تاریخی فرهنگی قرآنی

موضوعات قرآنی ؛ دینی و آموزشی : مطالب طبقه بندی شده جهت تحقیق ؛ جزوه ؛ کتاب و .....

تاریخی فرهنگی قرآنی

موضوعات قرآنی ؛ دینی و آموزشی : مطالب طبقه بندی شده جهت تحقیق ؛ جزوه ؛ کتاب و .....

مشخصات بلاگ
تاریخی   فرهنگی   قرآنی

آشنائی با تاریخ اسلام :
عبرت آموزی (و لقد اهلکنا القرون من قبلکم .... گذشته چراغ راه آینده است)
آشنایی با علوم و موضوعات قرآنی ( هدی و رحمه للمتقین)

کپی و تبدیل به جزوه و کتاب با اطلاع مجاز است .

آخرین نظرات

بشر و مفهوم خدا

یکی از مهمترین مسائلی که بشر از حضرت آدم تاکنون دست به گریبان آن است، مفاهیم پرستش ، خدا، عبودیت و دین است. این گرایش عظیم آن چنان در این موجود دو ‌پا ریشه دوانده که در کنار نیاز های اساسی مانند نیاز به آب، خوراک، پوشاک و ... نیاز به پرستش همواره با او بوده . دیوید بارت ویراستار "دانشنامه جهانی مسیحیت" اشاره میکند اکنون در مجموع 17 دین بزرگ در جهان وجود دارد که با احتساب گرایشهای آنها تقریبا 270 فرقه دینی معروف در جهان هستند. لااقل 15 عدد از این ادیان کتاب و یا سنت محفوظ دارند و مدعی سعادت بشر هستند. یهودی ها با تاریخی بسیار قدیمی در کتب خود تاریخ خلق هستی و ستاره ها و جهانها را بیان میکنند. همچنین 500 بیان دیگر در آفرینش الهی وجود دارد. شاید بتوان گفت هزاران عقیده و الهیات در اقصا نقاط جهان وجود دارد که هر یک بیان خاص خود را در این زمینه دارند.

پل تیلیچ (‏Paul Tillich‏) می گوید: احساس نیاز به دین ریشه در گرایش جاودانگی دارد. گرایش به جاودانگی آن طور که تیلیچ میگوید گرایش مطلق و صرف است. احساسی ماوراء طبیعی و مقدس که با هر تجربه واقعی دیگری متفاوت است و قابل قیاس با هیچ چیز دیگری نیست به نحوی که در مقام قیاس تمام مقولات دیگر را از ارزش تهی کرده و ارزش مطلق را به دین میدهد. ‏

اولین گام در قبول مفهومی بعنوان خدا پذیرش اولیه (‏Assent‏) آن است. پذیرش اولیه کلیترین گرایش مثبت نسبت به تصوری خاص است. این مفهوم اولین حسی است که در انسان مبتنی بر قبول وجود یک مفهوم شکل میگیرد. وجود موجودی برتر و متعالی که علت تمام پدیده های هستی است و از هر خطا و نقصی مبرا است. اما اینکه این سئوال ب‌صورت فطری در انسان پدید می آید و یا بسته به عوامل دیگر، سئوالی است که متفکران را به خود واداشته است. عده ای معتقدند که مسائل فطری می‌بایست در تمام افراد تسری بیابد و حال آنکه ما در جهان عده زیادی را بی دین، دین گریز و یا ضد دین می بینیم دلیل بر آن است که این گرایش فطری نبوده و ریشه در زندگی انسانها دارد. آنها معتقدند سختیهای زندگی در این جهان انسانها را واداشته تا به افسانه ای غیر واقعی معتقد شوند.

هنگامی که انسان ها در سختی ها و مصائب روزمره دست خود را از تغییر آنها کوتاه می بینند، منحرف شده و معتقد به یک موجود خیالی می شوند که بی نیاز است و تمام امور در ید قدرت بی انتهای او است، آنها منشا نیاز به دین و خدا را در ضعف انسان میدانند. ‏اما مسلمانان معتقدند این نیروی جاذبه عظیم در وجود انسانها فطری است و با تولد هر نوزادی کشش و جذبه الهی در وجود او نهاده شده است. همچنین نمونه هایی که حاکی از وجود افراد ضد دین است نیز این حکم کلی را زیر سئوال نمیبرد. چرا که مسائل فطری لزوما در تمام انسان‌ها روشن و پویا عمل نمیکند. چه بسا فطرت هایی که به دلایل مختلف زیر خاکستر پنهان شده باشند. اما علت وجود این افراد خصوصا در جهان امروز را شاید بتوان از نظر تاریخی جستجو کرد. قرون وسطا در اروپا یکی از بدترین دوران برای مفهوم خدا و دین بین مردم است. روابط ناصحیح کلیسا با مردم و حکومت و تحریف هایی که در دین مسیحیت در آن زمان رخ داد، مقاومتهای کلیسا با علم و مسائل علمی و انحصاری سازی زندگی در آیین خودساخته مسیحیت مردم اروپا را به شدت از مفاهیم پرستش و دین دور ساخت. گسستی که میان مسیحیت و مردم به‌وجود آمد آن چنان زیاد بود که عرصه دین و خدا تقریبا از زندگی روزمره مردم کنار رفته و به انجام فریضه‌های دینی آن هم اگر مخالف مصالح مادی نباشد تبدیل شد. در این دوران بود که گالیله و کپرنیک و بعد ها دکارت و نیوتون قهرمانان این جدال بودند و عرصه های تجربی و علمی را پیروز بلامنازع این معرکه خواندند.‏ اکثر متفکران معتقدند که این دوران نقطه تاریکی بر دامن تاریخ پرستش و احساسات دینی انسانها است. اما این اثر از آن زمان تاکنون ادامه یافته و اروپا و مسیحیتی که اکنون می بینیم، زخم های آن دوره را با خود حمل می کند. فرقه‌های ضد دین و یا بی دین اگر در تاریخ بشر وجود داشته اند اما امروزه با قدرت بسیار زیاد در حال تبلیغات و زورآزمایی با مفاهیم فطری انسان ها هستند.

خداوند چه شکلی است؟ شکل به ماهیت تعلق میگیرد و ماهیت نیز به مخلوق و مصنوع و خدا مخلوق و مصنوع نیست. اگر خدا شکلی باشد، یعنی صورتی دارد، هیبتی دارد، اعضا و جوارحی دارد و به آنها نیز محدود است. وقتی می گوییم شکلی دارد، یعنی شکل دیگری ندارد و این نیز محدودیت است. خداوند متعال با نشانه‌هایش شناخته می‌شود و نه با ذاتش (و البته هر موجودی چنین است)، وجود لایزالش با عقل درک می‌شود و با قلب فهم می گردد و اصلاً نباید او را تصور کرد. تصور فقط به اشیاء تعلق می‌گیرد. به عنوان مثال آیا شما می تانید، عقل، فکر، عشق، کینه و ... را تصور کنید؟

بهترین راه شناخت خدا

قرآن کریم در آخرین آیه سوره فصلت سه راه برای شناخت خدا مطرح کرده راه آفاقی، راه انفسی و راه شناخت خدا با خدا، سوال اصلی این است که کدامیک از این سه راه بهترین راه شناخته شده و مزیت‌ها و امتیازات آن کدام است؟
یکی از راههای شناخت خدا، سیر در حقیقت هستی یا به تعبیر معصومان(ع) شناخت خدا با خود خدا یا پی بردن به مقصود از راه مقصد است
یا من دل بذاته علی ذاته ای کسیکه به وسیله ذات خودت می‌توان به خودت شناخت پیدا کرد. (دعای صباح علی(ع) در مفاتیح‌الجنان) انسان سالک نیز بدون وساطت علم حصولی یا حضوری غیر خدا، برای شناخت خدای سبحان، ابتدا به سراغ خود او می‌رود و با شناخت خدا به او پی می‌برد و سالک دقیق، قبل از آن که بخواهد نشان خدا را از بیگانه بیابد خود او را بدون اتحاد، حلول، امتزاج، اختلاط و التقاط یافته است، چون او را هرگز غیبتی نیست تا لازم باشد به کمک غیر به جستجویش بپردازیم.
این راه شناخت که بسیار عمیق و دقیق است راهی رفتنی و طی شدنی است. و هیچ چیز جز گناه و غفلت، انسان را از آن محروم نمی‌کند. ویژگی اطلاق ذاتی هویت خدا چنان است که به هر چیز از چیز دیگر، بلکه به هر چیز از خود آن چیز نزدیک‌تر است. لذا اگر انسان در اثر غفلت فراگیر محجوب و به علت گناه مهجور نباشد می‌تواند قبل از شناخت خود یا دیگری خدا را بشناسد، خدایی که قبل از او و پیش از هر موجود دیگر موجود بود و به او از هر چیزی، حتی از خودش نزدیک‌تر است. تعبیر قرآن در معرفی خدا به حضرت موسی(ع) چنین است
انّنی اناالله لااله الا انا (طه14) در این جمله کوتاه، قبل از اسم شریف الله دو مرتبه ضمیر متکلم آمده، یعنی مرا که می‌شناسی، همان الله هستم.
بنابراین با این بیان
لا تدرک معرفه الله الابالله این راه دارای امتیازاتی است که موجب شده بهترین راه شناخت خدا شمرده شود و به تعبیر مرحوم صدوق راه شناخت واقعی خدا منحصر در این سیر باشد. شناخت خدا جز از طریق خدا ادراک نمی‌شود. (توحید صدوق ص143) با عنایت به این مقدمه به برخی از اهم امتیازات این راه اشاره می‌کنیم:
1- وحدت راه و هدف
ویژگی‌برجسته این راه نسبت به راه آفاقی و انفسی این است که در این سیر «راه» و «هدف» در خارج عین هم هستند، هر چند این دو از جهت مفهوم متغایرند.
2- کوتاهترین راه
راهی که عین هدف باشد نزدیک‌ترین مسیر برای شناخت خدای سبحان است که حضرت امام سجاد(ع) آن را یادآور شده
و ان الراحل الیک قریب المسافه راه کسیکه به سوی تو سیر می‌کند کوتاه است. (مفاتیح الجنان دعای ابوحمزه ثمالی) چون هیچ واسطه‌ای وجود ندارد، نه مانند سیر آفاقی، علم حصولی و مفهوم واسطه است و نه مانند سیر انفسی، معرفت شهودی نفس وسیله است.
3- نزدیکی هدف
در این راه
ندا از مکان بعید نیست، بلکه به ندا نیاز نیست و بین سالک و معبود نجوا است. در دو جای مناجات شعبانیه به این نکته توجه داده شده، یکی نجوای بنده با خدا و اقبل علی اذا ناجیتک و دیگری نجوای خدا با بنده فصعق لجلالک فنا جیته سرا (مفاتیح الجنان مناجات شعبانیه)
4- عمیق و امن
این راه امن‌ترین و عمیق‌ترین راه معرفت خداست. چون سالک هم از شائبه شهرت و ریا مصون است و هم از تهدید آسیب و تحدید واسطه در امان است، زیرا نه از وساطت علم حصولی خبری است و نه از وساطت نفس سالک اثری، جز به خود خدا به چیز دیگری نیاز نیست تا آن واسطه سالک را به هدف برساند و بین سالک و خدا فاصله‌ای نیست چون راه عین هدف است. در این سیر، حقیقت
هو الاول والاخر و الظاهر و الباطن (حدید3) برای سالک ظهور می‌کند و توحید مبرا از شرک، حتی از شرک خفی نصیب او می‌شود. از این رو فرموده‌اند اگر سیر آفاق و انفس سالک را به سیر در حقیقت هستی نرساند به توحید ناب دست نیافته است، چون معرفت ناب خدا جز به خود خدا ممکن نیست و در سیر آفاق و انفس راه غیر از هدف است و واسطه، حجاب بین سالک و مقصد است

قرآن کریم راههایی را فراروی مجاهدان و سالکان شناخت و قرب الهی قرار داده است که بعضی از بعض دیگر دقیقتر و عمیقتر است. این راههای سه گانه جمعا در آخرین آیه فصلت طبق برخی احتمالات چنین آمده است سنریهم ایاتنا فی الافاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق، اولم کیف بربک انه علی کل شئ شهید تحقیقا و به زودی نشانه های خود را در آفاق و نفوس ایشان ارائه خواهیم داد تا برایشان روشن گردد که خدا بر حق است، آیا کفایت نمیکند تو را از برهان که او )یعنی خداوند( بالای همه موجودات عالم، مشهود است؟

در این آیه شریفه، هم از مطالعه در آیات آفاقی یاد شده است که همان سیر در خلقت آسمان و زمین و پی در پی بودن شب و روز است، هم از مطالعه در آیات انفسی که راه دوم است و هم از راه بسیار عمیق و دقیق شناخت خدا به واسطه خدا سخن به میان آمده است. در برخی از آیات دیگر به دو قسم از راه های یادشده عنایت شده و فی الارض آیات للموقنین* و فی انفسکم افلا تبصرون ذاریات20 در زمین نشانه هایی برای صاحبان یقین است و در درون خود آیا بصیرت پیدا نمیکنید؟ چنانکه در بعضی آیات دیگر به قسم سوم عنایت شده ذلک بان الله هو الحق و ان ما یدعون من دونه الباطل و انالله هو العلی الکبیر لقمان30 آن بدین جهت است که همانا خداوند حق است و اینکه غیرخدا را میخوانند باطل است و همانا خداوند بلند مرتبه و بزرگ است. بنابراین بسیاری از آیات قرآن کریم انسان را به مطالعه در اسرار طبیعت و نظم محیرالعقول جهان و آیات آفاقی دعوت میکند، همچنان که سیر در راه آیات درونی و شناخت خدا از راه خودشناسی، رهگشای مناسبی برای خداشناسی و جهانبینی است و بالاخره راه بالاتر و عمیق تر اینکه خدا را با خدا مورد مطالعه و شناخت قرار دهیم که راه سوم است.

1- راه آفاقی در شناخت و معرفت توحیدی که در قرآن کریم به آن تاکید شده : بسیاری از آیات قرآن کریم انسان را به مطالعه و تفکر در اسرار طبیعت و نظم محیر العقول جهان، تفکر در آفرینش آسمانها، زمین، کوهها، دریاها و حیوانات و... دعوت میکند و این خود یکی از راههای نیل به توحید و معرفت خداست، راهی که انسان عاقل و منصف را موحد میکند، اوست که آسمانها و زمین را پدید آورد )هود7( اوست که نظم ریاضی اختران را تامین میکند )یس0 (. اوست که نظم فصول چهارگانه )فصلت10( و آمد و رفت شب و روز )یونس 6( را پدید میآورد.

اوست که انسان را از خاک و گل آفرید و به این شکل زیبا در آورد )غافر67( خداوند کسی است که هر چیز را خلقتی که در خور اوست داده، سپس وی را به سوی هدف خلقتش هدایت کرده است. )طه50( آن خدایی است که هر چیزی را آفرید، نیکو آفرید )سجده7( هر چیزی را به اندازه خلق کرد و آن را به سوی هدف معین هدایت نمود )اعلی3( و آیاتی دیگر از این دست که در قرآن کریم برای شناخت خداوند مطرح شده است. از عمده ترین ویژگیها و امتیازات راه آفاقی نسبت به راههای دیگر، آسانی و قابل فهم بودن آن برای همگان است، زیرا پیمودن این راه به مبادی عمیق و بحثهای پیچیده فنی و برهانهای سنگین فلسفی نیاز ندارد و انسان با دور بودن از هوا و هوس و سیر اجمالی در عالم طبیعت، به وجود «الله» و یگانه بودن او و سایر صفات وی پی خواهد برد: ان فی خلق السموات و الارض و اختلاف اللیل و النهار لایات لاولی الالباب قطعا در آفرینش آسمانها و زمین و پی در پی آمدن شب و روز، برای صاحبان خرد و تعقل نشان ههایی است. )آل عمران190(

عمق و اثر عملی این راه سهل و عمومی، نسبت به راههای دیگر کمتر است. در این راه مشکلات بیرون حل میشود، کیفیت آفرینش آسمان و زمین روشن م یگردد، از امکان و حدوث آنها، به هستی واجب و قدیم و از حرکت عالم، به وجود محرک بی حرکت آن پی خواهیم برد و از نظم آنها به ناظم با شعور استدلال میشود ولی تحول درونی و سیر و سلوک قلبی حاصل نخواهد شد. در این سیر آفاقی، راه غیر از رونده و غیر از مقصد است، سالک، انسان جستجوگر و راه تفکر در جهان آفرینش، روابط، حرکت، نظم و خصوصیات آن است و مقصد برین، همان محرک بی حرکت، ناظم باشعور، قدیم ازلی و سرمدی است. درباره این راه دو نکته گفتنی است:

یکی اینکه بررسی مفهومی و تحلیل علم حصولی پیرامون آیات آفاقی، یکسان نیست و نتایج آن نیز همتای هم نخواهد بود، از این رو ثمرات این سلسله از براهین آفاقی متنوع خواهد بود، به گونه ای که برخی مطبوع و بعضی دلپذیرتر میباشد.

نکته دوم اینکه آیاتی از قرآن کریم که عهده دار تبیین آیات آفاقی است، تعبیرهای متفاوتی دارند. به طوری که در آنها گاهی از وحدت به کثرت و زمانی از کثرت به وحدت سخن به میان میآید، و گاهی در آنها از تفکر و زمانی از تعقل یاد میشود.

-2 زوال ناپذیری علم

معرفت توحیدی اگر از راه تهذیب نفس و شهود باطن به دست آید، هرگز با عوامل بیرونی مانند نسیان، بیماری، پیری و مرگ از بین نمیرود. چون چنین معرفتی از درون انسان نشأت گرفته و با جان سالک متحد است. اما معرفت حصولی اگر به علم حضوری منتهی نشود ممکن است بر اثر حادثهای از دست برود و کهولت سن، یا برخی امراض آنرا از صفحه ذهن محو کند لکی لایعلم بعدعلم شیئا نحل70

-3 ناگسستگی علم از عمل

ابزار معرفت حضوری قلب است و قلب بدون شفافیتو پاک بودن از لوث گناه هرگز دارای بصیرت، برای دیدن انوار الهی نیست. طبعا این معرفت، بدون عمل وتهذیب نفس میسور هیچ کس نخواهد بود. عمل هر چند خالصان هتر و از ریا و غفلت دورتر باشد، بهره نفس از آنبیشتر خواهد بود. لکن در علم حصولی، چه بسا صاحبان معلومات فراوانی که یا از عمل تهی هستند و یا بهره آناناز عمل بسیار اندک است، علی)ع( م یفرماید: چه بسا عالمی که جهلش او را نابود کند و علم همراه او برای ویسودی نداشته باشد. رب عالم قد قتله جهله و علمه معه لاینفعه نهج البلاغه، حکمت 107 این سخن علی)ع( تایید میکند که ممکن است علم حصولی از عمل گسسته و منفک باشد ولی در علم حضوری، که ثمره تهذیب نفس و عمل صالح است، انفکاک علم از عمل روا نیست.

-4 سودمندترین معرفت

در روایات معصومین از معرفه النفس و خودشناسی با وصف «انفع المعارف» و «انفع المعرفتین» یاد شده است. علی)ع( میفرماید: معرفه النفس انفع المعارف )شرحغررالحکم، ج 6، ص 148 ( و همچنین در حدیث دیگر میفرماید: المعرفه بالنفس انفع المعرفتین )همان ج2 ص25( ظاهر روایتاین است که مراد از «معرفتین» همان معرفت آفاقی و انفسی است )المیزان ج6 ص170(سنخ معرفت حضوری و حصولی متفاوت است. در سیر آفاقی چون انسان نیازمند استدلال است اشتباه ونسیان راه دارد، مشکلات علمی از یک سو و عوارض بدنیمانند بیماری و پیری و... از سوی دیگر از جمله آفات این سنخ معرفت است، اما در علم حضوری این آفاتجایگاهی ندارد زیرا کسی که از راه انفسی حرکت م یکند تا به خدا برسد، متن دلیل نزد او حاضر است و راه عینرهرو است و هرگز خطا یا نسیان برای او معنا ندارد، چون انسان خودش عین راه است و تا وقتی که در راه است درشناخت خود است و هنگامی که به فکر خداست به فکرخود است در نتیجه معرفت انفسی ناف عتر و ارزشمندتر از معرفت آفاقی است.

شناخت خدا با خدا

در روایات و ادعیه معصومان)ع( کلمات فراوانی برای شناخت خدا از طریق خود خدا وجود داردکه به لحاظ اهمیت و جایگاه آن در کتابهای اصول کافی ج1 ص58 و توحید صدوق ص285 بابی تحت همین عنوان منعقد شده است. باب انه عزوجل لایعرف الا به در واقع برای معرفت حقیقی توحیدی جز سیر در حقیقت هستی و شناخت خدا با خدا راه دیگری نیست. به قول امام راحل)ره( اگر قرآن نبود باب معرفه الله برای همیشه بسته بود.

-1 امام صادق)ع( در بیان استدلالی عمیق ضمن ناکارآمد خواندن راههای متعارف شناخت خدا و معرفت توحیدی، با دو جمله مثبت و منفی که مکمل یکدیگرند و با تکرار «انما» که قید حصر است چنین میفرماید: انما عرف الله من عرفه الله، فمن لم یعرفه به لیس یعرفه، انما یعرف غیره خدا را تنها کسی شناخت که با خدا شناخت، او هرکس او را به وسیله او نشناسد هرگز او را نشناخته است، بلکه غیر او را شناخته است. )توحید صدوق ص143( بر خلاف تصور کسانیکه راه شناخت را منحصر در شناخت از سافل )مخلوق( میدانند. فخر راضی در تفسیر کبیر ج13 ص59. امام صادق)ع( تنها راه شناخت توحید را از عالی )خدا( میداند.

-2 امام صادق )ع( به زراره میفرماید : اگر زمان غیبت کبرای حضرت قائم )عج( را ادراک کردی پیوسته از خدا درخواست کن خودش را به تو بشناساند، تا در پرتو آن رسول و حجت او را نیز بشناسی و در دین گمراه نشوی: یا زراره ان ادرکت ذلک الزمان فالزم هذا الدعاء: اللهم عرفنی نفسک فانک ان لم تعرفنی نفسک لم اعرف نبیک، اللهم عرفنی رسولک فانک ان لم تعرفنی رسولک لم اعرف حجتک، اللهم عرفنی حجتک فانک ان لم تعرفنی حجتک ضللت عن دینی اگر آن زمان )غیبت کبری( را درک کردی پس به خواندن این دعا التزام داشته باش: خدایا خودت را به من بشناسان، پس اگر خودت را به من نشناسانی من نبی و پیامبر تو را نمی شناسم ، خدایا رسول خود را به من بشناسان پس اگر او را به من نشناسانی من حجت تو را نمی شناسم. خدایا حجت خودت را به من بشناسان پس اگر حجت خودت را به من نشناسانی من از دینم گمراه میشوم. بحارالانوار ج52 ص146

-3 امام صادق)ع( از حضرت امام علی)ع( نقل میکند اعرفوا الله بالله و الرسول بالرساله و.. خدا را به خدا بشناسید و رسول را به رسالت. )اصول کافی ج1 ص85( این مضمون، به گونه ای دیگر در ادعیه نیز آمده بک عرفتک و انت دللتنی علیک تو را به وسیله خودت شناختم و تو من را به خودت راهنمایی کردی، )مفاتیح الجنان دعای ابوحمزه ثمالی از امام سجاد)ع(

۴- امام صادق(ع) در روایت مفصلی می‌فرماید: معرفت محبان واقعی اهل بیت(ع) به توحید، معرفت حقیقی و محکم است «انهم عرفوا التوحید حق معرفته و احکموا علم توحیده» آنان قبل از آنکه اسمای حسنای خدا را بشناسند، نخست خود او را می‌شناسند، زیرا آنان همواره خدا را شاهد و حاضر می‌بینند و معرفت عین شاهد مقدم بر معرفت اسم و وصف و فعل اوست. «ان معرفه عینالشاهد قبل صفته» (تحف‌العقول، ص326)
۵- امام صادق(ع) به زراره می‌فرماید: اگر زمان غیبت کبرای حضرت قائم را ادراک کردی پیوسته از خدا درخواست کن خودش را به تو بشناساند، تا در پرتو آن رسول و حجت او را نیز بشناسی و در دین گمراه نباشی یا زراره! ان ادرکت ذلکالزمان فالزم هذا الدعاء: اللهم عرفنی نفسک، فانک ان لم تعرفنی نفسک لم اعرف نبیک... (بحارالانوار، ج54، ص146) در این دعا معرفت خدا قبل از شناخت بسیاری از امور یاد شده است. به طوری‌که شناخت خدا باعث معرفت نبوت، رسالت و امامت می‌شود.
۶- از امام موسی‌بن جعفر(ع) نقل شده که انالله تبارک و تعالی... لیس بینه و بین خلقه حجاب غیرخلقه... بین خدای تبارک و تعالی و خلق او جز خلق او حجابی نیست. (توحید صدوق، ص179) در حجاب‌های مادی حجاب، محجوب و محجوب عنه از یکدیگر جدا هستند، ولی در حجاب بودن خلق، خود خلق حجاب خود است. همان‌طور که اضافه مقولی دارای مضاف و مضاف‌الیه است ولی در اضافه اشراقی مضاف عین مضاف‌الیه است، حجاب عادی بین محجوب و محجوب عنه است ولی حجاب معنوی عین محجوب است. یعنی ویژگی این حجاب یک‌طرفه بودن آن است. زیرا خدای سبحان که نور محض است حجاب‌بردار نیست. انسان است که خودبینی او حجاب اوست و دفع آن به نفی خودبینی و گذر از علم حصولی است. به قول حافظ در دیوان غزل 266 میان عاشق و معشوق هیچ حایلی نیست- تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز هر قدر سعه وجودی انسان بیشتر و توان دید معنوی او قوی‌تر باشد، بهره معرفت توحیدی او افزون‌تر است.هر چند هیچ‌کس نمی‌تواند به حق معرفت او دست یابد حتی معرفت ختم رسولان که از بیشترین شعاع هستی و قوی‌ترین روح الهی برخوردار است، همراه با اظهار عجز است که فرمودند: ما عرفناک حق معرفتک (بحارالانوار، ج69، ص23)
۷- در دعای عرفه امام حسین(ع) طبق نقل سید ابن طاووس(ره) جملات نغز و عمیقی است که به راستی مبین نزدیکترین راه معرفت توحیدی است، حضرت می‌فرماید: الهی ترددی فیالاثار یوجب بعدالمزار خدایا، سر در آثار (آفاق و انفس) موجب دوری از توست. مرا خدمتی فرما که به وصال شهود جمالت رساند. چگونه ممکن است چیزی که در وجود و هستی خویش محتاج توست، دلیل بر تو باشد؟ (چون دلالت آن به تبع وجودی است که تو به او داده‌ای) آیا برای غیر تو ظهوری است که تو آن را نداشته باشی و آن چیز موجب غیرظهور تو گردد؟! (کسی که ظاهر، باطن، اول و آخر هستی و وجود است، هرگز جا برای وجود غیر باقی نمی‌گذارد، چه رسد به این‌که غیرمظهر او باشد) کی غایب بوده‌ای تا محتاج دلیل باشی و کی دور بوده‌ای تا آثار (آفاق و انفس) کسی را به تو رساند؟! کورباد (یا کور است) چشمی که تو را همواره مراقب خود نمی‌بیند و در زبان باد (یا در زیان است) بنده‌ای که نصیبی از عشق و محبت تو نیافت.
خدایا، امر کردی برای شناخت تو به آثار رجوع کنم ولی، مرا به تجلیات انوار و مشاهده خود نایل گردان تا درون خویش را از نگاه به آثار مصون دارم و با همتی بلند، از اعتماد به آنها روی برتابم و به تواصل گردم، که تو بر هر چیزی توانایی. آری او داخل در هر چیزی است بدون امتزاج و خارج از آن است بدون بینونت «داخل فی‌الاشیاء علی غیر ممازجه، خارج منها علی غیر مباینه» (توحید صدوق، ص306)

نظام عالم در دست کیست ؟

نخستین گام در راه دیندارى و عبادت خدا، شناخت خداوند و اساس شناختش ، یگانه دانستن اوست .
پـس از اثـبـات وجـود خـدا، مـهـمـتـرین موضوع ها عبارتند از شناخت خدا و صفاتش، توحید و نیز تـنـزیـه و تـقـدیـس اش از هـرگـونـه شـرک . تـوحید زیربناى تعلیمات همه ادیان آسمانى، بـویـژه اسـلام اسـت و سـرچـشـمـه هـمـه صـفـات خـدا. هـیـچ یـک از صـفـات خـدا بدون توجه به اصـل تـوحـیـد درک شدنى نیست؛ زیرا یگانگى خداوند از نامحدود بودنش سرچشمه مى گیرد و وجود بى کران اوست که جامع کمالات است و از هر عیب و نقصى به دور. توحید و شرک همه چیز را در زنـدگـانـى مـادّى و مـعـنـوى انـسـان در تـاثـیـر خـویـش دارنـد، از عـقـایـد گـرفـتـه تـا اعمال از نیّات تا اخلاق و از فرد تا جامعه؛ از این رو، اسلام توحید را پایه اصلى خداشناسى و مـایـه زنـدگـانـى انـسـان و شـرک را گـنـاهـى نابخشودنى دانسته است .حضرت على (ع) مى فرمایند:
اِنَّ اَوَّلَ عِبادَةِ اللّهِ مَعْرِفَتُهُ وَ اَصْلُ مَعْرِفَتِهِ تَوْحیدُهُ (تحف العقول ابن شعبه حرّانى ص49). نخستین گام در راه دیندارى و عبادت خدا، شناخت خداوند و اساس شناختش، یگانه دانستن اوست. بـراى اثـبـات تـوحـیـد و یـگـانـگـى ذات اقـدس الهـى از چـنـد راه استدلال شده که ما در این جا به دو مورد از آنها اشاره مى کنیم .

نظام واحد
قـوانـیـنى که بر جهان حکومت میکند، چنان عمومى و کلّى است که با آزمایشى ناچیز در گوشه اى از جـهـان، مـى تـوان قـانـونـى عـمـومـى و کـلى بـه دسـت آورد. بـراى مـثـال، قـانون جاذبه بر کلّ جهان مادّه حکومت مى کند. در تمام جهان هستى ، آثار یگانگى و نظام واحد به چشم میخورد، پس آفریننده آن نیز واحد است در جـهـان آفـریـنـش از قـدرت و تـدبـیـر خداى دیگر، اثرى به چشم نمى خورد و پیوستگى تمام اجـزاى جـهـان، در هـمـه جـا مشهود است (وحدت نظام) و این وحدت نظام و پیام رسانان، حکایت از وحدت آفریننده دارد امام صادق(ع) در حدیثى، این دلیل را بیان مى فرمایند: چـون درمـى یـابیم که جهان آفرینش منظم است، کشتى بر روى دریا حرکت مى کند و شب و روز و خورشید و ماه پى در پى مى آیند، این درستى و تدبیر و هماهنگى امور، ما را به این حقیقت هدایت مى کند، که مدبّر جهان یکى است (التوحید شیخ صدوق ص244)

هماهنگى پیامبران
دلیـل دیـگـرى کـه دانشمندان براى یگانگى خداوند ذکر کرده اند، هماهنگى و وحدت پیام و هدف پـیـامـبـران الهـى است که دلالت مى کند بر این که همه آنها از سوى خدایى یگانه مبعوث شده اند. على (ع)، در نامه اى به امام حسن(ع) از این حقیقت سخن گفته: بدان اى فرزندم ! اگر براى پروردگار تو شریکى بود، بى گمان، پیامبرانى از سویش مـى آمـدنـد و آثـار قـدرت و سـلطـنـت او را مـى دیـدى و افعال و صفات او را مى شناختى، ولى او خدایى یگانه است؛ چنان که خود را وصف نموده و در فرمانروایى، کسى برابرش نیست (نهج البلاغه نامه31 ص918)چـنـانـچه جهان آفرینش دارای دو آفریدگار باشد، آثار هر دو، در تشریع و اعزام پیامبران و نیز در نـظـام خـلقت دیده میشود؛ در صورتیکه در جهان تشریع و تکوین، از خداى دیگر اثرى نـیـسـت؛ زیـرا هـیـچ پـیامبرى از سوى او نیامده (وحدت و هماهنگى پیام رسانان) و همچنین در جـهـان آفـریـنـش از قـدرت و تـدبـیـر خداى دیگر، اثرى به چشم نمى خورد و پیوستگى تمام اجـزاى جـهـان، در هـمـه جـا مشهود است (وحدت نظام) و این وحدت نظام و پیام رسانان، حکایت از وحدت آفریننده دارد.

ابطال فرضیّه چند خدایى
قرآن ، فرضیّه چند خدایى را چنین ردّ مى کند
مـَا اتَّخـَذَ اللّهُ مـِن وَلَدٍ وَ مـا کـانَ مـَعـَهُ مـِنْ إِلهٍ اِذًا لَذَهـَبَ کـُلُّ إِلهٍ بِما خَلَقَ وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلى بَعْضٍ سُبْحانَ اللّهِ عَمّا یَصِفُونَ ومنون23،91) خـدا کـسـى را بـه فـرزنـدى نگرفته و هرگز با او خدایى نبوده و گرنه هر خدایى با آنچه خـود آفـریـده سـر و کار داشت و برخى خدایان بر برخى دیگر برترى مى یافتند. خداوند از آنچه آنان وصف مى کنند، منزّه است. اگـر جـهان دارای چند آفریدگار باشد، رابطه این آفریدگاران با جهان، باید به یکى از چند صورت زیر باشد:
1 ـ هـر یـک از آنهـا صـاحـب اخـتـیار و فرمانرواى بخشى از جهان باشند و هر یک از این بخشها داراى نـظـامـى مـسـتـقـل از نظامِ بخش هاى دیگر. ولى میبینیم که سراسر جهان، یک نظام هست؛ نظامى یگانه و به هم پیوسته.
2 ـ از مـیـان ایـن آفـریدگاران، یکى برتر از دیگران و بر آن ها حاکم باشد و به کار آن ها وحدت و هماهنگى بخشد. در این صورت نیز تنها آفریدگار برتر، فرمانرواى کلّ جهان است و دیگران کارگزاران اویند. استوارى نظام آفرینش، فرضیّه وجود چند خدا در یک قلمرو را نفى مینماید و نیز یگانگى نظام عالم، فرضیّه وجود چند خدا با چند قلمرو را نفى میکند
3 ـ هـر یـک از ایـن خـدایـان به تنهایى بر سراسر جهان فرمان میرانند و در هر مورد به دلخواه خـود کـار میکـنـنـد. در این صورت کار به هرج و مرج مى کشد و قانون و نظامى باقى نمى ماند؛ لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلا اللَّهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اللَّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا یَصِفُونَ (انبیاء21،22) اگـر در آنهـا [در آسـمان و زمین] جز اللّه ، خدایان دیگرى مى بود، نظام آن ها بر هم مى خورد. پس پاک است خداى صاحب عرش از آنچه وصفش مى کنند (خـدا از دیـدگـاه قـرآن ، بـهـشـتـى ص122ـ123)

امام صادق (ع): اِتِّصالُ التَّدْبیرِ وَ تَمامُ الصُّنْعِ، کَما قالَ اللّهُ تَعالى : لَوْ کانَ فیهِما الِهَةٌ اِلا اللّهُ لَفَسَدَتا یگانگى تدبیر و کمال جهان هستى، دلیل یـگـانگى اوست؛ چنان که خداوند مى فرماید: (اگر در آسمان و زمین خدایانى جز اللّه مى بود، به یقین [زمین و آسمان ] تباه مى گشتند [و نظام جهان بر هم مى خورد] بحارالانوار ج3 ص229) پیوستگی اجزای جهان، استواری نظام آفرینش، وحدت عمل پیامبران فرضیه وجود چند خداوند را نفی نموده و حکایت از وحدت خالق جهان دارد .

شناخت صحیح جهان و انسان در گرو آشنایی با خدا و فرستادگان او

ما یک وقت غافلیم، زندگی را بر اساس همان جریان مادی پیگیری می کنیم. می گوئیم: شبی هست و روزی هست و ماده ای هست و طبیعت است و متطوّرانه حرکت می کنند. نمی دانیم که این نظام را کی می گرداند، کی مدبّر است، کار و روزی به دست کیست، حساب و کتاب ما به دست کیست، عمر ما به دست کیست ! یک زندگی غافلانه داریم؛ لذا حلال و حرام برای ما یکسان است، معصیت و اطاعت برای ما یکسان است، چون غافلیم از روز حساب !! یک دانش آموز یا یک دانشجو اگر از روز امتحان غافل باشد درس را درست نمی خواند! او بازی و درس برایش یکسان است، چون از روز امتحان غافل است. اگر ما خدا را بشناسیم، چون خدا دارای اسمای حسناست؛ و یکی از بهترین اسمای حسنای الهی همان حکیم بودن او، عادل بودن اوست؛ خدا را با حکمت و عدل بشناسیم، می دانیم این خدای حکیم که انسانها را آفرید و به انسانها روح مجرّد داد؛ فرمود: و نفخت فیه من روحی(1)، و انسان با مرگ نابود نمی شود، بلکه با مرگ، میلاد جدید او شروع می شود و زندگی اساسی بعد از مرگ است؛ مادامی هم که در دنیا به سر می برد، با همه اشیاء جهان در ارتباط است، ولی از بسیاری از چیزها خبر ندارد، جاهل است؛ نمی داند چه حلال است، چه حرام است، چه واجب است، چه مستحب است، چه بد است، چه خوب است؛ باید یک راهنما بفرستد. اگر کسی یک مسافری را چشم بسته به جائی آورد و این شخص هم مسافر است، و باید به یک سمتی برود، ولی یک راهنمائی برای او نفرستد؛ این کار بر خلاف حکمت است. خدا ما را به دنیا آورده؛ اینجا مقصد نیست، اینجا بین راه است. ما از اینجا سفرهای سنگینی در پیش داریم، نمی دانیم کجا می رویم؛ برزخ یعنی چه، قیامت یعنی چه، بهشت و جهنّم یعنی چه؛ چه جور از ما سئوال می کنند، چه جور اوّلین و آخرین یک جا جمع می شوند ! لذا یک کسی باید ما را راهنمائی کند. اگر ما خدا را درست بشناسیم، یقیناً می فهمیم این خدای حکیم عادل برای ما یک راهنما و راه بلد به عنوان پیامبر می فرستد.

ضرورت پذیرش وحی و نبوّت، بر پایه خدا شناسی صحیح

اگر خدا را درست نشناسیم، به وحی و نبوّت هم ایمان نمی آوریم. اگر خدا را شناختیم، آنگاه می فهمیم چنین خدائی یقیناً پیامبر دارد. وقتی پیامبر دارد ، به دین او ملتزم می شویم. از هر طبیبی مهربان تر خواهد بود؛ برای اینکه یک آدم عاقل وقتی می داند فلان شخص،طبیب حاذق است و به سود او سخن می گوید و رایگان معالجه می کند؛ یقیناً حرف او را گوش می دهد، مگر یک کسی دیوانه باشد ! یک انسان عاقل وقتی بداند مریض است و بداند فلان طبیب متخصص است و احدی مثل او نیست و رایگان معالجه می کند؛ یقیناً خود را به او می سپارد. مکرر در مکرر ذات أقدس له در قرآن کریم از زبان انبیاء فرمود: لا اسئلکم علیه اجراً (2). بیائید، ما رایگان شما را هدایت کنیم. لذا در سوره بقره فرمود: و من یرغب عن ملّه ا براهیم لا من سفه نفسه (3).اگر کسی از این روش ا عراض کند، سفیه است.

شناخت « امامت » در پرتو شناخت وحی و نبوّت

پس اگر کسی خدا را بشناسد، یقیناً پیغمبر را می شناسد. و اگر پیغمبر را که از طرف خدا آمده است، با عصمت شناخت، با حقیقت قرآن شناخت، می داند جای این پیغمبر کی باید بنشیند. هر کسی نمی تواند جای چنین پیامبری بنشیند ! اگر خوب پیامبر را شناخت، امام را هم می شناسد. اگر دیگری زمام جامعه را به دست افراد عادی می سپارد، برای این است که حقیقت وحی و نبوّت را نمی شناسد. اگر حقیقت وحی و نبوّت مشخص بشود، انسان کامل معصوم به نام پیامبر مشخص بشود، جانشین این معصوم یک معصوم دیگر است. آنگاه می داند یک انسان کامل معصوم دیگری به جای پیامبر می نشیند. منتها تفاوت در این است که پیامبر، وحی تشریعی داشت و او وحی تشریعی ندارد و مانند آن. لذا در این دعای نورانی، وجود مبارک امام صادق (ع)به زراره می فرماید: اللهم عرفنی نفسک کما تعرفنی......  بگو خدایا ! خودت را به من معرفی کن؛ من آنطوری که باید تو را بشناسم، بشناسم؛ تا از شناخت تو به شناخت پیغمبر پی ببرم. پیغمبرت را به من معرفی کن؛ تا وقتی من پیغمبر را شناختم، به امام شناسی برسم. و امام راستین را که ولی عصر (أرواحنا فداه) امام عصر ماست، به من معرفی کن؛ تا من امامم را بشناسم و از دینم گمراه نشوم.

دوری از بازیچه قرار دادن هویت انسانی در پرتو معرفت شناسی دینی

اگر کسی این حقیقت دعا را بفهمد و در متن جامعه پیاده کند؛ به این فکر است که توحیدش را تکمیل کند، خدا شناسی را، وحی و نبوّت شناسی را، هر گونه شبهاتی را که از غرب یا شرق به گوشش می رسد، بازگو کند؛ با اهل نقد و نظر در میان بگذارد، شبهات را برطرف کند وثابت کند که جوامع بشری را جز وحی چیز دیگر نمی تواند هدایت کند ! آنگاه می فهمد که انسان یک مسافر است، و با حقیقت خویش بازی نمی کند. اینکه در قرآن به ما فرمود: شما لهو و لعب نکنید، بازی نکنید؛ یعنی با حقیقتتان بازی نکنید. این گوهری که در دست دارید، با آن بازی نکنید؛ یک وقتی از دستتان می افتد و می شکند. این سنگ نیست، این چوب نیست ! دین همین است. می فرماید: با جانتان بازی نکنید و جانتان که شکست؛ دیگر کسی نیست آن را ترمیم بکند. آیت الله جوادی آملی (1) حجر29 و ص72 (2) انعام90، هود51 و شوری (3) بقره130

وجود آفات و امراض نشانه ای بر عدم وجود خداوند؟!

گاهی در برخی از زمانها آفاتی حادث مى‏شود و گروهى از جاهلان آنها را وسیله گردانیده‏اند براى انکار خلق، خالق، تدبیر، تقدیر و آنچه که مخالف‏ حکمت است و وقوع آنها را در این عالم دلیلی برعدم وجود خداوند و یا دلیلی بر دو خدایی بودن عالم می دانند.

آفات و بلاها
گروهى از جاهلان و ملحدان‏ آفت‏هائى را که در بعضى از زمان‏ها حادث مى‏شود مانند: وباء و طاعون و یرقان و انواع بیمارى‏ها و تگرگ و ملخ که زراعت و میوه‏ها را ضایع می کنند، دلیلی برعدم وجود خداوند گرفته اند. پس در جوابشان باید گفت : اگر خالق و مدبّرى در عالم نمى‏بود مى‏بایست که زیاده از این فتنه و فساد و آفات و حوادث در جهان پدید آید، مثل آن که آسمان بر زمین بیفتد یا زمین به آب فرو رود، یا آفتاب هرگز طالع نشود، و نهرها و چشمه‏ها خشک شوند به نوعى که یک قطره آب در آنها نباشد، و هوا راکد شود بگونه ای که بادی حرکت نکند تا همه اشیاء فاسد گردد، یا آب دریا بر زمین جارى گردد که عالم را غرق کند.

 و باز این آفت‏ها از طاعون و ملخ و امثال اینها که گاهى نازل می شود، چرا دایم و ممتدّ نمى‏گردد تا آنچه در عالم هست مستأصل گرداند، بلکه گاهى به هم مى‏رسد و زود برطرف مى‏شود؟ نمى‏بینید که عالم از این حوادث عظیم که موجب هلاک اهل عالم است محفوظ و مصون است و گاهى خداوند، آدمیان را براى تأدیب به آفات اندکی مى‏ترساند و باز به زودى از آنها زایل میگرداند تا وقوع آنها پندى و نصیحتى باشد براى ایشان و ازاله‏اش رحمتى و نعمتى باشد بر ایشان.

مفاسد عدم آفات
ملحدان مى‏گویند : اگر براى این عالم خالق رحیم و مهربانى باشد، چرا این امور ناخوش به وقوع می پیوندد؟
گویا گوینده این سخن گمان کرده است که مى‏باید عیش آدمى در دنیا از هر کدورتى خالص و صاف باشد و به هیچ الم و دردی مخلوط نباشد، و اگر چنین بود به میزانی شرّ و طغیان و فساد ایجاد میشد که گروهى که به ناز و نعمت مشغول بودند و در امنیت، توانگرى و رفاه به سر میبردند به مرتبه ای از طغیان و کفران مى‏رسیدند که گویا فراموش کرده‏اند که از جنس بشرند یا مربوب مدبّر قضا و قدرند، یا اینکه احتمال دارد ضررى به ایشان برسد یا مکروهى بر ایشان نازل گردد، و به‏خاطر ایشان نمى‏رسد که ضعیف را رحم کنند، یا فقیرى را دستگیرى نمایند، یا اگر مبتلائى را بینند بر او رقّت کنند، یا نسبت به بیچاره مهربانى اظهار نمایند، یا تعطّفى براى مکروهى به عمل آورند و چون مکروهى به آنها برسد و شدّت مصیبتى یا دردى آنها را فراگیرد پند پذیر مى‏گردند، و بسیارى از آنها را که جاهل و غافل بودند مى‏فهمند و از کثرت معاصى و فسادها که که مرتکب بودند تائب و منزجر مى‏گردند.
این گروه از انسانها که مانند کودکان دواهاى تلخ ناگوار را مذمّت مى‏نمایند و از اینکه کسی آنها را از طعام لذیذ که برای آنها ضرر دارد منع کند به خشم مى‏آیند و کسب آداب و علوم و صنعت‏ها را دشمن مى‏دارند، و دوست مى‏دارند که پیوسته احوال خود را به لهو و لعب و بطالت بگذرانند و هر طعام و شرابى که خواهند بخورند و بیاشامند و در نمى‏یابند، که به بطالت زندگی کردن چه ضررها به دین و دنیا مى‏رساند، و طعامها و نوشیدنی های لذیذ و مضر چه دردها در بدنهای ایشان ایجاد مى‏نماید، و نمى‏فهمند که در آشامیدن دواهاى تلخ منافع پسندیده ای وجود دارد و چه بسا درد هایی که راحتی در پی دارد، و چه بسا تلخى‏هایی که شیرینى‏ به دنبال دارد.

اشکال‏هایى بر تدبیر آفرینش و پاسخ آن‏ها
اگر کسى گوید که: چرا آدمیان را همه معصوم نیافریدند که قادر بر معاصى و بدى‏ها نباشند تا آن که محتاج به تنبیه به این آفات ودردها نباشند؟ جواب مى‏گوئیم که: اگر چنین بودند همه مستحقّ ثواب و حمد و ستایش نمى‏شدند. چون اعمال نیک را از روى اختیاراتشان انجام نداده اند.

و اگر گویند که: اگر خدا او را به نعیم و لذات بهشت رساند، اینکه او مستحق ثواب نباشد و او را بر حسنات ستایش نکنند چه ضرری به او می رساند؟ جواب گوئیم که: مردى را فرض کنید که بدن و عقلش صحیح باشد و به تنعّم و رفاه بنشیند و دیگرى اسباب عیش او را آماده کند بدون سعى و عمل و استحقاقى، آیا این امر را قبول مى‏کند و طبعش به این حالت خسیس راضى مى‏شود؟ اگر عقلش سلیم است البته به اندک نعمتى که به اندک سعى و حرکت بیابد راضى‏تر خواهد بود از آن که نعمت بسیار بدون سعى و استحقاق به دستش آید، هم چنین نعیم آخرت براى اهلش خوشایندتر است که برای آن تلاش کرده اند و به استحقاق یافته‏اند، پس نعمت در این باب بر آدمى مضاعف گردیده که او را قوت سعى در دنیا داده‏اند و راه تحصیل درجات آخرت به او نموده‏اند و ثواب جزیل بر عمل و سعى او مقرر فرموده‏اند. آفات اندک برای تأدیب انسانهاست چنانچه اگر آفتی وجود نداشت آن عده از متنعمین به لهو و لعب می پرداختند و از خیررسانی به دیگران غافل می شدند.
اگر گویند: کسی که اجباراً معصوم است با استحقاق فرد برای پاداش منافات دارد، ولی اگر ممکن باشد که بدون عصمت مردم را تکلیف نماید و به هر حال ایشان را به بهشت برد و هر کس بخواهد که نعیم اخروى با استحقاق بیابد، اطاعت کند و هر که نخواهد و به نعیم بى ‏سعى راضى باشد بدون عمل ثواب بیابد. در جواب میگوئیم که: اگر این راه بر مردم گشوده شود که با وجود گناه ثواب یابند و بیم عقاب نداشته باشند هر آینه در ارتکاب فواحش و معاصى اکثر خلق چنان افراط میکنند که فساد در زمین ایجاد میشود و یکدیگر را بکشند و ظلم و بیداد کنند و حکمت عدل حق تعالى باطل میگردد و تدبیر ازبین میرود و فساد این امر بی نهایت واضح است.
نتیجه برخی از ملحدان شبهه کرده اند که این آفات و بلاهای دنیوی به جهت عدم وجود خداست، که سخنشان را رد میکنیم از این جهت که اگر خدایی نبود آفات بسیار بیشتر از این می شد بطوری که نظام هستی دگرگون می شد و این آفات اندک برای تأدیب انسانهاست چنانچه اگر آفتی وجود نداشت آن عده از متنعمین به لهو و لعب می پرداختند و از خیر رسانی به دیگران غافل می شدند. برخی نیز می گویند: اگر خدا انسانها را معصوم می آفرید دیگر نیازی به این ابتلا و آفات نبود؛ در پاسخ می گوییم اینطور نیست چون عصمت اجباری موجب تحسین نیست.

ناتوانى انسان از وصف خداوند محدودیت انسان

استاد کامل آیت الله حسن زاده آملی درباره وجود ذنبی انسان می فرمود: آدمی هرچند که حد لایقف ندارد ولی به هر حال از محدودیت برخوردار است و در دایره احاطه وجودی و علمی خداوند قرار میگیرد. از این رو آدمی به جهاتی، بسیار محدود میباشد. اگر انسان با این وجود محدود خویش بخواهد درک و توصیفی از وجود بی نهایت الهی داشته باشد همواره درک و توصیفش آغشته به محدودیت است و این خود خطا و گناهی بزرگ است.

در آیات قرآنی آمده است که انسان با تعلیم همه اسمای الهی از سوی خداوند، قابلیت ربوبیت طولی و ولایت خلافتی از سوی خداوند بر ما سوی الله را یافته و لذا مسجود همه عالم وجود عالی و دانی شده است و فرشته و جن بر او به نیابت از کل کائنات، سجده برده اند تا تسخیر آدمی را بپذیرند. این وجود با این همه سعه وجودی و وسعت در برگیرندگی، با مشکل جدی محدودیت مواجه است و نمیتواند خداوند خویش را چنانکه هست بشناسد و درک کند و توصیف نماید. با این همه خداوند این اجازه را به انسان های کاملی داده است تا آن چه را از وجود حضرتش یافته و درک کرده اند، توصیف نمایند. این همان چیزی است که به عنوان توصیف مخلصان بیان شده : سبحانک عما یصفون الا عبادک المخلصون پاک و منزه است خداوند از هر توصیفی که درباره او میشود مگر آن چه را که بندگان مخلص شده، بدان خداوند را توصیف میکنند.

راه بی نهایت برای شناخت آن بی نهایت

با این همه، درک و توصیف کامل و مخلص شده نیز نمیتواند چنانکه باید خداوند را توصیف کند و میتوان گفت که این توصیف، کف وصف الهی است و تا حقیقت و سقف و سطح آن بی نهایت، نیز بی نهایت راه است. از این رو در دعاهای ماثور از امامان (ع) آمده که نمیتوانیم حق معرفت تو را ادا کنیم چنانکه نمیتوانیم حق تقوایت را بجا آوریم. در روایت آمده : یا موسی وجودک ذنب لایقاس به ذنب؛ وجود محدود تو (هویت و تشخیص وجود موسوی) گناهی است که با آن هیچ گناهی قابل قیاس نیست. بنابراین حتی حضرت موسی(ع) در مقام مظهریت کامل و بی نقص نیز نمیتواند خداوند را چنان درک و فهم و توصیف کند که خداوند در آن مقام است. بر این اساس هر توصیفی از هر بشری ولو از کمل و کاملین، نقص است و می بایست انسان از آن استغفار کند. بر این اساس انسان باید هم از وجود محدود خویش استغفار و توبه کند و هم از درک و فهمی که از خداوند داشته و بدان خداوند را وصف میکند .

گفتگو با خدا

همه ما پنهانی و در نهان با خداوند، دل گفته هایی داریم، کسی از آن خبر ندارد و خود میگوییم و خدا شنونده است. بخشی هایی از گفتگوهای «من و شما» با خداست؛

گفتم: خسته ‌ام. گفت: لا تقنطوا من رحمه الله (از رحمت خدا نا امید نشید (زمر53) گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای! گفت: فاذکرونی اذکرکم (منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره152) گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ گفت: و ما یدریک لعل الساعه تکون قریبا تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب63) گفتم: تو بزرگی و نزدیکی ات برای من کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟ گفت: و اتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله کارهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس109) گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده ‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره‌ کنی تمامه! گفت: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره216) گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟ گفت: ان الله بالناس لرئوف رحیم خدا نسبت به همه مردم مهربان ست (بقره143) گفتم: دلم گرفته. گفت: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا مردم به چی دلخوش کردن؟! باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند (یونس58)

گفتم: اصلا بی ‌خیال! توکلت علی الله. گفت: ان الله یحب المتوکلین (خدا آنهایی را که توکل می ‌کنند دوست دارد (آل عمران/159) گفتم: خیلی دوستت داریم! حواست را خوب جمع کن! یادت باشد که: گفت: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمان به و ان اصابته فتنه انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره ( بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت می‌ کنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا می ‌کنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان می شوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر می‌ کنند (حج/11)

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم. گفت: فانی قریب ( من که نزدیکم (بقره/186) گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌ شد به تو نزدیک بشوم. گفت: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفه و دون الجهر من القول بالغدو و الاصال (هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع و با صدای آهسته یاد کن (اعراف205) گفتم: این هم توفیق می‌خواهد! گفت: الا تحبون ان یغفرالله لکم (دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟( !نور22) گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی. گفت: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه (پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود90) گفتم: با این همه گناه... آخر چه کاری می ‌توانم بکنم؟ گفت: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبه عن عباده (مگر نمی‌ دانید خداست که توبه را از بنده‌هایش قبول می ‌کند؟(توبه104) گفتم: دیگر روی توبه ندارم. گفت: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب خدا عزیز و داناست، او آمرزنده گناه هست و پذیرنده توبه (غافر2-3)

گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟ گفت: ان الله یغفر الذنوب جمیعا (خدا همه گناه‌ها را می ‌بخشد (زمر/53) گفتم: یعنی اگر بازهم بیایم؟ بازهم مرا می ‌بخشی؟ گفت: و من یغفر الذنوب الا الله (به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/135) گفتم: نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم می ‌زند؛ ذوبم می‌ کند؛ عاشق می‌ شوم... ! توبه می ‌کنم گفت: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین (خدا، هم توبه ‌کننده‌ها و هم آنهایی را که پاک هستند، دوست دارد (بقره/222) ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک. گفت: الیس الله بکاف عبده (خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/36)

گفتم: در برابر این همه مهربانی ات چه کار می‌ توانم بکنم؟ گفت: یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکره و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمات الی النور و کان بالمومنین رحیما ای مومنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی است که خودش و فرشته‌هایش بر شما درود و رحمت می‌ فرستند تا شما را از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مومنین، مهربان است. (احزاب41-43) گفتم: هیچ کسی نمی ‌داند تو دلم چه می‌ گذرد؟ گفت: ان الله یحول بین المرء و قلبه (خدا حائل هست بین انسان و قلبش( !انفال/24) گفتم: غیر از تو کسی را ندارم. گفت : نحن اقرب الیه من حبل الورید (ما از رگ گردن به انسان نزدیک ‌تریم (ق/

توجه داشته باش در محضر خدایی...‏

قرآن آیات فراوانی در این باره دارد: بگو (ای پیامبر) که هر چه خواستید بکنید که اعمالتان را خدا و رسولش و مؤمنین (ائمه اطهار) می‌بینند‏ وَ قُلِ اعْمَلُواْ فَسَیَرَى اللّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ وَسَتُرَدُّونَ إِلَى عَالِمِ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ فَیُنَبِّئُکُم بِمَا کُنتُمْ تَعْمَلُونَ بگو [هر کارى مى‏خواهید] بکنید که به زودى خدا و پیامبر او و مؤمنان در کردار شما خواهند نگریست و به زودى به سوى داناى نهان و آشکار بازگردانیده مى‏شوید پس ما را به آنچه انجام مى‏دادید آگاه خواهد کرد ‏(توبه105). ای انسان، توجه داشته باش، در محضر خدایی؛ اگر خوبی کنی، اگر بدی کنی، اگر گناه باشد، در محضر خدایی؛ در محضر پیغمبری، در محضر حضرت زهرا و ائمه طاهرین (ع) هستی. ‏وقتی که می خواهیم کاری انجام بدهیم چیزی بگوییم، حتی وقتی که می‌خواهیم فکری بکنیم، اول به این آیه توجه کنیم؛ معنی آن را در نظر خود بیاوریم که می‌فرماید: فکر، گفتار و کردارت را خدا، پیغمبرش و ائمه طاهرین (ع) می‌دانند و می‌فهمند و همه افکار ما و همه اعمال ما در محضر مقدس آنان است. این یک توجه که باید داشته باشیم. این‌گونه تفکرها و توجه‌ها برای انسان نیروی کنترل کننده‌ای است. کم‌کم و به مرور زمان برای انسان ملکه تقوا می‌آورد. کم‌کم با حوصله و صبر و با مرور زمان برای انسان حالتی می‌آورد که به طور ناخودآگاه گناه نمی‌کند؛ از خدا و پیغمبرش حیا می‌کند.‏ مواظب باشید در روز قیامت به واسطه زمان و مکان، به‌واسطه در و دیوار، به واسطه گوشت و پوست و استخوان خود، به واسطه چشم و گوش و زبان خود، به‌واسطه هویت خود رسوا نشوید. ‏

آیات حرکت آفرین تجلیات جمالی و جلالی خداوند

خداوند دارای دو دسته صفات جلالی و جمالی است که از مجموعه آنها به کمال یاد می کنند تعبیر دینی آن همان الله است، زیرا الله نامی است که جمع کننده همه نام ها و اسمای الهی می باشد. الله چنان که قرآن می فرماید: الله نورالسموات و الارض (نور) بیانگر جلوه های ظاهری همان چیزی است که در آیات دیگری چون آیات توحید و از آن به هو یاد شده . از این رو خداوند در نسب شناسی و تبارشناسی خود می فرماید: قل هوالله احد، الله الصمد. بگو که همان «هو» که الله است یکتا و صمد و بی نیاز و پر و وجود است و هیچ جای خالی ندارد و اجوف و توخالی نیست.

تجلیات جلالی خداوند که ریشه در اسمای جلالی است به اشکال مختلف بیانگر عظمت و شکوه خداوندی است؛ چنان که تجلیات جمالی خداوند از خاستگاه اسمای جمالی است و بیانگر رحمانیت و رحیمت او و نمایشگر زیبایی ها مهربانی های اوست. انسان ها به عنوان مظهریت تام و کامل الله، در نقش خلافت ربوبی طولی قیام می کنند و خود مظهر جلال و جمال الهی هستند. با این همه چون همانند خداوند از اراده طولی و مشیت و اختیار و آزادی طولی برخوردارند، هر ازگاهی خود را گم می کنند و جایگاه و موقعیت خلافت الهی بودن را از یاد می برند و به سبب ظلوم و جهول بودن راهی دیگر می روند. این جاست که نیازمند تازیانه انذار هستند تا در راه صحیح قرار گیرند و از جمال الهی بیشتر بهره ببرند و به دایره جلال الهی گرفتار نشوند.

هستی شناسی، گامی برای خودشناسی

مسأله معرفت نفس به معنای خودشناسی، یکی از موضوعات و مسایل مورد علاقه انسان است. از این رو انسان به شناخت ابعاد گوناگون خود از جمله علم ابدان و علم النفس یا همان پزشکی و روان شناسی علاقه مند است؛ زیرا ابعادی از حقیقت وجودی خودش را به وی نشان می دهد؛ هرچند که این دانش ها، نگاه جامع نسبت به حقیقت وجود انسانی ایجاد نمی کند، ولی این مسایل در کنار مسایل و موضوعات دیگر کمک می کند تا شناخت بهتر و کامل تری از خود و انسان داشته باشد. هستی شناختی، بخشی از خودشناسی انسان تلقی می شود و انسان خردمند نیز از همه ابزارها و منابع شناختی بهره می برد تا به تبیین و توصیفی دقیق تر و کامل تر از خود بپردازد و براساس این تبیین و توصیف حقیقی و دقیق، توصیه هایی را ارایه دهد و براساس آن عمل کند.

خدا دیدنی است؟!

خداوند متعال اوصاف و صفاتی دارد که البته درک حقیقت آن ها از جانب بشر با قدرت محدود بر نمی آید ، ولی بهترین وسیله برای شناخت اسماء و صفات الهی خود بیان حضرت دوست در قرآن کریم است .همچنین روایات معصومین (ع) که ثقل قرآن و مفسران حقیقی آن هستند. ایمان به صفات الهی بخشی از توحید است که توحید صفاتی نامیده می شود و اعتقاد بدان همچون اعتقاد به وجود خود خداوند متعال واجب و لازم است و ضروری است که هر کس با استدلال های عقلی برای درک این مطلب بکوشد. چرا که از اصول دین است و تقلید در آن روا نمی باشد!
صفات خدا!
صفات خداوند متعال در خود قرآن کریم به طور مفصل آمده است و خداوند متعال با بیانی قابل درک برای عامه ی بشر خود را در قرآن معرفی نموده است. امّا باید دانست که فهم صحیح آیات الهی نیز نیازمند مفسری حقیقی است که ایشان کسی نیستند جز معصومین (ع) که به باطن قرآن دسترسی دارند. در بحث از صفات خداوند نیز فهم صحیح آیات و تفسیر دقیق معصومین (ع) از قرآن است که می تواند راه را روشن نماید و ما را به درک صحیحی از صفات الهی برساند.
نفی رویت خدا در مکتب اهل بیت (ع)
اوصیای پیامبر (ص) در نفی و ردّ رویت باری تعالی، به دو شیوه نفی کلی رویت و پاسخ به استدلال‌های غلط مکتب خلفا روشنگری فرموده‏اند که در اینجا از هر کدام یک نمونه نقل می‌گردد: امام صادق (ع) می‌فرماید: یک حبر (عالم اهل کتاب) به حضور امیر المومنین (ع) شرفیاب گردید و گفت: ای امیر المومنین! آیا پروردگارت را هنگامی که او را عبادت و اطاعت می‌کنی، دیده‏ای؟ آن حضرت فرمود: وای بر تو! پروردگاری را که ندیده باشم، اطاعت و عبادت نمی‌کنم. حبر گفت: چگونه او را دیده‏ای؟ حضرت فرمود: وای بر تو! چشم‏ها با مردمک چشم او را نمی‏بینند، لیکن قلب‏ها او را به حقایق ایمان دیده‏اند.
لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ؛ دیدگان او را درک نمی‌کنند، و او دیدگان را درک می‏کند. و لا یُحِیطُونَ بِهِ عِلْماً؛ مخلوق از درک او عاجز مى‏باشد. و لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ‏ءٌ؛ هیچ چیز مانند او نیست. امامان شیعه (ع) به هیچ وجه رویت خداوند یکتا با چشم سر را چه در دنیا و چه در قیامت نمی‌پذیرند. استدلالات فراوانی از سوی این بزرگواران در منابع روایی شیعه قابل مشاهده می‌باشد که نتیجه تمامی آن‌ها نفی این دیدگاه خواهد بود.

استدلال ابوقره!
امّا ابوقره ادامه می دهد و به استدلال های قرآنی می پردازد! او می گوید: خداوند متعال در قرآن می فرماید:
و لقد رآه نزلة اخری یعنی و یک بار دیگر هم او را مشاهده کرد. (نجم13) این آیه ی شریفه اشاره به شب معراج حضرت رسول (ص) دارد که در سوره ی نجم در این باره آمده . امام رضا(ع) در جواب ابوقره فرمودند: بعد از این آیه، آیه دیگری است که دلالت بر آنچه پیامبر(ص) دیده است، می کند. آنجا که خداوند متعال می فرماید: ما کذب الفواد ما رأی یعنی آنچه را که چشم محمد (ص) دیده بود دل پذیرفت و تکذیب نکرد. (نجم14)
سپس در ادامه خود قرآن کریم از آنچه که حضرت (ص) دیده بود و دل پذیرفته و تکذیب ننموده بود خبر می دهد:
و لقد رأی من آیات ربه الکبری یعنی آن حضرت آیات بزرگ پروردگارش را دید. ضربه ی آخر! سپس حضرت امام رضا(ع) ادامه می دهند: آیات خداوند غیر از خداوند است! و خداوند می فرماید: ولایحیطون به علماً؛ یعنی خلق را هیچ گونه به او احاطه و آگاهی نیست. (طه110) هر گاه روایات با قرآن مخالف باشند می گوییم آن ها دروغند و هم چنین آن روایات مخالف با اجماع مسلمین هستند که می گویند: هیچ کس به خداوند احاطه و آگاهی پیدا نمی کند و چشم ها او را در نمی یابند و هیچ چیز همانند او را نیست حال اگر چشم ها بتوانند خداوند را ببینند به او علم و احاطه ی علمی نیز پیدا خواهند کرد و او را خواهند شناخت!
توحید صفاتی خداوند!
بر این اساس از جمله صفاتی که با توجه به قرآن و تفسیر معصوم (ع) بدست می آید آن است که خداوند غیر دیدنی است! یعنی هیچ چشمی حتی چشم بهترین انسان ها و برترین آن ها یعنی حضرت محمد (ص) نمی توانند خداوند متعال را ببینند و او از این نظر کاملاً غیر دیدنی است! اعتقاد راسخ قلبی به این موضوع از جمله اعتقاد ما به توحید صفاتی را تشکیل می دهد که با سایر صفاتی که با توجه به قرآن و روایات معصومین (ع) از خداوند می شناسیم درکی از خداوند متعال بدست خواهیم آورد که مهم ترین بخش اعتقادات ما را در توحید الهی تشکیل خواهد داد.
نتیجه گیری: فهم صحیح قرآن تنها با تفسیر معصومین (ع) خواهد بود و بایستی بکوشیم اصول اعتقادی خویش را تنها از طریق مطمئن و خدشه ناپذیر قرآن و روایات صحیح معصومین (ع) کسب نماییم.
منابع و مآخذ 1- فضایل و سیره ی معصومین (ع 2- رساله ی حول الرویة- آیت ا... حسن زاده ی آملی 3- اصول کافی- کلینی (ره)- توحید الهی 4- المیزان تفسیر نجم 5- معراج پیامبر (ص) علیرضا زکی زاده4

تشبیه در خداشناسی نه تعطیل نه تشبیه

با عنایت به بطلان دو دیدگاه تعطیل و تشبیه، صحیح این است که بگوئیم «نه تعطیل نه تشبیه بلکه شناخت نسبی» چرا که انسان از مبدأ هستی شناسایی کامل و همه جانبه ندارد: اما از راه نشان ههای اختصاصی او که در آفریده ها و ساخته هایش مییابد، آگاهیهای نسبی یا ارزشی درباره او به دست میآورد. البته هیچیک از این آگاهیها، آگاهی تمام نمای او نیست. او همه جنبه های مثبت را که در این آگاهیها منعکس هستند دارد. اما از همه جنبه های منفی محدود کننده منزه و مبراست؛ به این ترتیب بهترین اسمها و صفتها نیز برقامتهای هستی بی انتهای او نارساست و بهترین اسم یا صفت را به شرطی میتوانیم برایش به کار بریم که آن را از جنبه های منفی، ناقص و محدود کننده اش پاک سازیم، در غیر این صورت تصویری غیر واقعی و حقیقی از او به ما خواهد داد: بنابراین خدا از هر اسم و صفتی برتر است، و بالاترین درجه معرفت نسبت به او این است که او را از هر معرفتی برتر بدانیم.

مفهوم «الله اکبر» در این راستا قابل فهم است که خدا از هر اسم، صفت یا انگاره دیگری که به ذهن انسان خطور کند بزر گتر است. و اینکه قرآن کریم در اسراء آیه 110 فرموده و لله الاسماء الحسنی فادعوه بها... بهترین نامها برای خداست، پس او را با این نامها بخوانید. به این جهت است که اسم یا صفتی که برای خدا بکار میبریم جنبه منفی نداشته و با «کمال مطلق» بودن «بینهایت» بودن خدا سازگار باشد. همچنین وقتی در دعا میخوانیم اللهم عرفنی نفسک به این دلیل است که عقل ما از هرگونه بیان اسمی، صفتی و ... برای خدا عاجز است و اگرخدا خودش را به ما معرفی نکند، گامهای بعدی را در مسیر سیر و قرب الی الله نمیتوانیم برداریم.

حاکمیّت خداوند دائمى و ذاتى و عمومى است، ولى غیر خدا، حاکمیّت و حکومتش محدود، موقّتى، قراردادى و غیر ذاتى است. بنى اسرائیل از حاکمیّت الهى چنین تصوّر نادرستى داشته و خدا را نسبت به اعمال حاکمیّت، دست بسته مى‏دانسته و مى‏گفتند: یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ (مائده64) در حالى که دست خداوند در آفرینش و خلقت و همچنین در وضع و جعل قوانین و تغییر و تحول آنها باز است. بَلْ یَداهُ مَبْسُوطَتانِ
خدا حقّ حاکمیتِ همیشگى و مطلقِ آسمان‏ها و زمین أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما لَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصِیرٍ (بقره107) آیا ندانستى که حکومت آسمان‏ها و زمین از آن خداست؟ و او حقّ دارد هر گونه تغییر و تبدیلى را به مقتضاى حکمت و حاکمیّت خود، در قوانین و احکام بوجود آورد و جز خدا براى شما هیچ یاور و سرپرستى نیست. آنان که درباره‏ى تغییر بعضى احکام و دستورات اعتراض و ایراد مى‏کنند، توجّه به حاکمیّت مطلق خداوند ندارند.
(خداوند مى‏تواند هرگاه اراده کند، در آفرینش ایجاد تغییر کند مثلًا آب را تلخ کند
لَوْ نَشاءُ جَعَلْناهُ أُجاجاً واقعه70 و یا درختان را خشک سازد لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْناهُ حُطاماً واقعه65. و بالاتر از همه، تمامى مردمان را نابود و گروه دیگرى را بیافریند إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ ابراهیم19)
چنان که به گروهى از بنى اسرائیل فرمود
کُونُوا قِرَدَةً خاسِئِینَ بقره65. یعنى شما به شکل بوزینگان در آیید و آنان از شکل انسانى به صورت بوزینگان در آمدند. این نوع تغییر و تحوّل را بنى اسرائیل در طول تاریخ زندگانى خویش بارها دیده است، خشک شدن دریا براى عبور آنان، اژدها شدن عصاى حضرت موسى ع، شکافته شدن سنگ‏ها و جارى شدن آب، چگونه است این همه را با چشم خود دیده‏اند، ولى اکنون با تغییر مختصرى در احکام و دستورات بهانه‏گیرى مى‏کنند؟ آوردن معجزه و اتمام حجّت، براى صدق دعوت پیامبر لازم است، ولى انجام دادن هر درخواستى، طبق هوس و میل هر فردى که از راه مى‏رسد، درست نیست
پیام‏های آیه:
1ـ حقّ حاکمیتِ همیشگى و مطلقِ آسمان‏ها و زمین، مخصوص خداوند است. لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ
2ـ تغییر قوانین، مخصوص خداوندى است که حاکمیّت آسمان‏ها و زمین را دارد. لذا شایبه‏ى هیچ هوس یا ترسى در این تغییرها نیست
. ما نَنْسَخْ، لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ
3ـ راضى کردن دیگران که بهانه‏گیر و لجوج هستند، براى شما ارزش نباشد، چون غیر از خداوند کسى شما را یاورى و سرپرستى نخواهد کرد.
ما لَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ

ما ؛ زندگی و خدا . پایان نیهیلیسم

هر کس در زندگی خود باید به سئوالات بسیار بسیار اساسی پاسخ دهد. انسان از زمانی که درک دقیقی از خود دارد پرسش های عمیقی تمام وجود او را در بر می گیرد. پرسش هایی که پاسخ به آنها نیاز هر فردی است و انسان بدون این پاسخ ها موجودی ضعیف و بی اراده است. انسان ها از همان ابتدایی که درک دقیقی از خود پیدا می‌کنند از خود، جهان هستی، فلسفه خلقت، خدا، ماورا و.. می پرسند و همین پرسش ها و پاسخ های آنهاست که مسیر زندگی انسان را تعریف می کند. انسان تا زمانی که نداند خود کیست از کجا و برای چه آمده است نمی تواند زندگی با معنایی داشته باشد و اتفاقا نقطه برجسته دین مبین اسلام در همینجاست که به هیچ‌کس اجازه نمی دهد که در این سئوالات اساسی از کسی تقلید کند بلکه هر فردی با توجه به ظرفیت های خود باید به دنبال کشف این گمشده ها برود و از همین جاست که حرکت به سوی کمال و رشد انسانی آغاز میشود.

اما به نظر می رسد که در جهان امروز ، عصر ارتباطات، عصر رسانه ها و هنر پاسخ های بسیار آمده ای برای این نوع پرسش های اساسی آماده شده است. پاسخ هایی که تنها نام پاسخ دارند و در کنه خود تنها با مغالطه و فریب سعی در پنهان سازی حقایق و روح پرسش گر انسان دارند. وقتی می پرسی ما از کجا آمده ایم؟ می گویند بپرس تو چگونه باید در این دنیا لذت ببری! وقتی می پرسی که عالم را که خلق کرد؟ می گویند مهم این است که تو مدت کمی برای زندگی داری و سعی کن تا حداکثر لذت را ببری! و دهها سئوال و به اصطلاح توجیهاتی که فلسفه امروز غرب برای آنها تراشیده است.

نکته جالب اینجاست که وقتی روح انسان دیگر به این مغالطه ها ارضا نمی شود و واقعا نیاز به یک قدرت ماورائی دارد به اصطلاح عرفانی شیطانی را به او معرفی می کنند و با یک شبه معنویت به دنبال پاسخگویی به این نیاز اساسی هستند. در واقع باید بگوییم که امروز فلسفه منقطع از وحی غرب به نوعی درصدد توجیه گری در برابر نیازهای اساسی انسان است. نیهیلیسم یا نیست انگاری در واقع تفکر حصولی منقطع از وحی است که در راستای نفی مابعد الطبیعه و متافیزیک قدسی بر می آید و لزوم وجود هدایت ها و انوار الهی را در پیشرفت بشر امری بیهوده تلقی‌می کند . فلسفه نیهیلیسم بسیار پیچیده تر و گسترده تر از پوچ انگاری و یاس است و در واقع پیامدهایی مانند احساس پوچی و یاس عواقب فردی و اجتماعی این نوع نگاه به زندگی است. فلسفه نیهیلیسم را می توان از زمان یونانیان و در تحریرات افلاطون و سقراط و حتی پیش از آن هراکلیتوس دید. البته در آن زمان نیهیلیسم به معنایی که اکنون در جوامع سکولاریستی پسا مدرن رایج است هنوز آن قدر از شارع الهی منحط و منحرف نشده بود اما به هرحال جرقه های اصلی این نوع تفکر در یونان باستان زده شده است .

پس از آن نیهیلیسم در قرون وسطا کم کم پیشرفت می کند تا اینکه در اوایل پیدایش رنسانس به وضوح بر وهم و خیال بودن دین و الهیات تاکید می کند و پس از آن به نفی مبانی اندیشه ای قرون وسطی که البته آمیخته ای از فلسفه یهودی -یونانی تحریف شده بود می پردازد و به تدریج به سوی فرهنگ ایجابی و استقرار ارزش ها پیش می رود .غالب نظام های سیاسی مانند لیبرالیسم نیز در همین راستا و برای حفظ و نشر همین فلسفه پدید آمدند.
نیهیلیسم با جداکردن انسان از فطرت پاک و الهی خویش درصدد است تا لذت جویی و من حیوانی انسان را بیدار کند . شاید بهترین عبارت برای تعریف فلسفه مدرنیته را همین جمله بیان کند که انسان عصر مدرن پیش از آنکه انسان خوبی باشد باید حیوان خوبی باشد! اما در دهه های اخیر نیهیلیسم که در صدد انکار همه چیز است به یک فرهنگ خود ویرانگر تبدیل شده است و حتی دیگر اعتقادی به نیهیلیسم هم ندارد! در چند دهه اخیر انسان غربی که با نگاهی اومانیستی اصالت را بر من خود بنیاد سوبژه ‌گذاشته است دیگر توانایی ادامه راه را ندارد . در واقع در سال های اخیر بشر غربی خسته و مغموم توانایی ادامه این راه را ندارد زیراکه این راه از ابتدا نیز راه درستی نبوده است.
در واقع فطرت خدا گرا و خدا آشنای انسان اگر قرن ها نیز در تلاطم و تکاپو برای لذت های دنیوی باشد سرانجام آن طور که عاقبت غرب نشان داده است در نیمه راه باز می‌ماند. امروز در غرب افراد دیگر از این شیوه زندگی خسته شده اند . برخی در چرخ ماشین های صنعتی و به صورت تکنوکراتی زندگی خود را تنها به عادت ادامه می دهند و برخی دیگر نیز با شعله ور کردن آتش هوای نفسانی، خشونت و غرق شدن در روابط جنسی سعی در فراموش کردن حقیقت ذاتی خود دارند .

این در حالی است که اگر انسان به همان سئوالات اساسی بر مبنای رویکرد دینی پاسخ دهد زندگی پر از شیرینی و سعادت را تجربه میکند. در دین اسلام انسان به عنوان خلیفه الله معرفی شده است که توانایی دخل و تصرف در همه چیز را دارد. انسان از نگاه اسلام موجودی است که با عبودیت می تواند به ربوبیت دست پیدا کند. از امام صادق(ع) نقل شده اَلعُبُودِیَّةُ جَوهَرٌ کُنهُهَا الرُّبُوبِیَّة؛ عبادت کردن جوهری است که ذات آن ربوبیّت است.یعنی اگر فردی به معنای واقعی کلمه مسلمان و مومن شود می‌تواند پروردگاری کند. از سوی دیگر دین مبین اسلام در ساحت معنویت بسیار لذت گراست . ملاقات پروردگار که همانا سعادت آدمی در آن است عین لذت است. قرآن کریم در سوره انشقاق یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحاً فملاقیه معنای زنگی انسان ملاقات پروردگار خالق تمام هستی است. این طرز نگاه کردن به زندگی بسیار به انسان امید می دهد و انسان را سراسر شوق و لذت می کند. از این روست که باید بار دیگر به رابطه با خدا در زندگی نظر دیگری داشته باشیم و این رابطه را با میزان اسلام ناب تنظیم کنیم.

احدیّت ذات حق، نه واحدیّت

ذات حق وجود بی‏حد و نهایت، و هستی مطلق است و (ماهیت) و حد و مرز نداشته و هیچ فقدانی در او راه ندارد. جدایی و مغایرت حق با اشیاء به این نحو نیست که حد و مرزی آنها را از هم جدا کند بلکه به ربوبیت و باشد که فرض تکرار در او ممکن نیست (زیرا بی‏حد و بی نهایت است و هر چه را مثل او و دوم او فرض کنیم یا خود اوست و یا چیزی هست که ثانی و دوم او نیست،) در این‌گونه موارد وحدت عددی نیست، یعنی این وحدت در مقابل‏ اثنینیت و کثرت نیست و معنی اینکه یکی است این نیست که دو تا نیست بلکه این‌است که دوم برای او فرض نمی‏شود.

سیر از زندگی؛ متکثر به ربوبیّت واحد‏ دیدگاه دینی (اصل دین و معنای زندگی)‏

ربوبیت فراگیر الهی: خداوند در آیات بسیاری با صفت رب اشاره کرده. در این‌باره می‌توان به بیش از 900 آیه اشاره نمود. در یکی از سوره‏های قرآن تاکید که انسان در بدو گرایش خود به امور معنوی با آن آشنا می‏شود همین ربوبیت است. این مطلب می‏تواند بیانگر همان جستار درونی انسان به سوی یک نیروی مدبر متعالی باشد، که غالب ادیان بدان تاکید دارند. مطلب دوم به لحاظ اهمیتی است که این صفت الهی به علت گستره بسیار زیاد آن نسبت به دیگر آموزه‏ها از آن برخوردار است. البته این گستره فراوان و در عین حال واحد، از جمله چیزهایی است که می‏تواند دنیای یک فرد معتقد را به کلی دگرگون و آن‌را با دنیای فرد غیر معتقد متمایز سازد.

1 توحید در الوهیت یعنی اینکه تنها در برابر او سر به خاک بگذاریم و در مقابل هیچ کس دیگری سر به خاک فرو نبریم. اله یعنی معبودِ واحد. توحید در الوهیت یعنی توحید در معبود، یعنی من جز خدای واحد، هیچ کس دیگری را نمی‌پرستم. شیطان لعین و رجیم این‌گونه بود. یعنی توحید در الوهیت را داشت، او گفت من نمی‌خواهم غیر تو را بپرستم. اجازه بده من تنها در برابر تو سر به خاک بگذارم. بنابراین او از این امتحان سربلند بیرون آمده بود.

حضرت ابراهیم (ع) پس از مواجهه با ستاره پرستان و ماه پرستان و خورشید پرستان و زوال خدایان ایشان و در رد بر الوهیت ستارگان و ماه و خورشید در 78و79 انعام قوم إنّی بریء ممّا تشرکون؛ إنّی وجّهتُ وجهی..؛ ای قوم من از آنچه شما بدان شرک می ورزید برائت می‏جویم؛ من روی خود را به سوی کسی کردم که آسمان‏ها و زمین را آفریده، من در ایمان خود خالصم و از مشرکان نیستم.‏ نکته بنیادین آنکه، حضرت ابراهیم (ع) در مقام کسی که به دنبال خدای خود می‏گردد، اولین خطابش با کلمه «رب» صورت می‏گیرد. گویی اولین قدم هر جستجوگری آن‌است که باید تدبیر کننده‏ای برای عالم هستی بیابد. تدبیر کننده‏ای که نباید مانند دیگر امور دنیوی زایل‌شدنی باشد. این آیات و بسیاری دیگر از آیات قرآن کاملا از نیاز درونی و فطری انسانها به تدبیر کننده عالم خبر می‏دهد، آنها اگر فطرت پاک خود را آلوده نسازند می‏توانند به این دریافت ابتدایی دست یابند که زندگی این عالم بدون تدبیرگر نیست.

‏2 توحید در ربوبیت یعنی قبول اینکه قانون، قانونِ خداوند است. من جز در برابر قانون خداوند، در مقابل قانون دیگری سر فرود نمی‌آورم. هر چه او گفته می‌پذیرم و اطاعت می‌کنم. شیطان اله واحد را پذیرفته یعنی توحید در الوهیت داشت اما قانون خداوند متعال را نپذیرفت. خدای متعال فرموده بود آدم را سجده کن، اما شیطان از این امر سرباز زد و قانونی را که خداوند فرموده بود، قبول نکرد. ابلیس ربّ واحد را نپذیرفته بود. اینکه جز در برابر خداوند سر به خاک نمی‌گذارد، این بسیار خوب است، اما این معیار توحید نیست. معیار توحید این است که فرمان خدا را گوش کند و پذیرا باشد. ما گاهی خدای نکرده، خدای نکرده گناه می‌کنیم. با فرمان خدا مخالفت می‌کنیم. اما قبول داریم این فرمان خداست و باید این فرمان را اجرا کرد و انکار نمی‌کنیم. اگر انکار کنیم مانند شیطان می‌شویم. شیطان خطاب به خداوند گفت: خدایا این فرمانی که تو دادی، فرمان درستی نبود. تو مرا از آتش خلق کردی و آدم را از خاک و آتش از خاک برتر است، حالا من چرا باید به این موجود پایین‌تر از خودم سجده کنم؟

این توحید یک توحید ناقص است. مشکلش هم این است که اگر شما این توحید را نپذیری تمام توحیدهای گذشته را هم خراب می‌کند. آن توحید الوهیتی را هم که کسب کرده بودی، بر باد می‌دهد. ابلیس 6 هزار سال سجده کرده، اما قیمت ندارد. چون فرمان خدا را نپذیرفت. اگر فقط یک دقیقه به فرمان خداوند متعال گوش فرا میداد و بر آدم ع سجده می‌کرد، در آنصورت همه چیزش قبول می‌شد. ما هم اگر خداوند متعال را به عنوان اله و معبود واحد قبول داشته باشیم، ولی قانونی از قوانین خداوند را انکار کنیم، هیچ عملی از اعمالمان مورد قبول واقع نمی‌شود،

در آیه 102 انعام، خداوند متعال به وحدانیت رب و خالق هستی اشاره می‌کند و سپس او را شایسته پرستش می‌داند. گویی عبادت و پرستش تنها برای کسی شایسته است که ربوبیت محض از آن او باشد ذلکمُ اللهُ ربُّکم لا اله الا هو خالقُ کلِّ شیء فَاعبُدُوه و هو علی کلِّ شیءٍ وکیلٌ اوست خداوند تدبیرگر شما که هیچ معبودی جز او نیست او آفریدگار همه موجودات است پس او را پرستش کنید که او بر همه چیز جهان هستی، نگهبان است. در آیه‌ای دیگر ضمن تاکید بر ربوبیت مطلق الهی، گذر از ایمان به رب واحد، ضلالت و گمراهی قلمداد می‌شود فذلکمُ اللهُ ربُّکُم الحَقُّ فماذا بعدَ الحقِّ الّا الضّلالُ اوست رب و تدبیر کننده شما که بر حق است. پس چه چیزی بعد از حق جز ضلالت است. (یونس32)

معانی متکبر، جبار، منان، قهار، شهید، وهاب، خیرالماکرین در مورد خداوند به چه معناست؟

هُوَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْمَلِک الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُوْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکبِّرُ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یُشْرِکونَ (حشر23) او خدایى است که معبودى جز او نیست، حاکم و مالک اصلى او است، از هر عیب منزه است، به کسى ستم نمى‏کند، به مومنان امنیت مى‏بخشد، و مراقب همه چیز است، او قدرتمندى است شکست ناپذیر که با اراده نافذ خود هر امرى را اصلاح مى‏کند، او شایسته بزرگى است. خداوند منزه است از آنچه شریک براى او قرار مى‏دهند.

متکبر : از ماده تکبر به دو معنى آمده : یکى ممدوح که در مورد خداوند بکار مى‏رود، و آن دارا بودن بزرگى و کارهاى نیک و صفات پسندیده فراوان است، و دیگرى نکوهیده و مذموم که در مورد غیر خدا به کار مى‏رود و آن این است که افراد کوچک و کم مقدار ادعاى بزرگى کنند، و صفاتى را که ندارند به خود نسبت دهند، و از آنجا که عظمت و بزرگى تنها شایسته مقام خدا است، انسان مۆمن باید در برابر مۆمنان و همنوعان خود متواضع باشد، نه متکبر و تنها یک مورد آن در باره خداوند قادر متعال (آیه مورد بحث) مى‏باشد (تفسیر نمونه ج‏23 ص554)
ْجَبَّارُ : این واژه که از ماده جبر گرفته شده، گاه به معنى قهر و غلبه و نفوذ اراده مى‏آید، بیانگر یکى از صفات بزرگ او است که با نفوذ اراده و کمال قدرت به اصلاح هر فسادى مى‏پردازد، و هر گاه در مورد غیر او به کار رود معنى مذمت را دارد، و به گفته راغب به کسى گفته مى‏شود که مى‏خواهد نقصان و کمبود خود را با ادعاى مقاماتى که شایسته آن نیست جبران کند، این واژه در قرآن مجید در ده مورد به کار رفته که نه مورد آن در باره افراد ظالم و گردنکش و مفسد است، و تنها یک مورد آن در باره خداوند قادر متعال (آیه مورد بحث) مى‏باشد. (تفسیر نمونه ج‏23 ص554)
منان : از ماده من به معنى وزنه مخصوصى است که با آن وزن مى‏کنند، سپس به هر نعمت سنگین و گرانقدرى اطلاق شده، منت بر دو گونه است اگر جنبه عملى داشته باشد (به معنى بخشش نعمت گرانقدر) ممدوح است، و منت‏هاى الهى از این قبیل است، ولى اگر جنبه لفظى داشته باشد مانند منت بسیارى از انسان ها عملى است زشت و ناپسند. منان صیغه مبالغه و به معنای بسیار نعمت بخش و نعمت دهنده است (تفسیر نمونه، ج‏5، ص:176)
خیر الماکرین : مکر در لغت عرب با آنچه در فارسى امروز از آن مى‏فهمیم تفاوت بسیار دارد در فارسى امروز مکر به نقشه‏هاى شیطانى و زیان بخش گفته مى‏شود، در حالى که در لغت عرب هر نوع چاره‏اندیشى را مکر مى‏گویند که گاهى خوب و گاهى زیان‏آور است. در کتاب مفردات راغب مکر این است که کسى را از منظورش باز دارند (اعم از اینکه منظورش خوب باشد یا بد) در قرآن مجید نیز گاهى ماکر با کلمه خیر ذکر شده مانند: وَ اللَّهُ خَیْرُ الْماکرِینَ (خداوند بهترین چاره‏جویان است) و گاهى مکر با کلمه سیئ آمده‏ است وَ لا یَحِیقُ الْمَکرُ السَّیِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ (نقشه و اندیشه بد جز به صاحبش احاطه نخواهد کرد) .
بنابراین منظور از آیه مورد بحث و آیات متعدد دیگرى که مکر را به خدا نسبت مى‏دهد این است که دشمنان مسیح با طرحهاى شیطانى خود مى‏خواستند جلو این دعوت الهى را بگیرند اما خداوند براى حفظ جان پیامبر خود و پیشرفت آیینش تدبیر کرد و نقشه‏هاى آنها نقش بر آب شد و همچنین در موارد دیگر.(تفسیر نمونه ج‏2 ص567 )
قهار : قهر و غلبه گرچه یک معنى را مى‏رسانند ولى از نظر ریشه لغوى با هم تفاوت دارند، قهر و قاهریت به آن نوع غلبه و پیروزى گفته مى‏شود که طرف هیچ گونه مقاومتى نتواند از خود نشان دهد. ولى در کلمه غلبه این مفهوم وجود ندارد و ممکن است بعد از مقاومتهایى برطرف، پیروز گردد، به تعبیر دیگر شخص قاهر به کسى مى‏گویند که برطرف مقابل آن چنان تسلط و برترى داشته باشد که مجال مقاومت به او ندهد، درست مانند ظرف آبى که بر شعله کوچک آتشى ریخته شود که در دم آن را خاموش کند. بعضى از مفسران معتقدند که قاهریت معمولا در جایى به کار برده مى‏شود که طرف مقابل موجود عاقلى باشد ولى غلبه اعم است و پیروزی هاى بر موجودات غیر عاقل را نیز شامل مى‏شود. (تفسیر نمونه، ج‏5، ص: 176)
شهید در لغت، صفت مشبه به معنای حاضر و گواه و شاهد است و هر چند به گفته برخی بزرگان در قرآن به معنای مقتول درجبهه و میدان جنگ به کار نرفته ولی در احادیث در این معنا به کار رفته . در بیان علت این نامگذاری گفته شده که چون فرشتگان بر بالین و در کنار او حاضر می شوند شهید یعنی مشهود نامیده شده است . برخی گفته علت این است که خداوند و فرشتگان در بهشت شاهد و گواه او می باشند . و برخی گفته اند علت آن است که او نمرده بلکه شاهد و حاضر است . شهید از اسمای الهی است و معنایش آن است که چیزی از او پنهان و غایب نمی باشد. (مجمع البحرین ، ماده شهد) . وهاب صیغه مبالغه به معنای بسیار بخشنده و عطا کننده است .

مفهوم شناسی وجه الله

وجه به معنای روی و چهره و صورت است. وجه آن بخش از هر چیز است که در برابر قرار می گیرد و انسان را متوجه خود می سازد. از آن جایی که چهره، بیانگر خصوصیات درون و باطن هر چیزی است و بازتاب هر امری که در درون اتفاق می افتد، در چهره به سرعت و وضوح قابل مشاهده است، وجه به معنای رضا و خشنودی به کار رفته . وجه در معانی چندی چون، ذات، خشنودی و رضا و نیز جهت ما کاربرد دارد. (مفردات الفاظ قرآن کریم، راغب اصفهانی، ص855)
باتوجه به کاربردهای قرآنی وجه، در آیات قرآن در معانی چندی چون ذات واجب الوجود، اسمای حسنای الهی، صفات علیای خداوندی، پیامبران، خلفای الهی و نیز اعمال متعلق به آن (المیزان ج16، ص90، 93 و 94) که به وسیله آنها مردم به سوی خداوند متوجه می شوند، به کار رفته است.

دل، جام جهان نمای الهی

از آن جایی که انسان تنها آفریده ای است که تمام اسماء و صفات الهی را به تعلیم و جعل الهی در ذات خود سرشته دارد، انسان می تواند وجه الله و نماد ذات الهی شود؛ زیرا نه تنها خلاصه هستی و آفریده های الهی است، بلکه فراتر از همه هستی چیزی را دارا می باشد که دیگر آفریده ها آن را ندارند. از این رو خداوند انسان را شایسته خلافت از خود دانسته تا در مقام مظهریت از ربوبیت، دیگر آفریده های هستی را به کمال شایسته و بایسته خودشان برساند. انسان از این ظرفیت برخوردار است تا مظهر تام و کاملی از خداوند باشد، اما این بدان معنا نیست که همه انسان ها در این مقام درمی آیند و مظهریت را فعلیت کامل و تمام می بخشند؛ زیرا بسیاری از انسان ها با افکار و اعمال خود، از انسانیت بیرون می روند و از مقام نماد و آینه تجلیات الهی بودن خارج می شوند و تنها شماری از انسان ها در مسیر خدایی و متاله شدن گام برمی دارند و صفات و اسمای سرشته در ذات خویش را فعلیت و ظهور و بروز می دهند و تنها در این میان شماری بسیار اندک هستند که همه اسما و صفات الهی را به تمام و کمال فعلیت می بخشند و به عنوان انسان کامل، مظهر تمام و کمال خداوند می شوند و در مقام متاله، مظهر ربوبیت الهی می گردند و به نام ربانی از سوی خداوند شناخته و معرفی می شوند.

مقام مظهریت در ربوبیت، همان مقام وجه الله بودن است که انسان کامل آن را دارا می شود و خلیفه خداوند بر هستی و کائنات می گردد. از آن جایی که انسان موجودی ترکیبی از جسم و جان است، مهم ترین جزء بشر که می تواند به عنوان وجه انسان شناخته و معرفی شود، چهره ظاهری و سیما و صورت او نیست، بلکه این نیز خود نقش بسیاری در جلوه گیری از باطن انسان دارد، ولی وجه واقعی و چهره حقیقی انسان را می بایست در دل آدمی جست وجو کرد. از این رو، دل آدمی، جلوه گاه حقیقت الهی است.

خداوند در حدیث قدسی در بیان مقام و منزلت قلب آدمی از زبان پیامبرش می فرماید: لم یسعنی سمائی ولا ا رضی و لکن یسعنی قلب عبدی المؤمن؛ آسمان و زمین وسعت وجود مرا ندارد، ولی قلب بنده مؤمن من، جایگاه من است (بحارالانوار ج55 ص3) بنابراین، آنچه می تواند بی نهایت را منزل باشد، دل و قلب بی نهایت انسان مؤمن است؛ زیرا این قلب به صفات و اسمای الهی سرشته شده و متاله گشته است و می تواند بی نهایت را در بی نهایت جلوه گری کند.
قلب و دلی که به عشق الهی روشن می شود، چنان وسعت و بی کرانگی می یابد که می تواند بی کران را نماد شود و محلی برای تجلیات اسما و صفات الهی شود. این درحالی است که همه موجودات هر قدر عظیم و بزرگ جلوه کنند، قادر نیستند محل تجلیات الهی شوند. خداوند به صراحت به بیان ناتوانی دیگر آفریده ها در برابر مقام دل و قلب آدمی می پردازد و آنها را شایسته تجلی گاه خود نمی داند. این معنا را خداوند به عنوان عرضه امانت مطرح می کند. امانت الهی چیزی جز ولایت خداوندی نیست که از طریق آن می توان بر کائنات و هستی خلافت کرد.

این انسان و قلب اوست که می تواند چنین بار سنگینی را برتابد و جلوه گاه حق شود و آینه جهان نما و بلکه آینه تمام نمای حق تعالی شود انا عرضنا الأمانه علی السماوات و الأرض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا؛ ما امانت را بر آسمان و زمین و کوه ها عرضه داشتیم و آنان از حمل آن ناتوان شدند و سرباز زدند و انسان آن را حمل کرد؛ زیرا انسان ظلوم و جهول است. (احزاب27)
بنابراین، هستی نتوانست به عنوان آینه حق نما عمل کند و این انسان بود که آن را برتابید و بار امانت بر دوش کشید. خداوند همچنین در آیاتی دیگر به این ناتوانی دیگران از جمله کوه اشاره می کند و می فرماید که کوه ها با همه عظمت خویش ناتوان از یک تجلی خداوندی در خود هستند و متلاشی می شوند و این انسان است که توانایی آن را دارد که تجلیات الهی را در مقام متاله و فنای مطلق (صعق) برتابد:
و لما جآء موسی لمیقاتنا و کلمه ربه قال رب أرنی أنظر الیک قال لن ترانی و لکن انظر الی الجبل فان استقر مکانه فسوف ترانی فلما تجلی ربه للجبل جعله دکا و خر موسی صعقا فلما أفاق قال سبحانک تبت الیک و أنا أول المؤمنین؛ و چون قوم، دیدن خدا را درخواست کردند، موسی با هفتاد نفر از بزرگان قومش که انتخاب شده بودند، در زمان معین به وعده گاه ما آمد و خدا با وی سخن گفت. موسی [با درخواست جاهلانه قوم خود] عرض کرد: خدایا! خود را به من بنما تا [بی مانع] جمال تو را ببینم. خدا در پاسخ او فرمود: تا ابد مرا نخواهی دید، ولی در کوه بنگر.

اگر کوه طور بر جای خود برقرار تواند ماند، تو نیز مرا خواهی دید؛ پس آنگاه که خدا بر کوه تابش کرد، کوه را متلاشی ساخت و موسی بی هوش افتاد. وقتی به هوش آمد، عرض کرد: خدایا! تو منزه و برتری (از رؤیت و چنین اندیشه)؛ به درگاه تو توبه کردم. من (از قوم خود) اول کسی هستم که (به تو و پاکی ذات تو از هر آلایش جسمانی) ایمان دارم. (اعراف143). دل و قلب انسانی، همان نفس رحمانی است که در کالبد آدمی دمیده شده است؛ بنابراین، از جنس ماده نیست، بلکه از ذات الهی است؛ از این رو می تواند تجلیات الهی را برتابد؛ اما اینکه حضرت موسی(ع) صعق یافت و بی هوش شد، از آن روست که در کمال تاله هنوز به مقامی نرسیده بود که بی فنا در این دنیا بتواند آینه و جلوه گاه تمام حق باشد لذا برای رؤیت نیاز بود تا از کالبد بیرون رود؛ اما اگر در همان زمان که خواهان تجلی و رؤیت کامل بود، به کمال رسیده بود، نیازی به صعق نبود. برای رسیدن به کمال انسان باید آینه دل را از هرگونه زنگار پاک کند و اجازه دهد تا تجلیات به آسانی در آن ظهور و بروز کند.

از جام جهان نما تا جام جهان بین دل که منزلگاه تجلیات خداوندی است، هرچه سعه صدر و شرح صدر یابد، امکان بهتر و کامل تری برای این تجلیات می شود. بنابراین، انسان لازم است تلاش و سعی کند تا دل و قلب وی به کمال برسد و همه اسما و صفات الهی را ظهور دهد. در گام های نخست، دل تجلی گاه صفات ظاهری و صفات فعل می باشد، هرچه این قلب رشد کند، وسعت و گسترش می یابد و قابلیت بروز و ظهور صفات و اسمای الهی بیشتر و کامل تری را می یابد. نهایت سیر آفاقی دل انسانی آن خواهد بود که قلب جام جهان نما شود و آینه تجلیات حق شود که در هستی بروز و ظهور یافته است.اما نهایت سیر آفاقی و انفسی بشر آن است که دل انسان نه تنها جام نما باشد بلکه جام جهان بین گردد. در مقام نخست، اراده انسانی کمتر نقش دارد و نمی تواند مظهریت ربوبیت داشته باشد، ولی در مقام جام جهان بین، اراده انسان نیز دخالت پیدا می کند و این گونه است که دل، ربانی شده و مظهر ربوبیت خداوند می شود.

از آن جایی که در مقام جام جهان نما، دل، هستی نماست، همه هستی و جهان آفرینش که خود به یک معنا وجه الله است (بقره115) در آن به نمایش گذاشته می شود و چیزی از آفاق و انفس از او نهان نخواهد بود و ملک تا ملکوت تا لاهوت الهی را به نمایش می گذارد؛ اما وقتی دل در مقام جام جهان بین قرار گرفت، همانند انسان های کامل و متاله می شود، که در مقام اذن در کائنات تصرف ربوبی می کند.
در آیات قرآنی، انسان های کامل از پیامبران و اولیای الهی، به عنوان وجه الله معرفی شده اند (قصص88) زیرا امام رضا(ع) ذیل آیه می فرماید که مراد از وجه الله، پیامبران خدا و حجت های اویند. (توحید، صدوق، ص117، باب8، حدیث12؛ بحارالانوار، ج4، ص3) این وجه الله، به سبب تمامیت و کمال می تواند در کائنات تصرف کند و در مقام مظهر ربوبیت، خلافت الهی را به عهده گیرد. این همان قلبی است که از آن به جام جهان بین تعبیر می شود که به اراده، قدرت دیدن و رویت و تصرف را دارا می باشد.

مراتب وجه الله

بنابراین، وجه الله بودن، دارای مراتب است. این مراتب به سبب شدت و ضعفی است که در جلوه گری از حق برای دل و انسان می باشد. هرچه انسان در کمالات رشد کند و اسما و صفات بیشتر یا کامل تری را به نمایش گذارد، تجلیات الهی در دل او نیز کامل تر و بیشتر خواهد بود و به همان میزان نیز تأثیر او در کائنات شدت می یابد. بر این اساس، تفاوت های فاحشی در وجه بودن انسان های اصحاب صفه (انعام25)، یا متقی (لیل17 تا20)، با انسان های انفاق کننده(همان)، یا صابران (رعد22 و24)، یا ابرار و اهل بیت (سوره انسان) خواهد بود؛ زیرا همه اینها خواهان آن هستند که تجلی وجه الله باشند و ذات الهی و اسما و صفات او را در آینه دل خویش به نمایش گذارند. طالبان وجه الله بودن، و وجه الله شدن، تفاوت های جوهری به حسب میزان صفای آینه قلب و دل خود دارند. هرچه خلوص بیشتر باشد، نمایش وجه الله بودن، افزایش بیشتری می یابد تا جایی که جام دل ایشان نه تنها جهان نما و هستی نما، بلکه جهان بین خواهد بود که به اراده می بیند و تصرف می کند.

وجه الله، تنها حقیقت باقی

از آیات قرآنی برمی آید که تنها حقیقت باقی و برقرار در هستی و نظام آفرینش، وجه الله است. (قصص88 الرحمن27) بقا و جاودانگی وجه الله از آن روست که متصل به الوهیت و یکتایی اوست. در حقیقت، چیزی در هستی جز تجلیات الهی نیست؛ بر این اساس هر چیزی که غیر آن تجلیات باشد، جز توهم هستی نیست و همان باطلی است که هیچ می باشد. بنابراین انسانها باید توجه خویش را به وجه الله یعنی تجلیات ذات در همه اشکال هستی داشته باشند و از ظاهر هر تجلی به باطن آن که ذات خداوندی است برسند.پرستش می بایست تنها ناظر به وجه الله باشد. در هستی چیزی جز تجلیات خداوندی نیست که از آن به وجه الله تعبیر می شود. از آن جایی که چیزی جز وجه الله در هستی بروز و ظهور ندارد، بنابراین حاکمیت مطلق از آن خداوند است و انسان می بایست آینه دل خویش را به این سمت بگیرد و او را پرستش کند هر چیز دیگر جز توهم هستی نیست؛ از این رو خداوند هر چیزی غیر از تجلیات وجه الله را هالک و نیست می داند، نه اینکه بعداً هلاک و نیست می شود؛ بلکه حالا نیز چیزی نیست تا بعداً نیست شود.

این بدان معنا خواهد بود که همه هستی، وجه الله و باقی و برقرار است و چیزی هلاک نخواهد شد. این سخن به معنای بقای همه هستی به عنوان وجه الله خواهد بود با این تفاوت که هرچه انسان در بروز و ظهور وجه الله از طریق خدایی شدن بکوشد، ابعاد بقایی و تأثیر وی بیشتر خواهد بود و نقش کامل تری را به عهده خواهد گرفت.
همین جاودانگی و بقای وجه الله، دلیل نهی خداوند از هرگونه شرک است (همان) زیرا شرک چیزی جز توهم وجود برای باطل نیست؛ و وقتی باطلی نیست، در حقیقت تنها توهم شرک است و انسان چیزی را تصور و توهم می کند که نیست می باشد و تنها بی خردان هستند که نیست را هست پنداشته و حتی بدان گرایش یافته و به پرستش هیچ می پردازند. وقتی دل را به سمت وجه الله قرار دهیم، دل، وجه الله می شود و وقتی وجه الله شد، دل جهان نما و هستی نما می شود و این قابلیت را می یابد در زمان کمال مطلق شدن، جهان بین شود و دل در مقام خدایی و متاله بودن، مظهر ربوبیت الهی شود و در جهان به اذن الهی یعنی همان متاله بودن، تصرف کند.

از این رو این اذن یک اذن تکوینی است نه تشریعی و مانند آن؛ زیرا انسانی که وجه الله است و متاله شده، در مقام خلافت الهی است و تصرف او عین تصرف خداوند خواهد بود. این همان معنای فنای واقعی انسان کاملی است که وجه الله می باشد. انسان برای رسیدن به این مقامات می بایست اهل درد شود و بیماری خود را بشناسد و بخواهد تا این نقص و بیماری را درمان کند. وقتی انسان خود را کامل می داند و نقص و بیماری در خود نمی یابد، دیگر در جست وجوی حق و حقیقت نمی رود و آینه دل را تجلی گاه خدا نمی کند. این همان دل مختوم و مهر شده است که امیدی برای درمان و جام جهان نما و جام جهان بین شدن آن نیست.

وحدت قلیل، اَحَد کثیر

در نهج البلاغه مکرر در این باره بحث شده است که وحدت ذات حق وحدت‏ عددی نیست و او با یکی بودن عددی توصیف نمی‏شود و تحت عدد در آمدن ذات‏ حق ملازم است با محدودیت او . الاحد لا بتاویل عدد (خ150 ) او یک است ولی نه یک عددی. لا یشمل بحد و لا یحسب بعد؛ هیچ حد و اندازه‏ای او را در بر نمی‏گیرد و با شمارش به حساب نمی‏آید. (خ184). من اشار الیه فقد حده و من حده فقد عده؛ هر کس به‌دو اشاره کند او را محدود ساخته است و هر کس او را محدود سازد او را تحت شمارش‏ درآورده است. (خ1)...

هر چه جز ذات حق اگر واحد است کم هم هست. یعنی چیزی است که فرض فرد دیگر مثل‏ او ممکن است، پس خود او وجود محدودی است و با اضافه شدن فرد دیگر بیشتر می‏شود. و اما ذات حق با اینکه واحد است به کمی و قلت موصوف‏ نمی‏شود زیرا وحدت او همان عظمت و شدت و لانهائی وجود و عدم تصور ثانی و مثل و مانند برای اوست . این مسئله که وحدت حق وحدت عددی نیست، از اندیشه‏های بکر و بسیار عالی اسلامی است، در هیچ مکتب فکری دیگر سابقه ندارد ، خود فلاسفه اسلامی‏ تدریجا بر اثر تدبر در متون اصیل اسلامی بالخصوص کلمات علی(ع)‏ به عمق این اندیشه پی بردند و آن‌را رسما در فلسفه الهی وارد کردند. در کلمات قدماء از حکمای اسلامی از قبیل فارابی و بوعلی اثری از این اندیشه‏ لطیف دیده نمی‏شود، حکمای متاخر که این اندیشه را وارد فلسفه خود کردند نام این نوع وحدت را «وحدت حقه حقیقیه» اصطلاح کردند.

معیت خدا و نقش اسباب در نظام هستی

یکی از سنت‌های الهی که خداوند برای خود به عنوان آیین‌نامه، واجب کرده، سنت اسباب است. در روایات اسلامی آمده است که نظام هستی در سایه نظام علی و معلولی و سبب و مسبب مدیریت می‌شود. از جمله روایاتی که می‌گوید: ابی الله ان تجری الامور الا باسبابها؛ خداوند پرهیز دارد که امور جز به اسبابش جریان یابد. پس نظام هستی همان نظام سبب و مسبب است.
از امام رضا(ع) روایت است که فرمود: کل قائم فی سواه معلول؛ هر قیام‌کننده در غیر خدا معلول است. پس می‌توان گفت که خداوند علت علت‌ها و علت‌العلل است؛ به این معنا که سرچشمه هستی اوست و او همان علت اولین هستی است که علل میانی تا علت قریب به او وابسته است.
معیت قیومی خداوند در همه مراتب علل و اسباب
اگر گفته شود که خداوند علت علل و راس همه اسباب است، آیا به این معناست که خداوند در دیگر مراتب، حضوری ندارد؟ در پاسخ باید گفت که براساس آموزه‌های قرآنی اینکه خداوند علت علل است به معنای این نیست که در دیگر مراتب، حضوری ندارد یا حضور او محدود است.
خداوند اگر علت علل است در همه حلقات علل و اسباب حضور دارد و این گونه نیست که حلقه‌ها مستقل عمل می‌کنند. پس خداوند هرگز در هیچ حلقه‌ای کار را به سببی نسپرده است، بطوری که خداوند تنها در آغاز سلسله باشد و حلقات این سلسله بقیه امور را انجام بدهند؛ بلکه خداوند به حکم آن که با هر آفریده‌ای معیت قیومی دارد، در همه مراتب آفریده و نیز اسباب و حلقات علل حضور دارد. از همین رو در هر حلقه‌ای از علت نزدیک آن آفریده به آن آفریده نزدیک‌تر است؛ چنان که با هر معلولی از خود آن معلول به خودش نزدیک‌تر است. لذا به عنوان نمونه درباره انسان می‌فرماید: نحن اقرب الیه من حبل‌الورید؛ از خود انسان به او از رگ گردنش نزدیک‌تر هستیم. (ق/16)
به سخن دیگر، خداوند به هر آفریده‌ای از خود آن آفریده به خودش نزدیک‌تر است؛ چه رسد نسبت به علت قریب یا سبب قریب آن آفریده که نسبت علی و معلولی به هم دارند. پس این گونه نیست که چون خداوند در راس علت‌ها و اسباب است در میانه یا مباشر حضوری ندارد، بلکه نه تنها در همه حلقات هست، بلکه از خود علت قریب معلول به آن معلول نیز نزدیک‌تر است؛ زیرا مقام اطلاق خداوند که صمد است و همه جا را پر کرده است اجازه نمی‌دهد جایی باشد که او نباشد. خداوند بارها در آیات قرآنی بر این نکته تاکید می‌کند که هوالاول و الاخر و الظاهر و الباطن، به این معنا که در همان حال که اول است در آخر و در همان حال که ظاهر است، باطن است. خداوند بصراحت در آیه 84 سوره زخرف می‌فرماید: و هوالذی فی‌السماء اله و فی‌الارض اله، او خدایی است که در آسمان و زمین خداست. حضور او در جایی به معنای عدم حضور در جایی دیگر نیست؛ چرا که خداوند همه هستی را پر کرده است و این گونه نیست که مانند باران که از آسمان تنزل یابد، آن را خالی کند و تجافی صورت گیرد. تجافی برای صمد معنایی ندارد.
حضرت امام سجاد(ع) در صحیفه سجادیه فرموده است: انت الدانی فی علوه و العالی فی ‌دنوه؛ تو در عین نزدیکی، عالی و در عین علو در نزدیکی هستی. لذا ایشان می‌فرماید که خداوند هم با سبب و هم بی‌سبب می‌تواند به انسان کمک کند؛ زیرا بهره‌گیری خداوند از سبب به معنای محدودیت او نیست که هر کاری را اگر بخواهد انجام دهد حتما باید با سبب انجام دهد و حلقات اسباب را از بالا تا پایین به عنوان حلقات ابتدایی و میانی و مباشر به کار گیرد، بلکه خداوند می‌تواند بی‌سببی هم کار را انجام دهد. پس اگر در کاری شفیع لازم است او می‌تواند بی‌شفیع نیز آن را انجام دهد: فیقضی لی حاجتی بغیر شفیع. پس قانون خداوند او را محدود و دست بسته نمی‌گذارد. به سخنی دیگر، قانون خداوند، او را محکوم نمی‌کند تا حاکم شود؛ چرا که وجود اسباب در کارها و امور به این معنا نیست که جلوی اطلاق مطلق را بگیرد؛ یعنی خداوندی که با هر چیزی است ولی این معیت مطلق است محدود به امری چون اسباب و علل و حلقات واسطه‌ای نمی‌شود. پس خدایی که این اسباب و علل را آفریده و به کار می‌گیرد تا هر چیزی در محدوده خود عمل کند موجب نمی‌شود که اطلاق معیت خداوند با هر چیزی از او گرفته شود؛ چرا که خداوند در همه جا حضور دارد و به معلول نسبت به خودش نزدیک‌تر است چه رسد به علت قریب و مباشری که برای آن آفریده قرار داده؛ چرا که وقتی به خود معلول یک علت قریب و مباشر نزدیک‌تر است به حکم اولویت به علت قریب و مباشر آن نیز نزدیک‌تر خواهد بود و علت قریب موجود نمی‌شود تا خداوند مستقیم نتواند عمل کند.


 خداوند بین دو حد تعطیل و تشبیه است به چه معنا است؟

پاسخ: خداوند حد وسط میان تعطیل و تشبیه است یعنی نه میتوان او را به کلی نفی و تعطیل کرد و نه میتوان او را با نمادها و تمثیلهایی تشبیه کرد:

1 - دیدگاه تعطیل

گروهی از اندیشمندان روی این نظر تاکید دارند که انسان در راه مبدأ شناسی فقط به یک شناخت میرسد و بس و آن هم پی بردن به اینکه جهان هستی دارای مبدأ است بی آنکه درباره آن به هیچ گونه شناخت و آگاهی دیگری دسترسی داشته باشیم. به بیان دیگر از اینکه هست و موهوم نیست باخبریم، اما از «چیستی» اش کمترین اطلاعی نداریم. این نامها تنها اشاره ای به او هستند و هیچگونه گویایی بیش از «او » ندارند، کلماتی از قبیل خدا، الله، God ، برهما، اهورا مزدا، و... نیز بیش از او افاده نمیکنند

بنابراین مبدأ شناسی، پس از یقین به وجود مبدأ، فقط در یک سو پیش میرود آن هم سوی «تنزیه و تسبیح» با وسیعترین معنایش، یعنی برتر شمردن مبدأ از همه مفاهیمی که ساخته و پرداخته ذهن ماست. برخی فلاسفه و متکلمین این نظریه را «نظریه تعطیل» نامیده اند، زیرا فهم و دریافت انسان را در داشتن کمترین شناسایی از «او» وامانده و معطل میدانند.

دیدگاه روایات از دیدگاه روایات، اصطلاح تعطیل در معنی دیگری به کار رفته است، در این روایات خالی دانستن عالم از مبدأ مدبر و تهی دانستن کلمه خدا از داشتن یک ما به ازای خارجی و واقعی، تعطیل نامیده شده است. از امام دهم سؤال شد آیا میشود گفت: خدا شیئی است. حضرت فرمود: آری، این تعبیر او را از هر دو حد بیرون میبرد، حد تعطیل و حد تشبیه )کافی ج2 ص82 ( همچنین امام صادق)ع( در پاسخ به سؤالی درباره مذهب درست توحید فرمودند: ... خدا را از بطلان و پوچی و تشبیه هر دو، دور بدان، نه نفی است و نه تشبیه )کافی ج2، ص102 (

-2 دیدگاه تشبیه

«تشبیه » دیدگاهی است در مقابل تعطیل. در این منظر خدا چون موجودات دیگر، دارای شکل و شمایل خاصی انگاشته میشود و تفاوت خدا با موجودات دیگر چیزی از قبیل تفاوت یکی از آنها با دیگری از کار در میآید. مثلا گفته میشود. او روحی بزرگ است در قالب این جهان «که تعابیری از این دست غالبا نمایشگر حدها و نهایتهاست در حالیکه اگر مبدأ این جهان همان هستی بینهایت است دیگر برای او قالب و شکل و... انگاشتن معنا ندارد.

 پیغمبراکرم )ص( روایت شده الا انبئکم بشرارکم؟ آیا خبر دهم شما را به بدترینتان؟ گفتند: آری فرمود: المشاؤون بالنمیمه المفرقون بین الاحبه الباغون للبراء المعایب آنانکه میان مردم آمد و شد میکنند به سخن چینی، و میان دوستان جدایی میافکنند و برای مردمان پاکدامن، عیب جویی مینمایند )اصول کافی ج47  ص75(

همچنین نقل شده که مردی به خدمت حضرت امام زین العابدین عرضه داشت فلان کس درباره شما چنین گفت و آن جناب این مضمون را فرمودند: به خدا قسم که رعایت حق برادر خود نکردی، او تو را امین دانسته سخنی نزد تو گفته و تو خیانت نمودی که به من رسانیدی و حرمت ما را نیز حفظ و مراعات ننمودی و سخنی را که به کارما نمی آید، به ما شنواندی، آیا نمیدانی که سخن چینان سگان آتش جهن ماند...)بحارالانوار، ج75 ، ص268(

در این رابطه نقل شده که در زمان موسی)ع( قحطی و خشکسالی عجیبی شد. آن حضرت سه مرتبه برای دعای باران بیرون رفت، ولی از قبل دعای ایشان ثمری مشاهده نگردید، آن حضرت تعجب نموده با خدای خویش مشغول راز و نیاز گردید که ندا رسید: ان فیکم نماما فلا استجیب لکم همانا در میان شما سخن چینی است پس من دعای شما را اجابت نم یکنم )همان،ج72


مناظره امام صادق با کسی که خدا را قبول نداشت

فرهنگ > دین و اندیشه - روایتی درباره چگونگی مناظره امام صادق که درود خدا بر او باد، با فردی که منکر خدا بود در اصول کافی ذکر شده که در متن زیر می خوانید.

در سرزمین مصر، مردی به نام «عبدالملک» می‌زیست و به دلیل اینکه نام پسرش عبدالله بود، به او «ابو عبدالله» (پدر عبدالله) می‌گفتند. عبدالملک منکر خدا بود، و اعتقاد داشت جهان هستی خود به خود آفریده شده است.

او که شنیده بود که امام شیعیان، حضرت صادق که درود خدا بر او باد، در مدینه زندگی می‌کند، به مدینه سفر کرد تا درباره خداشناسی با امام مناظره کند. وقتی که به مدینه رسید و از امام سراغ گرفت، به او گفتند: «امام برای انجام مراسم حج به مکه رفته است». پس به مکه رفت و امام را در کنار کعبه مشغول طواف دید. وارد صفوف طواف کنندگان شد و از روی عناد به امام تنه زد.

امام با ملایمت پرسید: نامت چیست؟
او گفت: عبدالمَلِک (بنده سلطان)
امام پرسید: کُنیه تو چیست؟
عبدالملک گفت: ابوعبدالله (پدر بنده خدا)

امام گفت: این مَلِکی که تو بنده او هستی، چنان‌که از نامت چنین فهمیده می‌شود، از حاکمان زمین است یا از حاکمان آسمان؟ وانگهی مطابق کنیه تو پسر تو بنده خداست. بگو بدانم او بنده خدای آسمان است، یا بنده خدای زمین؟
عبدالملک چیزی نگفت. امام به عبدالملک گفت، صبر کن تا طواف من تمام شود، بعد از طواف نزد من بیا تا با هم گفت و گو کنیم.

هنگامی که امام از طواف فارغ شد، او نزد امام آمد و در برابرش نشست، گروهی از شاگردان امام نیز حاضر بودند، آن‌گاه بین امام و او مناظره ای این چنین در گرفت:

امام: آیا قبول داری که این زمین زیر و رو و ظاهر و باطن دارد؟
منکر خدا: آری.
امام: آیا زیر زمین رفته‌ای؟
منکر خدا: نه.
امام: پس چه می‌دانی که در زیر زمین چه خبر است؟
منکر خدا: چیزی از زیر زمین نمی‌دانم، ولی گمان می‌کنم که در زیرزمین، چیزی وجود ندارد.
امام: گمان و شک، یک‌نوع درماندگی است، آن‌جا که نمی‌توانی به چیزی یقین پیدا کنی. آیا به آسمان بالا رفته‌ای؟
منکر خدا: نه.
امام: آیا می‌دانی که در آسمان چه خبر است و چه چیزها وجود دارد؟
منکر خدا: نه.
امام: عجب! تو که نه به مشرق و نه به مغرب رفته‌ای، نه به داخل زمین فرو رفته‌ای و نه به آسمان بالا رفته‌ای، و نه بر صفحه آسمان‌ها عبور کرده‌ای تا بدانی در آن‌جا چیست، و با آن همه جهل و ناآگاهی، باز منکر هستی؟ آیا شخص عاقل به چیزی که ناآگاه است، آن را انکار می‌کند؟
منکر خدا: تا کنون هیچ‌ کسی با من این‌گونه سخن نگفته و مرا این چنین در تنگنای سخن قرار نداده است.

امام: بنابراین تو در این راستا، شک داری که شاید چیزهائی در بالای آسمان و درون زمین باشد یا نباشد؟
منکر خدا: آری شاید چنین باشد.
امام: کسی که آگاهی ندارد، بر کسی که آگاهی دارد، نمی‌تواند برهان و دلیل بیاورد. ای برادر مصری! از من بشنو و فراگیر، ما هرگز درباره وجود خدا شک نداریم، مگر تو خورشید و ماه و شب و روز را نمی‌بینی که در صفحه افق آشکار می‌شوند و به ناچار در مسیرتعیین شده خود گردش کرده و سپس باز می‌گردند و آن‌ها در حرکت در مسیر خود مجبور هستند. اکنون از تو می‌پرسم: اگر خورشید و ماه، نیروی رفتن و اختیار دارند، پس چرا برمی‌گردند؟ و اگر مجبور به حرکت در مسیر خود نیستند، پس چرا شب، روز نمی‌شود و به عکس، روز شب نمی‌گردد؟
ای برادر مصری! به خدا سوگند، آن‌ها در مسیر و حرکت خود مجبورند، و آن کسی که آن‌ها را مجبور کرده، از آن‌ها فرمانرواتر و استوارتر است.

منکر خدا: راست گفتی.
امام: ای برادر مصری! بگو بدانم، آن‌چه شما به آن معتقدید، و گمان می‌کنید روزگار گرداننده موجودات است، و مردم را می‌برد، پس چرا روزگار آن‌ها را بر نمی‌گرداند، و اگر بر می‌گرداند، چرا نمی‌برد؟
ای برادر مصری! همه مجبور و ناگزیرند، چرا آسمان در بالا، و زمین در پائین قرار گرفته، چرا آسمان بر زمین نمی‌افتد، و چرا زمین از بالای طبقات خود فرو نمی‌آید، و به آسمان نمی‌چسبد، و موجودات روی آن به هم نمی‌چسبند؟

وقتی که گفتار و استدلال‌های محکم امام به این‌جا رسید، عبدالملک که در میان مناظره در نظر خود دچار شک و تردید شده بود به مرحله ایمان رسید و در حضور امام ایمان آورد و به یکتائی خدا گواهی داد و گفت: آن خدا است که پروردگار و حکم فرمای زمین و آسمان‌ها است، و آن‌ها را نگه داشته است.
عبدالملک تازه مسلمان به امام عرض کرد: مرا به‌ عنوان شاگرد، بپذیر.
امام صادق که درود خدا بر او باد، به هشام بن حکم، شاگرد برجسته‌اش فرمود: عبدالملک را نزد خود ببر، و احکام اسلام را به او بیاموز.
هشام که آموزگار زبردستی برای مردم شام و مصر بود، عبدالملک را نزد خود طلبید و اصول عقائد و احکام اسلام را به او آموخت، تا این‌که او دارای عقیده ای پاک و استوار شد.


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">