اذانٌ یَسْمَعُونَ بِها قُلِ ادْعُوا شُرَکآءَکُمْ ثُمَّ کیدُونِ فَلا تُنْظِرُونِ . اِنَّ وَلِیِّى اللهُ الَّذى نَزَّلَ اَلْکِتابَ وَهُوَ یَتَوَلَّى الصّالِحینَ . وَاَلَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِه لایَسْتَطیعُونَ نَصْرَکُمْ وَلا اَنْفُسَهُمْ یَنْصُرُونَ . وَاِنْ تَدْعُوهُمْ اِلَى الْهُدى لا یَسْمَعُوا وَتَرئهُمْ یَنْظُرُونَ اِلَیْکَ وَهُمْ لایُبْصِرُونَ (اعراف 194 تا 198)

آنهایى که جز الله به خدایى مىخوانید، بندگانى چون شمایند. اگر راست مىگویید، آنها را بخوانید، باید شما را اجابت کنند . آیا آنها را پاهایى هست که با آن راه بروند یا آنها را دستهایى هست که با آن حمله کنند یا چشمهایى هست که با آن ببینند یا گوشهایى هست که با آن بشنوند؟ بگو: شریکانتان را بخوانید و بر ضد من تدبیر کنید و مرا مهلت مدهید . یاور من الله است که این کتاب را نازل کرده و او دوست شایستگان است

آنان را که به جاى الله به خدایى مىخوانید، نه شما را مىتوانند یارى کنند و نه خود را . و اگر آنها را به راه هدایت بخوانى نمىشنوند و مىبینى که به تو مىنگرند ولى گویى که نمىبینند. در آینه قصّههاى قرآن، دعوت اساسى پیامبران نیز در همین آگاهگرى جلوهمىکند: دعوت به پرستش خداى یگانه و دست شستن از پرستش خدایان ساختگى: اُعْبُدُوا اللهَ ما لَکُمْ مِنْ اِله غَیْرُهُ.(2 اعراف 59 و 65 و 73و 85; هود 50 و 61 و 84; مؤمنون23 و 32) خدا را عبادت کنید که جز او براى شما معبودى نیست.

 رازدانىِ پیامبران

 خداى حکیم، رسولان خویش را که از میان مردم برگزیدهاست، به علم غیب، در محدودهاى که خود مىخواهد، آگاه مىکند. و این از آن روست که پیامبران بتوانند آفاق ناپیداى سعادت را در چشم مردم پدیدار سازند.نحوه این ارتباط، به تناسب وضعیّت و فضاى دعوت پیامبران، متفاوت بودهاست:ابراهیم و یوسف با خواب راستین (= رؤیاى صادق)، موسى با گفتوگوى بىپرده(= تکلیم)، ابراهیم به واسطه فرشتگانى بشرگونه، و...:

 فَلَمّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْىَ قالَ یا بُنَىَّ اِنّى اَرى فِى الْمَنامِ اَنّى اَذْبَحُکَ.( صافّات 102) چون با پدر به جایى رسید که باید به کار بپردازند، گفت: اى پسرکم! در خواب دیدهام که تو را ذبح کنم. اِذْ قالَ یُوسُفُ لاَِبیهِ یآ اَبَتِ اِنّى رَاَیْتُ اَحَدَ عَشَرَ کَوْکَبًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَاَیْتُهُمْ لى ساجِدینَ.( یوسف4) آنگاه که یوسف به پدر خود گفت: اى پدر، من در خواب یازده ستاره و خورشید و ماه دیدم، دیدم که سجدهام مىکنند. وَرُسُلاً قَدْ قَصَصْنا هُمْ عَلَیْکَ مِن قَبْلُ وَرُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَیْکَ وَکَلَّمَ اللهُ مُوسى تَکْلیماً.( نساء164)

و پیامبرانى که پیش از این داستانهاشان را براى تو گفتهایم و آنان که داستانهاشان را براى تو نگفتهایم.و خدا با موسى سخن گفت، چه سخن گفتنى بىمیانجى. هَلْ اَتئکَ حَدیْثُ ضَیفِ اِبْراهیمَ الْمُکْرَمینَ . اِذْ دَخَلُوا عَلَیْهِ فَقالُوا سَلامًا قالَ سَلامٌ قَوْمٌ مُنْکَرُونَ . فَراغَ اِلى اَهْلِه فَجآءَ بِعِجْل سَمین . فَقَرَّبَهُ اِلَیْهِمْ قالَ اَلا تَأْکُلُونَ . فَاَوْجَسَ مِنْهُمْ خیفَةً قالُوا لاتَخَفْ وَبَشَّرُوهُ بِغُلام عَلیم.( ذاریات / 24 تا 28. نیز بنگرید به: حجر / 51) آیا داستان مهمانان گرامى ابراهیم به تو رسیدهاست؟ آنگاه که نزد او آمدند و گفتند: سلام. گفت: سلام، شما مردمى ناشناختهاید. در نهان و شتابان نزد کسان خود رفت و گوساله فربهى آورد . طعام رابه نزدشان گذاشت و گفت: چرا نمىخورید؟ و از آنها بیمناک شد. گفتند: مترس. و او را به فرزندى دانا مژدهدادند.و البتّه روش عمومى ارتباط با پیامبران، که بیش از شیوههاى دیگر جریان داشتهاست، گفتار اِلاهى با واسطه فرشته وحى بودهاست.

 معجزه

 قرآن در زمانهاى فرودآمد که دو عقیده رایج در باب پیامبران بر ذهن مردم حاکم بود: یکى آن که پیامبر باید از فرشتگان خدا باشد; و دیگر این که اگر هم پیامبر از میان آدمیان برگزیدهشود، باید همواره با معجزات اِلاهى مدد یابد و براى آنان آیه و بیّنهاى معجزهگون بیاورد. قرآن اقرار مىکند که معجزهآورى از ویژگىهاى پیامبران است، امّا به این مطلب تن نمىدهد که ایمان آوردن متوقّف بر معجزهباشد. این حقیقت را که معجزات با پیامبران پیشین همراه بودهاند ولى کمتر سود بخشیدهاند، بارها در قصّههاى قرآن مىنگریم: وَما مَنَعَنآ اَنْ نُرْسِلَ بِالاْیاتِ اِلاّ اَنْ کَذَّبَ بِهَا الاَوَّلوُنَ وَاتَیْنا ثَمُودَ النّاقَةَ مُبْصِرَةً فَظَلَمُوا بِها وَما نُرْسِلُ بِالاْیاتِ اِلاّ تَخْویْفاً ( اسراء59)

ما را از نزول معجزات بازنداشت، مگر اینکه پیشینیان تکذیبش مىکردند.به قوم ثمود به عنوان معجزههاى روشنگر ماده شتر را دادیم. بر آن ستم کردند. و ما این معجزات را جز براى ترسانیدن نمىفرستیم. وَلَوْ اَنَّنا نَزَّلْنا اِلَیْهِمُ الْمَلئِکَةَ وَکَلَّمَهُمُ الْمَوْتى وَحَشَرْنا عَلَیْهِمْ کُلَّ شَىء قُبُلاً ما کانُوا لِیُؤْمِنُوا اِلاّ اَن یَشآءَ اللهُ وَلکِنَّ اَکْثَرَهُمْ یَجْهَلُونَ.( انعام / 111) و اگر ما فرشتگان را بر آنها نازل کردهبودیم و مردگان با ایشان سخن مىگفتند و هر چیزى را دستهدسته نزد آنان گرد مىآوردیم، باز هم ایمان نمىآوردند، مگر اینکه خدا بخواهد. ولیک بیشترشان جاهلند.

 پیام هاى اخلاقى - سه شیوه تثبیت و انتقال پیام هاى اخلاقى

 در قصّهه اى قرآن، سه شیوه رادر تثبیت و انتقال پیامهاى اخلاقى مىنگریم:

 1. نهى صریح

 بر خلاف آنچه در ادبیّات و هنر امروز معمول است، یکى از شیوههاى پیامدهى اخلاقى در قصّههاى قرآن «نهى صریح» است. این شیوه در جایى به کارگرفتهمىشود که آن ضدّ ارزش از امور عادى زندگى مردم شمردهشود و همچون سنّتى اجتماعى میان آنان رایج گشتهباشد. نمونه این شیوه، نهى از کمفروشى در قصّه شعیب است. نیز همین شیوه در مورد ضدّ ارزشهایى که در رفع نیاز عاطفى جامعه به کارگرفته مىشوند، تجلّى مىکند.مثال مهّم این نوع، تلاش براى «بازداشتنِ مؤمنان و سد کردن راه بر ایشان» است:

وَاِلى مَدْیَنَ اَخاهُمْ شُعَیْبًا قالَ یا قَوْمِ اعْبُدُوالله مالَکُمْ مِنْ اِله غَیْرُهُ قَدْجاءَتْکُمْ بَیِّنَةٌ مِنْ رَّبِّکُمْ فَاَوْفُوا الْکَیْلَ وَالْمیزانَ وَلا تَبْخَسُوا النّاسَ اَشْیآءَهُمْ وَلا تُفْسِدُوا فىِ الاَْرْضِ بَعْدَ اِصْلاحِها ذلِکُمْ خَیْرٌلَکُمْ اِنْ کُنْتُمْ مُؤمِنینَ . وَلا تَقْعُدُوا بِکُلِّ صِراط تُوعِدُونَ وَتَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ اللهِ مَنْ امَنَ بِه وَتَبْغُونَها عِوَجًا وَاذْکُرُوا اِذْ کُنْتُمْ قَلیلاًفَکَثَّرَکُمْ وَانْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدینَ.( اعراف85 و 86)

و بر مردم مدین برادرشان شُعَیب را فرستادیم. گفت: اى قوم من، الله را بپرستید، شما را خدایى جز او نیست، از جانب پروردگارتان نشانهاى روشن آمدهاست.پیمانه و ترازو را تمام ادا کنید و به مردم کم مفروشید و از آن پس که زمین به صلاح آمدهاست در آن فساد مکنید، که اگر ایمان آوردهاید، این برایتان بهتر است . و بر سر راهها منشینید تا مؤمنان به خدا را بترسانید و از راه خدا بازدارید و به کجروى وادارید. و به یادآرید آنگاه که اندک بودید، خدا بر شمار شماافزود. و بنگرید که عاقبت مفسدان چگونهبودهاست.

 2. تعجّب یا پرسشِ نکوهشى (استفهام انکارى)

 این شیوه نیز در مورد ضدّ ارزشهایى به کاررفته که در قالب عادتهاى زشت و رایج مردم جلوهمىکنند و خُلقى عام به شمار مىروند. مثال برجسته این مورد، عمل لواط است: وَلُوطًا اِذْ قالَ لِقَوْمِه اَتَأتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَکُمْ بِها مِنْ اَحَد مِنَ الْعالَمینَ؟( اعراف80. نیز بنگرید به:نمل54) و لوط را فرستادیم. آنگاه به قوم خود گفت: آیا کارى زشت مىکنید، که هیچ کس از مردم جهان پیش از شما نکردهاست؟

 3. نمایش دادن اخلاق دیگران

 در این شیوه، قرآن اخلاق بعضى از گروههاى اجتماعى را به نمایش مىنهد. در این جا نیز همانند دیگر بخشها و ابعاد، هرچه بر زبان قرآن جارى مىشود صدق محضاست. برخلاف نظریّه دکتر خلف الله، مىتوان از همین تصویرهاى قرآنى به روحیات و خُلقیّات حقیقى این گروههاى اجتماعى پىبرد.

 نظریّه «سمبل پردازى در نمایش اخلاق دیگران»

 دکتر خلف الله عقیدهدارد که در این مورد نیز، همانند رویدادهاى تاریخى، قصّههاى قرآن گاه در مقام تعبیر ادبى و هنرىاند ونه بیان واقعیّت.(2) اگر به راستى چنین باشد، چگونه مىتوان مرزى میان تعابیر صرفاً ادبى و ترسیمهاى واقعى بازشناخت؟ از این گذشته، مگر قرآن کتاب ادبیّات و فنون ادبى است که وقتى ظاهرش به روشنى از ارزشها یا ضدّ ارزشهاى اخلاقى یک قوم سخن مىگوید، ما گمان بریم که مُرادى دیگردارد و در مقام سمبلپردازى و تمثیلاست؟ بسیار حیرت آور است که دکتر خلف الله، در مقام استدلال، مىگوید: در این جا، واقعیّت روانى بیش از صدق و صحّت قضایا مورد ملاحظه قرارمىگیرد

این از آن روست که مسأله مهم، جنگ روانىاست، نه بیشتر و نه کمتر.چه بسا آنچه درباره ویژگىهاى یهود آمدهاست، از همین باب باشد; زیرا قرآن، به ویژه در دوران مَدَنى، هجومى سرسختانه را ضدّ یهود سامان مىداد.(1) آیا معناى این سخن چیزى جز این است که قرآن براى مبارزه بایهود و جنگ روانى با آنان، ویژگىهایى را به ایشان نسبت داده که چه بسا خلاف واقع بودهاست؟ و در این صورت، چه تفاوتى است میان بشر وخداوند؟ هر دو در مقام درگیرى و نبرد، شایعه مىپراکنند و دروغ مىگویند؟ اصولا اگر این ویژگىهاى منفى وضدّ ارزشى در یهود نبود، چرا قرآن تا این اندازه سرسختانه در برابرشان موضع گرفت و پیامبر و یاران خاصّش چنان یهود ستیزى به راهانداختند؟ آیا هجوم سرسختانه ضدّ یهود هم، به تعبیر دکتر خلف الله، نمادین و تمثیلى بودهاست؟

 برخى از ویژگى هاى مهمّ یهود و مصریان

 از هر روى، اینک برخى از ویژگىهاى مهّم یهود و نیز مصریان را مرور مىکنیم:

 1.عهد شکنى برجستهترین ویژگى یهود که در قرآن به تصویر کشیدهشدهاست، پایبندنبودن به عهداست. در قصّه موسى مىنگریم که قوم او بسیارى از عهدهایى را که با وى بستهبودند، ناجوانمردانه زیر پا نهادند: وَلَقَدْ اَنْزَلْنا اِلَیْکَ ایات بَیِّنات وَما یَکْفُرُبِها اِلاَّ الْفاسِقُونَ . اَوَ کُلَّما عاهَدُوا عَهْدًا نَبَذَهُ فَریْقٌ مِنْهُمْ بَلْ اَکْثَرُهُمْ لایُؤْمِنُونَ . وَلَمّا جآءَهُمْ رَسُولٌ مِنْ عِنْدِ اللهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ نَبَذَ فَریقٌ مِنَ الَّذینَ اُوتُوا الْکِتابَ کِتابَ اللهِ وَرآءَ ظُهُورِهِمْ کَاَنَّهُمْ لایَعْلَمُونَ.(بقره99 تا 101)

هر آینه که بر تو آیاتى روشن نازل کردیم. و جز فاسقان کسى منکر آنها نخواهدشد . آیاهر بار که با خدا پیمانى بستند گروهى از ایشان پیمان شکنى کردند؟ آرى بیشترشان ایمان نخواهندآورد . و گروهى از اهل کتاب چون پیامبرى از جانب خدا بر آنان مبعوث شد که به کتابشان هم گواهى مىداد، کتاب خدا را چنان که گویى از آن بىخبرند، پسِ پشت افکندند.

 از همین ویژگى اخلاقى با تصویرى بس هنرمندانه در جایى دیگر یادشدهاست:وَمِنْ اَهْلِ الْکِتابِ مَنْ اِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطار یُؤَدِّه اِلَیْکَ وَمِنْهُمْ مَنْ اِنْ تَاْمَنْهُ بِدینار لایُؤَدِّه اِلَیْکَ اِلاّ ما دُمْتَ عَلیْهِ قآئِمًا ذلِکَ بِاَنَّهُمْ قالُوا لَیْسَ عَلَیْنا فىِ الاُْمِّیینَ سَبیلٌ وَیَقُولُونَ عَلَى اللهِ الْکَذِبَ وَهُمْ یَعْلَمُونَ.(آل عمران 75) از میان اهل کتاب کسى است که اگر او را امین شمرى و قنطارى به او بسپارى آن را به تو باز مىگرداند، و از ایشان کسى است که اگر امینش شمرى و دینارى به او بسپارى جز به تقاضا و مُطالبت، آن را بازنگرداند. زیرا مىگوید:راه اعتراض مردم مکه بر ما بسته است و کس ما را ملامتنکند. اینان خود مىدانند که به خدا دروغمىبندند.

 همین ویژگى از مصریان نیز به تصویر کشیدهشدهاست.آنان کسانى هستند که عهد خویشتن با خدا را شکستهاند: وَلَقَدْ اَخَذْنآ الَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنینَ وَنَقْص مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ . فَاِذا جآءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ قالُوا لَنا هذِهِ وِاِنْ تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَطَّیَّرُوا بِمُوسى وَمَنْ مَعَهُ اَلا اِنَّما طائِرُهُمْ عِنْدَاللهِ وَلکِنَّ اَکْثَرَهُمْ لایَعْلَمُونَ . وَقالُوا مَهْماتَأْتِنا بِه مِنْ ایَة لِتَسْحَرَنا بِها فَما نَحْنُ لَکَ بِمُؤمِنینَ . فَاَرْسَلْنا عَلَیْهِمُ الطُّوفانَ وَالْجَرادَ وَالْقُمَّلَ وَالضَّفادِعَ وَالدَّمَ ایات مُفَصَّلات فَاسْتَکْبَرُوا وَکانُوا قَوْمًا مُجْرِمینَ . وَلَمّا وَقَعَ عَلَیْهِم الرِّجْزُ قالُوا یا مُوسى ادْعُ لَنا رَبِّکَ بِما عَهِدَ عِنْدَکَ لَئِنْ کَشَفْتَ عَنَّا الرِّجْزَ لَنُؤْمِنَنَّ لَکَ وَلَنُرْسِلَنَّ مَعَکَ بَنى اِسْرائیلَ . فَلَمّا کَشَفْنا عَنْهُمُ الرِّجْزَ اِلى اَجَل هُمْ بالِغُوهُ اِذا هُمْ یَنْکُثُونَ . فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ فَاَغْرَقْنا هُمْ فِى الْیَمِّ بِاَنَّهُمْ کَذَّبُوا بِایاتِنا وَکانُوا عَنْها غافِلینَ.(1. اعراف130 تا 136)

قوم فرعون را به قحط و نقصان محصول مبتلاکردیم، شاید پندگیرند . چون نیکیى نصیبشان مىشد مىگفتند:حق ماست. و چون بدیى به آنها مىرسید، موسى و همراهانش را بدشگون مىدانستند.آگاه باشید، آن نیک و بد که به ایشان رسد از خداست، ولى بیشترینشان نمىدانند. و گفتند: هرگونه نشانهاى برایمان بیاورى که ما را بدان مسحور کنى به تو ایمان نخواهیم آورد

ما نیز بر آنها نشانههایى آشکار و گوناگون چون طوفان و ملخ و شپش و قورباغه وخون فرستادیم. باز سرکشى کردند، که مردمى مجرمبودند . و چون عذاب بر آنها فرودآمد، گفتند: اى موسى، بدان عهدى که خدا را با تو هست او را بخوان، که اگر این عذاب از ما دور کنى به تو ایمان مىآوریم و بنىاسرائیل را با تو مىفرستیم. چون تا آن زمان که قرار نهاده بودند عذاب را از آنها دور کردیم، پیمان خود را شکستند. پس، از ایشان انتقام گرفتیم و در دریا غرقشان کردیم. زیرا آیات ما را دروغ مىانگاشتند و از آنها غفلت مىورزیدند.

 2. ضعف و بىارادگى

 همچنین مصریان در پیروى از فرعون و عبادت او، گروهى خوار و ضعیف و بىاراده قلمداد مىشوند:

 وَقالُوا یا اَیُّهَ السّاحِرُ ادْعُ لَنا رَبَّکَ بِما عَهِدَ عِنْدَکَ اِنَّنا لَمُهْتَدُونَ . فَلَمّا کَشَفْنا عَنْهُم الْعَذابَ اِذا هُمْ یَنْکُثُونَ . وَنادى فِرْعَوْنُ فى قَوْمِه قالَ یا قَوْمِ اَلَیْسَ لى مُلْکُ مِصْرَ وهذهِ الاَْنْهارُ تَجْرى مِنْ تَحْتى اَفَلاتُبْصِرُونَ. اَمْ اَنَا خَیْرٌ مِنْ هذَاالَّذى هُوَ مَهینٌ وَلایَکادُ یُبینُ. فَلَوْلا اُلْقِىَ عَلَیْهِ اَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَب اَوْجآءَ مَعَهُ الْمَلئِکَةُ مُقْتَرِنینَ. فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَاَطاعُوهُ اِنَّهُمْ کانُوا فاسِقینَ (زخرف49 تا 54)

گفتند: اى جادوگر، پروردگارت را با آن عهدى که با تو نهادهاست براى ما بخوان که ما هدایت شدگانیم . چون عذاب را از آنها برداشتیم، پیمان خود را شکستند . فرعون در میان مردمش نداداد که: اى قوم من، آیا پادشاهى مصر و این جویباران که از زیر پاى من جارى هستند از آنِ من نیستند؟ آیا نمىبینید؟ آیا من بهترم یا این مرد خوار ذلیل که درست سخن گفتن نتواند؟ چرا دستهایش را به دستبندهاى طلا نیاراستهاند؟ و چرا گروهى از فرشتگان همراهش نیامدهاند. پس قوم خود را گمراه ساخت تا از او اطاعت کردند، که مردمى تبهکاربودند.

 سنّت هاى انسانى

 بارها تأکید کردهایم و مىکنیم که قصّههاى قرآن پیامآور تاریخ و علم و ادب و هنر نیستند. هدف و پیام این قصّهها، ارائه صورتى اصیل و صحیح از ناموسها و سنّتهاى انسانىاست. عبرت و موعظهاى که در قصّههاى قرآن نهفتهاست، یادآورىِ همین سنّتهاست. اگر انسانها این پیامهاى جاودان را به روشنى درککنند، افقِ فراپیش را بصیرانه مىبینند و راه را از بیراهه تشخیص مىدهند. اکنون به سنّتهاى برجسته انسانى در قصّههاى قرآن اشارهمىکنیم.

 نقش تربیتى پیامبران در محیط اجتماع

 پیامبران با افکار بلند خویش جامعه را مىساختند و میان نیازهاى امّتها و مقتضیات زمان سازگارى پدیدمىآوردند. آبادى و اصلاح و زندگى جوامع از پیامبرانبود.(هود 12; نوح2 تا 4) اگر پیامبران نبودند، امّتها نمىتوانستند از گذشته خویش رهایىیابند و به آینده پرامید پیوندند.( یس6) وحدت امّتها بر پایه دعوت پیامبران بود و بر مدار تعالیم آنها اختلافات شخصى و سیاسى و اجتماعى به وحدت مىگرایید. پیامبران فرزندان محیط خویش بودند:

از همان جنس، با همان زبان، برادرِ مردم، و غمخوار آنها. پیامبران در محیط خود پرورده مىشدند و کودکى و نوجوانى خویش را در میان همانان به سر مىبردند، امّا سنّتها وآداب ناشایست ایشان را مرتکب نمىشدند. آنان تا روزگارى که خداوند براى بعثتشان برمىگزید، به ظاهر بر آیین مردم بودند، ولى هرگز در کفر والحاد با ایشان همراهى نمىکردند.این نشان مىدهد که پیامبران بر محیط خود تأثیر مىنهادند و هرگز محیطْ آنها را به کفر و فساد برنمىانگیخت.

 انشعاب و تجزیه کافران از مؤمنان

 در هر جامعه، انشعاب و تجزیه رهاورد تعصّباست.آنگاه که پیامبران با آیات الاهى مىآمدند، گروهى به مخالفت متعصّبانه با آنها برمىخاستند و جامعه را به تجزیه و انشعاب مىکشاندند، با آن که مىدانستند آنچه پیامبران آوردهاند حقاست: کانَ النّاسُ اُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللهُ النَّبِیّینَ مُبَشِّرینَ وَمُنْذِرینَ وَاَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النّاسِ فیمَااخْتَلَفُوا فیهِ وَمَااخْتَلَفَ فیهِ اِلاَّ الَّذینَ اُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ماجآءَتْهُمُ الْبَیِّناتُ بَغْیًا بَیْنَهُمْ فَهَدَى اللهُ الَّذینَ امَنُوا لِمَااخْتَلَفُوا فیهِ مِنَ الْحَقِّ بِاِذْنِهِ وَاللهُ یَهْدى مَنْ یَشاءُ اِلى صِراط مُسْتَقیم.( بقره 213)

مردم یک امت بودند، پس خدا پیامبران بشارت دهنده و ترساننده را بفرستاد، و بر آنها کتاب بر حق نازل کرد تا آن کتاب در آنچه مردم اختلاف دارند میانشان حکمکند، ولى جز کسانى که کتاب بر آنها نازل شده و حجتها آشکار گشته بود از روى حسدى که نسبت به هم مىورزیدند در آن اختلاف نکردند. و خدا مؤمنان را به اراده خود در آن حقیقتى که اختلاف مىکردند راهنمود، که خدا هرکس را که بخواهد به راه راست هدایت مىکند.

 این اختلاف و جدایى ناموس اجتماع است و اگر نباشد، باید تعجّبکرد:وَلَوْ شآءَ رَبُّکَ لَجَعَلَ النّاسَ اُمَّةً واحَدةً وَلا یَزالُونَ مُخْتَلِفینَ.( هود118. نیز بنگرید به: مائده 48; نحل 93 ) و اگر پروردگار تو خواسته بود، همه مردم را یک امت کردهبود، ولى همواره گونهگون خواهند بود.

 وجود دشمنان و مخالفان سرسخت براى هر پیامبر، سنّتى طبیعى و تغییرناپذیراست: وَکَذالِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِىٍّ عَدُوًّا مِنَ الْمُجْرِمینَ وَکَفى بِرَبِّکَ هادِیًا وَنَصیرًا.( فرقان31. نیز بنگرید به:انعام112) اینچنین هر پیامبرى را از میان مجرمان دشمنى پدیدآوردیم. و پروردگار تو براى راهنمایى و یارى تو کافىاست.

 به همین دلیل، هیچ جاى تعجّب نیست که حتّى در یک خانواده نیز آثار این جدایى و انشعاب پدیدار گردد: وَضَرَبَ اللهُ مَثَلاً لِلَّذینَ امَنُوا امْرَاَتَ فِرْعَوْنَ اِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لى عِنْدَکَ بَیْتًا فىِ الْجَنّةِ وَنَجِّنى مِنْ فِرْعَوْنَ وَعَمَلِه وَنَجِّنى مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمینَ.( تحریم11 ) و خدا براى کسانى که ایمان آوردهاند، زن فرعون را مَثَل مىزند آنگاه که گفت: اى پروردگار من، براى من در بهشت نزد خود خانهاى بناکن و مرا از فرعون و عملش نجات ده و مرا از مردم ستکاره برهان.

 همین تجزیه است که مؤمن را در برابر کافر برمىخیزانَد، حتّى اگر این سو فرزند باشد و آن سو پدر و مادر: وَالَّذى قالَ لِوالِدَیْهِ اُفٍّ لَکُمآ اَتَعِدانِنى اَنْ اُخْرَجَ وَقَدْ خَلَتِ الْقُرُونُ مِنْ قَبْلى وَهُما یَسْتَغیثانِ اللهَ وَیْلَکَ امِنْ اِنَّ وَعْدَاللهِ حَقٌّ فَیَقُولُ ما هذا اِلاّ اساطیرُ الاَْوَّلینَ.(1 احقاف17) و آن که به پدر و مادرش گفت: اف بر شما، آیا به من وعدهمىدهید که از گورم برخیزانند و حال آنکه مردمى پیش از من بودهاند که برنخاستهاند؟ و آن دو به درگاه خدا استغاثه مىکنند و گویند: واى بر تو ایمان بیاور که وعده خدا حق است. مىگوید:اینها چیزى جز همان افسانه پیشنیان نیست.

 و امّا عوامل عمده این رویارویى:

 یکم. وضع معیشتى و اقتصادى از عوامل مهمّ مخالفت متعصّبانه گروهى از مردم با پیامبران، اتراف و خوشزیستى و دنیا خواهى آنان بود: وَما اَرْسَلْنا فى قَرْیَة مِنْ نَذیر اِلاّ قالَ مُتْرفُوها اِنّا بِمآ اُرْسِلْتُمْ بِه کافِرونَ . وَقالُوا نَحْنُ اَکْثَرُ اَمْوالاً وَاَوْلادًا وَما نَحْنُ بِمُعَذَّبینَ.(2 سبأ 34 و 35) ما هیچ بیمدهندهاى به قریهاى نفرستادیم، جز آنکه توانگران عیاشش گفتند: ما به آنچه شما را بدان فرستادهاند ایمان نمىآوریم . و گفتند: اموال و اولاد ما از همه بیشتر است وکس ما را عذاب نکند.

 این رویارویى تا آن حد دامن مىگسترْد که همین دنیا خواهان و پولپرستان حاضر مىشدند هرچه را دارند در راه مبارزه با آرمانهاى پیامبران صرف کنند:

 اِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا یُنْفِقُونَ اَمْوالَهُمْ لِیَصُدُّوا عَنْ سَبیلِ اللهِ فَسَیُنْفِقُونَها ثُمَّ تَکُونَ عَلَیْهِمْ حَسْرَةً ثُمَّ یُغْلَبُونَ وَالَّذینَ کَفَرُوا اِلى جَهَنَّمَ یُحْشَرُونَ.(3 انفال / 36) کافران اموالشان را خرج مىکنند تا مردم را از راه خدا بازدارند. اموالشان را خرجخواهند کرد و حسرت خواهند برد، سپس مغلوب مىشوند. و کافران را در جهنم گردمىآورند.

 به عکس، لایههاى فُرودینِ اجتماع معمولا دعوت پیامبران را اجابتمىکردند واز یاوران پایدار آنان مىشدند: قالَ الْمَلاَُ الَّذینَ اسْتَکْبَرُوا مِنْ قَوْمِه لِلَّذینَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ امَنَ مِنْهُمْ اَتَعْلَمُونَ اَنَّ صالِحًا مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّه قالُوا اِنّا بِمآ اُرْسِلَ بِه مُؤْمِنُونَ . قالَ الَّذینَ اسْتَکْبَرُوا اِنّا بِالَّذى امَنْتُمْ بِه کافِرُونَ.( اعراف 75 و 76) مهتران قومش که گردنکشى مىکردند، به زبون شدگان قوم که ایمان آوردهبودند گفتند: آیا مىدانید که صالح از جانب پرودرگارش آمدهاست؟ گفتند: ما به آیینى که بدان مأمور شده ایمانداریم. گردنکشان گفتند: ما به کسى که شما ایمان آوردهاید ایمان نمىآوریم.

 ریشه جنگ پایدار و همیشگى میان فقر و غَنا در همین خصلتاست.به همین دلیل بود که ثروتمندان به پیامبران طعنه مىزدند که فقیران را به پشتیبانى و همراهى مىگیرند: فَقالَ الْمَلاَءُ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِه ما نرئکَ اِلاّ بَشَراً مِثْلُنا وَما نَرئکَ اتَّبَعَکَ اِلاَّ الَّذینَ هُمْ اَراذِلُنا بادِىَ الرَّأىِ وَما نَرى لَکُمْ عَلَیْنا مِنْ فَضْل بَلْ نَظُّنُّکُمْ کاذِبینَ.( هود 27 ) مهتران قومش که کافر بودند گفتند: ما تو را جز انسانى همانند خویش نمىبینیم.و نمىبینیم که جز اراذل قوم از تو متابعت کنند. و نمىبینیم که شما را بر ما فضیلتى باشد، بلکه پنداریم که دروغ مىگویید.

 قالُوا اَنُؤْمِنُ لَکَوَاتَّبَعَکَ الاَْرْذَلُونَ؟( شعرا 111 ) گفتند: آیا به تو ایمان بیاوریم و حال آنکه فرومایگان پیرو تو هستند؟ قرآن، خود، ریشه این درگیرى را بازمىگوید.ثروتمندان همواره در تنعّم و لذّت بودند واز وضع موجود بهرهمىبردند، پس هرگز خشنود نبودند که این وضع دگرگون شود و منافع ایشان در خطر افتد: بَلْ مَتَّعْتُ هؤُلاءِ وَابآءَهُمْ حَتّى جآءَ هُمُ الْحَقُّ وَرَسُولٌ مُبینٌ . وَلَمّا جآءَهُمُ الْحَقُّ قالُوا هذا سِحْرٌ وَاِنّا بِه کافِرُونَ. ( زخرف29 و 30) و من اینان و پدرانشان را از زندگى بهرهمند کردم تا آنگاه که حق و پیامبرى روشنگر به سویشان آمد. چون حق بر آنها آشکارشد گفتند: این جادوست و ما بدان ایمان نمىآوریم. از این گذشته، اصولا ثروت استکبار مىآورد:

 کَلاّ اِنَّ الاِْنْسانَ لَیَطْغى . اَنْ رَاهُ اسْتَغْنى.( علق 6 و 7) حقا که آدمى نافرمانى مىکند، هرگاه که خویشتن را بىنیاز بیند. امّا فقر معمولا نفس را رام و آرام مىکند و زمینه پذیرش دعوت حق را فراهممىسازد، اگر مستکبران و صاحبان زر و زور بگذارند: وَ بَرَزُوا للهِ جَمیعًا فَقالَ الضُّعَفؤُ لِلَّذینَ اسْتَکْبَرُوا اِنّا کُنّا لَکُمْ تَبَعًا فَهَلْ اَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنّا مِنْ عَذابِ اللهِ مِنْ شَىءْء قالُوا لَوْ هَدئنَااللهُ لَهَدَیْناکُمْ سَواءٌ عَلَیْنآ اَجَزِعْنا اَمْ صَبَرْنا ما لَنا مِنْ مَحیص.( ابراهیم / 21) همه در پیشگاه خدا حاضر آیند. ناتوانان به آنان که گردنکشى مىکردند گویند: ما پیرو شما بودیم. آیا اکنون مىتوانید ما را به کار آیید واندکى از عذاب خدا را از ما دفع کنید؟ گویند: اگر خدا ما را هدایت کردهبود، ما نیز شما را هدایت مىکردیم. حال ما را راه خلاصى نیست، براى ما یکسان است چه بیتابى کنیم، چه شکیبایى ورزیم.

 دوم. وضع فرهنگى و فکرى

 کسانى که از پیش، آمادگىهاى فکرى و فرهنگى یافتهاند و دانش دین را صادقانه در جانهاى خود راه دادهاند وزندگى به غفلت نمىگذرانند، براى پذیرش دعوت پیامبران آمادهترند: تَنْزیلَ الْعَزیزِ الرَّحیم . لِتُنْذِرَ قَوْمًا مآ اُنْذِرَ ابآؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ. لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلى اَکْثَرِهِمْ فَهُمْ لایؤْمِنُونَ . اِنّا جَعَلْنا فى اَعْناقِهِمْ اَغْلالاً فَهِىَ اِلَى الاَذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ . وَجَعَلْنا مِنْ بَیْنِ اَیْدیهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَاَغْشَیْناهُمْ فَهُمْ لایُبْصِرُونَ .وَسَوآءٌ عَلَیْهِمْ ءَاَنذَرْتَهُمْ اَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لایؤُمِنُونَ .اِنَّما تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ وَخَشِىَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَة وَاَجْر کَریم.( یس5 تا 11)

قرآن از جانب آن پیروزمند مهربان، نازل شده . تا مردمى را بیمدهى که پدرانشان بیمداده نشدند و در بىخبرى بودند . و عده خدا درباره بیشترشان تحقق یافته و ایمان نمىآورند . و ما بر گردنهایشان تا زنخها غلها نهادیم، چنان که سرهایشان به بالاست و پایین آوردن نتوانند . در برابرشان دیوارى کشیدیم و در پشت سرشان دیوارى. و بر چشمانشان نیز پردهاى افکندیم تا نتوانند دید . تفاوتشان نکند چه آنها را بترسانى و چه نترسانى، ایمان نمىآورند. تنها، توکسى را بیم مىدهى که از قرآن پیروى کند واز خداى رحمان در نهان بترسد. چنین کس را به آمرزش و مزد کرامند مژدهبده.

 اساساً مقصود پیامبران پیشین نیز همین آمادهسازى و انذار امّتها براى دریافت پیام پیامبرانِ پَسین بودهاست. انسان پدیدههاى اجتماعى را بر پایه برداشتها و داشتههاى ذهنىاش تفسیر مىکند. هرچه ایمان و باور در جان فرد یا گروهى بیشتر ریشه گیرد، آمادگى او یا آنها براى پذیرش دعوت حق بیشتر مىشود.کسانى که با اهل کتاب خو گرفته و فروغى از تعالیم منذرانه و مبشّرانه پیامبران پیشین را دیدهبودند، براى پذیرش دعوت محمّد(صلى الله علیه وآله) آمادهتر بودند. از همین رو، مردم یثرب آن گونه پایدار و استوار به وى پیوستند; در حالى که مردم مکّه به دلیل خو گرفتن با افکار ثَنَوى و مشرکانه از این آمادگى دور بودند:

وَاِذا مآ اُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ اَیُّکُمْ زادَتْهُ هذهِ ایمانًا فَاَمَّا الَّذینَ امَنُوا فَزادَتْهُمْ ایمانًا وَهُمْ یَسْتَبْشِرُونَ . وَاَمَّا الَّذینَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْسًا اِلى رِجْسِهِمْ وَماتُوا وَهُمْ کافِرُونَ.( توبه124 و 125 ) و چون سورهاى نازل شود، بعضى مىپرسند: این سوره به ایمان کدام یک از شما در افزود؟ آنان که ایمان آوردهاند به ایمانشان افزودهشود، و خود شادمانى مىکنند . امّا آنان که در دلهایشان مرضىاست، جز انکارى بر انکارشان نیفزود و همچنان کافر بمردند.

 به همین دلیل است که قرآن اهل کتاب را بیشتر عتاب مىکند که چرا حق را نمىپذیرند، با آن که زمینه پذیرش دعوت حق در آنان وجوددارد: یآ اَهْلَ الْکِتابِ لِمَ تَکْفُرُونَ بِایاتِ اللهِ وَاَنْتُمْ تَشْهَدُونَ؟ یآ اَهْلَ الْکِتابِ لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ وَتَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَاَنْتُمْ تَعْلَمُونَ؟( آل عمران / 70 و 71) اى اهل کتاب، با آنکه خود به آیات خدا شهادت مىدهید، چرا انکارشان مىکنید؟ اى اهل کتاب، با آنکه از حقیقت آگاهید، چرا حق را به باطل مىآمیزید و حقیقت را کتمان مىکنید؟

 قُلْ یآ اَهْلَ الْکِتابِ لِمَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ اللهِ مَنْ امَنَ تَبْغُونَها عِوَجًا وَاَنْتُمْ شُهَدآءُ وَمَااللهُ بِغافِل عَمّا تَعْمَلُونَ.( آل عمران99 ) بگو: اى اهل کتاب، به چه سبب آنها را که ایمان آوردهاند از راه خدا باز مىدارید و مىخواهید که به راه کج روند؟ و شما خود به زشتى کار خویش آگاهید و خدا نیز از آنچه مىکنید غافل نیست.

 سوم. حاکمیّت پدران و سنّتهاى پیشین پیشینه یک ملّت، اگر روشن و مثبت باشد، پشتوانهاى قوى و سودمند براى اوست; و اگر منفى وتاریک باشد، همچون بارى گران بر پشتش سنگینى مىکند و دست و پایش را براى حرکت و تکاپو برمىبندد. از عوامل مهمّ انشعاب در جامعه مورد دعوت پیامبران، همین بود که گروهى زیر بار حاکمیّت سنّتهاى پدران خود دست و پا بسته بودند و نمىتوانستند از سلطه آن افکار شوم رهایى یابند. قوم ابراهیم مىگفتند: بَلْ وَجَدْنآ ابآءَنا کَذلِکَ یَفْعَلُونَ (شعرا 74) بلکه پدران خویش را یافتیم که چنین مىکردند.

 قوم هود مىگفتند: اِنْ هذا اِلاّ خُلُقُ الاَوَّلینَ . وَما نَحْنُ بِمُعَذَّبینَ.( شعرا137 و 138 ) این جز همان دروغ و نیرنگ پیشینیان نیست و ما عذاب نخواهیم شد.

 قوم موسى مىگفتند: قالوا اَجِئْتَنا لِتَلْفِتَنا عَمّا وَجَدْنا عَلَیْهِ اباءَنا؟ (یونس 8) آیا آمدهاى تا ما را از آن آیین که پدرانمان را بر آن یافتهایم، منصرف سازى؟

 و قوم محمّد مىگفتند: حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَیْهِ ابآءَنآ.(مائده104) آن آیینى که پدران خود را به آن معتقد یافتهایم، ما را بس است.

 استوارى و پایدارىِ عقیدتىِ مؤمنان

 کسى که به آیین و راهى ایمان آوردهاست، از لحاظ عاطفى و روحى در فضایى قرارمىگیرد که هر اندیشه مخالف در نظرش ناصواب جلوهمىکند.ارتباط فکرى میان مؤمن واندیشهاش، هر مؤمنى که باشد و هر اندیشهاى که داشتهباشد، ارتباطى حبیبانه است: وَمِنَ النّاسِ مَنْ یَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللهِ اَنْدادًا یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللهِ وَالَّذینَ امَنُوا اَشَدُّ حُبًّا للهِ.( بقره165) بعضى از مردم براى خدا همتایانى اختیار مىکنند و آنها را چنان دوستمىدارند که خدا را. ولى آنان که ایمان آوردهاند، خدا را بیشتر دوست مىدارند. وجود این جَوّ روانى سبب مىشود که مؤمن به یک عقیده، بر اندیشه خود پاى فشارد و صاحب اندیشه مقابل را گمراه شمارد: وَقالَتِ الْیَهُودُ لَیْسَتِ النَّصارى عَلى شىءْء وَقالَتِ النَّصارى لَیْسَتِ الْیَهُودُ عَلى شَىْء وَهُمْ یَتْلُونَ الْکِتابَ کَذلِکَ قالَ الَّذینَ لایَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللهُ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ یَوْمَ الْقیمَةِ فیما کانُوا فیهِ یَخْتَلِفُونَ(بقره113)

با آنکه کتاب خدا را مىخوانند، یهودان گفتند که ترسایان بر حق نیند و ترسایان گفتند که یهودان بر حق نیند. همچنین آنها که ناآگاهند سخنى چون سخن آنان گویند. خدا در روز قیامت درباره آنچه در آن اختلاف مىکنند، میانشان حکم خواهد کرد. قوم نوح به راستى و از صمیم جان، مىپنداشتند که خود بر حقّ و هدایتند و نوح گمراه گشتهاست: قالَ الْمَلاَُ مِنْ قَوْمِهِ اِنّا لَنَرئکَ فى ضَلال مُبین . قالَ یا قَوْمِ لَیْسَ بى ضَلالَةٌ وَلکِنّى رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمینَ.( اعراف 60 و 61 ) مهتران قومش گفتند: تو را به آشکارا در گمراهى مىبینیم. گفت: اى قوم من، گمراهى را در من راهى نیست، من پیامبرى از جانب پروردگار جهانیانم. همین استوارى بر عقیدهاست که مؤمنان را اتّحاد و همبستگى مىبخشد و عواطف و سلایق گوناگون را گرداگرد یک مدار گرد مىآورَد. پس راز نیرومندى یک قوم در همین همبستگى فکرى و اعتقادىشان نهفتهاست و اگر مردمى از این منبع فاصله گیرند، وحدت ملّىشان آسیب مىپذیرد.به همین جهت، هرگاه فردى اندیشهاى نومىآورد، ناخشنودى یک قوم را برمىانگیزد و بدگمانى و شوماندیشى ایشان را دامن مىزند:

 وَلَقَدْ اَرْسَلْنا اِلى ثَمُودَ اَخاهُمْ صالِحًا اَنِ اعْبُدُوا اللهَ فَاِذاهُمْ فَریقانِ یَخْتَصِمُونَ . قالَ یا قَوْمِ لِمَ تَسْتَعْجِلُونَ بِالسَّیِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ لَوْلا تَسْتَغْفِرُونَ اللهَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ . قالُوا اطَّیَّرْنا بِکَ وَبِمَنْ مَعَکَ قالَ طآئِرُ کُمْ عِنْدَاللهِ بلِ اَنْتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ. نمل/45 تا 47)

و بر قوم ثمود برادرشان صالح را فرستادیم که: خداى یکتا را بپرستید.ناگهان دو گروه شدند و با یکدیگر به خصومت برخاستند . گفت: اى قوم من، چرا پیش از نیکى بر بدى مىشتابید؟ چرا از خدا آمرزش نمىخواهید؟ شاید بر شما رحمت آورَد . گفتند: ما تو را ویارانت را به فال بد گرفتهایم.گفت: جزاى شما نزد خداست. اینک مردمى فریب خوردههستید. همه پیامبران و دعوتگران الاهى مشمول همین قاعده بودهاند. هیچ پیامبرى نبودهاست که از ریشخند و استهزاى قوم خود در امان باشد: وَلَقَدْ اَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ فى شِیَعِ الاَْوَّلینَ . وَما یَأْتیهِمْ مِنْ رَسُول اِلاّ کانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُونَ.( حجر10 و 11) و ما رسولان خود را پیش از تو به میان اقوام پیشین فرستادهایم. هیچ پیامبرى بر آنها مبعوث نشد، جز آنکه مسخرهاش کردند.

 آنگاه با انواع تهدیدها پیامبران را بیم مىدادهاند:تهدید به رَجْم و سنگسار، تهدید به حبس، تهدید به آوارگى و خانه به دوشى، تهدید به سوزانده، تهدید به قتل. و از آن پس، این تهدیدها عملى مىشدهاند.هریک از پیامبران به یک یا چند نوع از این تهدیدها و همانندهاى آنها گرفتار گشتهاست.به همین دلیل، دعوت پیامبران همواره به نوعى با گذشته پیوند داشتهاست تا مردم یکسره آن را تازه و بدیع نشمرند و از آن نگریزند

از این گذشته، پیوند خاصّ عاطفى و اجتماعى هر پیامبر با مردم خویش و همزبانىاش با آنان سبب مىشده که هم از دامنه خصومت با این اندیشه تازه رفتهرفته کاسته شود وهم پیامبر با دلسوزى و پایمردى راه خویش را ادامهدهد و بر رسالت خود پاى بفشارد. پیامبران خدا به دلیل داشتن همین بینش صحیح از ناموس اجتماع و سنّت طبیعى انسانى، در برابر آزارها و گزندها صبورى مىورزیدند و با ایمان و اعتقادى روشن، آزارشان را برخاسته از همان حسّ طبیعى مىدانستند.پس هرگز تودهها را دشمن خویش نمىشمردند و با اسلوبهایى که خداوند به آنان تعلیم مىکرد، رفتهرفته در ایمان آنان تصّرف مىکردند تا اندیشه توحیدى را جایگزین آن سازند.

 خوشبینى و امید پیامبران نسبت به آینده

 پیامبران به راه و مرام خود ایمان داشتند و از این رو هرگز نسبت به پیروزى خویش شک نمىکردند. پیروزى براى آنهاعمل به وظیفه انذار و تبشیر بود و وعده اِلاهى همواره در جانشان چراغ رسالت را برمىافروخت:ثُمَّ نُنَجّى رُسُلَنا وَالَّذینَ امَنُوا کَذلِکَ حَقًّا عَلَیْنا نُنْجِى الْمُؤمِنینَ.( یونس103 ) آنگاه پیامبرانمان و کسانى را که ایمان آوردهاند مىرهانیم، زیرا بر ما فریضهاست که مؤمنان را برهانیم. حتّى گاه فشارها و آزارها سبب مىشدهاست که پیام آوران اِلاهى در آستانه افسردگى قرارگیرند، ولى باز همان امید به آینده و چشمداشت به لطف خداوند آنان را نجات مىدادهاست:

وَ ذَا النُّونِ اِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ اَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ فَنادى فِى الظُّلُماتِ اَنْ لآ اِلهَ اِلاّ اَنْتَ سُبْحانَکَ اِنّى کُنْتُ مِنَ الظّالمینَ .فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَنَجَّیْناهُ مِنَ الغَمِّ وَکَذلِکَ نُنْجِى الْمُؤمِنینَ. ( انبیا87 و 88 ) و ذوالنّون را آنگاه که خشمناک برفت و پنداشت که هرگز بر او تنگ نمىگیریم.و در تاریکى نداداد: هیچ خدایى جز تو نیست، تو منزه هستى و من از ستمکاران هستم .دعایش را مستجاب کردیم و او را از اندوه رهانیدیم و مؤمنان را اینچنین مىرهانیم.

 گاه نیز در آستانه ناامیدى، خداوند نشانههایى از رحمت و نصر را بر پیامبران خود نازل مىفرمودهاست تا این امید بیشتر در جان آنان قوّت گیرد و در لحظههاى سخت احساس تنهایى نکنند: حَتّى اِذَا اسْتَیْئَسَ الرُّسُلُ وَظَنُّوا اَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا جآءَهُمْ نَصْرُنا فَنُجِّىَ مَنْ نَشآءُ وَلایُرَدُّ بَأْسُنا عَنِ الْقَوْمِ الْمُجْرِمینَ.( یوسف110) چون پیامبران نومید شدند و چنان دانستند که آنها را تکذیب مىکنند، یاریشان کردیم و هرکه را خواستیم نجات دادیم و عذاب ما از مردم گنهکار بازگردانیدهنشود.قصّههایى که از اقوام پیشین در قرآن آمدهاند، عوامل مهمّ روحى در کاستن از فشارهاى روانى بر پیامبر ما بودهاند.در خلال همین رویدادها، قلب پیامبر قوّت مىگرفتهاست، زیرا آثار نصر و رحمت خداوند را براى پیامآوران پیشین به روشنى مىدیدهاست.همین تجربههاى پیروز پیشین، مؤیّدى بزرگ براى ادامه راه محمّد بودهاست.

 رنگ قصّه در پرتو معجزه

 از پدیدههاى برجسته و نمایان در قصّههاى قرآن، معجزه و امور غیرعادى است. روشن است که این حوادث و جریانهاى غیر عادى برخاسته از حکمت و تدبیر انسان نیستند و تنها از خواست و تدبیر خداوند سرچشمه مىگیرند.ورودِ ناگهانىِ این پدیده به صحنه قصّه، ناگاه همه چیز را در پرتو خویش مىگیرد و رنگى دیگرگون به واقعه مىبخشد. مثلا به قصّه موسى بنگرید. آنگاه که موسى با پیروان خویش از چنگ فرعون و سپاهش مىگریزد، سرانجام بر کناره نیل، راهْ بسته مىمانَد و در فراپشتِ خود سپاهى انبوه مىبیند.در این حال، تنها دو پایان در تصّور مخاطب مىگنجد: تسلیم موسى و پیروانش; یا مرگ و نیستى ایشان. امّا قرآن که در جاىهاى گوناگون از این قصّه پرده برمىدارد(دخان22 تا 24; شعرا59 تا 66; طه76 و 77 )

در همه حال سرانجامى غیر عادى را رقممىزند: شکافتهشدن آبهاى موّاج و نجات موسى و پیروانش و آنگاه غرق شدن فرعون و سپاهش! پیداست که این پایان ناگهانى و غیرقابلپیشبینى ، با محاسبهها و اندازهگیرىهاى معمولى سازگارى ندارد و به همین دلیل است که عقل و جبروت و قدرت فرعون را به تسلیم وامىدارد، تا آنجا که او نیز به هنگام غرق ایمان مىآورد: قالَ امَنْتُ اَنَّهُ لا اِلهَ اِلاَّ الَّذى امَنَتْ بِه بَنُوا اِسْرائیلَ وَاَنَا مِنَ الْمُسْلِمینَ.( یونس / 90) گفت: ایمان آوردم که هیچ خداوندى جز آن که بنىاسرائیل بدان ایمان آوردهاند نیست، و من از تسلیم شدگانم.

 تصرّف در احساس و وجدان مخاطب

 بروز نیروهاى غیبى و ظهور معجزات در قصّههاى قرآن، سبب مىشود که احساس و وجدان مخاطب به گونهاى شگرف در تصرّف درآید. و این، همان چیزى است که در قصّههاى دیگر از آن نشانى نیست، زیرا قصّهگویان دیگر اگر هم بتوانند چنین صحنههایى را بیافرینند، مخاطب همواره با دیده تردید و دو دلى به آنها مىنگرد.آنچه سبب مىشود که یک واقعه باورنکردنى و عجیب وحدت قصّه را در هم ریزد و ذهن مخاطب را پراکنده سازد، همین است که مخاطب آن را باور ندارد و احساس مىکند که قصّهگو آن را به وى تحمیل کردهاست. امّا معجزه در قصّه قرآنى، واقعهاى است که تاریخ آن را ثبت کردهاست و انسانها با قلب خود گواهىاش دادهاند.پس در حقیقت، ظهور آن در قصّه قرآن، یعنى بازگویى و بازنمایى آن، نه آفرینش و خیال انگیزى.

 مفهوم سرنوشت

 حوادث و شخصیّتها در قصّههاى قرآن کاملا در قلمرو سرنوشت جاىمىگیرند، البتّه سرنوشت به مفهومى که در معارف اسلامى از آن سخنمىرود.در فرهنگ اسلامى، سرنوشت شبحى نیست که در وراى اشخاص و اشیا حضور داشتهباشد و به نحو مستقیم در آفرینش رویدادها نقش ایفا کند. سرنوشت نیرویى است پنهان که در کیان هستى نهادهشده و انسانها پس از رخداد وقایع به آن پى مىبرند و با محاسبات معمول به اسباب و علل آن راهى ندارند. آنان فقط مىتوانند در برابر این نیرو از خود سؤال کنند: چرا این کودک ناقص به دنیا آمد؟ چرا زلزلهاى شهرى را با خاک یکسان کرد؟ چرا...؟ آنگاه، اگر پاسخهایى در قلمرو دانش خود نیابند، آن را به سرنوشت نسبت مىدهند.

  به این سان، هرچه به دامنه دانش و درک آدمى افزودهگردد، از قلمرو سرنوشت کاسته مىشود. براى تشبیه، مىتوان قصّه موسى را در نظر آورد که با عبد صالح روانه سفرى مىشود، با این شرط که در راه بگوومگو نکند. امّا وقتى مىبیند عبد صالح کشتىِ مردم را سوراخ مىکند یا کودکى را هلاکمىسازد یا دیوارى در حال فروریختن را در شهرى که مردمش هیچ عنایتى به آنان نمىورزند تعمیر مىکند، هر بار با شگفتى راز این کارها را از او مىپرسد و جوابمىشنود:«مگر شرط ما ترکِ بگو مگو نبود؟». در این قصّه، موسى در مدار واقعیّتهاى معمول سیر مىکند و عبد صالح در جهانى که رمزش بر موسى گشودهنیست. از این رو، آنگاه که راز این کارهاى شگفت را در مىیابد، به پشیمانى گرفتار مىآید که چرا آن پرسشها را از عبد صالح کرد و سرانجام خود را از مصاحبتش محروم ساخت.(کهف 65 تا 82 )موسى مَثَلِ همین انسان واقع بین است که هرچه را در دایره ادراک و دانش بشرىاش نگنجد، به پرسش مىگیرد و آن را برنمىتابد.

 سرنوشت همچون چرخى است بزرگ با اجزاى فراوان که مى گردد و مى گردد;و از حرکتش چرخ دنده هاى بسیار را به گردش در مى آورد. بیننده عادى که از بیرون به این منظره مى نگرد، با دو گونه حرکت رویاروست: یکى حرکت چرخ بزرگ که در مسیرى واحد و منظّم حرکت مى کند; و دیگر حرکت چرخ دنده هاى کوچک و کوچک تر که هر کدام در مسیرى خاص مى گردد و حرکتشان ناهماهنگ و ناهمگن جلوه مى کند.امّا براى یک کارشناس آشنا به این ابزار، همه اجزا همنوا و همجهت و همگن حرکت مى کنند و ناسازگارى اى در گردش آن ها مشهود نیست: ما تَرى فى خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُت فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرى مِنْ فُطُور . ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ یَنْقَلِبْ اِلَیْکَ الْبَصَرُ خاسِئًا وَهُوَ حَسیرٌ.( ملک3 و 4 )

در آفرینش خداى رحمان هیچ خلل و بىنظمى نمىبینى.پس بار دیگر نظر کن، آیا در آسمان شکافى مىبینى؟ بار دیگر نیز چشم بازکن و بنگر. نگاه تو خسته و درمانده به نزد تو باز خواهد گشت. تا آنجا که ما مىدانیم، انسان تنها موجود داراى شعور و اراده در میان آفریدگان خداوند است. با این حال، در مجموعه این چرخ دوّار بزرگ، انسانِ با اراده باشعور نیز به مقتضاى مجموعه این نظام حرکت مىکند و از همین رو، براى پرسشهایى که به حرکت کلّى و راز آلوده آن مربوط است، پاسخى نمىیابد;همان سان که موسى براى کارهاى عبد صالح پاسخى نمىیافت.

 موضع قصّه هاى قرآن در برابر سرنوشت

 موضع قصّه هاى قرآن در برابر سرنوشت، موضعى منطقى و عقلانى است. در قصّههاى قرآن همه چیز بر طریق عادت طبیعى جارى است، مگر آنگاه که خداوند معجزهاى را در مجرایى از حیات جارى مىسازد. سرنوشت ـ همان گونه که در بیان مفهوم آن گفتیم ـ نقشى پیدا در آفرینش حوادث ندارد، بلکه غالب حوادث در همان ظرف و فضاى معمول اتّفاق مىافتند.لیکن پس از وقوع حوادث، موضع مؤمنان و منکران تفاوت دارد. مؤمنان در هر حال خداوند را شاکرند و به سرنوشت خشنود; و منکران از بلاها و ناملایمتها رویگردان و ناخشنود. یوسف در زندان شکرگزار است و نعمت خداوند را یادمىکند:ذلِکَ مِنْ فَضْلِ اللهِ عَلَیْنا وَعَلَى النّاسِ وَلکِنَّ اَکْثَرَ النّاسِ لایَشْکُرُونَ (یوسف38) این فضیلتى است که خدا بر ما و بر مردم دیگر ارزانى داشتهاست، ولى بیشتر مردم ناسپاسند. یعقوب نیز آنگاه که خبر ناگوارى درباره یوسف مىشنود، از «صبر جمیل» سخن مىگوید.(2)

 انسان: موجودى مسؤول در عرصه حیات

 سرنوشت، به این مفهوم، مؤمن را از مسؤولیّتهایش در عرصه حیات غافل نمىسازد. مؤمن با قدرت، تفکّر، و تدبیر مىکوشد تا همه توان خود را به کار بندد; و همین یعنى زندگى و اداى دین انسانى. این که چه نتیجهاى در نهایت حاصل مىشود و سرنوشت چه رقم مىزند، ذرّهاى از مسؤولیّت او نمىکاهد و به آن نیز نمىافزاید. پس هر نتیجهاى حاصل شود، مؤمن خود را ملامت نمىکند. از همین روست که همه شخصیّتهاى مثبت در قصّههاى قرآن، از جمله پیامبران الاهى، همواره در تلاش و تفکّر و تدبیرند و بیش از همه بار ناملایمتها را بر دوش مىکشند و با همین سببهاى مادّى و معمول راه مبارزه و تکاپو را طى مىکنند.تنها در موارد ویژه، امدادهاى خاص واعجازین رخ مىنمایند و هرگز جایگزین تلاش و تدبیر این سختکوشان نمىشوند

راستى، انسان چه کم از دانهاى دارد که از زمین سر برمىکشد و در برابر نیروهاى طبیعت مىایستد و آزارهاى پیرامون را به جان مىخرد تا با بهرهگرفتن از هرچه براى رشد او آفریدهشده، بالنده گردد و سرانجام ثمر دهد؟ آیا هردانهاى سرانجام ثمر مىدهد؟ آیا بسیارى از دانهها در آغاز یا میان راه، از رشد و بالندگى باز نمىمانند؟ با این حال، آیا هیچ دانهاى از بالیدن و قدکشیدن مأیوس مىشود؟

 ألا مَن یُرینى غایتى قبلَ مَذهبى؟ و مِن أینَ والغایات بَعد المذاهبِ؟(1) راستى، چه کسى است که پیش از رفتنم سرانجامِ راهم را نشان دهد؟ چگونه چنین مىشود، در حالى که سرانجامها پس از رفتنها هویدا مىگردند؟ نوح نهصد و پنجاه سال مردمش را به حق فرا خواند و ثمرى ندید، تا آن که به خداى خویش پناهندهشد و خداوند، او و مؤمنان اندک را رهانید و دیگران را هلاک ساخت . آیا این تلاش نهصد و پنجاه ساله بیهودهبود؟ آیا علم به چنین تقدیرى، نوح را از رسالت خویش بازداشت؟ آیا پیامبرانِ پس از نوح بار امانت را از دوش نهادند و سرانجام را در آغاز دیدند؟ پیامقصّههاى قرآن در همه جا این است: «رفتن و جوشیدن و کوشیدنِ همه چیز و همه کس در راه و بر مدار طبیعت و تکالیف طبیعى; رسیدن یا نرسیدن از مقولهاى دیگر است و از آن رسالت و هدف چیزى نمىکاهد».

 نقش مبارزه

«حرکت»که بنیادِ هستى است، چیزى نیست جز مبارزه موجودات جهان براى زندگى. برخى براى زندگى، دیگران را فنا مىکنند; برخى در دیگران فنامىشوند; و برخى با دیگران همزیستى و همراهى مىورزند. در قصّههاى قرآن که باز تابنده صادقِ هستىاند، نیز مبارزه نقشى بنیادین دارد. در رویدادهاى این قصّهها، همواره نیروها و چهرهها با یکدیگر در کشاکشند تا راه زندگى را هموار کنند

وقتى خوب به این صحنه ها و چهره ها مىنگریم، در مىیابیم که حاصل این کشاکش همان «رویارویى حق و باطل» است. قرآن مىپذیرد که نیروهاى خیر و شردر سراسر جهان دامنگسترده اند و نیز معترف است که انسان رویارو با این هر دو نیرو است و با دانش و بینش خویش مىتواند میان این دو تمیز قائل شود. از این رو، قصّه قرآنى هر دو گروه خیر و شر را با همه امکانات و نیروهاى خود در صحنههاى حیات به نمایش مىنهد. البتّه در این صحنهها، همواره پیروزى حقیقى از آنِ حق است و شکست و رسوایى از آنِ باطل: بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْباطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَاِذا هُوَ زاهِقٌ (انبیا18) بلکه حق را بر سر باطل مىزنیم تا آن را درهم کوبد; و باطل نابود شوندهاست.

 تفاوت بارز امّت هاى پیشین و امّت اسلامى

 در جریان این مبارزه، تفاوتى واضح میان امّتهاى پیشین و امّت اسلامى به چشم مىخورَد. در قصّههاى انبیا، از نوح تا عیسى، همواره مىنگریم که پیروان ایشان بر کنارهها حرکت مىکردهاند و تنها خود را از چنگ نیروهاى باطل مىرهانیدهاند.اگر گهگاه ندایى به حمایت از رسولان حق برمىخاسته، حالتى استثنایى داشتهاست: وَجآءَ مِنْ اَقْصَا الْمَدینَةِ رَجُلٌ یَسْعى قالَ یا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلینَ. اتَّبِعُوا مَنْ لا یَسْئَلُکُمْ اَجْرًا وَهُمْ مُهْتَدُونَ.(یس20 و 21 ) مردى از دور دست شهر دوان دوان آمد و گفت: اى قوم من، از این رسولان پیروى کنید . از کسانى که از شما هیچ مزدى نمىطلبند، و خود مردمى هدایت یافته اند، پیروى کنید.

 امّا در امّت اسلامى، جهاد وظیفهاى است که همه مردان مسلمان را در برمىگیرد. آیاتى بسیار از قرآن، این وظیفه فراگستر را به پیامبر و مؤمنان رمانمىدهند.و همین، از ویژگىهاى برجسته و بىنظیر دعوت اسلامى است که جانبازى و فداکارى در راه آرمانهاى مقدّس را کارى بایسته و عظیم شمرده و در مکتب تربیتىاش نیز غیرتمندانى جانباز و ایثارگر پدیدآوردهاست

اکنون که سخن به این مقال رسید، دریغ است یاد نشود از دلیرانى که هشت سال خاک این سرزمین را از خون طهور خویش رونقِ مردى دادند و هنوز اگر آوازه غیرتى هست، از ایثار و حمیّت ایشان است. شهیدپروران، شهیدان، جانبازان، و جمله ایثارگران را درود!

 رویارویى دو جبهه خیر و شر تأکید ما بر مبارزه نیروهاى خیر و شر از این روست که در قصّههاى قرآن، توالى رویدادها و حضور اشخاص واشیا بر پایه همین مبارزه و قرارگرفتن در یکى از این دو جبهه معنا مىیابد. خیر و شر، هریک، ضوابط و ویژگىهاى خود را دارد. مهم ترین ویژگىِ خیر آن است که براى فرد و جامعه سودمند باشد و در عین حال، زیانى به فرد و جامعه نرسانَد.در قصّه قرآنى، نبرد میان این دو نیرو در عرصه ایمان و کفر بروز مىیابد.همه تلاشها و دعوتها نیز بر همین مدار شکلمىگیرند.

 قصّه نوح را در نظر آورید که از لحاظ زمانى، از قصّههاى نخست قرآن است و بارها در کتاب خدا تکرار گشتهاست. در این قصّه، همواره سخن از دعوت به عبادت خداى یگانه است. و همیشه نیز این دعوت با انکار و عناد رویارو مىشود. این دعوت نهصد و پنجاه سال به درازا مىانجامد و کافران تا آنجا پیش مىروند که نوح را از سنگسار شدن بیم مىدهند.این تأکید بر ایمان و کفر، البتّه از آن رو نیست که قرآن به دیگر چهرههاى خیر و شر بىاعتناست، بلکه از این جهت است که ایمان عصاره همه خیرها و کفر چکیده همه شرهاست. پس هرگاه نبرد ایمان و کفر نمایش دادهشود، در حقیقت مبارزه میان همه خیرها و همه شرها نمایاندهشدهاست.

 از این دیدگاه، رهاورد ایمان، سراسر، پاکى و رشد و بَرو بار است که در «هدایتِ رَب» جلوه مىیابد:

 اِنَّ الَّذینَ امَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ یَهْدیهِمْ رَبُّهُمْ بِایمانِهِمْ تَجْرى مِنْ تَحْتِهِمُ الاَْنْهارُ فى جَنّاتِ النَّعیمِ.( یونس9)

 آنان را که ایمان آوردهاند و کارهاى شایسته کردهاند پروردگارشان به سبب ایمانشان به بهشتهایى پر نعمت که نهرهاى آب در زیر پایشان جارى است هدایت مىکند.

 امّا کفر، سراسر، هیچ و پوچ و حسرت و بى بَرو بارى است: وَالَّذینَ کَفَرُوا اَعْمالُهُمْ کَسَراب بِقیعَة یَحْسَبُهُ الظَّمْـانُ مآءً حَتّى اِذا جآءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئًا وَوَجَدَ اللهَ عِنْدَهُ فوَفّئهُ حِسابَهُ وَاللهُ سَریْعُ الْحِسابِ.( نور / 39) اعمال کافران چون سرابى است در بیابانى که تشنه آبش پندارد و چون بدان نزدیک شود هیچ نیابد و خدا را نزد خود یابد که جزاى او را به تمام بدهد.و خدا زود به حسابها مىرسد.

 و در منظرى دیگر: مَثَلُ الَّذینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ اَعْمالُهُمْ کَرَمادِنِ اشْتَدَّتْ بِهِ الرّیحُ فى یَوْم عاصِف لایَقْدِرُونَ مِمّا کَسَبُوا عَلى شَىْء ذلِکَ هُوَ الضَّلالُ الْبَعیدُ.( ابراهیم / 18) مَثَل اعمال کسانى که به خدا کافر شدهاند چون خاکسترى است که در روزى طوفانى بادى سخت بر آن بوزد. توان نگه داشتن آنچه را که به دست آوردهاند ندارند. این است گمراهى بىانتها. این مبارزه مستمر میان ایمان و کفر، گرچه در ظاهر غبار برمىانگیزد و فریاد نبرد مىپراکنَد، در حقیقت تصفیهگاهى است تا بدىها و ناپاکىها از چهره جهان زدوده شوند و زیبایى و پاکىها جلوهکنند.این حکایت، درست همانند مَثَل تنگنا و درد زایمان است که گرچه خود بحرانى سخت است، رهاوردى مبارک و شیرین دارد: زایش یک مولود جدید!

عرصه هاى مبارزه

 و امّا عرصههاى این مبارزه همیشگى! در قصّههاى قرآن، چند عرصه اصلى براى مبارزه ترسیم گشته است:

 1. عرصه نَفْس

 مهمترین نوع مبارزه، نبردى است که درون انسان برپا مىگردد.با این حال، هرگز قصّه قرآنى در دایره این نبرد به تنگنا دچار نمىشود، بلکه پس از ترسیم صحنه، راهى به بیرون مىگشاید تا نشان دهد که آنچه اصالت دارد نجات انسان در این عرصه است. در قصّه صاحب دو باغ، یک انسان از زیبایى و شکوه باغهاى خویش به غرور و خودبینى دچار مىشود و با خود مىپندارد:

 مآ اَظُنُّ اَنْ تَبیدَ هذِه اَبَدًا . وَمآ اَظُنُّ السّاعَةَ قائِمَةً وَلَئِنْ رُدِدْتُ اِلى رَبّى لاََجِدَنَّ خَیْرًا مِنْها مُنْقَلَباً.( کهف / 35 و 36) نپندارم که این باغ هرگز از میان برود. و نپندارم که قیامت هم بیاید. و اگر هم مرا نزد خدا برند، جایگاهى بهتر از این باغ خواهم یافت. امّا قصّه به همین جا پایان نمىپذیرد، زیرا این جا نقطه غلبه هوا و هوس در عرصه مبارزه است. همین جاست که نداى انسان حقیقى برمىخیزد:اَکَفَرْتَ بِالَّذى خَلَقَکَ مِنْ تُراب ثُمَّ مِنْ نُطْفَة ثُمَّ سَوّئکَ رَجُلاً . لکِنّا هُوَ اللهُ رَبّى وَلا اُشْرِکُ بِرَبّى اَحَدًا . وَلَوْلا اِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ ماشآءاللهُ لا قُوَّةَ اِلاّ بِاللهِ اِنْ تَرَنِ اَنَا اَقَلَّ مِنْکَ مالاً وَوَلَدًا . فَعَسى رَبّى اَنْ یُؤتِیَنِ خَیْرًا مِنْ جَنَّتِکَ وَیُرْسِلَ عَلَیْها حُسْبانًا مِنَ السَّمآءِ فَتُصْبِحَ صَعیدًا زَلَقًا . اَوْ یُصْبِحَ مآؤُها غَوْراً فَلَنْ تَسْتَطیعَ لَهُ طَلَباً ( کهف37 تا 41)

آیا بر آن کس که تو را از خاک و سپس از نطفه بیافرید و مردى راست بالا کرد، کافر شدهاى؟ ولى او خداى یکتا پروردگار من است و من هیچ کس را شریک پروردگارم نمىسازم . چرا آنگاه که به باغ خود درآمدى نگفتى: هرچه خداوند خواهد، و هیچ نیرویى جز نیروى خدا نیست؟ اگر مىبینى که دارایى و فرزند من کمتر از تو است، شاید پروردگار من مرا چیزى بهتر از باغ تو دهد. شاید بر آن باغ صاعقهاى بفرستد و آن را به زمینى صاف و لغزنده بدل سازد . یا آب آن بر زمین فرو رود و هرگز به یافتن آن قدرت نیابى.

 و در این لحظه است که رشته هاى پندار از هم مىگسلند و حقیقت در عرصه نبرد پیروز مىشود:

 وَاُحیطَ بِثَمَرِه فَاَصْبَحَ یُقَلِّبُ کَفَّیْهِ عَلى مآ اَنْفَقَ فیها وَهِىَ خاویَةٌ عَلى عُروُشِها وَیَقُولُ یا لَیْتَنى لَمْ اُشْرِکْ بِرَبّى اَحَدًا . وَلَمْ تَکُنْ لَهُ فِئَةٌ یَنْصُرُونَهُ مِنْ دُونِ اللهِ وَما کانَ مُنْتَصِرًا.( کهف / 42 و 43) به ثمرهاش آفت رسید و بامدادان دست حسرت بر دست مىسایید که چه هزینهاى کردهبود و اکنون همه بناهایش فروریختهاست. و مىگوید: اى کاش کسى را شریک پروردگارم نساختهبودم. جز خدا گروهى که به یاریش برخیزند نبود و خود قدرت نداشت.

 2. عرصه رویارویى دو انسان

 قرآن اعتراف مىکند که انسانها با طبایع و انگیزهها و خواستهاى گوناگون زندگى مىکنند و از این رو همواره در رقابتى سخت به سر مىبرند.امّا اگر این رقابت به نبرد میان حق و باطل بینجامد، باز این گروه انسانى است که پیروز جلوه مىکند و بر جبهه باطل چیره مىشود. در قصّه فرزندان آدم، روشنترین صحنهنبرد میان دو انسان، یکى در موضع حق و دیگرى در موضع باطل، ترسیم مىشود.انگیزه تجاوز یکى از این دو چیست و در حقیقت میان آنان چه مىگذرد؟ قصّه را از قرآن بشنویم:

 وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ ابْنَىْ ادَمَ بِالْحَقِّ اِذْ قَرَّبا قُرباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ اَحَدِهِما وَلَمْ یُتَقَبَّلْ مِنَ الاْخَرِ قالَ لاََقْتُلَنَّکَ قالَ اِنَّما یَتَقَبَّلُ اللهُ مِنَ الْمُتَّقینَ . لَئِنْ بَسَطْتَ اِلَىَّ یَدَکَ لِتَقْتُلَنى مآ اَنَا بِباسِط یَدِىَ اِلَیْکَ لاَِقْتُلَکَ اِنّى اَخافُ اللهَ رَبَّ الْعالَمینَ . اِنّى اُریدُ اَنْ تبُوأَ بِاِثْمى وَاِثْمِکَ فَتَکُونَ مِنْ اَصْحابِ النّارِ وَذلِکَ جَزآءُ الظّالِمینَ . فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ اَخیهِ فَقَتَلَهُ فَاَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرینَ . فَبَعَثَ اللهُ غُرابًا یَبْحَثُ فِى الاَْرْضِ لِیُرِیَهُ کَیْفَ یُوارى سَوْأَةَ اَخیهِ قالَ یا وَیْلَتى اَعَجَزْتُ اَنْ اَکُونَ مِثْلَ هذا الْغُرابِ فَاُوارِىَ سَوْأَةَ اَخى فَاَصْبَحَ مِنَ النّادِمینَ.( مائده27 تا 31)

و داستان راستین دو پسر آدم را برایشان بخوان، آنگاه که قربانیى کردند. از یکیشان پذیرفتهآمد و از دیگرى پذیرفتهنشد. گفت: تو را مىکشم.گفت: خدا قربانى پرهیزگاران را مىپذیرد . اگر تو بر من دست گشایى و مرا بکشى، من بر تو دستنمىگشایم تا بکشمت، زیرا از خداوند پروردگار جهانیان بیم دارم. من مىخواهم تا تو هم گناه مرا بر دوش گیرى و هم گناه خود را تا از دوزخیان گردى که این است پاداش ستمکاران . نفسش او را به کشتن برادر ترغیب کرد، و او را کشت و از زیانکاران گردید

خدا کلاغى را واداشت تا زمین را بکاود و به او بیاموزد که چگونه جسد برادر خود پنهان سازد. گفت: واى بر من، نتوانم همانند این کلاغ باشم و پیکر برادرم را دفن کنم. و در زمره پشیمانان در آمد. مىبینید که انگیزه تجاوز، حسد است. و از آنجا که همین انگیزه، خاستگاه اصلى نبرد است، قرآن از ریشه آن و دلیل پذیرفتهنشدن قربانى یک برادر سخنى نمىگوید. برادرى که نماد نیروهاى باطل است با تأکید برجسته، برادر خویش را به قتل تهدید مىکند و در برابر، برادرى که نماد نیروهاى حق است، با او به ملاطفت سخن مىگوید و از مرز ادب و خداپروایى در نمىگذرد.

و آنگاه که نوبت به انتخابى بزرگ مىرسد، او که مىتواند قاتل باشد مقتولبودن را برمىگزیند، زیرا آنجا که یا باید قاتل بود و ظالم، و یا مقتول بود و مظلوم، حق در چهره دوم ظهورمىیابد.واز پسِ این قتل ظالمانه، ندامت ظالم رخ مىنماید و بىدرنگ چهره پیروز حق که در همه تاریخ قاعدهاى بنا مىنَهد: مِنْ اَجْلِ ذلکَ کَتَبْنا عَلى بَنى اِسْرائیلَ اَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَیْرِ نَفْس اَوْ فَساد فِى الاَْرْضِ فَکَاَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمیعًا وَمَنْ اَحْیاها فَکَاَنَّما اَحْیَا النّاسَ جَمیعًا.( مائده32)

از این رو بر بنى اسرائیل مقرر داشتیم که هر کس کس دیگر را نه به قصاص قتل کسى یا ارتکاب فسادى بر روى زمین بکشد، چنان است که همه مردم را کشتهباشد. و هر کس که به او حیات بخشد چون کسى است که همه مردم را حیاتبخشیدهباشد

3. عرصه نبرد انسان در طبیعت قرآن، انسان را فرامىخوانَد تا با همه توان خویش در مبارزهاى جدّى شرکت کند تا نیروهاى طبیعت را به استخدام درآورد. در حقیقت، در این عرصه نبردى میان انسان و طبیعت جریان ندارد، بلکه مبارزه انسان براى رامساختن طبیعت است. سدّى که ذوالقرنین مىسازد تا یأجوج و مأجوج را از دستیابى به آدمیانِ یک قوم باز دارد، در حقیقت مبارزه براى استخدام طبیعت در خدمت حق است:

حَتّى اِذا بَلَغَ بَیْنَ السَّدَّیْنِ وَجَدَ مِنْ دُونِهِماقَوْمًا لایَکادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلاً . قالُوا یا ذَالْقَرَنَیْنِ اِنَّ یَأجُوجَ وَمَأجُوجَ مُفْسِدُونَ فِى الاَْرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَکَ خَرْجًا عَلى اَنْ تَجْعَلَ بَیْنَنا وَبَیْنَهُمْ سَدًّا . قالَ ما مَکَّنّى فیهِ رَبِّى خَیْرٌ فَاَعینُونى بِقُوَّة اَجْعَلَ بَیْنَکُمْ وَبَیْنَهُمْ رَدْمًا .اتُونى زُبَرَ الْحَدیدِ حَتّى اِذا ساوى بَیْنَ الْصَّدَفَیْنِ قالَ انْفُخُوا حَتّى اِذا جَعَلَهُ نارًا قالَ اتُونى اُفْرِغْ عَلَیْهِ قِطْرًا .فَمَااسْطاعُوا اَنْ یَظْهَرُوهُ وَمَااسْتَطاعُوا لَهُ نَقْبًا.( کهف93 تا 97)

تا به میان دو کوه رسید. در پس آن دو کوه مردمى را دید که گویى هیچ سخنى را نمىفهمند . گفتند: اى ذوالقرنین، یأجوج و مأجوج در زمین فساد مىکنند.مىخواهى خراجى برخود مقرر کنیم تا تو میان ما و آنها سدى برآورى؟ گفت: آنچه پروردگار من مرا بدان توانایى دادهاست بهتر است . مرا به نیروى خویش مدد کنید، تا میان شما و آنها سدى برآورم . براى من تکههاى آهن بیاورید. چون میان آن دو کوه انباشتهشد، گفت: بدمید. تا آن آهن را بگداخت. و گفت: مس گداخته بیاورید تا بر آن ریزم . نه توانستند از آن بالا روند و نه در آن سوراخ کنند.

 امید

 اینک که منظر قرآنى این مبارزه دریافت شد، به وضوح مىتوان دید که انسان در عرصه حیات همواره امید را پیش رو دارد و چشم به راه آیندهاى سرشار از خیر است. از رهگذر همین نگرش است که قصّههاى قرآن لبریز از امید و یأسستیزىاند وآدمى را به مبارزه براى ساختن آیندهاى نیکوتر فرامىخوانند.

 براى نمونه، در قصّه یوسف، یعقوب در حالى که سخت ترین لحظههاى

 زندگى را در فقدان فرزند دلبندش مىگذراند، از صبر و امید سخن مىگوید:

 فَصَبْرٌ جَمیلٌ وَاللهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ.( یوسف / 18 ) اکنون براى من صبر زیبا نیکوتر است و خداست که در این باره از او یارى باید خواست. دیگر بار که به فراق فرزندى دیگر مبتلا مىشود، باز از امید دَم مىزند:

 فَصَبْرٌ جَمیلٌ عَسَى اللهُ اَنْ یَأتِیَنى بِهِمْ جَمیعًا.( یوسف83) مرا صبر زیبا نیکوتر است. شاید خدا همه را به من بازگردانَد. و نیز بذر این امید را در قلب فرزندان خویش مىپراکنَد و آنان را به تلاش و یأسستیزى فرا مىخوانَد:

 یابَنِىَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یوُسُفَ وَاَخیهِ وَلا تَایْئَسُوا مِنْ رَوْحِ اللهِ اِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللهِ اِلاَّ الْقَوْمُ الْکافِرُونَ.( یوسف87) اى پسران من، بروید و یوسف و برادرش را بجویید و از رحمت خدا مأیوس مشوید، زیرا تنها کافران از رحمت خدا مأیوس مىشوند.

 این نگرش به زندگى و حضور امیدوارانه در عرصه آن، روح جارى در حیات همه بندگان مؤمنى است که در قصّههاى قرآن حضور دارند.البتّه همین بندگان مؤمن دچار تردید و اضطراب و سؤال نیز مىشوند، امّا با پاسخ خدا امید وآرامش مىیابند که پیروزى نزدیک است:

 اَمْ حَسِبْتُمْ اَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمّا یَأْتِکُمْ مَثَلُ الَّذینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْسآءُ وَالضَّرّآءُ وَزُلْزِلُوا حَتّى یَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذینَ امَنُوا مَعَهُ مَتى نَصْرُاللهِ اَلا اِنَّ نَصْرَاللهِ قَریبٌ.( بقره / 214) مىپندارید که به بهشت خواهید رفت و هنوز آنچه بر سر پیشینیان شما آمده، بر سر شما نیامده؟ به ایشان سختى و رنج رسید و متزلزل شدند، تا آنجا که پیامبر و مؤمنانى که با او بودند، گفتند: پس یارىِ خدا کى خواهد رسید؟ بدان که یارى خدا نزدیک است.

 آثار قصّه هاى قرآن

 قصّه هاى قرآن، گذشته از پیامها و عبرتهایى که شرحشان گذشت، آثار و نتایجى نیز دارند. آنچه وجود این آثار را تأیید مىکند، این است که از مجموعه قصّههاى قرآن به صورت طولى و از یکایک آنها در هر سوره به صورت عرضى، تأثیرات خاصّى به ذهن القا مىشود.براى دریافت این آثار، لازم است نخست به کارکرد و تأثیر اصلى قصّه اشاره کنیم.

 کارکرد اصلى همه گونههاى هنرى، از جمله قصّه، گذشته از پیامهاى محتوایىشان، انگیزش عاطفى والقاى نفسانى است. همان قدر که یک قطعه موزیک یا تابلو نقّاشى در روح و جان انسان اثر مىکند و رگ عواطف آدمى را به جنبش درمىآورد، یک قصّه نیز مىتواند درون انسان را به جنبش و هیجان وادارد. این هیجان و خلجان روحى، همان وحى عاطفى و فکرى است که پیامبر هنر به ارمغان مىآورَد. اگر وجوه این افاضه روحانى و وحى عاطفى درک شود، آنگاه در مىیابیم که اصولا چرا بخشى از قرآن به زبان قصّه فرودآمده است. این وجوه عبارتند از:

 کاستن از فشار عاطفى شدید بر پیامبر اسلام و مؤمنان

 کرده ها و گفته هاى مشرکان، روح و جان پیامبر و مؤمنان را سخت آزارمىداد.در برابر مکر و خیانت و خباثت مشرکان، به راستى سینه پیامبر احساس تنگنا مىکرد:

 وَلَقَدْ نَعْلَمُ اَنَّکَ یَضیقُ صَدْرُکَ بِما یَقُولُونَ.(حجر97) و مىدانیم که تو از گفتارشان دلتنگ مىشوى.

 این فشار روانى آنقدر شدید بود که حتماً باید مهار مىشد و در پرتو لطف خاصّ خداوند به آرامش مىگرایید. قرآن بارها براى تلقین آرامش روحى به جان و دل پیامبر، او را مخاطب ساخته است:

 فَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ وَلاتَکُنْ کَصاحِبِ الْحُوتِ اِذْ نادى وَهُوَ مَکْظُومٌ . لَوْلا اَنْ تَدارَکَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّه لَنُبِذَ بِالْعَرآءِ وَهُوَ مَذْمُومٌ.( قلم48 و 49 در برابر فرمان پروردگارت صابر باش و چون صاحب ماهى مباش که با دلى پراندوه ندا در داد . اگر نعمت پروردگارش نبود، در عین بدحالى به صحرایى بىآب و گیاه مىافتاد.

 لَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ اَلاّ یَکُونُوا مُؤْمِنینَ.( شعرا 3)

 شاید از اینکه ایمان نمىآورند، خود را هلاک سازى.

 فَلَعَّلَکَ تارِکٌ بَعْضَ ما یُوحى اِلَیْکَ وَضآئِقٌ بِه صَدْرُکَ اَنْ یَقُولُوا لَوْلآ اُنْزِلَ عَلَیْهِ کَنْزٌ اَوْ جآءَ مَعَهُ مَلَکٌ اِنَّمآ اَنْتَ نَذیرٌ وَاللهُ عَلى کُلِّ شَىْء وَکیلٌ.( هود / 12) مباد که برخى از چیزهایى را که بر تو وحى کردها یم واگذارى و بدان دلتنگ باشى که مىگویند: چرا گنجى بر او افکندهنمىشود؟ و چرا فرشتهاى همراه او نمىآید؟ جز این نیست که تو بیم دهندهاى بیش نیستى و خداست که کار ساز هر چیزى است.

 قصّه هاى قرآن در ایجاد این آرامش روحى نقش و وظیفهاى خطیر دارند. از رهگذر همین قصّهها، تصویرى بدیع از صبر و ثبات در راه ابلاغ حق، پیش روى پیامبر و مؤمنان پدید مىآمد و آنان را به ادامه راه امیدوارمىساخت.قرآن، خود، به این اثر تصریح کردهاست:

 وَکُلاّ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ اَنْبآءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِه فُؤادَکَ وَجآءَکَ فى هذِهِ الْحَقُّ وَمَوْعِظَةٌ وَذِکْرى لِلْمُؤْمِنینَ.( هود / 120)

 هر خبرى از اخبار پیامبران را برایت حکایت مىکنیم تا تو را قویدل گردانیم. و در این کتاب براى تو سخن حق، و براى مؤمنان موعظه و اندرز نازل شدهاست.

 این که در قصّه موسى از وراثت زمین براى مؤمنان سخن مىرود، تصادفى نیست. این، تأکیدى است بر آن وحى عاطفى که جان پیامبر را از فشار روحى رهایى مىدهد و نهال امید را در دلش بالندهتر مىسازد:

 نَتْلُوا عَلَیْکَ مِنْ نَبَأ مُوسى وَفِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوم یُؤْمِنُونَ . اِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِى الاَْرْضِ وَجَعَلَ اَهْلَها شِیَعًا یَسْتَضْعِفُ طآئِفَةً مِنْهُمْ یُذَبِّحُ اَبْنآءَهُمْ وَیَسْتَحْیى نِسآءَهُمْ اِنَّهُ کانَ مِنَ الْمُفْسِدینَ . وَنُریدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِى الاَْرْضِ وَنَجْعَلَهُم اَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمْ الْوارِثینَ. وَنُمَکِنَّ لَهُمْ فِى الاَرْضِ وَنُرِىَ فِرْعَوْنَ وَهامانَ وَجُنُودَهُما مِنْهُمْ ما کانُوا یَحْذَرُونَ.( قصص3 تا 6)

براى آنها که ایمان مىآورند داستان راستین موسى و فرعون را بر تو مىخوانیم. فرعون در آن سرزمین برترى جست و مردمش را فرقه فرقه ساخت. فرقهاى را زبونمىداشت و پسرانشان را مىکشت و زنانشان را زنده مىگذاشت که او از تبهکاران بود . و ما بر آن هستیم که بر مستضعفان روى زمین نعمت دهیم و آنان را پیشوایان سازیم و وارثان گردانیم . و آنها را در آن سرزمین مکانت بخشیم و به فرعون و هامان و لشکریانشان چیزى را که از آن مىترسیدند نشان دهیم.

 از همین روست که در سوره هود، که یکى از مجموعههاى همین گونه قصّههاست، در آغاز «فَلَعَلَّکَ تارِکٌ بَعْضَ ما یُوحى...» را مىآورد و در پایان «وَکُلاّ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ اَنْبآءِ الرُّسُلِ...» را. نیز به همین دلیل است که در آغاز سوره طه، که قصّه موسى را در خود دارد، به پیامبر نوید مىدهد که قرآن کتاب مشقّت نیست:

 طه . مآ اَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْانَ لِتَشْقى . اِلاّ تَذْکِرَةً لِمَنْ یَخْشى.(طه1 تا 3 ) طاها. قرآن را بر تو نازل نکردهایم که در رنج افتى . تنها هشدارى است براى آن که مىترسد. در همین سوره و در خلال قصّه موسى، ناگوارىهایى را که گریبانگیر موسى بود شرح مىدهد و در پایان، از این نکته یاد مىآورد که حال پیامبران پیشین به همین گونه بودهاست:

 کَذلِکَ نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ اَنبآءِ ما قَدْ سَبَقَ وَقَدْ اتَیْناکَ مِنْ لَدُنّا ذِکْرًا.(طه / 99 ) اینچنین خبرهاى گذشته را براى تو حکایت مىکنیم. و به تو از جانب خود قرآن را عطا کردیم.

 قصّه موسى در سوره قصص، مجموعه قصّههاى سوره انبیا، و قصّههایى از سوره صافّات دقیقاً همین وظیفه را ایفا مىکنند.امّا شاید نیکوترین نمونه همان قصّه نوح باشد با عناصر مشترک فراوان و شیوههاى یکسان برخورد مشرکان و رنجهاى مشابهى که نوح و محمّد مىبردند و حتّى بُتهاى همنام: ود، سواع، یغوث، یعوق، و نسر. بىشک در آینه این قصّه، محمّد حال خویشتن و امّتش را مىدید و به آینده فرخنده دعوت خویش، یعنى نجات مردان خدا، امیدوار مىشد.

 هدایت عواطف به سمت بیزارى از جلوه هاى زشت

 قصّه هاى قرآن، همپاى امید بخشى و آرامسازى، به مؤمنان مىفهمانند که صرفاً دوست داشتن و عاطفه ورزیدن کافى نیست. مؤمنان باید همان قدر که پاکىها را مىستایند، از لحاظ عاطفى به جنگ ناپاکىها روند. بدین سان، بیزارى از جلوههاى زشتى و فساد و گمراهى در قلب ایشان پرورش مىیابد; جلوههایى مانند اعمال ناشایست چون لواط وتنگ نظرى اقتصادى، و ابلیس و شیطان.

 در قصّه آدم، مخاطب به راستى در فضایى قرارمىگیرد که لبریز از نفرت و بیزارى از ابلیس و نیروهاى شیطانى است. در این قصّه، دشمنى میان آدم و شیطان بسیار هنرمندانه ترسیم مىشود و امتداد این دشمنى به مؤمنان تلقین مىگردد. در قصّه موسى و هود و صالح، نحوه برخورد مستکبران و معاندان بسى ظریف و چشمگیر پروراندهمىشود و همان احساس کینه و نفرت نسبت به ابلیس را در مورد این مستکبران تداعى مىکند

حتّى کیفرها و عقابهایى که در این قصّه ها براى فرعون و قوم عاد و ثمود برشمرده شدهاست، با عنایت به شدّت و هراسانگیزى آنها، ظاهراً از این روست که بر این نفرت و بیزارى مؤمنان از جبهه باطل بیفزاید. در این حالت است که مؤمنان هرگز نسبت به مهاجمان و معاندان، احساس شفقت و حتّى یکسان نگرى نمىکنند وهمواره آنها را به چشم دشمنى و عداوت مىبینند. و این، خود، از پایههاى حفظ کیان یک دعوت است. همین حسّ بیزارى جویى در برخى دیگر از قصّههاى قرآن، نسبت به عبادت بُتان و خدانمایان اوج مىگیرد.

در این قصّهها، با صحنهسازىهاى عاطفى و هیجان انگیز، کینه مؤمنان به هر چیز و هرکس که جز خدا به پرستش گرفته شود برانگیخته مىگردد.در قصّه ابراهیم، این حس بسیار عمیق و متعالى مىشود و از همه ابزارها و عناصر هنرى براى تحقیر بُتان بهرهورى مىگردد، به ویژه آنجا که ابراهیم قهرمانوار بتها را در هم مىشکند و آنگاه بت بزرگ را متّهم مىکند تا مردم همه روزگاران پوشالى بودن نیروهاى غیرتوحیدى را لمسکنند.

 تبشیر و انذار

در قصّههاى قرآن، به شیوهاى کاملا تجسّمى و عینى، مؤمنان و کافران جلوههاى رحمت و انتقام پرودگار را لمس مىکنند.صحنههاى امید بخش زندگى و پیروزى مؤمنان، در کنار مناظر هلاک و آوارگى و زبونى کافران، همچون سمفونى باشکوهى جلوه مىکند که ساعتى مخاطب را در خویش فرومىبَرَد و گوشهگوشه جانش را گاه از امید و گاه از بیم لبریز مىسازد. در رهگذر همین تبشیر و انذار است که هم مؤمنان نسبت به راهى که مىروند اطمینان و یقین مىیابند و هم کافران در عقیده خویش تزلزل و پریشانى پیدامىکنند. شاید بتوان گفت که نقش همین تبشیرها و انذارها، مؤثّرتر از برهان واستدلال و بگو مگوى علمى است.

 جلوههایى ناب از این نقش عظیم در قصّههاى سورههاى اعراف و شعرا و قمر دیدهمىشوند. ضربْ آهنگ واژهها، طنین مرگبار انذار، تکرار کوبنده، و موسیقى خیره کننده این آیات را بنگرید که چه تصویر دهشت انگیزى پدیدآوردهاند:

کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوح فَکَذَّبُوا عَبْدَنا وَقالُوا مَجْنُونٌ وَازْدُجِرَ . فَدَعا رَبَّهُ اَنّى مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ . فَفَتَحْنآ اَبْوابَ السَّمآءِ بِمآء مُنْهَمِر . وَفَجَّرْنَا الاَْرْضَ عُیُونًا فَالْتَقَى الْمآءُ عَلى اَمْر قَدْ قُدِرَ . وَحَمَلْناهُ عَلى ذاتِ اَلْواح وَدُسُر . تَجْرى بِاَعْیُنِنا جَزآءً لِمَنْ کانَ کُفِرَ .وَلَقَدْ تَرَکْناهآ ایَةً فَهَلْ مِنْ مُدَّکِر . فَکَیْفَ کانَ عَذابى وَنُذُرِ. وَلَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْانَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِر . کَذَّبَتْ عادٌ فَکَیْفَ کانَ عَذابى وَنُذُرِ . اِنّآ اَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ ریحًا صَرْصَرًا فى یَوْمِ نَحْس مُسْتَمِرٍّ . تَنْزِعُ النّاسَ کَاَنَّهُمْ اَعْجازُ نَخْل مُنْقَعِر. فَکَیْفَ کانَ عَذابى وَنُذُرِ . وَلَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْانَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِر . کَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ . فَقالُوا أَبَشَرًا مِنّا واحِدًا نَتَّبِعُهُ اِنّآ اِذًا لَفى ضَلال وَسُعُر . ءَاُلْقِىَ الذِّکْرُ عَلَیْهِ مِنْ بَیْنِنا بَلْ هُوَ کَذّابٌ اَشِرٌ . سَیَعْلَمُونَ غَدًا مَنِ الْکَذّابُ الاَشِرُ . اِنّا مُرْسِلُوا النّاقَةِ فِتْنَةً لَهُمْ فَارْتَقِبْهُمْ وَاصْطَبِرْ . وَنَبِّئْهُمْ اَنَّ الْمآءَ قِسْمَةٌ بَیْنَهُمْ کُلُّ شِرْب مُحْتَضَرٌ . فَنادَوْا صاحِبَهُمْ فَتَعاطى فَعَقَرَ . فَکَیْفَ کانَ عَذابى وَنُذُرِ . اِنّآ اَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ صَیْحَةً واحِدَةً فکانُوا کَهَشیمِ الْمُحْتَظِرِ . وَلَقَدْ یَسَّرْنَا الْقُرْانَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِر.(قمر/9 تا 32)

پیش از اینها قوم نوح تکذیب کردهبودند. بنده ما را تکذیب کردند و گفتند: دیوانه است. و به دشنامش راندند . و پروردگارش را خواند: من مغلوب شدهام، انتقام بکش. و ما نیز درهاى آسمان را به روى آبى که به شدت مىریخت گشودیم . و از زمین چشمهها شکافتیم تا آب به آن مقدار که مقدر شدهبود گردآمد . و او را بر آن کشتى که تختهها و میخها داشت سوار کردیم . زیر نظر ما روان شد. این بود جزاى کسانى که کفر ورزیدند

و هر آینه آن کشتى را نشانهاى ساختیم. آیا هیچ پند گیرندهاى هست؟ پس عذاب و بیم دادنهاى من چگونه بود؟ و این قرآن را آسان ادا کردیم تا از آن پند گیرند. آیا پند گیرندهاى هست؟ قوم عاد تکذیبکردند.پس عذاب و بیم دادنهاى من چگونه بود؟ ما بر آنها در روزى نحس و طولانى بادى سخت فرستادیم، که مردمان را از زمین، همانند ریشههاى از جاى کنده نخل، برمىکند. عذاب و بیم دادنهاى من چگونه بود؟ و این قرآن را آسان ادا کردیم تا از آن پند گیرند. آیا پند گیرندهاى هست؟ قوم ثمود بیم دهندگان را تکذیب کردند . گفتند: اگر از انسانى همانند خود پیروى کنیم گمراه و دیوانه باشیم; آیا از میان همه ما کلام خدا به او القا شدهاست؟ نه، او دروغگویى خود خواه است

فردا خواهند دانست که دروغگوى خود خواه کیست . ما آن ماده شتر را براى آزمایششان مىفرستیم.پس مراقبشان باش و صبر کن . و به آنها بگوى که آب میانشان تقسیم شده. نوبت هر که باشد او به سر آب مىرود . یارشان را ندا دادند و او شمشیر برگرفت و آن را پىکرد. عذاب و بیم دادنهاى من چگونه بود؟ ما بر آنها یک آواز سهمناک فرستادیم. پس همانند آن علفهاى خشک آغل گوسفند شدند. و این قرآن را آسان اَدا کردیم تا از آن پندگیرند. آیا پندگیرندهاى هست؟

فصل 6 نمونه برداشت از قصّه هاى قرآن (سیرى در قصّه آدم)

تصویرهاى هفت گانه قصّه آدم

 قصّه آدم و رانده شدنش از بهشت در هفت جاى آمدهاست:بقره، اعراف، حجر، اسراء، کهف، طه، و ص. این هفت تصویر در امتداد یکدیگرند و در مجموع قصّهاى واحد رامىسازند.به این هفت تصویر بنگرید:

 تصویر قصّه در سوره بقره

 وَاِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلئِکَةِ اِنّى جاعِلٌ فىِ الاَْرْضِ خَلیفَةً قآلُوا أَتَجْعَلُ فیها مَنْ یُفْسِدُ فیها ویَسْفِکُ الدِّمآءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَنُقَدِّسُ لَکَ قالَ اِنّى اَعْلَمُ مالاتَعْلَمُونَ. وَعَلَّمَ ادَمَ الاَْسْمآءَ کُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلئِکَةِ فَقالَ أَنْبِؤُونى بِاَسْمآءِ هؤُلآءِ اِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ . قالُوا سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنآ اِلاّ ما عَلَّمْتَنآ اِنَّکَ اَنْتَ الْعَلیمُ الْحَکیمُ . قالَ یآ ادَمُ أَنْبِئْهُمْ بِاَسْمآئِهِمْ فَلَمّا اَنْبَأَهُمْ بِاَسْمآئِهِمْ قالَ اَلَمْ اَقُلْ لَکُمْ اِنّى اَعْلَمُ غَیْبَ السَّمواتِ وَالاَْرْضِ وَاَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ . وَاِذْ قُلْنا لِلْمَلئِکَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوا اِلاّ اِبْلیسَ اَبى وَاسْتَکْبَرَ وَکانَ مِنَ الْکافِرینَ . وَقُلْنا یآ ادَمُ اسْکُنْ اَنْتَ وَزَوْجُکَ الْجَنَّةَ وَکُلا مِنْها رَغَدًا حَیْثُ شِئْتُما وَلا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونا مِنَ الظّالِمینَ . فَاَزَلَّهُمَا الشَّیْطانُ عَنْها فَاَخْرَجَهُما مِمّا کانا فیهِ وَقُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْض عَدُوٌّ وَلَکُمْ فىِ الاَرْضُ مُسْتَقَرٌّ وَمَتاعٌ اِلى حین . فَتَلَقّى ادَمُ مِنْ رَبِّه کَلِمات فَتابَ عَلَیْهِ اِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحیمُ . قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمیعًا فَاِمّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنّى هُدًى فَمَنْ تَبِعَ هُداىَ فَلاخَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاهُمْ یَحْزَنُونَ . وَالَّذینَ کَفَرُوا وَکَذَّبُوا بِـایاتِنآ اُولئِکَ اَصْحابُ النّارِ هُمْ فیها خالِدُونَ.(بقره / 30 تا 39 )

و چون پروردگارت به فرشتگان گفت: من در زمین خلیفهاى مىآفرینم، گفتند: آیا کسى را مىآفرینى که در آنجا فساد کند و خونها بریزد، و حال آنکه ما به ستایش تو تسبیح مىگوییم و تو را تقدیس مىکنیم؟ گفت: من آن دانم که شما نمىدانید . و نامها را به تمامى به آدم بیاموخت. سپس آنها را به فرشتگان عرضهکرد.و گفت: اگر راست مىگویید مرا به نامهاى اینها خبر دهید . گفتند: منزهى تو. ما را جز آنچه خود به ما آموختهاى دانشى نیست. تویى داناى حکیم

گفت: اى آدم، آنها را از نامهایشان آگاه کن. چون از آن نامها آگاهشان کرد، خدا گفت: آیا به شما نگفتم که من نهان آسمانها و زمین را مىدانم، و بر آنچه آشکارمىکنید و پنهان مىداشتید آگاهم؟ و به فرشتگان گفتیم: آدم را سجده کنید. همه سجده کردند جز ابلیس، که سر باز زد و برترى جست. و او از کافران بود . و گفتیم: اى آدم، خود و زنت در بهشت جاى گیرید. و هرچه خواهید، و هرجا که خواهید، از ثمرات آن به خوشى بخورید

و به این درخت نزدیک مشوید، که به زمره ستمکاران درآیید . پس شیطان آن دو را به خطا واداشت، و از بهشتى که در آن بودند بیرون راند. گفتیم: پایین روید، برخى دشمن برخى دیگر، و قرارگاه و جاى برخوردارى شما تا روز قیامت در زمین باشد . آدم از پروردگارش کلمهاى چند فراگرفت. پس خدا توبه او را بپذیرفت، زیرا توبه پذیر و مهربان است . گفتیم:همه از بهشت فرو شوید; پس اگر از جانب من راهنمایى برایتان آمد، بر آنها که از راهنمایى من پیروى کنند بیمى نخواهد بود و خود اندوهناک نمىشوند. کسانى که کافر شوند، و آیات خدا را تکذیب کنند خود اهل جهنمند و جاودانه در آنجا خواهند بود.

 تصویر قصّه در سوره اعراف

 وَلَقَدْ خَلَقْناکُمْ ثُمَّ صَوَّرْناکُمْ ثُمَّ قُلْنالِلْمَلئِکَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوا اِلاّ اِبْلیسَ لَمْ یَکُنْ مِنَ السّاجِدینَ . قالَ ما مَنَعَکَ اَلاّ تَسْجُدَ اِذْ اَمَرْتُکَ قالَ اَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنى مِنْ نار وَخَلَقْتَهُ مِنْ طین . قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما یَکُونُ لَکَ اَنْ تَتَکَبَّرَ فیها فَاخْرُجْ اِنَّکَ مِنَ الصّاغِرینَ . قالَ اَنْظِرْنى اِلى یَوْمِ یُبْعَثُونَ . قالَ اِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرینَ . قالَ فَبِمآ اَغْوَیْتَنى لاََقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ

 الْمُسْتَقیمَ. ثُمَّ لاَتِیَنَّهُمْ مِنْ اَیْدیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ اَیْمانِهِمْ وَعَنْ شَمآئِلِهِمْ وَلاتَجِدُ اَکْثَرَهُمْ شاکِرینَ . قالَ اخْرُجْ مِنْها مَذْؤُومًا مَدْحُورًا لَمَنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ لاََمْلاَ َنَّ جَهَنَّمَ مِنْکُمْ اَجْمَعینَ . وَیآ ادَمُ اسْکُنْ اَنْتَ وَزَوْجُکَ الْجَنَّةَ فَکُلا مِنْ حَیْثُ شِئْتُما وَلاتَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونا مِنَ الظّالِمینَ . فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشّیْطانُ لِیُبْدِىَ لَهُما ماوُرِىَ عَنْهُما مِن سَوْءتِهِما وَقالَ ما نَهیکُما رَبُّکُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ اِلاّ اَنْ تَکُونا مَلَکَیْنِ اَوْ تَکُونا مِنَ الْخالِدینَ . وَقاسَمَهُمآ اِنّى لَکُما لَمِنَ النّاصِحینَ.فَدَلّیهُما بِغُرُور فَلَمّا ذاقَا الشَّجَرَةِ بَدَتْ لَهُما سَوْءتُهُما وَطَفِقا یَخْصِفانِ عَلَیْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَناداهُما رَبُّهُما اَلَمْ اَنْهَکُما عَنْ تِلْکُمَا الشَّجَرةِ وَاَقُلْ لَکُمآ اِنَّ الشَّیْطانَ لَکُما عَدُوٌّ مُبینٌ قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وإنْ لَمْ تَغْفِرْلَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَکُونَنَّ مِنَ الخاسِرینَ. قَالَ اهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْض عَدُوٌّ وَلَکُمْ فِى الاَْرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ اِلى حین. قَالَ فیها تَحْیَوْنَ وَ فیها تَمُوتُونَ وَ مِنْها تُخْرَجُونَ.( اعراف11 تا 25)

و شما را بیافریدیم، و صورت بخشیدیم، آنگاه به فرشتگان گفتیم: آدم را سجده کنید. همه، جز ابلیس، سجده کردند و ابلیس در شمار سجدهکنندگان نبود . خدا گفت: وقتى تو را به سجده فرمان دادم، چه چیز تو را از آن بازداشت؟ گفت: من از او بهترم، مرا از آتش آفریدهاى و او را از گل . گفت: از این مقام فروشو. تو را چه رسد که در آن گردنکشى کنى؟ بیرون رو که تو از خوار شدگانى . گفت: مرا تا روز قیامت که زندهمىشوند مهلت ده

گفت: تو از مهلت یافتگانى . گفت: حال که مرا نومید ساختهاى، من هم ایشان را از راه راست تو منحرف مىکنم . آنگاه از پیش واز پس و از چپ واز راست بر آنها مىتازم. و بیشترینشان را شکر گزار نخواهىیافت. گفت: از اینجا بیرون شو، منفور مطرود. از کسانى که پیروى تو گزینند و از همه شما جهنم را خواهم انباشت . اى آدم، تو و همسرت در بهشت مکان گیرید. از هرجا که خواهید بخورید ولى به این درخت نزدیک مشوید که در شمارِ «بر خویش ستم کنندگان» خواهید شد. پس شیطان آن دو را وسوسه کرد، تا شرمگاهشان را که از آنها پوشیدهبود در نظرشان آشکار کند

و گفت: پروردگارتان شما را از این درخت منع کرد تا مباد از فرشتگان یا جاویدانان شوید . و برایشان سوگند خورد که نیکخواه شمایم . و آن دو را بفریفت و به پستى افکند. چون از آن درخت خوردند شرمگاههایشان آشکار شد و به پوشیدن خویش از برگهاى بهشت پرداختند. پروردگارشان ندا داد: آیا شما را از آن درخت منع نکرده بودم و نگفتهبودم که شیطان آشکارا دشمن شماست؟ گفتند: اى پروردگار ما، به خود ستم کردیم و اگر ما را نیامرزى و بر ما رحمت نیاورى از زیان دیدگان خواهیم بود. گفت: فروشوید، برخى دشمن برخى دیگر، و تا روز قیامت زمین قرارگاه و جاى تمتع شما خواهد بود . گفت: در آنجا زندگىخواهیدکردو در آنجا خواهید مرد و از آن بیرون آوردهشوید.

  تصویر قصّه در سوره حجر

 وَلَقَدْ خَلَقْنَا الاِنْسانَ مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَأ مَسْنُون . وَالْجآنَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ .وَاِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلئِکَةِ اِنّى خالِقٌ بَشَرًا مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَأ مَسْنُون . فَاِذا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدینَ. فَسَجَدَ الْمَلئِکَةُ کُلُّهُمْ اَجْمَعُونَ . اِلاّْاِبْلیسَ اَبى اَنْ یَکُونَ مَعَ السّاجِدینَ . قالَ یآ اِبْلیسُ مالَکَ اَلاّ تَکُونَ مَعَ السّاجِدینَ . قالَ لَمْ اَکُنْ لاَِسْجُدَ لِبَشَر خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَأ مَسْنُون . قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَاِنَّکَ رَجیمٌ . وَاِنَّ عَلَیْکَ اللَّعْنَةَ اِلى یَوْمِ الدّینِ . قالَ رَبِّ فَاَنْظِرْنى اِلى یَوْمِ یُبْعَثُونَ . قالَ فَاِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرینَ . اِلى یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ . قالَ رَبِّ بِمآ اَغْوَیْتَنى لاَُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فىِ الاَْرْضِ وَلاَُغْوِیَنَّهُمْ اَجْمَعینَ . اِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ . قالَ هذا صِراطٌ عَلَىَّ مُسْتَقیمٌ. اِنَّ عِبادى لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ اِلاّ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوینَ.( حجر26 تا 42)

ما آدمى را از گل خشک، از لجن بویناک آفریدیم . و جن را پیش از آن از آتش سوزنده بىدود آفریدهبودیم . و پروردگارت به فرشتگان گفت: مىخواهم بشرى از گل خشک، از لجن بویناک بیافرینم . چون آفرینشش را به پایان بردم و از روح خود در آن دمیدم، در برابر او به سجده بیفتید . فرشتگان همگى سجده کردند . مگر ابلیس که سر باز زد که با سجده کنندگان باشد . گفت: اى ابلیس، چرا تو از سجده کنندگان نبودى؟ گفت: من براى بشرى که از گل خشک، از لجن بویناک آفریدهاى سجدهنمىکنم. گفت: از آنجا بیرون شو که مطرود هستى

تا روز قیامت بر تو لعنت است . گفت: اى پروردگار من، مرا تا روزى که دوباره زنده مىشوند مهلت ده . گفت:تو در شمار مهلت یافتگانى . تا آن روزى که وقتش معلوم است . گفت: اى پروردگار من، چون مرا نومید کردى، در روى زمین بدىها را در نظرشان بیارایم و همگان را گمراه کنم . مگر آنها که بندگان با اخلاص تو باشند. گفت: راه اخلاص راه راستى است که به من مىرسد. تو را بر بندگان من تسلطى نیست، مگر بر آن گمراهانى که تو را پیروى کنند.

 تصویر قصّه در سوره اِسراء

  وَاِذْ قُلْنا لِلْمَلئِکَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوا اِلاّ اِبْلیسَ قالَ ءَاَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طینًا . قالَ اَرَءَیْتَکَ هذَا الَّذى کَرَّمْتَ عَلَىَّ لَئِنْ اَخَّرْتَنِ اِلى یَوْمِ الْقِیامَةِ لاََحْتَنِکَنَّ ذُرِّیَّتَهُ اِلاّ قَلیلا . قالَ اذْهَبْ فَمَنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ فَاِنَّ جَهَنَّمَ جَزآؤُکُمْ جَزآءً مَوْفُورًا .وَاسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِکَ وَاَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَرَجِلِکَ وَشارِکْهُمْ فِى الاَْمْوالِ وَالاَوْلادِ وَعِدْهُمْ وَمایَعِدُهُمُ الشَّیْطانُ اِلاّ غُرُوراً . اِنَّ عِبادى لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ وَکَفى بِرَبِّکَ وَکیلاً.(اسراء61 تا 65)

و به فرشتگان گفتیم: آدم را سجده کنید. همگان جز ابلیس سجده کردند. گفت: آیا براى کسى که از گل آفریدهاى سجده کنم؟ و گفت: با من بگوى چرا این را بر من برترى نهادهاى؟ اگر مرا تا روز قیامت مهلت دهى، بر فرزندان او، جز اندکى، مهارزنم . گفت: برو، جزاى تو و هرکس که پیرو تو گردد جهنم است، که کیفرى تمام است. با فریاد خویش هرکه را توانى از جاى برانگیز و به یارى سواران و پیادگانت بر آنان بتاز و در مال و فرزند با آنان شرکت جوى و به آنها وعده بده. و حال آنکه شیطان جز به فریبى وعدهشان ندهد . تو را بر بندگان من هیچ تسلطى نباشد و پروردگار تو براى نگهبانیشان کافى است.

 تصویر قصّه در سوره کهف

 وَاِذْ قُلْنا لِلْمَلئِکَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوا اِلاّ اِبْلیسَ کانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ اَمْرِ رَبِّه اَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّیَّتَهُ اَوْلیآءَ مِنْ دُونى وَهُمْ لَکُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظّالِمینَ بَدَلاً.( کهف / 50) و آنگاه که به فرشتگان گفتیم که آدم را سجده کنید، همه جز ابلیس که از جن بود و از فرمان پروردگارش سر بتافت سجده کردند. آیا شیطان و فرزندانش را به جاى من به دوستى مىگیرید حال آنکه دشمن شمایند؟ ظالمان بد چیزى را به جاى خدا برگزیدند.

 تصویر قصّه در سوره طه

 وَاِذْ قُلْنا لِلْمَلئِکَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ فَسَجَدُوا اِلاّ اِبْلیسَ اَبى . فَقُلْنا یآ ادَمُ اِنَّ هذا عَدُوٌّ لَکَ ولِزَوْجِکَ فَلا یُخْرِجَنَّکُما مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقى . اِنَّ لَکَ اَلاّ تَجُوعَ فیها وَلاتَعْرى . وَاَنَّکَ لاتَظْمَؤُ فیها وَلاتَضْحى . فَوَسْوَسَ اِلَیْهِ الشَّیْطانُ قالَ یآ ادَمُ هَلْ اَدُلُّکَ عَلى شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْک لایَبْلى . فَاَکَلا مِنْها فَبَدَتْ لَهُما سَوْءتُهُما وَطَفِقا یَخْصِفانِ عَلَیْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَعَصى ادَمُ رَبَّهُ فَغَوى . ثُمَّ اجْتَبیهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَیْهِ وَهَدى . قالَ اهْبِطا مِنْها جَمیعًا بَعْضُکُمْ لِبَعْض عَدُوٌّ فَاِمّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنّى هُدًى فَمَنِ اتَّبَعَ هُداىَ فَلایَضِلُّ وَلایَشْقى. ( طه / 116 تا 123 )

و آنگاه که به فرشتگان گفتیم: آدم را سجده کنید، همه جز ابلیس ـ که سرپیچى کرد ـ سجده کردند .گفتیم: اى آدم، این دشمن تو وهمسر توست، شما را از بهشت بیروننکند، که نگونبخت شوى . که تو در بهشت نه گرسنه مىشوى و نه برهنه مىمانى و نه تشنه مىشوى و نه دچار تابش آفتاب . شیطان وسوسهاش کرد و گفت: اى آدم، آیا تو را به درخت جاویدانى و ملکى زوال ناپذیر راهبنمایم؟ از آن درخت خوردند و شرمگاهشان در نظرشان پدیدار شد. و همچنان برگ درختان بهشت بر آنها مىچسبانیدند.آدم بر پروردگار خویش عاصى شد و راه گم کرد . سپس پروردگارش او را برگزید و توبهاش را بپذیرفت و هدایتش کرد . گفت: همگى از آنجا پایین روید; دشمنان یکدیگر. اگر از جانب من شما را راهنمایى آمد، هرکس از آن راهنمایى من متابعت کند نه گمراه مىشود و نه تیرهبخت.

 تصویر قصّه در سوره ص

 قُلْ هُوَ نَبَؤٌ عَظیمٌ . اَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ . ما کانَ لِىَ مِنْ عِلْم بِالْمَلاَِ الاَْعْلى اِذْ یَخْتَصِمُونَ. اِنْ یُوحى اِلَىَّ اِلاّ اَنَّمآ اَنَا نَذیرٌ مُبینٌ . اِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلئِکَةِ اِنّى خالِقٌ بَشَرًا مِنْ طین . فَاِذا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدینَ . فَسَجَدَ الْمَلئِکَةُ کُلُّهُمْ اَجْمَعُونَ . اِلاّ اِبْلیسَ اسْتَکْبَرَ وَکانَ مِنَ الْکافِرینَ . قالَ یآ اِبْلیسُ ما مَنَعَکَ اَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیَدَىَّ اَسْتَکْبَرْتَ اَمْ کُنْتَ مِنَ الْعالینَ . قالَ اَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنى مِنْ نار وَخَلَقْتَهُ مِنْ طین. قالَ فَاخْرُجْ مِنها فَأِنَّکَ رَجیمٌ . وَاِنَّ عَلَیکَ لَعْنَتى اِلى یَوْمِ الدّینِ . قالَ رَبِّ فَاَنْظِرْنى اِلى یَوْمِ یُبْعَثُونَ. قالَ فَاِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرینَ . اِلى یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ . قالَ فَبِعِزَّتِکَ لاَُغْوِیَنَّهُمْ اَجْمَعینَ . اِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ . قالَ فَالْحَقُّ والْحَقَّ اَقُولُ . لاََمْلاََنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَمِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ اَجْمَعینَ.( ص / 67 تا 85)

 بگو: این خبرى بزرگ است . که شما آن را اعراض مىکنید. هنگامى که با یکدیگر جدال مىکردند من خبرى از ساکنان عالم بالا نداشتم . تنها از آن روى به من وحىمىشود که بیم دهندهاى روشنگر هستم . پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشرى را از گل مىآفرینم. چون تمامش کردم و در آن از روح خود دمیدم، همه سجدهاش کنید. همه فرشتگان سجده کردند . مگر ابلیس که بزرگى فروخت و از کافران شد . گفت: اى ابلیس، چه چیز تو را از سجده کردن در برابر آنچه من با دو دست خود آفریدهام منع کرد؟ آیا بزرگى فروختى یا مقامى ارجمند داشتى؟ گفت: من

 از او بهترم. مرا از آتش آفریدهاى و او را از گل .گفت: از اینجا بیرون شو که تو مطرودى . و تا روز قیامت لعنت من بر توست . گفت: اى پروردگار من، مرا تا روزى که از نو زنده شوند مهلت ده . گفت: تو از مهلت یافتگانى، تا آن روز معین معلوم . گفت: به عزت تو سوگند که همگان را گمراهکنم. مگر آنها که از بندگان مخلص تو باشند . گفت: حق است و آنچه مىگویم راست است . که جهنم را از تو واز همه پیروانت پر کنم.

 نگرش مجموعه اى به هفت تصویر

 همان سان که دیدید، هر تصویر از زاویهاى قصّه آدم را به نمایش مىنهد. از این رو، برخى از جلوهها در بعضى از تصاویر موجودند و در بعضى دیگر مفقود. یعنى زاویه دید و نوع نگاه سبب شدهاست که بعضى از جلوهها گاه نمود پیدا کنند و گاه پوشیده بمانند. امّا براى قضاوت درباره این قصّه باید هر هفت تصویر را یک جا دید. چنین تماشاى جامع و گستردهاى مىتواند نگاهى مُشرِفانه را در پى داشته باشد. در این نگاه، مجموعه حوادث قصّه را به این ترتیب مىتوان در شمار آورد:

 1. خبر دادن از آفریدهاى نو به نام آدم. (یک جاى: بقره)

 2. اعلانِ مادّهاى که این موجود از آن آفریدهشدهاست. (دو جاى: حجروص)

 3. دعوت خداوند از فرشتگان براى سجده کردن بر این آفریده. (هفتجاى)

 4. سر باز زدنِ ابلیس از سجده نزد آدم و دلیل آورىاش براى این امتناع. (هفت جاى)

 5.بیرون راندن ابلیس از بهشت و اعلان نبرد ابلیس براى گمراه سازى آدم. (هفت جاى)

 6. سفارش خداوند به آدم که از حیلههاى ابلیس بر حذر باشد. (سه جاى: بقره، اعراف، طه)

 7. نهى آدم و حوّا از نزدیک شدن به درختى در بهشت. (دوجاى:بقره،اعراف)

 8. افتادن آدم و حوّا در دام حیله ابلیس و خوردن از میوه درخت ممنوع. (دو جاى: اعراف، طه)

 9. عتاب خداوند نسبت به آدم و پشیمانى وى و پذیرش توبهاش. (سه جاى: بقره، اعراف، طه)

 10. بیرون شدن آدم از بهشت و ترسانیده شدن خود و خاندانش از حیلههاى ابلیس. (سه جاى: بقره، اعراف، طه)

 این ده مقطع مهم که تشکیل دهنده قصّه آدم هستند، در آن هفت جایگاه پراکنده شدهاند و هر بار با تصویرى ارائه گشتهاند. هرجا که تکرارى محض در میان است حلقههاى اتّصال شکل مىگیرد و هرجا که تفاوتى در بیان به چشممىخورَد، غایت و هدفى در کار است. این غایت عبارت است از نمایاندن قصّه از زاویهاى خاص و ارائه پیام قصّه با تأکیدى از همان منظر. با این حال، جاى یک پرسش اساسى باقى مىمانَد: این عناصر که در قصّه آدم بروز کردهاند، تا چه حد واقعیّت دارند؟ مادّه آفرینش آدم، پیدایش حیات انسانى بر زمین، درختى که آدم از آن خورد، بهشتى که آدم در آن به سر مىبرد، و ... اینها تا چه حد حقیقى و تا چه اندازه نمادین و رمزىاند؟ اینک به کوتاهى در این باره سخن مىگوییم.

 آفرینش پدر و مادرِ آغازین

 در دیدگاه اسلامى، روشن است که رشته زندگى انسان امروز از آدم و حوّا آغاز مىشود وآن دو، خود، پدر و مادرى نداشتهاند: یآأَیُّهَا النّاسُ اِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَر وَاُنْثى.( حجرات / 13 ) اى مردم! همانا ما شما را از یک مرد و یک زن پدید آوردیم.

 نیز همه دینها، خواه آسمانى و خواه بشرى، بر این باورند که این پدر و مادر آغازین در باغى به سر مىبردند و آنگاه به سبب خطایى از آن راندهشدند و هبوطکردند.

 اسطوره ها

 این ریشه اصیل و حقیقى، به تدریج از اوهام و پندارهاى بشرى رنگپذیرفته و بدین سان اسطوره هایى شکل گرفتهاند. مثلا در «اوپانیشاد»، کتاب مقدّس هندویان، مىخوانیم:

 خداوند داراى پیکرى بزرگ بود تا بتواند با پیکر مرد و زن، روى هم، برابرى کند. آن گاه خواست تا پیکرش دو نیم گردد. و چنین بود که زوج و زوجه پدیدآمدند. پس «نفس واحده» قطعهاى است داراى خلأ، و این خلأ را زوجه پر مىکند.سپس زوج با زوجه در آمیخت و نسل بشر پدیدآمد.

 پس آنگاه زوجه ـ یعنى همان که پیشتر زوجه خدا بود ـ از خود پرسید: «او چگونه توانست پس از آن که مرا از نَفْس خویش بیرون آورد، با من درآمیزد؟ پس باید پنهانشوم.» سپس در چهره گاوى پنهان شد. زوج نیز در چهره گاوى نر رفت و با او درآمیخت. از آمیزش آن دو چهارپایان زادهشدند. آنگاه زوجه چهره اسب ماده یافت و زوج چهره اسب نر... سپس زوجه صورت ماده خَر یافت و زوج صورت خَرِ نَر. و از آمیزش آن دو سُم داران پدید آمدند... و به همین ترتیب، همه موجودات آفریدهشدند...وقتى کار پایان یافت، خداوند به موجودات نگریست و حقیقت را دریافت. سپس گفت: «به راستى که من و این موجودات، یک نَفْس هستیم، زیرا من، خود، آنها را از نَفْسِ خویش خارج ساختم (حجر26 و 28 و 33

ردّپاى اسطوره ها در کتب تفسیر

 همانند چنین اسطورههایى، کم و بیش، در مورد همه حقایق تاریخى رقمخوردهاست. هر قومى، براى خود، تصویرى از خلقت آدم و حوادث پیرامون آن آفریدهاست و کتب تفسیر ما سرشار از همین وهم بافىها گشتهاند.اندوهگنانه، برخى از این افسانهها در لباس روایت و نقل معصوم به کتابهاى ما راه یافتهاند و براى گروهى، دین در همین حرفها خلاصه مىشود. «ابن خلدون» در این باب، تحلیل ارجمندى دارد:

سبب این امر آن است که عرب اهل کتاب و علم نبود و بدویّت و نانویسى بر این قوم غلبه داشت. پس هرگاه همچون دیگر اقوام انسانى، اشتیاق مىورزید که از اسباب آفرینش و پیدایش هستى آگاه گردد، به سراغ اهل کتاب مىرفت...و اهل کتاب، همان یهودیان بودند و نصرانیانِ تابع ایشان... این اهل کتاب آنگاه که اسلام آوردند، جز در احکام شرعى، بر دیگر دانشهاى خود باقى ماندند... و به این ترتیب، کتب تفسیر از منقولات ایشان سرشار گشت. و چون این امور از احکام عملى نبود، به دنبال تعیین درستى و نادرستى آنها برنیامدند.( انبیا 30 )

 نگاهِ خردمندانه قرآن به قصّه آفرینش آدم

 همان قدر که آن افسانههاى اسرائیلى و ناصواب با عقل و خرد سلیم ناسازگارند، نگاه قرآن به قصّه آفرینش آدم با دانش مىسازد و هیچ طعنى بر آن وارد نیست، در نگاه قرآن، انسان از طین (= خاک) آفریدهشدهاست;خاکى که به صَلْصال (= گلِ خشک) و آن گاه حَمَأ مَسْنون (= گِلِ سیاه و بدبو)تبدیل گشتهاست و سپس حیات آدم از آن شکل گرفتهاست.(2) یعنى همین تعفّن که در خاک پدید آمده، زمینه رویش نهال انسان گشتهاست.با آنکه قرآن کتاب علم نیست. همه آوردههایش علمى است و هرگز سخن خرافه و ضدّ علمى در آن راه ندارد.تصویر خلقت انسان در قرآن، دقیقاً با یافتههاى متین علمى در این باب نیز سازگار است که ریشه حیات را در خاک مىداند. امّا این که قرآن آفرینش هر جاندارى را از آب مىداند،(1)

از آن روست که تا خاک با آب آمیخته نشود و در جوار آن نماند، حمأ مسنون (= گل سیاه و بدبو) شکلنمىگیرد.پس آنچه جز همین مدلول قرآنى، برگرفته از خرافات تورات و انجیل به کتب تفسیرى و روایى راه یافتهاست، با ذات قرآن ناسازگار است و باید آن را به دیوار کوبید.در پرتو همین نگرش قرآنى، روشن مىشود که بسیارى از آراى علمى امروز در باب خلقت آدم با اندیشه دینى اصیل ناسازگارى ندارند و نباید با تعصّب و خشک سرى میان علم و دین تباین نمودار کرد و به این ترتیب سبب دورى عالمان از دین شد

اکنون تصویرى را که قرآن، خود، ارائه کرده ]خاک کگِلِ خشک کآمیزش با آب و تبدیل به گل سیاه و بدبوک خلقت آدم[مقایسه کنید با آنچه بسیارى از مفسّران آوردهاند. مثلا قرطبى مىگوید:خداوند، آدم را به دست خود آفرید. او پیکرى بود از گِل به مدّت چهل سال از مقدار روز جمعه. پس فرشتگان بر او عبور کردند و از آنچه دیدند هراسان شدند، و بیش از همه ابلیس هراسید. پس بر او مىگذشت و بر او ضربه مىزد و آن پیکر به صدا درمىآمد، همچون صداى گلِ پخته....(2)

 شجره ممنوعه

 اکنون باید از شجرهاى سخن بگوییم که آدم از آن خورد. این درخت براى آدم کاملا معیّن بوده، زیرا قرآن با تعبیر «هذه الشّجرة» ( این درخت معیّن) از آن سخن مىگوید.امّا قرآن براى ما اوصاف این درخت را ذکرنکردهاست. اوصافى هم که از زبان ابلیس در قرآن آمدهاست، قطعاً با واقعیّت سازگارى ندارند، بلکه از وسوسههاى ابلیس بودهاند:فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیْطانُ لِیُبْدِىَ لَهُما ماوُرِىَ عَنْهُما مِنْ سَوْءتِهِما وَقالَ ما نَهکُما رَبُّکُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ اِلاّ اَنْ تَکُونا مَلَکَیْنِ اَوْ تَکُونا مِنَ الْخالِدینَ.( اعراف20. نیز بنگرید به: طه120)

پس شیطان آن دو را وسوسه کرد، تا شرمگاهشان را که از آنها پوشیده بود در نظرشان آشکار کند. و گفت: پروردگارتان شما را از این درخت منع کرد تا مبادا از فرشتگان یا جاویدانان شوید. با این حال، کتب تفسیر کوشیدهاند تا نوع و اوصاف این درخت را تعیینکنند و در این تلاش، به هر رطب و یابسى استمساک کردهاند.مثلا آن را خوشه گندم، درخت انگور، درخت انجیر، درخت کافور، درخت دانش، ودرخت جاودانگى پنداشتهاند. بسیار دور مىنماید که براى این تعابیر و تفاسیر متفاوت و متهافت، ریشهاى استوار و متین از سنّت و روایات وجود داشتهباشد

همین که قرآن نوع این درخت را معلوم نمىکند ـ با آن که براى آدم و حوّا معیّن فرموده بودهاست ـ دلیل آن است که نوع آن هیچ نقشى در پیام قصّه ندارد و ویژگى خاصّى آن را از درخت دیگر ممتاز نمىسازد.همین نشان مىدهد که نهى آدم از نزدیک شدن به این درخت، صرفاً براى آزمودن او در برابر فریبهاى ابلیس بودهاست:وَلَقَدْ عَهِدْنا اِلى ادَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِىَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً ( طه115 ) و ما پیش از این با آدم پیمان بستیم ولى فراموش کرد، و شکیبایش نیافتیم.

 هدف قصّه آدم

 با عنایت به این مسأله مهم، مىتوان فهمید که اصل قصّه آدم براى آن نیامدهاست که چگونگى خلقت انسان را براى ما فاش سازد. هدف مهم از ذکر این هبوط، نمایاندن یک پیام بزرگ اخلاقى است: آن گونه که در قرآن آمدهاست، قصّه هبوط آدم پیوندى با پیدایش نخستین انسان بر این کره خاکى ندارد. هدف این است که بگوید: این انسان مىتواند از بدویّت شهوت غریزى تا آگاهى به این که نفسى آزاد و قادر به شک و عصیان دارد، بالا رود. پس هبوط یک فساد اخلاقى نیست، بلکه انتقال انسان است از شعورى ساده به سوى نخستین بارقه شعور آگاهانه ... که نوعى است بیدارى از خواب طبیعت. قرآن هرگز زمین را میدان عذاب انسان و زندانِ یک موجود زشتْ عنصر که خطایى اصلى مرتکب شده، نمىشمارد. نخستین معصیتى که از انسان سرزد، در حقیقت آغازین کار آزادانه او بود. و از همین رو، خداوند توبه آدم را پذیرفت و او را آمرزید، همچنان که در قرآن آمدهاست.)

 بهشت آغازین

 در باب بهشتى که آدم از آن هبوط کرد، نیز باید گفت که بسیارى از مفسّران معتقدند این بهشت ماوراى حَشر قرارداشته، یعنى بهشتى بوده از بهشتهاى آسمانى که به تقوا پیشگان در آخرت مژده داده شدهاست. باید دانست که تعبیر «جنّت» در مواردى از قرآن براى همین باغهاى زیبا و شکوهمند زمینى نیز آمدهاست.( بقره265 و 266; کهف / 32 و 33 و 39 و 40. اصولا جنّت مکانى است پوشیده از درخت، به گونهاى که هرکه در آن وارد شود لابهلاى شاخ و برگ درختان، پوشیده (مَجنون) گردد. لغت «جن» نیز از همین ریشه و با همین وجه نامگذارى است، زیرا از چشم ما پوشیده و ناپیداست.) از آن سو، شاهدى یافت نمىشود که جنّتِ آدم را منحصر در بهشت آسمانى سازد

واژه «هبوط» نیز شاهدى بر این معنا نیست، زیرا لازم نیست هبوط و فرو آمدن حتماً از آسمان باشد. در خود قرآن آمده است:«اهبطوا مصراً». از مفسّران، ابومسلم اصفهانى و قرطبى به همین نظر گرویدهاند که مراد از جنّت در قصّه آدم، باغى زمینى بودهاست.(1)اقبال لاهورى مىگوید: سببى نیست تا فرض کنیم که جنّت قصّه آدم، باغىاست ماوراى حسّ ما که انسان از آن به زمین هبوط کردهباشد. طبق خود قرآن، انسان از این زمین بیگانه نبودهاست; زیرا مىگوید: «والله أنبتکم مِنَ الأرض نباتاً». پس جنّتى که در این قصّه آمده، همان نیست که خداوند جایگاه جاودان متّقیان خواهد ساخت.

همین مقدار مختصر که قصّه آدم را کاویدیم، براى آن بود که نشان دهیم در بررسى قصّههاى قرآن و کشف پیامهاى آنها باید از خود قرآن و ظهورهاى کلامى آن و شواهد و قرائن از آیات دیگر مدد جُست.هرگونه گرویدن به اسطورههاى برخاسته از انجیل و تورات تحریف شده و افسانههاى هندى و چینى، گرچه در آرا و مکتوباتِ مفسّران و نویسندگان اسلامى باشد، جز احتجاب از حقیقت ثمرى ندارد. و این هم، عین بىثمرى است. بادا که تا پاى و پویهاى هست، در راه رسیدن به حقیقت باشد; آمین!

 والسّلام على المَهدىّ

 منابع *قرآن کریم با ترجمه استاد عبدالمحمّد آیتى سروش (واحد احیاى هنرهاى اسلامى)، سوم،1371. 1. آفرینش هنرى در قرآن -سیّد قطب / محمّد مهدى فولادوند، بنیاد قرآن، دوم، 1360.

 2. اسرار البلاغه -عبدالقاهر جرجانى، تحقیق هـ . ریتر، استانبول، 1954. 3. بحوث فى قصص القرآن -عبدالحافظ عبد ربّه، دارالکتاب اللّبنانى، بیروت، اوّل، 1392. 4. تاج العروس -زبیدى، کویت، 1399.

 5. التّصویر الفنّى فى القرآن -سیّد قطب، دار الشّروق، هفتم، 1402. 6.تفسیر طبرى ( جامع البیان عن تأویل القرآن)، ج 1 -محمّد بن جریر طبرى، تحقیق محمود محمّد شاکر و احمد محمّد شاکر، مصر، 1957.

 7. التّفسیر الکبیر و مفاتیح الغیب-محمّد بن عمر فخر رازى، المطبعة البهیّة المصریّة، 1357. 8. تفسیر الکشّاف -زمخشرى، دار الکتاب اللّبنانى، بیروت. 9. خصائص القصّة الاسلامیّة - مأمون فرید جرار، دار المنارة للنّشر والتّوزیع، السّعودیة، اوّل،1988.

 10. السّرد القصصى فى القرآن الکریم-ثروت اباظه، دار نهضة مصر للطّبع والنّشر. 11. سیکلوجیّة القصّة فى القرآن - تهامى نقره. 12. الصّحاح -جوهرى، دارالعلم للملایین، بیروت، دوم، 1399.

 13. فرهنگ قصّه هاى پیامبران - مه دخت پورخالقى چترودى، آستان قدس رضوى، اوّل،1371. 14. الفنّ القصصى فى القرآن الکریم -محمّد احمد خلف الله، مکتبة انجلو المصریّة، سوم، 1965. 15. فى ظلال القرآن، ج 4 -سیّد قطب.

 16. القرآن والقصّة الحدیثه - محمّد کامل حسن محامى، دارالبحوث العلمیّة، بیروت، اوّل، 1390. 17. قصص القرآن فى مواجهة ادب الرّوایة والمسرح -احمد موسى سالم، دارالجیل، بیروت، 1977.

 18. القصص القرآنى فى منطوقه و مفهومه-عبدالکریم خطیب، دار المعرفة، بیروت. 19. قصّه گویى و نمایش خلاّق - دیویى چمبرز / ثریّا قزل ایاغ، مرکز نشر دانشگاهى، اوّل، 1366. 20. لسان العرب -ابن منظور، دار صادر، بیروت.

 21. المنار، ج 4 -محمّد رشید رضا. 22. منهج الفنّ الاسلامى - محمّد قطب. 23. منهج القصّة فى القرآن -محمّد شدید، شرکة مکتبات عکاظ، اوّل، 1404. 24.المیزان فى تفسیر القرآن، ج 7 - محمّد حسین طباطبایى، دار الکتب الاسلامیّة، چهارم، 1362.

 25. و امّا بعد... -رضا رهگذر، حوزه هنرى سازمان تبلیغات اسلامى، اوّل، 1366.

 

قصه و کارکرد های آن برای کودکان

 کودکان شیفته قصه و قصه گویی هستند. قصه تأثیری ژرف در روان، زبان و شخصیت کودک برجا می‌گذارد.برخی از تأثیرات قصه در کودکان عبارتند از:

  انتقال مفاهیم: قصه به دلیل کشش، زیبایی و بر انگیختن کنجکاوی می‌تواند بسیاری از مفاهیم را به دنیای کودک انتقال بدهد. روش غیر مستقیم انتقال مفاهیم نه تنها باعث جذب بهتر و سریع‌تر مفاهیم به ذهن و زبان کودک می‌شود که فهم آن‌ها را عینی‌تر و ساده‌تر می‌سازد. به همین دلیل می‌توان داستان را از جدی‌ترین و بنیادی‌ترین روش‌های انتقال مفاهیم به دنیای مخاطب بویژه کودکان دانست. به عنوان مثال داستان‌های علمی در همین جهت ساخته و پرداخته می‌شوند.

 انتقال ارزش‌ها: قصه‌ها در طرح فضیلت‌ها و بایست‌های رفتاری یا تخطئه و نفی ضدّ ارزش‌ها و رفتارهای زشت و ناروا تأثیری ژرف دارند. از دیر باز تاکنون، و در همه ملت‌ها و اقوام این ویژگی از شاخص‌ترین خصوصیات داستان‌ها و داستان‌گویان بوده است. دعوت به راست‌گویی، شجاعت، انسان دوستی، بخشندگی، کمک‌کردن حتی به حیوانات، پرهیز از دروغ، خیانت، دورویی، ترس، خساست، ناپاکی، ظلم و دیگر رذیلت‌های اخلاقی، محور و موضوع بیشتر داستان‌ها در ملل گوناگون است.

 اصلاح رفتارها: قصه‌ها با بیانی غیرمستقیم کودک را به اصلاح رفتار دعوت می‌کنند. قصه به کودکان و بزرگسالان می‌آموزد که باید چگونه باشند. چون در قصه‌ها همسان سازی و انطباق با قهرمان یا قهرمانان قصه فراهم می‌شود. بنابراین اصلاح رفتار طبیعی‌تر، سریع‌تر و بهتر اتفاق می‌افتد. بسیاری اوقات دیده شده است که کودک بلافاصله نقش قهرمان داستان را بازی می‌کند. این ویژگی در قصه‌های تلویزیونی محسوس‌تر است.

 تقویت خلّاقیت: کودکان پس از شنیدن داستان، گاه خود به داستان‌گویی می‌پردازند یا با اسباب بازی‌های خود داستان را نمایش می‌دهند یا به تغییر بخشی‌هایی از داستان می‌پردازند و بنا به علاقه و دنیای خاص خود نام‌ها یا صفحه‌ها و حوداث داستان را تغییر می‌دهند. گاه نیز رفتارهای بدیع و مبتکرانه در کودک دیده می‌شود که محصول قصه‌های شنیده یا خوانده و یا دیده شده است.

 تقویت حس کنجکاوی: قصه‌ها به دلیل زنجیره حوادث، کودکان را وادار می‌کنند که به تعقیب حوادث بپردازند و یا آنچه را که در قصه شنیده اند، در دنیای بیرون جستجو کنند. در یک قصه علمی به خوبی می‌توان زمینه کنجکاوی در بیرون را فراهم کرد. مثلاً اگر قهرمان یک قصه، کودکی است که در جنگل گم شده و از ستاره‌ها یا نشانه‌های طبیعت، جهت را پیدا می‌کند. می‌توان از کودک نیز خواست تا به همین شیوه جهت‌یابی کند. کودک پس از شنیدن داستان انگیزه‌ی بیشتر وکنجکاوی افزون‌تری برای انجام چنین کاری خواهد داشت. این نکته گفتنی است که ما از نیرو و انگیزه‌ای که داستان در کودکان ایجاد می‌کند معمولاً بهره‌گیری و استفاده نمی‌کنیم.

 اصلاح رفتار: قصه‌ها می‌توانند به اصلاح بهبود و تغییر رفتار کمک کنند. در نظام سنتی قصه‌گویی، نتیجه‌گیری‌های پس از قصه عمدتاً به همین معنا و قصد بوده است. به عبارت دیگر مقصد قصه، عبرت آموزی بوده است و تردیدی نیست که اگر در پایان قصه، باب موعظه و نصیحت باز نشود و قصه خود آموزنده و عبرت آموز باشد، چنین تأثیری را به صورت پیدا و پنهان در رفتار کودک خواهد داشت.

 زبان آموزی: قصه‌ها، کودک را با واژه‌ها، اصطلاحات، ضرب المثل ها و... آشنا می‌سازند به همین دلیل قصه‌ها نقش مهم و جدی در زبان آموزی ایفا می‌کنند. در کنار قصه‌گویی می‌توان از کودک خواست تا کلمه یا کلماتی را تکرار کند یا مثلاً بگوید که قهرمان از کجا حرکت کرده نامش چه بوده، چه چیزی دیده، چه گفته و...، با این تکرارها که البته نباید حرکت و سرعت قصه‌گویی را کند و یا تحت تأثیر قرار دهد، می‌توان به کودک کمک کرد تا کلمات را بیان کرده، به خاطر سپرده و اگر احیاناً اشتباه یاد گرفته باشد تصحیح کند. قصه می‌تواند فرصت خوبی برای اصلاح لغزش‌ها و اشکالات زبانی باشد.

 تعامل اجتماعی: اگر کودکان در جریان قصه فعال باشند و حتی بعد از گفتن قصه از آن‌ها درخواست شود که قصه را تعریف کنند، زمینه‌ای فراهم خواهد شد که با برقراری ارتباط بین سخن گفتن و بیان احساسات، شیوه‌های ارتباط با دیگران را تمرین کنند. این شیوه بویژه برای کودکان خجالتی و انزوا طلب بسیار موثر است.

 پیوند فرهنگی: قصه ها عامل انتقال میراث فرهنگی و پیوند میان امروز و گذشته می‌باشند. کودکان با شنیدن قصه‌ها به آرمان‌ها، آرزوها، رنج‌ها و شادی‌ها، باور‌ها و نوع زندگی گذشتگان پی خواهند برد. گویی، قصه‌ها پلی هستند که کودکان امروزی را به ژرفای گذشته برده و نوعی آموزش تاریخی نیز مجسوب می‌شوند زیرا از لابه‌لای قصه‌ها، تصویری از گذشته فرا روی خواننده یا شنونده قرار می‌گیرد.

 پرورش قدرت تخیل: در قصه‌ها عنصر تخیل بسیار قوی و مؤثر است بسیاری از قصه‌ها دارای عناصر تخیلی هستند. تخیل کودک با شنیدن و خواندن داستان پرورش می‌یابد.گاه دیده شده است که کودک در بیان داستانی که شنیده است به دخل و تصرف می‌پردازد یا داستانی بر همان مبنا می‌سازد اگر این تخیل جهت داده شود، کشف استعداد کودکان در زمینه‌های ادبی و هنری هموار می‌شود. قصه گویی یکی از بهترین راه‌های کشف توان و استعداد کودکان است.

فراموشی سنت قصه گویی

 قصه گویی قدیمی ترین شکل ادبیات است. در روزگاران کهن، تاریخ، سنت ها، مذهب، آداب، قهرمانی ها و در واقع غرور قومی به وسیله‌ قصه‌گوها از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شد. قصه گو از گذشته، ماجراهای قهرمانان و از پستی‌های دشمن قصه ها داشت. از خدایان و اهریمنان، از نیروهای ماورای طبیعت و جادویی سخن می‌گفت

قصه گو، در بافت این گونه جامعه‌های ابتدایی، همواره شخصی مرکز توجه بوده است.قصه گویی از روی میل و علاقه، تصویرهای ذهنی و تجسم فکری را جهت می دهد و به تخیل قصه گو و شنونده دامن می زند.قصه گویی کمک می کند کودکان سنت ادبیات شفاهی را درک کنند و گذشته را بفهمند.قصه گویی به بزرگسالان فرصت می دهد پای کودکان را به میدان تجربه های ادبی بکشانند بی آنکه پایبند به کتاب باشند.
قصه گو ها با استفاده از کنش ها و حرکت اندام ها، کودکان را در داستان درگیر می کنند. هنگامی که بزرگسالان قصه می گویند کودکان قصه را کار با ارزشی به شمار می آورند و برانگیخته می شوند که خود نیز قصه بگویند.قصه و قصه‌گو آشنای همه ِانسان‌ها در همه روزگاران و جوامع است.
قصه تنها، فاتح دنیای کودکان نیست بلکه بزرگسالان نیز هنگام شنیدن یا خواندن قصه، درست مثل کودکان، با قصه همدل و همراه می‌شوند و صمیمیت و صفای کودکانه می‌یابند.

قصه پاسخی است به کنجکاوی انسان وکنجکاوی یکی از ابعاد فطرت انسان است.قصه، آیینه‌ای است که شنونده یا خواننده خود را در آن می‌یابد.انطباق، الگو برداری، همسان سازی وگاه بازگو کردن در تنهایی و یا نمایش قصه توسط کودکان، نشان دهنده همین ویژگی است. علاوه بر این قصه‌ها پاسخی به نیاز انسان به آرامش نیز هستند و اینکه قصه از
دیر باز تاکنون با لحظه‌های خواب پیوند داشته است به همین دلیل است. همچنین آرزوها و آرمان‌ها نیز عمدتاً در داستان‌ها تحقق یافته‌اند.فهم بخشی از رمز و رازهای زندگی، القای مفاهیم تربیتی، اخلاقی و آموزشی، دلیل دیگری است که قصه گویی و قصه پردازی را سبب می شود.

سید احمد وکیلیان - پژوهشگر فرهنگ مردم و نویسنده دایره‌المعارف قصه‌های ایرانی با اظهار تاسف از فراموش‌ شدن سنت قصه‌گویی در خانواده‌های ایرانی می گوید:"والدین ایرانی قصه‌گویی برای کودکان را فراموش کرده‌اند و همین امر باعث بروز ناآرامی روحی کودکان شده است.

قصه مهم‌ترین ابزار برای اتصال و آشنایی کودکان با رسوم جامعه و نهی غیرمستقیم رفتارهای ناسازگار آنان است.افلاطون معتقد بود مهم‌ترین وظیفه مادر قصه‌گویی برای کودک است زیرا در قصه می‌توان مسائل آموزشی فراوانی را به‌صورت غیرمستقیم و با زبانی جذاب برای کودکان بیان کرد و این آموزش‌ها در حافظه بلند مدت آنان جای می‌گیرد.

روانشناسان معتقدند قصه، حتی توانایی رفع مشکلات روانی نهفته بزرگسالان را دارد. در کشور سوئد مرکزی وجود دارد که در آن برای افراد بزرگسال دارای مشکلات روانی قصه می‌گویند و با بررسی تاثیرات قصه بر گردش خون و ضربان قلب آنان به ریشه عقده‌های فروخفته آنان پی می‌برند. سپس با تکرار قصه‌هایی در مورد این مشکلات‌، نقطه‌های تاریک روان افراد را درمان می‌کنند.بازی‌های رایانه‌ای امروز فاقد تحرک و تفکر هستند و نمی‌توانند به رشد فکری کودکان کمکی کنند. در حالی‌که انسان از راه شنیدن می‌تواند تا 100 درصد اطلاعات را در حافظه خود ثبت کند. به‌همین دلیل نقش قصه نباید در آموزش کودکان فراموش شود

قصه‌گویی از یک‌سو دارای پیوندی تنگاتنگ با روح بشر است و می‌تواند به بهترین شکل پاسخگوی نیاز فطری وی به بهره‌گیری از لذایذ ‌ معنوی باشد. این امر در مورد کودکان که به فطرت نزدیک‌ترند بیشتر صدق می‌کند. از سوی دیگر، قصه‌گویی عاملی مؤثر در کشف معنای جهان و تعیین هویت خویش در سنین کودکی است. این تأثیر با نظر داشتن به آموزش غیرمستقیمی که در بطن هر قصه‌گویی نهفته است افزایش می‌یابد.هنر باستانی
قصه گویی شفاهی این ارزش را دارد که برای یادگیری آن تلاش شود. زیرا هم برای گوینده و هم شنونده لذت آفرین است.این اصل هم در مورد
قصه گوی بزرگسال صادق است هم کودک. برانگیختن کودکان به قصه گویی آن ها را به خواندن قصه های بیشتر وامی دارد. به گفته جک مگوری " گستره قصه گویی به اندازه ای است که نمی توان آن را دست کم گرفت. بخش گفتن قصه روی مهم ترین جنبه آن انگشت می گذارد اما در عین حال، شامل گوش کردن، تصور کردن، اهمیت قائل شدن، قضاوت کردن، خواندن، مناسب سازی، خلق کردن و مشاهده کردن و به خاطر سپردن و برنامه ریزی است."

 یکی از اشخاصی که درباره‌ی مبدأ حیات تحقیق و آراء او غوغا به پا کرده چارلزداروین انگلیسی است.

 داروین در سفینه‌یی به نام «بیگل» به مسافرت در دریاها و اکناف عالم پرداخت ونمونه‌هایی از گیاه‌ها گرد آوری و در احوال حیوانات گوناگون به مطالعه و مقایسه پرداخت. نخستین امری که نظر داروین را جلب کرد سازگاری گیاه‌ها و حیوانات با محیط و متناسب شدن با آن بود. اسکیموها که در نزدیکی‌های مناطق قطبی به سر می‌برند پیه بدنشان-مانند ماهی‌های همان مناطق-زیاد است. خرس‌های آنجا نیز پوستین‌های پر پشمی دارند و حال آنکه همان موجودات در جاهای بسیار گرم سیاه و لاغرند.
مارمولک‌ها-و برخی از انواع موش‌هایی-که در اعماق غارهای تار زندگی می‌کنند کورند ولی در بیابان‌های گرم چشم‌های تیز بینی دارند و رنگ‌ها را به خوبی تشخیص می‌دهند. دهان جانوران بر حسب وظیفه‌یی که ایفا می‌کنند متفاوت است:گاهی خنجری و بسیار تیز و گاه منقاری و گاهی چنگک‌دار و زمانی-مانند مگس-دارای خرطوم یا چون پشه سوزن دارند. برخی کرم‌ها-چون کرم معده یا زالو به جدار معده یا پوست می‌چسبند

آیا حیوانات همه از اصل واحدی سرچشمه گرفته و بعد هر یک-بر حسب ظروف و محیط-به گونه و شکلی در آمده و بر اساس نیازهای جدید با محیط تازه خود را تطبیق داده‌اند؟ آن‌هایی که روی زمین زندگی می‌کرده به پا نیاز داشته‌اند و آن‌هایی که در آب زندگی می‌کرده‌اند آلت شنا در آن‌ها پدید آمده و آن‌ها که در هوا به پرواز در آمده‌اند اطراف بدن آن‌ها به دو بال تبدیل شده است.
اسلام کتاب ریاضی یا فیزیک نیست و اگر گریزی به دانش‌های دیگر می‌زند -برق آسا و رمزی یا در لباس استعاره و مجاز- به قصد بر انگیختن توجه مردم است.
کالبد شکافی نشان می‌دهد که در مارهای بزرگ دو پای بسیار کوچک زیر هیکل درشت آن‌ها پنهان است. ماهی‌هایی که بر روی زمین راه می‌روند و ریه دارند معلوم می‌شود که آلات شنای‌آنها، تدریجاً تبدیل به شش شده است. چهار بال کوچک ماهی‌ها در اطراف بدن آن‌ها تبدیل به چهار پارو برای شنا در آب‌شده است. عدد انگشتان دست و پا، چه نزد بوزینگان، چه موش، چه مارمولک چه خفاش پنج است. دوران خون و کار قلب پیش ماهی و موش و میمون و خفاش و انسان یکسان است و قلب دارای چهار حفره است همان گونه که دستگاه عصبی نیز در آن‌ها شبیه یکدیگر است.
دستگاه عضلانی-با تفاوت‌های ناچیزی-مانند دستگاه تناسلی و وجود تخمدان و کانال آن در حیوانات مشابهت چشمگیری با همدیگر دارند. دوران حمل در انسان نه ماه، در میمون نه ماه و در ماهی‌ها نه ماه است. مدت شیرخوارگی دو سال است

استخوان‌های گردن در انسان هفت و در زرافه-با وجود درازی گردن-هفت و در خارپشت نیز هفت است. در تحول و تطور جنین در رحم مادر نیز مراحلی مشهود است که ما را به یاد ماهی و در مرحله‌ی بعد به مو در آوردن میمون می‌اندازد. از پی‌گیری این ملاحظات داروین به این فکر می‌افتد که لا محاله باید تمام موجودات و حیوانات مبدأ واحدی داشته باشند. در نتیجه وی چنین می‌پندارد که دست هدایتگری در بیرون وجود ندارد و انگیزه‌های درونی است که منشأ تغییر و تطور موجودات‌می‌گردد. درست است که میان موجودات پیوندها و مشابهت‌هایی وجود دارد ولی انکار دست خارجی و مداخله مدیر و مدبّر حکیم خالی از ساده اندیشی نیست.
از خود می‌پرسیم چطور شد که از جنس خر نوع اسب بیرون آمد و حال آنکه الاغ از اسب مقاوم‌تر و سر سخت‌تر است همان طور که غزال از بز کوهی ناتوان‌تر و ظریف‌تر و پروانه رنگین از زنبور درشت بی‌مروت ضعیف‌تر و کبوتر و قمری و طاووس و انواع پرندگان رنگین بال از شاهباز و عقاب و کرکس ظریف‌تر و نحیف‌ترند

پس آیا نمی‌توان گفت که قانون «بقای اصلح» همه چیز را تفسیر نمی‌کند بلکه باید به قانون «بقای اجمل» هم اعتقاد پیدا کرد. چرا بسیاری از جانوران جفت زیباتر بر می‌گزینند. اینجا پای یک ارزش زیبا شناسی در کار است نه صرفاً نیاز زیستی. آفریننده‌ی این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود خود بزرگ‌ترین هنرمندان است: آثار هنری او را ما از برگ درختان سبز گرفته تا گل‌های رنگین و پروانگان خوش خط و خال و بال زیبای طاووس همه جا مشاهده می‌کنیم. راستی را که ما در برابر برخی از درختان صحرایی مبهوت می‌مانیم چرا که بذر کوچک و بالدار آن‌ها فرسنگ‌ها پرواز می‌کند تا به جایی برسد که اندک آبی بیابد.
یا برخی از انواع پشه در میان کیسه‌های هوایی بر روی آبگیرها تخم‌گذاری می‌کنند تا نوزاد آن‌ها در آب خفه نشوند.
البته آیین فکری داروین نمی‌تواند این همه حکمت و ریزه کاری و مآل اندیشی را توجیه و تفسیر کند.
اگر آدم ساده اندیشی انواع گاری و درشکه و اتومبیل و موتور دیزل و قطار راه آهن را ببیند و بگوید بعضی از این‌ها دنباله‌ی تطور بعض دیگر است و دلیل هم اقامه کند و بگوید مگر نمی‌بینید که ماده و مصالح مشترک همه‌ی آن‌ها آهن و چوب و چرم است و همه‌ی آن‌ها دارای بدنه و چرخند یا ماده سوختی آن‌ها یکسان است...! تنها کور دلی یا عناد است که نمی‌خواهد در پس این همه اختراعات دست سازنده‌یی را تماشا کند.
پس تنها با «تنازع بقا» و «بقای اصلح» و اکتفا به انگیزه‌های درونی نمی‌توان سازنده‌ی مدیر و مدبّر را انکار کرد.
آنچه روشن است زندگی از «آب» آغاز شده یعنی در آبهای‌متعفن مرداب‌ها تدریجاً نوعی تخمیر و فعل و انفعالات به وجود آمده و از ترکیب آب ولای پرتوپلاسم پدیدار شده است. اما چگونه؟ نمی‌دانیم! در پیدایش کرات و ماه و خورشید نیز علمای کیهان شناس اعتقاد دارند که کهکشان‌ها از دود و بخارهای سوزان بر آمده و به تدریج آنچه هسته بوده و فشرده‌تر در مرکز و آنچه‌تکاثف آن کمتر بوده برگرد آن شروع به دوران کرده و خورشید و سیارات و اقمار را به وجود آورده‌اند. این بود دانش ما، با بیانی ساده و مختصر ولی حالا ببینیم پیامبر امّی و یتیمی که ناخوانده قرآن درست، در چهارده قرن پیش-و بی‌خبر از علوم جدید از قبیل زیست شناسی و زمین شناسی و شیمی و جنین شناسی و مردم شناسی، چه دیدی ارایه داده است.
اسلام کتاب ریاضی یا فیزیک نیست و اگر گریزی به دانش‌های دیگر می‌زند-برق آسا و رمزی یا در لباس استعاره و مجاز-به قصد بر انگیختن توجه مردم است. طبیعی است که دانش‌های زمان پیامبر کفایت نمی‌کرده است که معنا و عمق آن اشارات را دریابند ولی به تدریج «زمان» پرده از روی بسیاری از آن اسرار برگرفته است: بزودی ما آیات[یعنی نشانه‌های متقاعد کننده]ی خود را هم در آفاق[یعنی‌اکناف عالم] و هم در نفوس ایشان بدیشان خواهیم نمود تا بریشان روشن گردد که او به راستی حق است. (فصّلت”‌ 53)در مورد آیات متشابهات قرآنی فرماید: وَ مٰا یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اَللّٰهُ: تأویل آن‌ها را کسی جز خدا نمی‌داند. (آل عمران”‌7)و نیز فرماید: آن گاه بر ماست که قرآن را توضیح دهیم. (قیامت”‌19) که آیه ناظر به اعصار آینده است.

 قرآن درباره‌ی آغاز آفرینش

چه می‌گوید: ثُمَّ اِسْتَویٰ إِلَی اَلسَّمٰاءِ وَ هِیَ دُخٰان :آن گاه آهنگ آسمان کرد و آن دودی بود. (فصّلت‌11)یعنی مبدأ خورشید و سیارات همه چیزی دود آسا بوده است. شب را بر روز فرو می‌پیچد و روز را بر شب فرو می‌پیچد. (زمر‌5)این آیه را وقتی می‌توانیم درست توجیه و تفسیر کنیم که قایل به کرویت زمین باشیم و گردش آن را-در حالی که نیمی از آن تاریکی و نیمی همواره روشن است-بپذیریم.
و منزل‌هایی برای ماه معین کرده‌ایم تا آنکه چون شاخک خشکیده خرما باز گردد. (یاسین”‌39)تشبیه هلال به شاخه‌ی خشکیده‌ی خرما بسیار پر معناست زیرا در کره‌ی ماه نیز نه‌سبزه‌یی است، نه آبی و نه آثار زندگانی... نه خورشید را سزد که با ماه درگیر شود؛ و نه شب بر روز پیشی جوید و هر کدام در مداری[جداگانه] شناورند. (یاسین‌4)قرآن فضا را چون فراخنایی که از آن راه‌های گوناگون می‌گذرد ترسیم می‌کند: وَ اَلسَّمٰاءِ ذٰاتِ اَلْحُبُک :

و پس از آن زمین را در حال غلتانیدن گسترد. (ذاریات”‌7)و نیز در آیه‌ی پر مغز دیگری-که بر خلاف پندار مفسّران قدیمی ارتباطی به روز رستاخیز ندارد-زمین را در حال حرکت رقم می‌زند: و کوه‌ها را ساکن می‌پنداری و حال آنکه آن‌ها ابر آسا در حرکتند! (نمل”‌88)این امر صرفاً بیان یک حقیقت علمی است که هم اکنون نیز صادق است وگرنه اگر خدا می‌خواست وضع کوه‌ها را در روز قیامت ترسیم کند به گونه‌یی دیگر توضیح می‌داد چنان که در سوره‌ی، طه”‌1 ظ5فرمود:
و درباره‌ی کوه‌ها از تو می‌پرسند بگو:پروردگارم آن‌ها را یک سر ریز ریز خواهد کرد! (طه”‌1 5)پس آن آیه ابداً ارتباطی به آیه‌ی فوق‌الذکر ندارد. همچنان که در مورد آب‌های زیر زمینی فرماید: مگر ندیده‌ای که خدا از آسمان بارشی فرو آورد پس آن را در چشمه‌هایی که در [طبقات زیرین] زمین است رشته رشته روان کرد؟ (زمر”‌21)آن گاه یادی از مبدأ زندگی می‌کند: «وَ جَعَلْنٰا مِنَ اَلْمٰاءِ کُلَّ شَیْ‌ءٍ حَی» و هر چیز زنده‌یی را از مبدأ آب پدید آوردیم. (انبیاء”‌3)

و خدا هر جنبده‌یی را از آب آفرید. (نور‌45)آیا به آن کس که تو را از خاک نرم خلق کرد کافر شدی!؟ (کهف”‌37)و چون پروردگارت فرشتگان را گفت من در کار خلقت بشری هستم از گل رستی از [مبدأ] لایی بویناک. ‌1”‌(حجر 28)قرآن گاه آغاز آفرینش را از آب و زمانی از «تراب» (خاک زراعتی) و هنگامی از «طین» یا از«لای بدبو» می‌داند که با اکتشافات علمی سازگار است.
و در سوره‌ی اعراف می‌خوانیم: و در حقیقت ما شما را خلق کردیم، آن‌گاه به شما صورت[مناسب] دادیم پس فرشتگان را گفتیم به آدم سجده کنید:جز ابلیس که از شمار سجده کنندگان نبود [همه]سجده کردند(اعراف‌19)از این آیه می‌توان خلقت مرحله بندی شده‌ی نوع انسان را استنباط کرد و مراد از روزیا «یوم» چنان که از برخی آیات قرآن مستفاد می‌شود گاه هزار سال و زمانی پنجاه هزار سال است. ”‌2”‌
«وَ قَدْ خَلَقَکُمْ أَطْوٰاراً» :خدا شما را در طی اطوار مختلف آفرید. (نوح”‌14) «هَلْ أَتیٰ عَلَی اَلْإِنْسٰانِ حِینٌ مِنَ اَلدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئاً مَذْکُوراً» آیا انسان را آن دم از روزگار یاد آید که چیزی در خور یاد کرد نبود؟(انسان”‌1) «وَ مٰا مِنْ دَابَّةٍ فِی اَلْأَرْضِ وَ لاٰ طٰائِرٍ یَطِیرُ بِجَنٰاحَیْهِ إِلاّٰ أُمَمٌ أَمْثٰالُکُم» و هیچ جنبنده‌یی در زمین و هیچ پرنده‌یی که با دو بال خود می‌پرد نیست؛ مگر آنکه آن‌ها نیز مانند شما جماعت‌هایی می‌باشند! (انعام”‌38)
مراد از «حماء مسنون»، گل بدبوی تخمیر یافته است. رک حج”‌47 و معارج”‌4.
بدین ترتیب خدا تمام اصناف جانوران را با انسان پیوند می‌دهد. «یَخْلُقُکُمْ فِی بُطُونِ أُمَّهٰاتِکُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ فِی ظُلُمٰاتٍ ثَلاٰث» شما را در شکم‌های مادرانتان می‌آفریند، آفرینشی از پس آفرینش دیگر، درتاریکی‌های سه‌گانه. (زمر”‌6)

مراد از تاریکی‌های سه‌گانه، تاریکی داخل مشیمه و رحم و شکم است. چگونه پیامبر اسلام در چهارده قرن پیش-که هنوز دانش زمان نیز اقتضا نمی‌کرده-از این امر آگاه شده است؟ آیا بر حسب تصادف یا القاء ناخودآگاه بوده؟ ولی اطلاعاتی که قرآن به ما می‌دهد یکی دو تا نیست که بر تصادف حمل کنیم.
اینک باید توجه کنیم که همین انسان که از «رحم زمین» بیرون می‌آید-و طبعامعروض هزار و یک بلا و دست‌خوش پیری و بیماری است-پس از اینکه از «شیطان» فریب می‌خورد رستگاری خود را در اطاعت از نوامیس الاهی می‌یابد و رو به مبدأ عالم می‌کند و می‌کوشد تا، به پیروی از پیامبران، به «انسان آرمانی» نزدیک شود، و چون «آدم‌زمینی» در«اسفل‌السافلین» ماده‌ی تاریک سقوط نکند

یٰا أَیُّهَا اَلْإِنْسٰانُ إِنَّکَ کٰادِحٌ إِلیٰ رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاٰقِیه» راستی را که ای انسان تو به سوی پروردگارت تلاش کننده‌یی، با تلاشی هر چه تمام‌تر، و سرانجام او را ملاقات خواهی کرد. (انشقاق”‌6)و از آنجا که مثال اعلی به خدا تعلق دارد، آدمی باید همواره کوشا باشد که از «عالم ملک» به سوی «عالم ملکوت» خیر بردارد تا سرانجام کمال خود را احراز کند. چرا که عهد الست بر این رفته.
و چون پروردگارت از اعقاب و زاد و رود فرزندان آدم[پیمان فطری] گرفت و خود آن‌ها را بر خودشان به گواهی واداشت که «آیا من پروردگار شما نیستم!؟»پاسخ دادند: «چرا گواهی دادیم»، تا مبادا روز قیامت بگویید ما از این[امر] غافل بودیم یا مبادا بگویید:جز این نبوده که پدران ما از دیر باز شرک ورزیده بودند و ما هم زاد ورود[آن‌ها] از پی ایشان بودیم! آیا ما را به[کیفر] آنچه هرزه کاران انجام داده‌اند هلاک می‌کنی؟ و این گونه آیات خود را به تفضیل باز می‌نماییم و امید که آن‌ها [به سوی حق] باز گردند. (اعراف”‌172-”‌174)
به دنبال این آیه و مۆید همین معنا، می‌فرماید: و چون خداوند از پیام‌آوران پیمان گرفت که هرگاه به شما کتاب و حکمتی دادم سپس شما را فرستاده‌یی آمد که آنچه را پیش شماست تصدیق کرد، البته به اوایمان بیاورید و حتماً یاریش کنید! فرمود: «آیا اقرار کردید و در این باره پیمانم را پذیرفتید؟»پاسخ دادند: «اقرار کردیم!

فرمود: پس گواه باشید و من با شما از گواهانم. (انعام”‌162-”‌163)بدین ترتیب آدمی با رنج و تلاش برای عروج به جهان برین و رهیدن از آلودگی‌های زمین در برابر پروردگار جهان، اسلام یا تسلیم را بر می‌گزیند زیرا که رستگاری همه در این تمکین است: «قُلْ إِنَّ صَلاٰتِی وَ نُسُکِی وَ مَحْیٰایَ وَ مَمٰاتِی لِلّٰهِ رَبِّ اَلْعٰالَمِینَ `لاٰ شَرِیکَ لَهُ وَ بِذٰلِکَ‌أُمِرْتُ وَ أَنَا أَوَّلُ اَلْمُسْلِمِین» بگو در حقیقت نماز من و آداب[دینی] من و زندگی من و مرگ من[همه] برای خدا، پروردگار جهان‌هاست، و من بر این[کار] دستور یافته‌ام و من نخستین مسلمانانم. (انعام”‌162)

 حکمت

 در کلامی از امام علی ع آمده: جبرئیل بر آدم نازل شد و گفت من مامورم که تو را میان یکی از این سه موهبت مخیر کنم، تا یکی را برگزینی و بقیه را رها کنی آدم گفت: آنها چیست؟ جبرئیل در پاسخ گفت: عقل و حیا و دین. آدم گفت: من عقل را برگزیدم، جبرئیل به حیا و دین گفت او را رها کنید و به دنبال کار خود بروید، گفتند ما ماموریم همه جا با عقل باشیم و از آن جدا نشویم! جبرئیل گفت: حال که چنین است به ماموریت خود عمل کنید، سپس به آسمان صعود کرد”! (“اصول کافى“ مطابق نقل نور الثقلین، ج.5، ص.382 اگر عقل از دین جدا گردد با اندک تحریکی بر باد می‏رود، یا به انحراف کشیده می‌شود و اما ”حیا“ که مانع انسان از ارتکاب زشتی‌ها و گناهان است، آن نیز ثمره شجره معرفت و عقل و خرد است.
این نشان می‌دهد که ”آدم“ سهم قابل ملاحظه‏ای از عقل داشت که به هنگام مخیر شدن در میان این سه چیز، مرحله بالاتر عقل را برگزید و در سایه آن هم دین را تصاحب کرد و هم حیا را.در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام می‏خوانیم: من کان عاقلا کان له دین، و من کان له دین دخل الجنة: کسی که عاقل باشد دین دارد، و کسی که دین داشته باشد داخل بهشت می‌شود“ ”بنابراین، بهشت جای عاقلان است (اصول کافى مطابق نقل نور الثقلین، ج.5، ص.382

البته عقل در اینجا به معنی معرفت راستین است، نه شیطنت‌های شیاطین که در سیاستمداران جبار و ظالم جهان دیده می‌شود که به گفته امام صادق ع شبیهة بالعقل، و لیست بالعقل‏ شبیه عقل است ولی عقل نیست! (اصول کافى مطابق نقل نور الثقلین، ج.5،(تفسیر نمونه، ج.24، ص.327)

وَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذابُ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ&إِذا أُلْقُوا فِیها سَمِعُوا لَها شَهِیقاً وَ هِیَ تَفُورُ&تَکادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ کُلَّما أُلْقِیَ فیها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذیر& قالُوا بَلی‏ قَدْ جاءَنا نَذِیرٌ فَکَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللَّهُ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَ فِی ضَلالٍ کَبِیرٍ& وَ قالُوا لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما کُنَّا فِی أَصْحابِ السَّعِیرِ& فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقاً لأَصْحابِ السَّعِیرِ ملک/11-6 و اوضاع خراب و هولناکی در انتظار آنان که بدون چراغ عقل روزگار می‌گذرانند، فراهم است.
”برای کسانی که به پروردگارشان کافر شدند عذاب جهنم است و بد جایگاهی است وَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذابُ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ
سپس به شرح گوشه‏ای از این عذاب وحشتناک پرداخته می‏افزاید: ”هنگامی که کفار در آن افکنده می‌شوند، صدای وحشتناکی از آن می‏شنوند و این در حالی است که پیوسته می‏جوشد و غلیان دارد“ (إِذا أُلْقُوا فِیها سَمِعُوا لَها شَهِیقاً وَ هِیَ تَفُورُ). هنگامی که آنها با نهایت ذلت و حقارت در آن پرتاب می‌شوند. فریاد وحشتناک و طولانی جهنم برمی‏خیزد و تمام وجود آنها را در وحشت فرو می‏برد. سپس برای مجسم ساختن شدت خشم دوزخ می‏افزاید: ”نزدیک است از شدت غضب پاره پاره شود”! ”تَکادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ“ (ملک/8)

ولی آنان در پاسخ می‌گویند : انذارکننده به سراغ ما آمد، ولی ما او را تکذیب کردیم و گفتیم خداوند هرگز چیزی نازل نکرده و خداوند وحی بر کسی نفرستاده است، تا به هوای نفس خویش ادامه دهیم، حتی به آنها گفتیم شما در گمراهی عظیمی هستید”! (قالُوا بَلی‏ قَدْ جاءَنا نَذِیرٌ فَکَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللَّهُ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَ فِی ضَلالٍ کَبِیرٍ). نه تنها آنها را تصدیق نکردیم و به پیام حیاتبخششان گوش فرا ندادیم، بلکه به مخالفت برخاسته، و این طبیبان روحانی را گمراه خواندیم و از خود راندیم. بعد به دلیل اصلی بدبختی و گمراهی خود اشاره کرده

می‌گویند: اگر ما گوش شنوا داشتیم و عقل خود را به کار می‏گرفتیم، هرگز از دوزخیان نبودیم”! (وَ قالُوا لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما کُنَّا فِی أَصْحابِ السَّعِیرِ. ”اینجاست که به گناه خود اعتراف می‌کنند، دور باشند دوزخیان از رحمت خدا”! (فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقاً لأَصْحابِ السَّعِیرِ). در این آیات ضمن بیان سرنوشت وحشتناک دوزخیان، تأکید روی علت اصلی بدبختی آنها گذارده شده است، می‌گوید: از یک سو خداوند گوش شنوا عقل و هوش داده و از سوی دیگر، پیامبرانش را با دلایل روشن فرستاده، اگر این دو با هم ضمیمه شوند سعادت انسان تامین است.

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">