تاریخی فرهنگی قرآنی

موضوعات قرآنی ؛ دینی و آموزشی : مطالب طبقه بندی شده جهت تحقیق ؛ جزوه ؛ کتاب و .....

تاریخی فرهنگی قرآنی

موضوعات قرآنی ؛ دینی و آموزشی : مطالب طبقه بندی شده جهت تحقیق ؛ جزوه ؛ کتاب و .....

مشخصات بلاگ
تاریخی   فرهنگی   قرآنی

آشنائی با تاریخ اسلام :
عبرت آموزی (و لقد اهلکنا القرون من قبلکم .... گذشته چراغ راه آینده است)
آشنایی با علوم و موضوعات قرآنی ( هدی و رحمه للمتقین)

کپی و تبدیل به جزوه و کتاب با اطلاع مجاز است .

    

 بسم الله الرحمن الرحیم 

از سید الشهدا علیه‌السلام چه می دانیم؟

ماجرای ابا عبدالله علیه‌السلام ماجرای شگفتی است. کمتر اتفاقی می توان یافت که به اندازه نهضت سیدالشهدا علیه‌السلام مورد توجه خاص و عام بندگان خدا قرار بگیرد. اما آنچه سودمند نیست این است که معلومات بشر از حماسه ابا عبدالله علیه‌السلام خیلی کم است.

باتوجه به آنچه در منابع تاریخی و روایی است این حادثه از ابعاد مختلف  محل نقد و  بررسی است. نکته این است که بخش بزرگی از مقتل نگاران و مورخین اسلامی نگاهشان با حضرت سید الشهدا علیه‌السلام و اهل بیت علیهم السلام یک نگاه صمیمانه و مخلصانه نیست.

 برخی با حضرت زاویه داشتند و ماموریت داشتند که عاشورا را با توجه به خواسته اربابانشان به رشته تحریر در بیاورند. یک عده ای هم اقوام بودند که این ها در واقعه حاضر بودند و راویان اخبار کربلا هستند. غیر آنچه از خاندان  سید الشهدا است بخش عظیمی از اخبار کربلا از ناحیه کسانی است که حضورشان در کربلا حضوری مشکوک و معنا دار بوده است. 

با این حال اگر با سید الشهدا علیه‌السلام  می آمدند به شهادت می رسیدند و اگر ماندند بازماندگان سید الشهدا علیه‌السلام تعداد اندکی بودند. باقی مخبرین مسئولین و گردانندگان خط گردان های تبلیغی و خط جعل و تحریف بنی امیه بود. این ها می دانستند که نهضت سید الشهدا علیه‌السلام  جنس غدیری دارد.

 اگر عاشورا همانگونه ای که بود به سینه تاریخ منتقل می شد تمام آثار و برکات غدیر زنده می شد. لذا این جبهه برانداز در بخش خبر گذاری و تبلیغات سرمایه گذاری سهم ناکی انجام داد. شاید برخی از این افراد که در کربلا بودند هرکدام به اندازه کل نیروهای بنی امیه ارزش داشتند و قاطع مفسرین نسل های بعدی حرف های اینان را بدون تدبر منتقل کردند. لذا برخی از اخبار وقتی در عموم مردم بیان می شد جنس خرافه و شبهه پیدا می کرد. الان هم این خط گاهی مورد استناد و پیروی قرار می گیرد.

یکی از مشکلاتی که برای تاریخ نهضت عاشورا در قرون بعدی است این است که برخی از زبان حال ما هم در گذر زمان جنس تاریخ پیدا کرد. روی منابر گفتند و نقل می شد و این فراوانی موجب شد جنسش تاریخی شود.

عاشورا سر اعظم آل محمد صلی ‌الله‌ علیه‌ و ‌آله

مطلب مهمی هم که وجود دارد خود نهضت عاشورا سر اعظم آل محمد صلی ‌الله‌ علیه‌ و ‌آله است. تا کسی اهل سر و معنا نباشد و اخلاص نداشته باشد نمی تواند از حقیقت محرم الحرام سال 61 هجری بهره مند شود. آنچه مهم است این است که در گذر زمین و زمان علی رغم جفاها و تحریفاتی که به انقلاب سید الشهدا علیه‌السلام  روا داشته شد حضرت تبدیل شد به وجدان عمومی بشر. نمکش نمک خاصی است.

 هرکس به میزان اتصالش به کربلا قیمتی تر می شود. هر کس به حضرت وصل می شود دیگر سوابق سوء اش فراموش می شود در حالی که در مورد وقایع دیگر چنین نیست.

البته زحمات زیادی هم کشیده شد از جمله مقتل سید بن طاووس. اما در همین کتاب ها به لحاظ رجال و درایت ایرادات و اشکالاتی موجود است.

اما وقتی ما نقیض چیزی را نشناسیم اصل آن را نمی شناسیم

یک نکته ای که شاید در تمام این جریانات جعل و تحریف وجود دارد که ممکن بوده است مورد غفلت واقع شده باشد این است که محبین اهل بیت علیه‌السلام دشمنان آنها را تخریب کرده اند. قصدم دفاع نیست.  

اما وقتی ما نقیض چیزی را نشناسیم اصل آن را نمی شناسیم. تا وقاهت بی حیایی درک نشود عظمت حیا درک نمی شود. تعریف ما معمولا از یزید این گونه است که فردی بی عقل و لا ابالی است و جز زبان شمشیر نمی داند. یا کسانی که به کربلا آمدند برای جنگ با حضرت لاابالی بودند. این ها باعث می شود ما درک درستی از کربلا  و این حماسه پیدا نکنیم. وقتی وارد جزئیات زندگی اصحاب می شوید می بینید برنامه ریزی موج می زند. وقتی حضرت فرمود اصحاب من نذیرشان موجود نیست یعنی دشمنان من هم همینطور هستند.

مرگ معاویه نقطه آغاز واقعه

قضیه سیدالشهدا علیه‌السلام از جایی شروع شد که معاویه مرد. معاویه شخصیتی پیچیده بود. مرگ او سر فصل و نقطه آغازین بود. اگر در جامعه تبهکار قرار باشد 10 نفر لیست کنند اولی نباشد دومی است چون اولی ابلیس است. بعد می گویند نه! مغز متفکر او عمر و عاص1 بود و با این حرف افکار عمومی را توجیه می کنند. از عمرو عاص پیچیده تر اشعث بن قیس2 است ، مغیرة بن شعبه3 است.

 از این ها بالاتر شخصیت هایی همچون طلحه و زبیر هستند. که قابل مقایسه نیستند اما اینان علی رغم زمینه ای که داشتند فریب معاویه را خوردند.  وقتی معاویه را بشناسیم قضاوتمان نسبت یه یزید پایه علمی میابد. 

در آخرین روز های عمرش معاویه پسرش یزید را صدا کرد. یزیدی که شخصیتی پیچیده است که تحت تربیت یهودیان بوده و مادرش یک مسیحی متعصب است و قدرت تصمیم گیری و بسیج کردن قوی دارد. صدا کرد که من در این 5 سال پایانی حکومتم گردن عرب و عجم را برای تو  متواضع کردم. 

کسی جز 4 نفر نمانده و بعد اینان را اینگونه معرفی کرد. یکی عبدالرحمن بن ابی بکر. که شما فقط سفره اش را چرب کن و بسازش برای تو هیچ  خطری ندارد. دومی عبدالله بن عمراست که دوست دارد مقدس باشد. 

وقتی به مجلست آمد برایش صلوات بفرست و پشتش نماز بخوان خطرش رفع می شود.عبدالله بن زبیر موجود موذی است و فقط با او بجنگ. اما حسین بن علی علیه‌السلام از ما است که این دروغ تاریخی است دعوت کن با تو بیعت کند اگر بیعت نکرد با او مدارا کن. معاویه مرد یزید همین که به قصر آمد ابتدا والیانش را از مرگ پدر آگاه کرد از جمله والی مدینه ولید بن عتبه که همراه نامه خبر دار کردن یک نامه محرمانه نیز به او داد.  در پیوست امر این بود که از حسین بن علی علیه‌السلام .

 عبدالله بن زبیر و  عبدالله بن عمر را برای بیعت احضار کن و فرصت قائل نشو برای آنها.  اینجا از امر معاویه تمرد شده است. در زمانی که ممکن است هنوز آب کفن معاویه خشک نشده است. در این نامه یک نفر از قلم افتاد و معاف شد. سه نفر بعدی هم قضه به عکس اتفاق افتاد. با توجه به قرائن یک نامه دیگر هم بوده.

 در این نامه چیزی بنا بر قتل سید الشهدا علیه‌السلام نیست. به سخت گیری است. یک معنایش می تواند این باشد او را از موضع ذلت مجبور به بیعت کن. چرا ؟ چون اگر بعدا او را از میان برداشت ابی عبدالله علیه‌السلام با این بیعت دیگر یک رهبر بزرگ الهی نیست و با این تضعیف نورش به زودی خاموش می شود.

به دشمنی که در معرض تغییر و تحول است اعتماد نکنید

 ولی وقتی نامه خوانده شد ولید بن عتبه شروع به لرزیدن کرد و گفت من را به امر بزرگی خوانده من هیچ وقت دستم را به خون حسین علیه‌السلام آغشته نمی کنم و این کار را نکرد اما بخش اول پرژه را عملیاتی کرد. تاریخ شهادت می دهد تنها کسی که به قصر حکومتی رفت مولای ما بود و امام متوجه غیر عادی بودن اوضاع شد. 

اهل بیت علیهم السلام نور واحدند و همه اجزاء هستی پیش آنان برهنه اند و چیزی بر آنان پوشیده نیست اما باید بین مردم مانند مردم زندگی کنند تا به مردم قدرت تعقل و تفکر را به مردم یاد بدهد. حجت درست کرد. حضرت هیچ گاه از قدرت اعجاز فعلی استفاده نکرد چون بقیه ندارند . برای اینکه مردم نگویند نداریم و او قدرت داشت و توانست.

 وقت حرکت کرد به سمت قصر به جوانان بنی هاشم دستور داد او را همراهی کنند. مسلحانه او را همراهی کردند. پیام امام این است به دشمنی که در معرض تغییر و تحول است اعتماد نکنید. ولید آنقدر ترسید به مروان بن حکم که با او دشمنی داشت خبر داد که کار سخت است بیا هم فکری کنیم.

 دشمن ضد توحید دشمنیشان باهم قابل اعتماد نیست

دشمن ضد توحید دشمنیشان باهم قابل اعتماد نیست. این آگاهی را امام می دهد. مروان رفت و گفت اگر بیعت نکرد سرش را جدا کن. در برخی منابع تاریخی آمده اگر بیعت هم می کرد باز باید دستور از شام می رسید. دشمن برای حضرت مقتل در نظر دارد و مکانش فرقی ندارد. حضرت فرمود : شما بیعت مخفی را قبول ندارید و می گویید باید علنی و در حضور مردم باشد.

پس می گذاریم فردا در حضور مردم اتفاق تصمیم می کنم. ذهن آرام و غیر خلاق می گوید اگر امام فکر می کرد شاید فردا بیعت می کرد. ولی امام فرمود بیعت مخفی را قبول ندارید یعنی شما مامورید و ماموریت شما به بقاء من نیست. مروان گفت: ولید اگر برود او را هرگز نمی بینی مگر در یک قتل و کشتار. آنها حضرت را وادار به قتال می کردند. 

حضرت نگاهی کرد به او و فرمود: من را به قتل تحدید می کنی یا امیرت را؟ یعنی تو نمی توانی مرا به قتل برسانی اگر این فضای تهدید آمیز ایجاد شود و یک نفر به قتل برسد ولید بن عتبه است نه من. 

بعد از آن محکم و مقتدر فرمود : از جانب من بیعتی با یزید صورت نمی گیرد.  در حالی که صحبت های امام دقیقا مطابق با سیاستهای آن هاست. آنها یک مذاکره از امام می خواهد که با آن امام تحقیر شود و امام با این مذاکره آنها را انذار می کند. دعوا و جنگ است اما کلامی. 

فردا مجددا مروان امام را دید و گفت می خواهم نصیحتتان کنم. اگر با یزید بیعت کنید خیر دنیا و آخرت برای تو هست. امام نگاهی به او کرد از تو حرفی غیر از این بعید است چرا که تو در صلب پدرت مورد لعنت پیامبر صلی ‌الله‌ علیه‌ و ‌آله قرار گرفتی. امام فاصله گرفت و آنها راهی دیگر پیش گرفتند. رفتند دنبال آدم هایی که با امام صحبت کنند. تصمیم امام حکیمانه بود. بار رسالت پیامبر صلی ‌الله‌ علیه‌ و ‌آله زمین بود.

امام دولتش در آباد شدن دل مردم است و دولت خود مختار برای ابرهه است. قضیه ولایت تامه است. حقایقی که بر زمین مانده است باید بلند شود. گروه گروه حضرت را رصد می کردند که می رود به کنار قبر پیامبر صلی ‌الله‌ علیه‌ و ‌آله و گریه می کند و به همه فهماند که این وداع است. اطراف خانه حضرت شلوغ شد و جوانان بنی هاشم شعف خاصی داشتند. همه به سراغ حضرت می آمدند و می گفتند آقا کجا می ورید؟ نروید.

نامه امام حسین (ع) به محمد حنفیه

نسخه هدایت حضرت سیدالشهدا علیه السلام به محمد حنفیه1 از دو جهت دارای اهمیت بود. چون اولا ابلاغ فرمودند که راه نجات، راه پیامبر صلی الله علیه و آله و راه امیرالمومنین علیه السلام است. 

دوم اینکه آن حجتی که در آخرالزمان می آیند راه ایشان را دارند. مطلب دیگری که قابل دریافت و استفاده است این است که حضرت سیدالشهدا علیه السلام با این عبارت هشدار به مردم زمان هم می دهد. اگر راه و صراط مستقیم مورد قبول مردم واقع نشود، مردم هر راهی که بروند انحراف است و محصولی جز گرفتاری نخواهد داشت.

 در بخش پایانی هدایت خودشان فرموده بودند یاری کردن من، یاری کردن خدا است. کسی حقی بر من پیدا نمی کند که بر سر من منت بگذارد. دستش در دست قدرت خدا قرار می گیرد. منظور از بعثت انبیاء همین بوده است. سپس فرمود: دعوت من را نپذیرفتید، من صبر می کنم. یعنی بر همین سیره و مجاهده صبر می کنم. اگر راه خدا احتیاج به مجاهده و پرداخت هزینه دارد، ما آمادگی پرداخت کردنش را داریم.

 تا زمانی که خدای متعال بین ما و بین آن قوم داوری کند. منظور سیدالشهدا علیه السلام بین ایشان و قوم بنی امیه است. حتما بین ایشان و بنی امیه اختلافی است که نیاز به یک حکم عادل دارد که خیرالحاکمین است. معنای وسیع کلام سیدالشهدا علیه السلام هر قومی به غیر از جریان حق است. همه کسانی که با حضرت سیدالشهدا علیه السلام نیستند، در جریان غیر حق هستند. اگر از امام حق فاصله گرفت و ارتباطش قطع شد، مهم نیست کجا باشد هر کجایی که باشد به جهنم می رود.

این وصیت وقتی به محمد حنفیه داده شد اندوهناک شد. لذا به محضر سیدالشهدا علیه السلام شرفیاب شد و عرضه داشت شما عزیزترین شخص در نزد من هستی. توصیه من به شما این است که در هیچ شهری اقامت نکنید. تا سکنی گزیدی شهر را ترک کن و تا آنجا که می توانی از شهرها فاصله بگیر.

امام 6 ماه به تبلیغ دین پرداختند در حالی که از طرف حکومت به دنبال ایشان بودند.

نکته دیگری که محمد حنفیه گفت این بود: ممکن است شما وارد شهری شوید و عده ای با شما بیعت کنند اما به همان میزانی که ممکن است با شما بیعت کنند به احتمال فراوان تر عده ای بر علیه تو قیام خواهند کرد. وقتی این اتفاق بیفتد خون های مردم ریخته می شود ضمن اینکه تیرها به سمت تو خواهند آمد. 

عبارات حنفیه خیرخواهانه است ولی از یک صحنه تلخ صحنه برداری می کند. از سخنان او این طور معنا می شود که به امام می خواست بگوید اگر می شود تو هم برو بیعت کن. امام نگاهی کردند و فرمودند: تو خیرخواهی کردی و آنچه تشخیص خودت بود را خالصانه به من گفتی ولی این را بدان اگر در زیر سقف این آسمان هیچ پناهی برای من وجود نداشته باشد من هرگز با یزید بیعت نخواهم کرد.

در شب عاشورا هیچ مذاکره ای با کسی انجام نشد. در هیچ جایی پیدا نمی کنیم که این سخن را آورده باشد. شب عاشورا شب مهلت برای عبادت بود. وقتی امان نامه آوردند برای حضرت عباس علیه السلام ارزش نظامی نداشت. اگر ایشان هم می رفتند فرقی در انجام این واقعه نداشت. فقط اگر ایشان می رفتند صولت امیرالمومنین علیه السلام از بین می رفت. چون عباس بن علی علیه السلام شخصیت بزرگ و با عظمتی بود. ایشان نفوذ بصیرت داشتند.

اینها می خواستند صولت کربلا را بشکنند. لذا وقتی که آمدند حضرت به برادرشان فرمودند: از آنها مهلت برای عبادت بگیر. خود حضرت با کسی صحبت نکرده اند. گفتگوی حضرت عباس علیه السلام هم خیلی طولانی نشد.

 بلافاصله برگشت و به امام ابلاغ کرد. در آن شب حضرت سیدالشهدا علیه السلام با حضرت زینب سلام الله علیها صحبت کردند. ابتکار عمل سیدالشهدا علیه السلام این بود. نافع بن هلال2 می گوید به دنبال حضرت راه افتادم و دیدم راه می روند و می نشینند دیدم سنگ ها و خارها را از زمین بر می دارند.


گفتگوی سیدالشهدا(ع) با عمر سعد

گفتگوی سیدالشهدا علیه السلام با عمر سعد حتما بوده است. شب هفتم آب را بر روی آنها بستند. وقتی آب را بستند. یزید بن حصین3 به محضر مبارک سیدالشهدا علیه السلام شرفیاب شد و گفت: اجازه می دهید بروم و با آنها مذاکره کنم؟ او شخصیت خیلی مهمی داشت. وقتی وارد خیمه عمر سعد شد سلام نکرد و بدون اجازه نشست. عمر سعد مهم ترین فرد سپاه دشمن است. او عملا شخصیت عمر سعد را تحقیر کرد.

 همین که نشست نگاه غضب آلودی به عمر سعد انداخت. عمر سعد گفت: تو من را مسلمان نمی دانی و فکر می کنی من حجت خدا را نمی شناسم که به من سلام نمی کنی؟ یزید به او گفت: تو خودت را پیامبر شناس می دانی که به میدانی آمده ای و تصمیم بر قتل فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله گرفته ای و آب را بر فرزندانش بسته ای؟

 عمر بن سعد لحظاتی درنگ کرد و گفت: مرد همدانی من می دانم اذیت کردن حسین علیه السلام و فرزندانش حرام شرعی است ولی حکومت به من دستور داده است و من در شرایط سختی قرار گفته ام. یک طرف ملک ری است و منصب که مانند نور چشمان من است و یک طرف حسین بن علی علیه السلام است که نور چشمان پیامبر صلی الله علیه و آله است.

خیلی حیف شد که چنین انسان های شریفی از زندگی انسان حذف شوند. امام حسین علیه السلام برای هدایت تلاش می کردند. مرحوم مجلسی4 در جلد 44 کتاب بحار الانوار صفحه 387 نوشته است: امام علیه السلام  عمرو بن قَرَضة بن کعب انصاری5 را صدا کردند و به او گفتند برو به پسر سعد بگو هوا که تاریک شد بیاید و در حد حائل بین دو سپاه با هم ملاقات کنیم من کارش دارم. یعنی غروب هفتم و شب هشتم. 

عمر بن سعد امام را اجابت کرد و تا تاریکی شب فرا رسید با 20 نفر از یارانش آمد و در نقطه حائل ایستاد و حضرت سیدالشهدا علیه السلام هم با 20 تن از یارانشان آمدند و هر دو با هم خلوت کردند. ابتکار عمل با حضرت سیدالشهدا علیه السلام بود. همین که نگاه امام با او تلاقی کرد فرمود: وای بر تو پسر سعد! این ها مرا نمی شناسند، تو که بهتر از همه مرا می شناسی. چرا به این مسیر آمده ای. از خدا بترس.

 این ها را رها کن. بیا اگر آمدی و به من پیوستی، من تو را به خدا می چسبانم. اینجا کار امام یک کار حکیمانه است. اگر می آمد و سعادت هم پیدا می کرد 72 نفر 73 نفر می شد و در سرنوشت جنگ فرقی نمی کرد. فرمودند من تو را به خدا نزدیک می کنم. از اینجا این نکته برداشت می شود که راه قرب به خدا تنها نماز و روزه و ... نیست.

 اگر امام در آن نباشد به دردی نمی خورد. امام را باید شناخت. امام وعده های بلند به او می دهد. عمر بن سعد همین طور سر به زیر بود. ابتکار عمل با سیدالشهدا علیه السلام است. این را در ادبیات دینی انذار می گویند. کار سیدالشهدا علیه السلام این بود. امام می گویند اگر بیایی من تو را به مقام قرب خدا می رسانم. او گفت: اگر با شما بیایم خانه ام را خراب می کنند. حضرت فرمودند: من خانه ات را می سازم. قطعا امام می داند خطر جدی است. این حرف امام یعنی اگر آمدی من همه بهشت را به تو می دهم. بهشت خاک پای حسین بن علی علیه السلام است.

عمر بن سعد گفت اگر بیایم اموالم را مصادره می کنند. امام فرمود: من از همه آنها بهتر را به تو می دهم. چیزی را به تو می دهم که بهتر از آن نیست. عمر بن سعد گفت: اگر با شما بیایم فرزندان من را می کشند. امام فرمودند: این راه هدایت را نمی پذیرد. امام به او فرمودند: سرنوشت تو جهنم است. پسر سعد تو از گندم عراق به اندازه کمی نخواهی نخورد. عمر سعد بدبخت همین که فهمید امام از هدایت او نا امید شده است خوشحال شد و گفت: اگر جو هم به ما بدهند ما را بس است

ابتکار عمل با سیدالشهدا علیه السلام است. امام مکان را تعیین می کنند. این مذاکره نتیجه ای جز هدایت ندارد. موضع امام فرازمند است. وقتی فهمیدند او اهل هدایت نیست، عالی ترین شخص بنی امیه را تحقیر کرد. عمر بن سعد فرمانده سپاه فاجعه است. اهل حماسه برای حماسه باید تاوان پرداخت کنند.

پی نوشت:

1.      محمد بن حَنَفیه (۱۶-۸۱ ق) فرزند حضرت علی(ع) و خوله حنفیه (دختر جعفر بن قیس) از طبقه اول تابعین بوده که در سال ۱۶ق در ایام حکومت عمر بن خطاب متولد و در ۸۱ق در سن شصت و پنج سالگی در ایله یا طائف یا مدینه درگذشت. وفاتش در زمان خلافت عبدالملک بن مروان بوده است.

2.      نافع بن هلال بن جمیل، که در منابع تاریخی با لقب‌های جملی، بجلی، مرادی، و بجلی مرادی از وی یاد شده، از اشراف و شجاعان عرب و مردی بزرگوار و از قاریان قرآن کریم و نویسندگان حدیث بود. نافع از یاران امام علی(ع) و یکی از کوشاترین یاران امام حسین (ع) در جریان کربلا بوده و از شهیدان آن واقعه است.

3.      یزید بن حُصَیْن هَمْدانی مشرقی، مردی شریف، عابد، زاهد و از شجاعان کوفه بود. در جنگ‌ها یاد و نامی داشت. او از بهترین شیعیان بود. با مسلم بن عقیل بیعت کرد؛ و هنگامی که قیام وی به شکست انجامید، از کوفه خارج گردید و خود را به امام حسین رساند؛ و پیوسته با آن حضرت بود. وقتی آب را بر اردوگاه امام حسین بستند، با اجازه امام علیه السلام ، نزد عمر سعد رفت و با او در این باره به گفت و گو پرداخت، شاید از این کار دست بردارد. اما سخنانش در نفس بد سگال پسر سعد، اثر نکرد.

4.      علامه مجلسى فرزند مولى محمد تقى معروف به مجلسی اول است. او در علوم مختلف اسلامى مانند تفسیر، حدیث، کلام، فقه، اصول، تاریخ، رجال و درایه مسلط، در بسیاری از آنها صاحب نظر بوده است. علامه پس از فوت مرحوم ملا محمد باقر سبزواری در سال 1090 هجری به منصب شیخ الاسلامی دست یافت. و در این مسند خدمات بسیاری را در مقوله‌های گوناگون سیاسی و اجتماعی به ایران و تشیع نمود.

5.      عمرو بن قَرَضة بن کعب انصاری از یاران امام حسین علیه السلام و از شهیدان کربلا است.


پیشنهاد بیعت امام حسین(ع) با یزید، دروغ بزرگ عمر سعد است

 سیدالشهدا(ع)، هچ‌گاه سازش نکرد

 متن گفت‌وگوهاى امام و عمر بن سعد دلالت مى‌کند که امام در مقام انذار، روشنگرى و اتمام حجت با ابن سعد گفت‌وگو کردند، ضمن اینکه کلام امام با واژه «ویلک» آغاز شد یعنی «وای بر تو».:

اینکه حادثه عظیم عاشورا و مفاهیم و ماهیت آن یک سد بزرگ برابر تحریف مبانی دینی است، باعث شده جریان سازش اخیرا به دنبال تحریف مفاهیم این حادثه بزرگ باشد. بویژه در چند سال اخیر برخی اظهارنظرها درباره رفتار امام حسین(ع) در کربلا از جمله درباره نسبت قیام حسینی با موضوع «مذاکره» آن هم مذاکره مطلوب غربگرایان ایرانی، باعث رنجش خاطر مردم متدین و علمای متعهد شد. 

این واکنش‌ها باعث شد این بار عوامل سطح پایین سازش دست به کار شوند. در جریان ماجرای توصیه‌های امام به عمر سعد، موضوع مذاکره با یزید نیز مطرح شده است! این البته ادعایی است که تنها توسط عمر سعد آن هم فقط در یک مورد نامه به ابن زیاد مطرح شده و در تاریخ اسلام و تاریخ شیعه به دلیل فقدان سندیت آن، جایگاهی ندارد. 

با این حال اما گویا این بار نیز جریان عمر سعد باز هم مطالبات سیاسی خود را در طرح این ادعا می‌داند.

 اگرچه درباره ماجرای ملاقات امام حسین(ع) و عمرسعد در کربلا و نصایح امام به او، مطالب فراوانی گفته شده و روایت غالب در نسخ شیعه نیز همین ماجرای اندرزها و نصایح امام به عمر سعد است اما گویا «جریان سازش» باز هم به ساحت مقدس حادثه کربلا بی‌احترامی کرده و ادعاهایی مطرح کرده است. در صورت امکان شما به صورت مختصر توضیحی درباره ملاقات‌های امام حسین(ع) و عمر سعد ارائه کنید.

ببینید! رسول خدا و ائمه حق اهل مذاکره بودند، شما در اسناد معتبر اسلامى ملاحظه مى‌کنید که آنها با سخت‌ترین دشمنان خود نیز مذاکره داشتند و هیچ شخصیت عاقل و حکیمى با نفس مذاکره مخالفت نمى‌کند.  آنچه در یک مذاکره مهم است و آن را عاقلانه یا غیرعاقلانه، حکیمانه یا نابخردانه به نمایش مى‌گذارد، موضوع و دستاورد مذاکره است. بدون تردید عمر بن سعد به دنبال این بود که کار وى با حضرت سیدالشهداء به جنگ و خونریزى نکشد لذا بنا به گزارش طبرى، جلد چهارم تاریخ، صفحه ٣١١ و مرحوم شیخ مفید در صفحه ٤٣٥؛ 

با ورود به کربلا وى نماینده‌اى را به سوى امام فرستاد و فرستاده ابن سعد با «مولاى من» خطاب کردن امام حسین، از او پرسید: چرا به این سرزمین آمده‌اى؟  و حضرت سیدالشهداء نیز در نهایت احترام به فرستاده پاسخ دادند: کَتَبَ اِلَىَّ اَهْلُ مِصْرِکُمْ هذا اَنْ اَقْدِمَ، فَاَمّا اِذْ کَرِهُونِی فَاَنَا اَنْصَرِفُ عَنْهُمْ؛ مردمان شهر شما به من نامه نوشتند و مرا دعوت کرده‌اند و اگر از آمدن من ناخشنودند بازخواهم گشت! خوارزمى در جلد اول مقتل‌الحسین صفحه ٢٤١ نوشته است امام پاسخ فرموند: 

«یا هذا بَلِّغْ صاحِبَکَ عَنِّی اِنِّی لَمْ اَرِدْ هذَا الْبَلَدَ، وَ لکِنْ کَتَبَ اِلَىَّ اَهْلُ مِصْرِکُمْ هذا اَنْ آتیهُمْ فَیبایعُونِی وَ یمْنَعُونِی وَ ینْصُرُونِی وَ لا یخْذُلُونِی فَاِنْ کَرِهُونِی اِنْصَرَفْتُ عَنْهُمْ مِنْ حَیثُ جِیتُ؛ از طرف من به امیرت بگو، من خود به این دیار نیامده‌ام، بلکه مردم این دیار مرا دعوت کردند تا نزدشان بیایم و با من بیعت کنند و مرا از دشمنانم بازدارند و یاری ام نمایند، پس اگر ناخشنودند از راهى که آمده‌ام بازمى‌گردم».

 ابن سعد از پاسخ امام خوشحال شد و گفت: امیدوارم خداوند مرا از جنگ با حسین نجات بدهد، سپس شرح ماجرا را به عبید‌الله گزارش کرد اما عبید‌الله با قاطعیت به دنبال بیعت گرفتن از حضرت اباعبدالله بود لذا در پاسخ به پسر سعد نوشت: از حسین بن على بخواه تا او و تمام یارانش با یزید بیعت کنند، بعد از بیعت ما نظر خودمان را ابلاغ خواهیم کرد.  

ابن سعد با ملاحظه پاسخ عبید‌الله گفت: تصور مى‌کنم پسر زیاد بر طبل جنگ مى‌کوبد و به دنبال صلح نیست، لذا براى تثبیت حسن‌نیت خود، نامه عبید‌الله را براى حضرت فرستاد و امام در جواب فرمود: لا اُجیبُ اِبْنَ زِیادَ بِذلِکَ اَبَداً، فَهَلْ هُوَ اِلاَّ الْمَوْتَ، فَمَرْحَبَاً؛ من هرگز به این نامه ابن زیاد پاسخ نخواهم داد؛ بالاتر از مرگ سرانجامى نیست و خوشا به چنین مرگى. 

 بعد از این رفت‌وآمدها بود که امام، عمر بن سعد را احضار کردند. عمر بن سعد شخصیت کمى نبود، امام هم مى‌دانستند او هیچ اختیارى جز جنگ با آن حضرت ندارد، متن گفت‌وگوهاى امام و عمر بن سعد! هم دلالت مى‌کند که امام در مقام انذار، روشنگرى و اتمام حجت با ابن سعد گفت‌وگو کردند، ضمن اینکه کلام امام با واژه «ویلک» آغاز شد یعنی «وای بر تو». «وَیلَکَ یابْنَ سَعْد اَما تَتَّقِی‌الله الَّذِی اِلَیهِ مَعادُکَ؟ اَتُقاتِلُنِی وَ اَنَا ابْنُ مَنْ عَلِمْتَ؟ ذَرْ هوُلاءِ الْقَوْمَ وَ کُنْ مَعی، فَاِنَّهُ اَقْرَبُ لَکَ اِلَى‌الله تَعالى؛ واى بر تو اى پسر سعد! آیا از خدایى که بازگشت تو به سوى اوست، نمى‌ترسى؟ 

آیا با من وارد جنگ مى‌شوى در حالى که مى‌دانى من زاده چه کسى هستم. این جماعت را رها کن که اگر با ما باشى به خدا نزدیک شده‌اى».  معلوم است پیشانى پینه بسته، ریش بلند، اعتکاف و عبادت‌هاى فراوان، عمر بن سعد را به اشتباه انداخته بود. خود ابن سعد هم انگیزه امام را مى‌شناخت و عبارت‌هاى ایشان را درک مى‌کرد ولى بین دنیا و قیامت گرفتار شده بود، لذا پاسخ داد: خدای من یعنى خانه خرابى؟! امام فرمود: «اَنَا اَبْنیها لَکَ؛ من بهتر از آن را براى تو مى‌سازم». ابن سعد در حالی که درمانده بود گفت اموالم را مصادره مى‌کنند. 

ملاحظه کنید ابن سعد به جایى رسیده بود که بین اموال و املاک خود و بیت نبوت نمی‌توانست انتخاب درست داشته باشد.  امام کریمانه فرمودند: «اَنَا اُخْلِفُ عَلَیکَ  خَیراً مِنْها مِنْ مالِی بِالْحِجاز» من از اموال خودم در حجاز، با بهتر از آنها براى تو جبران مى‌کنم». ابن سعد گفت: نگران خانواده‌ام هستم، سلامت آنها به مخاطره خواهد افتاد.

 امام دانستند امیدى به هدایت عمر سعد نیست لذا با نگاهى تاسف‌آمیز و عبارتى تکان‌دهنده فرمود: مالَکَ، ذَبَحَکَ‌الله عَلى فِراشِکَ عاجِلا، وَ لا غَفَرَ لَکَ یوْمَ حَشْرِکَ، چه بلایى سر تو آمده است، خدا جانت را در بستر بگیرد و آمرزش او مشمول حال تو نشود. «فَوَاللّهِ اِنِّی لاَرْجُوا اَلاّ تَاْکُلَ مِنْ بُرِّ الْعِراقِ اِلاّ یسیراً؛ به خدا سوگند! من امید دارم که از گندم عراق، جز مقدار ناچیزى، نخورى». ابن سعد غافلانه و منفعلانه گفت: وَ فِی الشَّعیرِ کِفایهٌ عَنِ الْبُرِّ؛ جو عراق مرا کافى است!

 این روایت همان روایت محکمی است که درباره ملاقات امام حسین (ع) با عمر سعد مطرح شده و وجود دارد اما گویا آن خط تحریف «کربلا درس مذاکره است» امسال از طریق عناصر پایینی دنبال شده است. اخیرا برخی افراد که البته بیشتر افراد سیاسی هستند تا مورخ، مدعی شده‌اند امام حسین(ع) در ملاقات عمر سعد با ایشان، خواستار مذاکره با یزید شده است؛ شما چه پاسخی برای این ادعا دارید؟

غیر از این جملات، الا گزارش عمر بن سعد فاسق قاتل امام حق، هیچ گزارش و عبارت دیگرى وجود ندارد جز گزارش عقبه بن سمعان که ابومخنف در صفحه ١٨٧ وقعه الطف طبرى در جلد پنجم تاریخ خود صفحه ٤١٣، ابن اثیر در جلد چهارم الکامل صفحه ٥٤ و دیگران از آن یاد کرده‌اند و البته بسیار قابل تامل است. ابن سمعان می‌گوید: من در طول مسیر مکه تا کربلا تا آن زمانی که حسین بن علی کشته شد، با او بودم و حتى براى یک لحظه از او جدا نشدم. 

هیچ کلمه و خطبه‌ای نگفت و نخواند مگر اینکه من آنها را شنیدم. به خدا سوگند، برخلاف آنچه عده‌ای می‌گویند در هیچ مرحله‌ای آن حضرت درخواست حضور در شام و ملاقات و مذاکره یا بیعت با یزید را نداشت. خواسته آن حضرت این بود یا اجازه بدهند به محلى که از آنجا آمده برگردد یا بگذارند در سرزمین وسیع الهى بگردد و منتظر بماند تا ببیند کار مردم به کجا خاتمه پیدا مى‌کند.


 امروزه چه چیزهایی آفات عزاداری برای اهل بیت (علیهم السلام) است؟

اصولا هر جلسه و اجتماعی باید به طور طبیعی متاثر از موضوع و محتوایی باشد که باعث تشکیل آن جلسه شده است. وقتی برای عاشورای حضرت سیدالشهدا علیه السلام اقدام به تشکیل هیئت و مراسم سوگواری و اقامه عزای سیدالشهدا علیه السلام می‌کنید باید شاخص های نهضت عاشورا را هم بشناسید و هم رعایت کنید. ما در مراسم عزای اهل بیت (علیهم السلام) اقامه عزا می کنیم نه سوگواری معمولی. این اقامه عزا برای فرصتی است که از دست بشریت گرفته شده و برای جفایی است که در حق انسانیت انسان روا شده است. مردم زمانی که از هدایت و امامت و خلافت و حکومت اهل بیت (علیهم السلام) دور و محروم ماندند سرنوشتشان به طرف تباهی کشیده شد و باعث همین ناهنجاری هایی شد که ملاحظه می کنید.

این هیئت‌ها و تجمع‌هایی که به نام اقامه عزا یا امر اهل بیت (علیهم السلام) انجام می شود باید روح هدایتی خود را از حضرات معصومین بگیرد. حضرت سیدالشهدا علیه السلام وقتی که از مدینه حرکت کردند، یادداشت کوتاهی به یادگار گذاشتند که در تاریخ معروف به وصیت امام به محمد حنفیه است. آن وصیت هم منشور نهضت اباعبدالله علیه السلام و هم قانون اساسی هر هیئت و تجمعی برای اقامه امر سیدالشهدا علیه السلام ست. امام فرمودند: «انی لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی محمد صلی الله علیه و آله» یعنی من نه از روی خودخواهی و خوشگذرانی و نه برای فساد و ستمگری از شهر خود بیرون نیامدم بلکه هدفم امر به معروف و نهی از منکر بود و خواسته‌ام اصلاح مفاسد امت بود.


نماز برای حال کردن نیست برای اقامه امر خداست

این ستون خیمه حسین بن علی علیه السلام است. اگر در اطراف ستون افراد و افکاری استقرار پیدا کنند که با این چهار ویژگی انحصاری که وجود مقدس اباعبدالله علیه السلام معین کرده سازگار باشند؛ اینها ولو اینکه در خیمه اباعبدالله علیه السلام باشند اما به طرف خیانت به سیدالشهدا علیه السلام رفتند. مردم که می دانستند حضرت خودنما و ماجراجو و اهل ظلم و فساد نیست. هم خودش و هم پدر و مادر و جد والا مقام ایشان را می شناختند. 

لذا امام در مقام معارفه و تبیین حرکت خود بیعت نکرد. امام هدف ها را معین کرد که همراهی با جریان حق بدون برخوردار شدن از این چهار ویژگی و حذف کردن این چهار ویژگی منکر و تبهکارانه ممکن و میسر نیست. پس در قدم اول در هیئت حسین بن علی علیه السلام جای خودنمایی نیست. جای ماجراجویی هم نیست. ظلم و فساد هم نباید در ساحت آنچه منتسب به اباعبدالله علیه السلام است، به ظهور برسد.

 اگر هر کدام از این ویژگی ها در جایی بود ولو اینکه سینه بزنند حسینی نیست. امام فرمود: انما خرجتم لطلب اصلاح فی امت جدی. نفرمود فی دین جدی یا فی امر جدی. اراده من به اصلاح امور مردم است. این اصلاح امور مردم باید در ترازوی خود سیدالشهدا علیه السلام معنا شود. یعنی هر تجمع برای حسین بن علی باید بار اصلاحی، روشنگری و بصیرت افزایی داشته باشد تا در سایه آن مصلحی تربیت شود که بتواند صلاح و سلامت و خیر را به جامعه برگرداند.

 لذا این جلسات حزن و سوگواری برای سیدالشهدا علیه السلام جلسات حال کردن نیست ولو اینکه بهترین حال از خانه اهل بیت (علیهم السلام)عصمت و طهارت به امت ارزانی می شود؛ اما جنس همراهی با اهل بیت (علیهم السلام)مثل جنس اقامه صلاة.


مهمترین ویژگی عزاداری حسینی چگونه باید باشد؟

هر تجمع برای حسین بن علی باید بار اصلاحی، روشنگری و بصیرت افزایی داشته باشد است. نماز برای حال کردن نیست برای اقامه امر خداست ولی وقتی امر خدا اقامه می شد تنهی عن الفحشا و المنکر هم در آن هست. تقرب و نزدیکی به خداوند متعال هم در آن وجود دارد. هر هیئتی باید یک جریان اصلاحی باشد یعنی یک علم اصلاحات و یک علم بصیرت افزایی و یک علم روشنگرانه برای صیانت از دین در آن برافراشته و مشعل هدایت باشد

 مطلب بعدی این است که فرمود: ارید ان آمر بالمعروف و تنهی عن المنکر. هرچیزی که در هیئت به وجود می آید باید از جنس معروف باشد.سیدالشهدا علیه السلام در خیمه و اردوگاه خود را به روی همه باز کرد اما قابلیتی به وجود آورد که همه در آن جا نشدند ولی هر کسی که در خیمه حسین بن علی علیه السلام بود، تنهایی به یک امت تبدیل شد. تنهایی به یک امام برای هزاران امت تبدیل شد.


هیئت باید پایش را جای پای پیغمبر(صلی الله علیه و آله) و علی بن ابیطالب علیه السلام بگذارد

نکته اساسی و محوری در هیئت و جرقه ای از هیئت های حسینی همین انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی است. ملت ایران انقلاب اسلامی را در سایه قال الباقر و قال الصادق و در سایه مکتب تربیتی هیئت های مذهبی و دینی به دست آورد. مردم با شعر خوانی انقلاب نکردند. با میتینگ و گردهمایی های حزب بازی و دسته سازی و وابستگی به این کشور و آن کشور هیچ چیزی به دست نیامد. 

همه در سایه اعتقادات مردم به دست آمد و اعتقادات مردم در همین تکایا و هیئت های مذهبی شکل گرفت و وقتی که با هم تجمیع شد و به هم رسید مثل یک موج بنیان کن بساط طاغوت و طاغوتی گری در این کشور را جمع کرد. هیئت باید پایش را جای پای پیغمبر(ص) و علی بن ابیطالب علیه السلام بگذارد . از هر راهی که آنها رفتند باید عبور کند. 

و از هرچیزی که آنها اجتناب کردند باید اجتناب کند. اگر همین شاخص ها و معیارهایی که خود سیدالشهدا علیه السلام برای ما به کار گذاشته به کار بگیریم اول خود ما اصلاح می شویم و تا وقتی خود ما اصلاح نشدیم قدرت اصلاح کردن دیگران را پیدا نخواهیم کرد. چون تربیت نایافته قدرت تربیت دهی و اثرگزاری نخواهد داشت.

هر شاعر و سخنران و ذاکری وقتی پا به رکاب گفتن سرودن و خواندن می گذارد باید خود را یک مجاهد فی سبیل الله ببیند

 وقتی به ساختار هیئت ها نگاه می کنیم، متوجه برنامه ریزی های دشمن در ابعاد مختلف می شویم. دشمن برای هیئت ها و عزاداری های ما هم برنامه ریزی دارد.هیئتی ها بایدچگونه آگاهی از این موضوع داشته باشند و دشمن از چه راهی وارد می شود؟

دشمن از هر راهی برای ضربه زدن به دین وارد می شود و هیچ مجموعه دینی از امنیت برخوردار نیست که خاطرجمع باید هیچ خطر و تهدید و نفوذی انجام نمی شود و ناب و زلال در همین مسیر هدایت الهی الا و لابد خواهد ماند. اگر کسی این باور را دارد، اولین زاویه انحرافی در شخصیت او به وجود آمده است. ما از هیئت ها و تکایا برکات فراوانی به دست آوردیم. دین با همین یا حسین ها حفظ شده است.

 اگر مجالس اقامه عزای اهل بیت (علیهم السلام) نبود ساحت دین را از روی کره زمین جمع کرده بودند. گریه ها و اقامه عزایی که در هیئت ها و تکایا در رابطه با امر اهل بیت (علیهم السلام)انجام می دهیم حرکت است. یک تفنن نیست بلکه معرفت است. هر شاعر و سخنران و ذاکری وقتی پا به رکاب گفتن سرودن و خواندن می گذارد باید خود را یک مجاهد فی سبیل الله ببیند. دشمن می داندهیئت ها و تکایا یکی از ابزار قدرتمند انتشار مکتب اهل بیت (علیهم االسلام) هستند.

 در این مجالس چه اتفاقاتی می افتد. اول اینکه اتحاد مردم بر پایه دین است. تمام هزینه های هیئت ها را خود مردم می پردازند. جدی ترین و دقیق ترین قانونمندی ها را بدون اینکه در جایی ثبت شود دارد. در هر هیئتی که می روید تمام افراد دست اندر کار منطبق با وظیفه شان ایثارگرانه بدون توقع و منت و در حد تام و تمام به کارهایشان عمل می کنند. اصلا شخصی را پیدا نمی کنید که کار خود را به دوش دیگران بیاندازد.

 این کاریست که در هر سیستم و دیوان اداری با قوانین و مقررات و آیین نامه ها موفق به انجام آن نمی شوند . اما هیئت منسجم است. شخصی که سخنرانی می کند، شخصی که روضه می گوید، ذاکر مجلس و انتظامات و پذیرایی و غیره ،همه اینها این کار را به عنوان یک امر مقدس در سایه امر اهل بیت (علیهم السلام) برای خود تعریف کرده اند. 

اما آنچه اینجا هست این است که دشمن بی تردید برای هیئت ها برنامه دارد. و به همان میزانی که برای اقامه عزای سیدالشهدا علیه السلام اهتمام می شود برای صیانت از مجالس عزا نیز باید تلاش تلاش و مجاهده شود. ما وقتی سابقه تاریخی جریان های ضد توحیدی را نگاه می کنیم، در همه صنوف مورد احترام مردم آدم تربیت کرده اند. آیت اله نفوذی، دانشمند نفوذی و مداح نفوذی تربیت کرده اند . اینکه عده ای انتحاری جایی را منفجر می کنند کم خسارت ترین آنهاست. اما گاهی با نفوذ دادن یک شخص در یک هیئت و جامعه روضه حنجره او را به یک بمب و عامل انفجاری و انتحاری وحشتناکی تبدیل می کنند که جسم را متلاشی نمی کند بلکه روح و اعتقاد مردم را یک جا منهدم می کند.

یک اشکالی که الان در هیئت های ما وجود دارد این است که هیچ سازمان مدون فکری موفقی برای پالایش ندارد. بعضی چهره ها در بین مداحان اهل بیت وزنه ملی هستند. شخصیت های بسیار معتبر،فاضل، بااخلاص و دارای اطلاعات خوب هستند و مجالس اهل بیت (علیهم السلام) روی گرده آنها سوار است و آنها با عزت و سربلندی و توفیق آن را حمل می کنند. آنها خودشان نوعی از علم هدایت هستند.

 اما این به این معنا نیست که نسبت به بعضی افراد با انگیزه های پایین و بدون اطلاعات و دانش کافی و بدون برخورداری از زمینه های مناسب مراقبت نکرد. مردم عاشق اهل بیت (علیهم السلام)هستند و هرجا ذکر اهل بیت (علیهم السلام)باشد مردم اجتماع می کنند. ما هر کدام موظف به صیانت به هیئت خودمان نیستیم. اگر در جوارمان رویش های غلطی به وجود آمد باید مراقبت کنیم. باید بشناسیم. بعضی ها هستند که علاقه مندند اما مهیا نشده اند. باید آنها هم تربیت شوند.


امر هیئت و اهل بیت (علیهم السلام) موضوعی مهم تر از جغرافیای مدیریتی، حکومتی، سیاسی و اجتماعی است

با توجه به اینکه مخاطبان ما جوان ها هستند راههای شناخت سره از ناسره برای جوان ها چیست ؟ و راههای مقابله با ناسره ها چیست؟

الان کار برای ما به مراتب سخت تر از اول انقلاب و سخت تر از کشورهای دیگر است . در کشورای دیگر یک حکومت هایی دارند که نه تنها دعوی دار اسلام نیستند بلکه نقطه مقابل اسلامند. در آنجا مردم مثل زمان قبل از انقلاب در ایران تکلیفشان مشخص است. ما می دانستیم که از نظام شاهنشاهی توقع صیانت از دین را نباید داشت. خودمان تشکیلات و سازمان درست می کردیم و این سازمان دینی که مهمترین آن هیئت ها و تکایا بودند را با تولیدات فاخر به متن جامعه منتقل می کردیم . لذا مردم تربیت و دین را از هئیت ها می گرفتند. 

در هیئت ها شخص های ممتاز با نگاه عالمانه افاضه می کردند و مجالس اهل بیت (علیهم السلام) را گرم نگه می داشتند. امروز ما یک باوری داریم و این است که در نظام جمهوری اسلامی زندگی می کنیم و از بالاترین سطوح مدیریتی باید اسلامی متدین و هیئتی و اقامه کننده اهل دین باشند. این انتظار ماست. الحمدلله بخش زیادی هم همینطور هستند. 

بخش زیادی در کشور و در سطوح مختلف از این ویژگی ها و مختصات برخوردارند. اما وقتی اکثریت جامعه این باور را دارد تنبلی به وجود می آید که هرکسی فکر می کند دیگری این کار را انجام می دهد و به این ترتیب از یک موضوع اساسی و مهم غفلت می شود. من معتقدم که امر هیئت و اهل بیت (علیهم السلام) موضوعی مهم تر از جغرافیای مدیریتی، حکومتی، سیاسی و اجتماعی است. 

بلکه بر همه حاکم است یعنی هر مسئولیتی که رییس جمهور براقامه امر اهل بیت (علیهم السلام) دارد، همان مسئولیت را یک شخص عادی هم دارد. هر تکلیفی که یک شهروند معمولی در مقابل اهل بیت (علیهم السلام) دارد باید یک صاحب منصب بزرگ هم داشته باشد. یعنی حساسیت کار در حریم اهل بیت (علیهم السلام) هیچ وقت پایین نمی آید. 

چرا اگر صاحل منصب به مسجد می آید در قبال امور مربوط به آبدارخانه احساس مسئولیت نمی کند؟ چرا یک شخص معمولی به عنوان عضو هیئت به این باور برسد که هرچه گفتند فقط باید گوش کند؟ خودش هم باید تولید کند . سره را از ناسره تشخیص بدهد. اگر این وضعیت به وجود بیاید همت هم باشد، دشمن نفوذ نمی کند.

یک نکته ای وجود دارد این است که این عدم مراقبت ها اثرات تلخ و زننده وسیعی در ذهن مردم به جا می گذارد. یک آدمی که دعوای دین و دینداری ندارد، اگرجرم و گناهی مرتکب شود جامعه از او زیاد توقعی ندارد. اما اگر یک مداح یا سخنران مذهبی مرتکب تخلف بشود تلخی آن در ذائقه جامعه ایمانی بسیار سخت و گزنده است. نمی خواهم بگویم اینها اعتقاد مردم را نابود می کند. 

مردم بالاخره راه را می شناسند و زلالی را تشخیص می دهند و این ناخالصی ها را هم به عنوان یک پدیده معمول می پذیرند. اما اینها خوراک برای دشمن است و حرفی که دشمن میزند بیشتر از اصل خود قضیه باعث تکدر خاطر مومنین می شود. لذا حتما باید مراقبت و توجه کرد.

وظیفه ما راضی و قانع کردن همه نیست. وظیفه ما عمل کردن به درست است.

 در بخش هیئت داری و تولید فرهنگ اسلامی آیا دچار غفلت شده ایم؟

فرهنگ به معنای راه و روش انجام دادن درست یا غلط یک کار است. بعضی از مسائل که در جامعه ما ضد ارزش است در غرب ارزش است. آنها به آن چیزی که برای خودشان ارزش به حساب می آید دقیق و درست نگاه می کنند و می گویند فرهنگ انجام آن کار را دارند. لذا هر کاری و هر موضوعی فرهنگ خاص خودش را دارد. فرهنگ یک مقوله مستقل نیست. 

مثلا اقتصاد، فرهنگ خودش را دارد. در فرهنگ اقتصادی دین، ربا و پول سیاه نباید وجود داشته باشد. قرض الحسنه و زکات فرهنگ درست توزیع کردن ثروت است. ما همین تفکیک را قائل شدیم و فرهنگ را به مثابه مقوله جدا در نظر گرفتیم. مثلا می گوییم مسئول بخش اقتصادی، مسئول بخش فرهنگی و غیره. در یک بانک وقتی این تقسیم بندی انجام شد، انجمن اسلامی، شورای اسلامی و بسیج دارند، مدیر عامل را هم بر اساس ظوهر و تعریف و توصیفات به عنوان یک شخص دینی استخدام کرده و در راس امور قرار می دهند اما عاقبت الامر اختلاس انجام می شود. آیا آنها بی دین و بی تقوا بودند؟ یا سازمان متولی این امر نا توان بود؟ نه بلکه نامربوط بودند.

 فرهنگ دینی اگر بر یک نظام مالی حاکم شود مدیر عامل دزد و مختلس از آب در نمی آید. یا مثلا قائل به این هستیم که صدا و سیما متولی فرهنگ است یا آموزش و پرورش متولی نظام آموزشی است. و توقع داریم اینها وقتی کاری انجام می دهند تبدیل به نور در زندگی مردم بشود. در صداو سیما توقعمان این است که هیئت باید کار خودش را بکند، ما کار خودمان را انجام دهیم. در صورتی که کار ما و آنها نداریم بلکه کار دین داریم. و همه در مقابل دین به یک میزان مسئولیت داریم. در نگاه کلی زوایایی به وجود می آید.

 باعث می شود مثلا در مورد صدا و سیما بگوییم وظیفه دارد قاطبه طبقات و صنوفی که در اقصی نقاط عالم مخاطب هستند را راضی نگه دارد. در صدا و سیما نهایتا دویست سیصد کانال داریم اما جبهه مقابل شما چقدر فضا و امکانات در اختیار اوست و چقدر پایبند نبودن به ارزش های اعتقادی راه او را در انتشار منکر باز گذاشته است ؟ نمی توان با آنها رقابت کرد. اگر قرار باشد بساط رقص و موسیقی و حرام را به صورت ضعیف، به جامعه تزریق کنید باز توان رقابت با آنها را نداریم. هر کاری در این زمینه ها انجام شود می توانند بهتر و غالب تر از آن را انجام دهند.

وظیفه ما راضی و قانع کردن همه نیست. وظیفه ما عمل کردن به درست است. اگر به وظیفه درست عمل شد فطرت مردم به طرف خدا می رود. اینکه می گویند به زور نمی توان مردم را به طرف بهشت برد حرف درستی است. اما مرادش مهم است اصلا ضرورتی برای به زور بردن مردم به بهشت نیست. مردم بهشتی هستند. مردم ساحت جوهر و وجودشان برای بهشت است و شیدای بهشت هستند. 

نباید دست انداز جلو راه مردم درست کرد. مسیر جهنم را رنگی و زیبا نکن. ابزار و امکانات شما با آنهایی که مسیر جهنم را زینت می کنند و در مسیر خدا دست انداز درست می کنند، قابل مقایسه نیست. مردم توقع ندارند شما در ساختن فیلم و سریال همه را به طوری نگاه دارید که نیازی به بیرون نداشته باشند؛ این رقابت غلطی است. مردم از این مسائل خشنود نمی شوند. 

مردم زمانی به هم می ریزند و ذوقشان به طرف غیر می رود که حسن عمل از ما نمی بینند. ما می گوییم قولو لا اله الا الله ولی اهل لا اله الا الله نیستیم. می گوییم پاک دست باشید ولی خودمان نیستیم. می گوییم راست بگویید ولی خودمان نمی گوییم. مردم دردشان رقاصی نیست. اگر متولیان امور مردم را به رقص در نمی آوردند و در مقابل ارزش ها به موضع نمی انداختند حتما زندگی مردم پاک و پاکیزه می شد.


کسی که در یک هیئت مداحی و سخنرانی می کند خودش باید تجسم اخلاق باشد

چه اصولی را باید در هیئت ها رعایت کنیم که مورد توجه و رضایت خدا، اهل بیت و مردم قرار بگیرد؟

هم در هیئت هم در همه ارکان ما باید بر اساس شاخص الهی حرکت کنیم که منطبق با فطرت مردم است و مردم همین را می خواهند. مگر شهدای مدافع حرم را واردات می کنید؟ اینها تولیدات همین کشور هستند و به قدری موثر هستند که تکلیف خط مقاومت اسلامی را روشن کردند و هیمنه استکبار را شکستند. هیچ کسی تردید ندارد که اگر آمریکا ناکام مانده در مقابل انقلاب اسلامی ناکام مانده است. زمانی که ما براساس خواست خدا و استاندارد های الهی رفتار درست داریم، اثر بخش است. زمانی که تفکیک مسئولیت می کنیم از زیر کار در رفتن است. 

در مجموع این اتفاق می افتد که جوان های ما پای هیئت هایمان می آیند اما وقتی از هیئت رفت و در ماشین نشست آهنگش را هم گوش می کند. تحول به وجود نمی آید اما میل به تحول هست. چرا تحول به وجود نمی آید ؟ چون کسانی که تولید کننده و زمینه ساز تحول هستند به مسئولیت هایشان آشنایی ندارند. معمار کار تحول در کشور نداریم. همه با هم اشکال داریم. اقبال داریم اما اشکال ها را مرتفع نمی کند. بعضی گفتمان ها در هیئت گفتمان های منکر است. 

اینها ویرانگر است . اعتبار دینی مردم را ساقط می کند. کسی که در یک هیئت مداحی و سخنرانی می کند خودش باید تجسم اخلاق باشد. وقتی میکروفون به دست گرفته و در مقابل مردم می خواند باید احساس کند در مقابل شخص سیدالشهدا علیه السلام می خواند. آیا اگر حضرت سیدالشهدا علیه السلام باشد با همان لباس و ادبیات و ادب رفتار می کند؟ اگرنه یعنی بین سیدالشهدا علیه السلام و رهروان او تفکیک قائل شده و این هدایت درست نمی کند.

 باید وقتی در حریم اهل بیت (علیهم السلام)قرار می گیری؛ تراز اهل بیت (علیهم السلام)داشته باشی. ملت ما اهل بیتی هستند . حتی پیروان سایر ادیان هم اهل بیتی هستند. صدر و زیل هم ندارد. اما رفتار غلط ذهن را کور و خلاقیت ها را می گیرد و مردم را به اشتباه می اندازد . اینها باید اصلاح شود که نگویند شاخصه مداح دینی این زشتی هاست یا همانطور که می گوییم وقتی یک مدیر اسلامی را می بینیم باید مالک اشتر را ببینیم. باید مدیر از جنس دولت علوی باشد. اگر نه از جنس دولت عثمانی است. 

در هیئت یک ارکانی وجود دارد . یکی از ارکان هیئت سخنران آن است. واقعا کسی که بدون مطالعه و اطلاعات و آمادگی در اجتماع اهل هیئت حاضر می شود به اسلام ظلم کرده است. اگر کسی با شعرهای سست و عبارت های سخیف می آید و هدفش این است که با گریه گرفتن از مردم خودش را در کانون توجه قرار بدهد به اسلام ظلم می کند.

اگر سخنران و مداح درست شود هیئت منشا تحول می شود. باید مداح شعر خوب، فاخر و مستند و به اندازه بخواند. همین منشا تحول است. اگر سخنران را برای ده شب دعوت می کنند مطالعه کند که ده شب حرف حساب بزند و گره از فکر و ذهن مخاطبین باز کند. در این صورت حتما اثر بخش خواهد بود. در غیر اینصورت اثر وضعی رفتارشان به بقیه منتقل می شود. هم مخاطب عصبی می شود و هم خدمت گزاران هیئت تاثیر می گیرند. لغو و بیهوده گویی را منتقل می کند . اجتماع می کنند اما فیضی از آن بیرون نمی آیند.

نکته دیگر این است که خادمان هیئت مردم دار باشند. تا آنجایی که ممکن است مردم داری خود را با ادب و توضع نشان بدهند. خادم هیئت قائم مقام سیدالشهدا علیه السلام در احترام به مردم است. هیئت امنای هیئت، عمال اهل بیت عصمت و طهارت هستند. باید طهارت باطنی و ظاهری داشته باشند و بدون مطرح کردن خودشان در خدمت اهل بیت (علیهم السلام)قرار بگیرند


وجود امام حسین (ع) لباس عزت است

حذف حضرت اباعبدالله علیه السلام، حذف یک عضو محترم جامعه نبود ولو اینکه بعضی از اصحاب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و مردم سرشناس مدینه باورشان این بود که حضرت سیدالشهدا علیه السلام یک شخصیت ممتازی داشتند و حذف کردن او فقط یک تاسف و تعصب در جامعه باقی گذاشت.

 امام سلام الله علیه به تحقیق دریافته بودند که برنامه جبهه برانداز چیست و چه هدفی را دنبال می کنند و حالا به عنوان یک فیض در جریان باید کاری می کردند که در هر مقطعی از تاریخ که ضرورتی پیش آمد، بتوانند با استناد از او و تبعیت از راه و رسم او عزت انسان را به او برگردانند. شرایط مدینه در سال 60 یک شرایط استثنائی و پیچیده است.

 برنامه دارها به دنبال وظایفشان بودند و دقیقا مدیریت رفتاری بر شخصیت های محترم مدینه هم به خواست آنها دامن می زد. وقتی خیرخواهی های آنها و نصایحشان را مورد بررسی قرار بدهیم می فهمیم که آنها چگونه حساب گرانه همه چیز را تحلیل کرده اند. 

حتما جمعیتی که به امام مشاوره می دادند انگیزه های متفاوتی داشته اند. اما محصولی که به جامعه می رسید نوعا باطل بود. لذا در طول این مسیر در مدینه و مکه گفتگوی حضرت سیدالشهدا علیه السلام با خواص جامعه کوتاه است. رفتار سیدالشهدا علیه السلام بر عکس عبدالله بن زبیر بود. حضرت سیدالشهدا علیه السلام حسابگرانه و با برنامه از پیش تعیین شده اقدام کردند. یکی از اقدامات حضرت این بود که پیش از چشم مردم خودشان را به قبر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می رساندند و به اصطلاح با ایشان خداحافظی می کردند.

وجود مبارک سیدالشهدا علیه السلام برای میثاق، به زیارت جدشان می رفتند. یک منشور غیر قابل گسستی بود که مردم نفهمیدند. مردم نگاهشان به سیدالشهدا علیه السلام نگاه عالم امت بود. حضرت نگران مردم بودند. فهم مردم این بود که اگر خون سیدالشهدا علیه السلام ریخته شود خشکسالی و عذاب می آید. جامعه ای که حسین بن علی علیه السلام در آن نباشد، لباس ذلت بر تنش می کند. با این نگاه دیگر حسین بن علی علیه السلام یک فیض در جریان است.

کسی که لباس عزت حسین بن علی علیه السلام را بر تن خودش کرده است به پدر و مادر خودش بی ادبی نمی کند. لباس ذلت تن پوش جامعه ای است که بدون حسین بن علی علیه السلام است. مردم ناراحت از قتل امام حسین علیه السلام نبودند، نگاهشان به حسین بن علی علیه السلام این گونه بود که ایشان را مانند خدمتکار می دیدند. 

می ترسیدند بر سرشان عذاب نازل شود. این فهم رسوباتش در زندگی ما هم هست. اگر نگاه ما طمعکارانه باشد وضع زندگی ما هم مانند آن مردم در زمان سیدالشهدا علیه السلام می شود. امام به آنها تبسم می کردند و توجه نمی کردند. گاهی عبارات کوتاهی را به آنها می فهماندند.

مخاطب امام مردم بودند

امام نامه کوتاهی نوشتند و در آن بعد از حمد و ثنای الهی اینطور شروع کردند: خروج من و برون رفت من از مدینه بخاطر خودنمایی و هوس و ماجراجویی نیست، از سر ظلم و فساد هم نیست. سوال می شود که مگر کسی چنین گمانی را به حضرت سیدالشهدا علیه السلام می برد؟ حتی طواغیت بنی امیه هم گمانشان نسبت به حضرت سیدالشهدا علیه السلام این گونه نبود. سران قریش که با پیامبر صلی الله علیه و آله دوست بودند، با نبوت ایشان مشکل داشتند. 

برای چه حضرت سیدالشهدا باید نامه و وصیت تاریخی خودش را این چنین آغاز کند. یک پیغام عمومی دارد و آن هم این است که اساس گرفتاری و بیچارگی بشر در این چهار مورد است: خودنمایی، ماجراجویی، فساد و ظلم. این چهار ویژگی تبهکارانه از اول تا انقراض عالم را چنگ انداخته و در خودش انداخته است. همه به این ویژگی ها مبتلا هستند. زندگی هایمان را تطهیر کنیم.

 آنهایی که حیات حسین بن علی علیه السلام را اساس و نماد عزت و عظمت می دانند، او را زنده می دانند. خودنمایی یعنی کسی خودش را مطرح کند و بگوید من هم هستم و شرافت مردم را زیر پای خودش له کند. اگر خودنمایی وارد زندگی انسان شد، انسان عمر سعد است. به همین علت به این بلا مبتلا شدند. تربیت مردم باید اصلاح شود زیرا کربلا، فیض در جریان است. حسین بن علی علیه السلام یک فرآیند عزت بخش است.

امام علیه السلام یک تابلوی ورود ممنوع بر خیمه و کاروان توحیدی خودش زد که نه آن روز کسی بتواند ورود پیدا کند نه در آینده کسی بتواند ورود پیدا کند. در تمام مسیر راه امام هیچ فراخوانی به کسی نداد. ما از همه نوع تعریفی استفاده می کنیم غیر از نظر خود امام. امام فرمودند: امت از دست رفته است، امت از همه امکانات مادی و همه چیزهایی که به آنها نیاز داشته برخوردار است

امام نمی فرمایند من قیام می کنم برای این که یزید را اصلاح کنم. مخاطب امام یزید نیست، مخاطب امام شخصیت های ممتاز و اثرگذار نیست، خود مردم است. مردم فاصله گرفته اند. مردم باورشان شده است که می شود بدون حسین به علی علیه السلام زندگی کرد. اتصال به پیغمبر صلی الله علیه و آله اتصال به وحی است.

 وقتی معیارهای مردم در زندگی ایمانی سقوط کند به همان میزان متن زندگیشان دچار آلودگی شود.

نهضت امام بر اساس تصریح بیان سیدالشهدا علیه السلام مصباحی است. هدف امام خود مردم است. هر وقت ما مقتل و تاریخ می خوانیم فکر می کنیم خودمان در موضع بالایی نشسته ایم و هم جوار جبرئیل هستیم. این برداشت بسیار غلط و انحرافی است. باید خودت را مخاطب امام ببینی. خودت را با ترازوی امام بسنجی. مردم باید تربیت شوند و به سنت پیامبر صلی الله علیه و آله برگردند.

اگر محور پیامبر و مکتب اهل بیت علیهم السلام نباشد می شود وهابیت. آنها ولی شناس نبودند، بین ابا عبدالله و عبیدالله تفاوتی قائل نبودند. مراقب لقمه ها و در آمدها باشیم. پای امتحان به زندگی ما نیامده است. ما چه کاره پیغمبر هستیم؟ کار حسین بن علی علیه السلام غربال گری است. همه شاخصه های دین داری را داشتند و یک چیز را فقط نداشتند و آن هم این بود که حسین را در زندگیشان نداشتند.

اگر حسین علیه السلام در متن زندگی انسان ها جریان پیدا نکند با نماز آدم را به جهنم می برند. احدی را با حسین بن علی علیه السلام به جهنم نمی برند. ما اقرار می کنیم بد هستیم ،خیلی بد هستیم. حسین بن علی علیه السلام عزادار نمی خواهد کسی را می خواهد که اگر پای اعتقاداتش به میان آمد بیاید وسط میدان. ما مخاطب او باشیم و صدای او را بشنویم که می فرمایند من بیرون شدم بخاطر شما. ببینیم در کجای زندگیمان قرار دارد؟

خاصیت اردوگاه حسین بن علی علیه السلام این است که به یک لحظه آدم ها را عوض می کنند. حر بن یزید ریاحی خیلی کارهای بدی کرد اما فریاد مصلح را دریافت کرد. کار حر درسش برای ما این است که هیچ راهی به جز حسین علیه السلام نیست.


هدف از قیام و خروج از مدینه

در خلال منشور هدایت حضرت حسین ابن علی علیه‌السلام موصوف به وصیت ایشان به محمد حنفیه1 گفتند: هدف من از قیام و خروج از مدینه، اصلاح مردم و بازگرداندن آنها به راه و رسم پیغمبر صلی‌الله‌علیه‌و‌آله و برگرداندن آنها به تدابیر قرآنی است.

در آغاز نهضت اسلامی ایشان امر به معروف و نهی از منکر معین گردیده است. امیر می‌ گویند: این بلاهایی که مردم با آنها دست و پنجه نرم می‌ کنند از تبعات اجرا نکردن این دو فریضه است.

قیام امام حسین علیه‌السلام اصلاح گرایانه و روشن کنندۀ راه بود و همچنین بازخوان شرایط تاریخی در  50 سال اخیر بعد فوت پیغمبر صلی‌الله‌علیه‌و‌آله بود. حضرت برای بنای لبخند سعادت مند بر لبهای بندگان خدا و عمل به وصایای سنت نبوی و بازگشت بندگان به راه و رسم علوی پا در این راه گذاشتند. ایشان تکلیف آینده را هم مشخص کردندو به ما فهماندند تنها یک مسیر برای سعادت وجود دارد و آن مسیر همان مسیری است که امام حسین علیه‌السلام شروع کننده اش بودند.

چرا مردم آن زمان اطاعت امامشان را نکردند؟

امروزه ما با فاصله هزار ساله از آن حقیقت شکوهمند، بعضی قضایا را حل شده می‌ بینیم به طور مثال قیام امام را مسلم می‌ دانیم و گاهی تعجب می‌ کنیم که چرا مردم آن زمان اینقدر در جهل مرکب فرو رفته بودند که اطاعت امامشان را نکردند، اما نکته این است که ما در معرض مستقیم هدایت یک امام قرار نگرفته ایم  که بدانیم به چه صورتی است! 

مردم آن زمان که در مسیر هدایت مستقیم حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام قرار گرفته بودند به علت هایی تحمل حضور امام را پیدا نکردند. ما باید راه را ببینیم که اگر حسین آخرالزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف پا به زمین برای هدایت مردم گذاشت، آیا ما با این مدل زندگی هایمان می‌ توانیم شرایط مناسبی را غیر از شرایط مردم  کوفه به وجود بیاوریم یا خیر؟

 این سنجش نیاز به یک مهارت خاص هم ندارد. هر کس با کمی تفکر در اخلاق خودش و در رفتار و سکناتش می‌ تواند جایگاهش را در کربلا پیدا‌ کند. نگاه آلوده، زبان آلوده، درآمد آلوده، اخلاق آلودۀ بسیاری در روزگار ما جریان دارد که اگر نسیم سیدالشهدا بعلیه السلام ه مشامش بخورد تمام آن صفات بد تبدیل به یک شمشیر و تیر سه شعبه در برابر آن امام بزرگوار می‌ شود، پس باید از خود مراقبت کرد.

حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام فرمودند: «اگر کسی دعوت من را قبول کرد، خدا را اجابت کرده است اما ایشان مرا اجابت نکردند پس من صبر پیشه می‌ کنم(یعنی صبر بر مجاهده می‌ کنم)» حضرت سیدالشهدا علیه السلام امام حق است. روی برگرداندن از حضرت سیدالشهدا یعنی روی برگرداندن از خدا.

باوری جز باور حسینی راه به بهشت ندارد

مردم باید از جنس تعلیم و تربیتی برخوردار شوند که به این باور حسینی روی کنند تا به خداوند برسند. چون اگر با حسین ابن علی علیه‌السلام نباشی مهم نیست کجا باشی! با نماز، با روزه، با حج، با زکات و انفاق هم به جهنم راه پیدا می‌ کنید اما با حسین ابن علی علیه السلام هرگز این اتفاق نخواهد افتاد.

مردم آن روزگار اگر کمی فکر می‌ کردند راه درست را انتخاب می‌ کردند و امام را یاری می‌ کردند می‌ توانستند مسیر تاریخ را عوض کنند ولی وقتی غفلت کردند و مال اندیشی کردند، خود مردم تبدیل به بنی امیه شدند یعنی جزء دستۀ منفوران رفتند. در کربلا یک عمر ابن سعد نبود در کربلا 30 هزار عمر سعد بود.

امام  حسین علیه‌السلام می‌ فرمایند: «موج تبهکاری درست نکنید، اگر این کار را کردید خداوند حکم بین من و شماست.»شرایط خاندان رسالت به صورتی است که هیچکدامشان اهل نفرین نیستند و هیچ کدام، هیچ گاه نفرین نکردند. اما کار مردمی که مانند بنی امیه هستند به قضاوت الهی در مورد حسین ابن علی علیه السلام می‌ پردازند، سرنوشتشان بدتر از سرنوشت مردمان نوح خواهد بود و عذاب الهی برای آنها بسیار سخت تر و هولناک تر می‌ شود. امام حسین علیه‌السلام  بدون تعارف می‌ فرمایند: «راه بی بازگشت است و کسانی که در این راه نباشند در آینده مآخذه می‌ شوند.»

توصیه محمد بن حنفیه به امام حسین علیه‌السلام

وقتی این وصییت حضرت را محمد بن حنفیه تنظیم کرد، حالش بد شد. در نهایت نگرانی نسبت به نهضت حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام به ایشان رو کرد و گفت:«حسین جان تو برادر منی، تو از محبوب ترین و عزیزترین بندگان خدا در نزد من هستی من به تو توصیه می‌ کنم، حالا که قصد رفتن کرده ایی در هیچ مکانی به مدت طولانی مستقر نشو.

 پیوسته در گذار باش زیرا تو را پیدا خواهند کرد و با تو خواهند جنگید و خانواده ی تو را به اسارت خواهند برد. امام حسین علیه‌السلام از صداقت محمد ابن حنفیه تشکر می‌ کنند و می‌ گویند: «برادر جان خدا به تو خیر دهد که درکت از ماجرا را خالصانه به من گفتی، اما برادر جان این را بدان اگر در زیر این آسمان خداوند یک جای امن برای سکنا پیدا کنم هرگز با یزید بیعت نخواهم کرد و خود و خانواده ام را هم به خطر نخواهم انداخت.»

معلوم می‌ شود دستگاه فاسد حکومت بنی امیه تمام عده خودش را در تمام شهر ها پخش کرده است و خودش را برای حسین ابن علی علیه السلام تجهیز کرده است! این نیست که تنها کربلا محل کشتگاه می‌ شود، هر جا که حسین باشد و ایشان را بگیرند مقتل است پس اینها مهیای خلق فاجعه هستند. نقش مردم در هدایت امام عصر اینجا معنا و مفهوم پیدا می‌ کند.

حضرت مذاکره را جایز نمی دانستند

امام شرایط موجود را نه برای گفتگو مجاز می‌ دانستند، نه مسیر را برای کسی باز می‌ گذاشتند که به مذاکره برود زیرا اعتقاد داشتند که طرف مقابلشان از پایه هیچ هماهنگی فکری با ایشان ندارد پس تنها راه را فقط مبارزه می‌ دیدند. 

در شب عاشورا هم هیچ مذاکره ایی برپا نشد اگر حرفی در این باره زده می‌ شد مطلق غلط بود. شب عاشورا شب عبادت بود، شب فرصت بندگی برای بندگانی بود که می‌ دانستند تا قبل از ظهر فردا در آغوش باز خداوندی قرار دارند. امام  با تنها کسانی که مذاکره کرد اصحاب و یاران و خانواده خودشان بودند.

اصل این قضیه مذاکره از کجا آمده؟

در روز هفتم محرم آب را بر روی خیمه ها بستند و این بستن آب بسیار کار ناجوانمردانه ایی بود. خصیصه استکباری و شیطانی یک دشمن فقط می‌ تواند دشمنش را به این وادی بکشاند. وقتی این اتفاق افتاد و آب را بر خیمه های حضرت بستند، یزید ابن حصین2 به منزل حضرت سیدالشهدا علیه السلام رفت و گفت اجازه بدهید من بروم و با سر این قضیه صحبت بکنم. 

امام هم قبول کردند، وقتی حصین به خیمه فرماندهی عمر ابن سعد رسید و بدون سلام و اجازه نشست و خوب او را تحقیر کرد و عمر هم نتوانست حرفی به او بزند، باهم سر این مسئله مذاکره کردند عمر ابن سعد مخالفتی نداشت اما گفت: من اجازه ندارم حکومت این اجازه را به من نمی دهد منم چون ملک ری را می‌ خواهم نمی توانم این خواسته را عملی کنم .

مرحوم علامه مجلسی3 در جلد 44 بحار الانوار4 نوشتند: «که حضرت سید الشهدا قرضة بن کعب انصاری5 خزرجی  را مأموریت داد گفت برو عمر ابن سعد را دعوت کن بگو شبانگاه در نقطه حایل به دیدن ما بیاید. 

شب هنگام امام با 20 نفر به محل قرار رفتند عمر هم با افرادش آمد و جلسه را شروع کردند امام علیه‌السلام از موضع قدرت درآمدند و خودشان را به تمام افراد حاضر معرفی کردند و وعده های پوچ ابن زیاد را برای عمر باز کرد و به او گفتند اگر همین حال به پیشگاه من بیایی من دنیای آخرتت را تضمین می‌ کنم عمر سعد در تمام این مدت سر به زیر بود و حرفی نمی زد در آخر سر بلند کرد و گفت آنها خانواده من را در دست دارند و من بیم خراب کردن خانه ام را دارم. 

ارزش های انسانی هر کسی به قدر آرمانهایشان است  هر چه قدر آرمانهای یک جامعه پایین باشد ارزش های انسانی آن جامعه هم پایین است امکان دارد کار یک انسان به جایی برسد که خود را به یک پفک بفروشد. صحبت سر بده بستان نیست صحبت سر این نیست که 72 نفر بشوند73 نفر اینجا بحث نجات یک نفر از مخمصه ظلالت است بعد از این قضیه امام گفتند دیگر مذاکره نمی کنیم من نشانه ایی از متحول شدن در او نمی بینیم. تنها زمانی که داشتند از جلسه بیرون می‌ آمدند با تندی گفتند تو را چه شده عمرابن سعد!

ای جوانان! آدم خیر خواه شما  دلسوز شما اگر با شما تندی کرد از کوره در نروید، قهر نکنید از سخنان او با اغماز استقبال بکنید ولی عمر سعد نفهمید اگر در تندی سیدالشهدا علیه السلام یک لحظه تلنگر وجدانی به خودش می‌ زد مسیر زندگی اش عوض می‌ شد و تمام لعن کنندگانش سینه زن او می‌ شدند.

حماسه آفریدن هنر است

فاجعه درست کردن هنر نیست همین عمر سعد و سپاهیانش فاجعه درست کردند ولی جز لعن چیزی ندارند به دست آورند، جز نهایت پستی چیزی عایدشان نشد. هنر حماسه آفریدن است وقتی به صحنه کربلا رجوع می‌ کنید همه آن چه که مربوط به حسین ابن علی علیه السلام می‌ شود در اوج اعلای اهتزار است. نه که در نگاه ما اینطور باشد خیر در نگاه هر کسی که داستان این حماسه را شنیده باشد حتی به وجود علی اصغر کوچکترین فرد این قافله هم مباهات می‌ کند سپاه حماسه بزرگ و کوچک ندارد همه تراز اول هستند.

موضع گیری امام علی علیه السلام مقابل بی احترامی به حضرت شهربانویه
 
شرافت زن ایرانی با ضخامت حجابش تعریف می شد. ثانی گفت: حجاب هایشان را بردارید آنها اسیر هستند و مشرک. بانو مقاومت کرد. دستور داد که او را تعزیر کنند. امام علی علیه‌السلام وقتی این موضوع را فهمید در مقابلش موضع گیری کرد. بعد دستور داد که حجرۀ حسنین را برای نجیب زادۀ ایرانی تخلیه کردند و آنها در نهایت اعزاز و احترام زندگی کردند.
 امام علی علیه‌السلام هم راهشان را باز گذاشت. می توانستند بازگردند و می توانستند بمانند و همای سعادت بر دوش حضرت شه بانویه نشست و حضرت زین العابدین علیه‌السلام به عنوان عالی ترین فخر و شرافت او و همۀ امت اسلامی و بشریت بر دامن فیض او بالندگی پیدا کرد.
 
حضرت زین العابدین علیه السلام معجزه جاوید روز عاشوراست/ صحبت از امام بیمار، ظلم به امام سجاد علیه السلام است
 
نکتۀ بسیار مهم حیات حضرت زین العابدین علیه‌السلام که شاید بیجا نیست اگر گفته شود، معجزۀ جاوید روز عاشوراست. زنده ماندن و زنده بیرون آمدن حضرت زین العابدین علیه‌السلام از «وقعه» معجزه است. مردم ظلم می کنند که وقتی از ایشان صحبت می شود، می گویند: امام بیمار. یک موجود نحیف و ظریف و قابل ترحم که یک نفر باید تولیت امور او را به دست می گرفت! 
این خبرها هم دروغ و هم بی اساس است و هم اهانت و جسارت است. اگر بخواهید ایشان را به تصویر بکشید تمام جلوه های سیدالشهدا علیه‌السلام و امام علی علیه‌السلام و پیغمبر اگرم صلی‌الله علیه وآله وسلم در وجود مقدس اوست.
توانا و رشید بود. دورۀ کوتاهی در یک فرآیند شگفت انگیز دردی مانند زخم اثنی عشر بر او مستولی شد که امکان ایستادن را از او گرفت. بعد از آن هم قضیه فیصله پیدا کرد و حماسه هایی رقم خورد که آن حماسه ها نه برای آن روز بلکه برای ابدیت زندگی اولاد آدم سرمایۀ بسیار بزرگ است.
 
بررسی فرزندان پسر امام حسین علیه السلام در کربلا؛ اوسط بودن امام سجاد محل تردید است
 
در کربلا برای حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام سه اولاد با نام علی بود. فرزندی به نام علی اصغر علیه‌السلام که طفل شش ماهۀ امام حسین علیه‌السلام بود. فرزندی هم علی اکبر علیه‌السلام بود همان کسی که تلخ ترین مصائب کربلا متوجه او شد. یکی هم علی بن الحسین زین العابدین علیه‌السلام است که معروف است به «علی اوسط» است. اوسط بودن ایشان به لحاظ محکمات تاریخی محل تردید است. ولو اینکه در عظمت کار حضرت علی اکبر علیه‌السلام، شهید کربلا ارزش افزون ایجاد می کند. در همۀ اینها اختلاف قول است.
 
برخی معتقدند که حضرت علی اکبر شهید کربلا، اکبر اولاد از اولاد سیدالشهدا بود که در روز وقعه عاشورا به شهادت رسید. گزارش ها هم متنوع است. اما آنچه که قطعی است آن است که حضرت زین العابدین علیه‌السلام در واقعۀ سال 61 در سرزمین کربلا حاضر بود و فرزند والا مقام او حضرت باقرالعلوم علیه‌السلام هم در میدان کربلا بود و با کاروان آزادگان ابا عبدالله علیه‌السلام وارد شام شد و در مجلس شام یزید را استیضاح کرد، در چهار و نیم سالگی.
 
در مورد علی اکبر علیه‌السلام برخی گفتند که ایشان دارای فرزند بود اما خطی از فرزندان ایشان در تاریخ ثبت نشده است. سن ایشان هم از حضرت زین العابدین علیه‌السلام بیشتر بوده است. اما اخبار و آثاری در اختیار ماست که دلالت می کند حضرت زین العابدین علیه‌السلام اکبر اولاد بود.
 یکی همین عبارت حضرت سید الشهدا است وقتی که حضرت علی اکبر شهید عازم میدان شد امام علیه السلام فرمود قدری مقابل من راه برو! وقتی که راه رفت و مهیا شد حضرت سیدالشهدا فرمود «اللهُمَّ اشهَد عَلی هُؤلاءِ القُوم قَد بَرَزَ إلَیهِم غُلامٌ أشبَهُ النّاس خَلقاً وَ خُلقاً وَ مَنطِقاً بِرَسولِک وَ کُنّا إذا اشتَقنا إلی نَبیِّک نَظَرنا إلی وجهه»؛ «غلام» در لغت عرب به نوجوان 13 تا 18 ساله می گویند. قول مشهور هم بین ما همان 18 سالگی حضرت علی اکبر در عاشوراست. 
 
اگر علی اکبر شهید کربلا اولاد دوم بوده باشد، شاهکاری در عاشورا رقم زده است که در سایه حضرت سیدالشهدا و حضرت زینب کبری از نفس شهادتش بیشتر است و آن ماجرا برگشت می کند به برنامه ریزی استکبار بنی امیه برای وقعه کربلا به عنوان یک نقطه تمام راه توحید و یکتاپرستی. آنها نقشه را دقیق کشیده بودند و حسابگرانه عمل کرده بودند. 
 
حادثه سال 61 یک عقبه فکری قدرتمند از سوی بنی امیه برای قتل عام خاندان پیامبر بود
 
حادثه سال 61 یک اتفاق نبود. یک عقبۀ فکری قدرتمند که بنایش این بود از خاندان عصمت و نبوت احدی را باقی نگذارند. عده ای را در کربلا در حین واقعه به شهادت برسانند و عده ای از بازماندگان آنها را در مسیر راه بعد از اینکه تخفیف دادند، از دشمنانشان و مردم زهر چشم گرفتند در یک فرصت طلایی آنها را هم به قتل برسانند تا از خاندان پیغمبر صلی‌الله علیه وآله وسلم و امام علی علیه‌السلام و فاطمه صدیقه طاهره سلام‌الله علیها کسی باقی نماند.

 برنامه را هم درست اجرا کردند. یعنی در کربلا هر دو گروه بی نقص عمل کردند. یعنی هم بنی امیه فاجعه را تمام انجام دادند. (نظیر بنی امیه را در تاریخ پیدا نمی کنید) اما اهل فاجعه با دو بدن رفتار استثنایی داشتند. یکی پیکر مقدس سیدالشهدا علیه‌السلام و دیگری حضرت علی اکبر علیه‌السلام. رفتار علی اکبر علیه‌السلام هم شگفت انگیز است. 
وارد میدان شد و بعد از اینکه جنگ نمایانی کرد، مجدداً بازگشت، مقتل نویسان گفتند: وقتی مقابل ابی عبدالله علیه‌السلام قرار گرفت، عرض کرد: یا ابتاه! العطش، قد قتلنی. آبی نبود که به او برساند. لذا فرمود: زبانت را نزدیک کن. وقتی زبان علی اکبر علیه‌السلام با لبان ابی عبدالله علیه‌السلام تماس پیدا کرد، رفت و دیگر از او خبری نشد تا اینکه صدا زد: پدر جان با دست پیغمبر صلی‌الله علیه وآله وسلم سیراب شدم.
 
دشمن خیال می کرد کسی را که در میدان رزم به شهادت رساندند جانشین اباعبدالله الحسین علیه السلام است
 
من این خبر را به لحاظ عدیده محل مناقشه میدانم. بخاطر ساختار تربیتی حسین بن علی علیه‌السلام است. روابط علی اکبر علیه‌السلام با سیدالشهدا علیه‌السلام روابط پدر و فرزند نیست، رابطۀ مأموم و امام است. عطش علی اکبر خود اباعبدالله علیه‌السلام بود. وقتی گفت: 
"العطش، قد قتلنی" یعنی من تشنۀ خود تو هستم. در غیر این صورت وقتی لب هایشان با هم تماس پیدا کرد که آب و مشکی نبود. اتفاقی نیفتاد و بعد از آن هم جنگ ادامه پیدا کرد. لذا ولع خودش را در اجرای امر امام و ولع دشمن را در قتل خودش رقم زد. چون آنها خیال می کردند کسی که کشته می شود جانشین بعد از اباعبدالله علیه‌السلام است.

آنها خیال می کردند که با کشتن حضرت علی اکبر علیه‌السلام داغ خلف را بر دل سلف گذاشتند.


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">